آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - درآمدى بر مطالعه انتقادى ملاصدرا - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
درآمدى بر مطالعه انتقادى ملاصدرا
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
روزگار ملاصدرا
آن قاب زمانى ـ مكانى را كه ملاصدرا در آن پرورده شده و تأثير پذيرفته, و خود توانسته در آن تأثير بگذارد, بشناسيم. مى دانيم ملاصدرا در اوج شكوفايى حكومت صفويه در ايران مى زيست كه به تعبير يكى از متسشرقان (نخستين دولتِ ملى ايران) و نخستين حكومت شيعى سرتاسرى است كه در ايران تشكيل شده. رسميت پيدا كردن تشيع در ايران به لحاظ فرهنگى چه آثارى داشت؟ نخستين تأثيرش اين بود كه انديشمندان توانستند با فراغ خاطر مطالب خود را عرضه كنند. علماى شيعى در دوران هاى قبل در لباس تقيه مطالب را خود را بيان مى كردند. خيلى از علماى شيعه را در احوالشان مى خوانيم كه شافعى است, حال آنكه شيعى بوده است و تقيتاً خويش را شافعى شهرت داده بوده. اما در دوره صفويه وقتى حكومت شيعى شد, يعنى شيعى دوازده امامى شد علماى شيعه از هر قسم (فقيه, محدث, متكلم, حكيم…) توانستند آشكارا حرف خود را بيان كنند. حالا فوراً به ذهنتان نيايد كه فيلسوف شيعى با فيلسوف سنى چه فرق مى كند, به اين هم خواهيم رسيد.
مثلاً شما شرح اصول كافى كه ملاصدرا نوشته در نظر بگيريد. اگر ملاصدرا يكصد سال پيش از آن يا يكصد سال بعد از آن تاريخ كه مى زيسته مى زيست اين اثر پديد نمى آمد يعنى آن امكان يا آن طلب و اقتضا تحقق پيدا نمى كرد و شرح اصول كافى هم به اين ترتيب نوشته نمى شد. صد سال بعدش مى شود شرح كافى مجلسى كه در مواردى نقد بر شرح ملاصدرا مى باشد.
سير عرفان تا ملاصدرا
اينجا نمى خواهيم وارد تاريخچه عرفان شويم. در هر حال عرفان نظرى از ابن عربى به بعد به خصوص در ايران رواج يافت. جالب است كه صدى هشتاد شارحان فصوص الحكم ايرانى اند, حال آنكه ابن عربى از غربِ اسلامى است. اين شرح فصوص نوشتن يا درس گفتن فصوص خودش كارى شده بود بين يك عده از متفكران. مجموعه اين محصول به دست ملاصدرا رسيد. محققان, اين را تأكيد دارند كه مباحث وجود ملاصدرا بسيارى از رئوس و خطوط اصلى اش در شرح مقدمه قيصرى بر فصوص هست شما اسفار را همين طور ورق بزنيد يا حتى فقط فهارس خيلى كلّى و ناقص آن را نگاه كنيد مى بينيد كه در هر جلد اسفار در ده بيست صفحه مراجعه به ابن عربى وجود دارد و گاهى يكى دو صفحه مطلب از فتوحات مكيه نقل شده است.بنابراين از جمله ميراث هاى فرهنگى كه به ملاصدرا رسيد متون و شروح عرفان نظرى بود, گذشته از ابن عربى, شروح به (آثار قونوى و ديگران). صرف نظر از مباحث وجود, در تجرّد خيال و عالم مثال و همين طور مسئله معاد… نظريات ملاصدرا يك قدرى مأخوذ از ابن عربى است, مثلاً در مسئله خلود كه به معنى دوام عذاب باشد يا مدت خيلى طولانى ـ … ملاصدرا و ملا محسن فيض حرف ابن عربى را تكرار كرده اند. اينجا كارى با درست يا غلط بودن آن حرف نداريم.
همين طور محمد غزالى كه طبيعى است ملاصدرا به عنوان فيلسوف با غزالى كه تهافت نوشته خوب نباشد و او را به ناوارد بودن متهم كند. اما در مسائل عرفانى با تجليل از محمد غزالى نام مى برد و نقل قول مى نمايد و حتى بعضى تعبيرات و تأويلات را از وى اقتباس مى نمايد, همچنان كه ملا محسن كتاب ِاحياء العلوم را احياء تهذيب نموده و رنگ شيعيانه داده و المحجة البيضاء ناميده است.
مباحث كلامى
كلام هم سير خود را داشته است تا زمان خواجه نصيرالدين طوسى; او به يك اعتبار خاتم متكلمان قديم اسلامى است. منظورم خواجه نصير به عنوان مؤلف تجريد الكلام است نه به حيث رياضيدان و حكيم و اخلاقى نويس و رجل سياسى. تجريد الكلام كتابى است مانند فصوص كه حدود شصت هفتاد شرح و حاشيه بر آن نوشته شده, چون كتاب بسيار موجز و پر مغزى بوده است. سير علم كلام شيعى را به پيش از خواجه نصير و بعد از خواجه نصير مى توان تقسيم كرد. خواجه نصير كلام شيعى را جمع و جور كرد. در مسائل كمى و گاهى متمايل به معتزله است, نه اينكه معتزلى باشد. تجريد الكلام و شروح آن هم به عنوان ميراث كلامى شيعه به ملاصدرا رسيد. به ملاصدرا به ديد يك متكلم هم مى توانيم نگاه كنيم. او يكى از مشغله هاى فكرى اش اين بود كه عقايد دينى و مذهبى را توجيه و اثبات عقلانى نمايد كه اين شأن يك متكلم است. به همين اسفار هم كه شما نگاه كنيد از متكلمان زياد نام برده مى شود و حتى گاهى بعضى مسائل به سبك كلامى مطرح مى گردد حال آنكه كتاب اصالتاً فلسفى است. ملاصدرا آنجا كه تأكيد دارد( هركس از دايره عقايد دينى بيرون برود فيلسوف نيست) همچون متكلم دارد حرف مى زند.
جريان فلسفه مشائى و اشراقى
اين مكتب گرچه خود را به ارسطو منسوب مى كند و هرجا فيلسوف به طور مطلق مى گويند منظورشان ارسطو است, اما مشائى گرى اسلامى كاملاً ارسطوئى نيست. يك تلفيق يا اشتباهى رخ داده است در دوران شارحان اسكندرانى. فرفوريوس صورى شرحى بر اثولوجيا اثر فلوطين نوشت و اين اثر را به ارسطو نسبت داد. البته اين هم مسبوق به سوابقى بوده; از زمانى كه متكلمان يهودى و مسيحى كوشيدند ربطى به فلسفه پيدا كنند زمينه اين التقاط پيدا شد. در هر حال آن شرح فرفوريوس را به عربى ترجمه كردند و نتيجتاً فلسفه مشائى اسلامى از كندى تا برسد به ابن رشد مخلوطى است از افكار ارسطو و فلوطين كه در اصل دو مكتب متقابلند. ابن رشد كه يونانى بلد بوده كوشيد حرف هاى ارسطو را مشخص نمايد, ولى اين نقّادى ابن رشد فقط براى غرب كارساز شد, لذا به ابن رشد, اروپايى ها خيلى اهميت مى دهند . اما در دنياى اسلام خصوصاً دنياى تشيع كه فلسفه در اين حوزه زنده و متحرك بود نقد ابن رشد اثرى نكرد و مثلاً ملاصدرا به همان اثولوجيا همچون كتاب ارسطو مراجعه مى كند و ارجاع مى دهد. فرد اكمل مشائيگرى اسلامى بوعلى سيناست كه ملاصدرا بر آثار بوعلى شرح و تعليقه و حاشيه نوشته و بيش از همه در اسفار به وى ارجاع مى دهد و اصلاً ورود او به مسائل از مدخل و مسير مشائى است تا به حرف خودش برسد. در واقع فلسفه مشائى اسلامى در چارچوب كلّى خود, فلسفه اسلامى است و حتى جريان اشراقى كه بزرگ ترين انشعاب و انشقاق در اين مسير است بر آن استناد و تكيه مى نمايد.
