آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣
تاريخ فرهنگى و اجتماعى اصفهان و كاشان قرن دهم بر اساس كتاب خلاصة الاشعار
جعفريان رسول
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار(بخش كاشان), ميرتقى الدّين كاشانى, به كوشش: عبدالعلى برومند و محمّدحسين نصيرى كهنمويى, ميراث مكتوب, ١٣٨٤, تهران.
مقدمه
فقدان متون ويژه تاريخ اجتماعى و فرهنگى به صورت ويژه و مستقل از ادوار گذشته تاريخ ايران, ما را بر آن مى دارد تا با استفاده از مآخذ ديگر اين كمبود را جبران كنيم; اين كارى است كه از آن ناگزيريم و مى بايد با برنامه ريزى بهتر و دقت بيشتر به سرانجام رسانده, تاريخ اجتماعى خود را به طور عميق تر بشناسيم.
ييكى از بهترين مآخذ براى اين كار, تذكره هاى شعرا و به طور كلى آثار تراجم و شرح حال نگارى است. در اين آثار, به طور مشخص از افرادى در يك ظرف اجتماعى خاص سخن به ميان آمده و اين خود فرصتى است مغتنم تا با استفاده از آنچه به عنوان شرح حال آمده, پايه هاى يك تاريخ اجتماعى و فرهنگى ريخته شود. طبعاً آثار تذكره از نظر نوع نگارش متفاوت است: برخى از آنها پرمايه تر و برخى از اين حيث مشتمل بر فوايد كمترى است و كتاب خلاصة الاشعار از جمله پرفايده هاست.
در اين زمينه بايد گفت: دواوين شاعران نيز منبع مهمى براى تاريخ اجتماعى و فرهنگى و تمدنى است و به همين قياس اشعار زبده اى كه از شاعران بى ديوان در امثال اين قبيل تذكره ها نقل مى شود, منبع باارزشى براى شناخت تاريخ اجتماعى و فرهنگى ماست.تأليف خلاصة الاشعار و زبدة الافكار
درباره اين كتاب و مؤلف آن, در مقدمه مجلد مربوط به كاشان, مطالبى آمده است كه دوستداران مى توانند به آن مراجعه كنند. به اجمال بايد عرض كنم: ميرتقى الدين محمد فرزند شرف الدين على حسينى كاشانى, از شاعران اين شهر و از شاگردان محتشم كاشانى است. وى علاوه بر شاعرى, به كار تذكره نويسى روى آورد و به (ميرتذكره) شهرت يافت. حاصل كار وى همين كتاب خلاصة الاشعار است كه با بيشتر تذكره ها متفاوت است و اين تفاوت در نوع اطلاعاتى است كه از شاعران به دست مى دهد. خلاصة الاشعار حاوى ٦٥٠ شرح است كه شاعرانى از گذشته را تا روزگار وى در بر مى گيرد; در اين ميان ٣٨٥ شاعر در دوازده بخش اخير كتاب كه به شاه عباس اوّل اهدا گرديده و هر كدام از اين بخش ها به شهرهاى مختلف اختصاص دارد, از معاصران و همروزگاران اويند كه همدوره خود او بوده اند; گرچه در پايان هر بخش به شاعرانى كه سال هاى اندكى پيش از وى درگذشته اند, اما به هر حال نزديك به روزگارش بوده اند, سخن گفته است.
آخرين يادداشت هاى اين كتاب در سال ١٠١٦ هجرى افزوده شده است; گرچه از سال ها پيش از آن, مؤلف بر آن بوده است مطلب ديگرى به كتاب اضافه نكند.
تاكنون دو بخش اين كتاب كه نخستين آن مربوط به كاشان و بخش دوم مربوط به اصفهان است, توسط ميراث مكتوب و با كوشش عبدالعلى اديب برومند و همكارى محمدحسين نصيرى منتشر شده است. گزارشى كه ما در اين مقاله آورده ايم, بر اساس همين دو مجلد تهيه شده است.
آنچه درباره نگارش كتاب از همه جالب تر است, اشاراتى است كه مؤلف خود به نوشته خويش دارد و به ويژه در يك مورد به تفصيل درباره آن سخن مى گويد. اين تفصيل در جايى است كه او ستايشى از محمد باقر ميرداماد متخلص به اشراق (م١٠٤٠) كرده و گويا همان زمان كسانى از ستايش وى انتقاد كرده, آنها را بى مورد دانسته و انتقادهاى ديگرى هم بر كار او وارد كرده اند. نقل پاسخ تفصيلى وى كه ذيلاً خواهد آمد, تقريباً اطلاعات مهمى درباره اين كتاب و ديدگاه هاى مؤلف در اختيار ما مى گذارد. وى پس از ستايش از نوشته ها و اشعار ميرداماد مى نويسد:
اما قليلى از جاهلان اين طايفه كه از شعر به جز اسم و از علم به غير اسم چيزى ديگر نشنيده اند, اين معنى را قبول ندارند و بر سخنان وى كه ادراكشان به تفهيم آن وفا نمى كند, اعتراضات مى نمايند و سخنان اين كمينه را در وادى او اغراق و خوشايند مى نامند, بلكه هذيان و حشو نسبت مى كنند و به توبيخ و سرزنش فتوا مى دهند و با وجود آنكه زياده از بيست سال است كه پيوسته از سر اخلاص و اعتقاد ثناخوان اين طايفه و مدح سراى اين فرقه بوده ام و در هر محلّى مقلّدان سخن و مستفتيان صاحب فطن سخنانم را در تعريف و توصيف ايشان به سمع اعتماد و سامعه رضا شنوده اند و در غث ّ و سمين شعر و اشعار اين گروه اطاعت و انقياد نموده و در حالت جمع و تأليف منظومات ايشان كه فى الحقيقه سخنان فصحاى متقدمين و مضامين بلغاى متأخرين است, چشم از آن پوشيده ام و هرگز در اين مدّت گِرد هَتك و اظهار پرده اسرار ايشان نگرديده, اما در اين اوقات به واسطه آنكه اخفاى حق مى كنند واظهار عناد و بى حيايى مى نمايند و آفتاب عالمتاب را به گِل مى اندايند و همچنين فصول قدح آميز در حق تصنيف منِ بنده اعنى تقى الدين محمد الحسينى چنان كه فحواى كلام بدگويان و مقرران باشد, روايت مى كنند, از آن جمله گاهى مى گويند فلانى در تصنيف كتاب تذكرة الشعراء كه موسوم است به خلاصة الاشعار چندان كارى نساخته, چه عبارات و منشآت كتاب كليله و دمنه و انوار سهيلى كه در بيان احوال سباع و حيوانات و وحوش و طيور است برداشته در اين كتاب درج نموده و گاهى مى گويند اشعار موزونان را در آن كتاب ناموزن نوشته:
اين چه شهر است پر از وحشت و ظلم
وين چه قومند سراسر تلبيس
با چنين شهر, سقى الله دوزخ
با چنين قوم, عفى الله ابليس
و بحمد الله كه مرا فضل يزدان از اقامت دليل و برهان بر بطلان اين هذيان و بهتان مستغنى گردانيده, و قريب به سيصد هزار بيت كتابى مشتمل بر منظومات و منتخبات شعرا با تذكره احوال ايشان, مِن اوّل عُمرهم الى آخر ايّام حياتهم درين تصنيف و تأليف ايراد نموده و در ميان شعرا و ظرفا و مستعدان و دانشمندان بر منصّه عرض نهاده, تا نظم و نثر آن را بخوانند و به واجبى بدانند و به انتخابات و منشات آن به خوضى تمام برسند و شوارد طُرَف و اوراد نُتَف آن را در قيد ادارك آرند… , اما با وجود اين موهبت كه حق تعالى اين كمينه را داده و اين چنين زيباعروسى در حِجر استعدادم نهاده, اعراض نفسانى و هواجس اغراض انسانى در حركت آمد و دواعى طبع را فرا جنبانيد كه به گوش هوش فروخواند كه نزديك اهل معنى سرايت كلام از نكاتّتِ كلام مؤثرتر است و طعن زبان از طعن سنان كارگرتر, شربت جفا از هر كس نتوان چشيد و ناوك طعنه ناكسان نتوان كشيد, چه حضرت شاه اوليا و برهان اصفيا يعنى على مرتضى ـ عليه التحية و الثنا فرموده:
جراحات السنان لها التيام
و لا يلتام ما جرح اللسان) (ص ٢٤٩ ـ ٢٥٠).
از اين سخن مفصل وى مى توان چند نكته را دريافت: نخست آنكه تأليف اين اثر بيست سال به طول انجاميده است; دوم آنكه حدود سيصد هزار بيت در مجموعه مجلدات اين كتاب درج شده است; سوم آنكه نام اصلى آن تذكرة الشعراء بوده كه موسوم به خلاصة الاشعار شده است; چهارم آنكه انتقاداتى به نوشته وى وارد شده كه صد البته او آنها را بى اساس مى داند.
كاشانى پس از آنكه سال ها به كار گردآورى اشعار پرداخته, اثر را تمام شده تلقى كرده است; حتى نسخه هايى از آن (به اطراف عراق و خراسان) رفته بود; با اين حال و به رغم آنكه (الحاق و اضافه مستحسن نمى نمود) در مواردى خاص اشعارى را به كتاب ضميمه كرده كه از آن جمله اشعار حكيم شفائى است كه مى گويد: (اين اشعار منتخب آن جناب را كه بهتر از در و خوشتر از عقد گهر است و رقيق تر از آب زلال و دقيق تر از سحر حلال) در آن افزوده است (ص ٣٢٦).
به هر روى, همّت عالى مؤلف براى گردآورى گزيده اشعارِ شاعرانى كه در روزگار وى بوده اند, ستودنى است; همّتى كه انگيزه ويژه اى مى طلبيده و او مى بايست رنج زيادى براى آن برده باشد. تلاش وى آن است تا بهترين اشعار هر شاعر را انتخاب كند. او گاه تأكيد مى كند تقريباً هرچه شعر زيبا از آن شخص در دسترس بوده آورده است و باقى اشعار او ارزش چندانى ندارد.
آنچه تنها در مجلد مربوط به اصفهان و كاشان آمده, مى تواند گوشه اى از رنج فراوان وى را نشان دهد; زيرا گهگاه در لابلاى شرح حال ها, به سفرهاى خود به اين سوى و آن سوى براى ايجاد ارتباط با اين افراد سخن گفته و بيان داشته هدفش گرفتن اشعار اشخاص از دست آنان بوده است. او درباره ميررفيع الدين طباطبايى كه كاشانى بوده, اما در همدان موقعيت علمى و قضائى داشته است, مى گويد: (در اين اوقات كه سنه ١٠١٠ هجريه است فقير كثيرالتقصير به تقدير ايزد ملك قدير به آن صوب با صوب رفته, جهت تجديد دوستى سابق آن حضرت از گنج خانه فرايد بلاغت درّى چند گران بها در كنار مخلص به يادگار نهاد) (ك: ٢٢٣).
درباره مولانا فخرى هم كه فردى عامى اما با اشعارى عالى بود, مى نويسد: (مولانا از گنج خانه افكار, اعنى ديوان اشعار خويش شعرى چند درر مثال التقاط نموده به اين كمينه سپرده كه جهت يادگار در اين خلاصه ثبت نمايم. لاجرم اكثر آنها را در اين خاتمه ثبت نمودم) (ك: ٥٢٨).
برخى از شاعران ديوان دارند و مؤلف ديوان ايشان را گرفته اشعارى را برگزيده و در كتاب خويش درج نموده است; اما شمارى ديگر به رغم آنكه در شاعرى استادند, اما ديوان ندارند; اينان از روى تواضع و (به واسطه آنكه اعتقادى چندان به اشعار خود ندارند), در گردآورى اشعار همّت نمى كنند. كسى كه نويسنده, جمله پيشگفته را درباره اش آورده مولانا فهمى است كه نويسنده مى گويد: مثنوى موسوم به صورت و معنى دارد, اما از آن روى كه (اين خلاصه از مثنوى معرّاست) (ك: ٢٩٦, ٧٠٢) نويسنده مثنوى او را هم نياورده است. از قصايد اين نويسنده, اشعارى در ستايش چهره هايى از همان روزگار است كه نامشان در اين خلاصه نيامده است (براى نمونه: ك: ٣٠٦).
كاشانى سال هاى مديد از عمر خويش را صرف همين شغل تذكره نويسى كرد و زمانى ديگر خسته شد و آنان را تمام شده تلقى كرد, اما بعد از آن نيز گهگاه با يافتن شاعران و اشعار جديد, اثر نفيس خود را تكميل مى كرد. جايى درباره ابوتراب بيگ مى نويسد: (چنانچه راقم اين حروف را بعد از ترك تذكره نويسى و توبه از آن شغل خطير, لازم شد, بلكه واجب كه بار ديگر سر قلم شكسته, رقم را از دوات مشكين شمامه تر سازد) و اشعارى از اين شخص را در تذكره خويش يعنى همين خلاصة الاشعار بياورد (ك: ٢٣٣ ـ ٢٣٤). وى همين سخن را درباره مولانا نذرى هم دارد كه (با آنكه اين كمينه قلم از تأليف اشعار و تذكير احوال شعراى تازه روزگار بازداشته و توصيف و حالات نوآمدگان را به تذكره نويس ديگر واگذاشته, ليكن در اين اوقات كه سنه ١٠٠٢ است, بعضى اشعار و ابيات… از آن جناب شنيد كه لازم نمود اسم وى را داخل اين اوراق گرداند) (ك: ٥٦٠).
شمارى از شاعران هم كه خبر از تذكره نويسى مؤلف داشتند, محصول طبع خويش را براى وى مى فرستادند كه از آن جمله كمال الدين حاتم است كه به قول نويسنده (واردات طبع وقاد را به اينجانب ارسال مى گرداند) (ك: ٣٥٤).
در اين باره كه شاعران خود اشعارى از خويش را در اختيار ميرتقى الدين كاشانى مؤلف كتاب خلاصه مى گذاشته اند, شاعرى داريم كه در دكن ساكن بوده, اما زبده اشعار خود را براى اين تذكره نويس ارسال مى كرده است. مولانا شريف كاشانى (گاهى واردات طبع وقّاد به اين جانب ارسال مى گرداند). يكى قصيده اى است كه به اقتفاى شعر خاقانى در نعت رسول (ص) سروده است (ك: ٥٦٨ ـ ٥٦٩). زمانى نيز كه ملاغضنفر در جوانى بمرد, پدرش مولانا فهمى كه با مؤلف آشنا بود, به او گفت: (غضنفر وصيت نمود كه فقير ـ اعنى راقم اين حروف ـ اشعار بلاغت انجام و ارقام اقلام حقايق اتسام او را كه چون موى و زلف خوبان و يارانش پريشان است, به صورت كاكُل در اين تذكره مربوط سازم; تا ناظران اين خلاصه را تذكار و آن مرحوم را يادگار باشد. لاجرم بنابر التزامى كه ذمّت خود را به آن مشغول ساخته بودم, قبول وصيت از والد وى نموده, اكثر آن اشعار را در اين كتاب درج گردانيدم) (ك: ٦١٣).
طبيعى است كه انتخاب اشعار شاعران كاشانى براى مؤلف آسان تر بود, اما گرفتن اشعار كسانى كه در شهرهاى ديگر بودند, اندكى دشوار بود. وى براى اشعار مولانا زين الدين نيكى اصفهانى به اين شهر رفت, اما به دليل آنكه سن وى از هفتاد گذشته بود و شيوه درويشى و عزلت پيشه كرده, عمر را (به تصحيح سخنان صوفيه و تحقيق معانى يقينيه) صرف مى كرد, نويسنده ما را با دشوارى روبرو كرد; چنان كه خود مى نويسد: (هرچند تفحص مى نمايم و انتظار مى كشم كه از گنجينه طبع وقادش جوهرى به ساحل ظهور رسد… پيدا نمى شود) (ص ١٥٦).
در اين باره حكايت او براى گرفتن اشعار ميرشجاع الدين خليفه از اجلّه سادات و نقباى اصفهان جالب است كه وقتى كاشانى به اصفهان مى رود تا اشعار وى را بگيرد, او سخن شگفتى مى گويد: (القصه چون ديوان از آن حضرت طلب كردم, به واسطه نذرى كه فرموده بود كه هيچ كتابى بى عوض به كسى ندهند, از كمينه مرهون طلبيد و چون در آن اوقات از جنس كتاب نفيسه چنان نسخه اى همراه نبود كه به عوض آن ديوان گرامى توان داد, لهذا از مطالعه تمام آن اشعار محروم گرديد و به اندكى از آن اكتفا نمود) (ص ٢٢٦).
شاعرانى هم بودند كه اشعار فراوان داشتند, اما كاشانى تأكيد مى كند همان مقدار كه انتخاب شده, اهميت دارد; از جمله درباره خواجه شاهكى رنانى كه در جوانى شعر مى گفت و ديوانى با پنج هزار بيت داشته, اما (بر عكس زمان جوانى, بى شعور شده و ترك شعر و شاعرى كرده) مى گويد: (ابيات پسنديده ديوانش همين است كه در اين اوراق مثبت گشته) (ص ٢٨٧).
گاه اين انتخاب توسط خود شاعر صورت پذيرفته است, چنان كه درباره خواجه محمدرضا فكرى گويد: مجموعه اشعار او از قصيده و غزل و رباعى (قريب هزار بيت بود و انتخابى از آن هزار بيت, آن جناب خود, از جهت اين كمينه كرده و لاجرم بى تغيير و نقصان آن ابيات در اين اوراق مسطور شده) (ص ٢٩٧). درباره مولانا بابا شاه هم گويد: (اين چند بيت از انتخابى است كه خود جهت مسوّد اين اوراق, مسوّد فرموده و التماس ثبت در اين خلاصه دلگشا نمود) (ص ٣٢٢).
مولانا حرفى (م ٩٧١) هم ديوانى قريب به شش هزار بيت داشت كه كاشانى نسخه آن را نزد مولانا نيكى ديده است, اما تأكيد مى كند: (مولانا ميل ترتيب و تصحيح آن نسخه را نداشت و لذا شعرش چندان شهرت نيافت) (ص ٣٧٢). ديگرى هم كه ميل ترتيب ديوان داشت, مولانا پيرى بود كه (ديوان ترتيب داده و آن را سفينه مراد نام نهاد و نزد فقير سپرد و آن ديوان در ميان دواوين فقير گم شده) (ص ٣٩٥).درباره زشتى هاى شاعران
ميرتقى الدين كاشانى مى گويد: به طور كلى در پى عيب جويى از ديگران نيست و تلاش كرده است (از سمات نقض گفتن و عيب خواندن خالى) باشد. على الاصل هم همين طور نوشته و كمتر به مذمّت افراد پرداخته و مطابق ترجمه نويسى كهن ستايش بر قدح غلبه كامل دارد; با اين حال, فراوان در لابلاى عبارت, قلم او از اين حد تجاوز كرده و به طعنه و البته در غالب عبارات زيبا, تنقيداتى از افراد دارد. دليلش هم به قول او اين است كه (بعضى از اين طايفه كه اسم ايشان در اين اوراق مثبت شده و خواهد شد, در نهايت خبث و شرّ واقع اند); بنابراين اگر از اين خُبث آنان خبر ندهد, ديگران برآشفته خواهند شد كه (كار فلانى در تصنيف و تأليف خوشامد گفتن و اوقات ضايع كردن است) و اين البته حرف حقى است.
اما مشكل آنجاست كه اگر (بيان واقع گفته يا نوشته) شود, ديگران (زبان طعن و مذمّت مى گشايند و به هر نوع مذمّتى كه مى خواهند زبان در كام مى جنبانند). مؤلف مى گويد: در اين مقام (در ورطه حيرت و سرگردانى گرفتارم) (ك: ٧٢١ ـ ٧٢٢).
همان طور كه گذشت, بناى اين قبيل تذكره ها بر بيان فضايل اشخاص است كه معمولاً همراه با افراط است, اما نويسنده ما به مقدار زيادى اعتدال را رعايت كرده است و در تعريف و نه در تنقيد افراط ندارد. شايد برترين ستايش او متعلق به اميرجلال الدين حسن از سادات اصفهان باشد كه پس از ستايش او مى نويسد: (چنانچه بى مبالغه و اغراق توان گفت كه از غايت صفات ملكى, فرشته اى است به صورت انسان برآمده يا انسانى است كه به وفور اخلاق حميده و كثرت اطوار پسنديده به مرتبه ملكيه رسيده) (ص ٢٣٠). درباره ميرداماد نيز اين تعبير را دارد كه (الحق ّ بى شائبه اغراق و مبالغه مى توان گفت: تا صيت سخن سرايان بلاد خراسان فرونشسته, چون او بليغى از آن طرف برنخاسته و تا بُستان فضل در بلاد فارس و عراق سرسبز شده, چون او بلبلى به هزاردستان در ترنّم نيامده) (ص ٢٤٩). از عبارت بعد از آن نيز چنين بر مى آيد كه كاشانى به تمام معنا شيفته نوشته هاى ميرداماد بوده است; البته همان جا تأييد مى كند: كسانى كه به نظر كاشانى (از شعر به جز رسم و از علم به غير از اسم چيزى ديگر نشنيده اند), چنين ستايشى را از مير نمى پسندند. اينجاست كه كاشانى بر مى آشوبد و باز فصلى را به معيارهاى خود در مدح و ذم ّ افراد اختصاص مى دهد و عباراتى دارد كه در آغاز مقاله آورديم. (ص ٢٤٩ ـ ٢٥١).
