آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - (عيار نقد) چند است؟ - اسلامى سيد حسن
(عيار نقد) چند است؟
اسلامى سيد حسن
اين مجموعه شامل ٢٣ گفتار, اعم از تأليف, ترجمه و سخنرانى مكتوب شده است و در آن هر يك از پديدآورندگان از منظر خود به مقوله انتقاد و مباحث بنيادى آن نگريسته و چه بسا نظرگاه ديگران را نقد كرده است; بدين ترتيب مى توان آن را مينياتورى از ديدگاه هاى معاصر درباره نقد دانست كه اوجبى, مبتكر و سرپرست اين كار, در مقدمه كوتاه خود به ضرورت آن و اهميتش مى پردازد و نويد استمرار آن را مى دهد.
سيدحسن اسلامى, اولين مقاله را به نام (دعوت به اخلاق)١ ارائه كرده است. وى از اين نقطه آغاز مى كند كه ماهيت نوشتن, چيزى جز دعوت به نقد نيست. هنگامى كه نوشته خود را منتشر مى كنيم, ديگران را به خواندن و اظهارنظر درباره آن دعوت مى كنيم; به همين سبب براى نويسنده, چه بسا كيفرى دردناك تر از خوانده نشدن و ناديده گرفته شدن وجود نداشته باشد. اظهار نظر نيز گاه به سود نويسنده است و گاه به نظر مى رسد كه بر ضد اوست; در نتيجه هنگام نوشتن, ديگران را منطقاً به نقد دعوت كرده ايم; از اين رو اگر كسى از نقد مى رنجد, بهتر است عطاى نوشتن را به لقاى آن بخشيده, اين آوردگاه جان شكار را به سلامت ترك گويد; ليكن نقد نيز مانند هر رفتار ارادى, مشمول داورى اخلاقى است; از اين رو بايد اين كنش تابع ضوابط اخلاقى باشد. در اين مقام, نويسنده پس از نقد شيوه هاى رايج مواجهه با نقد, خود هشت اصل رفتارى را براى نقد اخلاقى به دست مى دهد.
على اوجبى, دبير علمى جشنواره, در مقاله (نقد فلسفى: دغدغه هاى يك سردبير) را باز مى گويد و با دعوت به نهراسيدن از نقد, بر آن است كه فلسفه اسلامى به دلايلى همچون دورى از نقد, گره زدن فلسفه با آموزه هاى دينى و آن را بخشى از دين پنداشتن و متعبدانه بدان ايمان ورزيدن, از وظيفه خود بازمانده و در نتيجه, امروزه در رخوت و ركود به سر مى برد. او اين دغدغه ها را پيشتر نيز در مقام سردبير كتاب ماه دين, بازگفته است.
سيد قطب كه در آغاز منتقد ادبى بود و بعدها به نظريه پردازى اسلامى بدل شد, در فصلى از كتاب اصول و شيوه هاى نقد ادبى كه به دست محمد باهنر ـ مترجم و پژوهشگر متون ادبى ـ ترجمه شده, مى كوشد (قواعد نقد ادبى از فلسفه تا علم) را بازنمايد و نشان دهد رهيافت روان شناختى يا جغرافيايى و مانند آن كه كسانى چون عباس محمود عقّاد در نقد شعر عمر بن ابى ربيعه در پيش گرفته اند, خطاست; همچنين شيوه اى كه امين الخولى در تحليل اشعار ابوالعلاء معرى دنبال و در آن سعى كرده نگرش وى را براساس عوامل بيولوژيك و زيست شناختى تبيين كند, نادرست است. از نظر قطب هرچند عوامل بيرونى و پيرامونى در فهم و نقد ادبى سودمندند, ليكن بايد تلاش كرد با متن ادبى به گونه اى مستقيم مواجه شد و ديد كه آيا از ابزار و شيوه هاى مناسبى براى بازنمايى احساسات استفاده شده است, يا خير. سياوش جمادى كه ترجمه هاى معروف او, از جمله هستى و زمان هايدگر را, نيك مى شناسيم و با اين كار خود را تثبيت كرده است, در (ماهيت و اهميت نقد) ظرفيت نقدپذيرى را بيش از آنكه امرى فردى و تابع خواست يا خوشايند شخصى بداند, مقوله اى فرهنگى دانسته, معتقد است در فضايى كه زمينه نقد نباشد, منتقد بايد بسيار مجاهدت كند و با نفس خود بكوشد تا مغلوب هواى نفس نشود. وى در اين نوشته كه در اصل سخنرانى ارائه شده در پنجمين جشنواره نقد كتاب بوده است, سعى مى كند تعاريف نقد را از هم بازشناسد. تعريف نقد به شناخت سره از ناسره, تعريفى كانتى است و ريشه در نقدهاى سه گانه معروفش دارد; حال آنكه امروز, شبيه نظرگاه استاد احمد سميعى, نقد مى تواند به معناى شرح و بيان باشد. در هرحال منتقد كسى است كه از تأثر آنى نسبت به اثر فراتر مى رود و مى تواند آگاهانه درباره اثرى كه خوانده يا ديده است, به دقت و به گونه اى مستدل داورى كند; چنين كسى (براى هر كلامش مسئول است و بايد كلامش را اثبات, توجيه و تبيين كند); در غير اين صورت سنجشگران حاضر در جامعه, اين كار را خواهند كرد. منتقد بايد شجاعت داشته باشد تا مرعوب نام نويسنده نشود و جسورانه اثر را آن گونه كه مى داند و مى بيند, بررسى و تحليل كند.
