نقش رفتارهاى دينى در بهداشت روانى(٢)
سيدمهدى موسوىاصل[٧٦]چكيده
در بخش نخست اين مقاله، رفتارهاى دينى را به عبادى و اخلاقى تقسيم كرديم و يادآور شديم كه ملاك غالبى اين تقسيمبندى، آن است كه رفتارهاى دينى يا در رابطه با خداست و يا در رابطه با خلق خدا. رفتارهاى نوع اول را عبادى و رفتارهايى از سنخ دوم را رفتارهاى اخلاقى نام نهاديم. در شماره پيشين نقش رفتارهاى عبادى را در بهداشت روانى كاويديم و در اين شماره، رفتارهاى اخلاقى و اهميت آنها را در بهداشت روانى انسان بررسى مىكنيم. مسائل اخلاقى در پى بهبود بخشيدن به روابط انسان با هستى و خالق آن، رابطه با ديگران و ارتباط با خود هستند. افزون بر اين، دستكم برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى وجود دارد كه بايد آنها را جزو بيمارىهاى روانى به شمار آورد. همچنين اخلاق خوب در حقيقت، نقطه تعادل ميان افراط و تفريط و سازگار با آفرينش خاص انسان هستند كه مىتوانند به سازگارى و سلامت روانى او كمك كنند. وانگهى، اخلاق مىتواند به برخوردارى انسان از لذت در درازمدت بينجامد. سرانجام داشتن اخلاق حسنه، فرد را محبوب مردم مىكند و سبب مىشود فرد ارتباط مناسبترى با ديگران داشته باشد و از بهداشت روانى برخوردار گردد. در اين نوشتار، با تقسيم مسائل اخلاقى به اجتماعى و فردى، هر كدام را جداگانه بازكاوى كردهايم. در قسمت اخلاق اجتماعى، با اشاره به اهميت تعامل با ديگران در تأمين نيازها و در نتيجه، بهداشت روانى انسان، پىآمدهاى برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى و اجتماعى همچون حسن خلق، فروتنى و خيرخواهى را برشمردهايم. در بخش اخلاق فردى نيز، نقش برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى، مانند زهد، صبر و توكل را در بهداشت روانى بررسى كردهايم.
اهميت اخلاق
به گمان برخى آنچه براى ديندارى مهم است، داشتن باورهاى دينى و عمل به احكام عبادى و فقهى است و رفتارها و فضيلتهاى اخلاقى تنها حكم رنگ و لعاب را براى ديندارى دارند. گاهى براى دستكم گرفتن اين گونه مسائل مىگويند اين كار واجب نيست، بلكه اخلاقى است. در سنجش ديندارى نيز معمولاً به رفتارهاى عبادى و حضور در عبادتگاهها توجه مىشود و امور اخلاقى كمتر به عنوان مؤلفههايى از ديندارى در نظر مىآيند. اگر هم سخنى از امور اخلاقى به ميان مىآيد، به عنوان آثار و پىآمدهاى ديندارى است. تصور ديگرى كه در اين باره وجود دارد، آن است كه «دين به ارتباط ما با خدا و انجام دادن آيينهاى مذهبى و رعايت امور حرام مربوط است و اخلاق درباره ارتباط با ديگران يا جامعه است، ولى بايد گفت دين به رابطه ما با ديگران نيز كار دارد و اين مسائل معمولاً بخشى اساسى از تكاليف دين را شكل مىدهند». (آرگيل، ٢٠٠٠م.، ص ١٦٧) در منابع اسلامى، اساسا بدون مسائل اخلاقى، ديندارى ناقص و تصورناپذير است. در آموزههاى دينى براى به تصوير كشيدن فرد مؤمن، افزون بر مهم شمردن مسائل عبادى و ارتباط با خدا، توجه ويژهاى نيز به رعايت مسائل اخلاقى و ارتباط شايسته با ديگران شده است. به بيان ديگر، مؤمن واقعى بايد هم با خدا و هم با خلق خدا رابطه شايستهاى داشته باشد. فردى كه عبادتها را انجام مىدهد، ولى به مسائل اخلاقى و ارتباط درست با مردم در زندگى روزمره بىاعتناست، از ديدگاه دين نمىتواند مؤمن كامل به شمار آيد.
حتى به نظر مىرسد پيشوايان دينى در مقام ارائه معيارى براى تشخيص دينداران واقعى، به مسائل اخلاقى وزن بيشترى دادهاند. براى مثال، امام صادق عليهالسلام فرمود: «به ركوع و سجود طولانى افراد نگاه نكنيد؛ زيرا چه بسا اين اعمال براى آنان عادت شده باشد؛ به گونهاى كه اگر آنها را ترك كنند، ناراحت مىشوند. در عوض، (براى تشخيص دينداريشان) به راستگويى و امانتدارى آنان نگاه كنيد».[٧٧] از اين سخن برمىآيد كه مسائل اخلاقى جزو دين هستند و نه رنگ و لعابى براى آن؛ به گونهاى كه بدون آنها ديندارى تحقق نمىپذيرد. همچنين از اين روايت برمىآيد كه مسائل اخلاقى معيار بهترى براى تشخيص ديندارى افراد هستند. بنابراين، در ارزيابى و سنجش ديندارى، نبايد به رفتارهاى عبادى بسنده كرد، بلكه ميزان پاىبندى شخص به رفتارهاى اخلاقى را نيز بايد در نظر داشت.
براى نشان دادن اهميت بيشتر اخلاق، اشاره به دو حديث از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام مىتواند مفيد باشد. در حديث معروفى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ من براى تكميل كرامتهاى اخلاقى برانگيخته شدهام». (مجلسى، ١٤٠٤، ج ٦٧، ص ٣٧٢) اين حديث نشان مىدهد كه هدفهاى بعثت، در تكامل اخلاقى انسانها خلاصه مىشود. نيز در حديثى از اميرالمؤمنين عليهالسلام مىخوانيم: «اگر اميد و ايمانى به بهشت و ترس و وحشتى از دوزخ و انتظار ثواب و عقابى نمىداشتيم، شايسته بود به سراغ فضيلتهاى اخلاقى برويم؛ زيرا آنها راهنماى نجات و پيروزىاند».[٧٨] اين سخن نشان مىدهد اخلاق نهتنها براى مسائل آخرتى و رسيدن به بهشت و ترس از جهنم، بلكه براى آسايش در زندگى اين جهانى نيز لازم است. اساسا آرامش در زندگى، در پرتو التزام به فضيلتهاى اخلاقى ممكن است و بدون آنها حتى در زندگانى روزمره دچار گرفتارى و ناراحتى خواهيم بود. برخى گمان مىكنند كه نتيجه احكام دينى را تنها در آخرت بايد جست و دين تنها سعادت اخروى انسان را تأمين مىكند؛ در حالى كه اگر انسان بخواهد در زندگى دنيايى نيز آسوده باشد و دور از نگرانىها و اضطرابهاى ويرانگر به سر ببرد، راهى جز مبارزه با آلودگىها و پاكسازى دل از خوهاى پليد ندارد. خوىهايى همچون خوشرويى، فروتنى، قناعت، اخلاص، بلندهمتى و... انسان را از دغدغههاى بىحاصل و پريشانىهاى بدفرجام مىرهاند، ولى رذائلى مانند غضب، خودخواهى، حرص، حسد، بخل، بدبينى، بدخواهى و آلودگىهاى روحى او را در غل و زنجير گرفتار مىكند؛ يعنى همين دنياى او را كه مىتواند در پرتو اخلاق و رفتار شايسته، به خوشى و آسايش بگذرد، به جهنمى سوزان و بىپايان تبديل مىكند. هنگامى كه قرآن كريم از پىآمدهاى ايمان و عمل صالح سخن مىگويد، هم سعادت در آخرت را وعده مىدهد و هم به حيات طيبه و زندگى پاكيزه براى مؤمنانى كه اعمال شايسته انجام مىدهند، اشاره مىكند.[٧٩]
در ادامه، با تقسيم مباحث اخلاقى به اخلاق اجتماعى و اخلاق فردى، در هر بخش، به برخى از زيرمجموعههاى آنها و نقش هر كدام در سلامت روانى مىپردازيم. پيشتر به نقش اخلاق به طور كلى در بهداشت روانى، اشاره مىكنيم.