جريان اشراقى از ديرباز وجود داشته, حتى بعضى اشاره به آن را از سوى بوعلى سينا مى دانند, ولى ظهور و تدوين فلسفه اشراق به عنوان يك مكتب مستقل به دست شيخ شهاب الدين يحيى سهروردى صورت گرفت كه در ٣٧ يا ٣٨سالگى در حلب اعدام شد. دشمنانش او را مقتول و دوستدارانش شهيد ناميدند. در همين سنّ كم دهها رساله و كتاب كوتاه و بلند فلسفى ـ عرفانى به عربى و فارسى فصيح از وى باقى مانده است. او روايت خاص خود را از تاريخ فلسفه دارد و انديشه وران اساطيرى و تاريخى ايران و عرفان را هم داخل سلسله نسب انديشگى خود مى سازد. شيخ اشراق در مهمترين كتابش كه حكمة الاشراق باشد مى گويد: شخص اگر بخواهد حكيم كامل و خداشناس كامل باشد بايد فلسفه مشاء را بداند, متكلم و عارف هم باشد (هم عارف نظرى هم سالك عملى) تا بتواند به آستانه اشراق راه پيدا كند. بر حكمة الاشراق و بعضى ديگر از آثار سهروردى هم شرح و حاشيه و تعليقه نوشته اند (چنان كه ملاصدرا هم بر حكمة الاشراق شرح و تعليقات نوشته است),مثلاً در آستانه ظهور صفويه ملا جلال دوانى بر هياكل النور سهروردى شرح نوشته است. اشراقيون ديگرى هم بوده اند, عده اى با آذر كيوان معروف به هند نزد اكبرشاه بابرى رفتند و آنجا رسالات دينى ـ فلسفى پارسى نگاشتند و آيين دساتيرى پديد آوردند. در هرحال ميراث اشراق هم به دست ملاصدرا رسيده و تحت تأثير هم قرار گرفته است. اگر اسفار را ملاحظه بفرماييد رجوع و ارجاع به شيخ اشراق هم كم نيست, همچنين به ملا قطب شيرازى كه شارح مهم شيخ اشراق است اشاره مى كند. در بعضى مسائل كه اشراقيون در مقابل مشائيون قرار گرفته اند براى نمونه مُثُل افلاطونى كه ارسطو و بوعلى آن را ردّ مى كنند و شيخ اشراق به پيروى از افلاطون مى پذيرد ـ ملاصدرا طرف اشراقيون را گرفته به اثبات مُثُل پرداخته است. اين را هم بگوييم مشائيون و اشراقيون اسلامى در مسائلى كه بر اثر آن اشتباه تاريخى فرفوريوس بين ارسطو و فلوطين خلط شده و در عالم اسلام نام آبرومند و دهان پركنِ (جمع بين رأيى الحكيمين) به خود گرفته مى خواهند افلاطون و ارسطو را صلح دهند و در اين ميان محلّل, فلوطين است; خلاصه در اين سوءتفاهم تاريخى كه خودش يك چيز مستقلى شده است اشراقيون و مشائيون اسلامى مشتركند, اين است كه بعضى وقتها معلوم نمى شود كى چى مى گويد و دعوا سر چيست. آنجاها كه ملاصدرا ادعاهاى دو مكتب متقابل را پذيرفته,
مسبوق به يك چنين سوابقى است, مثلاً او مى گويد نفس انسانى (جسمانية الحدوث) است, اين يك حرف ارسطويى است, اما آنجا كه تقدّم ارواح بر اجساد را طبق روايات مى پذيرد يك حرفِ افلاطونى است و ملاصدرا هر دو را پذيرفته و به قول مرحوم استاد مطهرى مطابق (صلح كلّى) عمل كرده است.
اشاره اى به زندگى و خاندان ملاصدرا
ملاصدرا از خاندان نجيب و ثروتمند و با فرهنگى بوده است. جدّ دور ملاصدرا حاجى قوام شيرازى است كه حافظ در مدحش سروده:
درياى اخضر فلك و كشتى هلال
هستند غرق نعمت حاجى قوام ما
اين است كه شما در القاب و نسب ملاصدرا به كلمه قوامى هم برمى خوريد.
ملاصدرا از يك خانواده متعين بوده يعنى غمِ نان نداشته. جوان تيزهوش و با استعدادى كه كتاب تا دل بخواهد در اختيارش بود با بهترين استادها و امكانات. در آن موقع (اواخر قرن دهم در شيراز) حوزه تبليغ نقطويان هم داير بود و ابوالقاسم امرى شيرازى شاعر و عارف, تأويلات نقطوى از مقولات عرفانى بيان مى نمود, چنان كه در ردّيه ها و آثار محمد بن محمود دهدار عيانى نيز پيداست. اين نحوه مطالب هم از ديد اين محقق جوان بيرون نبوده و آنجا كه بعدها ملاصدرا در ردّ تناسخ قلم مى زند و به بعضى صوفى نمايان يا (جهله صوفيه) كه خدا را عبارت از كل عالم مى پنداشتند طعنه مى زند به احتمال بسيار قوى نظر به تبليغات نقطويان معاصرش دارد. به هر حال اين معترضه اى بود. مى خواستم بگويم ملاصدرا با همه نوع افكار و جريانات چه از راه كتاب و چه از راه بيان و گفتار و شنيدار آشنا شده و تقريباً كتابى در حكمت و كلام و عرفان به عربى و فارسى نبوده است كه اين مرد نديده باشد يا نشنيده باشد. بعضى از كتب مشهور اين فنون را چندين بار خوانده و حتى عبارت هايش را حفظ شده بوده است. مرحوم استاد محمدتقى دانش پژوه بر اين نكته تأكيد داشت.
احمد خسروجردى در هشتمين كنگره تحقيقات ايرانى (كرمان ١٣٥٦) گفته است: آيا ملاصدرا كتاب هاى پيشين را از حفظ داشته و هرجا مناسب ديده عين آنها را در كتاب هاى خود رونويس كرده است. به هر صورت آنچه مسلم است ملاصدرا نه يك جمله و دو جمله بلكه گاهى يك صفحه و گاهى چهار صفحه و يك فصل و دو فصل از كتاب ديگران بدون يك كلمه تغيير در كتاب خود گنجانيده است. از اخوان الصفا, از عين القضات و از همه بيشتر از المباحث المشرقيه فخر رازى (مثلاً صفحه ٤٢ جلد هشتم اسفار نقل است از جلد دوم المباحث صفحه ٦ ٢٢ـ ٢٢٤), همچنين عبارات زيادى از شفا آورده و منبع را ذكر نكرده حتى گاهى اقوالى از ديگران ذكر كرده كه در آثار آنها چنين قولى نيست.
