آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - مقدمه اى بر معيارهاى ادبيات انقلاب - راستگو سيد محمد

مقدمه اى بر معيارهاى ادبيات انقلاب
راستگو سيد محمد


گفته اند ـ و درست هم گفته اند ـ كه ادبيات, آينه انديشه ها, عاطفه ها, خواستها, گرايشها و آرمانهاى يك ملّت است و نمايانگر خوبيها و بديها, رواييها و نارواييها, بايستگيها و نابايستگيها و شايستگيها و ناشايستگيهاى يك جامعه است. از اين رو درباره معيارهاى ادبيات انقلاب در يك كلمه مى توان گفت: (ادبيات انقلاب بايد ادبياتى انقلابى باشد) كه جامعه اى با انقلابى همه سويه و گسترده, خواهان انقلاب ادبى و ادبيات انقلابى نيز هست; يعنى ادبياتى كه آينه آرمانها و ايده هاى انقلاب باشد و آن آرمانها و ايده ها را با شيوه اى آنچنان شيوا و شيرين و در پيكره اى آنچنان استوار و نگارين بازتابد كه برفراز انديشه ها و عاطفه ها چنان سايه گسترند و در ژرفاى جانها و دلها چنان ريشه دوانند كه گذشت روزگار و آرامش پس از انقلاب, نتواند آنها را از رونق و روايى و جلوه و زيبايى بيندازد و به آفت بى خريدارى و آسيب بى بازارى گرفتار كند و سرانجام به آغوش فراموشى و خاموشى, فروشان افكند. اين در يك كلمه, اما آشكارى بيشتر موضوع خواستار اين است كه نخست بر عناوين (ادبيات) و (انقلاب) ـ بويژه از ديدگاه اين مقال ـ روشنيِ بيشترى بيفكنيم:

 