اخلاق و بهداشت روانى
١. مؤلفههاى بهداشت روانى را مىتوان در سه حوزه ارتباط با هستى و خالق، با خويشتن و با ديگران خلاصه كرد. مسائل اخلاقى نيز، بيشتر از روش درست اين ارتباطات سهگانه بحث مىكند. مسائل اخلاقى در پى آن است كه رفتار انسان را در اين سه حوزه بهبود بخشند. در نتيجه، افزون بر زندگى اخروى كه حيات واقعى است، موجب تأمين زندگى مطلوب و دور از اضطراب روانى براى انسان در زندگى اين جهانى شوند. به بيان ديگر، فروتنى، همنشينى نيكو با ديگران، سادهزيستى و قناعت در زندگى، توكل بر خدا، احساس عزت نفس و به طور كلى همه فضيلتهاى اخلاقى، تأمين سعادت انسان را در زندگانى دنيوى و اخروى هدف خود قرار دادهاند. قرآن در بيانى كوتاه و به طور كلى مىگويد كسانى سعادتمند هستند كه خود را از آلودگىهاى اخلاقى پاك كنند.[٨٠] افزون بر اين بيان كلى، در موارد جزئىتر نيز يادآور مىشود كه سعادت واقعى انسان در گرو پاىبندى به مسائل اخلاقى است. براى مثال، درباره بخل چنين مىخوانيم: «آنها كه از بخل و حرص خويشتن بركنار بمانند، رستگار و سعادتمند خواهند بود».[٨١]
٢. اساسا برخى صفات و رفتارهاى ضداخلاق را بايد جزو بيمارىهاى روانى دانست و همانند بيمارىهاى ديگرى كه در روانپزشكى و روانشناسى بالينى كاويده مىشوند، به پيشگيرى و درمان آنها همت گماشت. براى مثال، آيا مىتوان كسى را كه آگاهانه به پذيرش حق و حقيقت تن درنمىدهد، سالم دانست؟ قرآن كريم در سوره بقره ديدگاه كافران را اين گونه بيان مىكند: «چه آنان را از عذاب خدا بترسانى و چه نترسانى، كافران ايمان نخواهند آورد». به بيان ديگر، كافران كسانى هستند كه لجاجت به خرج مىدهند و پيشتر اعلام موضع كردهاند. آنان به شنيدن حرف حق حاضر نيستند و در نتيجه، انگار قلب خود را مهر و موم كردهاند. نفاق و دورويى را نيز بايد جزو بيمارىهاى روانى دانست. در ادامه همين آيات، اين نوع افراد بيمار قلمداد شده و از ويژگىهاى مختلف شناختى و رفتارى آنان به تفصيل بحث شده است. در جاى ديگرى از قرآن، تعبير بيمار در مورد كسانى به كار رفته است كه در مقابل خواهشهاى جنسى خود تسليم محض هستند. در اين آيه، به همسران پيامبر دستور داده مىشود كه با بيگانگان به گونهاى هوسانگيز سخن نگويند كه بيماردلان در آنان طمع كنند. «تعبير به بيماردل، تعبير بسيار گويا و رسايى از اين حقيقت است كه غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد نوعى بيمارى خواهد بود. تا آنجا كه گاه به سرحد جنون مىرسد كه از آن به جنون جنسى تعبير مىكنند و امروزه دانشمندان انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن در دادن به انواع آلودگىهاى جنسى به وجود مىآيد، در كتب خود شرح دادهاند». ( تفسير نمونه، ج١٧، ص ٢٨٩)
٣. صفات و رفتارهاى مثبت اخلاقى در حقيقت، نقطه تعادل ميان دو طرف افراط و تفريط و سازگار با خلقت خاص بشر هستند. اين مسئله مىتواند به بهداشت و سلامت روانى فرد كمك كند؛ زيرا هم نيازهاى فرد را برآورده مىكند و هم آن را از لجام گسيختگى باز مىدارد؛ براى مثال، عالمان اخلاق معتقدند عفت و پاكدامنى يك صفت اخلاقى و به معناى تأمين متعادل نياز جنسى است. دو سوى افراط و تفريط اين طيف را نمىتوان به عنوان يك مسئله اخلاقى توصيه كرد. طرف تفريط اين امر، خمودگى و ترك شهوت است كه مطلوب دين نيست؛ زيرا برآورده نشدن نيازهاى طبيعى وغريزى در درازمدت به اختلالهاى روانى و سرانجام، به نابودى نسل انسان مىانجامد. از سوى ديگر، دامن زدن بيش از اندازه به اين نياز، انسان را از تأمين نيازهاى متعالى باز مىدارد و او را به سوى حيوانيت مىكشاند. قرآن هنگامى كه از ويژگىهاى مؤمنان سخن مىگويد، مىفرمايد: آنان كسانى هستند كه پاكدامنى در پيش مىگيرند، ولى در مورد همسرانشان سرزنشى بر آنان نيست. كسانى متجاوز به حدود الهى شمرده مىشوند كه راه ديگرى غير از همسر و خانواده براى برآوردن نيازهاى جنسى خود برگزينند.[٨٢] در بيشتر مسائل اخلاقى ديگر نيز، چنين امرى حكمفرما است.
٤. اگر به مسائل اخلاقى ژرفتر بنگريم، درمىيابيم كه چه بسا در كوتاهمدت جلو ارضاى برخى خواهشهاى نفسانى ما را بگيرند، ولى در واقع، زمينهاى براى لذت بلندمدت و پايدار فراهم مىآورند و ما را از پىآمدهاى ناگوار حفظ مىكنند. فرض كنيد كسى خشمگين شده است و مىخواهد با برونريزى خشم، خود را ارضا كند و به دليل شدت غضب، توجهى نيز به پىآمدهاى تلخ آن ندارد، ولى صبر و حلم كه از صفات والاى اخلاقى هستند، او را از پرخاشگرى بر ديگران دور مىدارند. اين خويشتندارى گرچه در آغاز دشوار مىنمايد، ولى شيرينى آن در سالم ماندن از پشيمانى و پىآمدهاى ناگوار اِعمال خشم است. خواهشهاى ضداخلاقى ديگر نيز چنين وضعيتى دارند. در حديثى از امام صادق عليهالسلامآمده است: «چه بسيار شكيبايى كوتاهمدتى كه سبب شادى طولانى شده و چه بسيار لذت كوتاهمدتى كه اندوه طولانى به بار آورده است».[٨٣]
٥. انسان براى برآوردن بهداشت روانى خود در زندگى، نيازمند آن است كه مورد علاقه و محبت ديگران قرار گيرد. به همين دليل، كودكانى كه از محبت والدين و ديگر بستگان محروم بودهاند، چه بسا در بزرگسالى به افرادى عقدهاى، پرخاشگر، گوشهگير و به طور كلى، نابهنجار تبديل شوند. يكى از كاركردهاى فضايل اخلاقى آن است كه سبب مىشود محبت فرد در قلب ديگران جاى گيرد. ايمان و نيز عمل صالح كه فضايل اخلاقى يكى از مصداقهاى كامل آن است، زمينهساز جلب محبت ديگران مىشود. قرآن در اين باره مىگويد: «خداوندِ مهربان محبت كسانى را كه ايمان آوردهاند و اعمال صالح انجام مىدهند، در دل مردم قرار مىدهد».[٨٤] گرچه عمل صالح نيز رفتارهاى عبادى و اخلاقى را در بر مىگيرد، ولى به نظر مىرسد ارتباط فضايل اخلاقى با پديد آمدن محبت فرد در قلب ديگران مستقيمتر باشد. ايمان و عبادت، سبب گرايش فرد به رفتارهاى سودمند اجتماعى و خير رساندن به بندگان خدا مىشود. در نتيجه، چنين فردى محبوب مردم قرار مىگيرد. البته او اين كارها را براى رضاى خدا انجام مىدهد، ولى به هر حال نتيجه طبيعى اين گونه كارها محبوبيت در ميان مردم است. «ايمان و عمل صالح، جاذبه و كشش فوقالعادهاى دارد. اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى، تقوا و پاكى و درستى و امانت و شجاعت و ايثار و گذشت تجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس، كشنده و رباينده است. حتى افراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت مىبرند و از ناپاكانى همچون خود متنفرند. به همين دليل، هنگامى كه مثلاً مىخواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند، تأكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درستكار باشد. اين طبيعى است و در حقيقت، نخستين پاداشى است كه خدا به مؤمنان و صالحان مىدهد كه دامنهاش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مىشود. افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان مىبندند، ديدهها براى آنان گريان مىشود، هرچند به ظاهر، حقير باشند و مقام اجتماعى نداشته باشند. همه مردم جاى آنها را خالى مىبينند، همه خود را در عزاى آنان شريك محسوب مىدارند». (مكارم، تفسير نمونه، جلد ١٣، ص ١٤٤ ـ ١٤٥)
اخلاق اجتماعى و بهداشت روانى
پيشتر يادآور شديم كه يكى از مؤلفههاى مهم بهداشت روانى، داشتن ارتباط مناسب با ديگران است. انسان موجودى اجتماعى و به اصطلاح مدنىسرشت است و زندگى بدون ارتباط با ديگران برايش ناممكن و دستكم، بسيار زجرآور است. گرايش انسان به تعامل با ديگران دلايل زيادى دارد و برقرارى ارتباط، بسيارى از نيازهاى او را برطرف مىكند. آبراهام مزلو (١٩٦٨م.) با اشاره به سلسله مراتب نيازها معتقد است پيش از نيازهاى انتزاعىتر، نخست بايد نيازهاى اساسى انسان ارضا شود. در همه سطوح اين سلسله مراتب، ارتباطها يكى از ابزارهاى اصلى و اوليه رفع نيازهاى انسان است.
الف) نيازهاى جسمى
انسانها اساسا نيازمند زنده ماندن هستند و برقرارى ارتباط به رفع اين نياز آنان كمك مىكند. نوزادان براى زنده ماندن بايد گرسنگى يا درد خود را به ديگران بفهمانند. انسان در طول رشد خود پيوسته براى بقا و رشد خويش نيازمند ارتباط است. او براى بازيافتن سلامتى، مشكلات خود را با پزشكان در ميان مىگذارد. پژوهشها نشان مىدهند ميان سلامت جسمى انسان و روابطش با ديگران، ارتباط نزديكى وجود دارد. پژوهشگران مىگويند بيمارانِ مبتلا به التهاب مفاصل كه از حمايت اجتماعى شديد برخوردارند، نشانههاى خفيفتر و عمر طولانىترى دارند.
ب) نياز به امنيت و آرامش
ارتباطها، نياز انسان به امنيت و آرامش را نيز برطرف مىكند. وقتى كسى شما را تهديد مىكند، با مجريان قانون در ميان مىگذاريد. رسانهها نيز مردم را از خطرهاى مواد غذايى ناسالم آگاه مىسازند.
ج) نياز به تعلق خاطر داشتن
تمامى انسانها در پى كسانى هستند كه با آنان احساس خوشبختى كنند و از زندگى با آنان لذت ببرند و در كنارشان تجربههاى بيشترى بياموزند. ما به همنشينى با ديگران و پذيرش و تأييد آنان نيازمنديم. همچنين دوست داريم ديگران را بپذيريم و آنان را تأييد كنيم. رابطه ميان ارتباطهاى خوب و احساس خوشى و آرامش در پژوهشهاى زيادى به اثبات رسيده است. براى مثال، در يكى از پژوهشها معلوم شد كسانى كه پيوندها و روابط اجتماعى قوى ندارند، ٢٠٠ تا ٣٠٠ درصد بيشتر احتمال دارد دچار مرگ زودهنگام شوند. همچنين محققان دريافتهاند ميان اندكى دوستان و گرفتارىهايى همچون افسردگى، اضطراب و خستگى ارتباط معنادارى وجود دارد.
