آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - پاسخ به نقدى بر(ترجمه قرآن بر اساس الميزان) - صفوی سید محمدرضا

پاسخ به نقدى بر(ترجمه قرآن بر اساس الميزان)
صفوی سید محمدرضا

مقدمه
نقد ترجمه ها را بايد از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر به شمار آورد و منتقدان را از زمره آمران به معروف و ناهيان از منكر دانست. چه معروفى فراتر از ارائه صواب حقايق قرآن و چه منكرى ناپسندتر از بيان نادرست آيات الهى است؟ لذا بر عهده هر مسلمان توانايى است كه چون بنگرد آياتى از قرآن كريم ناصواب ارائه شده و لغزشى در تفسير يا ترجمه قرآن رخ نموده, آن را به گونه اى يادآور شود: (وَ لا يَخافُونَ لَوْمَة لائِم).
اگر غالب ترجمه هاى امروز را از جهات مختلفى متين تر و رساتر از ترجمه هاى پيشين بدانيم, بى ترديد منتقدان در اين امر مبارك سهمى بسزا دارند. در حال حاضر هركس براى ترجمه قرآن, قلم به دست مى گيرد, انبوهى از مقالات و نوشته هايى كه در نقد ترجمه هاست, با خود دارد تا مبادا به لغزشى گرفتار آيد كه منتقدان تيزبين يادآور شده اند كه لغزش دوباره را عذرى نيست.
امروز نقدهاى ترجمه ها به عنوان يك پيشنياز براى مترجمان مطرح است و بايد چنين باشد; لذا نقد يك ترجمه تنها لغزش ترجمه اى خاص را گوشزد نمى كند, بلكه بسيارى از مترجمان آينده را از افتادن به خطاهاى گذشتگان باز مى دارد. اين است كه از نقد جناب آقاى حامد معرفت, قرآن پژوه و كارشناس ارشد مركز تخصصى تفسير و علوم قرآن حوزه علميه, با عنوان (معرفى و نقد ترجمه قرآن كريم بر اساس الميزان) قدردانى مى شود; به ويژه كه نقدى منصفانه و عالمانه است و از نوع مطالب بيان شده آشكار مى شود هدف منتقد محترم بيش از هر چيز زدودن لغزش و ارتقاى ترجمه قرآن كريم است. روشن بينى آن بزرگوار از نوشته هاى ايشان آشكار است و با راقم اين سطور جهات مشترك فراوانى در امر ترجمه قرآن دارند. امورى كه اينجانب در ترجمه قرآن بر آن اصرار داشته ام و جزو مبانى كار خويش مى دانسته ام, مورد تأييد آن بزرگوار نيز قرار گرفته است; نظير ضرورت پيوستگى ترجمه, پيراسته بودن آن از علامت هايى مانند كروشه و پرانتز و مانند اينها و مفهوم بودن ترجمه براى عامه مردم و… .
نگاه ايشان به نقاط مثبت ترجمه و يادآورى آنها از انصاف و هدف سازنده منتقد حكايت مى كند. اميد است خداوند ايشان را از مدافعان كلامش به شمار آورد و از جمله كسانى محسوب دارد كه فرمود: (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّة يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر) (آل عمران: ١٠٤); و ما را توفيق دهد كه از جمله كسانى بشويم كه فرمود: ( الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه) (زمر: ١٨).
نوشتار يادشده پس از مقدمه و معرفى ترجمه و مترجم آن, به نقاط مثبت ترجمه پرداخته, سپس نقاط ضعف ترجمه را در دو فصل عنوان نموده است: فصلى را به ميزان صحت و استوارى ترجمه اختصاص داده است و فصل ديگر را به ميزان تطبيق ترجمه با (الميزان).
در بررسى نقد, پا به پاى منتقد پيش مى رويم و در هر كجا, چنانچه نظرى به مطالب ايشان داشته باشيم و از ترجمه خود دفاعى را لازم بدانيم, يادآور مى شويم.
منتقد محترم در مقدمه نقد, به اين اثر لقب (ترجمه تفسيرى) داده اند.

ترجمه وفادار يا ترجمه تفسيرى
تعريف ترجمه و تفاوت ترجمه و تفسير از ديدگاه پژوهشگر تعيين كننده عنوان و لقب ترجمه است; لذا هر پژوهشگرى را رسد كه ترجمه اى را تفسيرى يا تحت اللفظى يا وفادار و منطبق يا… بنامد. منتقد محترم, (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) را ترجمه اى تفسيرى به شمار آورده اند.
به نظر راقم, ترجمه آن گاه حقيقتاً ترجمه است كه همه معانى مندرج در زبان مبدأ را كه الفاظ و جملات به اضافه قراين پيوسته درونى گوياى آنهاست, بى هيچ كاستى در قالب زبان مقصد ارائه كند, چنين ترجمه اى بايسته نام ترجمه وفادار و منطبق است و ترجمه تفسيرى به حساب نمى آيد و تمايز تفسير از ترجمه در استفاده از قراين بيرونى و ناپيوسته است; يعنى در تفسير علاوه بر اتكا به قراين پيوسته درونى, به قراين بيرونى و ناپيوسته نيز اتكا مى شود.
بر اين اساس, اگر تقدير كلمه يا جمله اى كه الفاظ و تركيب خاص متن و قراين پيوسته گوياى آن است, در ترجمه باز گردان شود آن را ترجمه وفادار و منطبق به شمار مى آوريم, نه ترجمه اى تفسيرى.
(ترجمه قرآن بر اساس الميزان) اينگونه شكل گرفته است; از اين رو آن گاه كه علامه طباطبايى در تفسير الميزان به شهادت سياق بيان كرده اند كه مقصود از (إِياكَ نَسْتَعِين) استعانت در عبادت است, يعنى تقدير آيه چنين است: (نستعينك على عبادتك) انعكاس اين تقدير ترجمه است, نه تفسير; و آن گاه كه ايشان بيان كرده اند مراد از (العالمين) در سوره حمد به قرينه (مالِكِ يَوْمِ الدِّين) انسان ها هستند, نه همه هستى, بايد اذعان كرد ترجمه آن به (جهانيان) و نه (جهان ها) ترجمه اى منطبق است, نه ترجمه تفسيرى; و اگر آن بزرگوار گفته اند مراد از (الغيب) در (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب) (بقره: ٣), خداوند است, به اين دليل كه در آيات نخستين سوره, اصل معاد (وَ بِالآخِرَة هُمْ يُوقِنُون) و اصل نبوت (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِك) مطرح است و اركان عملى اسلام, يعنى نماز و زكات (وَ يُقِيمُونَ الصَّلاة وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُون) مطرح شده است و در اين ميان اشاره به اصل توحيد خالى است, بايد مطمئن شد مراد از (الغيب) خداوند است.
لذا باز گردان (الغيب) به خداوند, ترجمه به حساب مى آيد نه تفسير. بله مى توان گفت ترجمه (الغيب) به (خداوند) ترجمه تحت اللفظى نيست. خلاصه اينكه بيان مراد با توجه به قراين پيوسته درونى را نبايد تفسير ناميد; هر چند ترجمه تحت اللفظى نيز ناميده نشود; و چون تضمين مورد قبول علامه است و در آيه ٢ سوره نساء (وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُم) بيان كرده اند كه در (لاتأكلوا) به قرينه (الى) تضمين صورت گرفته است, طبعاً باز گرداندن آيه به: (اموال يتيمان را با ضميمه كردن آنها به اموال خود نخوريد) يا (اموال يتيمان را در حالى كه آنها را به اموال خودتان ضميمه مى كنيد, نخوريد), ترجمه است نه تفسير.
در آيه ١٨ سوره حج مى خوانيم: (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّماواتِ… وَ كَثِير مِنَ النَّاسِ وَ كَثِيرُ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذاب). از جمله (يَسجُد لَهُ… كَثيرً مِنَ النّاس) معلوم مى شود آن گروه كه عذاب بر آنان تثبيت شده, كسانى اند كه از سجده به درگاه خدا امتناع كرده اند; پس اگر در ترجمه آورده شود: (بسيارى از مردم به درگاه خدا سجده مى كنند و بسيارى از آنان از سجده به درگاه او خوددارى مى كنند, در نتيجه عذاب بر آنان تثبيت مى شود), جمله (بسيارى از آنان از سجده به درگاه خدا خوددارى مى كنند), مفاد آيه است و از خود آيه استفاده مى شود و اين به نظر ما ترجمه آيه است نه تفسير.
چنانچه در فرصت اين نوشتار بود, مثال هاى بى شمارى از اين قبيل ياد مى شد تا خوانندگان نيز به اين باور برسند كه (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) ترجمه اى وفادار و منطبق است نه ترجمه تفسيرى و اگر اصرار بر لقب و عنوانى خاص باشد كه آن را از ديگر ترجمه ها متمايز سازد, عنوان (ترجمه باز يا مبسوط) عنوان مناسبى است.