١ ـ انقلاب

در اين مجال و مقال ما را به بررسى تفسيرها و برداشتهاى گونه گونى كه از انقلاب بوده و هست كارى نيست كه ما در اينجا انقلاب را در معنى و مفهومى اين چنين به كار مى بريم:
انقلاب يعنى تلاش و طغيانى گروهى و هدفدار براى براندازى نظامى موجود كه البته از ديد انقلابگران, نظامى است ويرانگر, فاسد و ناروا. و بپاسازى نظامى ديگر هم سمت و سو با اهداف اصلاحگرانه, خيرخواهانه و سازنده انقلابگران; و در عبارتى كوتاهتر, انقلاب يعنى براندازى آنچه هست و نمى بايد, براى بپاسازى آنچه نيست و مى بايد; و به ديگر سخن, انقلاب يعنى براندازى نظام موجود براى بپاسازى نظام موعود.
از اين تعريف, آشكارا برمى آيد كه انقلاب دو مرحله جداگانه دارد: (هر چند در همه موارد, مرز ميان اين دو مرحله چندان مشخص نيست, و در مواردى همراه با اجراى نخستين مرحله, بخشهايى از دومين مرحله نيز به اجرا مى آيد) ١ ـ مرحله براندازى (آنچه هست) (نظام موجود) ٢ ـ مرحله بازسازى (آنچه بايد) (نظام موعود). و از آنجا كه:
هر بناى كهنه كابادان كنند
نى كه اوّل كهنه را ويران كنند (مولانا)
براى بپاسازى (آنچه بايد), ناگزير پيشاپيش بايد (آنچه هست) از ميان برداشته شود.
در مرحله نخست, انقلابگران با نظامى رويارويند كه نه تنها با آرمانها و ايده هاى مكتبى يا مذهبى آنها هم سمت و سو نيست كه براى فراموشى و خاموشى و نابودى و از ميان برى آنها تلاش و تكاپو نيز مى كند, و جوّ و جامعه اى ايجاد مى كند كه آن آرمانها و ايده ها مجال و ميدانى براى رشد و بالندگى نيابند و كم كمك از رونق و روايى بيفتند و سرانجام خاموش و فراموش گردند. و همين است كه انقلابگران را با نظام موجود در تضاد و ناسازوارى قرار مى دهد و زمينه تلاش و تشكل طغيان و تمرّد آنها را براى براندازى نظام موجود و بپاسازى نظام موعود, فراهم مى سازد.
(آنچه هست) يعنى نظام موجودى كه انقلابگران براى براندازى آن تمرّد و طغيان مى كنند, مى تواند حكومت, سياست, اقتصاد, فرهنگ, ادبيات و… باشد. و از اينجاست كه انقلاب به انقلاب سياسى, انقلاب اقتصادى, انقلاب فرهنگى, انقلاب ادبى و… بخش پذير است. البته از آنجا كه هر نظام حكومتى, سياست, اقتصاد, فرهنگ و ادبيات جامعه را به سمت و سوى اهداف خويش مى چرخاند و آن گونه كه خود مى خواهد و مى پسندد, به آنها زمينه ظهور و بروز مى دهد, ناگزير هر انقلاب حكومتى, ديگر انقلابهاى سياسى, اقتصادى, فرهنگى, ادبى و… را نيز به همراه دارد, و بايد به همراه داشته باشد, كه اگر جز اين باشد اژدهاى ارتجاع, به زودى انقلاب را به كام خود فروخواهد كشيد.
در مرحله دوّم يعنى بپاسازى (آنچه بايد), انقلابگران مى كوشند تا بر پايه آرمانها و ايده هاى مكتبى, مذهبى و انسانى خويش, نظامى را پى ريزند كه زمينه تحقّق آرمانها و ايده هاى انقلابى آنان را براى بپاسازى و استقرار جامعه اى آرمانى فراهم سازد. پيداست كه تحقق و استقرار اين نظام موعود و جامعه آرمانى انقلابگران, خواستار حكومت, سياست, اقتصاد, فرهنگ و بالاخره ادبيات و هنرى است همسنگ و سطح و هم سمت و سو با آن آرمانها و ايده ها.
حال اگر انقلاب به معنى يادشده, چونان انقلاب ايران اسلامى نيز باشد نور على نور خواهد بود, زيرا آرمان و ايده آن چيزى نخواهد بود جز بپاسازى نظامى اسلامى; نظامى كه حكومت, سياست, اقتصاد, مديريّت, تعليم و تربيت, فرهنگ و هنر و ادبيات آن همه و همه در سايه معارف قرآنى پناه گرفته باشد و بر پايه اصول اصيل اسلامى بنا شده باشد و با شيوه هاى شيرين محمّدى و علوى اداره شود و تمام اندام آن با رنگ و بو و زيب و زيور خدايى ـ كه بهترين رنگها و نيكوترين زيورهاست ـ (صبغة الله و من اَحسنُ من اللّه صبغة) آذين گشته باشد.
در چنين نظامى است كه شخصيّت واقعى انسان در همه زمينه هاى فردى و اجتماعى, مجال رشد مى يابد, و انسان آن گونه كه بايد باشد ـ همان كه شايسته سجود فرشتگان است ـ زمينه ظهور مى يابد, و جامعه موعود بارها و بارها آرمانى تر و انسانى تر, استوارتر و بهنجارتر, زيباتر و پسنديده تر از مدينه هاى فاضله ذهنى و اتوپياهاى رؤيايى و آرمانشهرهاى خيالى, مجال تحقّق و استقرار مى يابد.
انقلابى كه در ايران شكل گرفت, انقلابى بود اسلامى كه چنين داعيه ها و ايده هايى داشت, و ناگزير بايد زمينه ساز تحقّق و استقرار چنين جامعه آرمانى باشد, كه هست. در ايران ديروز, نظامى حاكم بود كه افزون بر لوليدن و غوطه زدن در انواع فسادهاى حكومتى, سياسى, ادارى, اقتصادى, فرهنگى, اخلاقى, ادبى, هنرى و… بزرگترين آرمانش خاموشى و فراموشى اسلام بود و با همه توش و توانى كه داشت به پشتوانه و يارى استعمارگران خارجى مى كوشيد تا ايران و ايرانى را از رنگ مذهب, درد دين, اصالت اسلامى و خلق و خوى خدايى جدا سازد, و زمينه گسترش هر چه بيشتر بى دينى و بى خدايى و در نتيجه فراگيرى پستى و پليدى و همه گيرى تباهى و پلشتى را فراهم سازد. و همينها بود كه انقلابگران مسلمان را با شعار بازگشت به اسلام و احياى دوباره آن به پيشوايى پاكانى كه همه پاسدار اسلام و قرآن بودند و به جلودارى پيرى پاك و با پروا, طاغوت ستيزى نستوه و بى پروا, اسلام مدارى سياست شناس و زمان آگاه, سياستمدارى شريعت شيوه وعدالتخواه يعنى امام خمينى ـ قده ـ به تلاشى طغيانى واداشت و سرانجام ـ سپاس خداى را ـ تلاش و تكاپوشان و طغيان و تمرّدشان به براندازى نظام طاغوتى و شيطانى پهلوى انجاميد, و اكنون دست اندركار تثبيت و استقرار نظام موعود اسلامى است, و اين نظام موعود اسلامى همان گونه كه خواهان حكومت اسلامى, مديريت اسلامى, اقتصاد اسلامى و فرهنگ اسلامى است, خواهان ادبيّات و هنر اسلامى نيز هست.

 