حال چطور است كه عين عبارت ديگران بدون كم و زياد به عنوان فصل مستقلى در اسفار وارد مى شود. شخصى كه بخواهد به افكار خاص ملاصدرا پى ببرد يا لااقل مسائلى را كه به تصديق و تأييد اوست به دست آورد دچار سردرگمى مى گردد, مگر اينكه محقق متتبع آثار فلسفى و عرفانى و كلامى قبل از ملاصدرا را در اختيار داشته باشد و با توجه به آنها به تحقيق در آثار ملاصدرا بپردازد و اين كارى است كه به كمك عده اى از اهل فن بايد صورت گيرد. اگر تصور شود كه در زمان ملاصدرا شيوه نگارش اين بوده كه مطالب ديگران را به هر نحو نقل مى كرده اند خواهيم گفت ميرداماد در نقل اقوال كمال امانت و صداقت را نشان مى دهد كه حتى اگر جمله اى را از كسى نقل كند به طور دقيق, جا و نشانى گوينده آن را مشخص مى سازد (مجموعه مقالات كنگره كرمان ١٣٥٦, ج٣, ص ٦٢٧ ـ ٦٢٨).
در اينجا باز به حرف مرحوم دانش پژوه برمى گرديم كه عقيده داشت ملاصدرا عبارات كتب را حفظ بوده و مى گفت اين نسبت انتحال كه به ملاصدرا مى دهند بيجاست; بعضى اوقات به طور طبيعى يك پاراگراف دو پاراگراف يا يك صفحه دو صفحه از المباحث المشرقيه فخر رازى يا فتوحات ابن عربى يا شرح فصوص قيصرى و غيره در لابه لاى مباحث بر قلمش جارى مى شده و بر اين گمان نبوده است كه كسى نسبت انتحال بدو بدهد گويى ديگران را هم مثل خود محيط بر مطالب قوم مى انگاشته است. البته بنده حاشيه اى به اين مطلب مرحوم دانش پژوه بروم و آن اينكه يك فصل كامل در عشقبازى با ساده رويان عيناً از رسائل اخوان الصفا در اسفار هست,هر كه مى خواهد مقايسه نمايد.
بگذريم. ملاصدرا استادان بسيار خوب هم ديده, بيش از همه از ميرداماد استفاده كرده, ولى همان طور كه ارسطو گفت (افلاطون عزيز است و حقيقت از او عزيزتر است) ملاصدرا هم بر حرف هاى استاد با كمال احترام انگشت گذاشته مى گويد: من هم سال ها مثل استادم (با القاب عالى و كامل) پيرو اصالت ماهيت بودم تا اينكه خدا مرا هدايت كرد به اصالت وجود ره بروم و عقيده ام اكنون بر اين است. شوخى تاريخ اينكه همين معامله ميان ملاصدرا و شاگردش ـ در عين حال دامادش ـ ملا عبدالرزاق لاهيجى رخ داد, او اصالت ماهيتى گرديد و مطالبى در آن جهت تقرير و بيان نمود. البته استاد جلال آشتيانى عقيده دارند بر اينكه عبدالرزاق هم اصالت وجودى بوده, از باب تقيه فاصله مى گرفته است. از اين هم بگذريم. بارى ملاصدرا از شاگردان خوب هم برخوردار بود خصوصاً ملا محسن فيض كه ادامه دهنده راه ملاصدرا در تقرير عرفانى نصوص شيعه بود و همان چوبى را كه استاد خورد او هم خورد و به همان صورت گهگاهى از توجه و عنايت دربار صفوى برخوردار بود كه در آن موقع در اوج درخشش فرهنگى اش قرار داشت.
ملاصدرا (و شاگردانش خصوصاً فيض) يك استعدادِ تركيب و تلفيق كنندگى دارند, البته نه گردآورى خام و سرهم بندى, بلكه يك آميزه خلاقانه و سازمند; تا ممكن است طرد را كنار گذاشته, (جمع) كرده اند, با موافقت, بيشتر سر و كار دارند تا تفريق. شايد غير مستقيم مى خواهند بگويند حقيقت آن قدر در ذات خود بزرگ است كه جهات گوناگونى را در بر مى گيرد و خيلى از حرف هاى به ظاهر مختلف, مخالف هم نيستند و مى توانند هر يك در پله اى و مرتبه اى درست باشند.
پى جويى منابع ملاّصدرا
مسئله منابع فكرى ملاصدرا با مسئله انتحال يا عدم انتحال او, دو مطلب است با دو مقصد; و البته با دو روش و دو بيان; ولى به هر حال در مواردى به هم نزديك مى شود و گاه منطبق مى گردد و ما اين موضوع را در چند گفتار مستقل بررسى كرده ايم.
در اينجا بايد به نكته اى هم اشاره شود كه گر چه ممكن است به مطالب فلسفى خيلى مربوط نباشد, ولى به قضيه ما نحن فيه مربوط است و آن اينكه هر گاه شما به ملاصدرا همچون يك اديب و منشى كامل بنگريد كه در عربيت بسيار ماهر و در نثرنويسى صاحب قريحه است در خواهيد يافت كه اين ويژگى ها در وى نه فقط به واسطه استعداد خدادادى بلكه بر اثر مطالعات سرشار ادبى حاصل شده است چنانكه بعضى فقرات اسفار در استوارى و فخامت و در همان حال در لطافت و ايجاز و بلاغت نقطه اوج نويسندگى است و گاهى به نظر مى آيد عبارت هاى خوب بديع و سهرورى, ابن عربى و صدرالدين قوندى, اخوان الصفا و صوفيه ... بر قلم ملاصدرا جارى مى گردد و اين نكته همان است كه پيشتر هم اشاره كرديم بعضى صاحب نظران بر آن باورند كه ملاصدرا بعضى متون كلاسيك فلسفى و عرفانى را از بس مكرر مطالعه و مراجعه كرده, حفظ بوده است.
ملاصدرا نه تنها مسائل را گاهى از بابى به باب ديگر بلكه از علمى به علم ديگر برده است تا با سيستم و نظامى كه طراحى نموده سازگار آيد, مثلاً به گفته دير يحيى يثربى اصالت وجود بين عرفا سابقه طولانى دارد, اما عرفا وقتى مى گويند نفى اصالت ماهيت منظور مسئله نفى هويت هاست, حال آنكه ملاصدرا وجود خاص يك پديده را در برابر ماهيت همان پديده اصيل مى داند (عيار نقد, ص ٥٩ و ٤٩ و ٤٨).
از جمله مهم ترين منابع فكرى ملاصدار, بوعلى سيناست كه تفاوت شان در مذاق علمى است بوعلى در بسيارى موارد اظهار عجز مى نمايد, حال آنكه ملاصدرا از راه استناد به كشف و شهود, مطالبى را مى پذيرد و براى مخاطب مى خواهد برهانى سازد. در هر حال كشف و شهود ادعايى اگر هم حجت باشد براى صاحب مكاشفه است, نه براى ديگران.