هرچه هست بايد گفت كم و بيش عيوب افراد كه معمولاً به عرصه رعايت شرع و شرابخوارى, لوندى و بى قيدى و لااباليگرى و احيانا زودرنجى ها و كينه ورزى ها و حسدخواهى هاست, اشاره دارد و گاه اندكى بيش از اشاره دارد.
ييك بار كه درباره مشروب خوارى مولانا فهمى سخن مى گويد, بلافاصله به سرزنش خود پرداخته مى نويسد: (الله الله اين چه رعونت و خودبينى و اين چه خباثت و بدبينى بود كه بر زبان قلمم جارى شد. هر بدى كه گفته شد و نوشته گشت, نفس اين زنديق اعنى راقم اين حروف از آن بدتر است و هر فرومايگى و ضلالتى كه صفت كرده شد و مسطور گرديد, اين شخص اعنى تقى الدين ـ مؤلف خلاصة الاشعار ـ از اين فزونتر است). بعد هم مثل همه روزگاران, از شعراى معاصر مى نالد كه (غى و ضلالت به جهت يكديگر اثبات كنند) و انگيزه آنها نيز (حسدى) است كه (ذات ايشان مركوز است و قبايح افعال و فضايح اقوال را نسبت به همگنان دهند به سبب عداوت و نفاقى كه در جبلّت ايشان سرشته است; وگرنه كيست كه او دامنى نيالودست) (ك: ٢٩٤ ـ ٢٩٥).
ييك بار ديگر هم كه درباره نقطوى بودن مير على اكبر تشبيهى سخن مى گويد و از وى بدگويى مى كند, مى افزايد: (اگرچه اين سخن كلمه الحق مرّ المذاق بود, اما اشفاقاً على الناظرين تنبيهى كرده شد) (ك: ٣٢٦).
بى توجهى به اوامر و نواهى شرع از نظر وى نوعى لوندى و بى قيدى بوده و زمانى كه شهرت يك شاعر در اين باره كافى باشد, از ياد مطالب مربوطه درباره او خوددارى نمى كند. در اين باره نمونه هاى متعددى در اين كتاب وجود دارد و اين در كنار افرادى است كه مقيّد به شريعت هستند.
درباره مولانا غضنفر با همه ستايشى كه از قدرت او در خطّ دارد, از (هزره گردى ها و مخالطت با مردم نامناسب) و افتادن به (وادى لوندى و ملاهى) ياد كرده است; به طورى كه (كتابت قرآن) را از دست داد و گرفتار (افيونات و مكيفات) شده تا آنكه در ١٦ تيرماه جلالى سال ٩٩٣ هجرى (شهباز روح نازنينش قفس تن را شكسته, به هواى فضاى دلگشاى رياض پرواز كرد) (ك: ٦١٢).
مولانا شجاع هم از شاعرانى بود كه با نويسنده دوستى قديم داشت, اما (در اواخر حال به واسطه شُرب مدام و مداومت بر تجرّع آن, منهيّات شرع و اعمال قبيحه در نظرش بد نمى نمود). مشكل ديگر او اين بود كه (در وادى علوم حقيقى و نشر معارف يقيني… اظهار تبصّر و مهارت مى نمود) و به تدريج گرفتار خودبزرگ بينى شد. هر كس نيز كه خطايش را بازنمون مى كرد, (جانب دوستى و يارى قديمى) فرو مى گذاشت. با نويسنده نيز چنين كرد, آن وقتى كه نويسنده خطاى علمى وى را نپوشاند و (از روى ثبات عقيده و اعتماد دوام محبّت, او را تنبيهى كرد); اما مولانا (با وجود كمال وقاحت و بى حيايى كه شعرا را مى باشد), (نزد اهل فساد چيزى چند اسناد) به نويسنده كرد. در ادامه كاشانى باز از وى تملّقى گفت تا رعايت (تودّد) كرده باشد, اما مولانا (قدم ثبات نفاق بر بساط افشرده مى داشت). اين بود تا مولانا شجاع (به واسطه تجرّعى) به حبس افتاد و چون هجو حاكم گفت, مجبور به ترك كاشان و رفتن به صفاهان شد و اندكى بعد (به واسطه افراط در تجرّع به مرض مهلك گرفتار گرديد) و بمرد; با اين حال كاشانى, به ملاحظه رفاقت, زبدة اشعار وى را در خلاصه آورده است. اين در حالى است كه ديوان وى بالغ بر پنج هزار بيت است.
ميرمسعود با آنكه از (سادات طباطبايى شهر) كاشان بود, اما (بسيار بى قيد و لوندمشرب بود و اوامر و نواهى شرع نزد اعتقادش يكسان مى نمود); چنان كه روز ماه رمضان علناً روزه خوارى مى كرد. وقتى كسى به او اعتراض نمود, گفت: (مگر تو زنى كه روزه داشتن را به جدّى دارى؟ چه اين كار زنان و عادت ايشان است) (ك: ٦٢٧); البته گرفتار بيمارى شد و در حين بيمارى كه منجر به مرگ او گرديد, توبه كرد.
مولانا همدمى هم از آن جمله لوندمشرب هايى است كه به رغم آنكه (فى الجمله در ميان شاعران اعتبارى يافت) و به خاطر هجو ميرزا حسن تمغاچى شهرت به دست آورد, پس از آنكه از هند بازگشت (به واسطه مداومت افيون و ديگر مكيّفات) ديگر قدرتى بر شعر گفتن نداشت (و اكثر اوقات را به خواب و لعب شطرنج صرف مى نمود) (ك :٦٤٩).
مولانا عبدل ساكنى هم از نظر نويسنده, يعنى ميرتقى الدين كاشانى, (لاابالى و رندوش) بود; حتى توان گفت كه: (جنون بر طبعش غالب بود); به طورى كه روزى يك بار گرد حصار كاشان كه يك فرسخ بيش است, مى گشت و (باره شهر را مخاطب ساخته, مردم شهر را دشنام مى داد) (ك :٦٨٩). لابد اگر اين نويسنده پياده روى هاى امروزين را مى ديد, اينان را هم به جنون متهم مى كرد.
مولانا صبرى هم در پيرى به اصفهان بازگشت تا (با معتقدان خود مصاحبت) نمايد ودر آنجا بود كه (به اقسام فنون ملاهى, مثل شطرنج و نرد و ديگر اقسام ملاعب ميل مى فرمايد); هرچند به دليل كبر سن (به بعضى از آنها كمتر اشتغال دارد) (ص ١٨٩).
درباره مولانا داعى كه نامش ميرك بود و فرزند مولانا ضميرى بود, گويد: (مردى بدخو و متهتك و هرزه گوست و به اندك سخنى كه جاى اعراض نداشته باشد, اعراض بسيار مى كند). وى عامل اين گونه دماغ خشكى را يكى (تناول افيون) و ديگرى (كتابت بسيار) مى داند; چه وى (كاتب اشعار قدما و دواوين مولانا ضميرى بود) (ص ٣٠٩). كاشانى كه زمانى در اصفهان خدمت مولانا ضميرى و همين فرزند رسيده و به وقت ياد از شعراى كاشان, حرف هاى درشت از مولانا داعى شنيده بود و نتوانسته بود جوابى به او بدهد, كار بدگويى از وى را موكول به زمانى كرد كه قرار است شرح حال وى را بنويسد: (القصه در دل داشتم كه چون به نوشتن احوال وى رسم, حكايت زهرى كه از دست وى چشيده و نكايت قهرى كه از آن زشت خوى درشت گوى كشيده, در شرح توصيف وى بر لوح عرض نگارم و دود از خرمن احوالش برآرم) با اين حال از سر دوستى, كوتاه آمده است (ص ٣١٠).هجويات شاعران
شايد اين احساس مؤلف بوده است كه اشعار هجويات يا به قول خودش اهاجى را كمتر آورده و كوشيده است ادب را رعايت كند; با اين حال خالى از هجو برخى از شاعران نيست و گاهى هم بسيار تند است كه يك نمونه شگفت آن از مولانا فهمى است كه كلمات بسيار ركيك در آن آمده است (ك: ٣٢٢).
قى كرده به حرمت تو گربه
سگ ر… . بر اعتبارك تو
روزى دو هزار بار گ… م
بر شعرك و بر شعارك تو
تا كى شنويم عر عر تو
بار تو نهيم بر خر تو
مى گفت كه از لباس عصمت
عارى بودست خواهر تو
هجوياتى ديگر هم در لابلاى كتاب از اين و آن شاعر هست. يكى كه لطيف است, از مولانا ذهنى است كه درباره عمامه قاضى احمد بكرى (گويا در هند)گفته است (ك :٤٧٩).
آشفته به نوعى شده عمامه كه گويى
از عرش فرود آمده بم بر سر قاضى
نويسنده حريم اخلاق را پاس مى دارد و آن را به عنوان يك ارزش در سنجش شاعران مد نظر دارد. اينكه كسى بچه باز يا مشروب خوار باشد براى وى مهم است; گرچه مى كوشد به صورت مبهم به آنها بپردازد; اما كسى كه (در سواد اعظمى مثل كاشان ساكن شده و دامن عرض خود را به اغراض دنيويه نيالوده), براى وى اعتبار كرد; اينكه بيست سال در سلك شاعرى باشد, اما هرگز گونه اى رفتار نكند كه (كسى از او رنجشى پيدا كند و گله مند گردد). بعد آن هم درس اخلاقى ويژه شاعران مى دهد كه خواندنى است كه چگونه بايد رفتار كنند و از عجب و تكبّر دورى نمايند (ك: ٣٣٤).
طبيعت تذكره نويسى, تعريف و ستايش است و اين كار با به كار بردن الفاظ و عبارت درخور و نثرهاى سنگين و مسجّع صورت مى گيرد. تا اينجاى كار طبيعى است, اما شاعر ما درباره تعريف هاى ويژه اى كه دارد, از آن نگران است كه حمل بر خوشامدگويى شود. زمانى كه وى از مولانا كمال الدين حاتم سخن به ستايش مى گويد, بلافاصله تأكيد مى كند: (شايد مردم عيبجو بنابر عادتى كه دارند, حمل بر خوشامد نمايند) (ك :٣٥٢).
گاه شاعران با يكديگر در مى افتادند كه نمونه آن مولانا مقصود بود كه به جنگ محتشم رفته, صد البته كارى پيش نبرد و از كاشان به يزد رفته, چون اهل عشرت بود, گويا (يكى از اهل شرّ و فساد كه با وى انس تمام داشت و گاهى با وى سر بر بالين استراحت مى گذاشت) شبانه, مقصود را كشت. محتشم اين واقعه را سوژه شعرى كرد و ماده تاريخى براى آن رخداد كه در سال ٩٨٧ روى داد, گفت (ك: ٤٨٢ـ٤٨٣):
خصم من مقصود بَدمقصد, رخ قاتل چو ديد
بهر ساز گريه چشم خونچكان او چه كرد؟
انتقام از وى به ظاهر عار بود اما به سر
تيغ باطن بين كه با جان و جنان او چه كرد
هركه تاريخ از تو پرسد بهر تنبيهش بگو
انتقام باطنى ديدى به جان او چه كرد؟
اين لحن محشتم, شايد برابر اشعارى كه مقصود عليه وى سروده بود, آرام باشد; آنجا كه گفته بود (ك: ٤٨٤):
جمعى ارذال چنان كسب بزرگى كردند
كه بزرگى نشود منفك از ايشان به كتك
رتبه محتشمى بين كه به اندكى سعيى
پسر زيرك هندى شده سلطان ميرك
روشن است كه نزاع با محشتم كه الحق بايد وى را رئيس الشعراى نيمه دوم قرن دهم هجرى ناميد, جرئت بسيارى مى خواست و اين در حالى بود كه (تقليد محتشم) خود يك ارزش و اعتبار به حساب مى آمد و شمارى از شاعران برجسته كاشان, شاگرد وى بودند (ك: ٥٣٣). مولانا خصالى كه از شاگردان وى بود, مرثيه اى بلند به قياس هفت بند, درباره محتشم سرود (ك: ٥٤٢ ـ ٥٤٤).
گهگاه هجويات لطيفى در ميان شاعران رواج داشت, هجوياتى كه كسى را آزار نمى داد, اما طنزى نيكو بود. خواجگى عنايت يك بار در جشنى كه در بازار قطانان بود و مجسمه (پهلوان پنبه) را درست كرده, آويخته بودند و كنار آن فروشنده اى ضخيم الجثه نشسته بود, گفت (ك: ٥٠٩):
بهر آيين دكّه كرباس
حاجت اين همه خراج نبود
خواجه نعمت نشسته بود آنجا
پهلوان پنبه احتياج نبود
مولانا كسرى هم كه در كاشان گرفتار شاهدبازى شده بود, كارش (به نزاع و هجو) انجاميد و ابيات ركيكى ميان او و رقبا در ميان آمد كه به نظر نويسنده آوردن آن اشعار (لايق سياق اين كتاب خيرم آل نيست) (ك: ٥٤٦).
ييك بار هم قاضى محمد معروف به عصفور كه خود كوچك بود و لذا به گنجشك موصوف شده بود, درباره مولانا ميرزا على طويل القامه كه مكتبدارى مى كرد و خود را مى ستود, رباعى اى در هجو وى گفت (ك: ٦٠٦):
اى ذات تو مفهوم جماد مطلق
قد تو ز عوج بن عنق برده سَبَق
در شأن تو راست شد حديث نبوى
اى ما صَدَقِ كل ّ طويل احمق
مولانا همدمى اساساً نوع شعرش (هزالى و لطيفه گويى) و هجو بود و به همين دليل مقبول ديگران بوده و (على الاتصال بر سر او جمعيتى مى شد و خوش فهمان ميل مخالطتش داشتند). با مرگ دوستش مولانا شجاع كه (مؤانستى با وى داشت), يكباره (از شاعرى و نديمى دلسرد شد و زبان از گفتار لطيفه و هزل فروبست) (ك: ٦٥٠). شعر وى درباره ميرزا حسن تمغاچى سبب شهرت وى شد كه دو بيت از آن چنين است (ك: ٦٥٢):
ابروانش دودكش شكل ودهانش ديگ وش
چشم هايش آتشى و رنگ او خاكسترى
گاه در زير غلامانى و گاهى بر زبر
چون غليواژى كه گاهى ماده و گاهى نرى
نمونه هاى ديگرى هم از هجويات در صفحات بعد آورده است. شعر وى در هجو مردم فين نيز شگفت است (ك: ٦٥٥ ـ ٦٥٦).
كاشانى هجوى هم از حكيم شفائى درباره محمدرضا فكرى دارد كه برخى از ابيات آن اندكى تند است (ص ٣٤٩):
مژده فكرى كه سر عربده ام وا كردى
صد بلا بر سر خود كردى و بى جا كردى
هجوم كه به صد خفتگى بخت تو بود
ستر از ك… حسد كردى و برپا كردىشاهد بازى
اشارت وى به عشق كودكانه از سوى شاعران كمابيش در مطاوى كتاب, سارى و جارى است و مؤلف نيز آن را نرم گزارش كرده و در حق اين جماعت, به اين خاطر, نكته گيرى چندانى ندارد. آنجا كه درباره مولانا رضايى سخن مى گويد و از (رعايت احكام شريعت منيف و رياضت تمام) او ياد مى كند, بلافاصله مى افزايد: (با وجود اين احوال در آن مدت گرفتار سلسله محبت دلاك پسرى محمد نام بود). اين امر سبب شد تا وى درس و مدرسه را رها كرده (مدت پنج سال در حوالى دكان و حمامى كه معشوق در آنجا به كسب دلاكى اشتغال داشت, مجاور گرديد) و البته تنها بهره اى كه مى برد همين بود كه مشعوق (گاهى او را طلبيده سرتراشى مى نمود) (ك: ٣٩٦). اين حكايت بهانه اى مى شود تا نويسنده صفحه اى در ماهيت عشق بيان دارد (ك: ٣٩٦ ـ ٣٩٧) و همين بسا اشارتى باشد بر اينكه نويسنده با عشق بازى شاعرانه چندان بد نبوده است. عاقبت مولانا رضايى از عشق اين پسر باز ايستاد و به قم رفت و در آنجا هم دوباره (مدت دو سال در ظل تربيت عشق نعّال پسرى در آنجا اقامت ساخت). باز به كاشان برگشت و اين بار (سلطان مهر و محبّت معركه گير پسرى محسن نام در شهرستان دل جاى داد) (ك: ٣٩٨).
مولانا شرف نيز كه اصلش از اردستان بود, اما در كاشان متأهل و متوطن, در آغاز خياط بود و سپس (در وادى اهل نظم) قدم گذاشت و اندكى بعد (به مراسم شاعرى و لوندى قيام نمود) و از نتايج آن اينكه (مدتى مديد در عشق بزّاز پسرى حياتى نام) گرفتار آمد. اين مسير او را تا ضد اخلاق پيش برد و يكسره (به لعب نرد و گنجفه و ديگر ملاهى) پرداخته (روز به شب و شب به روز) رسانيد (ك: ٤٦١). مدتى بعد كه آن بچه بزرگ شد و (عقده خسوف ريش به سر آمد) مولاناى شاهدباز هم (به حلقه درويشان موحّد) كمند ارادت كشيد و چون سليقه اش با آن جماعت موافقت تمام داشت, چون نقطه مركز در دايره آن طايفه آرميد (ك: ٤٦٢). اين جمله شگفتى است.
به جز عشق پسران, بحث اباحى گرى از نظر مؤلف سخت مورد توجه برخى شاعران بوده است; به خصوص كه در بيشتر اوقات اتهام اباحى گرى با نقطوى گرى هم پيوند مى خورد. زمانى كه درباره افضل دوتارى سخن مى گويد, از (اختلاط برخى اباحتيان و بى قيدان) سخن گفته و اينكه اين امر سبب شد (اوامر و نواهى شرع اطهر در نظر اعتقادش سهل و عبث مى نمود). اين امر به كشته شدن او انجاميد (ك: ٤٥٧).
علقه شاعران به تصوف هم كمابيش وجود دارد و برخى آشكارا صوفى مسلك اند. اين امر از نظر مؤلف مشكل چندانى ندارد, جز آنكه وى مرتب بر رعايت شريعت تأكيد دارد. وى از مولانا وحشتى كه از (جوشقان انگور) بود, ياد كرد و اينكه (شاعرى بلندطبيعت و صوفى اى وسيع مشرب) است و (در خدمت دريوشان و صوفيان, رسوخ اعتقاد و ثبات قدم مى نمايد) (ك: ٤٤٢).
شاعران آن روزگار كه غالباً رزق و روزى را از طريق مدح و ستايش اين و آن به دست مى آوردند, از اين زاويه كمابيش مورد طعن بودند و همين امر سبب شده است تا اگر شاعرى مانند مولانا حيدر ذهبى پيدا شود كه (در مدت شاعرى هرگز زبان به مدح اهل روزگار نگشوده) باشد, كارش پسنديده خواهد بود; اما همين شاعر متهم بود كه اولاً در شعر و شاعرى جدى نيست و به واسطه (شوخى طبيعت و وسعت مشرب) اوقات را به (لوندى مى فرسود و طبع و ذهن خود به كار نمى فرمود); به علاوه مخالطت با افراد ناباب داشت و (به لعب نرد و گنجفه و ديگر ملاهى ذوق پيدا كرد). نتيجه آنكه دار و ندار خود و ارث پدرى را به باد داد (ك: ٤٦٩). گرفتارى ديگر او شاهدبازى بود كه (به اندك مدتى به سبب عشق قناد پسرى در مصاحبت يكى از تجّار به هند شتافت) (ك: ٤٧٠).