د) نياز به عزت نفس
انسان دوست دارد ديگران به او احترام بگذارند و خودش نيز براى خود حرمت مىگذارد. ارتباط، از جمله ابزارهاى اوليهاى است كه به كمك آن مىتوانيم بفهميم چه كسى هستيم و چه كسى مىتوانيم باشيم. ما نخستين برداشت خود را از خويشتن، از نظر ديگران درباره خود مىفهميم. اين فرايند نگريستن به خود از دريچه چشم ديگران، تا پايان عمر ادامه مىيابد. عزت نفس انسان در تمام مراحل زندگى، تحت تأثير نحوه ارتباط ديگران با او است. به همين دليل، افراد فاقد مهارتهاى لازم براى ارتباطات ميانفردى در عرصههاى مختلف زندگى سرآمد نمىشوند و بسيارى از آنان عزت نفسشان پايين است.
ه ) نياز به خودشكوفايى
برابر نظر مزلو، خودشكوفايى انتزاعىترين نياز انسان است. منظور وى از خودشكوفايى آن است كه هر انسانى مىخواهد تجربههايى متعالى داشته باشد كه به رشد و كمال وى در زندگى بينجامد و ظرفيتهاى بالقوهاش را محقق سازد. ما به عنوان انسان، در پى چيزهايى بيش از بقا، امنيت، گرايشها و عزت نفس هستيم. ارتباطهاى ما در اين راه كمك كننده هستند. معمولاً نخستين بار در تعامل با ديگران است كه توانايىهاى خود را مىشناسيم؛ توانايىهايى كه تا پيش از آن اثرى از آنها نبوده است. همچنين ديگران به ما كمك مىكنند تجربهها و طرز فكرهاى جديدى داشته باشيم. گفتوگو با ديگران سبب مىشود افق ديد ما در مورد خود، ارزشها، روابط، رويدادها و شرايط گسترش يابد و در نتيجه، به كمال بيشترى دست يابيم. خلاصه، ما نمىتوانيم تغييرهاى خود را در انزواى اجتماعى بسنجيم. ما براى بازخورد گرفتن در مورد هويت و اعمال خويش به تعامل با ديگران نيازمنديم. (تلخيص از وود، ١٣٧٩، ص ٣٠ ـ ٤٠)
با توجه به اهميت بسيار روابط اجتماعى در تأمين نيازها و در نتيجه، در بهداشت روانى انسان، اين پرسش مطرح مىشود كه چگونه مىتوان اين مسئله را در جامعه محقق ساخت. پاسخ آن است كه روابط اجتماعى مناسب با ديگران جز از راه رفتارها و صفات اخلاقى امكانپذير نيست. رفتارهاى اخلاقى، سبب بهبود روابط فرد با ديگر همنوعان مىشوند و از اين راه، به بهداشت روانى او كمك مىكنند. اساسا بدون وجود صفات اخلاقى خوب و رفتارهاى اخلاقى برآمده از آنها، زندگى تحملپذير نيست. در جامعهاى كه روابط حسنه ميان اعضايش حكمفرما نيست و افراد برخورد شايستهاى با يكديگر ندارند، چگونه مىتوان زيست؟
يكى از كاركردهاى اخلاق در جامعه، ايجاد زمينه مناسب براى روابط اجتماعى شايسته است. اين مسئله حتى درباره صفات و رفتارهاى اخلاقىاى كه به ظاهر ارتباط چندانى با روابط ميان افراد ندارد، صادق است. چه بسا تصور شود كه رذايل اخلاقىاى همچون خودبرتربينى، حرص و آز و حسد ربط چندانى با بهبود روابط اجتماعى ميان افراد جامعه ندارند، ولى بايد دانست كه برخوردارى از حسن خلق، زمينه مناسبى مىطلبد و ويژگىهاى شايسته اخلاقى همچون فروتنى، سخاوت و خيرخواهى براى مردم، زمينهساز اين حسن خلق هستند. بدون وجود اين صفات درونى به سختى مىتوان تصور همنشينى نيكو با ديگران را داشت. كسى كه دلش پر از كينه و حسد به ديگران است و خود را بالاتر از آنان مىداند و حاضر به فداكارى براى آنان نيست، چگونه مىتواند روابطى شايسته با آنان داشته باشد؟ شايد بتوان دليل اهميت والايى را كه آموزههاى دينى به حسن خلق مىدهند، در همين نكته يافت. رفتارهاى ما در صفات و ويژگىهاى اخلاقىمان ريشه دارند. وجود صفت خيرخواهى در درون فرد، به بروز رفتار مناسب و برخورد شايسته با ديگران مىانجامد و خودبزرگبينى، رفتار شايسته با خود را در انسان مىنماياند (از كوزه همان برون تراود كه در اوست). البته چه بسا فردى با ويژگىهاى اخلاقى منفى همچون حسد و كينهتوزى بتواند با حيلهگرى، براى مدتى كوتاه رفتارهاى خيرخواهانه ابراز كند، ولى بىگمان اين رفتارها نمىتواند دائمى باشد و رذايل اخلاقى به گونهاى خود را در رفتارهاى چنين فردى نشان خواهند داد.
از آنجا كه صفات و رفتارهاى اخلاقىاى كه اثر مثبت يا منفى بر سلامت روانى فرد دارند، فراوانند، تنها براى نمونه، به پىآمدهاى بهداشتى برخى از آنها بسنده مىكنيم.
حسن خلق
به طور معمول، حسن خلق به دو معنا گرفته مىشود. در معناى اعم، منظور، وجود همه فضيلتهاى اخلاقى در فرد است. در معناى اخص نيز، به برخورد شايسته با ديگران مربوط مىشود. در بسيارى از موارد، مقصود معناى دوم است. روايتها در اهميت حسن خلق بيش از هر صفت اخلاقى ديگر است. چه بسا دلايل اين اهميت يكى از اين دو مورد يا هر دو باشد:
الف) گرچه بهظاهر حسن خلق تنها يك رفتار ظاهرى است، ولى مىتوان گفت بدون وجود فضايل درونى همچون حلم، خيرخواهى، فروتنى، سخاوت و... نمىتوان وجود و ادامه اين رفتار را از فرد انتظار داشت. چگونه مىتوان از كسى كه خشم خود را مهار نمىكند، خود را برتر از ديگران مىپندارد و با داشتن سرمايه، به ديگران كمك نمىرساند، انتظار برخورد شايسته با مردم داشت؟ به بيان ديگر، گرچه خوشخلقى يك رفتار است، ولى پشتوانه آن، همه يا دستكم، بسيارى از صفات اخلاقى خوب است.
ب) دليل ديگر اهميت حسن خلق، آن است كه نخستين چيزى است كه مردم در برخوردهايشان، از همديگر مىبينند؛ يعنى پيش از آنكه حسد يا خيرخواهى، تكبر يا فروتنى، گشادهدستى يا بخل و همانند اين صفات را در وجود افراد ببينيم، با رفتار مؤدبانه يا زشت آنان مواجه مىشويم. سعدى نقل مىكند نيازمندى را پيش سخاوتمندى فرستادند و گفتند او مىتواند نيازت را برآورد. مرد نيازمند به در خانه او آمد و با ترشرويى و چهره عبوس وى مواجه شد و بدون اعلام نياز بازگشت. هنگامى كه علت را جويا شدند، گفت: عطايش را به لقايش بخشيدم.
شايد اين سخن امام على عليهالسلام كه فرمود: «سرلوحه نامه عمل انسان مؤمن، حسن خلق اوست»،[٨٥] در اشاره به همين مسئله باشد. تشبيه حسن خلق به «عنوان» در اين حديث بسيار جالب است. آنچه براى عنوان يك كتاب يا مقاله برمىگزينند، خلاصهاى از محتواى آن است و پيش از اصل متن جلب توجه مىكند و بهترين و مهمترين بخش آن است. از همين رو، حسن خلق چكيده ديگر فضيلتهاى اخلاقى است. مهمترين و بهترين اعمال يك انسان مؤمن است و در پيشگاه خداوند ظهور بيشترى دارد. امام باقر عليهالسلام فرمود: «كاملترين مؤمنان، خوشخلقترين آنان است».[٨٦] پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز فرمود: «در ترازوى عمل كسى، سنگينتر و ارزشمندتر از حسن خلق قرار نمىگيرد».[٨٧]
پىآمدهاى حسن خلق
پىآمدهاى مثبت برخورد شايسته با ديگران بر بهداشت روانى فرد و جامعه بسيار روشن است. براى نمونه، به برخى آثار آن كه از نظر سلامت روانى اهميت دارند و در روايتها مورد توجه قرار گفتهاند، اشاره مىكنيم و ارتباط آنها را توضيح مىدهيم.
١. حسن خلق، سبب جلب محبت ديگران مىشود و فرد را در جامعه محبوب مىسازد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمود: «خوشاخلاقى مهر و محبت را استوار مىكند».[٨٨] امام على عليهالسلام نيز فرمود: «محبت به افرادى كه سخن گفتنشان ملايم است، لازم مىآيد».[٨٩] براى همگان روشن است كه با خوشخلقى كارهايى مىتوان انجام داد كه بدون آن، هرگز ممكن نيست.