اما اينكه كلمه (انتحال يا عدم انتحال) را مطرح كرديم, براى آنكه واقعاً كلمه (سرقات) خيلى تند است وبرازنده مقام علمى و نبوغ ملاصدرا نيست, زيرا (سرقات) يعنى (دزدى ها) حال آنكه (انتحال) نسبت دادن بى وجه مطلبى از كسى به كس ديگر يا به خود شخص است. قدما در تأليف شيوه هاى مختلف داشته اند, بعضى كه كمترند سعى مى كرده اند مآخذ خود را در نقد و حلّ مباحث ذكر كنند و بعضى از اين كار خوددارى ورزيده اند. به گمان بنده ملاصدرا تصور نمى كرده است كسى در مورد او توهّم سرقت نمايد و مخاطبان را همچون خودش محيط بر مباحث و مطالب دوم مى انگاشته, لذا همچنان كه همشهرى نامدارش حافظ با همه شعراى پيشين جمع المال است و تعبيرات و عبارات وحتى مصرع هاى كاملى از آنها را برداشته و در شعر خود جا سازى نموده, ملاصدار نيز همين معامله را با حكميان و متكلمان و عرفان قديم كرده است. اينجاست كه به بعضى عبارات زيباى اسفارهم شك و ظنّ پيدا مى شود.
تازه هاى ملاصدرا
از تازه هاى او تازگى روش است. ملاصدرا ترتيب ارائه مسائل را عوض كرد, مثلاً نفس را كه در طبيعيات بحث مى كردند به الاهيات نقل كرده است كه جايش اينجاست. وقتى جاى طرح مسئله عوض شد نحوه ورود و خروج در مطالب هم عوض مى شود, ترتيب كه تغيير كرد, ترتّب هم فرق مى كند,مقدمات و لوازمش تغيير مى نمايد, پيش نيازهاى ديگرى را بايد فراهم كرده باشيد… به اين صورت ملاصدرا فلسفه اسلامى را بازنويسى كرده است و حتى در موضوعاتى كه سخن تازه اى نياورده, صرف اينكه جاى طرح مسائل با نظام جديد حكمت متعاليه عوض شده است, حرف و تقرير تازه مى نمايد.
ديگر تلفيق شيوه شهود و برهان است. اين را مكرر در اسفار و الشواهد الربوبيه و غير آنها آورده كه اينها را به مشاهده قلبى دريافته ايم, حالا برهانيش مى كنيم; بر بيننده حرجى نيست, شما نمى توانيد به كسى بگوييد چرا چنان مى بينى و چنان نمى بينى, ولى هرگاه بگوييد شما هم مثل من ببين بايد دليل بياوريد يا برهانى يا قرآنى كه به تناسب مقام, جايگاه عارف شهودى تبديل مى شود به فيلسوف يا متكلم و مبلّغ عقايد دينى.
از جمله مسائل عرفانى و شهودى كه خيلى قديمى است و ملاصدرا آن را مطرح نموده و برهانى كرده اتحاد عاقل به معقول است كه مى گويند در فلسفه نخستين بار آن را همان فرفوريوس صورى وارد كرد. در عالم اسلام ظاهراً ابوالحسن عامرى نيشابورى اولين بار گفته. بوعلى سينا اين حرف را ردّ مى كرد. البته استاد حسن زاده آملى نظرشان بر اين است كه بوعلى بعدها معتقد شده است به اتحاد عاقل به معقول. فعلاً كارى به اين نداريم. عقيده مشهور بوعلى بر ردّ آن است. عرفا هم گفته اند: (اى برادر تو همه انديشه اي… گر بود انديشه ات گل گلشنى). اصلاً حرف حرفى است عرفانى و شهودى و شعرى. ملاصدرا اين را برهانى كرده و از پايه هاى اثبات معاد قرار داده است. اگر اتحاد عاقل به معقول را طبق تقرير ايشان نپذيريد يك پايه كار لنگ مى زند.
ديگر از تازه هاى ملاصدرا پرداختن به تفسير قرآن است. البته بين فلاسفه, ابتدا بوعلى تفسير نوشت ـ (بر چند سوره كوچك تفسير نوشت) و معراج نامه هم به بوعلى منسوب است, اما ملاصدرا خيلى جدى وارداين كار شده بر مقدار درخور توجهى از قرآن ـ تقريباً يك ثلث ـ جاى جاى تفسير نوشته. حالا ممكن است بگوييد اين آدم مفسر است يا متكلم يا فيلسوف؟ پاسخ اين است كه هر سه. ساده مطلب اين است, اما دقيق تر بخواهيد مى شود هر سه جهت يكى باشد با اين تقرير: يك وقت شما مى خواهيد عقيده دينى يا مذهبى خود را هرطور شده عقلاً اثبات كنيد اين مى شود متكلم, يك وقت آيه يا حديثى را موضوع انديشيدن قرار مى دهيد,همچنان كه پديده ديگرى را يا انديشه ديگرى را موضوع انديشيدن قرار مى دهيد, اين شأن فيلسوف است. البته هركس به فهم آيه يا حديثى بخواهد نزديك شود بايد از مقدمات ادبى و روايى (يعنى علوم نقلى) وارد شود و اشكالى ندارد كه فيلسوف يا متكلم به اين كار بپردازد. حالا ممكن است بگوييد كار ملاصدرا هميشه با اين تقرير كه ما كرديم منطبق نيست. بلى همين طور است, او گاهى خيلى در تأويل دور رفته,مثلاً آيه و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مرّ السحاب (نمل, آيه ٨٧ ـ ٨٩) را كه مربوط به وصف قيامت است و هركس پس و پيش آن را نگاه كند به بداهت اين را درمى يابد از مؤيدات حركت جوهريه قرار داده است. از اين بگذريم.
شايد اين نكته به ذهن بيايد كه ملاصدرا چرا به تأويل پرداخته. پاسخ اين است كه از طرفى ميراث بر محيى الدين بن عربى است كه وى نيز از اين قبيل تأويلات دور از ذهن و زوركى و بارد دارد (مثلاً تأويل آيات سوره نوح در فصوص) و از طرف ديگر ملاصدرا در كهك كلاً در يك فضاى اسماعيلى قرار داشته. مى دانيم اصل تبعيد ملاصدرا در اختيار خود او نبوده, ولى از خاندان محترم و متشخصى بوده,ظاهراً سعى گرديده در محيطى بدون برخورد قرار گيرد, در قريه كهك (نزديك قم), انتخاب شد كه آن موقع از مراكز اسماعيليه بوده است.
(خواننده اى كه بخواهد كاملاً احاطه به فضاى كهك پيدا كند بايستى هداية المؤمنين الطالبين محمد بن زين العابدين خراسانى به ويژه صفحه ١٤٤ و قبل از آن را به دقت بخواند و با مأخذ تاريخى ديگر نيز مقايسه كند).
ملاصدرا در كهك به عبادت و تفكر و مطالعه و نوشتن و احياً در محدوده دو سه نفرى به تدريس مى پرداخت و كسى در آنجا مزاحمش نمى شد, همچنان كه ميزبانان يا همسايگان و صاحب نفوذان قريه كه اسماعيليه بودند در اين ميهمان ناخوانده [يا فراخوانده؟] مزاحمى نمى ديدند. ملاصدرا شايد كتبى هم كه تا آن زمان از اين طايفه نديده بود در آنجا توانست ببيند, بدين گونه در فضاى آزادى به تأويل و تفسير انديشه هاى تأويلى پرداخت. البته باز هم تأكيد مى كنم بن مايه هاى تأويل صدرائى را در روش مكتب ابن عربى و شارحان بايد جستجو كرد.
