آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - تمثّل به شعر متنبّى - هنر على محمد

تمثّل به شعر متنبّى
هنر على محمد

نثر مصنوع و فنّى

از اواخر قرن پنجم هجرى و اوايل قرن ششم, به تدريج تحوّلى در نثر فارسى پديد آمد و نويسندگان به نثر مصنوع و فنّى گرايش پيدا كردند و بناى كار خود را در نويسندگى بر آرايش سخن و استفاده فراوان از ابيات و مصاريع و امثال به تازى گذاشتند, بى آنكه حدّ و مرزى براى اين كار قائل شوند, غافل از اين نكته بسيار مهم كه به قول مولوى: (سخن را چون بسيار آرايش مى كنند, مقصود فراموش مى شود١).
هر نويسنده مى كوشيد گذشته از استشهاد به مثل ها و شعرهاى فارسى, به امثال و اشعارى به تازى نيز در نوشته خود تمثّل جويد كه در آثارِ اهلِ قلمِ پيش از او نيامده بود. اين شيوه نويسندگى تا پايان قرن هشتم رايج بود, ولى به موازات آن نثر مرسل نيز همچنان مورد توجه و اعتناى بعضى از اهل قلم بود; گرچه شيوه مختار آن دسته از نويسندگان كه به سمت اكثريّت گرايش داشتند, همان نثر فنّى و مصنوع بود.
از اين رو, هر يك از كتاب هاى نوشته شده پس از ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى, مشتمل بر ابيات و امثال سخته و منتخب و گاه هم سست از ادب عربى است.
بنابر آنچه از نظر خوانندگان اين سطور گذشت, به خوبى آشكار مى گردد كه نثر فارسى نيز همانند شعر آن تقريباً از اواسط عصر سلجوقيان, مالامال از تلميحات به معانى و اصطلاحات علوم اهل مدرسه و اصرار در استعمال الفاظ غريب و تعبيرات ادب عربى و استشهاد و تمثّل به اشعار و امثال رايج و نارايج تازى و مصطلحات علمى شد و آثارى به وجود آمد كه از لطف بلاغت, گاه عارى بود و محتاج به شرح و توضيح, و در نتيجه فارسى نويسى را همچنين فارسى گويى از اعتدال و توازنى كه در سخن سعدى و بعضى ديگر از نويسندگان وجود داشت ـ و دارد ـ محروم ساخت و به آفت حشو و اطناب و اسهاب دچار كرد و زياده روى در استعمال انواعى از صنايع لفظى و معنوى, به كار بردن مترادفات لفظى, ايراد جمل متوازن و… به تدريج تا پايان قرن هشتم هجرى, نثر فنّى را به اوج تكلّف و تصنّع رسانيد و باعث تعقيد معنوى و تطويل بلا طائل گرديد.
گفتنى است كه اين دسته از نويسندگان, جانشين كسانى بودند كه (ابوعمر و كلثوم بن عمرو عتّابى), از شاعران معلّقات عشر (وفات حدود ٦٠٠ ميلادى), پس از بازگشت از خراسان به بغداد, وقتى نزديكان دربار مأمون خليفه از پارسى دانى او شگفت زده شدند, بعد از نقل چگونگى مسافرت خود به خراسان ـ مرو ـ و اقامت در آنجا و پارسى آموختن و ذكر كتاب هايى كه خوانده بود و از آنها نسخه بردارى كرده بود, از مخاطبان پرسيد: (و هل المعانى الاّ فى كتب العجم؟٢)
نوشتن متن هاى دشوار خوان و دشوار فهم پس از قرن هشتم, البتّه علاقه مندانى داشت و نيز خواستارانى, و به هر حال به اين شيوه چيز نوشتن تا قرن سيزدهم هجرى, كما بيش يكى از شيوه هاى رايج و گهگاه مطبوع بود.

تأثير حديث

ناگفته نبايد گذاشت كه پيش از آنكه شعر تازى بر تخيّل و شعر گويندگان فارسى زبان اثر بگذارد, ابتدا احاديث منقول بود كه فارسى گويان شاعر را تحت تأثير قرار داد; چه به قول شادروان بديع الزّمان فروزانفر:٣
(هيچ شك نيست كه شعراى پارسى گوى نيز غالباً در ضمن تعلم لغت و ادب, كتب حديث را كه بهترين نمونه كلام فصيح عربى است, خوانده و در حفظ داشته اند و از قديم ترين عهد تأثير مضامين احاديث در شعر پارسى محسوس است) چنان كه اين قطعه رودكى:
زمانه پندى آزادوار داد مرا
زمانه را چونكو بنگرى همه پند است
به روز نيك كسان گفت تا تو غم نخورى
بسا كسا كه به روز تو آرزومند است
تعبيرى است شاعرانه و لطف آميز از اين حديث: ( اُنظُروا الى مَن هُوَ فَوقَكُمْ و لا تَنْظُروا اِلى مَن هُوَ دونَكُم فاِنَّهُ اَجْدَرُ اَنْ لاتَزْدَروا نِعمة اللهِ عَلَيكم).٤
همچنين بيت ذيل:
اين جهان پاك خواب كردار است
آن شناسد كه دلش بيدار است
بى گمان ترجمه گونه اى است از اين حديث:( الدّنيا حُلُمٌ [و اَهلها عليها مُجازون و مُعاقبون]).
واضح است كه سود جستن بموقع از حديث, تا چه اندازه سخن رودكى را لطيف و اثر گذار ساخته; در صورتى كه استفاده نابرجايگاه از شعر و مَثل عربى, آن هم به فراوانى, سخن را سرد و خالى از هر گونه لطف و تأثير مى سازد.

اغراض السّياسة فى اعراض الرّياسة٥

اين كتاب مانند سندبادنامه, به نثر مصنوع و فنّى نوشته شده و نويسنده, آن را بر لطايف كلام پادشاهان, فرمانروايان, پهلوانان, فيلسوفان, دانشمندان ايرانى و غير ايرانى, پيامبران و خليفگان و امامان بنا نهاده٦; يعنى براى هريك از آنان گفتارى ويژه نهاده و در آغاز به مدح وى پرداخته, آن گاه يك يا چند سخن به عربى از وى نقل كرده است و پس از ترجمه و شرح آن كلام, داستان هايى دراز يا كوتاه به مناسبت مقال آورده و براى تأثير بيشتر, سخن خود را با ابيات فارسى و عربى آراسته و غالباً هر گفتار را با مدح پادشاه ممدوح خود ـ طمغاج خان ـ به پايان آورده است.
ظهيرى سمر قندى اين كتاب را پس از مرگ سلطان سنجر (٥٥٢ ق) به اشاره الپ قتلغ تنكا بيلكا ابوالمظفّر قلج طمغاج خاقان پسر جلال الدين قلج قراخان ـ ما قبل آخرين پادشاه از سلسله آل افراسياب (يا آل خاقان يا ايلك خانيان و يا افراسيابيّه) ـ نگاشته است. وى خود در باب اين كتاب و محتويات آن نوشته:
(مبدأ تمهيد اين كتاب از جمشيد ملك نهاده آمد… و بعد ازو هر پادشاه كه شهرتى يا معرفتى داشت و از وى اثر عدلى و نشان فضلى مانده بود, و بعضى از نوادر ايّام ابنيا و خلفا و غرايب كلمات حكم ايشان… درج افتاد به عدد هفتاد و پنج كس, بى ذكر تاريخ… و هر ابتدايى را مطلعى اختراع كرده شد و مقطع به مدح پادشاه روى زمين تزيين داده آمد و آن را ديباجه كتاب كرده شد و متن آن كلمات معدود به تازى بود, هر يكى را اوّلاً واضحى گفته آمد و واضح را شرح و بسطى داده شد و به بعضى مواضع, مسائل حكمى و طبّى و طبيعى و حسابى درج كرده آمد و جمله را به اشعار مختار و امثال اهل روزگار آراسته گردانيده شد تا خواص و عوام و عاقل و جاهل, هر يك را از اين كتاب حظّى وافر و قسطى كامل حاصل آيد و سخن بر طريق مجاز و استعارت و اغراق صفت رانده شد بر مقتضى طبع اهل روزگار).٨
البتّه در متن حاضر, به جاى (عدد هفتاد و پنج كس), هم در فهرست مندرجات٩ و هم در متن كتاب١٠ از ٧٤ نفر سخن رفته است, نه ٧٥كس.
نويسنده كتاب (محمد بن عليّ بن محمد بن حسن الظهير الكاتب السمرقندى) صاحب ديوان رسالت (الپ قتلغ… طمغاج خاقان بن جلال الدّنيا و الدّين برهان خليفة اللّه ناصر اميرالمؤمنين) فرمانرواى خانى در تركستان بوده است.
لقب وى را (ظهير الدّين) يا (بهاءالدّين) نوشته اند و به جاى (حسن) در بعضى مواضع (عمر) آمده است. ظهيرى انگيزه خود را براى تأليف اغراض السّياسة فى اعراض الرّياسة چنين بيان مى كند:
(اين دعاگوى دولت قاهره… سرمايه عمر و پيرايه زندگانى در تمنّاء اين آرزو صرف كرده است كه به عتبه عاليه اين حضرت, وسيلت جويد به خدمتى كه لايق اين دولت باشد و به واسطت آن از مقيمان اين حضرت شود…).١١
سرانجام دست به كار مى شود و منظور نظر خود را با عبارات و اشعارى كه گاه همانند سندبادنامه است, ادامه مى دهد:
(چون آن اشارت بديدم و اين بشارت بشنيدم, رخش خاطر در زين فكرت كشيدم و تقطيع مسافت اين بيدا بسنجيدم و جمع كردم و فراهم آوردم هزار ساله مدّخر خزاين عقول و ذخاير دفاين نفوس انساني… و در راه اين تلفيق بر ذروه تحقيق رفتم و به آتش فكرت وقّاد, جگر عقل نقّاد بسوختم و نفس را به شكرانه اين خدمت قربان كردم…)١٢.
بنا به نوشته حاجى خليفه ظهيرى, او خود بر اغراض السّياسة شرحى نوشته بوده است:١٣ (اغراض السّياسة فى علم الرّياسة فارسيّ لظهير الدّين… و له شرحه).١٤
اين كتاب را دكتر جعفر شعار با استفاده از چهار نسخه خطّى تصحيح كرده است كه از بخت نامساعد, هيچ يك از نسخه هاى خطّى و عكسى كتاب كه در تصحيح و مقابله از آنها بهره برده شده است, كاملاً خوانا و منقّح و بى غلط و داراى اعراب و شكل كامل نبوده است. به همين سبب, تصحيح و اعراب گذارى بسيارى از الفاظ كتاب و نيز عبارات و ابيات عربى به قياس يا مراجعه به مآخذ انجام گرفته و در برخى جاها كه ضبط به تحقيق نپيوسته است, با نشانه پرسش نموده شده است١٥, جز فهرست مندرجات و مقدّمه مصحّح (تا صفحه شانزده), متن كتاب در صفحات ١ ـ ٤٢٢ آمده و به دنبال آن فهرست هاى گونه گون كتاب است در صفحات ٤٢٥ ـ ٤٣٢.
بيشترين حاشيه صفحات را نقل نسخه بدل ها گرفته و گهگاه مصحّح حاشيه اى زده است كه از نظر كمّيّت البتّه مانند قطرات باران در صحارى عربستان است.١٦
مسوّد اين سطور در زمانى بسيار دور از زمان حاضر كه به شرح و توضيح متن سندبادنامه خاصّه ابيات و امثال تازى و بررسى داستان هاى آن سرگرم بود, گاه به اغراض السّياسة نيز به مناسبت رجوع مى كرد و كم كم يادداشت هايى در باب اشعار و امثال عربى اين كتاب جمع شد كه بعدها جزئى از رساله اى گرديد درباره مسائل مختلف ادبى كتاب.
ناگفته نبايد گذاشت كه شهرت (ظهيرى سمرقندى) پيش از اين كتاب و بيش از آن, مرهون سندبادنامه است كه به زبان هاى مهمّ بارها ترجمه شده است و درباره آن تحقيقات بسيارى صورت گرفته كه قابل توجّه است.
امّا ظاهراً ترجمه اى از اين كتاب اغراض السّياسة به السنه ديگر سرزمين ها نشده يا اگر چنين كارى صورت گرفته, بنده بى اطّلاع است; زيرا با همه جست و جوها در منابع مختلف و پرسش از دانندگان به نكته اى بر نخورد كه راهنما و يارى دهنده باشد. در هر حال, اغراض السّياسة از جمله نوشته هاى اجتماعى و تعليمى است كه نظاير و اشباهى دارد كه بعضى را مانند سياست نامه خواجه نظام الملك طوسى و قابوس نامه عنصر المعالى و نصيحة الملوك غزّالى و اخلاق محتشمى و…, مردان سرد و گرم چشيده سياست و كشوردارى نوشته اند كه غير از منقولاتى از بطون كتب, تجربه هاى خويش را نيز به رشته تحرير كشيده اند.
در غالب اين نوع كتب ـ از جمله در اغراض السّياسة ـ سخنانى به عربى از كسانى نقل شده است كه گاه جنبه اساطيرى و افسانه اى دارند; مثلاً رجوع شود به اغراض السّياسة: جمشيد ملك, ص ٢١; رستم دستان, ص ٥٩ و… ; گاه گفته هاى بطلميوس حكيم و افلاطون حكيم و ارسطاطاليس حكيم در صفحات ١٢٠, ١٢٦, ١٣٠ نقل گرديده. از ٤٢٢ صفحه متن كتاب تا صفحه ٢١٣, سخنانى آمده است كه غالباً از اشخاص اساطيرى است, البتّه به جز چند صفحه اى كه متعلّق به حكيمان يونان و فور هندى و فغفور چين و… است.
ظهيرى سمرقندى از پيروان اهل سنّت و جماعت است. از اين رو, گاه عنان قلم را كودكانه رها مى كند و ريخته قلم وى چيزى است كه عقل و منطق و واقعيّات انكارناپذير قلم بطلان بر آن مى كشد.١٧
نويسنده از منابع و مآخذ خويش ياد نمى كند, امّا بسيارى از ابيات و امثال تازى كتاب را با صرف وقت مى توان در كتب ديگر يافت, آن گونه كه در اين يادداشت ها ديده مى شود. از داستان ها نيز بعضى در كتب قديم ما مندرج است, از جمله (حكايت رفوگر) كه در مقدّمه مصحّح هم به آن اشاره شده است.١٨
جملات مأثوره نيز چنين وضعى دارند. در اغراض السّياسة فى اعراض الرّياسة, ذيل گفتار مربوط به (معاوية بن ابى سفيان) مى خوانيم:١٩
مى گويد: ([معاويهَ]: نَحْنُ الزُّمانَُ, مََنْ رَفعْناهُ ارَْتَفَعَ َو مَنَ وََضَعْناهُ اَتّضَعَ, ما پادشاهان چون روزگاريم: هر كرا برآريم, بلند شود و هركرا فرود آريم, پست گردد).
ظهيرى در كتاب ديگر خود, سندبادنامه, آورده است:٢٠
(معاويه گفت: نَحْنُ الزّمانُ مَن… اتّضَعَ; ما پادشاهان اثرِ روزگار و تأثير قدرت كردگاريم: هركرا برداريم, بلند شود و هركرا فرو داريم, پست گردد).
پيش از ظهيرى, ابوالفضل بيهقى تاريخ نگار و نويسنده مبرّز, در (حكايت فضل سهل با حسين مصعب) نوشته بود:
(جهان بر سلاطين گردد و هر كسى را كه بركشيدند, بركشيدند و نرسد كسى را كه گويد چرا چنين است, كه مأمون گفته است درين باب: نَحنُ الدُّنيا, مَن رَفَعْناهُ ارتَفَعَ وَ مَن وَضعناهُ اتَّضَعَ٢١).
بيهقى اين گفته را از (مأمون) دانسته و به او منسوب داشته است.
ابوالمعالى نصراللّه منشى, مترجم و نويسنده كليله و دمنه, مى نويسد: (شريف و گُزيده آن كس تواند بود كه پادشاهِ وقت و خسرو زمانه او را برگزيند و مشرّف گرداند. قال بَعضُ المُلوكِ الأكابِرِ: نَحْنُ الزَّمانُ, مَن رَفَعْناهُ ارتَفَعَ وَ مَن وَضَعْناهُ اتَّضَعَ٢٢).
مى بينيد كه ابوالمعالى اين گفته را از قول (بَعْضُ الْمُلوكِ الأَكابِرِ) نقل مى كند, نه از معاويه.
خواجه نصيرالدين طوسى نيز در اخلاق ناصرى خود با آوردن ابتداى اين قول مشهور نوشته است: (يكى از ملوك گويد: نَحنُ الزّمانُ٢٣).
ابومنصور عبدالملك بن محمّد نيشابورى در التمثيل و المحاضرة مى نو يسد:(قال معاوية: نَحنُ الزّمانَ, مَن وَضَعناهُ اتَضَعَ وَ مَن رَفَعناه ارْتَفَعَ٢٤).
نيز در بهجة المجالس مى گويد٢٥: (قال معاوية لابن الكوّاء (عبداللّه بن عمرو اليشكرى, كان من رؤوس الخوارج): صفْ لى الزّمان: فقال انت الزّمان اِنَ تَصْلحُ يَصْلُحْ و اِنَ تَفْسُدَ يُفْسُدْ.)٢٦
نويسنده ديگرى كه اين گفته را نقل و ترجمه كرده, احمد بن احمد بن احمد دُمانيسى سيواسى است در مجمل الاقوال فى الحكم والامثال: (معاويه گويد: نَحنُ الزّمانُ فَمَن رَفَعناهُ ارْتَفَعَ وَ مَن وَضَعناهُ اتَّضَعَ; گفت: ماييم زمان, هر كه را ما بلند گردانيم, بلند گردد و هر كرا فرو افكنيم, فرو افكنده شود٢٧).
از آنجا كه كسانى مانند ابوالفضل بيهقى و ابوالمعالى نصراللّه منشى و خواجه نصير الدّين طوسى, نامى از قائل جمله مأثوره نبرده اند, معلوم مى شود كه اين انتساب به معاويه, از روى حدس و گمان است, نه از روى يقين و سند معتبر.
از معاصران, مرحوم على اكبر دهخدا ظاهراً با استناد به نوشته بيهقى, اين جمله را از (مأمون عبّاسى) دانسته است.٢٨
رشيد الدّين وطواط نيز گفته:٢٩
(هستى تو زمانه و اگر نه, به چه معنى
بر اهل زمان از تو مضار است و منافع)