فريدون جنيدى, بنيانگذار سازمان پژوهش و فرهنگ ايران, در مقاله (سنجشِ گفتار به شيوه ايرانى) در پى به دست دادن گزارشى تاريخى از نخستين جلوه هاى نقادى در فرهنگ ايرانى برمى آيد و آن را در بخشى از يشت ها نشان مى دهد و نتيجه مى گيرد: اين نقادى, باتوجه به سال جارى, يعنى ٢٠٠٩ ميلادى, ٢٥٣٠ سال قدمت دارد. او سپس نمونه هايى از نقدهايى را كه به واقع دشنام است, نقادى مى كند; از جمله آنكه زمخشرى پس از ديدن كتاب سترگ عتبة الكتبة نوشته ميدانى نيشابورى, آن را بى ارزش شمرد و اظهار داشت: نام نويسنده ميدانى نيست, بلكه (نميدانى) است. ميدانى نيز با شنيدن اين داورى پاسخ داد كه نام منتقد نيز زمخشرى نيست, بلكه (زنم حشرى) است و بدين ترتيب در اين ميان شخص سوم بيگناهى قربانى اين خصومت غيراخلاقى شد.
زبان سنگين و سره گرايى تند اين نوشته, چه بسا برخى خوانندگان را از فهم دقايق مورد نظر نويسنده باز دارد; براى مثال بايد كلى زحمت كشيد تا حدس زد مقصود ايشان از واژه (باژنام) لقب است; البته اگر اين حدس درست باشد.
غلامعلى حداد عادل, رئيس فرهنگستان زبان و ادب فارسى و دانشنامه جهان اسلام كه خود پيشترها, (مشترى پروپا قرص مجلات نقد كتاب) بود, معتقد است (نقد كتاب, بايدها و نبايدها)ى خود را دارد و بايد مرز بين نقد درست و رفتارهاى غيراخلاقى را مشخص ساخت; از اين رو پيشنهاد مى كند كتابى (تحت عنوان اخلاق نقد نوشت) و در آن راه و رسم اخلاقيات نقد را بازنمود; غافل از آنكه اين حقير فقير سراپا تقصير, اين كار را پيشتر كرده و كتابى به عنوان اخلاق نقد (قم: معارف, ١٣٨٣) منتشر كرده است كه با همه نواقص خود, كوشيده است آغازگر اين كار باشد.