اين را هم بگويم كه تنهايى و فرصت تفكر عميق براى هر انسانى كه اهل تأمل و تحقيق باشد لازم است, اما اگر زياده به طول انجامد آثار بدى به بار مى آورد. كسى كه خودش با خودش حرف مى زند, اغراق مى كند, به نقد و نقاد برنمى خورد, خودبين مى شود و هى مى بافد و مى بافد. اما خوشبختانه در مورد ملاصدرا, آن قسمتِ خوب عزلت و تفكر عميق حاصل شد و اواخر مورد توجه حكومت قرار گرفت به شيراز بازگشت, مدرسه اى و مَدرَسى برايش ساختند و تا حدّى از حمايت درباريان روشن بين برخوردار گرديد و به تدريس حضورى و تكميل اسفار ـ كه عمده اش را در كهك نوشته است ـ پرداخت. شايد به تعبير يكى از مدرّسان برجسته فلسفه صدرائى در عصر ما بتوان اين مرحله آخر زندگى ملاصدرا را با سفر چهارم سالك عارف تطبيق و قياس كرد.
تازه هاى ملاصدرا در فلسفه مشهور است.يكى اصالت وجود كه حداقل از حوزه قونوى به طور مشخص اين مسائل بحث مى شده; در شرح فصوص قيصرى مسائل وجود آن طور كه ملاصدرا وارد بحث مى شود شروع شده, البته در تمهيد القواعد ابن تركه نيز سابقه روشن مباحث وجود هست. اما هيچ كس و هيچ جريانى مسائل وجود را مثل ملاصدرا و پيروانش حلاّجى و حلّ و بحث نكرده است و هنوز اين بحث ادامه دارد. البته هم از روزگار ملاصدرا اصالت وجود مخالف نيز داشته, اول از همه عبدالرزاق لاهيجى شاگرد و داماد ملاصدرا; كه بنابر مشهور اصالت ماهيتى بوده. از متأخران كسى را داشته ايم كه به گفته حاج ملا هادى سبزوارى به اصالت وجود و ماهيت با هم اعتقاد داشته; مى گويند منظور سبزوارى شيخ احمد احسائى, است اما نويسندگان شيخى حرف احسائى را به طور معقولى توجيه مى نمايند. در زمان ما علامه سمنانى مؤلف پنج جلد حكمت بوعلى سينا مخالف اصالت وجود بود و استاد محمدتقى جعفرى در تأييد او نوشت كه با اين ترتيب براى اصالت وجودى ها جز چند بيت شعر و تشبيهات گل و بلبل چيز ديگرى باقى نمى ماند. تفكيكى هاى معاصر در دو سه نسل اخير هم به شكل ديگرى ملاصدرا و اصالت وجود را زير سؤال مى برند.
يكى ديگر از مسائلى كه در عرفان بوده, ولى ملاصدرا آن را وارد فلسفه نموده و زياد روى آن تكيه كرده و به نام او مشهور است (بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بشيئ منها) مى باشد. اين شعر بابا فغانى تقريباً يك قرن پيش از ملاصدرا بيان خوبى است از اين عبارت:
مشكل حكايتى است كه هر ذرّه عين اوست
اما نمى توان كه اشارت بدو كنند
اگر انگشت روى هرچه بگذارى متعيّن مى شود, عين نيست.
ديگر از مسائلى كه باز در عرفان به نحوى بوده اما در فلسفه مخالف داشته حركت جوهريه است. مى دانيد كه قدما حركت را در چهار عَرَض جايز مى دانستند و جوهر را ثابت مى انگاشتند. ملاصدرا مى گويد: اين حركت ها هم كه در اعراض مشاهده مى كنيد نتيجه حركت در جوهر است. اين نظريه به قدرى جذابيت دارد كه بعضى معاصران در دو سه نسل اخير آن را با آخرين نظريات علمى غرب همچون داروينيسم يا نسبيت انيشتين… ربط دادند ـ كه البته خيالبافى است ـ ولى اينكه يك نظريه قديمى آن قدر قابليت و كشش تأويلى داشته باشد نوعى تازگى و پيش آهنگى را مى رساند. البته صدرالمتألهين براى زمينه چينى و مقبوليت بخشيدن به نظريه اش هميشه آن را به يونان قديم نسبت مى دهد و مرحوم زرياب خوئى مى گفت: (حركت جوهريه مال هراكليتوس است). در هر حال, حركت جوهريه هم پيش از ملاصدرا و هم در زمان او و هم بعد از او مخالفان جدّى داشته كه ما در جاى خود شرح داده ايم.
ديگر موضوع (جسمانية الحدوث و روحانية البقاء) بودن نفس انسانى است. مشائيون مى گفتند جنين وقتى به مرحله خاص رسيد اين قابليت را پيدا مى كند كه نفس ناطقه مجرّد بدان تعلق گيرد. ملاصدرا مى گويد: انسان به همين ترتيب كه در مدارج خلقت جلو مى آيد, درجات آگاهى هم در او رشد مى كند و صور علميه و عمليه در او ثبت مى شود و همين دورتر شدن از ماده و نزديك تر شدن به مجرّد است, منتها رسيدن به اين مرتبه بسيار دير و دشوار حاصل مى گردد; جنين در مرتبه نبات است و غالب انسان ها در شرايط حيوانى اند; به هر حال وقتى ماده به مجرد رسيد ديگر (روحانية البقاء) مى شود, اما در اصل نفس انسانى محصول همين جسم است. پيشتر گفتيم كه ملاصدرا در اسفار و غير آن احاديثى را كه روح را مقدم بر جسم مى داند مطرح كرده و كوشيده است با نظريه خود هماهنگ بنماياند كه پيداست خالى از تكلّفى نمى تواند باشد.
ديگر اثبات معاد جسمانى است و جمعى بابت آن ملاصدرا را بسيار تحسين مى نمايند كه كارى كه بوعلى نتوانسته, ملاصدرا توانسته به انجام برساند. البته مى شود گفت اين نشانه فيلسوف بودن بوعلى است كه آنچه را نمى توانسته به صراحت گفته است. اما در نحوه اثبات معاد جسمانى از ديد ملاصدرا بحث هست, بعضاً وى را تكفير كرده اند و حتى بعضى مدرّسان فلسفه ملاصدرا آن قسمت را مسكوت گذاشته مى گذشتند و بعضى مدرّسان صدرائى متأخر (همچون شيخ محمدتقى آملى و سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى) معاد ملاصدرا را با ظاهر قرآن و حديث معتبر ناسازگار مى دانستند. خود ملاصدرا در طول عمر به موازات هم به دو سنخ اظهارنظر راجع به معاد پرداخته است, يكى عيناً مطابق ظواهر آيات و احاديث; و ديگرى طبق تأويلات خودش كه در اين باب كتب و مقالاتى هم نوشته شده است. در هر حال اين هم از مسائلى است كه ملاصدرا خواسته است جمع ميان دو طرف متباين نمايد و شايد از همين جهت است كه مرتضى مدرسى چهاردهى گفته (معاد ملاصدرا همان معاد خيام است) كه البته اين هم اغراق آميز و دور از راه مى نمايد. منظور اشاره به نظريه كسى بود كه تاريخ فلسفه اسلامى متأخر را مى شناخته و فلسفه قديم را عميقاً نزد اساتيد فنّ خوانده و شايد بيش از پنجاه سال از اين اظهارنظر مى گذرد و كسى بر آن انگشت ردّ نگذاشته است.