مولانا كسرى هم سال هاى متمادى در يزد و قزوين همراه صاحب منصبانى چند بود و زندگى مى گذراند (باز كمند حب وطن) او را به كاشان برگرداند و در اين شهر عاشق (جلال الدين اكبر نام, پسرى كه از دلبران قرارداده اين شهر است, عاشق گرديد) (ص ٥٤٥); اما اين عشق و عاشقى يا به عبارتى محبت (به نزاع و هجو) انجاميد. در اينجاست كه كاشانى با اشاره به ابيات ركيكى كه ميان مولانا كسرى و ديگران پديد آمد, مى نويسد: (در اين محل نصيحتى به خاطر مسوّد اين اوراق رسيده و چون فايده عمومى دارد لاجرم به طريق موعظه در قلم مى آورد). از اين پس وى نصيحتى بلند در باره آداب عاشقى آورده و ضمن تأكيد بر اينكه نبايد (هجران) سبب اعراض و خشم نسبت به ديگران شود, از تحمّل در عشق ستايش كرده و با توجه به تجربه هاى خود بر اين باور است كه اگر شخص به (فتوحات عشق) رسيد, اضطراب و قلق ناشى از هجران, تبديل به (سكون و طمأنينه) مى شود. اين نصيحت او به مولانا كسرى است كه با مؤلف (حقوق دوستى ثابت دارد و هميشه از محبت مى لافد و جامه اشعار را از تار و پود حالات عشق مى بافد) (ك: ٥٢٧ ـ ٥٢٨); بنابراين كاشانى يك بار ديگر نشان مى دهد عشق مجازى را هم مدخلى براى رسيدن به نوعى سكون و طمأنينه در درون آدمى مى داند.
جالب آنكه كسانى از ميان نوباوه گانى كه روزگارى (در سلك معشوقان و منظوران زمان انتظام داشتند) وقتى بزرگ شده و (از محل خطر و ايام ضرر) مى گذشتند, خود (اكثر اوقات همت بر تحصيل فن عشق و شهرت در آن وادى) كرده (در نشر حالات عشقى) تلاش مى كردند (ك: ٥٥٩). شايد بناى ايشان بر تلافى بوده است.
مولانا عبدالفغار هم از زمانى كه (قدم در طريق خوش طبعان) گذاشت, (در عشق صراف پسرى مراد نام) گرفتار آمد (با اين شعر: اى دلبر صراف مرنجانم باز / زين بيش مرا شهره ايام مساز / نقد دل من بر محك تجربه زن / گر قلب بود, به بوته غم, بگداز). (در آن عشق بعد از تجربه بسيار و ارتكاب تكاليف بى شمار كسب شاعرى كرده, سالم تخلص ساخت)! گويا انتخاب اين تخلص از آن روى بوده است كه (از كوره امتحان آن شوخ بى باك صحيح و سالم بيرون) آمده است (ك: ٥٩٦). هرچه بود در همين تجربه عاشقى بود كه شاعر از كار آمد.
مولانا مشفقى هم كه كرباس فروش شاعر بود, (مدتى مديد در نزد پسرى متقال باف على نام, عاشق بود). عشق وى سبب شده بود تا (شب ها بر سر كوى معشوق خلوت ساختى). شبى هم رقيبى وى را سخت ترساند كه همان وى را بيمار كرد و (ساعت به ساعت آن مرض مهلك صفت صعوبت مى پذيرفت تا طاير روح شريفش قالب شكسته به رياض رضوان انتقال نمود) (ك: ٦٥٨).
مولانا حزنى هم به رغم آنكه كارش (نشر فوايد علميه و درس مسائل يقينيه) يعنى عرفان بود, درست بعد از آنكه شهرتى به دست آورد و (حاوى فنون فضايل و كمالات گشت), نزد مخطّط پسرى حلوايى عاشق گرديد و در عشق, كارش به جايى رسيد كه وظايف علمى او جمله اختلال پذيرفت, ترك افاده نموده, به سراغ خدمت به معشوق رفت و (شرايط خدمات و عواطف ملتزمات محبّت در جناب معشوق به تقديم رسانيد) به حدى كه (به محرميّت آن جوان اختصاص پيدا كرد); در مقابل, معشوق نيز (ترك خويشان و دكّان دارى نموده, به مصاحبت و مضاجعت مولانا اكتفا نمود). مدتى بعد همراه مطلوب به مسافرت رفته به قزوين وارد شد و (نواب اشرف اعلى) يعنى محمد پادشاه ـ پدر شاه عباس ـ (به ملاقات آن جناب ميل فرموده مولانا را طلبيده و چند نوبت به شرف بساطبوسى مجلس همايون سرافراز گشت); به علاوه به دستور اعتمادالدوله (موازى پنجاه تومان از خزانه عامره به مشاراليه واصل شد). اين پول وصال ولخرجى هاى حزنى را نداد و او به اجبار در پى درآمد به هند رفته, در دكن ساكن شد و ملازمت قطب شاه را اختيار كرد (ص ١٨٢ ـ ١٨٣).ويژگى هاى يك شاعر خوب و زمانه بد
شعرشناسى مؤلف, اصول خاص خود را دارد و توان گفت كه در نقد شعر مى توان مقاله اى مفصل از اين اثر استخراج كرد. يكى از بهترين جاى هايى كه وى به بيان كليات پرداخته, مطالبى است كه درباره معيارها و صفات بايسته براى يك شاعر خوب بيان كرده است; اينكه (سليم الفطره, عظيم الفكره و صحيح الطبع و جيد الرويّه و دقيق النظر و لطيف المجز و وفادار و حق شناس) باشد و (و هر كس را در خور خود مدح گويد و شايسته هجو را هجو كند و در مجالس محاورات, خوشگو و خوشخو بوده و در محفل معاشرت خوش كلام و خوش روى و از اصناف علوم خصوصاً معقولات و حكميات و رياضيات فى الجمله بهره داشته باشد و طريق قواعد شرع را نيكو داند و اشعار قدما و حكما را چنان كه بايد بفهمد و به ضروريات دين عمل نمايد ودر اعتقادات صادقه حقه راسخ قدم و ثابت قدم باشد و سخنان اكابر از حكميات و نصايح و مواعظ و پنديات بسيار به خاطر داشته باشد, نه آنكه پيروى نفس و هوا را بر اطاعت شريعت غرّا مقدم دارد و احكام شرع را رسم و عادت داند و مذمّت مستعدّين و متشرّعين را حيثيتى شناسد و به غير از بُغض و حسد و نفاق و حقد صفتى را مُظهر نباشد) (ص ٢٥١).
در ادامه به طايفه شعرا حمله كرده, مى افزايد: (در مذهب اين طايفه… امر به معروف بدعتى بديع است و در مشرب اين فرقه كه من مى شناسم افعال ايشان را, نهى منكر, منكرى شنيع, ترك نماز را سهل مى دانند و گزاردنش را جهل, از خوردن روزه صحت بدن مى خواهند و از نگاه داشتنش گند دهن. مجملاً در هيچ قرنى و در هيچ زمانى اين جمعى كه من مشاهده احوال و اطوار ايشان مى كنم, نبوده اند. نعوذ بالله من سوء اعمالهم و قبح اقوالهم) (ص ٢٥١ ـ ٢٥٢).
و باز در وصف يك شاعر خوب ادامه مى دهد: (شاعر مى بايد به مجرّد موزونيت نباشد و گر نيز به همين مرتبة دنى كفايت كند, مى بايد كه موزون الطبع باشد و حال آنكه اين جماعت كه در ناموزونى بعضى مستعدان سخن مى گويند, اين صفت را نيز ندارند) (ص ٢٥٢).
در اينجا پس از آنكه از شاعران روزگارش بدگويى كرده, رويه آنان را مطابق با تربيت موجود دانسته مى نويسد: (اين گروه را از صفات ذميمه خود گناهى نيست; زيرا كه سال هاست كه اين وادى را مسلك خود ساخته اند و اين طريق را صفت كمال خود شناخته در آن راه به قدم جهل مى پويند و در آن طريق به مرشدى و كاملى نرسيده از خود سخنان مى گويند); به علاوه اين درست است كه اين روزگار بدتر از گذشته است, اما (در هر قرنى اين شيوه مقرّر بوده كه پيوسته ارباب خرد و حصافت و اصحاب فضل و براعت را غصّه بسيار از جاهلان بى بصيرت, سمير ضمير و مخامير خاطر بوده است. اين شيوه امروزى اين روزگار نيست و اين قاعده تازه اين ادوار نه); البته اين زمان بيشتر شده است (على الخصوص در اين قرن كه روز بازار اهل نفاق تيزتر است و متاع حيلت و تزوير را رواج بيشتر); با اين حال كه (رسوم جوانمردى و مروّت اندراس يافته و احكام انصاف وفتوت منسوخ شده و اختلال و تزلزل به قواعد و اركان علم و فضل راه يافته و ربع مسكون دانش كه قبل از اين به وجود اهل فضل آبادان بود, از اهالى خرد و ادب خالى گشته و ربع معمور امتياز و انصاف از خداوندان نصفت و بصيرت معطل مانده و ليكن آفتاب را به گل نتوان اندود و روز نورانى را به شب ظلمانى برابر نتوان نمود و بوى مشك را از مشام حاضران دور نتوان داشت) (ص ٢٥٥ ـ ٢٥٦).نقد شعر
كاشانى افزون بر شرح حال, به گونه اى پراكنده به نقد شعر و شاعر, از قول خود يا ديگران مى پردازد. گاه به بيان تعابير كلّى درباره اشخاص پرداخته و ضمن آن نوع شعر اشخاص و سطح آن را مشخّص مى كند; چنان كه درباره محتشم به عنوان (مقتداى طوايف سخنوران ايران و توران) بيان مى كند كه (ميلش به مثنويات كمتر است) و دايم الاوقات به (نظم غزليات و قصايد و تواريخ و معمّيات) و احياناً (مراثى و مقطعات) مشغول است. يا زمانى كه مى خواهد از شعر شاعرى ستايش كند, از (مميزان اشعار) ياد مى كند كه (او را در فن ّ شاعرى صاحب وقوف دانسته)اند (ك: ٥٦٨). جاى ديگرى هم از (مميزان اشعار) ياد مى كند كه درباره شعر مولانا ضميرى گفته اند: (در ميان اشعار مولانا رطب و يابس بسيار است) (ص ٥). درباره شعر مولانا صبرى هم گفته مى شود: (به هيچ طرزى از اشعار غزلسرايان زمان سر در نمى آورد) (ص ١٨٧) و به عبارت ديگر: (در شيوه شاعرى صاحب طرز خاص است) و اين طرز خاص آن است كه (طريق شكوه گويى را خوب تتبع كرده) (ص ١٨٨). درباره ميرمرتضى رفيقى هم مى نويسد: (با خوش طبعان و موزونان اختلاط مى نمايد), وسپس مى افزايد: (در اشعار ايشان دخل هاى موجّه و معقول مى فرمايد) (ص ٢٨٣).
آنچه هست, نقد شعر براى كاشانى يك امر مستقل از خود شاعرى است; گرچه به طور معمول وى از شاعران سخن مى گويد, چنان كه درباره مولانا حزنى گويد: (در شعرشناسى و دريافت غث ّ و سمين اشعار متقدمين و متأخرين مسلم اين طايفه است) (ص ١٨٢). در باره خواجه محمدرضا فكرى هم گويد: (در تمييز سخن و شعرشناسى بى مانند, بلكه در وادى شعرشناسى تتبع مولانا نيكى مى كند و اعتقاد زياده از حد به مميزه خود دارد); البته از نظر نويسنده اين نظر او كه اشعار نيكى را از شعر مولانا ضميرى و محتشم برتر مى داند, نادرست بوده و بر اين باور است كه: (بر حقيقت اين دعواى باطله دلايل عجيبه و حجج غريبه بسيار دارد). به نظر كاشانى (انصاف آن است كه هر يك از اين سه شاعر را شيوه اى است كه ديگرى را نيست). سپس درباره شعر هر كدام از اين سه شاعر, تعبير ويژه اى دارد: (مولانا ضميرى ابيات عاليه بسيار دارد و سخن را خسروانه ادا مى كند و مولانا نيكى سليقه شعرى و درستى اداى شاعرى را خوب تر رعايت مى كند و مولانا محتشم از حيثيت طمطراق الفاظ و جزالت و متانت شعر و اقسام آن و بيان مدعيات و تلفيق استعارات, خاقانى ثانى و سلمان زمان است و از همه پيش است) (ص ٢٩٦).
از سوى ديگر, كاشانى روى انواع شعر و تخصص اشعار تأكيد فراوان دارد; براى مثال علاقه به معميات و تاريخ گويى از استوارترين علايق شاعران عصر صفوى است و مؤلف به حق تأكيد دارد كه برخى در اين باره نهايت تلاش را دارند; چنان كه امير رفيع الدين حيدر به (معمايى) شهرت يافت; چرا كه (همواره به افكار دوبين معميات متين و تواريخ رنگين) مشغول بود (ك: ٢١); چنان كه تخصص مولانا ضميرى اشعار عاشقانه و ابيات عارفانه است و (هيچ كس از شعرا اين مقدار ابيات بلند و سخنان دلپسند ندارد كه آن جناب دارد) (ص ٥). وى بيش از ١٤٥ صفحه از مجلد مربوط به شعراى اصفهان را به همين ضميرى و انتخاب غزاليات او اختصاص داده است و الحق شايسته است.
اما اينكه شخصى قدرت نقادى شعر ديگران را داشته باشد, براى مؤلف ما, يك فضليت شاخص و برجسته است. درباره ميرابوتراب بيگ مى نويسد: (در وادى تمييز شعر و فهميدن ابيات مشكله, طبعش به غايت مطابق و در ميان ارباب طبع و جماعت شاعران چون بدر است در ميان ديگر ستارگان) (ك: ٢٣٣). شاعرى چون مولانا جمال الدين محمد كه عقد مؤاخات با حيرتى داشت و (قريب به پنجاه سال در ميان فضلا و شعرا و ظرفا و مستعدان به عنوان شاعرى شهرت داشت) بيشتر مدعيان شعر و شاعرى را قبول نداشت (و سواى مولانا حيرتى هيچ كس را از اهل عصر قبول) نداشت. به نوشته مؤلف (كم شعرى باشد كه پسنديده طبع سنجيده مشاراليه شود و الحق در شعرشناسى متفرّد است) (ك: ٢٧٧).
برخى از شاعران تنها در عالم معاصر خويش سير و سياحت شعرى دارند, اما از ميان نقادان, كسانى هستند كه به اشعار پيشينيان توجّه دارند. مولانا موحدالدين فهمى از آن جمله بود كه (در تتبّع اشعار متقدّمين و تفهم غث ّ و سمين منظومات متأخرين) همزمان كوشا بود (ك: ٢٩٢).
البته در ميان شعرشناسان و مدعيان شاعرى, آدم هاى پرمدعا هم وجود دارند. ميرعلى اكبر تشبيهى كه سيدى اهل كاشان بود و شغل گازرى داشت, به خاطر اندك استعداد شعرى, خيلى زود (به خود قرار استادى و تحقيق داد) و (در يافتن چيزى كه ديگران ندانند, در او عجبى پديد گشت). خود اين امر سبب شد تا نتواند ديگران را جذب كند, به هند رفت و صد البته آنجا هم گرفتار فقر و مسكنت شد (ك: ٣٢٥). اينكه آزردگى سبب ترك وطن و رفتن به هند باشد, درباره مولانا طالب (م ٩٨٤) هم گفته آمده است كه: (از وطن دلگير شده و به جانب هند جغتاى شتافت و سال ها در آنجا به فراغت اوقات گذرانيد و ديگر ياد وطن نكرد) (ص ٣٧٧).
مولانا كلامى هم از اين قبيل بود كه (تعريف شعر خود بسيار مى كند و از خوش طبعان خفت بسيار مى كشد); با اين حال كاشانى, از تلاش وى در شعر و شاعرى ستايش مى كند و اينكه به اندك وظيفه اى كه از افراد مى گرفت, به (تعريف سخا و ديگر صفات كمالى كه در ايشان موجود نيست) مى پرداخت. جمع بندى كاشانى از وى آن است كه (جامع افعال و اطوار متضاده است) (ص ٣٠٤).
مولانا داعى پسر ضميرى به رغم آنكه خودش شعر مى سرود, اما تنها پدرش را قبول داشت و ديگران را شاعر نمى دانست (و سمت شاعرى بر ديگران را از قبل وضع شىء در غير موضع مى داند). به نظر كاشانى وى (مميّزه اش را در غير وادى پدر هيچ در نمى يابد). وى آنقدر شيفته پدرش بود كه دواوين ناقص پدر را تكميل مى كرد, اما براى خودش (ديوانى ترتيب نداد); با اين حال كاشانى تأييد مى كند: (در شعرشناسى متفرّد است و نسبت به شعراى آنجا ندارد) (ص ٣١١).
اينكه شاعران تا چه حد آموزش مى ديدند, نكته مهمى است; و آنچه از اين كتاب بر مى آيد بيش از همه كار تجربى و نقادى هاى ميان شاعران است كه شاعر از آن پند مى گيرد; در عين حال, برخى از چهره هاى برجسته مانند محتشم به نوعى در جلسات شعر يا مصاحبت هاى دوستانه, آموزش هم مى دادند; چنان كه درباره مظفرالدين حسرتى گفته شده است: (در وسط احوال به خدمت و مصاحبت حسان العجم مولانا محتشم مشغول شد و آن شاعر صاحب تأييد, مشاراليه را منظور نظر عاطفت و عنايت ساخت و همواره همّت بر اصلاح شعر و احوال وى مى گماشت) (ك: ٣٧١).
از ديگر كسانى كه تقليد محتشم مى كرد, اما نزد وى يا ديگرى تلمّذ نكرده بود, مولانا شعورى بود كه به نظر مؤلف, در سرايش شعر از روى تفكر ممتاز بود و به خصوص در چند رشته از شعر, يعنى (اسلوب تاريخ و قصيده) و حتى (غزل و قطعه و رباعى) (مهارت و قدرت) فراوانى داشت (ك: ٥١٩). اصرار نويسنده بر تخصص اين شخص در شعر جالب توجه است; چنان كه انتقاد از او نيز. نويسنده در عين آنكه تأييد مى كند (در وادى شاعرى رياضت ها كشيده و سخت و سست آن فن را چشيده و قدرت بر شعر گفتن پيدا كرده), اما بلافاصله مى افزايد: عيب اين شخص آن است كه (مربّى و مرشدى نداشته و كارى به سر خود پيش گرفته و لهذا عث و سمين شعر را چنان كه مى بايد در نمى يابد) (ك: ٥٢٠).
از ميان شاعران كسانى هم عامى بودند و همين سبب كاهش رتبت آنان در ميان شاعران بود. درباره فخرى گفته شده است: (اگر مولانا فخرى عامى نبود سخن او در ميان شعرا و ظرفا تا زمان قيام باقى مى ماند); و باز تأكيد مى كند: (چون عامى است و از خط و سواد بى بهره, شعراى اين زمان با وجود تقدّم زمان و كثرت شعر, او را قبول ندارند و اگر شعر خوبى از او مى شنوند به هيچش بر نمى دارند) (ك: ٥٢٧).
برخى از شاعران مانند ميرمسعود, عاشق يك شاعر معين بوده و اشعار ديگران را نمى پسنديدند. وى خود (در طرز غزل تتّبع خواجه آصفى مى كرد) و (غزاليات شعراى ديگر را مطلقاً پسند نمى فرمود). كاشانى درباره او مى افزايد: (الحق در تشبيهات و اغراقات و مضامين خاص, فضلاء و شعرا او را مسلّم مى داشتند) (ك: ٦٤٦).
از سرقت ادبى كمتر در اين كتاب ياد شده است, اما يكجا درباره مولانا مشفقى گفته شده است كه وقتى اين شعر را سرود:
گفتى كه خواهمت داد كام از دهان شيرين
چون هيچ نيست پيدا, بارى, زبان شيرين
اين شعر را در ديوان طالعى يافتند. به قول نويسنده (مولانا چون خبرى از آن نداشت, مى توان گفت كه توارد واقع شده است). خود او هم از اين شعر نگشت و مكرر در ديوانش مى نوشت. به نظر كاشانى (قوت طبع و كثرت مهارت وى در فن شاعرى بيش از آن است كه به اين غزل, وى را شاعر دانند و اين نوع سرقت را به وى نسبت دهند) (ك: ٦٦١). يك بار هم درباره مولانا حرفى مى نويسد: (به واسطه كاهلى طبيعت, شعر ديگران را به اسم خود مى خواند و اگر به او مى گفتند كه اين شعر از فلانى است, مى گفت: او از من برده) (ص ٣٧٢).
در همين زمينه, يعنى سرقت ادبى, درباره مولانا نگاهى (م ٩٧٩) آمده است: (در وقتى كه خاقان جنت مكان ـ يعنى طهماسب ـ مولانا حيرتى را مأمور ساخته بود به گفتن كتاب بهجة المباهج, در نظم آن نسخه شريفه به معاونت مولانا حيرتى قيام و اقدام نمود); به طورى كه فصلى چند از آن مولانا نگاهى بود كه حيرتى (آن منظومات را در قيد تملك و تصرف درآورده); اما تا وقتى حيرتى زنده بود, نگاهى اين سخن برملا نگفت (و بعد از فوت وى, علم اين دعوى برافراشت و غايت بخل و امساك خود را در بخشش آن اشعار ظاهر ساخت) (ك: ٦٩٤).