٢. خوشاخلاقى زندگى را شيرينتر و گواراتر مىسازد. امام صادق عليهالسلام فرمود: هيچ زندگىاى گواراتر از زندگى همراه با حسن خلق نيست.[٩٠] اين مسئله نيز به توضيح بيشتر نياز ندارد؛ زيرا چه بسيارند افرادى كه حاضرند با امكانات كم زندگى بسازند، ولى با آدم بداخلاق زندگى نكنند. در واقع، زندگى خود آدم بداخلاق و كسانى كه با او زندگى مىكنند، گرچه با رفاه مادى همراه باشد، ولى از آن لذتى نمىبرند.
٣. حسن خلق عامل آبادى شهرها و زيادى عمرها است. امام صادق عليهالسلام فرمود: «نيكوكارى و خوشاخلاقى، شهرها را آباد و عمر انسانها را زياد مىكند»؛[٩١] زيرا نابودى جامعهها در اثر پرخاشگرى و كشمكشهاست. اگر اين پرخاشگرىها جاى خود را به خوشرويى و حسن خلق دهد، آشتى و اتحاد كه سرآغاز هر گونه آبادانى و بركتى است، به دست مىآيد. افزون بر اين، آرامش روح كه يكى از پىآمدهاى برخوردهاى محبتآميز است، به افزايش عمر مىانجامد؛ زيرا امروزه ثابت شده است كه عامل بسيارى از مرگ و ميرها، فشارهايى است كه بر انسان وارد مىشود. يكى ديگر از عوامل اصلى، بيمارىهاى مختلف است. بىگمان حسن خلق و برخوردهاى محبتآميز، از فشارهاى روحى مىكاهد و بدين سبب، عامل طول عمر به شمار مىآيد. ( مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج ٣، ص ١٤٨)
٤. خوشاخلاقى سبب رفاه مادى و افزايش روزى انسان مىشود. اميرالمؤمنين عليهالسلامفرمود: «گنجهاى روزى در گشادهرويى نهفته است».[٩٢] اين رابطه با اندك دقتى روشن مىشود؛ «زيرا يك تاجر و كاسب و صنعتگر و طبيب، هنگامى مىتواند در كار خود موفق باشد كه اعتماد مراجعان خود را جلب كند و يكى از عوامل جلب اعتماد، حسن خلق است. بسيار مىشود كه افراد، خريد اجناس متوسطى را از افراد خوشاخلاق، بر اجناس بهترى از افراد عبوس و بداخلاق ترجيح مىدهند. به همين دليل، در مؤسسههاى مهم اقتصادى خصوصى دنيا مىكوشند افرادشان را براى چگونگى برخورد با مراجعان آموزش دهند و از اين طريق، اعتماد افراد را به آن مؤسسه تجارى يا صنعتى جلب كنند». (همان)
فروتنى
يكى از ويژگىهاى انسان سالم از ديدگاه دين، فروتنى است. انسان ديندار، خود را برتر از ديگران نمىپندارد و اين صفت درونى در رفتارهاى او نيز نمايان است. چه بسا به دست آوردن اين صفت باطنى، نيازمند زمانى طولانى باشد، ولى انجام دادن رفتارهاى فروتنانه چندان دشوار نيست. بنابراين، در آغاز، براى رسيدن به اين ويژگى درونى، مىتوان از رفتارهاى متواضعانه سود برد و حتى در صورت نياز، آنها را بر خود تحميل كرد، تا سرانجام به اين صفت ارزشمند دست يافت. در حديثى از امام باقر عليهالسلاممىخوانيم:
فروتنى آن است كه به كمتر از جايگاه شايسته خود در مجلس قانع باشى و هرگاه كسى را ديدار كردى، در سلام بر او پيشى گيرى و جر و بحث را هرچند حق با تو باشد، رها كنى.[٩٣]
اينها نمونههايى از رفتارهاى متواضعانه است، ولى البته تنها اين موارد نيست. در مقابل، خودبرتربينى بدترين صفت و رفتار اخلاقى است؛ زيرا گاهى در مقابل خداوند صورت مىگيرد و در نتيجه، به كفر و الحاد مىانجامد. فرعون با خودبرتربينى ادعاى الوهيت مىكرد و خود را خداى بزرگ مردم مصر معرفى مىكرد. [٩٤] برتر ديدن خود نسبت به بندگان خدا، گرچه در حد تكبر برابر خدا نيست، ولى اين گونه صفات و رفتارها از حد پايينتر شروع مىشود و سرانجام به درجات بالاتر مىرسد. تكبر، برتر دانستن خود نسبت به ديگران است. مفهوم نزديك به اين واژه در اخلاق، خودبزرگبينى يا به اصطلاح عُجب است. تفاوت اين دو مفهوم در آن است كه شخص متكبر خود را در مقايسه با ديگران برتر مىداند، ولى لازمه خودبزرگبينى، مقايسه با ديگران نيست و فرد به دليل ويژگى خاصى مانند علم، زيبايى، ثروت و حتى عبادت كه در خود مىبيند، مغرور مىشود و خويشتن را والا مىپندارد؛ هرچند كسى نيز براى مقايسه نباشد. در واقع، عجب و خودبزرگبينى عامل كبر است و كبر از پىآمدهاى آن به شمار مىآيد. عالمان اخلاق گاهى ميان مشتقهاى كبر، تفاوت ظريفى مىگذارند و مىگويند كبر حالت درونى بزرگ ديدن خود در رويارويى با ديگران است، ولى چه بسا به دلايل مختلف در رفتارهاى فرد ظاهر نشود. اگر اين حالت باطنى به شكل رفتارهايى مانند راه رفتن يا سخن گفتن متكبرانه يا تحقير ديگران و مانند آنها باشد، اين رفتارها تكبر نام مىگيرند.
مفاهيم متعددى وجود دارد كه گاه تصور مىشود همه با هم مترادف و يكساناند، در حالى كه تفاوتهاى ظريفى با هم دارند؛ هرچند ريشه همه آنها به تكبر باز مىگردد، ولى از زاويههاى مختلف به آن نگاه مىشود. خودبرتربينى، خودمحورى، خودخواهى، برترىجويى و فخرفروشى، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها تكبر است؛ هرچند از زواياى مختلف ديده مىشوند. كسى كه تنها خود را بالاتر از ديگران مىبيند، خودبرتربين است. كسى كه به خاطر اين خودبرتربينى، سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند، خودمحور است. كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى بهويژه به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد، خودخواه است. كسى كه مىكوشد سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار دهد، گرفتار برترىجويى است. بالأخره كسى كه تلاش مىكند مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد، فخرفروش است. بنابراين، همه اين صفات ريشه مشتركى دارند و آن تكبر است؛ هرچند در چهرههاى مختلف ظاهر مىگردد. (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج٢، ص٤٤ ـ ٤٥)
گفتنى است گاهى فروتنى با ذلتپذيرى اشتباه مىشود يا مورد سوءاستفاده قرار مىگيرد. آموزههاى دينى از يك سو، به فروتنى فرا مىخوانند و از سوى ديگر، مؤمنان را از پذيرش ذلت و از دست دادن عزت نفس نهى مىكنند. اين دو مسئله چگونه با هم سازگارند؟ مولى مهدى نراقى در اين باره مىنويسد: «صفت تواضع، حد وسط است و طرف افراط آن، كبر و طرف تفريط آن، ذلت و پستى است. همان گونه كه كبر مذموم است، خوار و ذليل كردن خود نيز ناپسند است؛ زيرا هر دو طرف افراط و تفريط نكوهيده است و صفت پسنديده، تواضع است بدون تمايل به هر يك از دو طرف؛ زيرا محبوبترين امور نزد خداوند حد وسط آنهاست و آن اين است كه حقِ هر صاحب حقى داده شود كه همان عدل است و اگر به طرف تفريط افتاد و دچار نقصان شد، بايد خود را بالا ببرد؛ زيرا براى مؤمن جايز نيست كه خود را ذليل كند. پس اگر كفشدوزى، براى مثال بر عالمى وارد شود و آن عالم از جاى خود برخيزد و او را در مكان خود بنشاند و درس و تعليم را براى حرمت او ترك كند و چون برخيزد تا در خانه دنبال او بدود، خود را خوار كرده است و اين كار ناپسند است و بايد در اين حال خود را رفعت دهد تا به حد وسط كه صراط مستقيم است، برگردد. بنابراين، عدل اين است كه به طريقى كه ذكر شد براى امثال خود و كسانى كه مرتبه ايشان نزديك به اوست تواضع كند. اما تواضع عالم براى بازارى اين است كه با او گشادهرو باشد و نيك سخن گويد و با مهربانى و ملايمت به سؤل و جواب پردازد و دعوت او را اجابت كند و در رفع نياز او بكوشد و مانند اينها و خود را بهتر از او نداند و سزاوار است كه در مقابل متكبران تواضع نكنند؛ زيرا فروتنى براى كسى كه متكبر است، علاوه بر اينكه تن به پستى و ذلت دادن است، موجب گمراهى و زيادى تكبر او مىشود و وقتى مردم براى او تواضع نكنند، ممكن است متنبه شود و تكبر را رها كند؛ زيرا متكبر به تحمل ذلت و اهانت از طرف مردم خشنود نيست. به همين جهت، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «اذا رايتم المتواضعين من امتى فتواضعوا لهم، و اذا رايتم المتكبرين فتكبروا عليهم، فان ذلك لهم مذله و صغار؛ هرگاه متواضعان امت مرا ببينيد، براى ايشان تواضع كنيد و هرگاه متكبران را ببينيد، بر آنها تكبر كنيد كه اين، باعث ذلت و كوچكى آنان است». (نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج٢، ص ٤٤٢)
به نظر مىرسد براى متمايز كردن فروتنى از ذلتپذيرى، بايد بر معيارى كه در اين سخن وجود داشت، معيار ديگرى نيز افزوده شود. اين معيار، انگيزه فرد است؛ به اين معنا كه گاهى انگيزه فرد از اظهار ارادت به ديگرى، رسيدن به نفع مادى همچون كسب ثروت، موقعيت و مقام و مانند آنها است. در اين صورت، اين عمل را بايد مصداق ذلتپذيرى دانست كه در آموزههاى اسلامى به شدت از آن نهى شده است، ولى احترام شخص فروتن به سبب به دست آوردن منافع مادى نيست، بلكه انگيزهاش از اين كار كسب رضايت خداوند و دورى از تكبر است. بنابراين، انسان مؤمن براى تشخيص اينكه رفتارش مصداق فروتنى است يا ذلتپذيرى، افزون بر نمود ظاهرى عمل، بايد به انگيزههاى رفتار خود نيز توجه داشته باشد. در نظر گرفتن پىآمدهاى هر كدام از اين دو نوع عمل نيز مىتواند در جدا كردن رفتار متواضعانه از رفتار ذلتآميز اثرگذار باشد. فروتنى، همان گونه كه در روايتها آمده است، زمينهساز بزرگى شخص فروتن مىشود، ولى رفتار چاپلوسانه، فرد را در نزد خود و ديگران پست جلوه مىدهد.