مريم حسينى, دانشيار دانشگاه الزهراء (نقد ادبى فمنيستى) را دستمايه مقاله بلند خود قرار مى دهد تا اين نوع نقد را تعريف كند و سير تكوين آن را بازنمايد و با بيان مراحل نقد فمنيستى, مشخصاً رمان بازى آخر بانو را تحليل و نقد نمايد. در اين مقاله پس از معرفى فمينيسم, دعاوى و نمايندگان اصلى آن, به تحليل عناصر و مقومات نقد ادبى فمينيستى مى پردازد و نشان مى دهد در اين نوع نقد, منتقد در پى نشان دادن تفاوت ها يا تبعيض هايى است كه حاصل ستم تاريخى و اجتماعى به زنان است و در رمان, خود را به گونه اى ظريف باز مى تاباند. سپس مراحل پنجگانه نقد فمينيستى را برمى شمارد و از منتقد مى خواهد هنگام بررسى اثرى ادبى از اين منظر, بكوشد تا نخست عنوان داستان را تحليل كند, سپس به موقعيت و نقش زنان در آن توجه كند, در مرحله سوم روابط زنان داستان را هم مدنظر قرار دهد, آن گاه به روابط زنان با مردان بنگرد و در مرحله نهايى به كاربرد اصطلاحات, تعابير و مسائل فمينيستى و گفتگوهاى شخصيت داستانى از اين منظر بپردازد. سپس با طرح پرسش هايى كه منتقدان مى توانند فراروى داستان مورد بحث قرار دهند, نويسنده به تحليل رمان بازى آخر بانو, نوشته بلقيس سليمانى دست مى زند و پس از به دست دادن خلاصه اى از آن با تحليل نام شخصيت ها, روند حوادث, پيرنگ و گفتگوهاى اين رمان, نمونه اى از نقد فمينيستى را ارائه مى كند.
فرخنده حق شنو, نويسنده و منتقد ادبى, (نقد, خاستگاه يا حقيقت متن) را محور مقاله خود قرار مى دهد تا درباره رويكردهاى مختلف به نقد, قلم بزند. وى با اين تعريف كه نقد يعنى شناخت سره از ناسره مى آغازد تا آن را بر ادبيات جارى سازد و با توجه به آنكه (ادبيات نقد زندگى است), مى توان نتيجه گرفت: (نقد, نقد زندگى است). اين نكته ما را متوجه اهميت نقد كرده, از برخوردهاى شخصى و سليقه اى به متون ادبى باز مى دارد و ما را به سوى داشتن نظرگاهى معين و چارچوبى تعريف شده, فرا مى خواند. در اين چارچوب مى توان براساس يك يا چند اصل از اين چهار اصل كلى نقد, پيروى كرد و نقدى سنجيده به دست داد: ١. جهان, ٢. مخاطب, ٣. نويسنده و ٤. خود اثر. نقطه عزيمت برخى نقدهاى سنتى و معاصر, بررسى ميزان انطباق اثر با واقعيت يا مقدار بازنمايى آن است. اگر از اين اصل در بررسى آثار ادبى استفاده كنيم, منطق (محاكات) ارسطويى را اولويت بخشيده, آن را برتر شمرده ايم. گاه نيز منتقد, به بررسى اثر بر مخاطب يا بازتاب وى در برابر اثر توجه مى كند. در سومين شيوه, منتقد به عواملى كه در نويسنده و ساختن اثر نقش داشته اند, روى مى آورد و روان شناسى, جامعه شناسى و علومى از اين دست را براى فهم اثر به يارى مى خواند; اما در چهارمين شكل كه نقد نو بر آن استوار است, خود اثر محور نقد قرار گرفته, منتقد همه پيوندهاى آن را با بيرون گسسته, آن را به مثابه موضوعى قائم به ذات, بررسى و تحليل مى كند. از نظر نويسنده اين مقاله, هر شيوه اى را برگزينيم, لازم است در كنار ضعف ها, قوت هاى اثر را نيز منعكس كنيم و به ارزش هاى ادبى آن توجه داشته باشيم.
رضا داورى اردكانى, عضو پيوسته فرهنگستان علوم, (چيستى نقد) را دستمايه سخنرانى خود در پنجمين جشنواره نقد كتاب قرار داد كه متن مكتوب آن با همين نام در اين مجموعه آمده است. وى كه بخشى از كار علمى خود را به نقد كتاب اختصاص داده است, نقد را از مخالفت و بحث جدا مى كند: مخالفت در حد رد و اثبات و تصديق و انكار مى ماند; حال آنكه در بحث, ما در پى استدلال به سود خود و بر ضد حريف هستيم; ليكن در اين ميان نقد است كه عبارت است از فهم و اشراف بر متن و تعيين جا و حدود آن; براى مثال نقدهاى سه گانه كانت و به خصوص سنجش خردناب وى, تلاشى است براى تعيين حدود و ثغور عقل نظرى. بدين ترتيب, (بحث, مقدمه نقد است) و نقد به اين معنا, خود (جزء مهمى از فلسفه مى شود) و هر فيلسوفى منتقد به شمار مى رود; از اين رو در فلسفه شاهد نقد ادبى و هنرى نيز هستيم كه شاهد آن, رساله ارسطو در باب فن شعر است. اينجاست كه به نظر مى رسد (فلسفه يك خرده امپرياليسم است) و خود را (علم العلوم) مى داند و مى كوشد تكليف همه علوم را روشن كند. بى جهت نيست كه مى بينيم حتى كسانى مانند كانت و هگل در ضمن فلسفه ورزى, نقد ادبى نيز كرده اند; به اين معنا نقد در جايگاهى والا قرار مى گيرد و كارى فيلسوفانه به شمار مى رود; يعنى اشراف بر متن از هر نوعى كه باشد, هضم و درك كامل آن و سرانجام (تعيين مقام, موقع و اصالت يك اثر).