شعر تازى در اغراض السّياسة

در اين كتاب, جمعاً حدود ٣٨٠ بيت تازى به عنوان تمثّل آمده است كه لااقلّ ٩٤ بيت آن از (متنبّى) است; يعنى تقريباً يك چهارم ابيات عربى كتاب از گفته هاى متنبّى است كه رقم بزرگى است و ميزان دلبستگى نويسنده را به شعر وى مى رساند و نيز حكايتگر رواج شعر متنبّى در قرن ششم هجرى بين اكثر اهل قلم است.

شاعران فارسى زبان و شعر عربى

شاعران فارسى گوى قديم ما كه از (عربيّت) بهره ور بودند و از ادبيات عرب اطلاع جامع و كامل داشتند, خصوصاً از قرن پنجم هجرى, دواوين شعراى برجسته تازى از جمله منابع مطالعه آنان بود, گهگاه اسامى شاعران عرب يا ابيات عربى و ترجمه آنها را در شعر خود مى آوردند و اين شيوه تدريجاً يكى از ويژگى هاى سبك شعر آنان گرديد.
عنصرى بلخى: در باب ابوالقاسم حسن بن احمد عنصرى بلخى (م٤٣١ ق), از قصيده سرايان بزرگ, بايسته است به قول شادروان بديع الزّمان فروزانفر استناد كرد كه نوشته است: (دِماغ او از دو شاعر بزرگ عرب: ابو تمّام طائى و احمد بن حسين متنبّى, متأثر و به طرز خيال و سبك ايشان پرورش يافته, طريقه اين دو را در فارسى نشان مى دهد; بلكه اشعارشان را هم گاهى ترجمه مى كند; مثل اين بيت:
به تيغ شاه نگر, نامه گذشته مخوان
كه راستگوى تر از نامه تيغ او بسيار
كه ترجمه اين بيت ابو تمّام است:
السّيفُ اَصدَقُ اِبناءً مِنَ الكُتُبِ
فى حَدِّهِ الحَدُّ بَينَ الجِدِّ و اللَّعِبِ
و مثل اين بيت:
تو اى شاه ار زجنس مردمانى
بود ياقوت نيز از جنس احجار
كه ترجمه بيت معروف متنبّى است:
فَاِن تفقِ الاَنامَ و اَنتَ مِنْهُم
فَاِنّ المِسكَ بَعضُ دَمِ الغَزالِ
و اين بيت:
گر به رزم اندر بود لشكر پناه خسروان
چون كه روز رزم باشد تو پناه لشكرى
بِالجيش تمتنع السّادات كلّهم
وَالجيش بِابن ابى الهيجا تمتنع٣٠
منوچهر دامغانى: ابوالنّجم احمد بن قوس بن منوچهرى دامغانى (م ٤٣٢ ق ), گذشته از آنكه (بسى ديوان شعر تازيان) را از برداشته٣١, بعضى از قصايد معروف شاعران تازى گوى را استقبال و گاه برخى از ابيات عربى را تضمين كرده و بيش از ديگر شاعران قديم ما, به دانستن زبان تازى و اطلاع از ادب آن, تفاخر و تفاضل داشته و در تضمين دو بيت از شاعر عرب گفته است:
(منجّم به بام آمد از نور مى
گرفت ارتفاع سطر لابها
اَبَر زير و بم شعرا عشى قيس
همى زد زننده به مضراب ها
و كأسٌ شربتُ على لذّة
و اُخرى تداويتُ مِنها بِها
لكى يعلم النّاس انى امرؤ
اخذتُ المعيشة من بابِها)٣٢
به يادآورى لازم است گفته شود كه: (گويا منوچهرى سهو كرده يا مأخذى كه او داشته است, اين شعر را به اعشى نسبت داده بوده است;
ولى جاحظ آن را به انونواس نسبت داده است…).٣٣
منوچهرى در جاى ديگرى مى گويد:٣٤
(من بسى ديوان شعر تازيان دارم زبر
تو ندانى خواند: الاهبى بصحنك فاصبحين)٣٥
كه مصراعِ اولِ مطلعى بسيار معروف از معلّقه (عمروبن كلثوم التغلبى) را تضمين كرده است:
(الاهُبّيِ بِصَحنِكِ فَاصَبحِينا
ولا تُبقى خُمُورَ الاَنْدَرِينا)٣٦
در جايى ديگر از ديوان گفته است:
(بر آن وزن اين شعر گفتم كه گفتست
ابوالشّيص اعرابى باستانى
اَشاقكَ وَالّليلُ مُلْقِى الجِرانِ
غرابٌ نيوحُ على غصمنِ بانِ)٣٧
بيت از محمّد بن رزين (ابوجعفر) ملقّب و مشهور به (ابوالشّيص اعرابى) است٣٨.
در بيتى ديگر مى گويد:
(آنكه گفته است آذَنَتنا آنكه گفت الذّاهبين
آنكه گفت السّيف اصدق آنكه گفت ابلى الهوى)٣٩
(آذَنَتْنا) صدر نخستين بيت از معلّقه (حارث بن حلزة اليشكرى) است:
((آذنتنا) ببينها اسماء
رُب َّ ثاوٍ يُمَل ُّ منه الثّواءُ)٤٠
(الذّاهبين) به نظر مرحوم دكتر معين, اشاره به اين بيت امرؤالقيس است:
(الا يا عين جودى لى شنينا
و بكّى للملوك الذّاهبينا)
و (السّيف اصدق), صدر مطلع قصيده معروف (ابوتمّام) است در فتح عموريّه شام به دست معتصم عبّاسى:
(السّيف اصدق انباء من الكتب
فى حدّه الحدّ بين الجدّ واللعب)
عبد الرزاق اصفهانى: جمال الدّين عبدالرّزاق اصفهانى نيز گفته:
(ملك ورد اللّه اكبر گزيده
فلك بانگ السّيف اصدق گرفته)٤١
و سرانجام اينكه (ابلى الهوى) صدر اوّلين بيت از قصيده اى است از متنبّى:
(اَبَلى الهَوَى اَسَفاً يوم النَّوى بَدَنِى
و فَرِّقَ الهَجْر و بَيَن الجَفْن و الوَسَن)٤٢
معزّى نيشابورى: ابوعبداللّه محمّد بن عبدالملك معزّى نيشابورى (وفات بين ٥١٨ ـ ٥٢١) گذشته از آنكه بساط سيف الدّوله را بر (متنبّى) فرخنده داشته٤٣, جاى ديگرى مى گويد:
(گفتم ستايش تو بر وزن شعر عرب
تقطيع آن به عروض الاّ چنين نكنى)٤٤
(مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
ابلى الهوى اسفاً يوم النّوى بدنى)٤٥
ناصر خسرو: ناصر خسرو, شاعر بزرگ و متفكّر قرن پنجم (وفات ٤٨١ هـ), نه تنها در مواردى چند از متنبّى تأثير پذيرفته و از مضامين وى در شعر خود استفاده كرده است٤٦, بلكه از ديگر سخن گستران تازى زبان نيز همچون: بحترى, ابوتمّام, ابوالحسن تهامى, ابوالفتح بستى, ابوالعتاهيه, ابن رومى, ابوالعلاء معرّى و… متأثّر گرديده است٤٧.
شهاب الدين ترمذى: شهاب الدين اديب صابر بن اديب اسماعيل ترمذى (مقتول ٥٤٢ ق), با تضمين دو مصراع از متنبّى گفته:
(در بحر مدح توأم ايمن ز بيم بلا
انا الغريق فما خوفى من البللِ
مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
اعلى الممالك ما يبنى على الاسلِ)٤٨
انورى ابيوردى: اوحدالدّين محمّد بن محمد انورى ابيوردى (وفات ٥٨٣ ق) با نقل صدرِ بيتى از متنبّى گويد:
(بى سپيده دم شب خذلان بد خواهت چنانك
تا به روز حشر مى گويد اُحادٌ ام سداس) ٤٩
متنبّى در مطلع قصيده اى به مدح على بن ابرهيم تنوخى گفته:
(اُحادٌ اَمْ سُداسٌ فى اُحادِ
لُيَيْلَتُنا المَنوطَةُ باالتَّنادِ)٥٠
سعدى شيرازى, استاد سخن گستران, در (صاحبيّه) (در ستايش صاحبديوان, ظاهراً), با تضمين مصراعى از متنبّى گفته است:
(جز آستانه فضلت كه مقصد امم است
كجاست در همه عالم وثوق اهل بها
متاع خويشتنم در نظر حقير آمد
كه رونقى ندهد پيش آفتاب سها
به سمع خواجه رسيده است گويى اين معنى
كه گفت: خير صلات الكريم اعودها)٥١
آنچه به كوتاهى, اشاره وار نقل شد, مبحث دراز دامنى است كه صرف نظر از پژوهش هايى كه تاكنون نشر يافته است, نياز به كار بسيار پرزحمتى دارد كه ترجمه دواوين شعراى بزرگ عرب, به فارسى روان و رسا و درست همراه با متن اشعار, از مقدمات ضرور است, خاصّه آن دسته از شاعران تازى گو كه ديوان هايشان مورد علاقه و اعتناى شعراى فارسى زبان بوده است.