٢ ـ ادب و ادبيات

(ادب) در اصل واژگانى به معنى پاكى و پيراستگى, و فرزانگى و فرهيختگى است, و نشانگر راست پندارى, راست گفتارى و راست كردارى. و از اينجاست كه در فرهنگ اسلامى ادب و ادبيّات را هرگونه تلاش و تمرينى دانسته اند كه پيامد آن, آراستگى نفس به فضيلتى و پيراستگى آن از رذيلتى باشد. و از آنجا كه اين آراستگى و پيراستگى, افزون بر تلاش و تمرينهاى عملى, از راه انس و آشنايى و دمسازى و خوگرى با سخنان حكيمانه و پرورده و گفتارهاى انگيزنده و سازنده, نيز به حاصل مى آيد, اين گونه سخنان را چه شعر و چه نثر نيز ادب ناميده اند. و مجموعه فراهم شده و گردآمده اين گونه سخنان است كه ادبيات يك ملت را شكل مى دهد.
از سوى ديگر, واژه ادب در اصل اشتقاقى خويش (اَدب) به معنى پذيرايى, ميهمان نوازى, سفره اندازى و خوان گسترى نيز هست. بر اين پايه, گويا اديبان و سخنوران, شاعران و نويسندگان, رمان نويسان و داستان پردازان همه و همه ميزبانانى هستند كه با آثار ادبى خويش همه نسلها را در همه زمانها و در همه مكانها, در طول تاريخ و پهنه جغرافيا, به پذيرايى فرا مى خوانند, و آثار ادبى شان, شعرشان و نثرشان, غزل و قصيده شان, سرود و ترانه شان, رمان و نمايشنامه شان, قصّه و فيلمنامه شان همه و همه خوانهايى است گشاده و مأدبه هايى است گسترده, سرشار از گونه گون خوراكهاى گوارا و نوشين معنوى, روانى و عاطفى كه چاشنى آهنگ و نيرنگ (مراد از نيرنگ شگردهاى هنرورزانه بديعى و بلاغى است) و رنگ تخيّل و تصوير گوارايى و نوشينگى و دل نشينى و ذوق پذيرى آنها را بارها و بارها افزون كرده است.
با به ديده داشتن آنچه درباره بار معنايى واژه ادب گفته آمد, مى توان در تعريف و شناسايى ادبيات چنين گفت: ادبيّات يك ملّت,فراورده انديشه ها, پرورده قريحه ها و آفريده مخيّله هاى فرهيختگان و فرزانگان آن ملّت است كه در پيكره اى زيبا و فريبا از الفاظى فصيح و گويا, و واژگانى شيرين و شيوا با چينشى نگارين و خوش آوا و ساختارى استوار و توانا, تبلور مى پذيرد و مجال نمودارى و ظهور مى يابد. و همين فراورده هاست كه انس و آشنايى و همدمى و خوگرى با آنها, نفس را مى پيرايد, جان را مى آرايد, انديشه را مى پرورد, عاطفه را مى انگيزد و زبان را استوار و بهنجار مى دارد.
اينك پس از آشكاريِ مفهوم ادبيات و انقلاب, جاى آن است كه به ادبيات انقلاب و بازكاوى و بازنمايى معيارها و هنجارهاى آن بپردازيم. پيداست كه براى بازشناسى و بازنمايى اين معيارها و هنجارها نخست بايد به معيارهاى كلى و هنجارهاى بنيادى و خطوط عمومى اسلام تكيه كرد, زيرا آنچه مى خواهد در سايه اسلام بياسايد و در پرتو خدايى آن بيارامد و وصف اسلامى را به شايانى داشته باشد, ناگزير پيش و بيش از آنكه ويژگيهاى خصوصى خويش را داشته باشد, بايد از خطوط كلّى و اصول اسلام بهره ور باشد, و با آن خطوط همرنگ و بو و با آن اصول, هم سمت و سو باشد, بر اين پايه, ادبيات انقلاب اسلامى نيز نمى تواند و نشايد و نبايد كه با آن خطوط و اصول ناسازگار باشد.
دو ديگر بايد شرايط, خواستها و نيازهاى ويژه جامعه انقلابى را نيز به ديده داشت, زيرا جامعه انقلابى بويژه اگر بخواهد آرمانها و ارزشهايش از خاموشى و فراموشى ايمن ماند, بيش از هر چيز به ادبيات و هنرى انقلابى نياز دارد; ادبيات و هنرى كه آينه آرمانها و ايده هايش باشد و تصويرگر بايستگيها و شايستگيهايش و پاسخگوى خواستها و نيازهايش; زيرا آنچه بيش از هر چيزى مى تواند در جان و دل مردم ريشه دواند و روح و روان آنان را زير سايه گيرد و رساترين رسانه و بليغ ترين تبليغ آرمان و پيامى گردد و آن آرمان و پيام را به شيرين ترين شيوه بر انديشه ها و عاطفه ها نقش اندازد; نقشى ديرمان و پاينده, بى گمان ادبيات و هنر است. مگر نه اينكه پيامهاى خدايى و آرمانهاى آسمانى, همه در قالبهاى برتر هنرى عرضه شده است؟ و مگر نه قرآن كريم افزون بر تعالى بى تناهى معنوى و ارج و ارز بى حدّ و مرز آرمانى, هنرى ترين هنجار و استوارترين ساختار و فريباترين نمودار و شيواترين شيوه و شيرين ترين شگرد و شايان ترين شمايل ممكن ادبى را نيز دارد؟ و مگر نه پيامهاى پيامبرمان و امامانمان از ديد ادبى و هنرى چنان پايه و مايه اى و چنان هنگ و سنگى دارند كه اديبان و سخن سنجان, بحق آنها را (نهج البلاغة) و (منهاج الفصاحة) نام داده اند؟!
سه ديگر, براى شناسايى معيارهاى ادبيات انقلاب بايد معيارهاى بنيادى و اصول اساسى و شيوه و شگردهاى ادبيات ناب و برتر را پيش چشم داشت و آنها را به ديده بن مايه و زيربنا براى ادبيات انقلاب نگريست, زيرا آنچه جزئى از يك كلّى و فردى از يك مجموعه است, ناگزير افزون بر دارندگى شرط و شطرهاى ويژه خويش, بايد شرايط عمومى و هنجارهاى اصولى آن كلّى و مجموعه را نيز دارا باشد. و از آنچه استوارى و بهنجارى و سرآمدى آن كلّى و مجموعه در گرو آن است, سخت سيراب و سرشار باشد.
تكيه بر نكته هاى يادشده ما را به معيارهايى براى ادبيات انقلاب از جمله معيارهاى زيرين رهنمون مى شود:
١ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد اديباتى متعهّد باشد. و اين بايستگى نه تنها خواسته جامعه انقلابى ماست و نه تنها از ويژگيهاى ادبيات برتر كه بيش از هر چيز اصول اسلامى به لزوم آن فتوا مى دهد. مى دانيم كه ادبيّات را به دو گونه متعهّد و غيرمتعهد بخش كرده اند و بر اين بخش بندى دوگانه در اسلام بيش از هر مكتب ديگرى تكيه و تأكيد شده است. و اين تكيه و تأكيد از تعبيرات دوگانه و برابر نهاده اى كه از زبان پيشوايان پاكى و پيراستگى گزارش شده, آشكارا دريافت مى شود. اينكه گاه با تعبيراتى والا و ستاينده سخنوران و شاعران را شاگردان خدا (الشعرا تلاميذ الرحمان) و شعرشان را حكمت و معرفت (انّ من الشعر لحكمة) و زبانشان را كليد گنجينه هاى عرشى دانسته اند (انّ للّه كنوزاً تحت العرش و مفاتيحها السنة الشعراء), و گاه با تعبيراتى كوبنده و نكوهنده, آنان را از ياوران ابليس و شعرشان را ابزارى از ابزارهاى شيطان دانسته اند (انّ الشعر مزمار من مزامير الشيطان) و درافتان به انبوهى از چرك و لجن را از درافتادن به شعرو شاعرى برتر شمرده اند (لَاِن يمتلى احدكم قيحا خير من ان يمتلى شعرا), خود به خوبى نشان مى دهد كه از ديد پيشوايان اسلام, شعر و ادب به دو گونه خوب و بد, پسنديده و ناپسنديده, شايسته و ناشايسته و در يك كلمه متعهد و نامتعهد بخش مى شود. همين بخش بندى دوگانه آشكارا و به صراحت نيز در اين سخن پيامبر ـ ص ـ آمده است: (الشعر كلام, حسنه حسن و قبيحه قبيح); شعر سخن است و چونان هر سخن ديگر اگر نيكو و تعهدآميز باشد, روا و پسنديده است. و اگر قبيح يعنى تعهد گريز و تعهد ستيز باشد, ناروا و ناپسند است, و پيش از اينها در قرآن كريم نيز همين بخش بندى دوگانه پى ريخته شده است. در آيات ٢٢٤ تا ٢٢٧ سوره شعراء آنجا كه نخست با عبارت (الشعراء يتبعهم الغاوون, اَلَم تَرَ انَهم فى كل واد يهيمون و انّهم يقولون ما لايفعلون) شاعران را دروغزنان و خيال پردازان و ژاژخايانى دانسته كه سرگشته وار به هر سو, سر مى كشند و خود بدانچه مى گويند پايبند نيستند, و تنها راه گم كردگان و هدايت ناشدگان از پى آنان مى روند. آنگاه با استثناى (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا) شاعران ايمان آورده و نيك كردارى را كه خداى را پيوسته در خاطر دارند, از نكوهش پيشين بيرون آورده است.