درباره مولانا طهماسبى هم گفته شده است: (در طريق شاعرى قدم بر قدم ابواسحاق حلاج شيرازى و عبيدزاكانى) داشت و (طبعش به هزل و تضمين كردن ابيات استادان مايل بود) (ك: ٦٦٦).
برخى از شاعران هم مبدع بودند و هرچند اين اندك بود, اما وجود داشت. مولانا ادهم از كسانى بود كه غزل گفت, اما غزل تبرّا و اين بى سابقه بود و به قول كاشانى (هيچ كس پيش از وى غزل تبرّا نگفته) است. جالب آنكه رباعى وى به اسم حيرتى ـ كه در سرودن اين قبيل اشعار شهرت دارد ـ مشهور گشته است: … لعن بر امام شما/ بر نماز على الدوام شما/ ناتماميد در مسلمانى/صد تومن لعن بر تمام شما (ك: ٦٧٠).
نويسنده گاه به نقد نقادان مى نشيند و زمانى كه آنان درباره قاضى نورالدين محمد اظهار مى دارند كه (فهمش به دريافت مسائل دقيقه و سخنان مشكله وفا نمى كند), آنان را به عنوان (ستم ظريفان) ياد كرده, سخن ايشان را (از روى حسد و ستم ظريفى) وصف مى كند (ص ١٩٢); سپس صفحه اى در نكوهش عيب جويى از ديگران به عنوان نصيحت از نثر و نظم مى آورد (ص ١٩٣).
كاشانى در نقد شعر حكيم شفائى هم تأكيد دارد كه گرفتار (تكلّفات منشيانه در وادى شعر) بود, اما در (طرز غزل) به حظّ كامل و نصيب شامل رسيده است; به طورى كه (در شعرش پختگى و درستى كه قبل از اين نبود, پيدا گرديده و در طريق معرفت آهستگى و هموارى كه در زمان ماضى به آن متّصف نبود, الحال در او ظاهر گشته) (ص ٣٢٦).ماده تاريخ منبع تاريخ
تاريخ گويى براى رويدادها و وقايع, خود حكايتى شگفت داشت و انواع مهارت ها را در خود جاى داده بود; به طورى در واقع (فن تاريخ) خود فنى خاص بود. كسى چون محتشم كاشانى تقريباً براى هر عالم و امير و شريفى كه در كاشان در مى گذشت, ماده تاريخى مى گفت. وى براى آميرزا شرف الدين حسينى سه بيت شعر گفت كه هر مصرع آن تاريخ ٩٦٥ را نشان مى داد و اين واقعاً قدرت شگرفى بود كه او در اين باره داشت (ك: ١٩٣); البته ماده تاريخ هاى عادى هم داشت كه تنها در بيت اخير تركيبى براى تاريخ آمده بود (ك: ١٠١).
غالب ماده تاريخ ها در يك تك بيتى يا يك رباعى جاى مى گرفت, اما ممكن بود شاعرى كه تسلط ويژه در اين فن دارد, شعرى بگويد كه (هر مصراع آن خبر مى دهد از تاريخ سالى كه آن نظم در آن واقع شده) است.
گاه ممكن بود كار تاريخ گويى با معماسرايى به هم پيوند بخورد; به طورى كه (از حروف توشيح آن ابيات, مصرعى حاصل مى شود كه هم تاريخ است, هم معما). اين داستان مفصلى است كه نمونه آن را درباره همين حيدر معمايى مى توان دنبال كرد. تخصص او تا آنجا بود كه شعرى گفت كه (هر يك از مصراع آن متضمن دو تاريخ باشد) (ك: ٢٢). درباره او گفته شده است: (اليوم معميات و تواريخ وى از دوازده هزار زياده است). تواريخى كه وى براى درگذشت شاه طهماسب در سال ٩٨٤ گفته, فراوان است و از آن جمله: (مرگ خداوند جهان) گشت ثبت/ (دور شهنشاه عجم) شد رقم. يا (شهنشاه روى زمين) گشت ثبت/ (شهنشاه زير زمين) شد رقم (ك: ٥٦).
اگر تنها تواريخ موجود در اشعار دوره صفوى يكجا جمع شود, تاريخ بسيارى از اتفاقات و رخدادها و نيز زمان درگذشت بسيارى از اميران و عالمان به دست مى آيد. ميرقاسم نامى از سادات كاشان در سال ٩٨٢ مى ميرد و حيدر معمايى مى گويد: (سر ارباب تقوى) انشا كن/ (سرور اهل طاعت)اش بنما (ك: ٥٨).
طبعاً اين ماده تاريخ ها به فارسى بود, اما ممكن بود كسى از تركيب هاى عربى هم كمك بگيرد, كما اينكه خواجه معينا كاشى درگذشت. آميرزا ابوطالب حسينى مصرع (روّح الله تعالى روحه) را سرود و مؤلف گويد: كه (از زمانى كه تاريخ به حساب جمل گفته اند تا حال تاريخى به زبان عربى به اين مناسبت و به اين خوبى كم واقع شده) (ك: ١٩٧).
از توجه برخى شاعران به برخى از علماى برجسته نجف, مى توان از نفوذ اين عالمان در ايران پى برد. آميرزا ابوطالب حسينى درباره مولانا احمد اردبيلى يا همان مقدس اردبيلى (م٩٩٣) اشعار زيبايى سروده است. وى او را (مفتى شرع نبى احمد) معرفى كرده است (ص ٢٠٠ ـ ٢٠١):
مفتى شرع نبى احمد كه بود
پاكدامن, پاكطينت, پاكزاد
آنكه سودندى جبين بر خاك او
شيعيان دين ز روى اعتقاد
آنكه از آلودگى هرگز نيافت
دامنش با گرد عصيان اتحاد
شد به سوى خلد ناگه روح او
گفت جنت از قدومش خير باد
منخسف گرديد ماه اوج شرع
تيره شد مهر سپهر اجتهاد
چون پناه و مقتداى شيعه بود
چون به مهر چارده معصوم زاد
شيعه اى گفت از پى تاريخ او
(حشر او با چارده معصوم بود)
اين ماده تاريخ گويى بهانه اى بود تا شرحى از ويژگى هاى وى بيان شود و از دانش و اخلاق او ستايش شود. در (تاريخ فوت حكيم نظام الدين على) به تفصيل از تخصص او در پزشكى يادشده و از نسخه پيچيدن و كيفيت درمان عالى او سخن گفته شده است (ص ٢٠٥):
چون نگه كردى ز روى علم و حكمت در مريض
چون مسيح اش صحت جاويد بخشيدى به دم
چنان كه ماده تاريخ فوت وى نيز كه در پايان اين (تاريخ فوت) آمده است, (آه آه از مرگ جالينوس ثانى) است.
ماده تاريخ گويى تنها براى فوت نبود, بلكه براى بسيار از وقايع سياسى و نظامى, بناى عمارات اشخاص (ك: ٥٢٥) و پل ها و جز اينها نيز گفته مى شد. يكى از آنها ماده تاريخى بود كه به مناسبت (تاريخ رفتن شاه عالم پناه به جانب خراسان) سروده شده است (ك: ٢٠٤). همو شعرى هم براى سال پياده به مشهد رفتن شاه عباس سروده است كه سال ١٠١٠ هجرى است (ك: ٢١١); چنان كه همين شاعر ماده تاريخى براى (بركه خواجه نظام الدين سبزوارى كه در برابر دولتخانه ساخته) (ك: ٢٠٨) و ماده تاريخى براى مبارك آباد و قيصريه آصف جاه آقا خضر (ك: ٢١٠) سروده است; البته اين شاعر تنها كسى نبود كه براى سفر پياده شاه عباس به مشهد ماده تاريخ گفت, بلكه ميرزا فيع الدين طباطبائى هم ماده تاريخى در يازده بيت گفت كه به اين شعر ختم شد (ك: ٢٢٩):
تاريخ چو جستم از خرد گفت:
(توفيق ابد رفيق او باد)
برخى از شاعران, گويى تمام تخصّصشان در گفتن تاريخ فوت بود و اين امر را از گزيده اى كه نويسنده از اشعار آميرزا ابوطالب حسينى آورده, كاملاً مى توان دريافت. وى براى غالب چهره هاى زمانش در ايران و هند (مانند مقدّس اردبيلى, ابوالفضل فيضى, مرتضى فقيه, و بسيارى ديگر) ماده تاريخ هاى مفصل سروده است (ك: ٢٠٦ به بعد).
رويدادهاى استثنايى گاه سبب مى شد شاعرى لب به سخن باز كرده, ماده تاريخى بر آن بگويد; از آن جمله داستان آمدن آبله عظيم در قريه فين كاشان بود كه تنها از يك خانه پنج طفل مردند و خواجگى عنايت ماده تاريخى در چهار بيت گفت. همو ماده تاريخى درباره لشكر كشى به گيلان بر ضد خان احمد خان گيلانى سروده است (ك: ٥٠٩).شاعران و شاهان و اميران صفوى
ميان شاعران و شاهان صفوى علايق ويژه اى وجود داشت و صدها حكايت گفتنى در اين باره وجود دارد: از ارتزاق آنان با هداياى شاهانه تا وصف و مدح مبالغه آميز يا مراثى اى كه در درگذشت شاهان دارند. علاوه بر شاهان, بايد درباريان را هم بر اين امر افزود. معمولاً گفته مى شود صفويان و اميران وابسته, چندان توجهى به شاعران نداشتند و لذا آنان به هند مى رفتند; اما واقعيت آن است كه ثروتى كه در هند بود, اساساً در ايران وجود نداشت و چنين دست و دلبازى هايى در ايران ديده نمى شد; مورد نه, با اين حال بسيارى از شاعران در سايه يك دربارى يا امير موجّه زيستند و از اين طريق روزگار مى گذراندند; اما در كل آنچه شاعران در حوزه شاهى و تاريخ شاهى گفته اند, منبعى براى تاريخ و فرهنگ اين دوره است.
شايد يكى از نخستين اين اشعار, مرثيه براى شاه طهماسب باشد كه حيدر معمايى خبر مرگ طهماسب را با تعبير (وحشتى افتاد در ايرانيان) آورده و اينكه روزگار با اين كار خويش قدم در نابودى ايران گذاشته است: (ملك ايران را به مرگ شاه ويران كرده اى) (ك: ٣١).
شعر شاعران در وصف شاهان صفوى منهاى جنبه هاى مبالغه آميز آن, مى تواند گوشه اى از نگاه مردم را به سلاطين صفوى نشان دهد; چنان كه همين حيدر معمايى از قول شاه طهماسب مى گويد: (آن قدر دادم رواج مذهب اثنا عشر/ كز فلك بگذشت در دوران من نام شما) (ك: ٣٣).
زندگى در پرتو اميران ترك يا غير ترك براى شاعران دوره صفوى كمابيش نان و آبى به همراه داشت, اما نه آن اندازه كه مانع از رفتن بسيارى از ايشان به هند ثروتمند گردد; در اين ميان, ثروتمندانى هم بودند كه ممكن بود به اوضاع مالى شاعران توجهى داشته باشند و بنابراين هرگاه شعرى در ستايش كسى از شاه و وزير و امير و بزرگى ديديد, تقريبا يقين كنيد كه در غالب موارد پشت سر آن حمايتى در كار بوده است; مگر آنكه ثابت شود پس از مرگ وى سروده اند. نويسنده درباره مولانا رضايى و آوارگى و عشق كودكانه و از اين شهر به آن شهر رفتن سخن گفته و عاقبت از اقامت وى در كرمان ياد كرده است و اينكه (در پناه اهل ثروت آن نواحى در مهاد آسايش و فراغت به سر مى برد) (ك: ٣٩٨). فريد الدين شعيب نيز در حاشيه كلانتر ثروتمند و اهل بذل و بخشش منطقه جوشقان زندگى كرده, نديمى او را داشت (و هر روز در مجلسى, و هر شب در منزلى به لهو و لعب اشتغال) مى ورزيد (ك: ٤٢١)
مولانا نذرى هم كه اواخر سلطنت محمد شاه به مشهد رفت, همراه شاه عباس به قزوين بازگشت و (همواره با امرا و ندماى مجلس اعلى طريق مخالطت مسلوك داشته, به فراغت اوقات مى گذراند و خود را از جمله نزديكان بارگاه سلطنت انتما شمرده)(ك: ٥٦٠).
ميرزا ابراهيم فرزند ميرزا شاه حسين اصفهانى كه زمان شاه اسماعيل اول (مختارالدوله و صاحب اختيار پادشاه) و به اصطلاح وكيل بود, بعد از درگذشت شاه, كار اين خانواده (روز به روز… از پايه به پايه… بر سبيل قهقهرا تنزل و انحطاط مى نمود) (ص ٣٨٥). اين ميرزا ابراهيم اصفهان را رها كرده, به قزوين رفت و كارش آن بود كه (در حق سلاطين و خوانين و ساكنين و واردين اردوى معلّى بر حسب دلخواه سخنان عجيبه و تشبيهات غربيه بر لوح بيان مى نگاشت) (ص ٣٨٥) و بدين ترتيب گذران عمر مى كرد; چنان كه گاه (به واسطه تشحيذ خاطر و قدرت بر فكر وافر بر كنار عرصه شطرنج تكيه زده, (آنچه از نقود نامعدود و اغذيه و اطعمه بى قياس كه سلاطين و اكابر صاحب اثاث بر سبيل تحفه و هديه نزد آن جناب مى فرستادند) در اختيار هم (مجلسيان و معتقدان مى رسانيد).مشاغل شاعران
شعر گفتن جز براى شاعران درجه اول و احياناً درجه دوم, نان و آبى نداشت و شاعر براى تأمين زندگى بايد به دنبال شغل ديگرى مى بود; مگر آنكه كارش مى گرفت; در آن صورت شغلش را كنار گذاشته, از راه ديگرى ارتزاق مى كرد.
شغل شاعران با ديگران تفاوتى نداشت; چنان كه اين شغل مى توانست يك شغل علمى مانند خطاطى و مرقع نويسى و نقاشى باشد يا حتى شعربافى, سمسارى و متقال فروشى و مانند آن.
امير معزالدين محمد كه شاعرى برجسته بود, هنرمندى نمونه بود كه (سلاطين صاحب تمكين از اقصا بلاد عالم بالقصد, رسولان به دارالمؤمنين كاشان فرستاده, مرقعات معجز آياتش را مى طلبيدند). قيمت خط وى بسيار بالا بود; به طورى كه (هزار بيت كتابتش با انتظار بيش از حد, به ده هزار دينار خريدارى مى نمايند) (ك: ٦٥). شاعر مى توانست عالم دين باشد. اين فراوان رخ مى داد; چنان كه نمونه هايى در اين كتاب هست. خواجه امين الدين محمد (علم منطق و كلام را فن خود ساخته و اصول و فروع را نيك مطالعه نموده) است.
خواندن علوم دينى مى توانست يك (موزون) را از دايره شاعرى خارج كند; چنان كه همين خواجه امين الدين چنين كرد; به طورى كه (قبل از اين به سبب عشق نوخطان مليح و زيباسيرتان فصيح, در سلك اهل مودت انتظام داشت و همواره اشعار عاشقانه) مى سرود, اما (الحال از آن سلوك باز ايستاده, اوقات صرف افاده و استفاده علوم مى كند) (ك: ٧٣).
طبيب شاعر هم داريم كه از آن جمله ركن الدين مسعود است كه در عين طبابت (در سلك شعراى انام و مناشير بلغاى ايام انتظام دارد) (ك: ١١١). اين شخص طبابتش در شعرش هم اثر داشت و گهگاه در لابلاى اشعارش مى توان اشاراتى در اين باره يافت (ك: ١٤٨).
خر و عيسى به طب مستظهرند امروز و من عارى
چه خوش مى بودى ار مى داد استادم به بيطارى
شاعرى با نام امير يعقوبى (م ٩٨٨) كه اصلش قمى بود و در كاشان متأهل گشته بود و با وجود شاعرانى امثال حيرتى, شهرتى به هم زده بود, (در اوايل به كسب خياطى اوقات مى گذرانيد و از كسى طمع نمى كرد). مقصود آن است كه بناى آن نداشت تا از شعر و شاعرى دكانى بسازد; اما همين شخص, زمانى كه ديگر قدرت خياطى نداشت و در عين حال (به سبب شهرت شاعرى) در (دايره اهل طمع) افتاد كه به قول مؤلف, الهى كه (هيچ كس در آن وادى سرگردان مباد), گويا براى وى حقوق يا به اصطلاح وظيفه اى اندك در (دفاتر احسان) قرار داده بودند و او بايد (بر در دونان انتظار بسيار مى كشيد) (ك: ٢٧٢ ـ ٢٧٣). شاعرى هم در هجو او با اشاره به شغلش كه خياطى بود گفت (ك: ٣٤٩).
ميريعقوبى كه شد خياط شعر
اين زمان از كار و بار افتاده است
بس كه مى دوزد لباس شعر بد
بخيه اش بر روى كار افتاده است
مولانا جمال الدين محمد نيز كه شاعرى شعرشناس و نقاد و از دوستان حيرتى بود, در طول عمر خويش شعر را ابزار كسب معاش قرار نداد و (در مدت العمر ممنون منت و رهين هيچ كس نشده و اوقات را به حرفت بزازى و كرباس فروشى گذرانيد) (ك: ٢٧٧).
اما همين زمان, شاعرى ديگر با نام ميرنظام الدين هاشمى كه از سادات كاشان و موسوى نسب بود, به محض آنكه ( در طريق شاعرى فى الجمله ترقى كرده بود, از كاشان به دارالسلطنه اصفهان رفت و در آنجا به منادمت و مصاحبت سادات عظام و نقباى كرام) به ويژه (امير تقى الدين محمد صدر) درآمد و (هر ساله قريب به سى تومان نقد و جنس در وجه وظيفه و انعام وى مقرر داشتند). اقامت در اصفهان طولانى گشت; به حدى كه به گفته نويسنده (ياد وطن و خويشان خود نمى كند); گرچه خويشى يا دوستى قديمى از راه برسد (به واسطه فطرت ذاتى و سخاوت جبلّى) از او پذيرايى مى كند (ك: ٢٨٣). سخاوت وى چندان شد كه (مبلغ مذكور به خرجش وفا) نكرد و همين سبب شد تا در فكر ترقى باشد; از اين رو در سال ٩٩١ هجرى به اردوى معلّى رفت كه اين زمان عازم خراسان بود و گويا بعدها يكبار ديگر هم (به اردوى همايون آمد) و (منصب ملك الشعرائى) گرفت (ك: ٢٨٤).
شاعر ديگرى را هم مى شناسيم كه اهل قم بود و در كاشان اقامت گزيد و به رغم آنكه براى اين و آن شعر هجو و تعريف مى سرود (هيچ يك از ايشان از وى رنجش ندارند). اقبال وى چندان بود كه وقتى يك دوبيتى گفت و مقبول حاكم كاشان قرار گرفت و خلاع فاخره يافت و بعد از آن (به اندك حاصلى از خود و جزوى وظيفه از موقوفات مدارس, اوقات مى گذراند) (ك: ٣٣٤).
سمسارى از ديگر شغل هايى بود كه در آن وقت وجود داشت و شاعرى همچون كمال الدين حاتم به پيروى از پدرش (به شغل سمسارى اشتغال داشت); اما بعد از مرگ پدر (مولانا از آن شغل دلگير شده, بنياد سياحت كرد). به هر روى بايد از جايى مخارج خويش را به دست مى آورد. به ناچار به تركان, يعنى قزلباشان با اصليت ترك كه مناصب مهمى داشتند, نزديك شد. مؤلف گويد: (مولانا تركوش) بود و همين سبب شد مصاحبت آنان را اختيار كند و (از خوان احسان و نعمت ايشان محظوظ) گردد (ك: ٣٥٢). وى يكسره كار نديمى اين و آن را براى رزق و روزى دنبال كرد و عاقبت گرفتار (بى اعتبارى تركان) شده, به محض آنكه تهديد شد, به كاشان برگشته (در كاشان در غايت غم و اندوه اوقات گذرانيد) و بعد هم به قزوين و سپس طهران رفت (ك: ٣٥٤).
مولانا وحشتى هم (با وجود آنكه علم فلاحت و زراعت نيكو مى دانست و اوقاتش از آن ممر به بهترين وجهى مى گذشت, به سبب تعلق به طرف عزيز عشق و توجه به جانب شريف شاعرى, اصلاً در آن كار دخل نكرد) و حتى ميراثى از زمين كه به وى رسيده بود (به برادران و قرابتان واگذاشته, پيرامون آن شغل نگرديد) (ك: ٤٤٣).