نقش آل بويه (٣٢٠ ـ ٤٤٧ ق)٥٢در ترويج ادبيات عرب

اين خاندان كه از نيمه اوّل قرن چهارم هجرى حكومت مى كردند و بخش هايى را از جنوب ايران و نيز قسمت هايى را از قلمرو تمدّن قديم عرب ـ مانند عراق ـ به زير نفوذ خود درآورده بودند, از زبان و فرهنگ عرب قويّاً حمايت مى كردند و به ادب فارسى بى اعتنا بودند.
پادشاهان اين سلسله و بزرگان حكومت آنها, مروّج زبان و ادبيّات تازى در ايران آن روز بودند و اين عنايت به ادب عربى تا بدان حدّ بود كه (عضدالدّوله) به عربى شعر مى سرود; زيرا با زبان عرب بيش از فارسى انس داشت. به لهجه طبرى عشق ورزيد و كسانى را كه به اين لهجه شعر مى سرودند, مورد عنايت قرار مى داد و به آنها صله مى بخشيد. داستان او با (متنبّى) در باب شاعرى به نام (على فيروزه) (على پيروزه) كه ابن اسفنديار صاحب تاريخ طبرستان ضمن آوردن سرگذشت و شعرهاى او نقل كرده است, هم حكايت از قريحه نقّادى عضدالدّوله دارد و هم تعصّب وى را در زبان مادرى خويش ـ لهجه طبرى ـ مى نماياند:
(روزى به حضرت عضدالدّوله, متنبّى و او [= على فيروزه] جمع آمدند. او را بنشاندند و متنبّى را بر پاى داشتند, تا متنبّى گفت: (اتفتخر بشُوَيْعِر لا لسان له؟) عضدالدّوله فرمود تا معانى شعر او با متنبّى بگويند و گفت: حرمت معانى راست, كه به منزلت روح است نه لغت را كه به محلّ قالب است و متنبّى به جودت معانى او مقرّ آمد)٥٣.
نيز هنگامى كه (ابوعلى حسن بن احمد فارسى) ايضاح را نوشت و به عضدالدّوله تقديم كرد, آن را نپسنديد و گفت: (اين كتاب درخور كودكان است). ابوعلى به ناچار تكمله را تأليف كرد. عضدالدّوله درباره آن گفت: شيخ خشمگين گرديد و اثرى پديد آورد كه نه ما آن را مى فهميم و نه او٥٤.
(المقدّسى) كه كتابخانه عضدالدوله ديلمى را در شيراز ديده بوده, درباره آن گفته است:
(هيچ كتاب تا عهد عضدالدوله در انواع علوم تأليف نشده بود, مگر آنكه در آن كتابخانه جمع شده باشد و كتب مربوط به هر يك از انواع علوم در اطاق هاى معيّنى جمع آمده بود و اين كتابخانه فهرست هايى داشت كه اسامى كتب در آنها ثبت شده بود)٥٥.

متنبّى كيست؟

هنگامى كه متنبّى (ابوالطيّب احمد بن الحسين الجُعفى) در ماه صفر سال ٣٥٤ هجرى از راه اهواز به ارّجان رسيد, دو ماه در آنجا مهمان ابن العميد بود و از انعام وى بهره مند شد. عضدالدوله نامه اى به ابن العميد نوشت و از او درخواست تا متنبّى را روانه شيراز كند. ورود متنبّى به شيراز به تصريح (ابن خلّكان) در ماه جمادى الاولى سنه ٣٥٤ بوده است.٥٦
نام و نسب شاعر, احمد بن الحسين, كنيه اش ابو الطيّب و لقب وى (متنبّى) بوده است. لقب متنبّى را ظاهراً دشمنانش از روى حسد و عداوت به وى اطلاق كرده اند.
زادگاه وى محلّه (كنده) در شهر كوفه بود كه در آن روزگار از مراكز تمدّن عبّاسى و قديمى ترين مركز تشيّع به شمار مى آمد. ولادتش در سنه ٣٠٣ و مرگش در اواخر ماه رمضان سال ٣٥٤ق اتّفاق افتاد; بدين گونه كه در اوّل شعبان سال ٣٥٤ ق با عضدالدوله در شيراز وداع كرد و از راه اهواز عازم بغداد گرديد. (فاتك بن ابى جهل اسدى) او را در حوالى بغداد كشت و راهزنان اموالش را به غارت بردند.
بهترين شرح وقايع زندگانى او در كتاب خزانة الادب درج است٥٧ كه از كتاب ايضاح المشكل لشعرا المتنبّى نقل گرديده است٥٨.
بيش از چهل شرح و توضيح مختصر و مطوّل به عربى بر شعر متنبّى نوشته شده است;٥٩از آن جمله است شرح (ابى الحسن عليّ بن احمد الواحدى) كه ايرانى بوده است:
(اجلّ الشّروح و اجمعها نفعاً و اكثرها فائدة) كه (فريدرِخ ديتريصى) (Fridericus Dieterici) آن را به چاپ رسانده است٦٠ در اين چاپ, ٣٩٦ بيت كه در صفحات ٧٥٨ تا ٨٠٧ آمده, (الشيرازيّات) متنبّى است; يعنى اشعارى كه در طيّ اقامت سه ماهه خود در شيراز سروده است.٦١

شعر متنبّى

(ابن رشيق قيروانى) در العمده نويسد: (متنبّى در آسمان ادب نمايان شد و جهان را از شعر خود آكنده ساخت و مردم را به خود مشغول نمود٦٢).
(ابن اثير) در بيان عظمت شعر و مقام متنبّى در شاعرى گفته است:(اين سه تن ـ ابوتمّام, بحترى و متنبّى ـ لات و عُزّى و مَنات شعر تازيان اند كه نيكى ها و زيبايى هاى شعرى به واسطه ايشان نمايانند٦٣).
(ابوالحسن واحدى نيشابورى) در شرح مهم خود بر ديوان متنبّى نوشته است: (من از اين رو به شرح ديوان متنبّى روى آوردم كه گويى با آمدن اين شاعر, شعر گذشته عرب نابود گشته است و مردم در مجالس خود جز شعر او را نمى خوانند و در نامه ها و رسائل خويش جز بيت او را نمى آورند.٦٤)

متنبّى و ادب فارسى

ابوالفضل بيهقى در تاريخ معتبر خود به عنوان (المقامة فى معنى الولاية العهد بالامير شهاب الدّوله مسعود و ماجراى من احواله) مى نويسد:
(اندر شهور سنة احدى و اربعمائه كه امير محمود… به غزو (غور) رفت بر راهِ زمين (داوَر) از (بُست), و دو فرزند خويش را, اميران مسعود و محمّد و برادرش يوسف… را فرمود تا به زمين (داوَر) مُقام كردند… و اين دو پادشاه زاده, چهارده ساله بودند و يوسف هفده ساله… و جدّ مرا كه عبد الغفّارم… فرمود تا به خدمت ايشان قيام كند… و جدّه اى بود مرا زنى پارسا و خويشتن دار و قرآن خوان, و نبشتن دانست و تفسير قرآن و تعبير و اخبار پيغمبر(ص) نيز بسيار ياد داشت… .پس جدّ و جدّ ه من هر دو به خدمت آن خداوند زادگان مشغول گشتند… . من سخت بزرگ بودم, به دبيرستان قرآن خواندن رفتمى, و خدمتى كردمى; چنان كه كودكان كنند و بازگشتمى. تا چنان شد كه اديب خويش را… امير مسعود گفت: عبد الغفّار را از ادب چيزى ببايد آموخت… . وى قصيده اى دو سه از ديوان متنبّى و (قِفانَبك) مرا بياموخت…٦٥).
بيهقى در باب مدحى كه متنبّى از سيف الدّوله ابوالحسن على كرده است, نوشته:
(و به ما نزديك تر سيف الدّوله على است, نگاه بايد كرد كه چون مردى شهم و كافى بود و همه جِدِّ محض, متنبّى در مدح وى بر چه جمله سخن گفته است كه تا در جهان سخن تازى است, آن مدروس نگردد و هر روز تازه تر است و نام سيف الدّوله بدان زنده مانده است; چنان كه گفته است: خليليَّ انّى لاأرى غير شاعرٍ…٦٦).
احمد بن عمر بن على نظامى عروضى سمرقندى به (دبيران) توصيه مى كند:
(عادت بايد كرد به خواندن كلام ربّ العزّه و اخبار مصطفى(ص) و آثار صحابه و امثال عرب و كلمات عجم و مطالعه كتب سلف… و از دواوين عرب, ديوان متنبّى و ابيوردى و غزى).٦٧
مرحوم استاد عبّاس اقبال آشتيانى مى نويسد:
(رشيد وطواط در كتاب نامبردار خويش,حدائق السّحر,در ميان شعراى تازى زبان, بيش از همه به استادى متنبّى و بوفراس و بحترى معتقد بوده است. از متنبّى در ٢١ مورد شاهد مى آورد و در تخلّصات تازى استاد شعراى عربش مى شمارد و او را در اين مقام نظير عنصرى مى داند در ميان شعراى فارسى زبان (حدائق السّحر, ص ٣٢)…٦٨).
در تذكرة الشعراء سخنى از قول رشيد وطواط آمده است, بدين صورت:
(در اقتباس معارف و دقايق و متانت جميع شعراء اسلاميّه عيال متنبّى اند و ديوان او در عرب و عجم مشهور گشته و اكابر فضلا ديوان او را عزيز مى دارند).٦٩
البتّه تنها متنبّى نيست كه شعرش مورد توجّه استادان قديم ما بوده است, بلكه جاى جاى در ادبيّات كهن فارسى, ميل و علاقه به شعر تازى ديده مى شود.
عليّ بن ابى حفص ابن فقيه محمود الاصفهانى در تحفة الملوك نوشته: (حسن در مقصوره دريدى گفته است و آفة العقل الهوى).٧٠
كه غرض از (حسن), محمد بن الحسن, معروف به (ابن دُرَيد) صاحب مقصوره مشهور است و (آفة العقل الهوى) ابتداى بيتى است از مقصوره:
(و آفة العقل الهوى فمن علا
على هواه عقله فقد نجا)٧١

ديوان متنبّى در مدرسه نظاميّه

خواجه نظام الملك, قوام الدّين ابوعلى حسن بن على طوسى وزير مقتدر سلاطين سلجوقى ـ الپ ارسلان و ملك شاه ـ كه در فقه تابع شافعى بود و در اصول و كلام از (اشعرى) پيروى مى كرد, در ذى الحجّه سال ٤٥٧ ق دستور ساختن نظاميّه بغداد را داد و ساختمان اين مؤسّسه در ماه ذى القعده سنه ٤٥٩ ق به پايان رسيد و در روز شنبه دهم همين ماه رسماً افتتاح شد. اينكه بعضى از مورّخين و اهل تحقيق نوشته اند كه اين نظاميّه نخستين مدرسه اى بود كه در جهان اسلام ساخته شد, قطعاً اشتباه است; زيرا واقع امر اين است كه نظاميّه مؤسّسه اى بود كه در برابر (جامع الازهر) قاهره, عَلَم شد و فاطميّه و شيعه تأسيس كرده بودند.
نيز بيست سال پيش از بناى نظاميّه در شهر نيشابور, به امر طغرل بيگ سلجوقى مدرسه اى ساخته بودند كه ناصر خسرو در سفرنامه خود به آن اشاره كرده است.٧٢
نظاميّه بغداد بسيار بزرگ و وسيع بود و استادان و فقيهان بلند مرتبه شافعى را از ديگر شهرها به آنجا مى آوردند تا درس بدهند. مدرّسان, معيدان, واعظان و كتابداران نظاميّه بغداد هم از عالمان بزرگ بودند.
شاگردان در نظاميّه علم اصول و فقه شافعى و خلاف و فرائض و ادب و كلام و حديث و تفسير و جدل مى آموختند و كتاب هاى ابواسحاق شيرازى و ابن صبّاغ و ابوالبركات ابن انبارى و ديوان متنبّى از كتب معتبر درسى, در نظاميّه بغداد بود. بلى ديوانِ متنبّيِ شيعى, نه ديوان يك شاعر شافعى مذهب.