پىآمدهاى تكبر
در بحث گذشته، از پىآمدهاى مثبت فضيلت اخلاقى حُسن خلق سخن گفتيم. در ادامه، چون براى تحصيل هر صفت اخلاقى، پرهيز از ضد آن ضرورى است، از پىآمدهاى منفى خودبرتربينى سخن مىگوييم.
١. ذلت و پستى درونى
به طور معمول، فرد متكبر به دليل پستى درونىاش، به اين نوع رفتار دست مىزند. امام صادق عليهالسلام در روايتى به اين امر تصريح كردهاند: «هيچ كس تكبر يا ستم نمىكند، مگر به سبب پستىاى كه در درونش مىيابد».[٩٥] علامه مجلسى در ادامه اين حديث مىنويسد: «ممكن است مقصود از اين روايتها پنج چيز باشد:
اول ـ تكبر از حقارت و پستى نفس نشئت مىگيرد؛
دوم ـ تكبر در كسانى يافت مىشود كه حقير بودهاند و سپس به بزرگى رسيدهاند، ولى افرادى كه با عزت نفس بزرگ شدهاند، تكبر نمىورزند، بلكه همواره فروتنى مىكنند؛
سوم ـ تكبر در كسانى ديده مىشود كه كمال واقعى ندارند و براى اظهار كمال و نشان دادن خود، راه تكبر را برگزيدهاند؛
چهارم ـ مراد آن است كه ذلت و پستى نزد خداوند است؛ يعنى كسى كه در پيش خداوند ارزشمند و صاحب منزلت است، اهل تكبر نيست؛
پنجم ـ انسان به سبب تكبر خوار مىشود».[٩٦]
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله در اينباره مىفرمايد: «هر كس خود را بالاتر بداند، خداوند او را پست مىسازد».[٩٧]
٢. از دست دادن محبوبيت
اين ويژگى در بسيارى از صفات ضداخلاقى وجود دارد. شخص متكبر نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اساسا مردم از كسانى كه بر آنان اظهار فضل كنند و رفتارهاى متكبرانه از خود بروز دهند، متنفر مىشوند و مىكوشند تا از وى كناره گيرند. امام صادق عليهالسلام به نقل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «متكبر، منفورترين مردم است».[٩٨] امام صادق عليهالسلامدر سخن ديگرى فرمود: «متكبر نبايد انتظار مدح و ثنا از مردم داشته باشد».[٩٩] در نتيجه، ارتباطهاى اجتماعى افراد خودبرتربين به حداقل مىرسد و دچار تنهايى مىشوند و از اين راه، سلامت روانىشان آسيب مىبيند.
٣. تكبر؛ عامل از دست دادن امكانات زندگى
انسان وقتى در زندگى موفق خواهد بود كه بتواند همكارى ديگران را جلب كند. افراد منزوى كه تلاشهاى آنها تنها جنبه فردى دارد يا شكست مىخورند و يا موفقيت ناچيزى نصيبشان مىشود و چون تكبر انسان را به انزوا مىكشاند، بهطبع موفقيت او را در صحنه زندگى ناچيز مىكند. در حديثى از امام امير مؤمنان على عليهالسلام مىخوانيم: «فزونى تكبر مايه اتلاف (اسباب موفقيت) است».[١٠٠] اين سخن را به گونه ديگرى نيز مىتوان تفسير كرد و آن اينكه بسيارى از جنگها و خونريزىها و ويرانىها از تكبر و استكبار سرچشمه مىگيرد؛ گروهى خودخواه زمام امور كشورها را به دست مىگيرند و هر يك مىخواهد بر ديگران برترىجويى كند. همين امر، سبب درگيرى ميان آنان مىگردد و خونهاى بىگناهان بسيارى در اين راه ريخته مىشود. گاه تكبر به صورت گروهى ظاهر مىشود و فرد نژاد خود را برتر از نژادهاى ديگر مىپندارد. همين برترىجويى نژادى، يكى از زمينههاى مهم جنگها در طول تاريخ بوده است. (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج ٢، ص ٥٩)
خيرخواهى
يكى از ويژگىهاى انسان ديندار، خيرخواهى اوست. چنين فردى در مقابل نعمتهايى كه به ديگران مىرسد، ناراحت نمىشود و حداكثر شايد آرزومند وجود آن نعمت براى خود باشد. در مقابل، انسان بيماردل به جاى آنكه خيرخواه خود و ديگران باشد، آرزومند زوال نعمت از آنان است و در بدترين وضعيت، مىخواهد نعمت از دست آنان گرفته شود؛ هرچند به خود او چيزى نرسد.
«حسد، آرزوى زوال نعمت از برادر مسلمان است، از نعمتهايى كه صلاح او باشد، ولى اگر زوال نعمت را از او نخواهد، بلكه مثل آن را براى خود بخواهد، غبطه و منافسه است و اگر زوال چيزى را از كسى بخواهد كه صلاح او نيست آن را غيرت خوانند. ضد حسد، نصيحت و خيرخواهى است؛ يعنى خواستن دوام نعمت خداوند بر برادر مسلمانت كه صلاح او در آن است. معيار در نصيحت و خيرخواهى، اين است كه آنچه را براى خود مىخواهى براى برادر خود نيز بخواهى و آنچه را براى خود نمىخواهى و نمىپسندى براى او نيز نخواهى و نپسندى و معيار در حسد، اين است كه آنچه را براى خود نمىخواهى براى او بخواهى و آنچه را براى خود مىخواهى، براى او نخواهى». (مولى مهدى نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج ٢، ص ٢٥٦)
پىآمدهاى حسد
١. ناراحتى دائمى: فيض خداوند پيوسته به سوى بندگانش سرازير است و خدا به سبب حسادت حسود، نعمتهاى خود را از مردم دريغ نمىكند. در نتيجه، حسود پيوسته در اضطراب و ناراحتى به سر مىبرد و سلامت روانىاش در معرض خطر قرار مىگيرد. در حديثى از امام صادق عليهالسلام آمده است: «حسود نبايد انتظار آرامش درونى براى خود داشته باشد».[١٠١] در حديث ديگرى چنين مىخوانيم: «حسد جز زيان و خشم چيزى در وجود انسان ايجاد نمىكند. حسد سبب مىشود كه روح و روان انسان ناتوان و جسمش بيمار گردد و بدترين چيزى كه در درون دل انسان جاى مىگيرد، حسد است».[١٠٢]
افزون بر اين، حسادت معمولاً سودى به حال حسود ندارد؛ زيرا توان برگرداندن نعمت را از ديگران ندارد. ويژگى حسد اين است كه هيچ سودى براى حسود نمىكند. براى مثال، دروغگويى يا دزدى نيز جزو رفتارهاى ناپسندند، ولى به هر حال، نفع مادى براى دروغگو يا دزد دارند، ولى حسد اين گونه نيست. حسد ورزيدن هرگز بر علم، دارايى و زيبايى يك نفر نمىافزايد.
٢. بيمارى جسمى: حسد پىآمدهاى ناگوارى براى سلامت جسمى انسان دارد و از اين طريق، بهداشت روانى او را در معرض خطر قرار مىدهد. امام على عليهالسلام فرمود: «تعجب است كه حسودان چگونه از سلامت جسم خود غافلند».[١٠٣] در سخن ديگرى از آن حضرت آمده است: «هرچه حسد كمتر باشد، بدن سالمتر مىماند».[١٠٤]
٣. غفلت از استعدادهاى شخصى: حسود با توجه پيوسته به نعمتهايى كه ديگران از آنها بهرهمندند، از استعدادهايى كه خداوند به خود او عنايت كرده است، غافل مىشود و آنها را ناديده مىگيرد. اين امر چه بسا به عزت نفس او آسيب برساند و او را دچار ضعف نفس كند. لطمه ديدن عزت نفس، فرد را در معرض اختلالها و بيمارىهاى روانى قرار مىدهد و بهداشت روانى او را به مخاطره مىاندازد.
٤. از دست دادن محبت ديگران: صفات اخلاقى ناپسند، روابط فرد را با ديگران خدشهدار مىكنند. انسانها به طور فطرى از آدم حسود متنفرند و علاقهاى به برقرارى روابط خوب با وى ندارند. على عليهالسلامفرمود: «حسود دوستى ندارد».[١٠٥] كنارهگيرى مردم از حسود، سبب گوشهگيرى او مىشود و در نتيجه، او سلامت روانىاش را از دست مىدهد.