عبدالعلى دستغيب, نويسنده, مترجم و منتقد ادبى, (وحدت اثر و ادبيات) را موضوع مقاله خود قرار مى دهد تا در اين باور سنتى كه آثار والا و فاخر, داراى وحدت انداموار و كاملى هستند, ترديد در افكند; سپس در پى به دست دادن تعريفى از هنر برمى آيد; از جمله آنكه وظيفه و ماهيت هنر, آشنازدايى از پديده هاى آشنا و به دست دادن توصيفى از اشياى شناخته شده است; چنان كه گويى براى نخستين بار با آن ها روياروى مى شويم.
مصطفى ذاكرى, نويسنده و منتقد ادبى, در پى بيان (اصول, نتايج و گونه هاى نقد) در مقاله خود برمى آيد و از تعريف نقد, يعنى شناخت سره از ناسره سخن مى آغازد; آن گاه اشاره مى كند كه علمِ نقد, زاده تلاش سه گروه بوده است: عالمان دين و اخلاق كه با تلاش در جهت پيراستن زبان از ناراستى ها و رذايل, علم اخلاق را پديد آوردند; فلاسفه و حكيمان كه در مسير تلاش براى حفظ انديشه از خطا و سفسطه, پايه گذار منطق شدند, و واژه شناسان كه پديدآورنده نقد الشعر و نقد النثر شدند.
نقد را مى توان بر اساس معيارهايى متفاوت به اقسامى تقسيم كرد; از جمله تقسيم آن به نقد صورى و غيرصورى. در نقد صورى, با ساختار و صورت متن سروكار داريم و در نقد غيرصورى به نقد محتوايى, اعتقادى, اخلاقى, سبكى و تطبيقى اثر دست مى زنيم. نويسنده ميان نقد سازنده و مخرب تفاوت گذاشته, آن يك را ستوده و اين را مى نكوهد; با اين حال در مجموع, هر نوع نقدى را مايه شهرت نويسنده شمرده, توصيه مى كند تا پذيراى هر نقدى باشيم.
وى در اين ميان, به چامسكى و نظريه زبان شناختى وى تاخته, معتقد است: (چندان محتوايى ندارد) و صرفاً با (هو و جنجال) هواخواهانش, امروزه بر زبان شناسى حاكم است و سرانجام كار خود را با تعريف نقيضه گويى و هجا و به دست دادن نمونه اى از آن به پايان مى رساند. تندى برخى تعبيرها و نبود ساختار منسجم در اين متن, چه بسا مانع از همدلى خواننده با آن مى شود.
سيدمحمدعلى رفيعى در (اصول نقد تصحيح ديوان حافظ) پس از مرور اصول كلى نقد, به بررسى شيوه هاى رايج در تصحيح ديوان حافظ مى پردازد و كاستى هاى روشى آنها را برمى شمارد. مهم ترين نقص اين تصحيح ها آن است كه مصحح با معيارهاى ذهنى مانند ذوق خود يا ذوق زمانه مى كوشد اشعار حافظ را نه آن گونه كه در واقع سروده شده اند, بلكه آن گونه كه بايد سروده شده باشند يا بهتر است سروده شده باشند, بازسازى كند. اين نگرش به دليل تنوع ذوق مصحّحان مايه آشفتگى در گزارش شعر حقيقى حافظ شده است. پس از اين نقادى, رفيعى, اصولى به دست مى دهد تا با بهره گيرى از روش تحقيق تاريخى و علوم نقلى, اشعار حافظ را همان گونه كه به احتمال قوى سروده شده اند, بازسازى و گزارش كنيم. حال اگر برخى از اشعار به ذوق ما سازگار نيامد و حس زيباپسندانه ما را ارضا نكرد, (چه باك); زيرا اشعار حافظ را دور از آرايه هاى زمانه خود دريافته و آن گونه كه بوده است, خوانده ايم.