شعر متنبّى در زمان ما

از ميان بزرگان شعر عرب, اقبال منشيان و اهل قلم ما, در طيّ اعصار و قرون بيش از همه به (متنبّى) بوده است و اين وضع تاكنون ادامه يافته است.
از استادان هم عصر با ما, آن كه بيش از ديگران شعر متنبّى و رمز و راز آن را مى شناخت و بسيارى از ابيات سخته و گزيده وى را به مناسبت از حفظ مى خواند, مرحوم مجتبى مينوى بود.
نخستين تحقيق به صورت علمى در باب تأثير متنبّى بر شعر و تخيّل شاعران فارسى گو, كه در روزگار ما به انجام رسيد, رساله دكترى دانشجوى عراقى, حسين على محفوظ بود كه به راهنمايى شادروان بديع الزّمان فروزانفر به رشته تحرير درآمد. دكتر محفوظ در فصل (تمثّل مؤلّفين و منشيان به اشعار متنبّى) (ص ٣٣ ـ ٣٧) از نويسندگانى ياد كرده است كه در نوشته هاى خود به شعر متنبّى تمثّل جسته اند. البته پژوهش دكتر حسين على محفوظ گهگاه از مبالغه بى حجّت خالى نيست.٧٣
پژوهش دكتر محمّد فاض٧٤ و تحقيق دكتر سيد امير محمود انوار٧٥ و تحليل شعر متنبّى از دكتر عليرضا منوچهريان ٧٦, از ديگر پژوهش هايى است كه نشان دهنده توجه اهل ادب و قلم به شعر متنبّى است پس از گذشت قرن ها در سرزمين ما. ناگفته نبايد گذشت كه دو دهه پس از انتشار كتاب دكتر محفوظ, كتاب الامثال السّائره من شعر المتنبّى را دكتر فيروز حريرچى ترجمه كرد و منتشر ساخت.٧٧
البته در باب ديگر شاعران بزرگ عرب, وضع چنين نبوده است و اگر ابيات متفرقه اى را از آنان كه اينجا و آنجا ترجمه شده است, نابوده انگاريم, ديوان هاى شعراى بزرگ عرب مع الاسف تاكنون به فارسى ترجمه نشده است.