آيا مى توان بر ملاصدرا انتقاد كرد؟
ملاصدراى جوان با آن زمينه خانوادگى كه داشته حداقل مى توانست يك كارگزار عالى رتبه دولتى و حتى چيزى در سطح وزير شود و با آن تحصيلات و مطالعات تا اواسط عمر مى توانست يك فقيه و مفتى جامع الشرايط و يك مدرّس درجه اول و مقبول و محترم عالى ترين حوزه هاى شيعه باشد, چنان كه واقعاً فقيه صاحب فتوا بوده و گفته است در مسائل شرعى مقلّد نيستم و فتواى خاصى هم در مورد آب قليل بدو نسبت داده اند. در هر حال از اينها صرف نظر نمودو ترجيح داد يك جوينده حقيقت باقى بماند و البته سختى هاى اين راه را هم تحمّل نمايد و به تعبير خودش (با تمام وجود) متوجّه مبدأ باشد. كج مآبى هاى قشريون زمان هم گرچه به آوارگى و تبعيد ـ اضطرارى يا اختيارى ـ او انجاميد, اما همين عين لطف بود:
اين جفاى خلق با تو در جهان
گر بدانى گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بدخو كند
تا ترا يكباره رو آن سو كند
گفته اند او براى عبادت در كهك منزوى شد, آيا نمى شد در دهى نزديكى هاى شيراز يا اصفهان به عزلت و عبادت پرداخت. ساكن شدن در كهك نوعى الزام بوده, ولى ملاصدرا آن را پذيرفت و بهترين استفاده را از آن برد.
بديهى است اين همه به معناى پذيرفتن همه حرف هاى او يا حتى تأييد تمام جهات او نيست. هيچ كس درباره ايشان دعوى عصمت نكرده, خودش هم چنين ادعائى نداشته است. برعكس كسى كه به ميدان بحث و جدل مى آيد خود را هم در معرض نقد مى گذارده تا زنده بوده و كتاب ها و حتى نامه هايش گواهى مى دهند از مباحثه و ردّ و ايراد و پرسش و پاسخ هيچ گاه دريغ نداشته و دلتنگى نشان نمى داده است, زيرا جرأت انديشيدن داشته و به انديشيدن حرمت مى نهاده است.
تأويل چرا؟
حكماى اسلامى با استثناهايى (همچون ابوحيان توحيدى, محمد بن زكريا,ابوالعلاء, خيام…) مى كوشيده اند به نحوى دين و فلسفه را كه در واقع امر چه در منشأ چه در مسير و چه در مقصد متفاوت است يكى كنند تا هر دو را حفظ كرده باشند, اين است كه در هر دو مورد دست به تأويل مى زده اند كه در بعضى رقيق است (مثل ابن سينا در رسالات عرفانيش) و در بعضى بسيار غليظ است (مثل ملاصدرا). ملاصدرا نه تنها بر قرآن تفسير فلسفى مى نويسد,بلكه از سوى ديگر فيلسوفان طبيعيِ يونان را هم الهى مى داند, حتى ذيمقراطيس را كه پديد آورنده نظريه اتم و حركت تصادفى بى پايان اتم ها در زمان لايتناهى و تركيب هاى اتفاقى آنان در پيدايش عالم است (و از جهت مثال عرض مى كنم ماديگرى ذيمقراطيس از كفر ابليس مشهورتر است و در كتب اسلامى هم بدان تصريح شده) الهى مى نامد و مى كوشد توجيه گرى و تأويلگرى نمايد, در حالى كه نه الهى كردن زوركى ذيمقراطيس چيزى بر شكوه الهيات مى افزايد و نه مادى بودن راستين او ضررى به دستگاه دين و خدا مى زند. عينِ عبارت ملاصدرا چنين است: (امن الفلاسفة القائلين بحدوثِ العالم ذيمقراطيس و شيعته, الا ان له رموزاً و تجوزات قَلَّ مَن اهتدى اليها, و لهذا اشتهر منها اشياء بظاهرها يناقض اصول الحكمة مثل القول بالاجسام الصغيرة و مثل القول بالاتفاق و البخت و كان هذا الفيلسوف انما انكر الغاية بمعنى العلة الغائيه فى فعل واجب الوجود لا غير اذ ما من حكيم الا و هو معترف بان ما لايجب لايكون… )(الاسفار الاربعه, ج٥, ص٢٣٧) . اگر دنباله اين مطلبِ پر سفسطه و مغلطه آشكار را بخوانيد مى بينيد كه ملاصدرا از قول (بعض العلماء) ـ كه لابد خودش را مى گويد ـ آورده است كه (ما با تصفيح كلام ذيمقراطيس بر قوت سلوك و ذوق و مشاهدات رفيعه قدسيه وى راه يافتيم). مثل اينكه صحبت از شيخ شهاب سهروردى است. در فقرات بعد دروغ تازه اى به ذيمقراطيس بسته مى شود كه گويا در عناصر روحِ بسيطى هست كه جهت حفظ آنها همان است و (صفو) و چكيده عناصر به عالم بسيط متصل مى شود و باقى مى ماند [پس ظاهراً درست شد كه عالم از طرفى حادث است و از طرفى باقى است, مثل همان كه ملاصدرا براى نفس انسانى مى گويد جسمانية الحدوث و روحانية البقاء].
حال با اين تفصيلات كه همه اش سفسطه و مغلطه و توجيه و تأويل لاينجسبك است مى افزايد: (والعجب من الحكماء مع شدة فهمهم و وفور علمهم كيف ذهلوا عن غور كلامه و بعد مرامه, حيث اعترضوا على كلامه و بالغوا فى التشنيع من جهة قوله: ان المُبدع الاوّل هو العناصر و بعدها ابدعت البسائط الروحانيه, و قالوا هو ترق من الاسفل الى الاعلى) (همان جا). ملاّ تعجب مى نمايد كه حكما با شدت فهم و فراوانى علمشان چطور به ژرفاى كلام ذيمقراطيس و چشم انداز دور او پى نبرده اند و بر او اعتراض و تشنيع كرده اند كه عناصر را نخستين پديدآمده ها مى انگارد… اين بحث را ببنديم.
در اين ميان بايد انصاف داد كه ملاصدرا ابداعگر اين شيوه نبوده و شايد از زمان فنلون يعنى پيش از اسلام آن گاه كه يهوديت و مسيحيت با فلسفه يونانى تلفيق شد و افكار شرقى (هندى و ايرانى و مصرى) هم با آن درآميخت و بعدها ملقمه اى از گنوسيسم به عربى ترجمه گرديد به طورى ارسطو با فلوطين مخلوط بوده حكماى يونان شاگرد پيغمبران بنى اسرائيل قلمداد مى شدند و محصول عقل آزاد بشرى ـ با همه اشتباهات و كوتاهى ها و كاستى هايش ـ با ميراث ملل و نحل ـ يعنى اديان الهى و آيين هاى تقليدى بشر ساخته و البته همگى مُحرَّف ـ با هم تطبيق گرديد و سعى كردند همه چيز را يكى كنند يا دست كم نزديك سازند, مسلمانان كه آن ترجمه ها را خواندند سعى كردند اول بفهمند, بعد خود نيز تطبيقات تازه اى بر آن افزودند و (نغماتِ طنبور را پر طنين تر كردند) تا آنجا كه باطنيّه پيدا شدند و تأويلات شاخدار برساختند; اخوان الصفا در اين تلفيق و توفيق نقش عمده داشتند,گرچه به قول ابوحيان توحيدى در هدف خود كامياب نشدند و همچنين ابوالحسن عامرى در (الامر الى الابد) نسب نامه افكا ر حكيمان و ارتباط با پيغمبران را مطرح مى سازد كه لابد خودش از ديگران گرفته است ; ملاصدرا فصلى را در اسفار به همين مهمّ اختصاص داده است مقدمه جلد ششم, صفحه ٥ به بعد كه (قدماى فلاسفه چون بر مسلك انبياء بودند كمتر اشتباه مى كردند) و در جلد پنجم صفحات ٢٠٠ ـ ٢٤٦ همين حرف ها را به تفصيل تكرار مى كند كه تفصيل آن در مقاله هانس دايبر آلمانى در جلد سوم مقالات كنگره ملاصدرا ـ بدون اشاره به ذيمقراطيس ـ آمده است).