فيروز زنوزى جلالى, رمان نويس و منتقد ادبى, با نثرى نيمى طنز و نيمى جدى, بسيارى از منتقدان ادبى معاصر را همچون (كوتوله ادبى و معلوم الحال) دانسته است كه پروكراستس وار, تخت سنگى خود را گسترده اند و هر ميهمان يا اثر ادبى را كه كوتاه تر يا بلندتر از اندازه تخت باشد, به سرنوشتى شوم دچار مى كنند. مضمون مقاله (پروكراستس ديو و عرصه نقد معاصر) گله از منتقدانى است كه (سلايق بى دروپيكر شخصى) و (معيارهاى سنگ شده باورهاى ديوى شان) را بر اثر تحميل مى كنند و هرچه با آنها راست نيامد, بى ارزش و بى ارج مى شمارند. از نظر وى بر اين منتقدان نوعى جزم گرايى عقيدتى و متحجرانه حاكم است و (چشم جزم, كور است) و در نتيجه (آتش سوز دامان نويسنده). اين مقاله در واقع گله گزارى از وضع كسانى است كه بدون داشتن انعطاف لازم و توجه به پيش فرض هاى نويسنده ادبى و تنها براساس معيارهاى پيشينى خود, به نقد اثر مى پردازند, نه مقاله اى تعليمى كه چند و چون نقد ادبى را به پويندگان اين راه بياموزد.
احمد سميعى گيلانى, سردبير (نامه فرهنگستان) و استاد مسلّم ويرايش و درست نويسى, در سخنرانى خود كه در پنجمين جشنواره نقد كتاب ارائه كرد و شكل مكتوب آن را در اينجا پيش رو داريم, معتقد است: (نقد در جهان غرب) امروزه به معنايى متفاوت از نقد در ميان ما به كار مى رود. ما نقد را به معناى بازشناسى سره از ناسره مى دانيم, حال آنكه اين كارى فيلولوژيك و واژه شناختى است. امروزه در غرب نقد به معناى شرح رموز و گشودن (كُدها)ى اثر ادبى است; براى مثال تورگنيف در مقاله اى به مقايسه هملت شكسپير و دُن كيشوت سروانتس دست مى زند و بدين ترتيب مى كوشد خوانندگان را با دنياى اين دو نويسنده و تفاوت هايشان آشنا كند. نقد به اين معنا, در واقع همان شرحى است كه در گذشته نزد ما رواج فراوان داشت و در آن گام هاى بلندى پيش گذاشته بوديم. هنگامى كه ما شرح مثنوى مى نويسيم, در پى آن هستيم تا خواننده را با دنياى فكرى سراينده دمساز كنيم و اين كار همان نقد به معناى امروزى آن است.
احمد ذاكرى در مقاله بلند (نقد بينارشته اى) به تفاوت ادبيات و سينما يا داستان و فيلم و مسئله اقتباس از هريك براى ديگرى دست مى زند و مى كوشد مشتركات و مفترقات اين دو را بازگويد; در حالى كه عملاً دست داستان نويس براى بسط داستان و درون نگرى باز است; سينما در پى عينى سازى و بصرى كردن همه امور است. اين تفاوت موجب مى شود ذاكرى رمان نويس و منتقد ادبى, از استعاره (چسب) و (قيچى) براى بيان كار اين دو استفاده كند. واقعيت ـ هرچند دوست ناداشتنى ـ آن است كه در كشور ما (قالب رمان, نويسنده را گشاده دست مى سازد); به حدى كه در زياده گويى, كم نمى آورد; در مقابل, محدوديت سينما, فيلمنامه نويس را به حذف دعوت مى كند و او با قيچى تيزى در پى حذف زوايد و هر چه بيشتر سينمايى كردن اثر است; البته نبايد فراموش كرد كه عملاً اقتباس از داستان براى فيلم, بيشتر و موفق تر از اقتباس از فيلم براى تبديل آن به داستان است و بُعد تجارى سينما, اين خيابان منطقاً دوطرفه را عملاً به بزرگراهى يك طرفه تبديل كرده است و اين سيل آثار ادبى است كه راهى سينما مى شود و از بركت اين اقتباس, هشتاد درصد فيلم هاى اسكارى مى شوند.