بى گمان, شاعران و سخنورانى كه در آيات و روايات يادشده, آن گونه نكوهش و سرزنش شده بودند, تعهد ناشناسانى اند كه شعر و هنر را كه مى تواند در گسترش پاكى و پيراستگى, و راستى و درستى و روايى و رهايى, و فرزانگى و فرهيختگى كارآمدترين ابزار باشد, ابزار گسترش پستى و پليدى, تباهى و پلشتى, پوكى و پوچى, و انحراف و ناروايى مى سازند, و با آن نفس پرستى, هوس بارگى و شهوت گرايى را در دل و جان خواننده و شنونده مى انگيزند. و يا ياوه سرايانه و ژاژخايانه با سپاس و ستايش زورمداران و زر داران و تزوير كاران, و توجيه و تأييد هنرورزانه و در نتيجه اثربخش آنان, ساده لوحان را به سكوت و تسليم وا مى دارند و زمينه اجتماعى و مردمى سلطه گرى آنان را فراهم مى سازند, و به اين گونه شعر و ادب و هنر را كه بايد هدايت انگيز و آگاهى آفرين و ظلم ستيز باشد به حضيض ضلالت خيزى و جهالت گسترى و ظالم پرورى فرو مى افكنند.
از سوى ديگر, شاعران و سخنورانى كه با تعبيرات والاى يادشده, ستوده شده بودند تعهدشناسانى اند كه خود اهل ايمان و درستى اند, نفسى پاك و پيراسته دارند و روانى فرهيخته و آزاده, و شعر و هنر و ادب خويش را نيز در همين شيوه ها به كار مى برند. با شعر, شور و شعور مى آفرينند و با ترانه, تربيت مى انگيزند و با قصيده, قداست مى كارند و با رمان, آرمان مى پرورند…. اينانند شاعران و سخنورانى كه اسلام مى پسندد و مى ستايد, و شعر و هنر و ادب اينان است كه در جامعه انقلابى اسلامى ما مى شايد و مى بايد و مى سزد.
بنابراين, تعهد از بايستگيهاى جدايى ناپذير ادب و هنر اسلامى است. ابعاد اين تعهد را گفته هاى بعدى آشكارتر مى كند.
نكته: پيداست كه آنچه درباره شعر, از قرآن و حديث گزارش شد, درباره گونه هاى ديگر هنر چه زبانى و چه غير زبانى نيز صادق است.
٢ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد ادبياتى مسؤوليت شناس و مسؤوليت پذير باشد, زيرا با توجه به اصل بنيادين (كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته) هر مسلمانى راعى و مسؤول رعيت خويش است; راعى است يعنى بايد پرورنده و پاسدار شخص و شخصيت كسانى باشد كه به گونه اى با آنها سر و كار دارد, و آنان را كه به هر شكل در طيف رعايت او جاى مى گيرند, به شايانى مراقبت نمايد; مسؤول است يعنى حق ندارد و نمى سزدش كه در اداى وظيفت رعايت, سستى و كوتاهى كند, و چون هر چه دايره رعيت و مخاطبان و اثرپذيران شخص, گسترده باشد, دامنه مسؤوليت او نيز گسترده تر و بار وظيفت او سنگين تر است, پيداست كه شاعران و نويسندگان و هنرمندان كه با انبوه عظيمى از مردم, هم در روزگار خود و هم در روزگاران آينده سر و كار دارند, چه بار سنگينى از مسؤوليت و وظيفت, بر دوش دارند!؟ از اينجاست كه شاعر, نويسنده و هنرمند مسلمان انقلابى بايد خويش را در برابر اين انبوه عظيم مخاطبان و هنرپذيران مسؤول بداند, و چون از يك سو رعايت حقوق روانى و معنوى مردم و پاسداشت حرمت شخصيت و منش آنان از رعايت حقوق مادى و تنانى آنها و پاسداشت حرمت شخص و (من) آنها حساستر است همان گونه كه تجاوز به شخصيت و هويتشان از تجاوز به جان و مالشان خطرخيزتر است, و از ديگر سو شاعر و نويسنده و هنرمند با شخصيت و هويت مخاطب, سر و كار دارد, بايد به ياد داشته باشد كه حق ندارد و نمى سزدش كه در ادب و هنر ولنگار و بى بند و بار باشد و با شعر و رمان و نمايشنامه خويش, شخصيت مخاطبان را به بازى گيرد و به هويتشان آسيب رساند و فطرت خداييشان را بيالايد و با ترفندها, چشم بنديها و شگردهاى هنرى, شوكران شيرين به كامشان فرو ريزد. و بذرهاى پليدى و پلشتى را در جان و دلشان بكارد و پوكى وپوچى را آرام آرام تزريقشان كند و كم كمك شخصيت و منش انسانيشان را از آنان بگيرد و از خويشتن اصل خويش تهيشان سازد و در نتيجه زمينه ساز پرورش آدمكهايى گردد سست عنصر, تنك مايه, بى ريشه, شخصيت يافته و خويشتن خويش از كف داده كه زودازود به دام هوى و هوس مى افتند و برده شهوت و شكم مى گردند و جز خور و خواب و خشم و شهوت درد ديگرى نمى شناسند, شرف و مردمى را به ثمن بخس به جاه و مال مى فروشند, فرهنگ و فرهيختگى را به پاى غرور و خودسرى قربان مى كنند, نفس مطمئنه را پايمال نفس اماره مى كنند, و روح خدايى خويش را در چنگال نفس شيطانى از جلوه و فروغ مى اندازند, و مسجود فرشتگان را به حضيض (بل هم اضل) فرو مى افكنند و آنك راه را بر سلطه زور و زر و تزوير و تباهى و ناروايى و حق كشى و بى عدالتى و جنون و جنايت مى گشايند و زمينه را فراهم مى سازند تا عقاب جور در همه شهر, بال بگشايد و آنك آزادى و آزادگى را به مسلخ برد و شرف و مردانگى را به صليب كشد و بر اخلاق و ديانت چهار تكبير گويد, شيران را به سلسله كشد و شغالان را به جولان آورد, لعل و گوهر را بازار بشكند و خرمهره و خزف را رواج و روايى دهد, و… و مگر در نظام طاغوتى پهلوى, جامعه ما به چنين حضيضى فرو نيفتاده بود و مگر شاعران و هنركاران وابسته و بى تعهد و مسؤوليت ناشناس آن روزگار در تثبيت و تأييد چنان انحطاطى نقشى حساس و كارآمد نداشتند؟! اگر چنين است شاعر و نويسنده و هنرمند مسلمان بايد به ياد داشته باشد كه اگر با ولنگارى در شعر و هنر خويش ـ چه با واسطه و چه بى واسطه ـ چنين اثرگزاريهاى نامطلوبى را سبب شود, بر اساس قانون (من سن سنة سيئة فعليه وزر من عمل بها الى يوم القيامة), تاقيامت گناه انحراف همگانى كه مستقيم و غيرمستقيم از شعر و رمان و هنر او اثر منفى پذيرفته اند, بر دوش او خواهد بود.