اخلاق فردى و بهداشت روانى
گرچه بيشتر مسائل اخلاقى در صحنه جامعه معنا مىيابند و در نتيجه، اخلاق اجتماعى به شمار مىآيند، ولى اين امر كليت ندارد. همان گونه كه گذشت، برخى مسائل اخلاقى هستند كه در اصل به رابطه فرد با ديگران مربوط نيست و اگر به فرض مردمان ديگرى نيز نبودند، باز معنا پيدا مىكرد. مواردى كه در اين بخش بررسى مىكنيم، از اين دستهاند. موارد زيادى از اين نوع مسائل اخلاقى را مىتوان نام برد، ولى دليل انتخاب توكل، زهد و صبر، آن است كه پىآمدهاى بهداشت روانى روشنى دارند. علت ديگر براى اين گزينش، آن است كه اين مفاهيم در طول زمانها مورد سوء استفاده يا كجفهمى برخى نادانها قرار گرفتهاند. در نتيجه، به جاى آنكه به سلامت روانى افراد و جوامع كمك كنند، به عاملى براى تخريب تبديل شدهاند. به بيان ديگر، اگر اين مفاهيم به معناى واقعى و صحيح معرفى شوند، در تأمين بهداشت روانى بسيار اثرگذارند و در غير اين صورت، به عاملى ضد اهداف حقيقى خود تبديل مىشوند.
توكل
در آموزههاى اسلامى، از توكل به عنوان يكى از نشانههاى ديندارى ياد شده است. در قرآن كريم، در هفت مورد، عبارت «على اللّه فليتوكل المؤمنون؛ مؤمنان بايد بر خداوند توكل كنند»، آمده است.[١٠٦] در دو جاى ديگر، قرآن مىگويد: «توكلكنندگان بايد بر خدا توكل كنند».[١٠٧] بيان اين آيات آن است كه اگر مىخواهيد در زندگى بر كسى اعتماد كنيد، كسى بهتر از پرورگارى كه راههاى سعادت را پيش رويتان نهاده است، وجود ندارد.[١٠٨] توكل از ماده «وكالت» به معناى سپردن كارهاى خود به دست باكفايت خداوند دانا، توانا و خيرخواه است. «همان طور كه انسان معمولاً در كارهاى دنيوى براى خود وكيل برمىگزيند و بسيارى از كارهاى خود را به او واگذار مىكند تا آثار و نتايج درخشان و سودمندترى را در پى داشته باشد، شايسته است بنده خدا نيز در همه امور زندگى به خداوند تكيه كند و او را وكيل خود قرار دهد، تا خواستههايش بدون هيچ اضطراب و تشويش خاطر، تأمين گردد». (مصباح يزدى، راهيان كوى دوست، ص ١٥)
زمينه توكل: البته توكل تنها در اسباب عادى رسيدن به يك هدف نيست. حتى در چنين موارى نيز مؤمن بايد اعتمادش به خدا باشد؛ زيرا تأثيرگذارى علتها به اذن خداوند انجام مىگيرد و اگر خدا نخواهد، اسباب عادى بىاثر خواهند بود؛ همان گونه كه كارد گلوى حضرت اسماعيل عليهالسلام را نبريد و آتش نمرود بدن حضرت ابراهيم عليهالسلامرا نسوزاند.
برخى مىپندارند كه مرز توكل از مرز تسبب (استفاده از اسباب) جداست؛ بدين معنا كه هرگاه ابزارها، اسباب و عوامل كار فراهم است نيازى به توكل نيست و تنها در جايى كه اسباب و عوامل كار فراهم نيست انسان بايد بر خدا اعتماد و توكل كند. جداسازى مرز توكل و تسبب پيامش آن است كه تا آنجاكه اسباب دستيابى به هدف فراهم است، نياز به توكل نيست و آنجاكه توكل مىكند، نيازى به استفاده از اسباب ندارد و بايد اسباب را رها كند. مثلاً در جهاد، بخشى از كار را با توسل به اسباب «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (انفال: ٦٠) و بدون توكل انجام دهد و بخش ديگر را با «وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا » (مائده:٢٣) بدون تمسك به اسباب انجام دهد؛ يعنى هنگامى كه به مرز توكل رسيد، اسباب و ابزار فعل را رها كند. درباره دعا و توسل نيز چنين پندارى مطرح است كه مرز دعا و توسل از آنجا آغاز مىشود كه از اسباب و عوامل عادى و مادى كارى برنيايد؛ در حالى كه هر دو پندار باطل و اين مرزبندىها نارواست. چنين نيست كه انسان بخشى از كار را با اسباب عادى بدون توكل انجام دهد و بخش ديگر را با توكل، توسل و دعا، بلكه اينها در همه بخشهاى فعل آدمى حضور و ظهور دارد و حتى در جايى كه انسان با وسايل و اسباب كار مىكند، بايد بر خدا توكل كند و همان گونه كه گلاب در برگ گل مفروش است، توكل، توسل و دعا در همه جاى فعل و همه كارهاى ما جريان داشته باشد. ما حتى در تهيه كردن ابزار و اسباب فعل و همچنين در استفاده از ابزارها بايد اهل دعا و توكل باشيم؛ زيرا از يك سو اسباب موجود فعل را خداى سببساز فراهم آورده است و از سوى ديگر، ممكن است بر اثر علل خاصى همان خداى سببساز كه سببسوز نيز هست، ابزار موجود فعل را از دست ما بگيرد و ميان ما و هدفمان حايلى ايجاد كند. حاصل اينكه توكل همانند دعا و توسل مربوط به خارج از محدوده علل و اسباب ظاهرى و مادى نيست و متوكل بايد در همه شئون هستى و در همه كارهايش و از جمله، در تحصيل اسباب، بر خدا اعتماد كند و كار خود را به او واگذار كند. در احاديث آمده است: «و اعقل راحلتك و توكل؛ هم زانوى شترت را محكم ببند و هم بر خدا توكل كن»؛[١٠٩] اين بدان معنا نيست كه عقال كردن شتر براى حفظ آن، كار بنده خداست و حفظ شتر در غياب او، كار خدا؛ زيرا اين همان مرزبندى و محدود ساختن توكل است، بلكه بدين معناست كه «اعقل متوكلا»؛ يعنى حتى بستن زانوى شتر نيز بايد با توكل همراه باشد؛ چنانكه گفتهاند: «با توكل زانوى اشتر ببند». (جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص٣٦٥ ـ ٣٦٦)
توكل و كوشش: توكل از جمله مفاهيمى است كه اگر معناى درستى از آن ارائه دهيم، سبب پويايى و اميدوارى در جامعه مىشود و به بهداشت روانى افراد آن مىانجامد، ولى اگر مفهوم آن وارونه شود و كجفهمى در آن راه يابد، سستى و تنبلى را در پى خواهد داشت. يكى از اين برداشتهاى نادرست درباره توكل، آن است كه توكل را به معناى دست روى دست نهادن و سپردن كارها به خدا مىپندارند. اين در حالى است كه چنين برداشتى در آموزههاى اسلامى هرگز با واقعيت سازگار نيست. در اينجا به دو نمونه از آيات توجه مىكنيم:
يكى آيهاى است از زبان همه پيغمبرانى كه بعد از نوح آمدهاند. آنان به مردمى كه با آنان مخالفت مىكردند و سد راهشان مىشدند، مىگفتند: «وَ ما لَنا أَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ؛ چرا ما بر خدا توكل و اعتماد نكنيم و حال آنكه خدا راه را به ما نشان داده است و البته ما آن راه را خواهيم رفت و هرچه شما ما را شكنجه دهيد، صبر و استقامت خواهيم كرد و اعتماد كنندگان بايد تنها بر خدا اعتماد و توكل كنند». (ابراهيم: ١٢) اين آيه در كمال صراحت، توكل را به صورت يك امر مثبت ذكر مىكند؛ راهى هست و پيمودنى هست و رنج و مشقتهايى در اين پيمودن هست كه اراده را سست و عزيمت را فسخ مىكند و در عين حال، انبيا مىگويند ما از نيروى باطل نخواهيم هراسيد و به خدا اعتماد مىكنيم و راه حق را مىرويم . آيه ديگر، درباره شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است . اين آيه نيز در كمال صراحت توكل را در يك مفهوم مثبت يادآورى مىكند: «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ؛ اى پيغمبر همين كه عزم كردى و تصميم گرفتى، به خدا اعتماد كن و كار خود را دنبال كن». (آلعمران: ١٥٩) نمىگويد بنشين و دست روى دست بگذار و توكل كن، بلكه مىگويد كار خود را بكن و به خدا توكل كن. (مطهرى، بيست گفتار، ص ١٥٩)
توكل و اعتماد به نفس: در اينكه از نظر روانشناسى، مسئله اعتماد به نفس، امرى مثبت و توصيه شده است، شكى نيست، ولى آيا اين امر با توكل و اعتماد به خدا منافات دارد؟ آيا يا بايد به خدا اعتماد داشته باشيم و يا به خودمان و امكان جمع ميان اين دو وجود ندارد؟ به نظر مىرسد برداشت صاحبنظران اسلامى از اعتماد به نفس و در نتيجه، ديدگاهشان در مثبت يا منفى بودن آن، متفاوت است. در اينجا، ديدگاه برخى از آنان را بيان مىكنيم و به نقد آنها مىپردازيم.