شعر متنبّى در اغراض السّياسة

پيش از اين گفته آمد كه در ٤٢٢ صفحه متن اغراض السّياسة فى اعراض الرّياسة, جمعاً حدود ٣٨٠ بيت عربى به استشهاد آمده است كه از اين مقدار, دست كم ٩٤ بيت ـ تقريباً يك چهارم ـ از متنبّى است.
در اين قسمت از شرح ديوان المتنبّى, عبدالرّحمن البرقوقى (بيروت, ٤ جزء, ١٤٠٧ ق / ١٩٨٠ م) استفاده شده است. (عدد سمت راست مميّز, اشاره به عدد جزء و سمت چپ, شماره صفحه است و (ح) نشانه حاشيه).
ص ١١:
(وَ قَد رَاَيتْ المُُلوكَ قاطبةً
وَ سِرْتُ حَتّى رَأيتُ مَولاها
وَ مَنْ مَناياهُمُ بِراحَتِهِ
ييِأمُرُها فيهِم و يَنهاها)
از قصيده اى است در مدح عضدالدوله ابا شجاع فنّا خسرو به مطّلع:
(اَوْهِ بَديلٌ من قولتى واهاً
ِلِمَن نَأتْ و البَديلُ ذِكْراها)
ديوان متنبّى ٤ / ٤٠٩ و ٤١٠.
ص ١٥:
(فَسارَ بهِ مَنْ لايسيرُ مُشَمِّرا
وَ غَنَّى بهِ مَنْ لايُغَنِّى مُغَرِّدا)
از قصيده اى است در تهنيت فرا رسيدن عيد قربان به سال ٣٤٢ ق.
(لكلّ امرىءٍ مِنْ دَهْرِهِ ما تَعَوَّدا
و عاداتُ سيفِ الدّولةِ الطّعن فى العِدا)
سندبادنامه, ص ٣٨ ديده مى شود و ديوان متنبّى ٢/١٤.
ص ١٦:
(بذى الغباوَةِ مِنْ اِنْشادِها ضَرَرٌ
كَما تُضرُّ رِياحُ الوَردِ بِالجُعَلِ)
از قصيده اى است به مطلع:
(اَعْلى المَمالِكِ ما يُبْنى عَلى الاَسَلِ
و الطّعْنُ عندَ مُحبّيهنَّ كالقُبلِ)
ديوان متنبّى ٣/١٦٨. در كليله و دمنه, ص ١٠٤ فقط مصراع دوم آمده است.
ص ٢٤ و ١٩١:
(اَقامَت فى الرِّقابِ لَهُ اَيادٍ
هِى الاطواقُ و النّاسُ الحَمامُ)
از امثال سائره است و از قصيده اى در مدح (المغيث بن العجلى) با مطلع:
(فُؤاد ما تَسَلّيهِ المُدامُ
و عُمْرٌٌ مِثْل ما تَهَبُ اللئِّامُ)
به سندبادنامه, ص ١٥ و ديوان متنبّى ٤/١٩٦ نگريسته شود.
ص ٢٤:
(لقَد حَسُنَتْ بكَ الاوقاتُ حتّى
كانَّكَ فى فَمِّ الدَّهْرِ ابتِسامٌٌ)
از قصيده اى است در مدح (عليّ بن ابراهيم التّنوخى) به مطلع:
(اَحقُّ عافٍ بِدَمْعكَ الهِممُ
احْدثُ شَيْءٍ عَهْداً بِها القدَمُ)
ديوان متنبّى ٤/٢٠١ و سندبادنامه, ص ١٤ ديده مى شود.
ص ٢٥:
(خَريَدةٌٌ لَوراَتْها الشَّمْسُ ما طُلعتْ
ولو رَآها قَضيبُ البانِ لَمْ يَمْسَسْ)
بيتى است از مدحيّه اى در باب (عبيدالله بن خلّكان الطرابلسى) با اين مطلع:
(اَظَبْيَة الوَحْش لولاَ ظَبْيَةُ الانسِ
لما غَدَوْتُ بجَدٍّ فى الهَوَى تَعِسِ)
به سندبادنامه, ص ١٠٢ و ديوان متنبّى ٢/٢٩٦ رجوع شود.
ص ٢٥ و ٢٦:
(كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الدِّماءَ حَرامٌٌ
شُرْبُهُ, ما خَلا دَمَ العُنْقودِ
فَاسْقينها فِديً لِعَيْنَيكَ نَفْسى
مِن غَزالٍ وَ طارِفِى و تَليدى)
ديوان متنبّى ٢/٤٣. از قصيده اى است كه مطلع آن در سندبادنامه, ص ٢٣٧ مندرج است.
ص ٣١:
(تَجَمّعتْ فى فُؤادهِ هِممٌٌ
مِلْءُ فُؤادِ الزّمانِ اِحديها)
ديوان متنبّى ٤/٤١٣. بيتى ديگر از اين قصيده در صفحه ٣٧ آمده است.
ص ٣٤:
(مَرجُوُّ مَنَفَعةٍ مَخوفُ اَذَّيّةٍ
مغبوق كأسٍ مَحامَد مَصبُوح)
سندبادنامه, ص ٢٥٨ و ديوان متنبّى ١/٣٧٤ ديده مى شود. مطلع قصيده كه در مدح (مساور بن محمد الرّومى) است, چنين است:
(جَللاً كَما بى فَليَكُ التَّبرْيحُ
اَغِداءُ ذا الرّشاء الاغَن ِّ الشّيِحُ)
ص ٣٥:
(تَمَتَّعْ مِنْ سُهادٍ اَو رُقادٍ
وَ لاتَاْمُلْ كريً تَحْتَ الرّجامِ
فَانّ لِثالثِ الحالَينِ معنيً
سِوى مَعنَى انْتِباهِكَ وَ المَنامِ)
هر دو بيت از قصيده اى است كه در (ذى الحجة سنة ثمان و اربعين و ثلاثمائة) گفته با مطلع:
(مَلومُكُما يَجِلُّ عنِ الملامِ
وَ وَقْع فَعالهِ فَوقَ الكَلامِ)
ديوان متنبّى ٤/٢٨٠.
ص ٣٧:
(دانَ لهُ شَرْقُها و مَغْرِبُها
وَ نَفْسُهُ تَسْتِقلُّ دُنْياها)
ديوان متنبّى ٤/٤١٢. از قصيده اى است در مدح عضدالدوله, تعليقه بر صحيفه ٣١ ديده مى شود.
(فَوَضْع النَّدى فى موضِعِ السّيْف بالعُلى
مُضِرّ كَوَضْعِ السّيف فى موضعِ النَّدى)
از قصيده اى است در تهنيت عيد اضحى و مدح سيف الدّوله كه به سال ٣٤٢ ق سروده با مطلع:
(لِكُلّ اُمْرىءٍ مِنْ دَهِْرِهِ ما تَعوّدا
و عاداتُ سيفُ الدّولةِ الطَّعُْن فى العِدا)
بيت ديگرى از اين قصيده در صفحه ١٥ آمده بود. به ديوان متنبّى ٢/١١; مجمل الاقوال فى الحكم و الامثال (عكسى) ورق ٩٢ الف; كليله و دمنه, ص ٩٣ و طوطى نامه (جواهر الاسمار), ص ١٢٩ رجوع شود.
ص ٣٩:
(فَرُبّما صَحَّتِ الاَجْسامُ بالعِللِ). مصراع اول آن چنين است: (لعَل َّ عَتْبَكُ مَحمودٌٌ عواقبهُ).
از قصيده اى است سروده شده در (شعبان سنة احدى و اربعين) كه بعضى از مصاريع آن جزء امثال سائره است با مطلع:
(اَجابَ دَمْعى وَ مَا الرّاعِى سِوَى طَللِ
دَعا فَلبّاهُ قَبْلَ الرَّكب و الاِبلِ)
ص ٤١: (فَرُبَّ جَذْوَةِ نارٍ َاْحرقَتْ بلداً). مصراع اوّل آن, اين است: (الظّلمُ نار فلا تحقر صغيرته).
به تاريخ وصّاف, ص ٢٩٧; شرح المضنون به على غير اهله, ص ٥٧; امثال و حكم, ج ٢; ص ١١٣٥; متنبّى و سعدى, ص ١٩١; سندبادنامه, ص ١٥٣ و ١٩٩, آداب الحرب و الشجاعه, ص ٢٧٩ و… نگريسته شود. نام قائل يافته نشد.
ص ٤٤ و ١٥٤:
(اِنّ آثارَنا تَدُلّ عَلَيْنا
فَانْظرو ابْعدَنا اِلى الآثارِ)
تاريخ بيهقى, ص ٦٩; راحة الصّدور و آية السّرور, ص ٥٥ و ٦٥ (فقط مصراع اوّل آمده); نسائم الاسحار من لطائم الاخبار, ص ١١٣; سمط العلى للحضرة العليا, ص ٤; درّة الاخبار و لمعة الانوار, ص ١١٢ و… ديده شود. در بعض مراجع به جاى (انّ), (تلك) آمده و خردمندى صاحبدل, بيت را بدين گونه به انگليسى درآورده است:
اThese are our works which prove
What we have done;
Look therefore, at our works
When we are goneب
ص ٤٦:
(وَ مَا السَّيفُ الاّ لِمَن سَلَّهُ
وَ لَمْ يَزلِ المُلْكُ فيَمن غَلَبْ)
نام گوينده را نيافتم. در مجمل الاقوال, ورق ١٤٩ ب و سندبادنامه, ص ٥ مندرج است.
ص ٥١:
(تُخِفى الزّجاجَةُ لَونها فَكَانَّها
فِى الكف ِّ قائمَةٌ بغَيرِ اناءٍ)
بيتى است از ابوعباده وليد بن عبيد بن يحيى البحترى (٢٠٦ ـ ٢٨٤ ق). به كتاب التشبيهات, ص ٣٩ رجوع شود.
ص ٥٤:
(لَهُ القِدْحُ المُعَلّى فى المَعالى
ِاذَا ازْدحمَ الكرامُ عَلى القِداحِ)
در سندبادنامه, صفحات ٤٨ و ٣٠٣ به استشهاد آورده شده, اما نام قائل معلومِ من نگشت.
ص ٥٦:
(حَوالَيْهِ بَحْرٌٌ لِلتَّجافيفِ مائجٌٌ
ييَسيُر بِهِ طَودٌٌ منَ الخَيْلِ اَدْهمُ
تَساوَتْ بِهِ الاقْطارُ حتّى كانّهُ
تَجَمّعَ اَشْتاتَ الجبالِ و تنْظمُ)
دو بيت از قصيده مدحيّه اى است كه در سال ٣٣٨ ق سروده شده با مطلع:
(اِذا كانَ مَدْحٌٌ فالنَّسيبُ المُقدَّمُ
اكُلّ فَصيح قالَ شِعراً مُتَيّمُ)
ابيات ديگرى نيز از اين قصيده در اغراض السّياسه آمده است. به ترجمه تاريخ يمينى, ص ٢٨٥ و ديوان متنبّى ٤ / ٧٤ و ٧٥ رجوع شود.
ص ٦٠:
(انّ الاَسودَ اُسود الغابِ همّتُها
ييَوَم الكريهةِ فى المسلوبِ لا السَّلَبَ)
از (ابوتمّام) است: ديوان متنبّى ١/٣٢٢ ح و درّه نادره, ص ١٩٨.
ص ٦٠:
(فَحُبّ الحَيان النَّفْسَ اَورَدَهُ التُّقى
وَحُبُّ الشّجاعِ النّفْس اَورَدَهُ الحَربا)
بيتى است از قصيده اى مدحيّه با مطلع:
(فَدَيْناكَ منْ ربْعٍ و انْ رِدْتنا كَرْبا
فَانّكَ كُنْتَ الشَّرْقَ للشَمْسِ و الغَرْبا)
ديوان متنبّى ١/١٩٠ و مرزبان نامه, ج ١, ص ١٥٣ ديده شود.
ص ٦١ و ٦٢:
(الرّاْيُ قَبْلَ شَجاعَةِ الشُّجْعانِ
هُوَ اوَّلٌٌ وَهَْى اَلمحَلُّ الثّانِى
فَاِذا هُمَا اجْتَمَعا لِنَفْسٍ مَرّةٍ
بَلَغَتْ مِنَ العَلياء كُل ِّ مَكانِ)
به ديوان متنبّى ٤/٣٠٧; كليله و دمنه, ص ٨١; مجمل الاقوال, ورق ٨٥ ب; اخلاق محتشمى, ص ٥١٩; التّوسّل الى التّرسّل, ص ٢٧; طوطى نامه (جواهر الاسمار), ص ٤٧٣ و… بنگريد.
ص ٧٥:
(صَرائِمُ كُلّما اَمْضى صَوارِمُها
كَلّ السّنانُ و فَلّ الصّارِمُ الذّكرُ)
رجوع شود به سندبادنامه, ص ٢٧٩.
ص ٨٠:
(لولا شُهودُ الجودِ اَنْكَرَ سامِعٌٌ
ما قالهُ عَسّان فى غَسّانٍ)
بيت از ابراهيم غزّى است به يادداشت مربوط به صفحه ٩١ رجوع شود.
ص ٨٢ و ٨٣:
(قَلِقُ العنانِ كانّ فوقَ تليلهِ
نمْلٌٌ و بينَ سَمْعتَيِْه صَفيرٌ
هو جَنّةٌٌ للنّاظرينُ اذا مَشى
امّا اذا ما جاشَ فَهو سَعيرٌٌ)
در سندبادنامه آمده است بلا عزو.
ص ٨٣:
(رَمانى الدَّهْرُ بِالارْزاء حَتّى
فُؤادى فى غشاءِ من نبالِ
فَصرْتُ اذا اَصابَتْنى سِهامٌٌ
تَكسّرَتِ النّصالُ علَى النّصالِ)
از قصيده اى است به مطلع:
(تعدّ المشرقيّة و العوالى
و تقتلنا المنون بلا قتال)
ديوان متنبّى ٣/١٤١; سندبادنامه, ص ١٤٩; نفثة الصدور, ص ٧; عتبة الكتبه, ص ١٣ (فقط بيت اوّل); بختيارنامه, ص ١٨٣ و… از مدّ نظر گذرانده شود.
ص ٨٨:
(تَوقّ مُعاداةَ الرّجالِ فانّها
مُكدّرةٌٌ للصّفوِ من كلّ مَشْربِ
و لاتَسْتَثرَ حرباً و ان كُنت واثِقاً
بشدّةِ ركنٍ او بقُوّةِ منكِبِ
َفلن يشرَبَ السّمّ النُّدعاف اَخوحجيً
مُدلّاً بترياقٍ لديهِ مجرّبِ)
ابياتى است از ابوالفتح بستى. جهانگشاى جوينى, ج ٢, ص ٩٩ نيز ديده شود.
ص ٩١:
(لولا جَريرُ و الفرزْدَقُ لَمْ يدُمْ
ذكرٌٌ جميلٌٌ من بنى مروانِ
وترى ثناءَ الرّودكيّ مخلّداً
مِن كلّ ما جَمعَتْ بنوسامانِ
و غِناءُ بهربذٍ بقيّةُ كلّ ما
مَلَكَتهُ فى الدّنيا بَنوساسانِ
وَ مُلوك غَسّانٍٍ تَفانوا غَيرَ ما
قَد قالَهُ حَسّانُ فى غَسّانِ)
ابيات معروفى است از ابراهيم بن عثمان الغزّى در ستايش ابوعبدالله مكرم بن العلا صاحب كرمان كه در سندبادنامه, ص ٢٩; راحة الصّدور, ص ٦٢; ترجمه تاريخ يمينى, ص ٩; درّه نادره, ص ٩ و جهانگشاى جوينى, ج١, ص ١٦٣ و… به عنوان تمثّل آمده است.
مرحوم علاّمه مأسوفٌعليه, محمّد قزوينى, در باب بيت دوّم ـ وتري… ـ نوشته اند (جهانگشا, ج ١, ص ١٦٣).
(وَ ليس منها البيت المعروف الّذى يقترن غالباً بهذا البيت, و هو وترى ثناء الرّوذكيّ…)
ص ٩٢:
(عَلى قَدرِ اَهلِ العَزِم تَأتى العزائمُ
وَ تَأتى عَلى قَدرِ الكِرامِ المَكارِمُ)
مطلع قصيده اى است از ديوان متنبّى ٤/٩٤ كه در (سنة ثلاث و اربعين و ثلثمائه) گفته شده است.
ص ٩٣ (و٢٩١):
(عَليمٌ بِاسرارِ الدّيانات وَ اللغَى
لَهُ خَطَراتٌ تفُضِحُ النّاسَ وَ الكُتبا)
ديوان متنبّى ١/١٨٧, قبلاً در يادداشت متعلّق به ص ٦٠, مطلع قصيده نقل شد.
ص ٩٦:
(فَلا تَغروركَ اَلسنَةٌ مَوالٍ