٣ ـ ادبيات انقلاب بايد جلوه اى از امر به معروف و نهى از منكر باشد.
از آنجا كه در بينش اسلامى امر به معروف و نهى از منكر, مسؤوليتى عمومى و وظيفتى همگانى است, هر مسلمان هر كه باشد و هر پايگاهى كه داشته باشد, با توجه به طيف و توانى كه دارد بايد آمر به معروف يعنى گسترنده و پاسدار پاكى و پيراستگى و ديندارى و خداخويى باشد و ناهى از منكر يعنى بازدارنده از پستى و پليدى و ستيزنده با كفر و نفاق و بدبندگى باشد. پيداست كه بار اين مسؤوليت بر دوش آنان كه نقش اجتماعى, برخورد مردمى و اثرگذارى تربيتى بيشتر و گسترده ترى دارند, بسى سنگين تر است, و انجام آن از آنان سزيده تر و زيبنده تر, از اين رو شاعران, نويسندگان و هنرمندان كه نقش اجتماعى و اثرگذارى مردمى شان از هر كس ديگر بيشتر است, و گستره مخاطبانشان, مرزهاى آينده را نيز زير پوشش دارد, بايد در امر به معروف و نهى از منكر پيشاهنگ و پيشگام ديگران باشند, بايد شعرشان مبشر شعور و شرف باشد و دشمن شرّ و شغب, قصيده شان قاصد قداست و صداقت باشد و غاسل قباحت و وقاحت, رمانشان راهگشاى آرمان و ايمان باشد و راهزن و راه بند طاغوت و شيطان, ترانه شان طلايه تطهير باشد و طنزشان تبر تزوير, قلمشان عَلَم فرهنگ و فرزانگى باشد و شمشير نيرنگ و بد بندگى, زبانشان زعيم عزّت و عفّت باشد و زبانيه ذلّت و ضلالت و پيامشان پيشواى پاكى باشد و پى كننده پليدى.