آيتاللّه جوادى آملى: «يكى از افكارى كه از مغربزمين به حريم انديشه ناب توحيدى مسلمانان و موحدان نفوذ كرده، اين است كه اعتماد به نفس از فضايل است و بايد ديگران را به آن ترغيب كرد؛ در حالى كه اسلام هرگز اعتماد به نفس را تأييد نكرده است؛ زيرا انسانى كه مالك هيچ شأنى از شئون خود نيست (لا يملك لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حياة و لا نشورا)،[١١٠] چگونه مىتواند بر خود تكيه كند؟ آنچه از نظر اسلام فضيلت به شمار مىرود و دين به آن بها مىدهد، اعتماد و توكل بر خداست. حضرت امام جواد عليهالسلام فرمودند: «الثقة باللّه تعالى ثمن لكل غال و سلم الى كل عال؛[١١١] اعتماد به خدا بهاى هر كالاى گرانبها و نردبان صعود به هر درجه بلندى است». تكيهگاه مؤمن، قدرت بيكران و مستقل خداى سبحان است، نه قدرت خودش و نه قدرت ديگران. اعتماد به نفس يا اعتماد به ديگران از نظر اسلام رذيلت است؛ زيرا معناى اعتماد به نفس آن است كه انسان به حول و قوه خود اعتماد كند؛ در حالى كه خداى سبحان در معرفى مؤمنان مىفرمايد: «آنان در برابر تهاجم بيگانگان مىگفتند "حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ" (آلعمران: ١٧٣) آنان نمىگفتند قدرت نظامى و توان رزمى ما كافى است. انسانى كه در برابر خدا عاجز است و مالك چيزى نيست، بايد بر خدا توكل كند، نه بر نفس خود. امام سجاد عليهالسلامدر ابتداى دعاى ابوحمزه به خداى سبحان عرض مىكند: «از كجا خيرى توانم يافت، در صورتى كه خير جز نزد تو نيست و از كجا راه نجاتى خواهم جست و حال آنكه جز به لطف تو نجات ميسر نيست. نه نيكوكاران از يارى و لطف و رحمتت بىنيازند و نه تبهكارانِ بىباك، از سلطه و قدرت تو بيرونند... . اگر بر اثر هدايت تو نبود، نمىدانستم تو كيستى».[١١٢] (جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص٣٦٧ ـ ٣٦٩)
آيتاللّه مصباح در اين زمينه نظر ديگرى دارند: «كسى كه درصدد است نيازمندىهاى خويش را برطرف سازد، سه راه در پيش دارد:
الف) به نيروى خويشتن اعتماد كند؛
ب) به ديگران اعتماد كند و به كمك آنان چشم بدوزد؛
ج) نقطه اتّكاى خويش را خداوند قرار دهد و از غير چشم بپوشد.
در ميان راههاى مزبور، بدترين راه آن است كه انسان ديگران را براى خود به عنوان تكيهگاهى مطمئن برگزيند. چنين روشى نهتنها از ديدگاه دين مذموم و نامشروع است، بلكه از ديد روانشناختى نيز يك طريقه ناپسند و غيرمعقول است؛ چه آنكه انسان را سربار و انگل جامعه بار مىآورد واگر اين روش ادامه يابد، به تدريج حس مقدس بىنيازى از ديگران و استقلال از او سلب مىگردد. اما راه نخست كه از نظر روانشناسى به آن «اعتماد به نفس» مىگويند، از دو بعد قابل بررسى است:
١. بُعد ايجابى
٢. بُعد سلبى
بُعد ايجابى بدان معناست كه انسان از هر نظر به خود متكى باشد. اين حالت، گرچه از ديدگاه روانشناسى پسنديده و بدان سفارش شده است، ليكن در فرهنگ توحيدى صحيح و قابل قبول نيست؛ چون هرچه بر ميزان شناخت و معرفت انسان به خويش و خداوند، افزون گردد، متوجه مىشود كه بيش از آنچه مىپنداشته، ضعيف و عاجز است. به تعبير ديگر، بر ناتوانى خود بيش از پيش واقف مىشود. بديهى است هرگونه نيرو و انرژى كه انسان در اختيار دارد، از خداست و از ناحيه ذات اقدس حق به وى واگذار شده است. با وجود اين، چگونه انسان به نيروى متزلزل و ناپايدار خويش تكيه زند؛ در حالى كه به يقين مىداند كه هستى او و آنچه در اختيارش هست، به خدا تعلق دارد و او هيچ گاه مالك حقيقى نبوده و نخواهد بود؟ توكل و اعتماد انسان به خدا، ناشى از معرفت به ربوبيت الهى است. اگر انسان خدا را به عنوان مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستىاش در دست اوست بشناسد، ديگر نيازى نمىبيند سراغ ديگرى برود و دست نياز به سوى او دراز كند.
اما بُعد سلبى «اعتماد به نفس»، يعنى عدم اعتماد به ديگران نيز از ديدگاه روانشناسى و هم از نظر توحيدى مورد قبول است و فاعل آن لايق تحسين و ستايش مىباشد». (مصباح يزدى، راهيان كوى دوست، ص ١٦ ـ ١٧)
آيتاللّه شهيد مطهرى درباره اعتماد به نفس نظر مساعدترى دارد: «يكى از عناصر حيات در تفكر اسلامى، مسئله عمل است. اسلام كوشش و سعى بليغ دارد كه در تعليمات خود سرنوشت انسان را وابسته به عمل خودش معرفى كند و انسان را متكى به اراده خود تربيت نمايد. اسلام مىگويد: اى انسان سعادت و شقاوت تو به عمل تو بستگى دارد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى؛ براى انسان جز آنچه با كوشش و عمل به دست آورد، چيزى نيست». (نجم: ٣٩) اين خود عامل تحرك و بيدارى و بينايى و توانايى است. امروز علماى تعليم و تربيت چقدر كوشش مىكنند كه به اصطلاح حس اعتماد به نفس را در انسان بيدار كنند و بهجا هم هست. اعتماد به نفسى كه اسلام در انسان بيدار مىكند، اين است كه اميد انسان را از هر چيز جز عمل خود، از بين مىبرد. به هرچه انسان بخواهد اميد ببندد، از راه عمل خودش بايد اميد ببندد. پيوند انسان با هر چيز و هر كس از راه عمل است. شما نمىتوانيد با پيغمبر اسلام مرتبط باشيد، جز از راه عمل. اسلام براى پيوند و ارتباط با پيامبر و اهل بينش همه راهها جز راه عمل را بسته است. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مسافرتى كه با اصحابشان مىرفتند، موقع ظهر دستور دادند قافله پايين بيايد. هر كسى از مركب خود پايين آمد و رسول خدا هم پايين آمدند و به سمتى رفتند. بعد همه اصحاب ديدند كه حضرت پس از آنكه مقدارى از شتر خودشان دور شده بودند، برگشتند. اصحاب خيال كردند كه حضرت اين محل را مناسب فرود آمدن تشخيص نداده و آمدهاند دستور دهند كه برويم در جاى ديگر پايين بياييم، اما در كمال تعجب ديدند حضرت زانوبند شتر را بيرون آورد و با آن زانوى شتر خود را بست و بعد دوباره به راه قبلى خود رفت. اصحاب فهميدند كه اين راه دور را حضرت برگشتند كه زانوبند شتر را ببندند. كار به اين كوچكى! عرض كردند: يا رسولاللّه چرا به ما فرمان نداديد؟ حضرت فرمودند: «هرگز از ديگران در كارها كمك نجوييد و لو براى يك مسواك. تا حدى كه ممكن است و خودتان مىتوانيد انجام دهيد، از ديگرى نخواهيد كه برايتان انجام دهد». (مطهرى، حق و باطل، ص ١١٩ ـ ١٢١)
به باور آيتاللّه مكارم «از آنجا كه متوكلان كار خود را به خدا واگذار مىكنند، همان خداوندى كه قادر بر همه چيز و آگاه از همه چيز است و حل همه مشكلات براى او سهل و آسان است، نخستين اثر مثبتى كه در آنان به وجود مىآيد، مسئله اعتماد به نفس و ايستادگى و مقاومت در برابر مشكلات است. اگر كسى خود را در ميدانى در برابر دشمن تنها ببيند هر قدر نيرومند و قوى باشد، به زودى روحيه و اعتماد به نفس خود را از دست مىدهد، ولى اگر احساس كند لشكر نيرومندى پشت سر اوست، احساس توانايى و قدرت مىكند، هرچند خودش ضعيف باشد. در احاديث اسلامى نيز به اين معنا اشاره شده است. در حديث حرز مانندى از امير مؤمنان على عليهالسلاممىخوانيم: «چگونه بترسم، در حالى كه تو اميد منى، و چگونه مقهور شوم، در حالى كه تو تكيهگاه منى».[١١٣] در حديث ديگرى از امام باقر عليهالسلام آمده است: «كسى كه بر خدا توكل كند، مغلوب نمىشود و كسى كه به دامن لطفش چنگ زند، شكست نمىخورد».[١١٤] (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج ٢، ص ٢٧٧)
جمعبندى: آراى انديشمندان اسلامى در زمينه رابطه ميان توكل و اعتماد به نفس، متأثر از برداشتى است كه آنان از مفهوم اعتماد به نفس دارند. اگر اعتماد به نفس را مفهومى در عرض توكل و به موازات آن در نظر بگيريم، بىگمان قابل پذيرش نخواهد بود و كسانى كه آن را از ديدگاه اسلامى نفى مىكنند، به يقين چنين برداشتى از آن دارند. به نظر مىرسد اعتماد به نفس، مفهومى همعرض توكل نيست تا بخواهيم در مقام انتخاب، يكى از اين دو را برگزينيم و ديگرى را نفى كنيم. اين دو مفهوم، در طول يكديگرند و بنابراين، اگر سخنى از اعتماد به نفس گفته مىشود، در مقابل توكل و اعتماد بر قدرت لايزال الهى نيست، بلكه مقصود آن است كه به جاى اعتماد به ديگران و قبول ذلت در برابر آنان، بايد به نيروهاى خدادادى در وجود خود اتكا كنيم. اعتماد به نيروهايى كه خداوند در نهاد ما نهاده است، بىگمان با توكل و اعتماد بر خداوند ناسازگار نيست. به بيان ديگر، اعتماد به نفس مفهومى نسبى است نه مطلق؛ بدين معنا كه در تعارض ميان اعتماد به نفس و اتكا به ديگران، بايد اولى را انتخاب كرد، ولى اين بدان معنا نيست كه فرد داراى اعتماد به نفس، ديگر توكل را كنار گذاشته و تنها به خود متكى است. «اگر توكل را به معناى واقعى آن، يعنى به كارگيرى اسباب طبيعى براى رسيدن به اهداف و در عين حال، واگذارى نتايج و اثربخشى آنها به خواست و مشيت الهى بدانيم، و نيز درباره اعتماد به نفس كه به نيروها و توانايىهاى خود اتكا مىكنيم، منشأ آنها را خدا بدانيم و معتقد باشيم، هر آنچه داريم از خداست و خدا اين همه امكانات و نيروها را در اختيار ما قرار داده است تا روى پاى خود بايستيم و به ديگران نيازمند نباشيم، در اين صورت، نهتنها اعتماد به نفس با توكل به خدا منافات ندارد، بلكه يكى از ابعاد اصلى و مهم آن را تشكيل مىدهد». (شجاعى، ١٣٨٣، ص ٥٠)
بنابراين، اگر در مواردى از اعتماد به خويشتن نفى شده است، مقصود آن نيست كه اين امر از نظر دين به طور كلى محكوم است، بلكه هشدارى است به انسانها كه درباره توانايىهاى خود دچار غفلت و غرور نشوند و آنها را مستقل از اراده خداوند نبينند.