در اين خصوص يادآورى دو نكته ضرورى مى نمايد: يكم, از آن روى كه مبناى ترجمه, تفسير گرانسنگ الميزان است, طبعاً استظهار الميزان در اينكه مفاد آيات چيست ملاك بوده است. بسا علامه طباطبايى دلايل و قراين معناى منتخب را ياد كرده اند و آن را به الفاظ و چينش و سياق و نحوه ارتباط آيه با آيات قبل و بعد مستند كرده اند و بسا به قراين بيرون از آيه, يعنى ديگر آيات استناد كرده اند, در صورت اول آنچه را بيان كرده اند, به زبان ترجمه منعكس شده است و در صورت دوم, اگر فهم معناى آيه در حدى كه از ترجمه انتظار مى رود, وابسته به بيان مطالب بيرون از آيه باشد, در پرانتز ارائه مى شود و الاّ آورده نمى شود.
دوم, اگر علامه معنايى براى آيه ياد كرده باشد, ولى معلوم نباشد آن را از خود آيه و قراين پيوسته استخراج كرده يا از قراين بيرونى بهره گرفته است, در اين صورت, اصل را بر آن قرار داده ايم كه ايشان معنا را از خود آيه استفاده كرده اند و مانند صورت اول نگاشته ايم; مگر اينكه به گونه اى خلاف آن ثابت شود كه صورت دوم را برگزيده ايم.
البته در همه موارد, اين اصل كلى حاكم است كه (الانسان محل النسيان); لذا محتمل است در مواردى غفلت شده و معنايى كه از بيرون آيه استفاده شده است, داخل پرانتز نيامده باشد; ولى به هر حال معنايى است كه علامه براى آيه ياد كرده اند.
منتقد محترم در عنوان نقاط قوت ترجمه در بند ٢ ذيل عنوان (پرهيز از ابراز نظرهاى شخصى) تأييد كرده اند: مترجم از خود چيزى نيفزوده است و اگر ضرورت به افزودن كلمه يا جمله اى بوده, آن را در كروشه قرار داده است.
سپس اضافه مى كنند: (هر چند در برخى موارد از اين قانون پيروى نكرده است كه بيان خواهد شد).
پاسخ: مواردى كه منتقد محترم از آنها با عنوان عدم تطابق با الميزان ياد كرده اند, در جاى خود به تفصيل خواهد آمد و بيان خواهد شد كه تماماً از الميزان گرفته شده است.
منتقد محترم در عنوان (نقاط قوت اين ترجمه) در بند ششم (بازبينى پيش از چاپ) از آقايان محمدرضا انصارى محلاتى و محمود فقيهى نام برده اند كه به حق است.
و از آن روى كه نظارت رسمى ترجمه را جناب آقاى على محمد يزدى از اعضاى هيئت علمى مركز فرهنگ و معارف قرآن بر عهده گرفتند و نكات بسيارى را يادآور شدند كه تأثير بسزايى در رفع اشكالات داشت, برخود لازم ديدم بدين وسيله از آن بزرگوار نيز ياد شود; چنان كه در پى نوشت نيز از ايشان قدردانى شده است.
منتقد محترم در عنوان مذكور, در بند هفتم (دقت ها و ظرافت هاى ترجمه اى) مواردى را ياد كرده اند كه محل لغزش مترجمان است و فرموده اند: خوشبختانه اين ترجمه تقريباً در همه موارد فوق, موفق بوده است. سپس نمونه هايى آورده اند.
از اينكه منتقد محترم ما, به نقاط قوت به طور عام و به خصوص دقت هاى ترجمه اى اشاره كرده اند و منصفانه به موفقيت ترجمه در اين خصوص تصريح كرده اند, تشكر مى كنم و فرصت را غنيمت شمرده, به پيوست آنچه آن بزرگوار بيان كرده اند, مواردى را كه گمان مى كنم حاوى ظرافت هاست و كمتر به آن توجه مى شود, در دو بخش به اختصار ياد آور شوم: بخش اول موارد كلى و بخش دوم موارد جزئى.

بخش اول
١. انتظار مخاطبان ترجمه قرآن, دريافت حداقلى مطالب و مفاهيم قرآن است; ولى ترجمه هاى موجود به رغم اينكه بسيارى از آنها ترجمه هايى دقيق اند و ظرافت هاى بسيارى در آنها اعمال شده است, به شهادت خوانندگانش اين انتظار را برآورده نساخته اند. مترجمان غالباً از سر احتياط و امانتدارى به ترجمه تحت اللفظى آيات بسنده مى كردند و امروز همان به صورت نثر معيار پرداخته مى شود, و طبع اين نوع ترجمه ها به گونه اى نيست كه هدف از ترجمه را تأمين كند و انتظار بجاى مخاطبان را پاسخ دهد.
اينجانب با اعتراف به اينكه بسيارى از مترجمان را تواناتر از خود مى دانستم و اكنون نيز مى دانم, به ترجمه اى ديگر اقدام كردم و از انگيزه هاى اساسى, آن بود كه هدف ترجمه تأمين شود و انتظار مخاطبان برآورده گردد; و براساس گزارش هاى بى شمار از قشرهاى گوناگون و به شهادت عام و خاص اين ترجمه, يعنى (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) در حد قابل قبولى به اين هدف رسيده است; هر چند بايد اذعان كرد تا رسيدن به هدف نهايى, فاصله اى هست.
نويسنده بر اين باور است كه در ارائه ترجمه قرآن آن گاه امانتدارى شده و احتياط به عمل آمده است كه تمام مطالبى كه مى توان از آيات شريفه با توجه به ساختار صرفى و نحوى كلمات و نوع چينشن واژه ها و با توجه به قراين پيوسته درونى استفاده كرد, در ترجمه منعكس شود; لذا همان گونه كه افزودن به مطالب قرآنى بدون قرينه اى روشن روا نيست, كاستن از معانى و منعكس نكردن تمام مطالب نيز نارواست.
٢. فعل مضارع مجزوم در جواب طلب
در قرآن كريم, موارد بسيارى است كه فعل مضارع به دليل اينكه در جواب طلب قرار گرفته, مجزوم شده است. اهل ادب گفته اند جزم مضارع در اين صورت, به شرط مقدر است. اگر گفته شود: (اجتهد تنجح); يعنى (اجتهد ان تجتهد تنجح), و مفاد جمله چنين مى شود: تلاش كن; اگر تلاش كنى, موفق مى شوى. متكلم با عبارت فوق نويد پيروزى و موفقيت مى دهد; به خلاف اينكه جمله يادشده را اينگونه معنا كنيم: تلاش كن تا پيروز شوى. در اين جمله, وعد و نويد پيروزى نيست, بلكه مى نمايد كه متكلم از مخاطب مى خواهد كوشش و تلاش اش را تا زمانى كه موفق گردد, ادامه دهد و اين دو معناى متفاوت است; در حالى كه معناى نخست مقتضاى قواعد نحوى و ادبيات عرب است. در اين خصوص به يك نمونه از ده ها نمونه اكتفا مى شود:
آيه (وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَج ِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُل ِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُل ِّ فَجٍّ عَمِيق) (حج: ٢٧) را بايد چنين ترجمه كرد: در ميان مردم بانگ برآور تا براى مراسم حج حضور يابند; در اين صورت آنان پياده و سوار بر شترانى لاغرميان كه از هر راه دورى فرا مى رسند, نزد تو مى آيند.
جمله (در اين صورت آنان پياده و سوار… نزد تو مى آيند), به مقتضاى مجزوم بودن فعل مضارع (يأتوك) است و ترجمه آن به اينكه: (در ميان مردم براى حج بانگ برآور تا پياده و سوار… نزد تو آيند), ترجمه اى است كه مفاد جزم در (يأتوك) را منعكس نكرده است و به ريزش اطلاعات تن داده است و ترجمه مطابق آيه, يعنى (اعلام كن مى آيند), حاوى اين نكته است كه خداوند آمدن مردم به حج و رسيدن آنان را به حضور ابراهيم وعده مى دهد; ولى ترجمه دوم, گوياى اين نكته نيست.
٣. در آيات قرآن بسيار است كه خداوند فعلى را به خود و پيامبرش اسناد مى دهد; مانند (وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُه) (توبه: ٢٩) و ( أَنَّ اللَّهَ بَرِئ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُه) (توبه: ٣) و ( هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُه) (احزاب: ٢٢).
ترجمه هاى متعارف, در باز گردان جمله هاى يادشده چنين مى نگارد: (و حرام نمى دانند آنچه را خدا و پيامبرش حرام كرده اند); (قطعاً خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند); (اين همان است كه خدا و پيامبرش به ما وعده داده اند).