٤ ـ ادبيات انقلاب بايد هدفدار و آرمانى و پيراسته از لغو و بيهودگى باشد.
از آنجا كه در بينش اسلامى لغو و بيهودگى و پوچى و پوكى ارج و ارز و سنگ و رنگى ندارد, و ويژگى مسلمان مؤمن پروا و پرهيز از لغو و بيهودگى و اعراض و گريز از پوچى و پوكى است (و الذين هم عن اللغو معرضون, و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما) ناگزير شاعر, نويسنده و هنرمند مسلمان بايد از پرداختن به آثارى كه از غرضى معقول و آرمانى انسانى و ايده اى ايمانى تهى است, سخت بپرهيزد و نعمت خداداد هنر را ـ كه نعمتى بس سنگين ارز و پاس داشتنى است ـ مصروف اين گونه آثار حقير نسازد, بلكه بكوشد تا آثار هنرى و ادبى خويش را جلوه گاه هدفدارى و هدف انگيزى نمايد. اين اصل نه تنها به شعر و ادب و هنرى كه براستى بى معنى و بى هدف است, و جز ژاژگويى و ياوه كارى را برنمى تابد; (ورود ممنوع) مى گويد كه حتّى به ادبيات و هنر معنى دار و توجيه پذيرى كه فضايى آن چنان تيره, مه آلود, ابهام آميز و معمّاگونه دارد كه براى ادب شناسان و هنر پژوهان نيز به سختى چهره مى گشايد, به آسانى و جز با شرايط و ضوابطى اجازه ورود نمى دهد.

٥ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد جلوه گاه تعالى و والايى باشد.
با توجّه به اينكه در بينش اسلامى از يك سو (هر كارى و امرى به دو رده تقسيم شده است: يكى آن كه ناپايدار است و فانى و ديگر آن كه پايدار است و باقى. نخستين امور غيرخدايى و نامتعهّد است كه براى خواسته هاى فردى زودگذر و خواهانيهاى نفس, انجام پذيرد و دوّم: امور خدايى و متعهّد كه انسان آنها را به پژواك سرشت و فرمان تكليف انجام دهد و با عنصر تعهّد و ابديّت بياميزد١).و از ديگر سو, فرمان: (عليكم بمعالى الامور و ايّاكم و سفسافها٢). انسان مسلمان را به انجام كارهاى خدايى, انسانى, والا و ماندنى فراخوانده است و او را از روى كردن به امور حقير و دنيايى و ناپايدار پرهيز داده است, ناگزير شاعر, نويسنده و هنرمند مسلمان نيز مى بايد تا استعداد قدسى هنر را كه جلوه اى از آفرينشگرى خداست, با پرداختن به آثار ادبى و هنرى خوارمايه, حقير و دنيايى هدر ندهد, و شكر اين نعمت شگرف خداداد را با آفرينش آثارى با موضوع و هدفى خدايى, انسانى و والا به جاى آورد, و جهت و جريان و سمت و سوى آثار خويش را از حقير به والا, از حضيض به اوج, از نفس به جان, از ملك به ملكوت و از خاك به افلاك بگرداند, تا آماج تير توبيخ و تبر تهديد (اتستبدلون الّذى هو ادنى بالذى هو خير); واى بر شما آيا آنچه را پست و حقير است بر آنچه خير و والاست, برترى مى دهيد٣!؟ نباشد.