حميد عباداللهى, عضو هيئت علمى دانشگاه گيلان, نگاهى ساختارگرايانه به (نقد به مثابه عمل نظرى) دارد و مى كوشد آن را از اين منظر بكاود. وى با زبانى كم مبهم و اندكى پيچيده در توضيح مقصود خود مى نويسد: (فلسفه ساختارگرا, با رد فرض (خودگويى داده ها) و (تبعيت صرف نظريه از داده ها) در معرفت شناسى امپريستى, بر اين باور است كه دانش نه به شكل مستقيم و از طريق تجربه بى واسطه, بلكه در چارچوب نظرى معين يا پروبلماتيك حاصل مى شود… ). او سپس با بررسى نقد ساختارگرا و عناصر آن نتيجه مى گيرد: (نقد ساختارگرا داراى ويژگى هايى است كه مى توان آنها را در ارتباط با دو مفهوم (پروبلماتيك) و (گسست معرفت شناختى) برشمرد… . ) نقد ساختارگرا به دنبال يافتن پروبلماتيك حاكم بر يك نوشتار يا يك نظريه و نشان دادن نحوه بيان واقعيت تحت تأثير آن پروبلماتيك است كه با خوانشى انتقادى از آن نوشتار يا نظريه امكان پذير است). با اين تحليل مى توان سرانجام گفت: (ويژگى نقد ساختارگرايانه, خصلت خوانش نشانه اى آن است كه بررسى تأثيرپذيرى ايجابى يا سلبى هر انديشه پروبلماتيك محاط بر آن را هدف قرار مى دهد. نقد ساختارگرا, علاوه بر تلاش براى شناسايى پروبلماتيك حاكم بر يك نوشتار يا انديشه, در پى رهايى آن انديشه از پروبلماتيك محاط بر آن است). دست آخر فراموش نكنيم كه: (نقد ساختارگرا, تنها راه بسط و توسعه شناخت و گذر كردن از ايدئولوژى است); هرچند كه اين حكم, خود بيانى ايدئولوژيك دارد.
احسان عباس لو, مترجم و منتقد ادبى, (آسيب شناسى نقد ادبى در ايران) را دستمايه مقاله خود قرار مى دهد تا پيشنهادهايى براى بهبود اوضاع جهان نقد به دست دهد. يكى از مشكلات نقد در كشور ما آن است كه منتقدان به جاى نقد اثر, غالباً به نقد نويسنده دست مى زنند و اصل اثر را فراموش مى كنند. مشكل ديگر آن است كه گاه منتقد به جاى انجام وظيفه خود, يعنى نقد, به تعريف و تمجيد از اثر و نويسنده روى مى آورد و در اين كار سنگ تمام مى گذارد. نتيجه اين قبيل مشكلات آن است كه ميان منتقد و نويسنده, رابطه اى درست برقرار نمى شود و نه منتقد كار خود را انجام داده است و نه نويسنده به او اعتماد كرده است. پيشنهاد وى آن است كه در زمانه تخصصى شدن دانش ها و هنرها, از جمله ادبيات, منتقد آگاهى كافى از علومى چون روان شناسى, جامعه شناسى, فلسفه و تاريخ داشته باشد و نظريه هاى متفكرانى چون يونگ و فرويد را بشناسد; افزون بر اين, هر منتقدى بايد واجد اين خصيصه ها باشد و آنها را در خود پرورش دهد: صداقت, بى طرفى, علم و آگاهى به كار خود و سرانجام تعهد حرفه اى.
فرحناز عليزاده, نويسنده و منتقد ادبى, در پى (كنكاش در هزارتوى روان آدمى) برمى آيد تا آنها را در (جهان ذهنى روان كاوان, از فرويد تا لاكان) نشان دهد. وى با مرور نظريه هاى زيگموند فرويد, كارل گوستاو يونگ و ژاك لاكان مى كوشد پرتوى بر نقد روان شناختى بيفكند; نقدى كه از طريق نمادهاى مندرج در اثر هنرى, به شخصيت هنرمند و هزارتوى وجود او نقب مى زند و اثر را آينه اى مى داند كه هنرمند ناخواسته خود را در آن تابانده است.