به نظر مى رسد ترجمه هاى فوق, ايرادى ندارند; در حالى كه رويه قرآن بر آن است كه خدا و پيامبر را با ضمير مثنى يا فعلى كه دارى ضمير مثناست, بيان نكند و پيامبر(ص) نيز به كسى كه مردمى را موعظه مى كرد و در بيان نصايح خويش مى گفت: (من يطع اللّه و رسوله فقد رشد و من يعصهما فقد غوى), فرمود: (بئس الخطيب انت قل و من يعص اللّه و رسوله فقد غوى); يعنى خدا و پيامبر را با ضمير مثنا مانند (هما) در (يعصهما) بيان مكن. همان اتفاقى كه در ترجمه هاى يادشده و نظاير آن ـ كه بسيار است ـ رخ داده است و راقم تا آنجا كه اطلاع دارد, تنها در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) اين رويه قرآنى رعايت شده است و آيات فوق بدين صورت آمده است: (آنچه را خدا حرام كرده و پيامبرش تحريم نموده است, بر خود حرام نمى دانند); (خدا پيمان مشركان را ملغى كرده و پيامبرش نيز چنين كرده است); (اين وعده اى است كه خدا به ما داده و اين است وعده اى كه رسول خدا به ما داده است).
بخش دوم, نمونه هايى جزئى
١. واژه (سيما) به شهادت اهل لغت به معناى نشانه است; ولى بسيارى از مترجمان آن را به چهره يا سيما كه آن هم در فارسى به معناى چهره است, معنا كرده اند و اندك اند مترجمانى كه اين واژه را در معناى درست آن, يعنى علامت به كار برده باشند; و در ميان كسانى كه آن را به علامت باز گردانده اند اندك اند كه آن را مفرد معنا كرده باشند; ولى در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) هر دو جهت, يعنى مفردبودن كلمه و به معناى نشانه بودنش, ملاحظه شده است.
٢. ترجمه هاى مشهور آيه ٣١ سوره نساء را به گونه اى ترجمه كرده اند كه گويا عبارت (ما تنهون عنه) صفت براى (كبائر) است: (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُم): اگر از گناهان بزرگى كه از آن باز داشته شده ايد, دورى گزينيد… .
مفهوم ترجمه فوق, اين است كه در ميان گناهان بزرگ, گناهانى است كه مردم از آن نهى نشده اند; در حالى كه عبارت (ما تنهون عنه) مضاف اليه (كبائر) است و مفاد آيه, چنين مى شود: (اگر از كبيره هاى آنچه از آن باز داشته مى شويد, دورى گزينيد).
تنها در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) و اندكى از ترجمه هاى غير مشهور به نكته فوق توجه كرده, مفاد آيه را درست منعكس كرده اند.
٣. تمام ترجمه هاى مشهور, عبارت (مِنْ بَعْدِ وَصِية يُوصِى بِها أَوْ دَيْن) در آيه ١٠ سوره نساء را با اندك تفاوتى در تعبير, اينگونه معنا كرده اند: [اين سهام] پس از انجام وصيتى است كه كرده و پرداخت وامى است كه داشته.
در حالى كه آيه شريفه, سخنى از (انجام وصيت) يا (پرداخت دين) ندارد و اگر بر آن شويم كه به مفاد ترجمه عمل كنيم, بايد نخست وصيت هاى متوفا انجام گيرد; مثلاً اگر وصيت كرده كه ده سال براى او حج گزارده شود, بايد ده سال ورثه را از ميراث محروم كنيم و پس از ده سال, حق الارث را در اختيار آنان قرار دهيم; ولى بر اساس مضمون آيه كه كلمه (انجام) و (پرداخت) در آن نيست, به محض فوت مورث, مى توان سهم الارث وارثان را در اختيار آنان نهاد; البته سهم الارث آنها پس از كسر مقدار وصيت و دين است; در حقيقت جمله ( مِنْ بَعْدِ وَصِية… ) بيانگر متعلق سهام است; يعنى سهم هاى بيان شده در آيه به مقدارى كه مورد وصيت و دين است, تعلق نمى گيرد. تنها در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) و معدودى از ترجمه ها اين لغزش مشاهده نمى شود.
٤. در غالب قريب به اتفاق ترجمه ها, حرف (لا) در عبارت ( وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِى كِتابٍ مُبِين) (انعام: ٥٩), (لا)ى نفى جنس يا شبيه (ليس) دانسته شده و عبارت بدين صورت ترجمه شده است: (و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت شده] است; در حالى كه حرف (لا) در عبارت يادشده زايده و كلمات (رطبٍ) و (يابِسٍ) عطف بر (وَرَقَة) و فاعل (ما تَسْقُط) به شمار مى آيد; از اين رو ترجمه صحيح كه مقتضاى مكسوربودن (رطبٍ) و (يابسٍ) و عطف آن بر (ورقة) است, چنين مى شود: هيچ تر و خشكى فرو نمى افتد, مگر اينكه خدا آن را مى داند و مگر اينكه در كتابى مبين ثبت مى شود.
تنها در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) و معدودى از ترجمه هاى كهن به نكته يادشده توجه گشته است و ترجمه دقيق آيه منعكس شده است.
٥. در غالب قريب به اتفاق ترجمه ها, واژه هاى (مَعز) (اِبِل) و (ضَأن) و مانند اينها, مفرد معنا شده; در حالى كه به تصريح اهل لغت اينها جمع هستند. تنها در اين ترجمه و ترجمه نسفى, همه موارد يادشده دقيق و مطابق معنا شده است. دهلوى نيز در آيه (أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَت) (غاشيه: ١٧) (ابل) را به شتران, ترجمه كرده است.
٦. در غالب قريب به اتفاق ترجمه ها, كلمه (اذ) در (وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَر) (مدّثّر: ٣٣), (اذا) معنا شده است; ولى در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) (اذ), در معناى ظرف زمان ماضى به كار رفته است.
از اين قبيل بسيار است و بيان همه آنها, فرصتى ديگر مى طلبد.

نقاط ضعف اين ترجمه
منتقد محترم, اين بخش را كه بخش اصلى مقاله است, در دو فصل نگاشته اند: فصل اول را به بررسى صحت و استحكام ترجمه و بخش دوم را به انطباق ترجمه با الميزان اختصاص داده اند.
فصل اول را در پنج عنوان پى گرفته, براى هر عنوان نمونه هايى ياد كرده اند:
١. طولانى بودن ترجمه
در اين عنوان, دوازده ترجمه قرآن به لحاظ تعداد كلمات با يكديگر مقايسه شده, ترجمه قرآن بر اساس الميزان بعد از ترجمه فيض و ترجمه نوبرى, رتبه سوم طولانى ترين ترجمه را به خود اختصاص داده است.
بررسى
برابرى و عدم برابرى ترجمه با متن و مقدار افزايش يا كاستى آن در قياس با متن, خود به خود نه امتياز تلقى مى شود, نه مى توان آن را نقطه ضعف به شمار آورد. آنچه در اين خصوص مهم است و ما بر آن اصرار داريم, اين است كه ترجمه تا آنجا كه ممكن است و حال و هواى ترجمه آن را اقتضا مى كند, بايد تمام مطالب متن را منعكس كند و به ريزش اطلاعات نينجامد و در خصوص قرآن كريم دلايل ذيل, مترجم را ناگزير مى كند تعداد كلماتش از متن فراتر رود:
ييكم, لغت و ادبيات عرب, به اذعان زبان دانان و لغت شناسان سرآمد زبان ها و ادبيات آن از پيشرفته ترين ادبيات, بلكه پيشرفته ترين قواعد ادبى را داراست. واژه هاى آن از چنان گستردگى برخوردار است كه آدمى را به حيرت مى آورد. گستره واژه ها زمينه بلاغت و فصاحت كم نظيرى در آن فراهم مى آورد; از اين رو مى تواند مطالب بسيارى را در جمله و جملات كوتاه, در خود جاى دهد و طبعاً ترجمه متنى عربى به زبان ديگر كه همسان آن نيست, طولانى تر خواهد بود; به ويژه كه خداوند تمام ظرفيت موجود در زبان عرب را در ارائه حقايق به كار برده است و از تمام ظرافت هاى آن بهره گرفته, متن قرآن را به بشر ارزانى داشته است. ترجمه چنين متنى به طور طبيعى مى طلبد بسى طولانى تر از متن گردد, وگرنه بايد اذعان كرد مطالبى منعكس نكرده است.