٦ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد با خلوص و خداخواهى همراه باشد.
از آنجا كه به فرمان (اخلصوا اعمالكم للّهِ فان اللّه لايقبل الّا ما خلص له); (كارهاتان را ويژه خدا سازيد, كه خدا آنچه را ويژه او نباشد نمى پسندد و نمى پذيرد), در بينش اسلامى تنها عملى ارج و ارز خدايى و دينى دارد كه از روى خلوص و خداخواهى سامان يافته باشد و به اغراض حقير, خوارمايه و اخلاص ستيز چونان شهرت خواهى, نام آورى, مال اندوزى, جاه طلبى و… آلوده نباشد. ناگزير شاعر مسلمان, نويسنده مسلمان, داستان پرداز مسلمان و هنرمند مسلمان نيز اگر مى خواهد نام اسلامى را به زيبندگى و سزيدگى داشته باشد و شعر و نوشته و رمان و هنرش رنگ خدايى گيرد و گونه اى عبادت به شمار آيد و مقبول و پذيرفته پيشگاه حق گردد, بايد آثار ادبى و هنرى خويش را خداپسندانه سامان دهد و آنها را از آلوده شدن به اغراض شخصانى و نفسانى يادشده, پاس دارد.

٧ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد كيفيّت گرا باشد نه كميّت گرا.
بر پايه آيه شريفه (الذى خلق الموت و الحياة ليبلوكم ايكم احسن عملا); خدايى كه زندگى و مرگ را آفريد تا بيازمايدتان كه كدامينتان درستكارتريد٤. و سخن تفسيرگر امام صادق ـ عليه السلام ـ :(ليس يعنى اكثركم عملا ولكن اصوبكم عملا٥); مقصود از (احسن عملا) بسيارى و انبوهى عمل نيست كه درستى و استوارى آن است, مى توان دريافت كه در بينش اسلامى, آنچه مهمّ است و پاس داشتنى, كيفيّت مطلوب عمل يعنى صلاح و سداد و درستى و استوارى آن است نه كميّت و مقدار و انبوهى و شمار آن. از اين روى شاعر, نويسنده و هنرمند مسلمان نيز بايد بكوشد تا كيفيّت آثار خويش را تعالى بخشد و صلاح و سداد آنها را پاس دارد و در پى اين نباشد كه شمار و مقدار آنها را انبوهى بخشد; هر روز شعرى و هر هفته داستانى و هر ماه دفتر و ديوانى و هر سال نمايشگاهى داشته باشد.
اين اصل همان گونه كه بر تعالى كيفى درونى و معنوى آثار ادبى و هنرى تكيه دارد, بر تعالى كيفى برونى و ساختارى آنها نيز تأكيد دارد. و از آنجا كه اين تعالى بخشى دومين, افزون بر بهره مندى از ذوق فطرى خدا داده, به آگاهى از راز و رمزهاى تعالى بخش و استوارسازى آثار ادبى و هنرى نياز دارد, و اين آگاهى جز از راه آموختن درست و بهنجار و انس و ژرف نگرى در آثار والا و استوار, به حاصل نمى آيد, بر شاعران و نويسندگان و هنرمندان مسلمان بايسته است كه براى رسيدن به اين فراز و ساخت و پرداخت آثارى هر چه استوارتر, بهنجارتر, پوينده تر و والاتر, فريفته ذوق واستعداد خويش نشوند و از آموختن درست اصول و قواعد ادب و هنر و ژرف نگرى حوصله مندانه در آثار والا و برتر, دريغ نورزند, بويژه خويش را از نكته سنجيها و موشكافيهايى كه غربيان در وادى ادب شناسى و هنر پژوهى گفته اند ـ و خوب هم گفته اند ـ بى نياز ندانند.

٨ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد پاسدار و پاسخگوى نيازهاى زمان نيز باشد.
از آنجا كه بر پايه اصل اسلامى: (الامور مرهونة باوقاتها٦); هركارى وقتى و هر امرى زمانى دارد, و به فرمان (ضع كلّ امر موضعه و اوقع كلّ عمل موقعه٧); مسلمان مؤمن بايد زمان آگاه و وقت شناس باشد و هر كار را بجا و بهنگام انجام دهد, پس زيبنده شاعر و نويسنده و هنرمند مسلمان جز اين نخواهد بود كه افزون بر آفرينش آثار ادبى هنرى فرازمانى و فرامكانى, نيازها و خواسته هاى زمان خويش را نيز پيش چشم داشته باشد و با شعر و رمان و هنر خويش پاسخگوى آنها نيز باشد.