تُقَلِّبُهُنَّ اَفئِدةٌ اًعادِى
وَ كُن كَالمَوتِ لا يَرثى لِباكٍ
بَكَى مِنهُ وَ يَروَى وَ هوَ صادِ
فَانَّ الجُرحَ يَنفِرُ بَعدَ حِينٍ
اِذا كانَ البِناءُ عَلَى فَسادِ
وَ اِنّ الماءَ يَجرى مِن جمادٍ
وَ اِن َّ النّارَ تَخرُجُ مِن زِنادِ)
از قصيده اى است معروف كه بعضى از ابيات آن جزء امثال سائره است به مطلع:
(اُحادٌ اَم سُداسٌ فى اُحادِ
للَيلَتُنَا المَنوطَةُ بِالتَّنادِ)
ديوان متنبّى ٢/٨٣ و سندبادنامه, ص ١٤٥ (كه فقط بيت سوّم آمده) ديده شود.
ص ٩٩:
(لا يَخدَعَنَّك مِن عَدُوٍّ دَمعَهُ
وَ اَرحَم شبابُكَ مِن عَدُوٍّ تَرَحمُ)
از قصيده اى است به مطلع:
(لِهَوَى النُّفوسِ سَريرةٌ لاتُعلَمُ
عَرَضاً نَظَرتُ وَ خِلتُ اَنّى اَسلَمُ)
ص ١١٠:
(اَلظُّلمُ مِن شِيَمِ النّفوسِ فَاِن َتجِد
ذاعِفَّةٍ فَلِعِلَّّةٍ لايَظلِمُ)
ديوان متنبّى ٤/٢٥٣.
در اغراض السّياسة, در حاشيه همين صحيفه, در باب آمدن (من شيم) به نقل نسخه (ل) به جاى (فى خلق) كه ترجيح داده شده, آمده است: (همچنين است در ديوان ابوالعلاء معرّى). امّا اين بيت, بيتى است معروف از متنبّى, جزء امثال سائره از قصيده اى كه مطلع آن به مناسبت بيت (لا يخدعنّك…) (ص٩٩) پيش از اين نقل شد.
همچنين مجمل الاقوال فى الحكم و الامثال, ورق ٥٤ ب و ١٥٣ ب; مرزبان نامه, ج ١, ص ٨٥; سندبادنامه, ص٤ و اسرار البلاغه, ص ٢٤٤ ديده مى شود.
ص ١٠٤ (و ١٨٤):
(تَظَلُّ مُلوكُ الارضِ خاشِعَةً لَهُ
تُفارِقُهُ هَلكَى وَ تَلقاهُ سُجَّدا
وُصولٌ اِلى المُستَصعِياتِ بَخيلِهِ
فَلَو كانَ قَرنُ الشّمس مِاءً لاورَدا)
ديوان متنبّى ٢ / ٤ و ٥, مطلع و بيتى ديگر از اين قصيده (فوضع النّدي…) (ص ٣٩) پيش از اين آورده شده است.
ص ١٠٨:
(وَ كُلّّ فتيً لِلحَربِ فَوقَ جبينِهِ
مِنَ الضَّربِ سَطرٌ بِالاَسِنَّةِ مُعلَمُ
عَلَى كُلِّ طاوٍ تَحتَ طاوٍ كَاَنَّهُ
مِنَ الَدّمِ يُسقَى اَو مِنَ اللَحمِ يُطعَمُ)
ديوان متنبّى ٤ / ٧٥ و ٧٧. قافيه بيت دوّم در ديوان (ص ٧٥), (مُعجَمُ) است, نه (مُعلَمُ) از قصيده اى است با مطلع:
(اِذا كانَ مَدحٌ فَالنَّسيبُ المُقَدَّمُ
اَكُل ُّ فصيحٍ قال شعراً مُتَيَّمُ)
به تعليق صحيفه ٥٦ نيز رجوع شود.
ص ١٠٩:
(فَلِكُل ِّ مَفجوعٍ سِواكُم مُشبِه
وَ لِكُلِّ مَفقودٍ سِواهُ نَظيرُ)
ديوان متنبّى ٢ / ٢٣٥.
ص ١٠٩ و ١١٠:
(مالِذَّة المَرء فى الحيوةِ وَ اِن
عاشَ طَويلاً فَالموتُ لاحِقُها
مَن لَم يَمُتْ عَبطَةً يَمُت هَرَماً
لِلموتُ كأسٌ وَالمَرءُ ذائِقها)
از اميّة بن ابى الصّلت است. سندبادنامه, متن و حاشيه ص ٣٦ و منتهى الارب, ص ٧٩٠ ديده شود.
ص ١١٣:
(ياخادِمَ الجِسم كَم تَسعَى بِخِدمَتِهِ
ِلتَطلُبَ الرِّبحَ فيما فيِه خُسرانُ
َاقبِل عَلَى النَّفسِ وَاستَكمِل فضائِلَها
فَاَنتَ بِالنَّفسِ لا بِالجِسمِ اِنسانُ)
بيت هشتم و نهم است از نونّيه مشهور (ابوالفتح بُستى) با مطلع:
(زِيادَةُ المَرء فى دُنياهُ نُقصانُ
وَ رِبحُهُ غَيرَ مَحضِ الخَيرِ خُسرانُ)
(بدر جاجرمى) همه ابيات بُستى را با مطلع زير به فارسى برگردانده است:
(هر كمالى كه ز دنياست همه نقصان است
سود كز محض نكوئى نبود خسران است)
براى اصل قصيده بستى به جواهر الادب, ص ٨١٥ رجوع شود. دولتشاه سمرقندى در تذكرة الشّعرا و محمّد بن بدر جاجرمى در مونس الاحرار فى دقايق الاشعار, ترجمه منظوم بدر جاجرمى را نقل كرده اند.
ص ١٢٨:
(اكرم به اصفر راقت صفرته
جوّاب آفاق ترامت سفرته)
جواهر الاسمار (طوطى نامه), ص ٣٣; سندبادنامه, ص ١٧٦ و مقامات حريرى, ص ٢٩ (المقامة الدّيناريّه) ديده شود.
ص ١٥٥:
(خُذ ما صَفالَكَ فَالحَيوةُ غَرور
َالدّهرُ يَعدِل تارةً وَ يَجورُ)
از ابراهيم غزّى است. سندبادنامه, ص ٣٢ و ٤١٥ و مجمل الاقوال, ورق ٩٠ الف ديده شود.
ص ١٥٨:
(اَيا غائباً حاضِراً فِى الفُؤادِ
سَلامٌ عَلَى الغائِبِ الحاضِرِ)
بيت از ابوالفرج محمّد بن احمد بن محمّد الغسّانى الدّمشقى, ملقّب به الوأواء است. به يتيمة الدّهر فى شعراء اهل العصر, ج ٢, ص ٢٤٢ نگريسته شود. در سندبادنامه, ص ١٨٥ نيز به كار رفته.
ص ١٥٩:
(عَلَيك بِالعدلِ اِن وُلّيتَ َمملِكَة
فَاحذر مِن الجورِ فِيها غايَةَ الحَذَرِ
َفالمُلكُ يَبقى مَعَ الكُفرِ البَهيمِ وَلا
ييَبقى مَع َالجورِ فى بَدوٍ ولا حَضَرِ)
سندبادنامه, ص ٣٣ و مجمل الاقوال, ورق ٥٤ الف ديده شود.
ص ١٦٠:
(اَلحازِمُ اليَقِظُ الاَعَزُّ العالِمَ اَلـ
فَطِنَ الاَ لَدُّ الاَ ريحيَّ الاَ روَعا)
بيتى است از قصيده اى در مدح (عبدالواحد بن العباس بن ابى الاصبع الكاتب) بدين مطلع:
(اَرَكائِبَ الاَحبابِ اِن َّ الادمُعا
َتطِسُ الخُدودَ كما تَطِسنَ اليَرمَعَا)
ص ١٦٧:
(صَلاحُ العِبادِ وَ رُشدُ الاَُمم
وَ اَمنُ البَريَّةِ مِن كُلِّ غَم
بِشَيئَينِ مالَهُما ثالثٌ
بِخُرقِ الحُسامِ وَ رِفقِ القَلَم)
از ابوالفتح بُستى است. دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص ٩٠; مجمل الاقوال فى الحكم و الامثال, ورق ١٧ الف; سندبادنامه, ص ٤.
ص ١٦٨:
(فَما قَضى اَحَدٌ مِنها لُبانَقَهُ
وَلاَ انتَهى اَرَبٌ اِلاّ اِلى اَرَبٍ
وَ رُبَّما احتَسَبَ الانسانُ غايَتَها
وَ فاجاتهُ بِاَمرٍ غَيرِ مُحتَسَبٍ)
در ديوان متنبّى ١/٢٢٤, دو بيت مقدّم و موخّر آمده است. ابيات از قصيده اى است با مطلع زير, از رثاى متنبّى در مرگ خواهر سيف الدّوله:
(يا اُختَ خَيرِ اَخٍ يا بِنتَ خَيرِ ابٍ
كِنايَةً بِهِما عَن اَشرفِ النَّسَبِ)
ص ١٦٩:
(تَفَكُّرُهُ عِلمٌ وَ مَنطِقُهُ حُكمٌ
وباطنِهُ دِينٌ و ظاهِرهُ ظَرف)
ديوان متنبّى ٣ / ٣٠.
مديحه اى است در باب (اباالفرج احمد بن الحسين القاضى) با مطلع:
(لجنّيَّة اَم غادَةٍ رفع السَّجفُ
لِوَحشِيَّةٍ لا ما لِوَحشِيَّةٍ شَتفُ)
ص ١٧٣:
(فَما بِفَقيرٍ شامَ بَرقَكَ فاقَةٌ
وَلا فى بِلادِ اَنتَ صَيِّبُها مَحلُ)
ديوان متنبّى ٣ / ٣٠٨. از قصيده اى است به مطلع:
(عَزيزٌ اَسيً مَن داؤُهُ الحَدقُ النَّجلُ
عَياءٌ بِهِ ماتَ المُحِبّون مِن قَبلُ)
سندبادنامه, ص ٦ نيز ديده شود.
ص ١٧٥:
(وَ مِن المَقاَلةِ ما يُحَصَّلُ نَفعُهُ
وَ مِنَ المَقالَةِ ما يَضُرُّ وَ يُؤلِمُ)
ديوان متنبّى ٤/٢٥٩. اين ضبط با آنچه در ديوان آمد, در الفاظ بسيار اختلاف دارد و از همان قصيده اى است كه بيتى ديگر از آن در صحيفه ١٠١ به استشهاد آمده بود.
ص ١٧٨:
(اَلمجدُ عوفِيَ اِذ عُوفِيتَ وَالكَرَمُ
وَ زال عَنكَ اِلى اَعدائِكَ الاَلَمُ)
ديوان متنبّى ٤/٩١. مطلع قصيده اى است كه به قول برقوقى: (قد عوفى سيف الدّولة ممّا كان به.)
ص ١٨٢:
(قد قُلِّصت شَفَتاهُ مِنَ حفيَظتِهِ
فَحيلَ مِن شِدَّة التَّعبيس مُبْتَسِم)
بيت از (ابوتمّام) است كه در منابع ديگر با اختلاف بسيار در الفاظ ضبط شده. ديوان متبنّى ٤/٨٥ ح; درّه نادره, ص ٦٠٥ و سندبادنامه, ص ١٧٧
ص ١٨٥:
(يُقِرُّلَهُ بِالفَضلِ مِنَ لا يَوَدُّهُ
وَ يَقضِى لَهُ بِالسَّعدِ مَن لا يُنَجِّمُ)
ديوان متنبّى ٤/٧٣. از قصيده اى است كه دو بيت ديگر آن, پيشتر آمده بود (ص ١٠٨).
ص ١٨٧:
(وَ عَجِبتُ مِن اَرضٍ سَحابُ اَكُفِّهِم
مِن فَوقِها وَ صُخُورُها لا تُورِقُ)
ديوان متنبّى ٣/٧٧.
از مديحه هاى اوست به مطلع:
(اَرَقٌ عَلَى اَرَق وَ مِثليَ يَأرَقُ
وَجَويً يَزيدُ وَ عَبرَةٌ تَتَرَقرَقُ)
ص ١٨٧:
وَ اذا كانَ فى الاَنابيبِ خُلفٌ
وَقَعُ الطَّيشُ صُدُورِ الصِّعادِ
ديوان متنبّى ٢/١٣٤.
از قصيده اى است به مطلع:
(حَسَمَ الصُّلحُ ما ُاشتَهَتهُ الاَعادى
وَ اَذا عَتهُ اَلسُنُ الحُسّادِ)
ص ١٨٩:
(حَتّى اذا نَثَرَ التَّبَلُّجُ وَردَهُ
مُتدارِكاً نُطَفَاً عَلَى الرَّيحانِ)
بيت از ابراهيم غزّى است. سندبادنامه, ص ٢٢١ و ٤١٧ ديده شود.
ص ١٩٦:
(لِلّهِ دَرُّ انوشِروانَ مِنَ رُجلٍ
ما كانَ اَعرَفَهُ بًالدّونِ وَالسَّفَلِ
نَهاهُمُ عَن اَن يَمَسُّوا بَعدَهُ قَلَما
كَيلا يَغَرَّ بَنُوا الاَوغادِ بِالعَمَلِ)
نام گوينده ابيات يافته نشده. رجوع كنيد به عقد العلى للموقف الاعلى, ص ١٤; دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص ٦٥; كليله و دمنه, ص ٣٤٦ و ترجمه تاريخ يمينى, ص ٤٥٥.
ص ٢٠١ (و ٢٣١):
(اذا تمّ امرٌ دنا نقصه
توقّع زوالاً اذا قيل تمّ)
رجوع شود به تاريخ بيهق, ص ٢٩٢; تاريخ بيهقى, ص ٢٤٧; ترجمه تاريخ يمينى, ص ٤١; يتيمة الدّهر, ج ٤, ص ٢٢٦; قابوسنامه, ص ٣٠٢ ـ ٣٠٣ و مجمل الاقوال, ورق ٧٥ الف.
ص ٢٠٥:
(ضَيفٌ المَّ بِرأسِى غَيرَ مُحتَشِمِ
وَالسَّيفُ اَحسَنُ فعلاً مِنهُ بِاللِّمَمِ
اِبعَد بَعِدتَ بَياضاً لا بياضَ لَهُ
لاَنتَ اَسَودُ فى عَينى مِنَ الظُّلَمِ)
ديوان متنبّى ٤/١٥٠ و ١٥١.
ص ٢١٤:
(ذَرِينى اَنَل مالا يُنال مِنَ العُلى
فَعَصبُ العُلى فى الصَّعبِ وَ السَّهلُ فى السَّهلِ)
ديوان متنبّى ٤/٤.
از قصيده اى است در مدح (اباالفوارس دلير بن لشكروز) با اين مطلع:
(كَدَعواكِ كُلٌ يَدَّعِى صِحَّةَ العَقل
وَ مَن ذَاالَّذِى يَدرِى بما فيهِ مِن جَهلِ)
ص ٢١٦:
(و بِاَر عَنٍ لَبِسَ العَجاجَ ِاليهِمِ
فَوقَ العَديدِ وَ جَرَّ مِن اَذيالِهِ)
ديوان متنبّى ٣/١٨٩. مطلع قصيده اين است:
(لا الحِلمُ جادَ بِهِ و لا بِمِثالِهِ
لَولا ادِّكارُ وَ داعِهِ وَ زِيالِهِ)
ص ٢١٧:
(يَطَأنَ مِنَ الاَبطالِ مَن لاحَمَلنَهُ
َو مِن قِصَدِ المُرّانِ مالا يُقَوَّمُ
فَهُن َّ مَعََ السّيدان فى البرِّ عُسَّّلٌ
وَ هُن َّ مَعَ النّينانِ فى الماء عُوَّمُ
وَ هُن َّ مَعَ الغِزلانِ فِى العادِ كُمَّنٌ
وَ هُن َّ مَعَ العِقبلن فى النِّيقِ حُوَّمُ)
ديوان متنبّى ٤/٧١ و ٧٢. دو بيت ديگر از اين قصيده, در صفحه ١٠٨ نقل شده است.
ص ٢١٧:
(فَوَلّوا بَيَن ذِى روح مُفاتٍ
وَ ذِى رَمَقٍ و ذِى عَقلٍ مُطاشِ)
ديوان متنبّى ٢/٣١٨ و سندبادنامه, ص ٢٢٤ ديده شود. مطلع قصيده اين است:
(مَبِيتى مِن دِمَشقَ عَلَى فِراشِ
حَشاهُ لِى بَحرِّ حَشايَ حاشِ)
ص ٢٢٢:
(فَحُب ُّ العاقِلينَ على التَّصافى
وَ حُبُّ الجاهِلينَ عَلَى الوِسامِ)
از قصيده اى است كه در (ذى الحجّة سنة ثمان و اربعين و ثلاثمائة) در مصر گفته و از طولانى شدن اقامت در آن سرزمين و نيز تبى كه بدان مبتلا بوده, شكوه مى كند. وصف تب در اين قصيده بسيار تازگى ها دارد. مطلع قصيده در يادداشت متعلّق به صفحه ٣٥ نقل شد.
ص ٢٢٩:
(اَقَب ُّ ساطٍ شَرِسٌ شَمَردَلُ