اين برداشت آن قدر وسعت يافته كه حتى احاديثى برساخته اند كه مثلاً ارسطو پيغمبر بوده… و بعضى از معاصران هم اين جور حرف ها را ترويج يا تكرار مى كنند, در حالى كه اين دروغ شاخدار نه بر شكوه دين مى افزايد نه ارسطوى واقعى را از آنچه بوده است فراتر مى برد, جز اينكه مغزى كه چنين چيزى را بپذيرد آماده است هر ياوه ديگرى را هم بپذيرد. ارسطو شخصاً در حدّ ممكن آن زمان آزادانديش بوده, اما در وصيت نامه اش مى گويد خروسى براى معبد (شرك) شهرش قربانى كنند.
تأويلگرى و استفاده ملاصدرا از آيات و روايات خاصه و عامه براى اثبات يا توجيه و تأييد نظريات فلسفى خودش فراوان است.در اسفار (ج ٣, ص ١١٠) آيه (و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرّ مرّ السحاب) (نمل, آيه ٨٨) را شاهدى بر حركت جوهريه مى آورد, همچنان كه در عرشيه همين آيه را به معناى تجدد عالم گرفته است, حال آنكه اين آيه مربوط به احوال قيامت است. اينك آيه قبل و خود آيه و دو آيه بعد از آن: (و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السماوات و من فى الارض الاّ من شاء الله وَ كُلُّ أتوه داخرين و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرّ مر السحاب صنع الله الذى اتقن كل شى انه خبير بما تعملون ـ من جاء بالحسنه فله خير منها و هم من فزع يومئذ آمنون ـ و من جاء بالسيئه فكُبَّت وجوههم فى النار هل تجزون الا ما كنتم تعملون) (نمل, آيه ٨٧ ـ ٩٠).
جاى ديگر همين آيه را براى تأييد اينكه حقيقت هيولى عبارت است از استعداد و حدوث و در هر آن صورتى بعد از صورتى براى آن حاصل مى شود, شاهد آورده است (اسفار, ص ٢٣١ ـ ٢٣٢, طبع قديم) و نيز اين آيه را در تفسير قرآن و بعضى ديگر از كتب دليل بر حركت زمين گرفته است (منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران, ج١, ص١٧٩). ملاحظه مى شود كه هيچ يك از مطالب مذكور ربطى به مضمون واقعى آيه ندارد.
بر تأويل هاى روائى ملاصدرا نيز حضرت امام خمينى(ره) در چهل حديث نكته گرفته اند (صفحات ٣٣٥ و ٣٤٩ و ٥٢٣ و ٥٥٠ و٥٥٣).
چند نكته فلسفى
گفته اند هيچ فيلسوفى را نمى توان يافت كه تأملات فلسفى او حداقل در مواردى خالى از صبغه اصالت ماهيتى باشد. به اعتقاد و گواهى برخى صاحب نظران, رسوبات چنين نگرش در برخى آراى خود ملاصدرا (قهرمانِ اصالت وجود) به جا مانده و حكمت متعاليه خود از صبغه اصالت ماهيت مبرّا نيست (خلاصه مقالات كنگره ملاصدرا, ص ٨٠, مقاله عباس جوار شكيان).
جالب اينكه ملاصدرا ابتدا وقتى اصالت ماهيتى بود برداشتش از عبارات فلاسفه پيشين همين بوده, بعداً كه متعقد به اصالت وجود گرديد همين نظر را به فلاسفه پيشين نسبت داد (محمدعلى گرامى, فلسفه, ص١٠٣).
اين ناشى از آن است كه ملاصدرا مهما امكن, جمع را بهتر از طرد مى انگاشته و لذا گاه مذاهب كلامى و عرفانى و فلسفى را جمع كرده, چنان كه گفته اند: (ملاصدرا ميان اصول و فروع الهى مذهبان و مادى مسلكان هماهنگى و وفاق به وجود آورده است) (خلاصه مقالات كنگره ملاصدرا, ص٨٥, مقاله محمد دامادى).
دكتر يحيى يثربى همين را خطاى ملاصدرا مى داند زيرا اگر پايه استدلال عقلى بلغزد آن مطالب تلفيقى همه بى اساس مى شود (ماجراى غم انگيز روشنفكرى در ايران, ص١٥٠) و اينكه قدما ملاصدرا را حرف آخر مى پنداشتند و آموختنش را كار بسيار دشوار و ارزشمندى تصور مى كردند (همان, ص١٥٠) احتمالاً ناشى از همين جنبه تلفيق و توفيق و صلح كلى ملاصدرا بوده است.
ملا مهدى نراقى در شرح الهيات شفا گويد: (عارف شيرازى [ظ:ملاصدرا] بر اين باور است كه براى موجود مطلق معنايى غير از معناى عام عرضى اعتبارى و طبيعت مشتركه محصلَّه ـ مثل انسانيت ـ وجود دارد كه بدون اعتبار افرادش در خارج موجود و منشأ آثار است در حالى كه براى اين مطلب دليلى ذكر نكرده است) (ص ١٥١ ـ ١٥٢).
اين اشكال را چنين توضيح داده اند كه حق تعالى اگر جوهرى متعين باشد به نحوى كه در مرتبه اى باشد كه ممكنات حضور ندارند و ممكنات در مرتبه اى باشند كه حق ظهور نداشته باشد پس (اينما تولوا فثم وجه الله) چه مى شود,وانگهى حكما حق تعالى را غير متناهى مى دانند پس جايى براى غير نمى ماند (خواه وجود مفروض دومى متناهى باشد يا غير متناهى).
پاسخى كه به اين اشكال مى دهند اين است كه در مورد حق تعيّن و تمايز هر دو جنبه احاطى دارد: (هو الاول والآخر والظاهر والباطن) و از قول جامى در نقد النصوص آورده اند كه (وجود نزد حكيم و متكلم عارض ماهيات و حقايق است و نزد محقق و موحّد معروض است از اين جهت متكلم و حكيم [غير صدرائى] معتقدند كه مطلق در خارج نيست بلكه… وجود مطلق يك امر كلى عام است كه تحت افرادش تحقق دارد…) (رك: آينه ميراث, ش٢٣, مقاله عبداللّه صلواتى). حاصل مطلب اين مى شود كه طبق تشخيص مرحوم ملا مهدى نراقى نيز اصالة الوجود صدرائى دليل مستحكمى نداشته است و اينكه از ملاصدرا به (عارف) ياد مى كند مرادش اين است كه اين حرفى عرفانى است نه استدلالى.
و شايد نظر به همين جهت است كه دكتر دينانى به مناسبتى گفته: (ملاصدرا متأله اشراقى است و بيش از آنكه فيلسوف باشد عارف است) (پرتو خرد, ويراستار: سيد حسن سيد عرب, ص٢٤٥) و نيز از همين لحاظ صلح كلى بودن است كه (فلسفه ملاصدرا روان ترين فلسفه ها و فلسفه سهروردى از همه مشكل تر است) (همان, ص٢٩٠).