٩ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد با مخاطبان خويش همزبان باشد.
بر پايه (و ما ارسلنا من رسول الّا بلسان قومه٨); هيچ پيامبرى را جز همزبان با قوم خودش نفرستاديم. و به فرمان (كلّموا الناس على قدر عقولهم); با مردم به قدر فهمشان سخن گوييد, آن كه دارنده رسالتى و آورنده پيام است, بايد سطح و سقف فهم و دريافت مخاطبان و پيام پذيران خويش را پاس دارد و با زبان و بيانى همگام با فهم و فرهنگشان با آنان سخن بگويد, از اين رو شاعران و نويسندگان و هنرمندان نيز بايد زبان شعر و رمان و هنرشان را با زبان مخاطبان و هنر پذيران همسنگ و سطح سازند. بويژه با توجه به اصل (من كان عنده صبى فليتصابّ له٩).
چون كه با كودك سر و كارت فتاد
پس زبان كودكى بايد گشاد (مولوى)
در وادى ادبيات و هنر كودكان و نيز ادبيات و هنر توده و عوام, بيشتر بايد اصل يادشده را پاس دارند و رعايت كنند تا بتوانند با آنان همزبان و در نتيجه همدل گردند.

١٠ ـ ادبيات انقلاب بايد كودكان و نوجوانان را نيز سيراب سازد.
مى دانيم كه ساختمان شخصيت آدمى از كودكى پى ريزى مى شود و منش فردى, اجتماعى و فرهنگى او بر بنياد تربيتهاى كودكى و نوجوانى او شكل مى گيرد و به همين دليل نظام تربيتى اسلام به تربيت درست و شايسته كودكان و نوجوانان, سخت دلبستگى و پايبندى نشان داده است. تأثير تربيتى ادبيات و هنر را نيز مى دانيم كه تأثيرى شگرف و انكار ناكردنى است. از اين رو, ادبيات و هنر انقلاب كه رسالت تربيتى و فرهنگى سنگينى بر دوش دارد, مى بايد و مى سزد كه به ادبيات و هنر كودكان و نوجوانان دلبستگى بيشترى داشته باشد, و براى پاسخگويى به اين نياز و ساخت و پرداخت ادب و هنر آموزنده و سازنده, پرورنده و انگيزنده, و همراه و همگام با فكر و فرهنگ و ذهن و زبان كودكان و نوجوانان, تلاشى پايسته و كوششى گسترده را سامان بخشد.

١١ ـ ادبيات انقلاب اسلامى بايد شاعران و نويسندگانش خودساخته و پيراسته باشند.
از آنجا كه شعر و ادب و هنر, بازتابهاى روان و جلوه هاى شخصيت شاعر, نويسنده و هنرمند است, و با تكيه بر همين نكته گفته اند: شعر شاعر شجاع, شجاعت مى انگيزد, گفته گوينده ترسنده, ترسندگى مى آورد, سخن سخنور پيراسته, پيراستگى مى پراكند, نوشته نويسنده آزاده, آزادگى مى كارد, هنر هنرمند هوس باره, هوس بارگى مى زايد…, ناگزير شاعر, نويسنده و هنرمند كه مى خواهد زيبنده جامعه انقلابى اسلامى باشد, نخست بايد با خودسازى, شخصيّت خويش را از آلودگيهاى اخلاقى و روانى بپيرايد و به فضايل انسانى و آرمانى بيارايد, تا شعر و ادب و هنرش نيز انگيزنده تعهّد و درستى و روايى گردد.

١٢ ـ ادبيات اسلامى بايد با نقدى درست و سالم همراه باشد.
بر پايه (حياة العلم بالنقد و الردّ); (زندگى و بالندگى دانش و هنر در گرو نقد و نقادى است) و نقش انكار ناپذيرى كه نقد سالم و درست در بارورى, بالندگى, پويايى و كمال گرايى همه شاخته هاى دانش, به ويژه علوم و معارف انسانى دارد, ادبيات و هنر انقلاب اسلامى اگر مى خواهد بالنده و پوينده باشد و دروازه هاى كمال گرايى را بشناسد و به روى خود بگشايد, و روزنه ها و پنجره هاى جمود, ايستايى و خطرپذيرى را به روى خود بربندد, به نقدى سالم و سازنده و ژرف و گسترده نيازمند است, و به نقّادانى ورزيده, سنجيده و سزيده, تا با آگاهى و دانشى كه در زمينه ادب و هنر پويا و برتر دارند, آثار ادبى و هنرى انقلاب را به نقادى گيرند و خيرخواهانه و مخلصانه و به دور از غرض ورزيهاى خطى و شخصى و…, راه بالندگى و پويندگى ادبيات و هنر انقلاب را هر چه هموارتر نمايند.
خداى را سپاس مى گزارم و با آرزوى بارورى و بالندگى هر چه بيشتر و اسلامى تر ادب و هنرمان, مقال را به پايان مى برم, و ناگفته ها را به فرصتى ديگر وامى نهم.

 

پى نوشتها:
١ ـ محمدرضا حكيمى, دانش مسلمين, ص٢٤٢.
٢ ـ برگرفته از روايت: (ان الله يحبّ معالى الامور و يبغض سفسافها) ,مجمع البحرين, مادّه سفسف.
٣ ـ سوره بقره, آيه ٦١.
٤ ـ سوره ملك, آيه ٢.
٥ ـ الحياة ,ج١,ص٢٧٨.
٦ ـ همان, ص٣٢٦.
٧ ـ همان, ص٣٢٧.
٨ ـ سوره ابراهيم, آيه ١٤.
٩ـ ميزان الحكمه,ج١٠, ص٧٠٠.