موجِدةُ الفَقرَةِ رَخوُ المَفصَلِ
فَاَربَعٌ مَجدولَة لَم يَخذُلِ
قُتلِ الاَيادى رَبِذاتُ الاَرجُلِ)
مصراع هايى است در هم ريخته از ابيات مشهور متنبّى در باب حركت اسب يا سگ (ديوان, ٤/٣١٩ و ٣٢٠) كه در سندبادنامه نيز به صورت نامرتّب ضبط شده (ص ٢٠٠). مطلع قصيده متنبّى اين است:
(عَن اَشدَق مُسَوجَرٍ مُسَلسَلِ
اَقَب َّ ساطٍ شَرِسٍ شَمَر دَلِ)
ص ٢٥٣:
(وَ للسِّرِّ مِنّى موضِعٌ لا يَنالُهُ
نَديمٌ ولا يُفضِى اِلَيهِ شَرابُ)
ديوان متنبّى ١/٣١٧. مطلع شعر چنين است:
(مُنيً كُنَّ لِى اَنَّ اليَياض خِضابُ
فَيَخفَى تَبِييضِ القُرونِ شَبابُ)
ص ٢٥٩ و ٢٦٠:
(وَ مَنَ يَكُ قَلبٌ كَقَلبى لَهُ
لَيشُقُّ اِلَى العِزّ قَلبَ التَّوَى
وَ لابُدَّ لِلَقلبِ مِن آلَةٍ
و رَأيٍ يُصَدِّعُ صُم َّ الصَّفا)
ضبط و ترتيب دو بيت با ديوان متنبّى ١/١٦٦ متفاوت است, امّا مطلع قصيده اين است:
(الا كُلُّ ماشِيَة الخَيزَلَى
فِدا كل ماشِيَة الهَيذَبَى)
ص ٢٦٣:
(اَلسَّيفُ اَصَدقُ اِنباءَ مِنَ الكُتُبِ
فى حَدِّه ِالحَدُّ بَينَ الجِدّ وَ اللّعِبِ)
مطلع قصيده مشهور (ابى تمّام) است كه در آن, (المعتصم باللّه) را مى ستايد و از فتح (عمّوريه) سخن مى راند.
هندوشاه نخجوانى در باب (فتح عمّوريه) به دست معتصم نوشته است (تجارب السّلف, ص ١٧٥):
(در اين سفر (ابوتمّام), جامع حماسه در خدمت معتصم بود. قصيده بائى كه اوّلش اين است:
انشاء كرد: السّيف اصدقُ…).
ابوتمّام ـ حبيب بن اوس الطّائى (١٨٠ ـ ٢٢٨ ق ), از بزرگان شعر عرب در عصر عبّاسى, منتخباتى از بهترين و شيواترين اشعار تازى فراهم آورده به نام الحماسه, در ده باب از شاعران روزگار جاهلى تا عصر عبّاسى كه خطيب تبريزى و مرزوقى آن را شرح و توضيح كرده اند. منوچهرى دامغانى در دو جا به اين قصيده ابوتمّام اشاره صريح دارد (ديوان, ص ٨١ و ١١٣):
(من گفته شعرى مشتهر در تهنيت و اندر ظفر
از (سيف اصدق) راست تر در فتح آن عمّوريه)
* * *
… آنكه گفت: (السّيف اصدق), آنكه گفت: (اَبلَى الهَوَى).
نيز بنگريد به امثال و حكم دهخدا, ج ١, ص ٢٥٢.
ص ٢٦٦:
(اُفٍّ مِنَ الدُّنيا وَ ايّامِها
فَانِّها لِلحُزنِ مَخلوقَه
هُمُومُها لا تَنقَضى ساعةً
عَن مَلِكٍ فيها َ لا سوقَه
ييا عَجباً مِنها وَ مِن شَأنِها
عدوّةً للنّاس معشوقه)
ابيات از ابن بسّام است. احسن ما سمعت, ص ٨٧; سندبادنامه, ص ٣٧٤; بختيارنامه, ص ١٤٧ و اللطائف و الظرائف (باب ذمّ الدّنيا).
ص ٢٧٠:
(كَذى قَضَتِ الاَيّامُ ما بَينَ اَهلِها
مَصائِبُ قَومٍ عِندَ قَومٍ فَوائدُ)
ديوان متنبّى ١/٣٩٩. بيتى است از قصيده اى با مطلع:
(عَواذِلُ ذاتِ الخالِ فى حَواسِدُ
وَ اِن َّ ضَجيعَ الخودِ مِنّى َلماجِدُ)
بيت مورد بحث در بسيارى از كتب قديم, از جمله تاريخ بيهقى, ص ٣٨٥ و چاپ جديد آن ص ٤٩٥; تحليل اشعار ناصر خسرو, ص ٥٥; سندبادنامه, ص ١٩٥; مرزبان نامه, ص ١٣٤; حدائق السّحر, ص ٣٥ و ٥٥; جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٦١ و نفثة المصدور زيدرى, ص ٦٢ ديده شود.
ص ٢٧١:
(لَيسَ مِن اللّه بِمُستَنكَرٍ
َان يَجمَعَ العَالَمَ فِى الواحِد)
به ديوان ابى نواس, تحقيق احمد عبدالمجيد الغزالى, مصر, ١٩٥٣ م, ص ٤٥٩ و سندبادنامه, ص ٣٢٢ رجوع شود.
ص ٢٨٤:
(لَحا اللّهُ ذِى الدُّنيا مُناخاً لِراكِبٍ
فَكُلُّ بَعيدِ الهَم ِّ فِيها مُعَذَّبُ)
به ديوان متنبّى ١/٣٠٤ و سندبادنامه, ص ٢٠٣ نگاه كنيد.
بيتى از مديحه هايى است كه در شوّال سال ٣٤٧ ق سروده شده, با مطلع:
(اُغالِبُ فِيكَ الشَّوقَ والشَوقُ اَغلَبُ
وَاَعَجبُ مِن ذالهجرِ وَالوَصلُ اَعَجبُ)
ص ٢٨٥:
(وَ هُم يُحسِنون العفو عن كلّ مذنبٍ
وَ يَحتَمِلونَ الغُرمَ عَن كُل ِّ غارِمِ)
ديوان متنبّى ٤/٢٤٢. از قصيده اى است در مدح (الامير ابا محمّد الحسن بن عبيد اللّه بن طغج) با مطلع:
(اَنا لائِمى اِن كُنتُ وَقتَ اللَوائِمِ
عَلِمتُ ِبما بى بَينَ تِلكَ المَعَالِمِ)
ص ٣٠٦:
(وَ اِذا لَم يَكُن مِنَ المَوتِ بُدّ
فَمِنَ العَجزِ اَن تَكونَ جَبانَا)
ديوان متنبّى ٤ ـ ٣٧٢. مطلع قصيده چنين است:
(صَحِبَ النّاسُ قَبلَنا ذا الزّمانا
وَ عَناهُم مِن شَأنِهِ ما عَنانا)
ص ٣١٢:
(يَرَى الجُبَناءُ اَن َّ العَجزَ عَقلٌ
وَ تلِكَ خَدَيعُة الطَّبع اللَّئيمِ
اذا غامَرتَ فى شَرَفٍ مَرومٍ
فَلا تَقنَع بِمادونَ النُّجومِ)
ديوان متنبّى ٤/٢٤٥ و ٢٤٦. نيز رجوع كنيد به كليله و دمنه, ص ٦٣; سندبادنامه, ص ٧٣; ترجمه تاريخ يمينى; اخلاق محتشمى(:ادب وجيز) ص ٥١٣ و جهانگشاى جوينى. در ديوان, ترتيب ابيات بر عكس است.
ص ٣١٢:
(كَم غَرَّ صَبرُكَ وَابتِسامُكَ صاحباً
لَمّا رآكَ وَ فى اَلحشَى ما لا يُرَى)
ديوان متنبّى ٢/٢٦٥. بيت از قصيده اى است در مدح (اباالفضل محمّد بن العميد) با مطلع:
(بادٍ هَواكَ وَ صَبرتَ اَم لَم تَصبِرا
وَ يُكاكَ اِن لَم يَجرِدَ معُكَ اَو جَرَى)
ص ٣١٥ و ٣١٦:
(وَ حالَت عَطايا كفِّهِ دوَن وَعدِهِ
فَلَيسَ لَه إنجازُ وَعدٍ وَ لا مَطلُ
فَأَقرَبُ مِن َتحديدِها رَدُّ فائِتٍ
وَ أَيسَرُ مِن اِحصائِها القَطرُ وَالرَّملُ)
تعليقه بر صحيفه ١٧٣ ديده شود.
ص ٣١٩:
(ضاقَ الزَّمانُ وَ وَجهُ الارضِ عَن مَلِكٍ
مِلءِ الزَّمانِ وَ مِلءِ السَّهلِ وَالجَبلِ)
از قصيده مدحيّه اى است كه در شعبان سال ٣٤١ ق به مطلع زير سروده شده:
(اَجابَ دَمعى وَ مَا الدّاعِى سِوَى طَلَلِ
دَعَا فَلَيّاهُ قَبلَ الرَّكبِ وَالاِبِلِ)
به ديوان متنبّى ٣/٢٠٤ و درّه نادره, ص ٣٢٩ رجوع شود.
ص ٣٢٢:
(اَعلَى المَمالِكِ ما يُبنَى عَلَى الاَسَلِ
وَالطَّعنُ عِندُ مُحِبّيهِنَّ كَالقُبَلِ)
ديوان متنبّى ٣/١٦٣.
ص ٣٢٥:
(وَ لَم تَزَل قِلَّة الانصاف قاطِعَةً
بَينَ الرّجالِ وَلَو كانوا ذَوِى رَحِمَ)
ديوان متنبّى ٤/٢٩٣ و سندبادنامه, ص ١٧٠.
بيت از قصيده اى است به مطلع:
(حَتّامَ نَحنُ نُسارِى النَّجمَ فِى الظُلَمِ
وَ ما سُراهُ عَلَى خُفٍّ وَ لا قَدَمِ)
ص ٣٣٥:
(وَ مَن لَم يَعشَقِ الدّنيا قَديماً
وَلكِن لا سَبيلَ اِلَى الوِصالِ
َنصيبُكَ فى حَياتِكَ مِن حَبيبٍ
نَصيُبكَ فى مَنامِكَ مِن خَيالِ)
ييادداشت متعلق به صفحه ٨٣ ديده شود.
ص ٣٤٠:
(وَ تَعظُمُ فى عَينِ الصَّغيرِ صِغارُها
وَ تَصغُرُ فى عَينِ العَظيمِ العَظائِمُ)
ديوان متنبّى ٤/٩٤.
بيتى است از قصيده اى مدحيّه با اين مطلع كه در سنه ٣٤٣ ق سروده شده:
(عَلَى قَدرِ اَهل العَزِم تَأتى العَزائِمُ
(وَ تَاتى عَلَى قَدرِ الكرامِ المَكارِمُ)
ص ٣٤٥:
(اَذُمُّ اِلى هذَا الزَّمانِ اُهَيلَهُ
فَاعلَمُهُم فَدمٌ وَ اَحزَمُهُم وَ غدُ
وَ اَكرَمُهُم كَلبٌ وَ اَبصَرُهُم عَمٍ
وَ اَسهَدُهُم فَهدٌ و اَشجَعُهُم قِرذُ)
ديوان متنبّى ٢/٩٢ و ٩٣.
از قصيده اى است در مدح (محمّد بن سيّار بن مكرّم التميمى) به مطلع:
(اَقَل ُّ فَعالِى بَلهَ اَكثرَهُ مَجدُ
وَ ذاالجِدُّ فيهِ نِلتُ اَم لَم اَنَل جَدُّ)
ص ٣٥١:
(فَطَعمُ الموتِ فى اَمر ٍصَغيرٍ
كَطعمِ المَوتِ فى امرٍ عَظيمٍ)
ديوان متنبّى ٤/٢٤٥. به يادداشت صفحه ٣١٢ رجوع شود.
ص ٣٥٣:
(حَسَمَ الصُّلحُ مَا اشتَهَتهُ الأعادِى
وَاَذا عَتهُ اَلسُنُ الحُسّادِ)
ديوان متنبّى ٢/١٣١.
ص ٣٦٤:
(وَ باشَرَ اَبكارَ المَكارِم ِاَمرَداً
وَكانَ كذا آباؤُهُ وَ هُمُ مُردٌ)
ديوان متنبّى ٢/١٠٨.
از قصيده اى است در مدح (الحسين بن على الهمذانى) با مطلع:
(لَقَد حازَنى وَجدٌ بِمَن حازَهُ بُعدُ
فَيالَيتَنى بُعدٌ وً يالَيتَهُ وَجدٌ)
ص ٣٦٨:
(وَ لَم اَرَ آراء الرِّجالِ تَفاوَتَت
لَدَى الرَّأيِ حَتّى عُدَّ اَلفٌ بِواحِدٍ)
از (بحترى) است. ديوان بحترى, چاپ دارالمعارف, قصيده ٢٥٧ بيت ٢٢ و طبع حسن كامل الصيرفى, قاهره, ١٩٦٣ م, ج ١, ص ٦٢٥. نيز اخلاق ناصرى, ص ١٠٧; تاريخ بيهقى, ص ٣٦; مجمل الاقوال ورق ٧٢ ب و ١٣٨ ب; كليله و دمنه, ص ٤٠٩; شرح ديوان المتنبّى, عبدالرحمن البرقوقى, ١٤٠٧ ق, الجزء الثالث, ص ٧١ ح و ٧٢ ح; حماسه ابوتمّام (شرح مرزوقى, ج ٣, ص ١١٧٥).
ص ٣٧١:
(اَنَا الَّذى بَيَّنَ الاِلهُ بِهِ الـ
اَقدارَ وَالمَرءُ حَيثُما جَعَلَه)
ديوان متنبّى ٣/٣٨٤. مطلع قصيده اين است:
(لا تَحسَبوا رَبعَكُم وَ لا طَلَلَه
اَوَّلَ حَيٍّ فِراقُكُم قَتَلَه)
ص ٣٧٤:
(لَو كانَ عِلمُكَ بِا لاِلهِ مُقَسَّماً
فِى النّاسِ ما بَعَثَ الاِلهُ رَسولا
لَوكانَ لَقُطك فِيهِمِ ما اَنزَل الـ
قُرآنَ وَ التّوراةَ وَالاِنجيلا)
ديوان متنبّى ٣/٣٦١. از قصيده اى است با مطلع:
(فى الخَدِّ اَن عَزَمَ الخَليطُ رَحيلاً
مَطَرٌ تَزيدُ بِهِ الخُدودُ مُحُولا)
ص ٣٧٥:
(فَهَنّاكَ النَّصرَ مُعطِيكَهُ
وَاَرضاهُ سَعيكَ فى الآجِلِ)
ديوان متنبّى. مدحيّه اى است با مطلع زير كه در سنه ٣٣٧ ق گفته شده:
(اِلاَمُ طَمَاعِيَةُ العاذِلِ
وَلا رَأيَ فى حُبِّ لِلعاقِلِ)
ص ٣٧٦:
(ما كُلُّ ما يَتمَنَّى المَرءُ يُدرِكُهُ
تَجرِى الرّياحُ بِما لاتَشتَهِى السُّفُنُ)
ديوان متنبّى ٤/٣٦٦; سندبادنامه, ص ٢١ و تجارب السّلف, ص ٢٦٢ ديده شود.
مطلع قصيده چنين است:
(بِمَ التّعَلُّلُ لا اَهلٌ وَ لا وَطَنُ
وَ لا نَديمٌ وَ لا كَأسٌ وَ لا سَكَنُ)
ص ٣٧٨:
(وَ لَيسَ بِاَوّلِ ذِى هِمَّةٍ
دَعَتهُ لِما لَيسَ بِالنّائِلِ
ييُشَمِّرُ لِلُجَّ عَن ساقِهِ
وَ يَغمُرُهُ المَوجُ فِى السّاحِلِ)
به ديوان متنبّى ٣/١٦٠; سندبادنامه, ص ٢١ و ترجمه تاريخ يمينى, ص ٢٨ مراجعه شود. مطلع قصيده در يادداشت صفحه ٣٧٥ نقل شده.
ص ٣٩٧:
(اَبصَروا الطّعنَ فِى القلوبِ دِراكاً
قَبلَ اَن يُبصِروا الرِّماحَ خَيالا)
ديوان متنبّى ٣/٢٦٠ و سندبادنامه ص ١٦ ديده شود.
در جمادى الاولى سنه ٣٤٤ ق آورده شده با اين مطلع:
(ذِى المَعالِى فَليَعلَوَن مَن تَعَالى
هكذا هكذا وَ اِلاّ فَلاَ لا)
ص ٣٩٨:
(لَنا عِندَ هذَا الدَّهرِ حَقّ يَلُطُّهُ
وَ قَد قَلَّ اِعتابٌ و طالَ عِتابُ)
ديوان متنبّى ١/٣٢٣. در شوّال سال ٣٤٩ ق گفته شده با اين مطلع:
(مُنيً كُن َّ لِى اَنّ البَياضَ خِضابُ
فَيَخفَى تَبييضِ القُرونِ شَبابُ)
ص ٤٠٦:
(خَميسٌ بِشَرقِ الاَرضِ وَ الغَربِ زَحفُهُ
وَ فى اُذُنِ الجوزاء مِنهُ زَمازِمُ
تَجَمَّعَ فيهِ كُلُّ لِسنِ وَ اُمَّةٍ
فَما تَفهِمُ الاَحداثَ اِلاّ التَّراجِمُ)
ديوان متنبّى ٤/١٠٠ و درّه نادره, ص ٣٢٨ و ترجمه تاريخ يمينى, ص ٢٨٥ ديده شود. مطلع قصيده پيشتر در صفحه ٩٢ آمده بود.