شاعر ديگرى كه اهل زراعت بود, خواجگى عنايت بود كه گرچه از اتراك سلتقيه (شايد سلجوقيه) بود, اما (مرد اهل و نيكوخلق و صاحب طبع) بود و در نياسر مزرعه اى داشت (ص ٥٠٨).
مولانا مقصود هم كه شاعرى زبده بود, (در ابتداى ايام صبا به كسب خرده فروشى به ارث مشغول بود. بعد از آن به اندك مدتى به واسطه مجالست ارباب علم, كتاب فروشى رجوع نمود). تخصص او در امر كتاب سبب شد تا وقتى سيدى صاحب منصب با نام صدرالدين محمد از شيراز به كاشان آمد, مولانا مقصود را به (منصب كتابدارى) و همين طور (خريد مأكولات و مشروبات خاصه) خود انتخاب كند (ك: ٤٨٠).
سقائى هم شغل ديگرى بود كه شاعرى با نام مولانا حياتى, در آغاز به آن مشغول بود و تخلص او به (حياتى) هم به همان شغل باز مى گشت (ك: ٤٩٨).
مولانا فخرى هم جز آنكه زندگى (درويشى و گوشه نشينى) داشت, اما (به حرفت بقالى اوقات مى گذارد) (ك: ٥٢٦).
مولانا عبدالفتاح هم (در حوالى منزل خود به درس گفتن و مكتبدارى) مشغول بود(ك: ٥٩٦) و طبعاً از اين راه كسب درآمدى داشت (ك: ٥٩٦). قاضى محمد معروف به عصفور نيز كه از نظر هيكل (حقير الجثه) و شبيه به (گنجشك) بوده, شعرى در هجو مولانا ميرزا على كه كارش مكتبدارى بود, اما خود را برتر از عالم و آدم مى دانست, سرود (ك: ٦٠٥). مولانا گلشنى نيز (در ابتداى حال به امر مكتبدارى اشتغال داشت), اما (بعد از آنكه مذاق مكتبدارى را از خود اسقاط نمود), به تجارت پرداخت و به هند رفت. مدتى بعد توانست ثروتى به هم زده, بازگردد. زمانى ديگر, به رغم اصرار نزديكان, باز در خيال سفر هند افتاد و رفت, اما اين بار (در قيد فرنگ افتاد و مدتى در آن حبس بماند), اما از رنجى كه كشيده بود در سال ٩٧٤ درگذشت (ك: ٦٦١). اين بايد نخستين ايرانى اى باشد كه در دوره معاصر, به زندان فرنگيان افتاده است.
مولانا محمد شريف كاشى (از جمله كاسبان و اوسط الناس مردم كاشان) بود و (در اوايل حال به كسب خياطى اوقات مى گذرانيد), اما بعدها كه به (سبب عناد شعرا و حسد ارباب حقد و بى سامانى و قلت حاصل) تاب ماندن در كاشان را نيافت, (متوجه ديار هند گرديد). در زمانى كه كاشانى اين عبارات را نوشته, چهارده سال از اقامت مولانا در دستگاه خان خانان در دكن گذشته بوده و وى (در سعت حال و خصب رحال و حصول آمال, بى كدورت و ملال ايام و اوقات) مى گذرانده است (ك: ٥٦٨).
مولانا مردمى هم (به كسب صحافى اوقات مى گذارنيد) و اين هم به ارث از پدرش به او رسيده بود كه (از ارباب صنعت بود); اما به تدريج به تحصيل علوم دينى روى آورد و (الحال در معقول و منقول دعوى مهارت و دانش مى كند و خصوصاً در وادى طب ّ و فقه كه دم از تفرد و يكتايى مى زند) (٥٧٦).
سرورى هم شاعرى بود كه پدرش ملاحاجى محمد كفشدوز بود و به همين مناسبت ايام صبا, به همان شغل اشتغال داشت و (چند گاهى از آن ممرّ لابد معاش حاصل) مى كرد; اما چون به جوانى رسيد و كار شعر و شاعرى اش بالا گرفت, (در اوايل ايام جوانى از پسِ كُنده كفشدوزى برخاسته, به قدم توكّل, به سرحد ارباب فضل گريخت و به درفش و سوزن جدّ و جهد پينه قناعت بر كفش آمال خود دوخت) و به زبان ساده, دست از كفشدوزى شست (ك: ٥٧٨). مولانا مذاقى (م ٩٨٧) هم (در اواخر به كسب كفشدوزى مشغول گشته), دست از (هزّالى و خوش طبعى) شسته در (زى درويشان) درآمد, و البته (به واسطه مداومت بر ترياك هميشه در خواب بود) (ص ٣٩١); بدين ترتيب معلوم نيست كى كفشدوزى مى كرده است.
پدر مولانا جلال الدين مسعود شغل تجارت داشت و (دايم به طرف روم آمد و شد مى فرمود). در يك سفر درگذشت و فرزند به اصرار خويشان همراه ايلچى شاه طهماسب به آن نواحى رفت; اما (كسانى كه ضابط بيت المال آنجا بودند, آن نقود را به تصرف وى نمى دادند). مدتى ماند تا (شايد صورت حال به عرض سلطان خداوندگار) بدهد, اما در سال ٩٨٢ طاعونى درگذشت (ك: ٦٠٩).
مولانا همدمى هم (به حرفت دباغى اشتغال داشت) كه حرفه موروثى او بود. به مرور كه در وادى شعر درآمد, آن حرفه را كنار نهاد و با (نورى كله پز) مصاحبت كرده (شاعرى از او اخذ نمود) (ك: ٦٤٩).
مولانا مشفقى (كرباس فروش) بود و اما (به همان كسب كرباس فروشى اوقات مى گذرانيد). وى در (شعر فارسى و زبان كاشى) كمال مهارت را داشت (ك: ٦٥٧).
مولانا عبدل ساكنى هم در سلك (كاغذگران) بود و به كار (وراقى و عمل كاغذسازى اوقات مى گذراند) (ك: ٦٩٨).
شايد درويشى را هم كه سنتى ديرين در ايران داشته و بسيارى از اين راه ارتزاق مى كردند, از بعد اقتصادى و با اندكى تسامح بتوان يك شغل به حساب آورد. درويش غازى, (در لباس فقر و اهل تجريد به سر مى برد و در زى اهل سؤال روزگار مى گذارند); اما به گونه اى نبود كه (رهين عاطفت) كسى شده باشد, زيرا (در هيچ شهرى بيش از يك ماه توقف ننموده) است.مشاغل سياسى
مشاغلى كه مؤلف به مناسبت از آن ياد مى كند, فراوان است; برخى دولتى و برخى كارهاى خصوصى و يدى و فروشندگى است. اطلاعات درباره هر يك و فضاهاى اطراف آن جالب توجه است; براى مثال شغل كلانترى و وزيرى يك شهر, از نمونه هايى است كه مورد توجه اوست. خواجه شهاب الدين على شيعى سال ها شغل كلانترى كاشان را داشت و بعد از وى هم فرزندش خواجه معين الدين احمد شهريارى (قريب به سى سال است كه به منصب كلانترى دارالمؤمنين كاشان و مواضع اشتغال دارد). از لوازم مناصب (ستم و آزار) است, اما دامن احمد شهريارى از اين امر مبرّا بود و در روزگارى كه (هيچ كس از سر يك دينار نمى گذرد) وى (به واسطه بى طمعى و كوتاه دستى از سر فايده كثير درگذشت). اين در حالى است كه (مؤاخذه و مصادره) از لوازم اين شغل است; چيزى كه (اكثر اهل مناصب بدان گرفتارند); اما او (از غايت سلامت نفس و پاكيزگى اطوار و ملاحظه ديندارى) اطراف اين مسائل نمى گشت (ك: ٧٢).
خواجه قاسم كه به مناسبت برادرش ميرزا حسابى, نامى از او به ميان آمده, (سال هاى دراز استيفاى ممالك محروسه) را در عهد شاه طهماسب بر عهده داشته است. (مردى خيّر و كريم الذات بوده, رباط و بقاع خير بر سر راه ها ساخته و در عملدارى اثر خير از او بسيار به ظهور رسيده) (ك: ٧٧).
شغل معرفى از شغل هاى حكومتى بوده است و نويسنده آورده است: (خلف الصدق آقا احمد معرف است كه سال هاى دراز منصب معرفى دارالسلطنه صفاهان تعلق به وى داشت) (ص ٢٩٣).عالِم شاعر
اينكه كسى عالم دين باشد و همزمان شعر بسرايد, تا اندازه اى ـ فقط تا اندازه اى ـ شگفت است; در واقع شعر گفتن يك هنر است و در بسيارى از مردمان فرهيخته ممكن است ظهور كند, اما عيب كار اينجاست كه عالم به لحاظ موقعيت اجتماعى از يك سو و سابقه ارتباط شعر و عالم دين, ممكن است در صورت داشتن اين حس هنرى آن را ظاهر نسازد; به علاوه در اين دوره شعر و تصوف ربط كلى به هم دارند و اين هم مانعى بر سر راه شعر گفتن عالم دينى است. هرچه هست وقتى نويسنده مى خواهد ميرشجاع الدين محمود خليفه را شاعر معرفى كند, مى نويسد: (اگرچه آن حضرت را از جمله شعرا شمردن بى ادبى است و رفعت شأن آن جناب زياده از آن است كه در تلو اهل نظم ذكر او كنند), اما اينكه به هر حال چون طبع شاعرى دارد و (اكثر اوقات به نظم غزل هاى رنگين مشغولى مى نمايد), به ناچار بايد نامش در زمره شعراى اين زمان اصفهان ثبت شود (ص ٢٢٦).
اشارات مؤلف درباره عالمان شاعر گاه اين مشكل را دارد كه روشن نيست شخص, عالم دين رسمى است يا فقط مطالعات و تحصيلى در علوم رسمى دينى داشته است. درباره مولانا حزنى شاعر گفته شده است: (سال ها در دارالسلطنه اصفهان به نشر فوايد علميه و درس مسائل يقينيه اشتغال داشت) و مى افزايد: (و آن اثنا به واسطه موزونيت ذاتى به شاعرى مشغولى نموده) (ص ١٨٢). على القاعده بايد صوفى مسلك باشد, به خصوص كه از سطور بعدى عشق او به پسر حلوافروشى هم آشكار مى شود.
يكى از علماى شاعر كه نويسنده, جوانى او را درك كرده, ميربرهان الدين محمد باقر متخلّص به اشراق همان ميرداماد معروف است كه نواده محقق كركى بود. به قول اين نويسنده: (انتساب شريف آن جناب از جانب ديگر به حضرت شيخ المحققين و قدوة المدققين و خلاصة العلماء المتبحرين و زين الفقهاء فى العالمين على بن عبدالعالى مى رسد كه علو شأنش در ميان مجتهدان اماميه كالشمس فى وسط السماء هويداست) (ص ٢٤٦). نويسنده شرح حالى از وى مى آورد و بيان مى دارد در مشهد تحصيل كرد و پس از آنكه (در اكثر مطالب عاليه حكميات و رياضيات رسائل و حواشى تصنيف نمود, خود را به دارالسلطنه قزوين رسانيد) (ص ٢٤٧).
از ميرمرتضى رفيقى (م ٩٩٠) به عنوان شاعرى ياد شده است كه (به تحصيل علوم اشتغال نموده, اكثر متداولات را مطالعه فرموده و الحال در علوم معقول و منقول خصوصاً در علم شريف فقه دعوى مهارت مى كند); با اين حال مدتى بعد (ترك مطالعه و شاعرى كرده, همّت بر جمع مال و منصب قضاى ولايت خود گماشت) (ص ٢٨٤).قاضيان
شغل قضاوت از آنِ عالمان دين بود و آنان به طور معمول در قبال اين شغل, مانند ديگر مشاغل, سيورغالى دريافت كرده, و زندگى را از آن راه گذران مى كردند. همزمان, ممكن بود كار تدريس را نيز برعهده داشته و با توجه به جايگاه علمى كه داشتند (مهام امور شرعيه) را نيز بر عهده داشته باشند. ميررفيع الدين حسين از سادات طباطبائى كاشان بود كه به همدان رفت و در آنجا نزد عالم برجسته آن ناحيه ميرزا ابراهيم ظهيرالدين كه از باقيمانده علماى مكتب شيراز بود, تحصيل كرده, با ورود به اردوى معلّى و پيوند با اعتمادالدوله (سيورغال كرامند در حوالى نهاوند) به دست آورد. كار وى (حل و عقد مهام شرعيات آنجا) بوده است; به علاوه (در تشييد اركان دين و تمهيد بنيان شرع مبين) مى كوشيد (ك: ٢٢٢ ـ ٢٢٣).
شغل قضاوت نيز اگر پسر تحصيلاتى داشت, مى توانست ارثى باشد و از پدر به او منتقل گردد; چنان كه قاضى برهان الدين محمد باقر, (بعد از پدر, متكفّل امر خطير قضا گرديد و علم و كمال و عظمت و اقبالش اضعاف مراتب پدر شد و قريب به سى سال باشد كه در دارالمؤمنين كاشان به امر قضاوت اشتغال دارد و به منصب اقضى القضاتى و مقدّمى و پيشوايى اهل شرع روزگار مى گذراند) (ك: ٢٦٥).
البته همين قاضى برجسته, ممكن بود به خاطر برخى مشكلات, از شغل قضاوت معزول گردد و در نتيجه (ايامى متطاول در اردوى همايون سرگردان اوقات گذارنيد) تا آنكه مشكل رفع شد و (باز منصب قضا گرفت) (ك: ٢٦٥). اين قاضى شاعر بود و ديوانش مشتمل بر قريب به پنج هزار بيت بود.
مولانا مردمى هم كه شاعر بود و زمانى صحافى داشت, به تدريج به علوم دينى روى آورد و زمانى هم (در قريه نياسر از اعمال بلدة المؤمنين كاشان بر مسند قضا و حكومت امور شرعيه آنجا متمكن بود); اما گويا درآمد چندانى براى وى نداشته و (نفع تمامى به مشاراليه نمى رسيد); به همين دليل (از آن منصب باز ايستاده به كسب صحافى رجوع نمود).
مولانا شكيبى هم كه پدرش قاضى بود و طبعاً خودش قاضى زاده, (از محكمه قيد بيرون جسته) دست از قضا برداشت (قدم در ميدان لوندى نهاد) (ص ٣٥٦).نقابت سادات
شغل نقابت سادات كه از گذشته بسيار دور در شهرهاى مختلف اسلامى و از جمله ايران وجود داشت, در دوره صفوى نيز ادامه يافت. اطلاعات موجود در اين كتاب البته به حد كفايت نيست و نمى تواند نشان دهد دقيقاً نقيب چه مى كرده است, اما به همين مقدار نيز براى استمرار اين شغل كه بعدها در ايران حذف گرديد, جالب توجه است. اميرنعمت الله نقيب كه از سادات كاشان بود, (سال هاى دراز, منصب نقابت و پيشوايى سادات دارالمؤمنين) كاشان را داشت و اين منصب (به آباء و اجداد ايشان متعلق بود و از خاندان ايشان به ديگرى منتقل نشده بود); البته وقتى وى را (جذبه اى رسيد و به واسطه دماغ خشكى ها از آن منصب استعفا نمود) و پسرش هم از پذيرش آن سرباز زد و به هند رفت, طبعاً شغل نقابت نيز از ميان ايشان رخت بربست (ك: ٢٦٩).
نويسنده بارها وقتى سخن برخى از اجلّه سادات به ميان مى آورد, با عنوان نقيب نيز از آن ياد مى كند; چنان كه درباره ميرشجاع الدين محمود خليفه مى نويسد: (از اجلّه سادات و نقباء دارالسلطنه صفاهان است) (ص ٢٢٥).سفر مبارك مكه
مكه رفتن يك آرزوى دست يافتنى براى بسيارى از چهره هاى برجسته دولتى, ثروتمندان و عالمان و گاه براى طبقات پايين تر بود و در برخى از موارد در اين كتاب مى توان به اطلاعاتى درباره اين سفر كه راه را براى خروج از ايران و رفتن به سرزمينى متفاوت فراهم مى كند, به دست آورد.
از مولانا ضياءالدين محمد كه علاوه بر علم, در شعر و شاعرى هم دستى داشت, نقل شده كه براى سفر مكه اش كه در سال ٩٧٦ انجام شد, يعنى همان سفرى كه معصوم بيگ با پسرش خان ميرزاى صفوى ـ حاكم كرمان ـ كشته شد, ماده تاريخى سروده است با اين مصرع (سفر مكه مبارك باشد) (ك: ٩٤).
عالمان و اميرانى كه موقعيت و منصبى داشتند, براى رفتن به حج بايد رخصت سلطان را داشتند. ميرزا محمد حكيم كه نزد (خاقان مغفور) ـ اصطلاحى كه اختصاص به شاه طهماسب دارد ـ موقعيت ممتازى داشت, زمانى كه (اراده طواف بيت الله الحرام و انديشه زيارت روضه خير الانام در خاطر گرفت), به دليل اعتبارى كه دربار براى وى و حضورش قائل بود, اجازه رفتن نيافت. وى (در عرض يك ماه چند نوبت اين اراده را به موقف عرض رسانيده), اما (از حضرت اعلى رخصت نيافت). اين بود تا آنكه خواهر شاه طهماسب, شاهزاده سلطانم ـ كوچك ترين دختر شاه اسماعيل ـ (واسطه آن استجازت) شده (در آن باب مبالغه از حد گذرانيد و به هر نوع توانست رخصت حاصل) نمود; پس از آن بود كه (به جانب مكه شتافت و از غايت انبساط و سرور, زبان حال را به مضمون اين مقال گويا ساخت:
شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا
بر منتهاى همت خود كامران شدم).
اينكه چرا زودتر به فكر نيفتاده, از نظر مؤلف دليلش آن است كه (خاطر اشرف همايون به ملاقات آن جناب مايل بوده و به واسطه شدّت مفارقت وى, رخصت آن سفر ضرورى را در حيز تأخير مى انداخته) (ك: ٩٩). درباره نظام الدين على نيز كه شغل طبابت ديوان شاه طهماسب را داشت, آمده است: زمانى (اراده گزاردن حج اسلام) افتاد و (در آن باب سعى نموده, به اجازه نواب اعلى به جانب مكه معظمه شتافت). اين سفر از راه عراق بوده و وى بعد از بازگشت به عتبات آمده, از بغداد به كاشان مراجعت نمود (ك: ١٠٩).
سفر مكه اين اندازه اهميت داشت كه گاهى شاعران براى حج گزاردن شخصيت ها, ماده تاريخ مى سرودند; چنان كه آميرزا بوطالب حسينى براى سال سفر رفيع الدين حيدر معمايى ماده تاريخ گفت (ص ٢١١).
(پياپى زيارت كن كعبه را)
زما بى نصيبان درود و سلام
(ز لطف ابد شد دو حجت نصيب)
كه يارب شود روزى خاص و عام
بيت اوّل سفر سال ١٠١٠ و بيت دوم سفر ديگر او در سال ١٠١١ را بيان مى دارد.
كافى بود شاعرى پسند شخصيت بزرگ و ثروتمندى باشد, در آن صورت مى توانست اميدوار باشد كه در سايه او به حج ّ مشرف شود. مولانا مقصود كه روزگارى در خدمت امير صدرالدين محمد واعظ بود و بعدا نيز در خدمت فرزندش غياث الدين منصور (به همراهى آن حضرت روى توجه به زيارت بيت الله الحرام آورد و به يُمن بركت آن سيد پاكيزه نسب, در ايام شباب به گزاردن حج اسلام و زيارت روضه خيرالانام مشرّف گشت), گويا در حلب كه رسيدند, اتفاقى رخ داد كه مقصود از منصور جدا شد; اتفاقاتى كه نويسنده ما از ذكر آن پرهيز كرده, با عبارت (نقل آن لايق به سوق اين كلام نيست) گذشته و مى افزايد: شاعر مزبور پس از آمدن به وطن مألوف (تا آخر ايام حيات به طريق سابق از مى و ساغر و صحبت جوانان زيباروى مشعوف و كامجوى گرديد و قدرت شاعرى اش هم فزون گشت (ك: ٤٨٠ ـ ٤٨١).
حجگزارى نيابتى هم كه در طول قرون راهى براى درآمد بود, در اين زمان هم مشتريانى داشت. مولانا مردمى كه زندگى اش از راه صحافى مى گذشت, (به كرّات حج ّ اسلام جهت ديگران گذارد و شرف زيارت روضه منوره حضرت خير الانام به جاى آورده, به اين طرف معاودت نمود) (ك: ٥٧٦ ـ ٥٧٧).
حج رفتن به جوانى در آن روزگار نيز امرى مطلوب بوده است. نويسنده درباره اميرجلال الدين محمد مى نويسد: (اوايل سن ّ جوانى توفيق زيارت حرمين شريفين را يافت) و البته بار ديگر هم در سال ٩٨٧ به حج ّ مشرف گرديد (ص ٢٣١).