بسا يك تقديم و تأخير در كلمات حاوى معناى يك جمله باشد; گاهى تنها حركت يك كلمه گوياى معناى يك جمله است. در ترجمه فارسى (زيدٌ قائمٌ) مى نويسيم: (زيد ايستاده است). معادل كلمه (است), اعراب خاص جمله مذكور است و در ترجمه (رأيت رجلاً), مى نويسيم: مردى را ديدم. در اين ترجمه كلمه (را) معادل اعراب خاص (رجلاً) است و حرف (ى) در (مردى), نكره بوده, (رجلاً) را مى نمايد. در ترجمه (اجتهد تنجح) نيز اگر بخواهيم همه معنا را منعكس كنيم, بايد بنويسيم: تلاش كن. اگر تلاش كنى, موفق مى شوى.
و ترجمه (إِياكَ نَعْبُد) مى نويسيم: (تنها تو را مى پرستيم). در اين ترجمه اعراب خاص (اياك) اقتضا مى كند كلمه (را) آورده شود و تقديم (اياك) بر (نعبد), مى طلبد واژه (تنها) آورده شود و اگر (نعبد) را علاوه بر (مى پرستيم), حاوى معناى بندگى نيز بدانيم ـ كه بعيد نمى نمايد ـ ترجمه آن چنين مى شود: (تنها تو را مى پرستيم و بندگى مى كنيم).
دوم, قرآن به اذعان قرآن پژوهان, در كمال ايجاز است. ترجمه چنين متنى ـ اگر هدف, رساندن مفاهيم آيات با توجه به مخاطب عام در نظر باشد ـ طبعاً مى طلبد ايجازها باز شود و ترجمه بسى گسترده تر از متن گردد.
( اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَة عَيْنا ) (بقره: ٦٠). بى گمان در اين بخش از آيه, جمله اى مقدر است; يعنى (فضرب بعصاه الحجر). از اين قبيل موارد بسيار است و بسا منعكس نكردن اين محذوفات كه متن گوياى آن است, به هدف ترجمه ضربه بزند.
در آيات بسيارى, تضمين و مانند آن صورت گرفته است در ترجمه رساى اين گونه آيات ناگزير بايد جمله يا جملاتى افزوده شود; مثلاً در جمله (وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا) (انبياء: ٧٧), حرف (من) گوياى آن است كه در (نصرنا) معناى (انجينا) نيز اشراب شده است. طبعاً بايد در ترجمه هر دو معنا منعكس شود تا امانت به رمت پرداخته شود. در ترجمه (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِح) (بقره: ٢٢٠) نيز در فعل (يعلم) به قرينه (مِن), فعلى كه معناى متمايز كردن را برساند, اشراب شده است; لذا در ترجمه كامل آيه بايد نوشت: (خداوند فسادگر و اصلاحگر را مى شناسد و آن دو را از هم متمايز مى سازد).
نبايد تصور شود كه همان گونه كه قرآن حقايق را به ايجاز و اختصار بيان كرده است, ترجمه برابر نيز بايد چنين باشد; زيرا از اهداف قرآن در ارائه چنين متنى, اثبات الهى بودن قرآن و اعجاز بيانى آن است و هيچ ترجمه اى نمى تواند معجزه باشد و هيچ مترجمى نيز در صدد اين نيست كه ترجمه اى معجزه آسا بياورد ـ كه نمى تواند.
به نظر مى رسد آنچه مترجم بايد بدان پايبند باشد آياتى نظير (هذا بَيان لِلنَّاس) (آل عمران: ١٣٨), (وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْر) (قمر: ١٧) و (وَ قُرْآنٍ مُبِين) (حجر; ٢١) است; لذا بايد ترجمه اى بنگارد كه فهم آن براى عموم آشكار و آسان باشد و چنين ترجمه اى از فن ايجاز و اختصار كمتر بهره مى گيرد و حقايق را آشكار و روشن بيان مى كند; اين است كه ترجمه بسى طولانى تر از متن مى گردد.
از آنچه گذشت, معلوم مى شود طولانى بودن (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) اگر هدف ترجمه را تأمين كرده باشد ـ كه ما گمان مى كنيم گامى به سوى اين هدف برداشته ـ نه تنها ضعف ترجمه نيست كه بايد آن را از محسّنات اش به شمار آورد.
٢. عطف هاى مكرر
منتقد محترم, ذيل اين عنوان بيان كرده اند: آيات در ترجمه تفسيرى, نبايد به شيوه تحت اللفظى ترجمه شوند و نكات تفسيرى در جمله اى ديگر به آن عطف شوند. آن گاه پنج نمونه از اين قبيل را ياد كرده اند و براى هر يك پيشنهاد اصلاحى داده اند.
بررسى
در آغاز اين نوشتار يادآور شديم كه (ترجمه قرآن بر اساس الميزان), ترجمه تفسيرى به حساب نمى آيد; لذا نمى توان انتظار داشت بايدها و نبايدهاى اينگونه ترجمه ها در آن لحاظ گردد; لذا اين قاعده كه بايد به رساندن محتواى آيه كفايت كرد, در اين ترجمه جايگاهى ندارد.
اما نمونه ها: بررسى همه مثال ها به طول مى انجامد و از حوصله اين نوشتار خارج است. تنها نمونه پنجم را كه گويا در نقد, عنايت بيشترى بدان شده است, مورد مطالعه قرار مى دهيم. منتقد محترم پس از نقل آيه ٢٩ سوره فرقان و ترجمه آن: (لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلإِِنْسانِ خَذُولا: بى گمان او مرا از اين قرآن كه يادآور خداست, پس از آنكه به من رسيد, دور ساخته و به بى راهه كشانيد. آرى شيطان انسانى را كه به او دل بسته, يارى نمى كند), نوشته اند: (در ترجمه براى واژه (أَضَلَّنِى) دو جمله آمده است: (دور ساختن) كه تفسير است و (به بيراهه كشاندن) كه ترجمه است).
پاسخ
به نظر ما هر دو كلمه, يعنى (دور ساخته) و (به بيراهه كشانيد) ترجمه است. توضيح اينكه اهل ادب گفته اند: حرف (عن) براى مجاوزه است, و ضمن مثال معروف (رميت السهم عن القوس) بيان داشته اند كلمه (عن) در جمله مذكور مى رساند تير از كمان با پرتاب دور شد. در آيه مورد بحث نيز دورشدن, از كلمه (عن) به دست مى آيد و به بيراهه كشاندن, از واژه (اضلنى).
سپس ادامه مى دهند: (اما براى واژه (خذولاً) به ذكر تفسير بسنده شده است; چرا كه ترجمه (خذولاً) تنها گذاردن است و (يارى كردن) تفسير آن است. (ر.ك به: بهاء الدين خرمشاهى, واژه نامه قرآنى).
پاسخ: خِذلان مصدر (خذولاً), به تصريح اهل لغت به معناى ترك يارى است. فيومى در المصباح المنير مى نويسد: (خَذلته و خَذلتُ عنه من باب قتل و الاسم الخذلان: اذا تركت نصرته و اعانته و تأخرت عنه).
ابن منظور در لسان العرب آورده است: (الخاذل: ضد الناصر. خذله و خذل عنه يخذُله خَذلاً و خِذلاناً: ترك نصرته و عونه).
راغب در مفرداتش مى نويسد: (الخذلان: ترك من يظن ّ به ان ينصر نصرته و لذلك قيل خَذلت الوحشية وَلدها).
ابن فارس در مقاييس اللغه مى گويد: (خذل: اصل واحد يدل على ترك الشئ و القعود عنه فالخذلان: ترك المعونة).
علاوه بر اينها, چون اين ترجمه بر اساس الميزان است, طبعاً آنچه علامه طباطبايى در معناى لغت آورده اند, بايد ملاك كار باشد, و ايشان در اين باره مى نويسند: (و الخذلان بضم الخاء: ترك من يظن به اَن ينصر٢ نصرته).٣
آيه ١٦٠ آل عمران نيز مؤيد معناى يادشده است: (إِن يَنصُرْكُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَكُمْ وَإِن يَخْذُلْكُمْ فَمَن ذَا الَّذِى يَنصُرُكُم مِّن بَعْدِهِ).
گلايه اين است كه چرا منتقد محترم در بيان معناى واژه به (واژه نامه قرآنى) جناب آقاى دكتر بهاءالدين خرمشاهى استناد كرده اند; در حالى كه ايشان هر چند استادى گرانمايه اند و پژوهش هاى قرآنى درخور و قابل استفاده اى به جامعه قرآنى تقديم كرده اند, ولى واژه نامه ايشان به رغم اينكه كتابى ارزشمند است, نمى تواند منبعى براى ترجمه و تفسير واژه هاى قرآنى به ويژه در يك كار تحقيقى و تخصصى به شمار آيد.
٣. ضابطه مند نبودن استفاده از كروشه
منتقد محترم ذيل اين عنوان, آيه ٤٣ سوره ذاريات را همراه ترجمه ذكر كرده اند: (وَفِى ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتَّى حِينٍ).