پي نوشت ها:
١. فيه ما فيه, تصحيح بديع الزّمان فروزانفر, ١٣٣٠, ص ٨٥.
٢. كتاب بغداد, احمد بن طاهر كاتب(ابن طيفور), طبع محمد زاهد كوثرى, ١٩٤٩ م. ص ٨٧.
٣. احاديث مثنوى, جمع و تدوين بديع الزمان فروزانفر, چ ٢, ١٣٤٧, صفحه (ج) و (د).
٤. احياء العلوم, طبع مصر, ج ٢, ص ١٥٩; جامع صغير, چاپ مصر, ج ١, ص ١٠٨; احياء العلوم, ج ٣, ص ١٤٨.
٥. اغراض السيّاسة فى اعراض الرّياسة, محمّد بن عليّ ظهيرى كاتب سمرقندى, به تصحيح و اهتمام دكتر جعفر شعار, ١٣٤٩.
٦. همان, ص ١٩.
٧. ايضاً, صفحات ١٧ و ١٨ و ١٩.
٨ .همان, صفحه ١٧ ـ ١٩.
٩. همان, صفحه (يك) و (دو).
١٠. همان, ص ١٩.
١١. اغراض السّياسة, ص ١١.
١٢. همان, ص ١٤ و سندبادنامه, استانبول ١٩٤٨ م, ص ٢٤.
١٣. كشف الظّنون, ج ١, چ ٢, ذيل اغراض السّياسه.
١٤. سلسله انتشارات دانشگاه تهران, به شماره ١٢٧٢.
١٥. اغراض السّياسة, مقدمه مصحّح, صفحه (شانزده).
١٦. مثلاً, ص ٦٢, ح ١.
١٧. همان, ص ٨٧.
١٨. اغراض السّياسة, مقدمه مصحّح, ص (نُه).
١٩. همان, ص ٢٧١.
٢٠. سندبادنامه, ص ٧٢.
٢١. تاريخ بيهقى, به تصحيح دكتر على اكبر فيّاض, مشهد ١٣٥٠, ص ١٦٨.
٢٢. ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, ١٣٤٣, ص ٤٠٠.
٢٣. اخلاق ناصرى, به تصحيح و تعليق مجتبى مينوى, عليرضا حيدرى, ١٣٥٦, ص ٣٠١.
٢٤. التمثيل و المحاضره, ثعالبى, قاهره, ١٩٦١, ص ١٣٣.
٢٥. بهجة المجالس, ج ١, ص ٣٣٩.
٢٦. اخلاق ناصرى, ص ٣٩٧ و ٣٩٨.
٢٧. مجمل الاقوال فى الحكم والامثال (چاپ عكسى), ايرج افشار و محمد اميد سالار, تهران ١٣٨١, ورق ١٥ الف.
٢٨. امثال و حكم, على اكبر دهخدا, ١٣٦٣, ج ٤, ص ١٨٠٢.
٢٩. همان, ج ٤, ص ١٨٠٢.
٣٠. سخن و سخنوران, بديع الزمان فروزانفر, ١٣٥٠, ص ١١٣, متن و حاشيه.
٣١. ديوان منوچهرى, تصحيح دكتر محمّد دبير سياقى, ١٣٢٦, ص ٧٠.
٣٢. همان, ص ٤.
٣٣. يادداشتهاى مينوى, به كوشش مهدى قريب ـ محمّد على بهبودى, ١٣٧٥, ج ١, ص ٣٤٠ ح.
٣٤. كتاب الحيوان, تحقيق و شرح عبدالسّلام محمّد هارون, مصر ١٣٥٦ ق / ١٩٣٨ م, ج ٧, ص ١٦٤.
٣٥. ديوان, ص ٧٠.
٣٦. المعلّقات العشر و اخبار شعرائها, شيخ احمد بن الامين الشنقيطى, مصر ١٣٥٣ ق, ص ١٠٧.
٣٧. ديوان منوچهرى, ص ١٠١.
٣٨. الموشّى, لابى الطيّب محمّد بن اسحاق بن يحيى الوشاء, تحقيق رُدُلف ابرُونُو الاميركانى, ليدين ١٣٠٢ ق, ص ١٣٤.
٣٩. ديوان, ص ١١٣.
٤٠. المعلّقات العشر, ص ١٣٥; ديوان منوچهرى, ص ٢١٠, ح ٢ و تجارب السّلف, تصحيح اقبال, ١٣٥٧, ص ١٧٥.
٤١. سخن و سخنوران, ص ٥٥٠ ح.
٤٢. شرح ديوان المتنبّى, عبدالرحمن البرقوقى, ١٤٠٧ ق, ج ٤, ص ٣١٧.
٤٣. ديوان امير معزّى, تصحيح عبّاس اقبال, ١٣١٨, ص ٥٢٣.
٤٤. همان, ص ٧٣٠.
٤٥. براى موارد ديگر از اين گونه: سخن و سخنوران, ص ١٣٦, متن و حاشيه; تعليقات ديوان منوچهرى, از دكتر دبير سياقى; يادداشتهاى مينوى, ج ١, ذيل منوچهرى; متنبّى و سعدى, خصوصاً صفحات ١٤ ـ ١٧, متن و حاشيه و تأثير فرهنگ عرب در اشعار منوچهرى دامغانى, دكتر ويكتور الكك, دارالمشرق, بيروت, ١٩٧١م. ديده شود.
٤٦. تحليل اشعار ناصر خسرو, دكتر مهدى محقق, ١٣٤٤, ص ٥٤, ٥٥, ٥٨, ٧٦, ٧٧, ٧٩, ٨٠, ٨٤, ٨٥, ٨٩, ٩٠, ٩٢, ٩٣, ٩٧, ١٠٣, ١٠٤, ١١٥ و… .
٤٧. تحليل اشعار ناصر خسرو, فصل دوم, ص ٢٩ ـ ١١٨.
٤٨. سخن و سخنوران, ص ٢٤١ ح.
٤٩. ديوان تصحيح, محمد تقى مدرس رضوى, ١٣٣٧, ج ١, ص ٢٦٣.
٥٠. ديوان, طبع مصر, ١٩٣٨ م, ج ٢, ص ٨.
٥١. مواعظ (ضميمه كليّات سعدى) چاپ فروغى, ١٣٢٠, ص ١٥٣ و شرح ديوان المتنبّى, البرقوقى, ١٤٠٧ ق, ج ٢, ص ٣٧.
٥٢. طبقات سلاطين اسلام, استانلى لين پول, ترجمه عبّاس اقبال, ١٣١٢, ص ١٢٥ ـ ١٢٧.
٥٣. تاريخ طبرستان, به تصحيح عبّاس اقبال, ١٣٢٠, ج ١, ص ١٣٨.
٥٤. معجم الادبا, ج ٧, ص ٢٣٧ به نقل از درّه نادره به اهتمام دكتر شهيدى, ١٣٦٦, ص (يا ـ يب).
٥٥. احسن التقاسيم, ص ٤٤٩منقول از تاريخ ادبيّات در ايران, دكتر ذبيح الله صفا, ١٣٣٨, ج ١, ص ٢٦١.
٥٦. وفيات الاعيان و انباء ابناء الزّمان, مصر, ١٣٦٧ ق, ج ٣, ص ٢١٨ (ترجمه احوال عضدالدوله) نيز آل بويه و اوضاع زمان ايشان, تأليف على اصغر فقيهى, ص ١٩٢, ٢٥٩, ٢٨٨… .
٥٧. عبدالقادر بغدادى, مصر, ١٣٤٨ ق.
٥٨. تأليف ابى القاسم عبدالله بن عبدالرّحمن اصبهانى, ج ١, ص ٣٨٢ ـ ٣٨٩.
٥٩. لغت نامه دهخدا, ج ١, ص ٤٥٩.
٦٠. برلين, ١٨٦١م.
٦١. مجلّه ارمغان, سال ٢٦ (١٣٣٦) ص ١٦٠ ـ ١٦٣; مجلّه دانشكده ادبيّات مشهد, ج ١ (١٣٤٤) ش ١, ص ٧٨ ـ ٨٨; وفيات الاعيان, ج ٢, ص ٢١٨ ـ ٢٢٠ و يادداشتهاى مينوى, ج ١, ص ٣٠٥ ـ ٣١٢.
٦٢. ترجمه و تحليل ديوان متنبّى, ص ١٤, منقول از: تاريخ ادبيّات, عمر فرّوخ, ج ٢, ص ٤٦٥.
٦٣. ترجمه و تحليل ديوان متنبّى, ص ٤٠ به نقل از شرح برقوقى, جزء اوّل, ص ١٢.
٦٤. سعدى و متنبّى, ص ٢٤ ـ ٢٥.
٦٥. تاريخ بيهقى, ص ١٣٢ و ١٣٣.
٦٦. همان, ص ٤٩٤.
٦٧. چهار مقاله, به كوشش دكتر محمد معين, ١٣٣٣, ص ٢٢.
٦٨. حدائق السّحر فى دقايق الشّعر, رشيدالدّين وطواط, تصحيح عبّاس اقبال, ١٣٠٨, مقدّمه مصحّح, صفحه (سب).
٩٦ . تذكرة الشّعراء, دولتشاه سمرقندى, ليدن, ١٣١٨ ق / ١٩٠١ م, ص ٢٤.
٧٠. تحفة الملوك, عليّ بن ابى حفص ابن فقيه محمد الاصفهانى, تهران, ١٣١٧, ص ٦.
٧١. ديوان ابن دُريد, تحقيق عمر بن سالم, ١٩٧٣ م, ص ١٣٣ و شرح مقصوره ابن دريد, خطيب تبريزى, دمشق, ١٣٨٠ ق / ١٩٦١ م, ص ٩٥.
٧٢. سفرنامه ناصر خسرو, تصحيح دكتر وزين پور, ١٣٥٤, ص ٤.
٧٣. متنبّى و سعدى, دكتر حسين على محفوظ, تهران, ١٣٣٦.
٧٤. التّعريف با المتنبّى من خلال اشعاره, مشهد, ١٣٧٢.
٧٥. سعدى و متنبّى, تهران ١٣٨٠.
٧٦. ترجمه و تحليل شعر متنبّى, همدان, ١٣٨٢.
٧٧. امثال سائره از شعر متنبّى, به انتخاب صاحب بن عبّاد, تهران ١٣٥٦.