اين آسان نمايى فلسفه ملاصدار ناشى از آن است كه مفهوم (ماوراءالطبيعه) و (مابعدالطبيعه) در اين فلسفه يكى تلقى شده است, توضيح اينكه كلمه (ماوراءالطبيعه) در كتب قديم نيست, زيرا اين يك مفهوم دوران تجدد است. اصطلاح ارسطويى, متافيزيك (=مابعدالطبيعه) مى باشد كه در كتب قديم مصطلح است و دقيقاً اشاره به اين است كه اين مباحث بعد از كتاب طبيعت (فيزيك) مى آيد. وقتى ما به جاى هرم هستى, كلمه ضد هستى تصور كنيم يعنى از سويى ديناميسم براى طبيعت قائل باشيم و از سوى ديگر موتورى با عنوان (ارباب انواع) يا عقول و افلاك يا روح ستارگان براى آنها فرض كنيم اين اختلاط (ماوراءالطبيعه) با (مابعدالطبيعه) خواهد بود. حتى قوى ترين مدافعان ملاصدرا نمى تواند جسمانية الحدوث بودن نفس را با تقدم آن بر جسم كه مضمون روايات است تطبيق كند, مگر اينكه بگويد نفس پيش از جسم در مرتبه وجود عقلى بوده و جنبه وحدت داشته نه نفوس شخصيه جزئيه و ناچار بايستى ظاهر روايات مربوطه را هم كنار گذاشت (رك: امام خمينى, تقريرات فلسفه, ج٣, ٩٠ و ١٢٩). بالاخره ملاصدرا نزديك به اين معنا مى شود كه در يك مرحله تحول و تكامل جسم آمادگى پيدا مى كند كه روح به آن تعلق گيرد و اين يك حرف كهنه و قديمى است (در اين مورد رك: تعليقات ملاصدرا بر حكمة الاشراق با شرح قطب الدين شيرازى, ص٤٤١).
بعضى محققان جامع بودن حكمت متعاليه را در روش مى دانند نه در مبانى و اصول. مبانى حكمت اشراق و مشاء و متعاليه در پاره اى موارد همديگر را مى رانند و مقام جمعيت فلسفه متعاليه در روش و متد آن است كه استدلال و اسلوب عرفان و روش كلام را با يكديگر پيوند مى دهد (محمدتقى فعالى, فصلنامه ذهن, ج ٥, ص ١٣١).
اما در جامع بودن روش هم بحث هست چنان كه دكتر موسى جوان بر آشتيانى ايراد مى گيرد كه در ٣٢ صفحه حركت جوهريه را بيان كرد, اما از قاعده امكان اشرف و اخسّ كه مبناى آن است نام نبرده چون مى دانسته است اشكال پيدا مى شود (حكمت تطبيقى, ج١, ص٢٥٩). دكتر دينانى نيز كوشش هاى صدرالمتألهين را در هماهنگ كردن مباحث فلسفى كتاب خود با سفرهاى چهارگانه اهل سلوك, ناكام مى داند و مى گويد (كوشش اين فيلسوف در منطبق كردن مباحث فلسفى الاسفار الاربعه با سفرهاى چهارگانه اهل سلوك خالى از تكليف نيست و مى توان آن را يك نوع كوشش بيهوده به شمار آورد) (دفتر عقل و آيت عشق, ج ٢,٢٥٠)
البته استاد جوادى آملى كوشيده است در مقدمه شرح اسفار خود تطبيق عالمانه و دقيقى بين سير روحى ملاصدرا و فلسفه اش و كتاب اسفار بيان نمايد. به گمان بنده در بعضى كلمات ملاصدرا (خصوصاً مقدمه اسفار) نفس گرم و بوى صداقتى هست كه تكلف بعضى تأويلات و استدلالات او را كمرنگ مى سازد. مجموعاً در كتاب عظيم اسفار هم نشانه هاى دوره تخيّلى سير انديشه بشر هست (آنيميسم و ربّ النوع و زنده بودن افلاك…) و هم آنچه مربوط به دوره تعقلى است.
عجيب اينكه بعضى ارادتمندان ملاصدرا كوشيده اند نظريات او را با آنچه چند قرن بعد از وى و از مسيرى ديگرى عالمان طبيعى و رياضى دريافته اند تطبيق نمايند, حتى مترجم الشواهد الربوبيه مى نويسد اگر نظريات ملاصدرا با علم جديد هم مطابق نباشد نقص و نارسايى از علوم جديد است و اين سرّى است كه اكثر ظاهربينان از درك آن عاجز و قاصرند)!
اينك تلخيص نوشته مترجم محترم الشواهد الربوبيه در مقدمه كتاب صفحه بيست ودوم:
(ناگفته نماند شايد بعضى از مسائل مربوط به علوم طبيعى كه در اين كتاب از جنبه عقلى و موازين فلسفى مطرح گرديده است احياناً مخالف با نظريات معاصران باشد كه بر پايه آزمايش ها و تجارب علمى استوارند و مترجم كتاب [يعنى جواد مصلح] با علم و اطلاع از ذكر آن در پاورقى مگر در موارد معدودى خوددارى نموده است, زيرا هدف اصلى ترجمه افكار و عقايد و نظريات صدرالمتألهين بوده است. در اينجا بايد تأكيد كرد كه اكثر عقايد اختصاصى او با اكتشافات اخير و نظريات معاصرين موافقت كامل است, بلكه مواردى از قبيل مسئله حركت و اصالت آن در برابر زمان و رابطه بين آن دو, حركت جوهريه, بقاى ماده در سير صعودى تكاملى اشيا, تبديل ماده به انرژى و سير صعودى و عكس آن در سير نزولى و مسئله حدوث نفس در زمان كنونى پاسخگوى بسيارى از مسائل بنيادى فيزيك و فلسفه طبيعى عصر حاضر است و حتى مى توان قسمتى از نظريات و عقايدى را كه ظاهراً با معاصرين [ما] مخالفت دارد بر وجهى تفسير و توجيه نمود كه با نظام كلى عالم از نظر واقع بينانه مطابقت داشته باشد.
مترجم محترم بنايش بر اين بوده كه فقط عقايد و نظريات ملاصدرا را ترجمه كند اما اينجا از حدّ مقرر خودش تجاوز كرده (علوم جديده) را بدهكار كرده است. مرحوم حسينعلى راشد بيش از شصت سال پيش در كتاب در فيلسوف شرق و غرب صريحاً مى گويد حرف ملاصدرا و حرف اينشتاين ربطى به يكديگر ندارد و مرحوم استاد مطهرى در كتاب حركت و زمان مطلقاً وارد مقوله فيزيك نشده است. سؤال بنده اين است: آيا لزومى دارد دانش آموختگان را بدبين سازيم تا تصور كنند يا يقين نمايند كه هنوز در گوشه و كنار افكار ما اسكولاستيك حاكم است و بدين گونه آنان را از توجه به گنجينه هاى كهن محروم كنيم.
استطراداً نكته اى از سيد احمد فرديد كه هم فلسفه قديم و هم فلسفه غرب را مى شناخته نقل كنم كه صريحاً گفته است: (زمان ملاصدرا حضورى و زمان اينشتاين حصولى است) (ديدار فرهى و فتوح آخرالزمان, ص٤٢) و همو توج