احد فرامز قراملكى, عضو هيئت علمى دانشگاه تهران كه خود اخلاق حرفه اى را بخشى از دغدغه هاى خويش ساخته است, در مقاله (نقد در ترازوى اخلاق) به نقد و تحليل كتاب اخلاق نقد, نوشته سيدحسن اسلامى مى پردازد و مشخصاً روايت و تعريف او را از نقد, نقد مى كند. وى با تأكيد بر اينكه (نقد حرفه اى) پيشه اش نيست, به دليل اهميت كتاب و همدلى منتقد با نويسنده اش, آن را شايسته نقد دانسته, بدين ترتيب بدان اهميت بخشيده است. از اين منظر وى معتقد است: از سال نشر اين كتاب, يعنى ١٣٨٣, تاكنون اثرى نديده است كه (در اين موضوع, اهميت نقد و بررسى داشته باشد). اگر گفته وى در اين باب تعارف نباشد, از سويى موجب تشويق نويسنده كتاب به ادامه اين راه است, اما از سوى ديگر گزارشى است ناخوشايند از بازار تأمل درباره ماهيت و اخلاق نقد; به گونه اى كه هنوز كتابى كه پنج سال قبل در اين زمينه منتشر شده است, همچنان نظر وى را جلب كرده است. اميد كه وضع بدين سان نماند و او آثار ارزنده ترى براى نقد و بررسى بيابد.
ميرجلال الدين كزازى, عضو هيئت علمى دانشگاه علامه طباطبايى و استاد ادبيات پارسى (منش و كنش نقد) را موضوع و نهاده سخن خود در چهارمين دوره جشنواره نقد كتاب ساخته كه اينك پرداخته شده آن را در اين گفتارها مى خوانيم. كزازى بر آن است كه داستان نقد, در عين كهنگى نو است و (پرسمان نقد هنوز در جامعه ما آنچنان كه گفته آمد, به فرجام نرسيده است). علت اين ناكامى و نافرجامى يكى آن است كه همچنان به پيرامون خود نگاه آرمانى داريم و مسائل را يكسره سياه يا سپيد مى بينيم. ديگر آنكه نقد را با خرده گيرى و بهانه جويى مساوى مى دانيم و با دانش و رويكردهاى تازه در نقد آشنا نيستيم; در نتيجه (تا زمانى كه ما منش نقد را به راه نياوريم, جهان را دوسويه و دوگانه و سياه و سفيد نبينيم, از سويى نيز تا هنگامى كه كنش نقد خود را به شيوه اى سنجيده و دانش ورانه سامان نداده باشيم, پرسمان نقد ما همچنان بر جاى خواهد ماند).
بهمن نامور مطلق, عضو هيئت علمى دانشگاه شهيد بهشتى, در پى (كشف بينامتنيت) سعى مى كند تا (چگونگى پيدايش و گسترش يك نظريه و نقد) را معين سازد و از اين مقدمه مى آغازد كه: (هيچ آغازى وجود ندارد). وى در اين نوشته سعى مى كند اين رويكرد تازه ادبى به فهم متن را تعريف, تاريخچه آن را بيان و بنيانگذارانش را معرفى كند و جايگاه امروزين آن را توضيح دهد. نظريه بينامتنى (Intertexuality), در تقابل با استقلال و بستگى متن كه مقبول ساختارگرايان اوليه بود, قرار مى گيرد و بر آن است كه هر متنى به شيوه هاى گوناگون ناظر, برآمده, مقلد يا گسترنده متن هاى ديگر است; بدين ترتيب, ما همواره شاهد توالى و تكرار هستيم, نه آغاز و ابداع محض. يوليا كريستوا و رولان بارت بنيانگذار اين نظريه بودند و با اين كارشان عملاً متن را از خودبسندگى كلاسيك آن بيرون كشيدند و ميان آن و ديگر متون پيوندهاى آشكار و نهان برقرار كردند. بينامتنيت چنان اساسى است كه مى توان اساساً انسان را (تنها حيوان بينامتنى) به شمار آورد; زيرا تنها اوست كه مى تواند تجارب خود را از طريق متن به ديگران منتقل سازد. اين نگرش بينامتنى, امروزه خود مولّد (بيناهايى) گوناگون شده است; از بينارسانه اى تا بيناهنرى. همچنين بينامتينت را مى توان زيرمجموعه (ترامتنيت) شمرد و مدعى شد كه بينامتنيت تنها نوعى از ارتباط ميان متون را بررسى مى كند; حال آنكه ارتباطهاى ديگرى مانند (پيرامتنيت, فرامتنيت, سرمتنيت و بيش متنيت) در ترامنيت بحث مى شود. امروزه اين نظريه در حال گسترش از ادبيات به حوزه هاى ديگر است و شاهد مطالعات تازه اى در آن هستيم. مدعاى پايانى اين مقاله آن است كه در متن نه تنها آغاز, بلكه (هيچ پايانى وجود ندارد) و همواره اين چرخه بينامتنى تا قيامت دايم است.