ايرانيانى هم كه در هند بودند, گهگاه از همان جا عازم حج شده, گاه به ايران مى آمدند و گاه مستقيم به هند مى رفتند. تقى الدين محمد معروف به شاهمير كه بيست سالى در يمن منصب صدارت را داشت, پس از درگذشت ابراهيم قطب شاه در سال ٩٨٩ از كار استعفا كرده, (اراده زيارت حرمين شريفين كرد و بعد از توفيق گزاردن حج اسلام و زيارت روضه مطهره خير الانام از راه دريا به هند شتافت و در همان زودى در حدود سنه ٩٩١ محنت سراى دنيا را بدرود كرد) (ص ٣٨٩).
گفتنى است هيچ كدام از شاهان صفوى و عثمانى به حج مشرف نشدند. در ايران رسم بر اين بود كه برخى از سال ها حج براى سلطان مرحوم خريده و كسانى را براى انجام آن اعزام مى كردند. نمونه آن, اين بود كه وقتى شيخ بهايى با شاه عباس به محلى رسيدند كه شاه اسماعيل اوّل در آنجا درگذشته بود, (حسب الصلاح افادت پناه شيخ بهاءالدين محمد پنج حجه به جهت شاه غفران پناه خريدند و در روز روانه نمودند).١ نرفتن حكام امرى ناشى از لوازم سلطنت دارى در آن شرايط محسوب مى شد.شعربافى
شعربافى از مشاغل رايج در كاشان بوده, اين شهر به صورت سنتى تا همين اواخر و حتى اكنون نيز به نوعى درگير آن است. در مجلد شاعران كاشانى كمابيش اطلاعاتى درباره اين شغل مى توان يافت. يكى از اين دست آگاهى ها مربوط به آمدن شمارى از سادات كاشان نزد شاه طهماسب براى حذف ماليات يا به اصطلاح تمغاى بر شعربافى است. در اين باره, متوسّل به يكى از عالمان كاشانى شدند تا در اين باره وساطت كند. (چون پرتو شعور آن جناب بر اين حالت افتاد, بر حال سادات شيعيان دارالمؤمنين كاشان ترحّم نموده, در محل قابل به موقف عرض رسانيد كه چون حضرت اعلى كل ّ تمغاوات ممالك محروسه تصدّق فرموده اند و جماعت شعرباف كاشان تمغاى على حِدَه به سركار تيولدار خود مى دهند, التماس دارند كه آن مبلغ را به طريق ساير تمغاوات نواب همايون تصدّق فرمايند). وساطت وى پذيرفته شد و (فرمان لازم الاذعان شرف نفاذ يافت كه مستوفيان عظام مبلغ دويست و پنجاه تومان از بابت تمغاى شعربافيه دارالمؤمنين كاشان كه به تيول تيولدار آنجا مقرّر بود, باطل) نمايند (ص ١٠٠).
شعربافى شغل شاغل شمار زيادى از مردم بود و حتى از ميان اشراف و فرزندان آنان نيز كسانى به اين شغل روى مى آوردند. درباره آميرزا ابوطالب پسر آميرزا شرف الدين حسينى گفته شده است: (در بدايت احوال و ايام صبا به كسب علم مشغول بود و بعد از آن در ايام رشد و تمييز, به امر شعربافى اوقات صرف مى نمود). درآمد وى از اين راه على القاعده خوب بوده است; زيرا بلافاصله مؤلف گفته است: (از حاصل آن بعد از لابد و ضروريات, ضيافت هاى به قاعده مى كرد و صلحا و شعرا را نوازش مى فرمود). وى به شعر و شاعرى هم علاقه مند بود. او در سن ٣٨ سالگى درگذشت (ك: ١٩٥ ـ ١٩٦).
مولانا مظفرالدين حسرتى هم كه (مردى متديّن و شاعرى متشرع) بود, دست كم در (ابتداى حال به كسب شعربافى اوقات مى گذراند) (ك: ٣٧٠). بعدها كه نزد محتشم (قريب به ده سال ملازمت و مصاحبت) كرد و در شعرگويى توانا گشت, راه (اردوى همايون) پيش گرفت و (در كفايت مهم نظارت موقوفات مسجد عمادى دارالمؤمنين كاشان) به وى واگذار گشت; البته به نظر مؤلف اخلاقش با آن روزگار متفاوت گشت (و الحق از آن مرتبه كه اوايل شاعرى به آن متّصف بود, تا اين حال تفاوت بسيار است) (ك: ٣٧١).
مولانا شعورى هم (حرفت و كسب شعربافى) داشت و در عين حال در مخالطت با (لوندان و خوش طبعان) ميل به شاعرى كرد و با تقليد از محتشم در وادى شعر افتاد تا آنكه به مرتبه اعلى رسيد. (ك: ٥١٩).علما و دربار
ارتباط علما با دربار صفوى به خصوص نيمه اول آن, ارتباطى استوار و بى مسئله بود; هرچند همچنان به لحاظ اخلاقى, اين امتياز براى يك عالم غير صاحب منصب وجود داشت كه به دليل نرفتن به دنبال مناصب, مورد ستايش قرار گيرد. درباره مولانا ضياءالدين محمد كه بعد از تحصيل در ايران و عراق, (مدت بيست سال) (در منازل خود به نشر فوائد علميه و درس مسائل دينيه مشغول بود), گفته شده است: (هرگز خيال مناصب و سيورغال… پيرامن خاطر شريف نمى آورد) (ك: ٩٤).
اما روال عمومى آن بود كه افراد زبده و عالم, مورد توجه بودند و به خصوص شاه طهماسب نسبت به عالمان, احترام بسيار فراوانى قائل بود. درباره ميرزا محمد حكيم (م ٩٧٠) كه (كمال مهارت در مباحث فروع و اصول) را داشت, گفته شده است: (اعتقادى كه خاقان مغفور به آن جناب داشت, به درجه اى رسيده بود كه قلم و زبان از تبيين شرح آن به عجز و قصور اعتراف دارد) (ك: ٩٨). اين اعتقاد به حدى بود كه وى به سختى و تنها با وساطت يكى از زنان دربار توانست رخصت حج بگيرد و عازم مكه شود. زمانى كه از حج برگشت, باز هم (به اردوى خاقان عالى مقام خراميد و به عزّ بساطبوسى پادشاه عالى منزلت فايز گرديد).
ديدار مجدد شاه با وى بسيار وجدآور بود و شاه آنچنان (بهجت و مسرّت) اظهار كرد كه مؤلف اظهار كرده است: اگر بيان كند ممكن است حمل بر خوشامد گويى شود (ك: ١٠٠). به هر روى وى (قريب به بيست سال در ملازمت سُدّه سنيه سلطنت) بود و همزمان كه (به درس و افاده قيام و اقدام مى نمود), به سرانجام و تنسيق مهمات فرق انام) نيز مشغول بود (ك: ١٠٠). محتشم كاشانى در ماده تاريخ درگذشت وى, او را با لقب (انيس سلاطين, جليس خواقين) ياد كرده است (ك: ١٠١). آگاهى بيشتر در اين باره اندك است; زيرا علماى شاعر اندكاند.علوم دينى
درس هاى دينى اساس تحصيل در دوره صفوى بود. اين درس ها به طور عمده شامل دو بخش (علوم معقول و منقول) بود; اصطلاحى كه در آن روزگار رايج بود.
مقصود از علوم معقول, علوم فلسفى و كلامى است كه ميراث مكتب شيراز و هرات بود و عنوان معقولات به آن داده مى شد. عناوينى كه در اين بخش تحصيل مى شد, آثارى مانند تجريد و مطالع و حواشى و شروح متعددى بود كه بر آنها نوشته شده بود. درباره يك عالم آمده است كه وى (بعد از مطالعه كتب معقولات و حواشى و مطالع و تجريد متوجه زيارت حرمين شريفين گشت) (ك: ٩٤).
متخصصان اين علوم, عنوان (حكيم) داشتند و اين مشروط به آن بود كه به حد بالايى از تخصص برسند; البته حكيم مى توانست لقب كسى باشد كه در غالب علوم زمانه تبحر دارد, اما به هر روى اصل و اساس, همين علوم حِكَمى و فلسفى بود. يكى از اركان اصلى اطلاع عنوان حكيم كار پزشكى بود و لذا درباره ميرزا جلال حكيم كه پدرش ميرزا محمد داراى علوم معقول ومنقول بود, گفته شده است: (در مطب آباء كرام بر مسند افاده و استفاده متكى گشته و… كرامت تفقّد و لطف اشفاق درباره عليلان و رنجوران مبذول مى فرمايد) (ك: ١٠٢).
بخش دوم شامل كتاب هاى حديثى و فقهى بود كه در اين زمينه توجه چندانى در قرن دهم نبود و تقريباً منحصر به دانشمندان عرب شيعه و برخى از شاگردان ايرانى آنان بود; اما به تدريج در قرن يازدهم اقبال بيشترى به آنها نشان داده شد.دانش هاى غير دينى
به طور معمول تصور بر اين است كه در آن روزگار هر كس دانشى مى اندوخته, فقط و فقط دانش هاى دينى ـ اعم از علوم فلسفى, كلامى, فقهى و حديثى ـ بوده است و جز آن اگر كسى سر در سرها در مى آورده, از سر ذوق و ابتكار خود وى بوده است; در حالى كه چنين نيست. از جاى جاى اين كتاب بر مى آيد كه كسانى در ساير رشته هاى دينى تحصيل مى كردند. درباره ميرزا حسابى آمده است: (از اوايل صبى تا حال به تحصيل علوم) مشغول و (از اكثر علوم بهره مند گرديد); اما تخصص عمده وى (در علم طب و رسوم تصوف و شيوه موسيقى) است; به ويژه (در علم ادوار موسيقى كارهاى نيك و عمل هاى خوب ساخته و پرداخته, چنانچه در آفاق شهرت تمام گرفته) است. همين شخص در دانش انشا نيز يد طولائى داشته و يكى از آثارش شرح ديباچه كتاب گلستان است. در علم هيئت نيز صاحب فضل بوده و (بر رساله هيأت مولانا على قوشجى شرحى عربى) نوشت. در علم تاريخ نيز دستى داشته و (مدت هاست به تبليغ علم تاريخ و اخبار ديار اشتغال دارد). مقصود نويسنده, اثرى است كه نويسنده در اخبار بلدان داشته, اما تا زمان تأليف اين اثر (هيچ از آن نسخه بر منصه ظهور جلوه گر نشد) (ك: ٧٧ـ٧٨).
تخصص در دانش موسيقى اعتبار خود را داشت و مؤلف ما در وقت سخن گفتن از مولانا افضل دو تارى ـ كه نامش گواه تخصصش در موسيقى است ـ گويد: نزد ميرزا حسابى به (كسب حيثيت موسيقى و علم ادوار) پرداخت و در اندك مدتى (قصب السبق از سازنده ها و نوازنده هاى دوران در ربود, بلكه در آن صنعت كار به جايى رسانيده بود كه در هر مجلسى كه به نواختن نغمه درآمدى, باربد خوش آهنگ را راه ندادندى و… ) (ك: ٤٥٧).
مولانا عبدالغفار نيز علاوه بر تخصصى كه در تذهيب و تصوير داشت, (در فن موسيقى و علم ادوار وقوف تمام) داشت و (در آن وادى گاهى به زمزمه داودى ساكنان عالم خاك را به وجد مى آورد) (ك: ٥٩٦). مولانا صبرى نيز علاوه بر تكميل (علوم رسمى) (در سلوك و سير درويشى و علم ادوار موسيقى نيز ماهر است) (ص ١٨٨). مولانا پيرى هم در (صنعت نقاشى وقوف تمام داشت و دايم به قلم مانى رقم اشكال و صور عجيبه بر صحايف مى نگاشت) (ص ٣٩٤).
تخصص در علوم ادبى, منهاى آنچه به عالم شعر و شاعرى مربوط مى شد, يعنى تخصص در زبان و لغت, نشانه هايى در اين دوره دارد. مولانا سرورى همان كه مؤلف كتاب مجمع الفرس است ودر سه مجلد به چاپ رسيده, از شاعران كاشانى بود كه در جوانى كفشدوز بود و سپس به عالم شاعرى قدم گذاشت و (در آن وادى ترقيات كلى كرده) و به خاطر هوش و حافظه سرشار (به مرتبه اى رسيد كه زياده از سى هزار بيت از جميع اصناف سخن) از قديم و جديد (به خاطر دارد). وى (در علم لغت و تصحيح, چه عربى و فارسى و چه نظم و نثر) به رتبتى بالا دست يافت و (در اين ولا كتابى در لغت فرس تأليف نمود موسوم به مجمع الفرس و حل لغات مشكله خمسه نظامى) كه به نظر نويسنده (در آن نسخه نفيسه, فوايد غريبه و نكات عجيبه درج ساخته) است (ك: ٥٧٩). از وى شعر بلندى هم درباره امام زمان(ع) آورده كه زيباست. اين را هم بيفزايم كه ميرزا ابراهيم پسر ميرزا شاه حسين اصفهانى كه وكيل شاه اسماعيل بود, كتابى با عنوان لغت فرس داشته كه همين كاشانى گويد كه (اهالى و فصحاى عراق و معتقدان و مريدان آن زبده آفاق, به آن نسخه گرامى, اعتقاد تمام دارند) (ص ٣٨٦).طبابت
پزشكى يا طبابت كه از صاحب آن نيز با عنوان حكيم ياد مى شد, از شغل هايى است كه جامعه انسانى آن را در خود داشته و بالطبع در اين عصر و زمان نيز چنين بوده است. اهميت پزشكى همين بس از يكبار, علوم به دو دسته (علم الاديان) و (علم الابدان) تقسيم مى شود. طبعاً فرق ميان طبيبان گذاشته شده و مثل هميشه تاريخ, كسانى از پزشكان چندان زبده بودند كه (در ميان حكما و اطباء, چون مشترى است در ميان ساير ستارگان) (ك: ١٠٧).
القابى كه معمولاً براى يك حكيم به اعتبار تخصصش در پزشكى به كار مى رود, تشبيه او به جالينوس و بقراط است: (حكيمى است كه انفاس متبركه اش چون دم مسيحا ناموس جالينوس و افلاطن شكسته, طبيبى است كه نسخه پرفايده اش فصول بقراط و مركبات ارسطو را به آب بى اعتبارى شسته) (ك: ١٠٣).
ييك پزشك معتبر به عنوان پزشك سلطان و حرم انتخاب مى شد و اين ممكن بود در يك خانواده به صورت موروثى باقى مانده باشد. درباره مولانا نظام الدين على گفته شده است: دودمان او (در قرون ماضيه و ازمنه گذشته متكفّل منصب جليل القدر طبابت سلاطين روزگار بوده)اند. مولانا تا پدرش زنده بود و شغل طبيبى سلطان را داشت, به دليل تمايل به (زهد و عبادت على الدوام) چندان طرف دربار نرفت و به طبابت فقيران و رنجوران پرداخته, افزون بر آن به (معالجه عليلان و ديدن رنجوران) اوقات فايض البركات را (به مطالعه فقهيات و احاديث) مى گذرانيد. اما بعد از (انتقال سلطان الحكماء مولانا نورالدين محمد) ـ پدرش ـ وى به دربار فراخوانده شد. در دربار شغل طبابت, دست كم دو منصب را به خود اختصاص مى داد, يكى (طبابت حرم) و ديگرى (طبابت ديوان). منصب نخست به طبيبى با نام غياث الدين على واگذار شده و منصب دوم به مولانا نظام الدين على داده شد; با اين حال گرايش زهدگرايانه و انزواخواهانه سبب شد تمايل به استعفا داشته باشد; با اين حال (قريب سه سال بر مسند طبابت اردوى همايون قدم افشرده… و به سقيمان و عليلان دارالسلطنه قزوين) پرداخت. يكى از كارهاى رايج طبيب اردو يا به اصطلاح طبيب ديوان, رسيدگى به مجروحان جنگى بود; چنان كه درباره همين پزشك گفته شده است: (جراحات مجروحان معسكر اين پادشاه) را درمان مى كرد; اما در نهايت كار در اردو را رها كرده, بعد از حج به كاشان آمده, (ديگر به اردوى همايون نرفت و خدمت و ملازمت سلاطين را نپسنديد) (ك: ١٠٨ ـ ١٠٩). طبيعى بود كه چنين شخصى با آن سابقه نتواند هزينه زندگى خويش را در كاشان تأمين كند; به همين دليل (به سبب صرف روزگار و اختلاف ادوار, لاجرم به اردوى پادشاه… سلطان محمد… شتافت) و (در دارالسلطنه قزوين رحل اقامت افكند) (ك: ١٠٩). وى در سال ١٠٠١ هجرى درگذشت و آميرزا ابوطالب (تاريخ فوت) بلندى براى وى سرود (ك: ٢٠٥). پس از مرگ نظام الدين على, شغل طبابت به نسل بعدى, يعنى فرزندش ركن الدين مسعود رسيد. وى نه تنها طبيب تجربى بود, بلكه عالم به حساب آمده, (كتابى عربى در فن معالجات در غايت تنقيح و لطافت) نوشت و (نسخه اى در نهايت توضيح و بسطت تصنيف و تأليف فرموده اند و آن را ضابطة العلاج نام نهاد) (ك: ١١٠ ـ ١١١). وى در زمان شاه عباس (به منصب عالى مراتب طبابت خاصه) منصوب شد (ك: ١١٢).
طبعاً چنددانشى بودن يك امتياز به حساب مى آمد و فردى چون ميرزا جلال حكيم كه طبيب بود, همزمان چندين تخصص ديگر داشت; چنان كه (در خط نستعليق و علم ادوار و موسيقى و صنعت كماندارى و سپاهيگرى) تخصص داشت (ك: ١٠٣).
از زيرمجموعه هاى طبابت, كحّالى يا چشم پزشكى وقت است كه مولانا سمائى به عنوان (كحال بى مثل و حكيمى بى عديل) وصف شده است و اينكه شاگردى مولانا زين الدين على كحّال كرده (كه از اعجوبه هاى زمان بود) و خود به جايى رسيد كه (در علم كحّالى و صنعت ميل زدن و حك نمودن چشم) به نهايت تخصص رسيد و (از جميع استادان دار و انداز و كحالان عرصه آفاق ممتاز و مستنثاست) (ك: ٥١٦).
حكيم شفائى (از جمله حكما و اطباى صفاهان) بود كه شهرتى ويژه داشت. طب در خاندان آنان به صورت موروثى بود; چه پدرش حكيم ملا و برادرش حكيم نصيرا نيز طبيب بودند; در عين حال به تدريج روى به شعر و شاعرى آورده, (به مصاحبت شعرا و اهل حال معتاد شده, به صحبت شعرا و موحدين مى گذراند و مصاحبت و مخالطت اين دو طبقه را قانون نجات و دستور الصناعه حصول درجات مى داند) (ص ٣٢٥).خطاطى
نگارش خط يكى از امتيازات مهمى بود كه يك فرهيخته اين دوره مى توانست از آن برخوردار باشد و به راحتى آن را وسيله ارتزاق خويش قرار دهد. اين قدرت اگر همراه توان علمى در خلق عبارات زيبا و به كار بردن لطايف ادبى و شاعرانه و دبيرانه بود, موقعيت شخص را در حد يك فرد بانفوذ در يك دستگاه وزارتى, اعم از محلى يا كشورى بالا مى برد; به علاوه خطاطى, در حكم يك دستگاه چاپ امروزى, مى توانست شغل كتابت مواريث مكتوب اعم از متون دينى يا كتب علمى را نيز تضمين كرده, شخص با گرفتن پول از اين و آن, آثارى را براى آنان كتابت كند. براى مؤلف ما اين تخصص جالب است و وى گهگاه اشاراتى درباره زبدگان آن دارد; چنان كه درباره ميرابوتراب بيگ مى گويد: (شكسته نستعليق را نيكو مى نويسد و املاء درست و انشاء پسنديده دارد) (ك: ٢٣٣).
مولانا رضايى هم كه در (اوايل ايام صبا به تحصيل فن شعر ميل پيدا كرد), از طريق خط, معاش خويش را به دست مى آورد. وى (مدتى مديد در مدرسه متبرّكه امامزاده معصوم سلطان حبيب… كه در پشت مشهد واقع است, ساكن گرديد و پيوسته به كتابت تفسير و ديگركتب علمى مالابد معاش خود را حاصل مى نمود) (ك: ٣٩٦). مولانا عبدالفتاح هم (در قلم نسخ تعليق قدرتى كامل ظاهر مى گرداند), اما كارش مكتبدارى و تدريس بود (ك: ٥٩٦). برادرش مولانا عبدالغفار كه شاعرى برجسته هم بوده, (در صنعت تذهيب و تصوير نظير ندارد و پيوسته به قلم مانى رقم, لوح هاى غريبه و صور عجيبه بر صفحات اوراق يادگار مى گذارد). وى بعدها هزينه زندگى خويش را با (كسب كتابت) به دست آورده, (فى الجمله از حسن خط بهره داشت به جد تمام همّت بر تعليم قواعد آن صنعت گماشت) و زمانى كه تخصصش در آن بيشتر شد, (گاهى به كتابت اشعار و گاهى به تذهيب نسخ علماى نامدار) مشغول مى شد (ك: ٥٩٧).