ترجمه: (و در ماجراى قوم ثمود نيز نشانه اى بر ربوبيت بى همتاى ماست, آن گاه كه [آن شتر را پى كردند پس] به آنان گفته شد تا چندى از نعمت هاى دنيا بهره ببرند و در اين مهلت چند روزه به خود آييد و به فرمان خدا گردن نهيد).
قسمت هاى مشخص شده, توضيحات تفسيرى اند, ولى مشخص نيست چرا فقط (پى كردن شتر) داخل كروشه قرار گرفته است.
پاسخ
ضابطه ما ـ چنانكه پيش تر نيز بيان شد ـ اين است كه آنچه از مفاد آيات به قراين پيوسته درونى به دست مى آيد, ترجمه است و آنچه از قراين بيرونى معلوم مى شود, تفسير و آنچه در ترجمه فوق آمده و به حساب تفسير گذاشته شده است, همه از قراين پيوسته و درونى معلوم مى شود; لذا هيچ نيازى به كروشه و پرانتز ندارد; بر خلاف جمله (آن شتر را پى كردند) كه از ديگر آيات به دست مى آيد و مى بايد از بقيه موارد متمايز گردد. توضيح اينكه: چون (فِى ثَمُودَ) عطف بر آيه ٣٧ سوره (وَتَرَكْنَا فِيهَا آيَة… ) است, معلوم مى شود مراد از (فى ثمود) اين معناست كه خداوند در قوم ثمود نيز آيه مقرر داشته است; پس كلمه (نشانه اى) در ترجمه, بازشده عطف مذكور است و از خود قرآن استفاده مى شود. علامه طباطبايى ـ كه ترجمه بر اساس ديدگاه هاى ايشان است ـ مى نويسد: (فِى ثَمُودَ… ), عطف على ما تقدّمه اى و فى ثمود ايضاً آية.
و ذيل آيه ٣٧ مى نويسد: (وَتَرَكْنَا فِيهَا… آيَةً دالة على ربوبيتنا و بطلان الشرك); لذا عبارت (بر ربوبيت بى همتاى ماست) نيز از آيه شريفه به كمك عطف آن بر آيه ٣٧ و بر اساس نظر علامه به روشنى معلوم مى شود.
(ثمودَ) نيز به دليل اينكه غيرمنصرف است, عَلَم است براى فرد يا مردمى خاص, و از آن روى كه ضماير جمع به آن برگشته است, معلوم مى شود علم براى مردمى خاص است; پس واژه (قوم) نيز از خود كلمه به دست مى آيد. علاوه بر اين اهل لغت نيز گفته اند و ثمود قبيلة من العرب الاول (لسان العرب).
از عبارت (إِذْ قِيلَ لَهُمْ… ), معلوم مى شود نشانه در خود ثموديان نبوده است, بلكه در داستانى كه براى آنها پيش آمد و ماجرايى كه بر آنها گذشت, نشانه اى بوده است; لذا عبارت (در ماجِراي… ) از خود آيه استفاده مى شود.
عبارت (حَتَّى حِينٍ) به خوبى نشان مى دهد ظرف تمتع (تَمَتَّعُوا حَتَّى حِينٍ) دنياست; لذا قيد (دنيا) نيز در ترجمه خالى از حجت, از خود آيه نيست.
و سرانجام از آيه بعد (فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ) به روشنى معلوم مى شود مهلتِ داده شده, به اين منظور بوده كه قوم ثمود به امر خدا باز آيند و فرمان او را گردن نهند; لذا اين جمله نيز مفاد آيه به حساب مى آيد. علامه نيز مهلتِ داده شده را چنين بيان فرموده اند: (ليرجعوا فيها عن كفرهم و عتّوهم ولكن لم ينفعهم ذلك و حق ّ عليهم كلمةالعذاب).
بله در اين ميان, عبارت (آن شتر را پى كردند) از اين آيه معلوم نمى شود; لذا لازم بود از ديگر فقرات مجزا شود كه با قراردادن آن در كروشه اين امر محقق شده است; البته ناگفته نماند كه بايد آن را به جاى كروشه در پرانتز قرار مى داديم; زيرا در كلام علامه وجود دارد و گفته مترجم نيست.

٤. لغزش هاى ترجمه اى
منتقد محترم در اين بخش, واژه هايى چند را برشمرده اند و معادل آنها را در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) جاى تأمل و اشكال دانسته اند; از جمله ترجمه ( قوم) به مردم را صحيح نشمرده, مى نويسند:
(اين در حالى است كه معادل (قوم) واژه هاى (گروه) و (جماعت) است, نه مردم. دلالت قوم بر عموم به شكل عام مجموعى است (افراد به صورت دست جمعى مورد نظرند); بنابراين قيد اجتماع در مفهوم (واژه) قوم وجود دارد, ولى در مفهوم واژه (مردم) وجود ندارد.
و از اين تفاوت, نتيجه مى گيرند مى توان واژه (مردم) را بر يك فرد نيز اطلاق كرد; و اشعارى را شاهد مى آورند; مانند (سگ اصحاب كهف روزى چند/پى نيكان گرفت و مردم شد) و آن گاه واژه گروه را معادل (قوم) پيشنهاد مى كنند.
پاسخ
اولاً كلمه (جماعة) در عبارت ابن منظور, به معناى جمع مقابل فرد است, نه عام مجموعى مقابل عام افرادى; يعنى همانگونه كه كلمه (رجال) حاكى از عده اى از مردان است, بر خلاف (رجل) كه حكايت از يك فرد دارد كلمه قوم نيز دلالت بر تعدد و كثرت دارد. ابن منظور, خود در معناى كلمه (جماعة) مى نويسد: (الجماعة: عدد كل شئ و كثرته) و در آن كثرت را قيد مى كند نه كثرت مجموعى را. او خود در معناى آيه (لاَ يَسْخَرْ قَوم مِّن قَوْمٍ) (حجرات: ١١) مى نويسد: (اى رجالٌ من رجالٍ) و ادامه مى دهد: (و روى عن ابى العباس: النَفَر و القوم و الرهط هؤلاء معناهم الجمع. لاواحد لهم من لفظهم للرجال دون النساء). عبارت (معنا هم الجمع لا واحدٍ لهم من لفظهم) مى رساند مراد از (جماعة) و (جمع), معنايى مقابل فرد است نه عام مجموعى مقابل عام افرادى; علاوه بر اينها برخى از لغويين كلمه (جماعة) را در تعبير خود نياورده اند:
ابن فارس در مقاييس اللغة مى نويسد: (القوم يقولون جمع امرءٍ و لايكون ذلك الا للرجال). طريحى در مجمع البحرين آورده است: (القوم: الرجال دون النساء لاواحد له من لفظه), و خليل در العين مى گويد: (القوم: الرجال دون النساء). ابن حيان در البحر المحيط مى نويسد: (القوم: مرادف الرجال و قال الزمخشرى: هو فى الاصل جمع قائم).
معلوم نيست منتقد محترم از كجا دريافته اند مراد از (قوم) عام مجموعى است. اگر (قوم) عام مجموعى باشد, معناى آن در عبارتى نظير (اكرم القوم) اين است كه اگر مكلف همه را اكرام كند و تنها يك نفر از قوم را اكرام نكند, گويى هيچ كارى نكرده است; در حالى كه فهم عرفى اقتضا مى كند به تعداد افرادى كه اكرام كرده, مأجور باشد.
حقيقت اين است كه (قوم) اسم جمع است و دلالت بر تعدد و كثرت دارد; مانند لفظ مردم كه اسم جمع است و از تعدد و كثرت حكايت مى كند.
ثانياً اگر لفظ مردم در عباراتى نظير (سگ اصحاب كهف روزى چند/پى مردم گرفت و آدم شد) در معناى مفرد به كار رفته است, از آن روست كه لفظ مردم داراى دو يا چند معناست; حقيقتاً يا مجازاً: يكم, خلايق و انسان ها; دوم, انسان مهذب.
در لغت نامه دهخدا آمده است: مردم: آدمى, انس, انسان, آدميزاد; مردم: خلايق, خلق, افراد, اشخاص, آدميزادگان; مردم: انسان مهذب, انسان كه داراى انسانيت و مردمى است.
دهخدا شعر معروف سعدى را از جمله شواهد معناى سوم ذكر مى كند; لذا نبايد از استعمال لفظ مردم در معناى مفرد نتيجه گرفت كه لفظ مردم معناى جمع ندارد و معناى آن با معناى (قوم) متفاوت است. درست مانند كلمه (امة) است كه معناى جمعى دارد و بسا با عنايت به يك فرد نيز (امة) اطلاق گردد; مانند (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّة قَانِتاً لِلّهِ) (نحل: ١٢٠).