هرمز همايون پور, سردبير فصلنامه نقد و بررسى كتاب تهران, در گفتار كوتاه (ضرورت و فوايد نقد) به اختصار فايده مهم نقد را آگاهى و پيش آگاهى دادن به خواننده و معرفى اثر به او مى داند; اما درباره ضرورت آن, وى به اجمال بحثى تاريخى مى كند تا نشان دهد نقد ادبى مدرن, با رشد بورژوازى و آزادى خواهى آن براى مبارزه با خودكامگى همراه بوده, براى تحقق آرمان اين طبقه نوخاسته ضرورى و لازم بوده است. از اين منظر, نقد ادبى با انديشه مدرن و فردگرايى گره مى خورد و نمى توان آن را از مدرنيته حذف كرد; ليكن اين نوع نقد ادبى, همواره دشمنانى داشته است كه از قضا برخى از آنها بسيار هم مدرن بوده اند; مانند نظام هاى توتاليتر هيتلرى, موسولينى و استالينى كه به نام جمع و مصالح عمومى با آزادى و نقد ادبى آزاد, مخالفت و ستيز داشته اند.
در اين مجموعه, شاهد تنوع آراى بسيار و در عين حال آموزنده اى هستيم. در حالى كه هنوز كسانى به نقد نگاهى كانتى دارند و در پى بيان سره از ناسره هستند, ديگرانى نقد را با شرح و كشف رموز اثر ادبى برابر مى شمرند و گروه سومى نقد را معادل شناخت ويژگى هاى روانى مؤلف و دسته چهارمى آن را نوعى نگرش ساختارى و اجتماعى قلمداد مى كنند. اين تفاوت ها به خوبى نشان مى دهد در بحث ماهيت, مبانى و اصول و شيوه نقد, همچنان جاى كار بسيار است و اثر حاضر به دليل در كنار هم گذاشتن ديدگاه هاى گاه سخت متعارض, به خوبى موفق شده است گامى در اين مسير بردارد.
مقالات اين مجموعه در يك قد و قواره نيستند; برخى سخت كوتاه و پاره اى بسيار بلندند; برخى فاقد حتى يك منبع و برخى سرشار از منابع ارزنده اند; اما همه گوياى يك دغدغه و تلاش براى غلبه بر دشوارى ها و بدفهمى هاى نقد هستند.
از برخى اغلاط چاپى كتاب كه گويا در فرهنگ ما خود به (نمك كتاب) تبديل شده و بدون آن لذت خواندن از ما گرفته مى شود, كه بگذريم, در كنار طراحى و شكل و چاپ زيباى كتاب, رنگ روى جلد كمى سنگين و تيره به نظر مى رسد. فضاى نقد به مقدار كافى در كشورمان تيره است, نيازى به انتقال آن به روى جلد نبود; هرچند ممكن است حميدرضا مازيار, طراح جلد, توجيه نيرومندى براى كار خود داشته باشد. همچنين كاش آقاى دكتر سيديحيى يثربى پيشتر نام كتاب خود را عيار نقد نمى گذاشت تا نام اين مجموعه تكرارى نباشد; اما حال كه وى به دليل غيب نادانى اين كار را كرده است, بهتر بود جناب اوجبى نام ديگرى بر آن مى گذاشت; مگر آنكه بگوييم قصه خوشِ عيار نقد را از هر زبان كه بشنويم, باز نامكرر است. از اين خوشمزگى بگذريم. كنار هم نشاندن اين تعداد اهل قلم كه علايق و سليقه هاى گوناگون شان, به خوبى از دل اين كتاب آشكار است و بسترى براى پرورش قدرت نقد خوانندگان به شمار مى رود, كارى است نه چنان خُرد كه با اين خرده گيرى ها, كم ارج گردد.
* استاديار دانشگاه اديان و مذاهب.
١. عنوان هاى همه مقالات به اين شكل مشخص شده است.