مولانا غضنفر فرزند مولانا فهمى نيز كه اهل سرايش (غزليات عاشقانه و ابيات ظريفانه) بود, (در خط ثلث و نسخ و محقق و غيرهم) استاد بود; در حالى كه (استادى نديده بود) و بيشتر با مشق از روى دست استادان نوشته بود. وى در اين كار به حدّى تبحّر يافت كه (بسيارى از خطوط خويش به نام استادان آن فن يع صوص ياقوت المستعصمى كرده, مبصران جهان به خط ياقوت قبول كردند) (ك: ٦١٢).
ميرهيبت الله (م ٩٥٨) نيز كه از سادات كاشان بود, (در صنعت تيراندازى و خوشنويسى قصب السبق از امثال و اقران ربوده) بود. در فضيلت وى همين بس كه (قبلة الكتاب امير معزالدين محمد خوشنويس از شاگردان اوست و منصب استادى علم خط از ديوان خطاطى او دارد) (ك: ٧٢٠). آقا ملك هم خط تعليق و نسخ تعليق را خوب مى نوشته و همزمان (در علم املاء و انشاء نيز صاحب وقوف است) (ص ٢٩٣).
اما خطاط ممتاز اين دوره از نگاه كاشانى, مولانا باباشاه است كه ( تا تيرِ كاتب ديوان آسمان است منشور كتابت خط نستعليق جز به نام جناب مولانا ننوشت). به نظر وى (اليوم در صفاهان, بلكه در اكثر بلاد عراق و خراسان همو او كاتبى نيست) به طورى كه (قلمرو نستعليق او را مسخّر است) (ص ٣٢١).مهاجرت براى علم
در اين كتاب مى توان تصويرى از مهاجرت براى علم را مشاهده كرد. اينكه كسانى از كدامين نقاط براى تحصيل به كدامين شهرها مى رفتند. در دوره اى كه موضوع بحث اين كتاب است, قزوين دارالسلطنه است و بسيارى از شاعران براى بهره مندى از مواهب مادى دستگاه صفوى, به اين شهر مى روند; اما در اين شهر, عالمانى بودند كه بسا كسانى به نيّت مراوده به آنجا مى رفتند; چنان كه مولانا صبرى (مدت هاى مديد در دارالسلطنه قزوين كه پايتخت پادشاه جنّت مكان علّيين آشيان ابوالبقا شاه طهماسب بود, به دريافت ملاقات علما و فضلا نشر محامد و مناقب) مى كرد (ص ١٨٩). همين شخص, وقتى عهد شباب را پشت سر نهاد, به (مقرّ اصلى و مرجع حقيقى), يعنى اصفهان كه شهر او بود بازگشت.
مهاجرت نه تنها براى تحصيل كه براى تدريس هم ممكن بود صورت گيرد. مولانا ابوالحسن ابيوردى عالم برجسته كه (علامه آن زمان بود), در بخارا تحصيل كرده بود و براى تدريس به كاشان آمده بود و افرادى مانند مولانا ضياء الدين محمد كه اصلش از رى بود, در كاشان در درس وى شركت مى كرد (ك: ٩٣); همين طور خواجه افضل الدين محمد تركه هم (بالاخره به دارالمؤمنين كاشان شتافته, در درس حضرت ملاذ العلماء و مفخر الفضلاء مولانا ابوالحسن) شركت كرد (ص ٢١٨). طبعاً هدف او فراگيرى علوم عقلى و كلام بود.
اين زمان عتبات همچنان اعتبار علمى خود را براى علوم فقهى شيعه داشت. همان مولانا ضياءالدين محمد بعد از تحصيل علوم فلسفى در كاشان كه از آن جمله (مطالعه كتب معقولات و حواشى و مطالع و تجريد), يعنى همان ميراث مكتب شيراز بود, در سال ٩٧٦ هجرى به حج رفت و بعد از آن (به جانب عتبات عاليات توجه كرده, مدّت هفت سال در آن اماكن متبركه به تصحيح احاديث و كتب فقهيات قيام و اقام نمود); با اين حال به دليل تسلط دولت عثمانى, وضع علماى اماميه در عتبات, قرين آرامش نبود و همين عالم (به واسطه تنفر از اوضاع اهل سنّت و دوام تقيه و اخفاى مذهب حقه اماميه) مجبور به ترك عراق شده, (به دارالمؤمنين كاشان مراجعت فرمود) (ك: ٩٤).
خواجه افضل الدين محمد تركه هم پس از تحصيل علوم عقلى و كلام در كاشان و زمانى كه (در تمامى فنون معقولات به درجه كمال ترفع و ارتقا يافت), براى (اكتساب علم حديث و فقهيات به عراق عرب رفته, مدتى در مشهد غرى به مراسم تصحيح عقايد دينيه و تنقيح مسائل يقينيه قيام و اقدام نمود); حتى بعد از آن (متوجه ديار شام شده, مدتى نيز در آنجا تحقيقات بر تحقيقات افزود) و بعد از گزاردن حج در سال ٩٦٧ بازگشت (ص: ٢١٨). طبيعى بود كه پس از آمدن در قزوين كه پايتخت صفوى بود ساكن شود; زيرا (در فن معقول و منقول سرآمد علماى عصر شد) و به همين جهت (به اردوى خاقان جنت مكان ابوالبقا شاه طهماسب شتافت و در دارالسلطنه قزوين رحل اقامت انداخته, همت بر درس و افاده گماشت) (ص ٢١٨) و شاگردانى از هر نقطه نزد وى آمدند; به طورى كه (وقتى (صيت سلامت طبع محك مانندش به اقطار امصار و آفاق رسيده, از عراق و فارس و كرمان و خراسان و اران و آذربايجان طلبه علم و اهل استعداد به اميد كسب دانش متوجه دارالسلطنه قزوين گشتند و در ملازمت و درس آن خواجه قدسى خصال رايت مفاخرت برافراشتند) (ص ٢١٩). وى در زمان صدارت امير محمد يوسف, قاضى عسكر بود و پس از عزل او, وى نيز معاف شد, اما همچنان امور حلاليات شاه طهماسب در اختيار وى بود (ص ٢١٩). همين شخص بود كه در زمان تسلط ميرمخدوم بر شاه اسماعيل دوم عليه وى مقاومت كرد و به گزارش كاشانى (براهين و حجج او را بر وجهى مندفع گردانيد كه حقيقت آن بر تمامى امرا و اركان دولت آن پادشاه قهار ظاهر گرديد و به واسطه اظهار عقيده خود و حقيقت مذهب اماميه, از ضرر آن پادشاه سالم مانده, تا آخر ايام سلطنت وى در كمال خوف روزگار گذرانيد). زمانى كه محمد پادشاه به قدرت رسيد, وى را براى تدريس به مشهد فرستادند; اما به دليل آشفتگى اوضاع مشهد, به يزد و از آنجا به اصفهان آمد و زمانى كه نويسنده ما به اين شهر رفته است تا شاعران را شناسايى كرده, اشعار ايشان را بگيرد (آن جناب از غايت اعزاز و احترام و نهايت اجلال و اكرام) در اين شهر زندگى مى كرده و (طوايف انام از طلبه علم و شعرا و كبار و اهالى به وجود فايض الجود ايشان مستظهر و مطمئن خاطر بودند) (ص ٢٢٠).
يكى از شاگردان افضل الدين محمد در قزوين, قاضى نورالدين محمد بود كه اصلش از صفاهان بود, (اما در دارالسلطنه قزوين نشو و نما يافته) و از شاگردان زبده خواجه افضل الدين محمد تركه گشت (ص ١٩٢). شاگرد ديگر او اميرجلال الدين حسن بود كه (در اوايل سن صبا روى توجه به تحصيل علوم آورده, متوجه دارالسلطنه قزوين شد و در ملازمت خواجه افضل الدين تركه) درآمد (ص ٢٣٠). وى بعد از آنكه شاهزاده محبوبش سلطان مصطفى ميرزا پسر طهماسب در قزوين كشته شد, (مدتى در مشهد غرى ّ توطن نمود و به كرات به زيارت باقى ائمه نيز رفت و بعد از آن) به اصفهان كه وطن مألوفش بود, بازگشت (ص ٢٣١).
ميرشجاع الدين محمود خليفه نيز كه عمويش خليفه اسدالله متولى مشهد بود, در اصفهان كار تدريس را بر عهده داشت و (طلبه علم و اشراف عراق, آستان فضيلت آشيانش را مرجع و ملاذ مى نامند) (ص ٢٢٥).
از ديگر مراكز تحصيل, مشهد رضوى بود كه به خصوص مردمان خراسان و مازندران براى تحصيل به آن سوى مى رفتند. ميرداماد كه از اهالى استرآباد بود, در مشهد تحصيل كرد و پس از آن خود را به دارالسلطنه قزوين رسانيد و مدتى نيز در اردوى معلّى به درس اشتغال نموده, باز به مشهد رفت و از آنجا عازم كاشان شد. (چند روز در كاشانه تشريف داشتند) بعدها يك بار ديگر در سال ٩٩٣ هم به كاشان آمد (ص ٢٤٨) و مؤلف هر دو بار با وى ديدار كرده, اشعار وى را گرفته است.مراسم سوگوارى امام حسين(ع) در كاشان
درباره برگزارى مراسم سوگوارى امام حسين(ع) اطلاعات زيادى در سفرنامه هاى خارجى هست; اما در منابع ايرانى در اين باره, تنها به صورت پراكنده اطلاعاتى داريم. اينكه دقيقاً در مراسم عزاى حسين(ع) چه برنامه هايى اجرا مى شده, از منابع داخلى, اطلاعات اندكى به دست مى آيد; اما آگاهى اى كه در اين كتاب داريم جالب و گوياست. درباره آميزرا شرف الدين حسينى طباطبائى (م ٩٦٥) آمده است: (بعد از طواف عتبات عاليات و زيارت ائمه سبعه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ هر سال در ايام محرم تجديد مراسم عزاى امام معصوم مظلوم حسين بن على بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ به نوعى كردى كه شرط ايمان, بل شرطى از آن به ظهور برساندى و به روش غم و حزن و به قاعده سوز و اندوه, ايام ماتم انجام عاشورا را گذرانيدى و روضه خوانان و مرثيه گويان داودى الحان را مثل حافظ محمد جان كاشى و حافظ سلطان محمد هروى و ملا على تن ادوارى و غير ذلك را كه از نفحات دلسوز ايشان ساكنان عالم علوى به فرياد آمدندى و مشترى سعادت آثار در حالت روضه خواندن و ذكر گفتن ايشان را رداى وقار از دوش افكندى, روزها به روضه خواندن و شب ها به مرثيه و ذكر گفتن و ماتم داشتن مأمور ساختى, چنانچه از ديدن آن وضع در منقل سينه مؤمنان حرقت و سوز مالاكلام پيدا شدى و مجمر دل شيعيان از ياد واقعه كربلا چون دل مجمر در اشتعال آمدى و اليوم بقيه اى از آن قاعده كه در اين بلده مانده, از آثار حسنه آن سيد حسينى اطوار است كه شيعيان به آن قيام مى نمايند و هنوز قانونى كه از آن روش در كاشانه هست, از بركت آن زبده ذريه سيد ابرار است كه مؤمنان اين ولايت تأسّى و اقتدا به آن كنند و ذكر چند كه در عمل عراق و مخالف و غيرهما بسته در ميان مرثيه خوانان و مقرّبان مشهور است و بر السنه و افواه اين طايفه جارى و مذكور (ك: ١٩٣). وى سالانه نيز به زيارت امام رضا(ع) مى رفت و در يكى از همين سفرها بود كه در سن پنجاه سالگى (وديعت جان, در آن موضع شريف گذاشت) (ك: ١٩٣).
درباره كاشان
كاشان از شهرهاى مهم ايران در دوره صفوى است. اين اهميت علاوه بر جنبه ايمانى اين شهر كه از ديرباز شيعه بودند, به وضعيت فرهنگى و صنعتى شهر كاشان نيز باز مى گشت. در اين كتاب اطلاعاتى درباره اين شهر داريم و اصولاً يك مجلد كه يكى از مجدات قطور خلاصة الاشعار است, به شاعران اين شهر اختصاص دارد. نويسنده در جايى ضمن بيان شرح حال مولانا شجاع الدين غضنفر قمى كه در كاشان نشو و نما يافت و (در سلك مشاهير شعراى زمان انتظام) داشت, مى گويد: به روزگار خان ميرزا فرزند معصوم بيك كه حاكم كاشان بود, (فضلا و ظرفا و اهل نظم در اينجا مجتمع بودند و مولاناى مشاراليه ـ غضنفر ـ و مولاناى وحشى با يكديگر مصاحبت مى نمودند). آن گاه داستانى از اين مصاحبت بيان مى كند (ك: ٣٣٣).
درباره بناى عمارات شهر, باغ ها, حمّام ها و تلاشى كه برخى از زبدگان شهر براى ساخت اين قبيل عمارت هاى عام المنفعه انجام داده اند, آگاهى هايى ارائه شده است. از جمله درباره آميرزا شرف الدين حسينى آمده است: (آن حضرت را در اين شهر آثار بسيار است از عمارات و غير آن; از جمله آثار وى كه در محلّه خودش واقع است, چاهسرد و حمامى است كه اثر چاهسرد هنوز باقى و حمام داير است و باغات و عمارات متعدده در بيرون شهر ساخته و پرداخته, مثل باغ حسين آباد و يحيى آباد كه در اين شهر مثل آن دو باغ ديگر نيست و به فرح آن دو موضع از آن وقت بنا الى يومنا هذا عمارتى مثل آن نى) (ك: ١٩٢).
شهر كاشان به عنوان يك شهر زبده, وزير, داروغه, كلانتر و گرك يراق داشت (ك: ١٩١). اين علاوه بر وجود عالمان فراوان و قاضى و جز آن بود. يكجا از دوره وزارت ميرزاعليجان سلطان تركمان ياد مى كند كه بزرگى با نام خواجه زين الدين على بيگ انجدانى در دستگاه وى كار دبيرى داشت و (هر قسم كتابتى كه خواستى و هر نوع مدعايى كه داشتى, بى فكر و تأمل قلم برگرفته, بى حشو و قصور نوشتى و سواد كتابات مغلظه و خطوط مشكله و كتب و رسائل تركى و عربى بى تصحيف خواندى) (ك: ٢٣٢).
وى از شاعران كاشان و نواحى سخن مى گويد و از جمله از جوشقان ميمه (از اعمال نطنز عراق) عجم. درباره اين منطقه و فرش بافى آن اشارتى دارد و آن اينكه ضمن ستايش از كلانتر آنجا ميرزا محمد و بذل محبت او در حق واردين گويد: (واردين قريه و سايرن آن قصبه, خواه آن كسانى كه به جهت خريد قالى و قاليچه به آن جانب رسيده باشند و خواه آن گروهى كه به مجرّد سير و گشت… بر سر خوان و انعام وى محظوظ و بهره مند مى شدند) (ك: ٤٢٠). نفوذ وى در آن ناحيه سبب مى شد تا (داروغگان و تحصيلدارانى كه به آن ولايت مى آمدند, اكثر اوقات در باب مهمات و مصالح مملكت طريق مشورت و متابعت آن جناب مسلوك دارند) (ك: ٤٢٠). جاى ديگرى هم از جوشقان انگور ياد كرد و آن را (قرية الرجال) مى نامد.
از بازار كرباس فروشان كاشان نيز اشارتى در اين كتاب آمده است و اينكه (وقتى بازار كاشان را آذين بسته بودند و به واسطه آرايش دكاكين در بازار قطانان و كرباس فروشان, صورتى از پنبه ـ چنان كه رسم باشد ـ اهل صنعت ساخته) (ك: ٥٠٨).
در كاشان آن وقت, آدم هاى درويش هم فراوان بودند كه (به زور سرپنجه عقل و قوت بازوى رياضت و شكستگى از پاى, نفس سركش برداشته) و در (بيرون دروازه صفاهان در حوالى مزار سلطان عطاى موسى قبرى جهت خود حفر نموده و سنگى تراشيده بر بالاى آن قبر نهاده) هر شب جمعه در بالاى آن حاضر شده, طلب مغفرت مى كند (ك: ٥٢٧). از مولانا فخرى درباره شخصى كه گفتيم قبرى در سر مزار سلطان موسى كنده بود, شعرى نقل شده است كه اشاراتى به اوضاع مالى و پولى مردم دارد:
از دست محصلان و از تنگى نان
كار همه كاشيان رسيده است به جان
شاها كاشان رو به خرابى دارد
حيف از كاشان, هزار حيف از كاشان
كاشانى ها در تشيع ثابت قدم و متعصّب بودند و اين به خاطر سابقه آنان در اين مذهب بود. نويسنده از مولانا ادهم ياد كرده است كه (اصل وى از دارالمؤمنين كاشان بود, اما اكثر اوقات در بغداد و تبريز مى بود); سپس درباره اش مى نويسد: (به غايت در مذهب شيعه تعصّب داشته و ظاهراً هيچ كس پيش از وى غزل تبرّا نگفته) است (ك: ٦٧٠).
يكجا هم به مناسبت از محيط شهر كاشان ياد كرده است كه حصارى داشت و يك فرسخ بيش بود (ك: ٦٩٨).
بد نيست در پايان اين بحث اشارتى هم به اصفهان داشته باشيم كه مؤلف اهل آنجا نبود, اما براى گردآورى اشعار شاعران به اين شهر سفر, بلكه اسفارى داشته است, اما به قول خودش در آن شهر (غريب) بوده است (ص ٣١٠). نويسنده گاه از محل يا روستايى تعريف مى كند; مثلاً درباره زنان مى نويسد (از ولايات صفاهان و جايى فرحبخش و دلگشاست) (ص ٢٨٦). يك بار هم از تختگاه هارون ولايت يادكرده كه (در نهايت ميدان) واقع است. مقصودش از آن, ميدان كهنه نزديك مسجد جامع است. در همان جا به نقاره خانه ميدان كهنه اشاره كرده و اينكه (مهتر صرنائى در بالاى نقاره خانه ميدان شروع در ساز كرده) و در نوع زدن او نويسد كه (در اثناى صرنا حركتى مى كنند و خم مى شوند) (ص ٣٠٤).
اشارتى هم به خوراسگان دارد كه زادگاه نويسنده اين سطور است. امير تقى الدين محمد مشهور به شاهمير از سادات طباطبائى خوراسگان است كه به هند رفته, بيست سال منصب صدارات و مصاحبت ابوالفتح ابراهيم قطب شاه را داشته است. كاروان هند داستان درازى دارد و اين هم, يك نمونه از هزاران است كه (تا آخر زمان سلطنت آن پادشاه مزبور, بى فتور و قصورى) در كنار آن پادشاه بود (ص ٣٨٩) و طبعاًميزبان صدها نفر ديگر از مهاجران.زيارت امام رضا(ع)
اهميت امام رضا(ع) و زيارت آن حضرت براى شيعيان امرى كهن است و ايرانيان شيعه و حتى سنى به خصوص در خراسان, عادات سالانه به زيارت امام رضا داشتند. اين اهميت در دوره صفوى دوچندان شد و برخى از افراد هر چند سال يك بار به مشهد مشرّف مى شدند. درباره آميرزا شرف الدين حسينى آمده است: (هر به چند سال به زيارت امام ثامن ضامن على بن موسى الرضا عليه التحية و الثناء مى رفت و جمع كثير را به شرف آن زيارت مى رساند). وى در يكى از همين سفرها درگذشت و (در حوالى روضه متبرّكه مدفون گشت) (ك: ١٩٣).
زيارت امام رضا(ع) در اشعار شاعران اين دوره معمولاً به زيارت كعبه تشبيه مى شود:
حريم كعبه ما آستان شاه رضاست
كه طوف كعبه به حكم است و طواف او به رضاست
به قبله اى همه كس روى كنند و, اهل نياز
كنند رو به حريمش كه قبله گاه دعاست
اين اشعار با زيبايى و تفصيل هرچه تمام ادامه دارد (ك: ٢٠١ ـ ٢٠٣).