ثالثاً, ترجمه (قوم) به (گروه) در پيشنهاد منتقد در مواردى معادل مناسبى است, ولى در بسيارى از آيات جايگاهى ندارد; مانند (وَمِن قَوْمِ مُوسَي… ) (اعراف: ١٥٩) (وَقَوْمِ إِبْرَاهِيمَ… ) (توبه: ٧٠), (قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنكُم بِبَعِيدٍ) (هود: ٨٩) و (يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ) (نحل: ٥٩).
رابعاً آياتى نظير (إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (رعد: ٣) كه بسيار است, مى نمايد تفكر در رسيدن به آيات الهى, مشروط به تفكر گروهى و جمعى نيست; در حالى كه اگر واژه (قوم) و معادل پيشنهادى, يعنى (گروه) حاكى از عام مجموعى باشد, بايد گفت آيه يادشده و نظاير آن دلالت مى كند بر اينكه تفكر فردى بى ثمر است; در حالى كه آيه (أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّة) (سبأ: ٤٦) در مسئله نبوت به تفكر فردى ترغيب مى كند.
نمونه دوم
جملاتى نظير (وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَة الْقَدْرِ) اينگونه ترجمه شده است: (چه چيز تو را آگاه كرده است كه شب قدر چيست؟)
منتقد محترم ايراد گرفته اند كه ترجمه فوق, تحت اللفظى است; ولى غرض از آيه را كه بيان عظمت و بزرگى شب قدر است, نمى رساند; سپس پيشنهاد كرده اند به جاى آن نوشته شود: (تو چه دانى كه شب قدر چيست؟)
پاسخ
بايد اعتراف كرد: آرى ترجمه تحت اللفظى يادشده, وافى به غرض نيست; ولى جمله پيشنهادى نيز گوياى پيام آيه نيست و عظمت و فخامت را نمى رساند; بلكه فهم عرفى اين جمله, اين است كه اين امر ربطى به تو ندارد; مانند: (ميان عاشق و معشوق رمزى است/چه داند آن كه اشتر مى چراند).
بيت يادشده چه تفاوتى با (تو چه دانى روز داورى چيست) در ترجمه (وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الْفَصْلِ) دارد؟ لذا ما ترجمه تحت اللفظى را برگزيديم و به پيام آيه تصريح كرديم: (چه چيز تو را آگاه كرد, كه شب قدر چيست و چه عظمتى دارد؟). اين روش در مواردى كه معادل مناسبى نباشد, بهترين روش به نظر مى رسد.
نمونه سوم
(تَبَّتْ يَدَا أَبِى لَهَبٍ) ترجمه (دو دست ابولهب ناكارآمد باد).
منتقد محترم بر ترجمه فوق ايراد گرفته اند كه در فارسى, تثنيه و جمع به يك شكل بيان مى شود; لذا (يَدَا أَبِى لَهَبٍ) بايد اينگونه ترجمه شود: (دستان ابولهب).
پاسخ
سخن در صواب و ناصواب و ضعف و قوت است. آيا اگر كسى بگويد: (دو دستت را بشوى يا هر دو چشمت كم سوست; يا فلانى هر دو پايش شكسته يا از هر دو گوش ناشنواست), بايد به او ايراد گرفت كه در فارسى چون معلوم است شخص دو پا بيشتر ندارد يا دوگوش بيشتر ندارد, بايد تعبير مى كردى (پاهايش و چشمانش كذا و كذا). قطعاً اينگونه نيست; لذا اين گفته منتقد: (معادل فارسى تثنيه, جمع است). صحيح نمى نمايد. در فارسى هر دو استعمال صحيح است; هم گوش هايش و هم هر دو گوش اش; چشمانش و هر دو چشمش. آيا به نظر منتقد, صحيح است در ترجمه (قَالَ رَجُلاَنِ مِنَ الَّذِينَ يَخَافُونَ): نوشته شود (مردانى از كسانى كه مى ترسيدند گفتند) يا الزاماً بايد گفت: (دو مرد از كسانى كه مى ترسيدند, گفتند). آشكار است كه ترجمه اول نادرست است.
و آيا به نظر ايشان, صحيح است در ترجمه (كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ) نوشته شود: (آنها در زوجيت بندگانى شايسته از بندگان ما بودند)؟ يا الزاماً بايد نوشت (آن دو در زوجيت دو بنده شايسته از بندگان ما بودند)؟

٥. ضعف در رساندن پيام به زبان مقصد
منتقد محترم, چهار نمونه آورده اند كه پاسخ به همه آنها از حوصله اين نوشتار خارج است. تنها نمونه اول را كه گويا, عنايت بيشترى نسبت به آن داشته اند, مورد بررسى قرار مى دهيم.
نمونه اول: ترجمه (بَرئ) به (بركنار). پيشنهاد: (برى) به (بيزار) ترجمه شود.
بررسى
تبرى و برائت, به معناى دورشدن, بر كنار شدن, فاصله گرفتن و مانند اينهاست. بسيارى از لغويين به اين معنا تصريح كرده اند: لذا ترجمه (برئ) به بركنار, مطابق لغت است.
ولى واژه (بيزار) در ترجمه (برئ) دو اشكال دارد و به دليل اين دو اشكال, (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) از آن برى بوده, فاصله گرفته است.
اشكال اول: در كلمه (بيزار) معناى دورشدن و فاصله گرفتن نهفته نيست. چه بسا آدمى از چيزى بيزار است, ولى چون (كنه) به او چسبيده است و هيچ فاصله اى با آن ندارد; بلكه چه بسا آدمى از كسى بيزار است, ولى ناگزير است همنشين و همراه و همگام او باشد و با او زندگى كند.
اشكال دوم: در معناى بيزارى, تنفر و اشمئزاز نهفته است; در حالى كه چه بسا آدمى از كسى يا چيزى فاصله مى گيرد, ولى از او تنفر ندارد و حتى ممكن است آن را ناخوشايند بداند, ولى از آن تنفر نداشته باشد. مريم (س) از اينكه فرزندى چون عيسى را به دنيا آورد, بسيار ناخرسند بود كه فرمود: (يا لَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا) (مريم: ٢٣); ولى هرگز از آن تنفر نداشت و بيزارى نجست; لذا اگر امر مكروه را نيز در معناى تبرى و برائت لازم بدانيم. چنان كه راغب در مفردات تصريح كرده است, باز هم معناى بيزارى از آن بر نمى آيد. بله بر اساس آنچه مفردات آورده و علامه نيز آن را حكايت كرده اند, واژه (بركنار) حاوى همه معنا نيست و كاستى دارد.

فصل دوم: مطابقت با تفسير الميزان
اين فصل در دو بخش ارائه شده است: بخش اول مغايرت با الميزان; بخش دوم, چندگانگى در حذف يا انعكاس مطالب الميزان.

بخش اول مغايرت با الميزان
منتقد محترم در اين بخش, نمونه هايى را ياد كرده اند كه در آنها (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) با تفسير الميزان مغاير است.
نمونه اول: ترجمه (اللّه) به (خداوند) به اين لحاظ كه (اللّه) از ديدگاه علاوه عَلَم است, ولى معادل آن, يعنى (خداوند) علم نيست, بلكه وصف است; زيرا (وند) پسوندى است كه بر معانيِ چندى دلالت مى كند; از جمله (شباهت) و (صاحب).
بررسى
اى كاش اين اشكال مطرح نمى شد; زيرا هم وزن و هم سياق ديگر ايرادات نيست. به هر حال پاسخ اين است كه اوّلاً اگر آنگونه كه منتقد محترم درباره لفظ (خداوند) تحليل كرده اند, درباره كلمه (خدا) نيز تحليل شود, به اين نتيجه مى رسيم كه (خدا) نيز معناى وصفى دارد.
حضرت آقاى خادمى از مراجع بنام اصفهان, در كتاب عقايد خويش, با اين مضمون نوشته اند: خدا, يعنى (خود آ), همان موجودى كه علت پديد آورنده ندارد. خود بوده و وجودش از خود اوست; يعنى واجب الوجود است.
در لغت نامه دهخدا نيز مى خوانيم: گفته اند (خدا) به معنى خود آينده است; چه مركب است از كلمه (خود) و كلمه (آ) كه صيغه امر از آمدن و ظاهر است كه امر به تركيبِ اسم, معنى اسم فاعل پيدا مى كند و چون حق تعالى به ظهور خود به ديگرى محتاج نيست, لهذا به اين وصف خوانده اند.
ثانياً اگر فرض شود خداوند در اصل, معناى وصفى داشته, امروز اگر مطلق ذكر شود, معادل (خدا) دانسته مى شود. مگر نه اين است كه (فولادوند), يعنى سخت و محكم چون فولاد; ولى همين لفظ مى تواند نام شخصى مانند مترجم محترم جناب آقاى فولاد قرار گيرد و معناى شباهت از آن رخت بر بندد; لذا در لغت نامه, دهخدا نيز لفظ خداوند را در يك معنا مرادف خدا, خداى, پروردگار و اللّه تعالى دانسته است.