مقايسه زيارت امام رضا(ع) با زيارت كعبه در بسيارى از اشعار فارسى اين دوره ديده مى شود. ميرزا حسن على نصرآبادى درباره سفر شاه عباس به مشهد گفت:
از مطلع دل او مهر طواف سر زد
طوف امام ضامن كز گفته پيمبر
هفتاد حج اكبر آمد يكى طوافش
اين نكته اى صحيح است نزديك نكته پرور٢
انتقال نعش افراد به مشهد نيز در اين دوره كم و بيش باب بود; چنان كه درباره محمد حكيم گفته شده است: (نعش شريف آن بزرگوار را به مشهد مقدس رضويه نقل نمودند) (ك: ١٠٠).
البته سفر به عراق و زيارت ائمه سبعه و عتبات عاليات, امرى رايج بود و بسيارى از مردم به ويژه در اوقاتى كه امنيت وجود داشت, به اين سفر مى رفتند. درباره مولانا موحدالدين فهمى آمده است: (مكرراً… به شرف زيارت عتبات عاليات مشرف شد و به كرّات شرايط زيارت ائمه صلوات الله عليهم اجمعين به جاى آورد) (ك: ٢٩٤). مولانا ادهم (م ٩٦٩) هم كه كاشانى بود و در تبريز سكونت مى كرد (مكرر از تبريز به بغداد شتافت و شرف زيارت ائمه معصومين دريافت) (ك: ٦٧١).
مولانا نذرى كه پدرش از اتراك شاملو و مادرش از الوس جغتاى بود, اما در كاشان زاده شده بود, زمانى كه در اواخر سلطنت محمد پادشاه از كاشان به مشهد رفت, شعر بلندى در ستايش امام رضا(ع) سرود كه بيت اول آن چنين است (ك: ٥٥٩):
سر به جاى پا درون روضه ات عمدا نهم
زان كه مى ترسم كه بر بال ملايك پا نهمآگاهى درباره نقطوى هاى كاشان
سرجمع از آنچه در اين كتاب آمده است, منهاى آثار ديگر, چنين به دست مى آيد كه نقطويان در كاشان حضور قابل ملاحظه اى داشته اند و به ويژه در ميان شاعران علاقه مندانى به اين نحله فكرى وجود داشته است. اين افراد در سال ١٠٠٢ هجرى مورد هجوم دستگاه صفوى قرار گرفته, كشته شدند و بسيارى از ايران گريخته, به هند رفتند.
البته شاعر ما, آن مسير را انحرافى مى داند و از اين زاويه به بحث درباره شاعران نقطوى مى پردازد. (ميراحمد كاشى از آن جمله بود و زمانى كه در سال ١٠٠١ كشته شد) آميرزا ابوطالب حسينى ماده تاريخى در قتل وى گفت) (ك: ٢٠٠):
سرخيل اهل اضلال, مير احمد مضل ّ آنك
شد منكر رسالت از كفر و از ضلالت
از منكران احمد از پيروان محمود
چون او سگى نزاده از مادر شقاوت
چون زد قضا دو نيمش از تيغ شاه عباس
كش باد روز محشر از مصطفى شفاعت
از لوث هستى او شد چون جنان, جهان پاك
صد جهنم از وى گرديد پر نجاست
چون منكر رسالت بود آن شقى, از آن رو
تاريخ قتل آن سگ شد (منكر رسالت)
درباره مولانا موحدالدين فهمى هم اشارتى رفته است كه (بعضى اوقات به تتبع روش كج اهل نقطه متهم بود و از آ ن ممر, طعن بسيار از مردم و ابناى جنس خود مى شنود); اما اينكه آيا واقعاً گرايش نقطوى داشته است يا نه, بر مؤلف آشكار نيست و تنها به اين حرف بسنده مى كند كه (تواند بود كه به سبب وسعت مشربى كه اين طايفه را باشد, يا جهت اطلاع بر مزخرفات و ترهات اهل ضلال, نزد آن طاغيان دم از ثبات قدم و رسوخ اعتقاد زده باشد) (ك: ٢٩٣) و در پايان با اشاره به اينكه (ميل به صحبت لوندان و تجرّع مدام و مداومت بر آن دارد), مى آورد: (ان شاء الله چنان كه به ميامن بركات زيارت ائمه هدى ـ صلوات الله عليهم ـ از اعتقادات فاسده و تتّبع سبيل زنادقه برگشت, از اين طور نيز با ايستد و… به شرف توبه و انابت سرافراز گردد) (ك: ٢٩٤).
فهمى در مقابله با كسانى كه تهمت الحاد و نقطوى گرى به وى زده اند, گويا خطاب به شخص خاصى, هجويه اى تند سروده است (ك: ٣٢٤):
آرى نامرد بى مروّت!
وى سرتا پا دروغ و تهمت
ملحد تو خودى و تهمت آن
بر من كردى به رفع شبهت
من جعفريم كه قول و فعلم
بر ملت من دهد شهادت
افعال تو آنچه هست مخفى
اظهارش هست از ضرورت
هم شافعى و هم حروفى
اينت كيش است و آنت ملت
من فهمى زاير امامم
بر خاك نهاده روى طاعت
ييكى ديگر از شاعران نقطوى كه از كاشان به هند رفت, ميرعلى اكبر تشبيهى شاگرد مولانا فهمى بود كه به دليل عجبى كه گرفتارش شد, نتوانست در كاشان بماند و به هند رفت و (در آن ديار طريق فقر و مسكنت و تزهّد و تشيّد اختيار كرد و رياضت ها كشيد و در وادى مذهب خبيث العقيده اهل نقطه) افتاد. نويسنده يك دوبيتى از او نقل مى كند كه ضمن آن گويد:
گويند سجود پيش حق بايد كرد
چون من همه حق شدم سجود كه برم
نويسنده شعرى از غيرتى شيرازى عليه اين شعر آورده است (ك: ٣٢٥):
آن كس كه به شرع نيست قائل, زكجا
اثبات كند گشت واصل به خدا
اتهامى كه به خاطر نقطوى گرى به وى زده مى شود, همين است كه (اطاعت و تصديق ضروريات شريعت مصطفوى نكند و اوامر و نواهى دين مبين نبوى را منكر شود) و مطالبى از اين دست (ك: ٣٢٥).
به عقيده نويسنده عارف شدن از قضا پيروى شرع و شريعت است (و دريافت درجات اهل ايمان و تكيه مراد بر در حرم وصل ذوالجلال بى وسيله حضرت نبى و ولى و ائمه هدى مقدر و مقرر نه) (ك: ٣٢٦). گفتنى است شاگردى وى نسبت به مولانا فهمى سبب شده است تا به قول نويسنده (در اعتقاد همچو او) باشد (ك: ٣٢٧).
افضل دوتارى كه موسيقى دان بود, همزمان متهم بود كه با اباحتيان و بى قيدان اختلاط كرده, به اوامر و نواهى شرع اطهر باور ندارد و از سوى ديگر با اميرنعيمى (كه در بى قيدى و سوء اعتقاد قدم بر قدم اهل نقطه و زنادقه داشت), رفت و آمد دارد. اين امر سبب شد هر دو توسط نيروهاى وليجان سلطان تركمان كشته شدند (ك: ٤٥٧).
مولانا حياتى هم كه زمانى زير سايه امير نعمت الله نقيب و فرزندش امير ركن الدين مسعود بود و در كاشان توطن داشت, به آرامى (به مصاحبت بعضى ملاحده ميل نمود و ابواب مخالطت اهل نقطه بر روزگار خود گشود و دست ارادت به بيعت اين طايفه مضله داده, به قدم اخلاص, طريقه نامرضيه اهل ضلال پيش گرفت و در اندك زمانى در علم نقطه و شناخت رسوم ايشان ترقى بسيار كرده, فضاى باطن كدورت ميامنش از وساوس شياطين ملاحده, صفت ظلمت پذيرفت) (ك: ٤٩٨). شگفت آنكه اين شاعر اهل نقطه, گرفتار شاهدبازى نيز شد و (به واسطه عشق صرّاف پسرى به دارالسلطنه قزوين رفت). در آن جا بود كه نقطوى بودن او با جمعى ديگر لو رفت و (جمعى را از ايشان گرفته, با چند كتاب به مجلس خاقان جنّت مكان بردند و بعد از تفحّص احوال آن جماعت, بالتمام نزد يكى از قورچيان عظام محبوس و معذّب گرديدند). وى پس از مدّتى كه در حبس بود, آزاد شده, به شيراز رفت و آن گاه كه به كاشان بازگشت, (به خلاف سابق به تتّبع سنن دين نبوى كوشيده در غايت تقوى و پرهيزكارى و نهايت رسوخ اعتقاد در ديندارى سلوك مى نمود) (ك: ٤٩٨).
نويسنده در جاى ديگرى از قريه فين به عنوان قريه ملحدين ياد كرده است (ك: ٥٠٩) كه بسا اشاره به سابقه حضور نقطويانى چند در اين قريه باشد. مولانا همدمى كه هجويات دارد, خطاب به خود گويد (ك: ٦٥٥):
اى همدمى اگر تو, نيى از خران فينى
مى كن هميشه لعنت بر ملحدان فينى
گويا در آران و بيدگل هم عقايد انحرافى راه يافته بود; زيرا نويسنده درباره مولانا نگاهى گويد: (اصل وى از قريه آران است). سپس مى افزايد: (در سلك مردم آنجا انتظام داشت) و آن گاه مى گويد: (در ظاهر به طرز ايشان سلوك مى نمود و به واسطه آنكه راه به فساد و بطلان اعتقادات ايشان برده بود, در خفيه از عقايد باطله آن جماعت تبّرا و استنكاف مى فرمود) (ك: ٦٩٣).
مولانا بابا شاه هم كه خطاط بود و خط نستعليق را خيلى خوب مى نوشت و در صفاهان مى زيست, متهم به نقطوى گرى بود. كاشانى مى نويسد: (جمعى از مردم عراق كه مدعيات دارند, مى گويند: وى از اهل نقطه است و بعضى ديگر او را از جمله موحدين و صوفيه مى دانند). وى اشاره مى كند: (با مشاراليه چنان و چندان ملاقاتى و معاشرتى نكرده كه اين كفر و زندقه از او فهميده باشد يا تمييز وى از ملحد و موحد تواند كرد و لهذا عنان قلم را از اين معنى كشيده مى دارد و او را به معتقَد و اعتقادش وا مى گذارد). كاشانى مى افزايد: (اهل روزگار به حق گفتن مقيّد نيستند و هرچه به مصلحت خود راست مى يابند, مى گويند و من حيران, غير از آنچه ديده يا دانسته باشم نمى توانم گفت) (ص ٣٢١); البته بد نيست اين شعر مولانا را با تأمل بنگريد تا بدانيم چرا متهم به نقطوى گرى شده است: واحد چو به كثرت آورد روى ظهور / گردد به حجابات مراتب مستور // تركيب وجود ماست اين مرتبه ها / مائيم به تكرار خود از خود شده دور (ص ٣٢٤).ادعاى نبوّت و واكنش علما
در اين دوره يك حادثه شگفت هم رخ داد و آن اينكه مولانا رموزى كه اصل وى از (قريه نشلج من اعمال مدينه دارالمؤمنين كاشان) بود و زمانى بعد از حكايتى كه خواهد آمد, كتاب شرايع محقق حلى را به نظم درآورد (و در آن نسخه, كمال وقوف و قدرت خود در تصحيح عقايد دينيه و تنقيح مسائل يقينيه مندرج گردانيد), به تدريج به علم رمل كشيده شد و (همواره از اشكال آن رمل استخراج مخفيات و خباياى ضماير كرده, سخنان موافق و احكام مطابق به ظهور رسانيد).
اين بود تا آنكه به نوشته نويسنده (به واسطه غلبه سودا, دماغ مولانا را خبطى رسيده, دعوت نبوّت كرد). اين ماجرا در كاشان انتشار يافت و سبب شد فخرالدين على, قاضى شهر به وزير شهر آقا كمالى فرستاده, مولانا رموزى را از قريه اش به شهر آوردند. در گفتگو با وى و سؤال از او درباره اين ادعا (سخنى چند بگفت كه از آن كمال جنون وى ظاهر شد). اين امر سبب شد تا (آن حضرتِ متنبّى را به دارالشفاء فرستاده, تنبيه و زنجير نمود و حكيمى به جهت معالجه وى مقرّر فرمود). اندكى بعد كه حالش بهبود يافت, (از آن بند خلاص شد). پس از آن دوباره (به جدّ تمام و جهد مالاكلام به تتبع علوم نقول و مطالعه كتب متداوله اشتغال نمود. اين باره به سراغ فقه رفت و (در اندك زمانى اطلاع بر قواعد فقه پيدا كرده, علم علميّت برافراشت).
اين بود تا آنكه در مجلسى ميان وى و شيخ علاءالدين آملى بحثى درگرفت و رموزى (به واسطه حدت طبع با مولانا به غايت گستاخانه بحثى كرد). شيخ نيز با توجه به سابقه امر, او را (به الحاد منسوب گردانيد). بعد از آن نيز در اردوى همايون شمّه اى از احوال سابق مولانا به عرض نواب همايون اشرف اعلى رساند). شاه قورچى را مكلّف كرد تا مولانا رموزى را به (اردوى معلى) آوردند تا (بعد از تحقيق احوال, آنچه مقتضاى شريعت غرّا باشد درباره وى اجرا فرمايد). وى در مواجه با شاه طهماسب (سخنان خوب گفت, چنانچه حرفى كه دلالت بر الحاد وى كند, ظاهر نگشت). از تخصص او در علم رمل سخن گفتند. شاه چيزى در دست گرفت و به او گفت صفحه اى بكش و بگوى كه در دست من چيست. او نيز رملى كشيد و گفت (آنچه در دست نواب كامياب است, انگشترى است كه فيروزه در آن نشانده اند و بر سر ديگر ياقوتى به اين صفت در او مركوز است). اين سبب شد تا بعد از آن (از شاه دين پناه رعايت كلى يافت و متوجه وطن مألوف گشت).
اين زمان بود كه كتاب شرايع را در اندك زمانى به نظم درآورد. بار ديگر شروع به دادن برخى فتاوى كرد; از آن جمله اينكه (كلمه طيبه على ولى الله در تشهد نماز واجب است و جزو شهادتين است). سخنى كه (مطابق قول هيچ يك از فقهاى فقاهت دثار نبود). اين اخبار به سمع فرزند محقق كركى, يعنى (مجتهد الزمانى و علامه العلمائى شيخ عبدالعالى گشت). او را طلبيده (ايذاء فرمود و خواست كه مولانا را تخته كلاه نموده, تشهير نمايد). كسانى وساطت كردند و احوال سابق وى و دعوى نبوت را يادآور شدند; بنابرين (آن گستاخى و تأديب در توقيف افتاد). اين زمان مولانا رموزى كه جان سالم به در برده بود, از كاشان بريده متوجه يزد گرديد و از آنجا به شيراز رفت و پس از اندك زمانى به سال ٩٧٢ درگذشت (ك: ٧٠٠ ـ ٧٠٢). مولانا غضنفر هم اين ماده تاريخ را براى درگذشت او گفت:
چون رموزى به شيخ عبدالعال
گشت گستاخ, كشت مريخش
خورد ملا چو تير باطن شيخ
(باطن شيخ) گشت تاريخش
اين رموزى شعر زيبايى هم درباره اينكه اساس همه چيز (زر) است, دارد, حتى هنر (ك: ٧٠٩ ـ ٧١٠):
چو كسب هر هنرى از براى سيم و زر است
كسى كه سيم و زرش هست معدن هنر استدرباره شاه طهماسب
زندگى بيشتر شاعرانى كه در اين كتاب به آنان پرداخته شده, در روزگار طهماسب است كه پس از ٥٤ سال سلطنت در سال ٩٨٤ درگذشت; بنابرين جسته گريخته در اين كتاب اطلاعاتى درباره اين شاه وجود دارد.
نويسنده ذيل شرح حال خواجگى عنايت و اينكه او زارع بود, يادى از ايام راحت شاه طهماسب دارد كه (در زمان خاقان جنّت مكان ابوالبقا شاه طهماسب كه وسعت تمام بود و تشدّد محصل و اخراجات كم و حاصل و محصول بسيار), اين شاعر زارع, ايام خوشى داشت و درآمدش چندان بود كه (همواره از دهقانى و زراعت نعمت حاصل كردى و فضلا و شعرا را خدمت نمودى) (ص ٥٠٨).
از آن جمله اشارتى است كه ذيل شرح حال مولانا حيدر طهماسبى (م ٩٧١) آمده است كه او را (طهماسبى) خواندند از آن روى كه (در محلى كه شاه غفران پناه ابوالمظفر شاه طهماسب امر فرموده بود كه همه كس تاج طهماسبى بپوشند, و آن تاجى بود كله كوتاه و هنوز توقيع جهان مطاع به اين جانب نرسيده بود, اوّل كسى كه آن تاج وهاج بر سر نهاد, مشاراليه بود و لهذا به آن كسوت منسوب گشت) (ك: ٦٦٦).
انتخاب خواجه افضل الدين محمد تركه براى امور حلاليات از اقدامات شاه طهماسب بود. وى در امور شرعى حساسيت خاصى داشت و حتى گرفتار وسواس بود و در اين زمان وى كه از سمت قاضى عسكرى كنار گذاشته شده بود; بنابراين شاه او را مأمور كرد امر (مأكولات و ملبوسات خاصه آن پادشاه گيتى پناه را به معامله شرعيه از شائبه حرمت به سرحد حلّيت) برساند (ص ٢١٩).
درباره دولت شاه طهماسب و نسبت آن با يك حكومت شرعى, مطالب زيادى گفته شده است. بخشى از اين مطالب در همين دوره به صورت نظريات رايج سياسى درآمد; نظرياتى كه ريشه هايى در فقه هم داشت; اما در اين كتاب اطلاع جالبى داريم و آن اينكه ميرزا تاج الدين حسين صاعد, تأليفى داشته است كه محتواى آن به زبان نويسنده خلاصه چنين است: (مشتمل بر چندين دليل كه منتج و مفيد ثبات و دولت و سلطنت خاقان غفران پناه است تا زمان حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه). به نظر نويسنده محتواى اين كتاب (وقوف آن حضرت را در فن فقه و احاديث و صنعت انشاء و تأليف) به خوبى نشان مى دهد (ص ٢٨١). اى كاش اين كتاب يافت مى شد.
چنان كه مشهور است, شاه طهماسب روى اشعارى كه براى اهل بيت عليهم السلام سروده مى شد, حساسيت داشت و لذا وقتى مولانا حرفى جواب قصيده هفت بند مولانا حسن كاشانى را گفت, (شاه جنّت مكان… صله كرامند و خلعت مقرّر) به وى داد (ص ٣٧١).مدّاحى اهل بيت عليهم السلام
در اين كتاب مطالب قابل ملاحظه اى درباره اشعار مدح امامان نيامده است, اين در حالى است كه بيشتر شاعران اين روزگار, به پيروى از مكتب شيخ حسن كاشى و ديگر شعراى برجسته شيعه قرن نهم و دهم, اشعارى در اين باب دارند; به ويژه كه شاه طهماسب نيز در اين باره, علاقه خاص داشت. شايد از آن باب كه نويسنده معمولاً غزليات و رباعيات اشخاص را به عنوان گزيده مى آورد, چنين اشعارى در اين كتاب درج نشده است; با اين حال درباره مولانا نعمتى آمده است: (در اوايل شاعرى, مولانا به غزل گفتن مايل بود و در آخر آن را از خود ساقط نموده, از غايت صفاى نيت و خلوص طويت به مداحى اهل البيت عليهم السلام كه بهترين اقسام اشعار است توجه فرموده و… قصائد غرّا بر صفحه روزگار ثبت نمود). (ك: ٦٧٥). وى مقدم بر محتشم بوده و در سال ٩٦٠ درگذشته است و لذا محتشم (بلبل طبع حسان العجم) در تاريخ درگذشت او اين شعر را سرود (ك: ٦٧٦):
نعمتى شاعر مادح كه فتاد
مدح بسيار در افواه ازاو
سببش اينكه نيامد به ظهور
غير مدح اسدالله ازاو
بهر تاريخ وفاتش گفتم:
(نعمتى شد ز جهان آه ازاو)
شعرى كه كاشانى از وى با عنوان (و له فى التركيب) آورده, تركيب بندى است در استقبال از تركيب بند معروف شيخ حسن كاشى. شعر نعمتى چنين آغاز مى شود (ك: ٦٨٦):
السلام اى مظهر الطاف رب العالمين
مقتداى اهل ملت, ملجأ ارباب دين
كاشف علم سلونى, نكته دان لو كُشف
پادشاه كشور دانش اميرالمؤمنين
شعر مفصلى هم درباره امام زمان(ع) دارد كه بيتى از آن چنين است (ك: ٦٨٩ ـ ٦٩٢):
امام غايب و حاضر محمد بن حسن
كه بهترين بشر را خلف ترين پسر است