خداوند… نامى از نام هاى الهى, خدا, خداى, پروردگار, اللّه تعالى.
ثالثاً در بسيارى از كلمات بزرگان و اشعار شعرا از قديم و جديد, واژه (خداوند) به عنوان نام الهى به كار رفته است. بنا به نوشته جناب دكتر بهاء الدين خرمشاهى (خداوند) از لفظ (خدا) محترمانه تر است و بهتر است در ترجمه (اللّه) از اين واژه استفاده شود.٤
با توجه به آنچه ياد شد, (خداوند) و (خدا) از لحاظ اسمى برابرند; لذا اشكال دوم ايشان نيز مبنى بر تفاوت ترجمه (اللّه) به خدا و خداوند, در (ترجمه قرآن بر اساس الميزان) وارد نيست و آن تفاوت ها خود, دلايلى دارد; چنانچه غالب مترجمان در ترجمه (بسم اللّه الرحمن الرحيم) از واژه خداوند استفاده كرده اند و در ديگر موارد از (خدا) يا (خداوند).
نمونه دوم
مى گويند پروردگارا, اين عمل اندك را از ما بپذير. در ترجمه (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ) (بقره: ١٢٧).
اشكال: تقدير (مى گويند) بر خلاف نظر علامه است.
پاسخ
اشكال وارد است و به غفلتِى كه سرزده, ادغان مى شود.
نمونه سوم
ترجمه (وامر بالمعروف) (و به شايسته كه دين و خرد آن را به نيكى مى شناسد, فرمان ده), (كه دين و خرد آن را به نيكى مى شناسد), در عبارت علامه نيست.
پاسخ
بسا علامه طباطبايى در بيان آيات, نه از معناى واژه ها سخن گفته باشند, نه از تركيب نحوى كلمات و نه از ساختار صرفى; در اينگونه موارد چنان كه در پى نوشت ترجمه بدان اشاره شده است, بناى ما بر آن بوده كه به موارد مشابه در الميزان مراجعه كنيم و آيه مورد بحث را بر حسب موارد مشابه ترجمه نماييم; مگر با دقت در آيه و كلمات علامه دريابيم كه در موردى به دليلى خاص, معنايى را ياد كرده اند.
و چنانچه در الميزان يافت نشد, معناى كلمه را از مفردات راغب اخذ مى كنيم; زيرا دريافتيم كه آن بزرگوار در معانى واژه ها عنايت خاصى به مفردات راغب نشان داده, در بسيارى از موارد, بل اكثر موارد از اين كتاب بهره برده اند. مفردات نيز در معناى (معروف) مى نويسد: (المعروف اسم لكل فعل يعرف بالعقل او الشرع حسنه).
علامه خود نيز در مواضع مختلفى به اين معنا اشاره دارند.
در مجلد دوم, صفحه ٢٣٦ مى نويسند: (فالمعروف يتضمن هداية العقل و حكم الشرع و فضيلة الخلق الحسن).
علاوه بر اينها, كلمه (معروف) به معناى (شناخته شده) است و بر اساس نظر علامه در مواضع مختلف, منشأ شناخت يا عقل است يا شرع يا الهام الهى كه آن هم به نوعى به شرع باز مى گردد. ذيل آيه ٢٠ سوره لقمان: (بغير علم و لا هدى و لا كتاب منير), مى نويسند:
و المقابلة بين العلم و الهدى و الكتاب تلوح بان المراد بالعلم ما هو مكتسب من حجة عقلية و بالهدى ما يفيضه اللّه بالوحى او الالهام و بالكتاب الكتاب السماوى المنتهى اليه تعالى بالوحى النبوى و لذلك وصفه بالمنير فهذه طرق ثلاث من العلم لا رابع لها.
نمونه چهارم
منتقد محترم, ترجمه آيات ٣١ و ٣٢ سوره مؤمنون را عنوان كرده اند و كلمات و جملاتى چند از آن را از اضافات مترجم دانسته, تصريح كرده اند در الميزان وجود ندارد.
(ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ * فَأَرْسَلْنا فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُون).
ترجمه: سپس در پى آنان نسلى ديگر (قوم ثمود) را پديد آورديم و در ميانشان پيامبرى از خودشان به رسالت فرستاديم, با اين پيام كه خداوند يكتا را بپرستيد كه شما را جز او معبودى شايسته پرستش نيست. آيا از كيفر او پروا نمى كنيد كه به يكتايى او كفر مى ورزيد؟
آن بزرگوار, عبارت هاى ذيل را اضافات مترجم دانسته اند: ١. (قوم ثمود); ٢. با اين پيام; ٣. يكتا; ٤. شايسته پرستش; ٥. از كيفر او; ٦. كه به يكتايى او كفر مى ورزيد.
پاسخ
اما (قوم ثمود). علامه طباطبايى پس از تفسير آياتِ مربوط به قومى كه سخن درباره آنهاست, ذيل آيه ٤١ سوره فرموده اند:
و لم يصرح باسم هؤلاء القوم الذى أنشأهم بعد قوم نوح ثم اهلكهم و لا باسم رسولهم و ليس ببعيد ان يكونوا ثمود قوم صالح فقد ذكر اللّه سبحانه فى قصتهم فى مواضع من كلامه انهم كانوا بعد قوم نوح و قد اهلكو بالصيحة.
بنابراين (قوم ثمود) از كلام علامه استفاده مى شود و چون ايشان آن را از آيات مربوطه استفاده نكرده اند و آن را از آيات ديگر استفاده نموده اند بر اساس مبنايى كه پيشتر بيان شد, آن را در پرانتز قرار داديم.
اما (با اين پيام). حرف (اَن) در (ان اعبدو اللّه) تفسيريه است. علامه طباطبايى در موارد مشابه به اين معنا تصريح كرده اند و مفاد (ان) تفسيرى و ملاحظه جمله (مفسَّرة) جز اين معنا نمى تواند باشد.
اما (يكتا); علامه طباطبايى در آيه ٢٣ همين سوره كه مضمون همين آيه آمده است, در تفسير عبارت (اعبدو اللّه مالكم… ) فرموده اند: (فقوله لقومه الوثنيين: (اعبدواللّه) فى معنى ان يقال: (اعبدو اللّه وحده … ).
قيد (وحده) در عبارت علامه, همان است كه در ترجمه با واژه (يكتا) منعكس شده است.
اما (شايسته پرستش); مى دانيم در عباراتى مانند (لااله الا اللّه), (لا اله الا هو) و (مالكم من اله غيره) و نظاير آن, اين سؤال مطرح است كه بت پرستان, معبودان متعددى داشتند. آنها در پى طرح مسئله توحيد, شگفت زده مى گفتند: (أَجَعَلَ الآلِهَة إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيْء عُجَاب) (ص: ٥). با اين وصف از چه روى خداوند مى فرمايد: معبودى جز خدا وجود ندارد؟ (مالكم من اله غيره) در پاسخ گفته اند: مراد از نفى معبود, نفى معبود به حق است. علامه نيز همين را فرموده اند; از جمله در مجلد ٩, صفحه ٢٤٦ فرموده اند: (فقوله (لااله الاهو) يدل على نفى حق الثبوت عن الآلهة التى تثبت من دون اللّه فان الاله هو المعبود الذى من حقه ان يعبد).
اما (كيفر او) و (كه به يكتايى او كفر مى ورزيد). در آيه ٢٣ سوره, نظير اين داستان و عبارات آمده است: (يَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ); و علامه متعلق اتقاء را عذاب الهى دانسته اند و فرموده اند: (افلا تتقون عذابه), و اضافه مى كنند (حيث لاتعبدونه و تكفرون به).
با توجه به آنچه گذشت, معلوم شد برخلاف نظر منتقد محترم, تمام آنچه ايشان اضافات مترجم دانسته اند, همه از بيانات علامه است و حتى يك حرف آن هم از مترجم نيست.
نمونه پنجم و ششم
(تلكم) در آيه (تلكم اللجنة) و (تلك) در (تلك آيات الكتاب) به نظر علامه, حكايت از عظمت و بزرگى دارد; چرا اين معنا منعكس نشده است.
پاسخ
چنانچه تعداد اسم اشاره همراه (لام), مانند مثال هاى يادشده اندك باشد, آوردن جمله يا واژه اى مانند (اين آيات با عظمت و شرافت) يا (اين آياتى كه عظمت آن آشكار است) كه گوياى عظمت و فخامت است, مشكلى ندارد; ولى به دليل فراوانى اين كلمه, افزودن واژه هايى همانند آنچه ذكر شد, ملالت آور است; مانند ترجمه تأكيدهاى فراوان در يك بخش از آيات.
نمونه هفتم
پيشنهاد منتقد محترم در ترجمه (لطيف), مناسب تر از آن چيزى است كه در ترجمه آمده است; در حقيقت اذعان مى شود اشكال ايشان در انعكاس معناى لطيف, وارد است.

بخش دوم: چندگانگى در حذف يا انعكاس مطالب الميزان
منتقد محترم در اين بخش, با اذعان به اينكه نمى توان همه مطالب علامه در ٢٠ مجلد را در ترجمه منعكس كرد و ناگزير به گزينش هستيم و طبعاً نيازمند معيارى براى گزينش هستيم, بيان كرده اند: شاهد برخورد سليقه اى مترجم بوده اند: در مواردى مطلب علامه منعكس شده و در مواردى ديگر بيان علامه منعكس نشده است; در حالى كه تفاوتى نبوده است. سپس نمونه هايى را ياد كرده اند:
نمونه اول
(أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍ مُّشَيدَة وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَة يَقُولُواْ هَذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَة يَقُولُواْ هَذِهِ مِنْ عِندِكَ).
ترجمه: گمان نكنيد كه اگر در جهاد حضور نيافتيد, از مرگ در امان مى مانيد. هر كجا باشيد, شما را مرگ در مى رسد, هر چند در دژهايى استوار و مرتفع به سر بريد و اگر خيرى به آنان رسد, مى گويند اين از جانب خداست و اگر شرّى به ايشان رسد, مى گويند: اين از جانب توست.
اشكالات:
١. منظور از (خير), فتح, ظفر و غنيمت است; ولى در ترجمه منعكس نشده است.
٢. منظور از (شرّ), قتل, جرح و بلواست كه در ترجمه منعكس نشده است.
٣. منظور از استناد شرّ به پيامبر(ص) ضعف رأى است. به اين نكته هم اشاره نشده است. اين در حالى است كه ارتباط آيه با قبل بيان شده است كه سيزده كلمه را به خود اختصاص داده است.
پاسخ
از جمله اشكالات منتقد محترم, طولانى بودن ترجمه است. حال اگر اين گونه موارد نيز بدان اضافه شود, چه خواهد شد؟! و آن بزرگوار چه خواهند گفت!
به هر حال بديهى است كه بايد مطالب علامه گزينش مى شد و ممكن نبود تمام آنچه را آن بزرگوار در بيان آيات آورده اند, منعكس نمود. آنچه در اين ميان بر همه چيز سبقت داشت, رسيدن به هدف ترجمه بود و بيان وجه ارتباط آيات با يكديگر از مسائل مهم در فهم قرآن كريم است كه بايد بر آن اصرار داشت; مبادا خواننده عام گمان برد قرآن كتابى گسسته و مطالبش نامرتبط است; از اين رو وجه ارتباط در ترجمه آيه مورد نقد, در اولويت بود و منعكس شد; اما ضرورت تعيين مصاديق (شرّ) يا (خير) احساس نمى شد; زيرا خوانندگان چون دريابند سخن از جنگ و جهاد است, خواه ناخواه از (خير) چيزى جز فتح و پيروزى و مانند اينها نمى فهمند و از (شر), قتل و جرح و مانند اينها را تداعى مى كنند; علاوه بر اينكه آنچه علامه در بيان (خير) و (شر) فرموده اند, نمونه هايى از مصاديق (خير) و (شر) است, نه همه مصاديق. در اينگونه موارد, ذكر مصداق اين توهم را براى خواننده ايجاد مى كند كه مراد همين است و بس, و اين خود هم خلاف مفاد آيه است و هم خلاف نظر علامه طباطبايى.
اما مورد سوم, يعنى (هَذِهِ مِنْ عِندِكَ), شايد علت عدم انعكاس مطلب يادشده, يعنى پيشنهاد منتقد محترم (اين از بى كفايتى تو بود), نگاهداشت حرمت پيامبر(ص) بوده است و شايد علت آن, دو معناى مختلفى بوده كه علامه در جمله مذكور بيان داشته و ترجيحى ياد نكرده اند; و چون ترجمه يادشده, شامل هر دو مورد مى شده, بدان اكتفا گشته است.
ولى اين نكته را نيز نمى توان ناديده گرفت كه آدمى, هر چند بر آن باشد كه بر ميزان آيين نامه ها و معيارها حركت نمايد و از اعمال سليقه خوددارى كند, ولى بسا ناگزير به اعمال سليقه مى شود; زيرا معيارها و آيين نامه ها هر چند بسيار دقيق و حساب شده باشند, به مواردى برخورد مى شود كه در آيين نامه ها نيامده و معيارهاى نوشته شده آنها را پوشش نمى دهد. طبعاً سليقه مجرى كارگشا خواهد بود; لذا با اين سخن كلى مخالفت نمى شود كه شايد در گزينش, اعمال سليقه نيز شده باشد, ولى حجت ما ناگزيرى طبيعى از آن است.
نمونه دوم
در ترجمه (مَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا) (يونس: ٣٦) آمده است: (بيشترشان جز از پى گمان نمى روند). منتقد محترم فرموده اند: چون علامه بيان كرده اند كه (اما الاكثرون فانما اتبعوا آبائهم تقليداً لهم لحسن ظنهم… ), در ترجمه آورده شود: ( بيشترشان به تقليد از پدران خود جز از پى گمان نمى روند).
پاسخ
اولاً همان اشكالى كه منتقد به مترجم داشته اند, خود بدان در افتاده اند. در كلام علامه آمده است: (لحسن ظنهم بهم). چرا ايشان اين جمله را در پيشنهاد خود نياورده اند و در انعكاس مطالب علامه, سليقه اى عمل كرده اند؟! به قول خودشان اگر بيان مى كردند: (حسن ظن آنان به پيشينيان موجب تقليدشان بود), بر غناى ترجمه افزوده مى شد!
ثانياً مهم در آيه شريفه, اين است كه مشركان و عقايدشان بر حدس و گمان استوار بود; اما اينكه منشأ آن پيروى از پيشينيان بوده, آيه شريفه بدان عنايت نكرده است و فهم آيه نيز منوط به بيان اين مطلب نيست; لذا انعكاس آن ضرورى نمى نمايد.
نمونه سوم
انتقاد شده كه علامه طباطبايى, (دابة) در آيه ٤٥ سوره فاطر را به (انسان ها) تفسير كرده اند. چرا به اين مطلب تصريح نشده است؟
پاسخ
علامه طباطبايى پس از آنكه (دابة) را به انسان ها تفسير كرده اند, در پى آن فرموده اند: (و احتمل ان يكون المراد كل ما يدب فى الارض من حيوان); سپس هلاكت غيرآدميان را با آيه (هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعاً) (بقره: ٢٩) امرى ناموجّه ندانسته اند.
طرح احتمال و سپس رفع اشكال از آن, در كلام علامه مى نمايد كه احتمال يادشده در نظر ايشان احتمال ناصوابى نيست, بلكه احتمالى درخور است; در عين حال اگر سخن علامه به همين جا ختم مى شد, بايد اذعان مى كرديم نظر ايشان درباره (دابة), انسان هاست, نه معنايى عام كه انسان ها از مصاديق آن باشند; ولى در جايى ديگر از تفسير الميزان به عام بودن معناى (دابة) در اين آيه تصريح مى كنند. ايشان در اينكه حيوانات نيز حشر و نشرى دارند, مى فرمايند: (و يؤيده ظاهر قوله تعالى: "وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّة… " (فاطر: ٤٥). فان ظاهره ان ظلم الناس لو استوجب المواخذة الالهية كان ذلك لانه ظلم و الظلم شايع بين كل ما يسمى (دابة) الانسان و ساير الحيوانات فكان ذلك مستعقباً لان يهلك اللّه تعالى كل دابة على ظهرها و اِن ذكر بعضهم: ان المراد بالدابة فى الآيه خصوص الانسان) (الميزان, ج ٧, ص ٧٧).
در اين بيان, عام بودن معناى (دابة) را پذيرفته اند و خاص بودن آن را به برخى از مفسران نسبت
داده اند; لذا نظر دقيق علامه در اين خصوص براى ما آشكار نشد و طبعاً به ترجمه ظاهر لفظ اكتفا كرديم; ضمن اينكه به دليل بيان يادشده و نيز طرح احتمال در آيه مورد بحث و استدلال بر آن, مى توانيم مدعى شويم معناى عام (دابة), خلاف نظر علامه نيست.

١. عضو هيئت علمى مركز فرهنگ و معارف قرآن.
٢. با توجه به قيد (من يظن به اَن ينصر) در ترجمه آيه عبارت (كسى كه به او دل ببندد) آورده شده است.
٣. علامه طباطبايى; الميزان; ج ١٥, ص ٢٠٤ و ج ١٣, ص ٧٠.
٤. در نامه اى به اينجانب در جواب نظرخواهى درباره (ترجمه قرآن بر اساس الميزان).