پىآمدهاى مثبت توكل
١. اعتماد به نفس: توكل نهتنها با اعتماد به نفس سازگار است، بلكه اعتماد به نفس را در انسان تقويت مىكند. كسى كه به جاى قدرت محدود خود، به قدرت لايزال خداوندى تكيه كند، قدرت روانى فوقالعادهاى در وى ايجاد مىشود و به راحتى مىتواند در برابر گرفتارىهاى زندگى مقاومت كند و در نتيجه، سطح سلامت روانى خود را بالا ببرد. امام على عليهالسلامفرمود: «هر كس به خدا توكل كند، دشوارىها براى او آسان مىشود و اسباب موفقيت برايش فراهم مىگردد».[١١٥] پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز فرمود: «هر كس دوست دارد نيرومندترين مردم باشد، بايد به خداوند متعال توكل كند».[١١٦]
٢. اميدوارى: آنچه از اسباب موفقيت در زندگى در اختيار ماست، بسيار اندك است و هرگز قابل مقايسه با قدرت خداوند نيست. اتكا به قدرت خدا و توكل بر او، اميد به حل مشكلات را افزايش مىدهد و فرد را از افسردگى و اضطراب ناشى از نداشتن توان مقابله با مشكلات مىرهاند. درست است كه بايد براى موفقيت در زندگى، بسيار بكوشيم، ولى چه بسا كمبود توان مقابله فرد را دچار نااميدى كند. در اينجا، توكل و اعتماد به قدرت بىانتهاى پروردگار به كمك انسان مىآيد و نور اميد را در دل او روشن مىكند. دليل بسيارى از خودكشىها و به طور كلى، بيمارىهاى انسان، خاموش شدن نور اميد در دلهاست. در واقع، توكل قدرت فرد را در مقابله با مشكلات دوچندان مىكند و جلوى بسيارى از اضطرابها و افسردگىهاى او را مىگيرد. «فرد با چنين باورى، اگر به موفقيت برسد و به هدف خود نايل شود، از نظر روانى به حالت تعادل خواهد رسيد و اگر شكست بخورد، چون معتقد است كه خداوند، هم قادر به فراهم آوردن اسباب موفقيت انسانهاست و هم مصالح آنان را بهتر از خودشان مىداند، مىپذيرد كه شكست ظاهرى به صلاح و نفع او بوده است و در نتيجه، از لحاظ روانى ضربه نخواهد خورد. بنابراين، توكل فرد را در كوشش در جهت حل مسائل زندگى و رسيدن به تعادل و سازگارى تواناتر خواهد ساخت. او هيچ گاه در پيچ و خمهاى زندگى، خود را در بنبست نمىبيند؛ زيرا به علل ماوراى اسباب مادى معتقد است». (ديماتئو، ج٢، ص٧٥٧)
امام على عليهالسلاممىفرمايد: «انسان متوكل گرفتار رنج نمىشود».[١١٧]
٣. پاكسازى درونى: توكل سبب مىشود صفات ناپسند اخلاقى همچون حسد، تنگنظرى، دنياپرستى و... از درون انسان زدوده شوند. با علتيابى مشكلات اخلاقى انسان درمىيابيم بسيارى از آنها در نداشتن يقين به قدرت بىپايان الهى ريشه دارند. براى مثال، حسود در واقع، به اين جهت آرزوى زوال نعمت را از ديگران دارد كه به توانايى خداوند براى دادن آن نعمت به خود او يقين ندارد. اگر كسى به اين آيه اعتقاد داشته باشد كه «هر كس به خدا توكل كند، خداوند براى او كافى است» (طلاق: ٣)، ديگر آرزو نمىكند خداوند نعمتهاى خود را از ديگر بندگان دريغ كند و تنها او را از نعمتهاى خويش بهرهمند سازد.
٤. عزت نفس: كسانى كه به خداوند توكل مىكنند، به احساس ارزشمندى دست مىيابند و ديگر به پذيرش ذلت و دراز كردن دست نياز به سوى ديگران حاضر نمىشوند. امام صادق عليهالسلام فرمود: «بىنيازى و عزت به هر طرف مىگردند و چون به جايگاه توكل دست يافتند، در آن مستقر مىشوند».[١١٨]
زهد
زهد در اخلاق اسلامى به معناى روىگردانى از برخى لذتهاى مادى براى رسيدن به هدفهاى والاتر است. زاهد به اميد هدفهاى والاتر، به دنيا دل نمىبندد. «زهد يعنى اعراض و بىميلى، در مقابل رغبت كه عبارت است از كشش و ميل. بىميلى دو گونه است: طبيعى و روحى. بىميلى طبيعى آن است كه طبع انسان به يك چيز تمايلى نداشته باشد، چنانكه طبع بيمار ميل و رغبتى به غذا و ميوه ندارد. بديهى است كه اين گونه بىميلى و اعراض ربطى به زهد به معنى مصطلح ندارد. بىميلى روحى آن است كه چيزهاى مورد تمايل و رغبت طبع، از نظر انديشه و آرزوى انسان ـ كه در جستوجوى سعادت و كمال مطلوب است ـ هدف و مقصود نباشد، بلكه هدف و مقصود و نهايت آرزو و كمال مطلوب امورى باشد مافوق مشتهيات نفسانى دنيوى؛ خواه آن امور از مشتهيات نفسانى اخروى باشد و يا اساسا از نوع مشتهيات نفسانى نباشد، بلكه از نوع فضايل اخلاقى، از قبيل عزت، شرافت، كرامت، آزادى يا از نوع معارف معنوى و الهى مانند ذكر خداوند، محبت خداوند و تقرب به ذات اقدس الهى باشد. پس زاهد كسى است كه توجهش از ماديات دنيا به عنوان كمال مطلوب و بالاترين خواسته عبور كرده و متوجه چيزهاى ديگرى كه گفتيم، شده است. بىرغبتى زاهد، بىرغبتى در ناحيه انديشه و آمال و ايده و آرزو است، نه بىرغبتى در ناحيه طبيعت». (مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، ص٢١٠ ـ ٢١١)
پىآمدهاى مثبت زهد
١. آرامش و راحتى: انسان زاهد به دليل دلنبستن به بهرههاى دنيايى، از آسايش و آرامش در زندگى برخوردار است. بيشتر اضطرابها و ناراحتىهاى انسان، به سبب دلبستگى او به لذتهاى مادى است. بنابراين، طبيعى است كسى كه از اين وابستگى رها شده و دل از بهرهمندىهاى دنيوى كنده است، زندگى بىدغدغهاى داشته باشد. اميرالمؤمنين زهد را به بهترين وجه معرفى مىفرمايد: «زهد در قرآن، در دو جمله خلاصه شده است: "تا متأسف نشويد بر آنچه از شما فوت مىشود و شاد نگرديد بر آنچه خدا به شما مىدهد" (حديد: ٢٣). هر كس بر گذشته، اندوه نخورد و بر آينده، شادمان نشود، به هر دو جانب زهد دست يافته است».[١١٩] بىگمان كسى كه چنين ديدى به دنيا دارد و رفتارى متناسب با آن انجام مىدهد، جسم و جانش آسوده و فارغ از ناراحتىهاى روزمره اينجهانى است.
٢. آزادگى: به طبع كسى كه به دليل وارستگى، رغبتى به ثروت و مقام و موقعيت دنيوى ندارد، از عزت نفس بالايى برخوردار است و مجبور نيست براى رسيدن به خواستههاى مادى پيش همه سر خم كند و ذلت را بپذيرد. آزادگان جهان كه سبكبارى و سبكبالى و قابليت تحرك و پرواز، اصيلترين آرزوى آنان است، از آن جهت زهد و قناعت را پيشه مىسازند كه نيازها را بكاهند و خويشتن را از قيد اسارت اشيا و اشخاص رها سازند. زندگى انسان مانند هر جاندار ديگر يك سلسله شرايط طبيعى و ضرورى دارد كه از آنها گريزى نيست؛ همانند هوا براى تنفس، زمين براى سكونت، نان براى خوردن، آب براى آشاميدن و جامه براى پوشيدن. انسان نمىتواند خود را از قيد اين امور و يك سلسله امور ديگر مانند نور و حرارت، يكسره بىنياز و آزاد سازد، ولى يك سلسله نيازهاى ديگر هست كه مورد نياز طبيعت انسان نيست و در طول حيات به وسيله خود انسان يا عوامل تاريخى و اجتماعى بر او تحميل مىشود و آزادىاش را از آنچه هست، محدودتر مىسازد. جبرها و تحميلها تا وقتى به صورت يك نياز درونى درنيامدهاند، مانند جبرها و تحميلهاى سياسى، آنقدر خطرناك نيست. خطرناكترين جبرها و تحميلها و قيد و بندها آن است كه به صورت يك نياز درونى درآيد و آدمى از درون خويش به زنجير كشيده شود. سازوكار اين نيازها كه به ضعف و زبونى انسان مىانجامد، آن است كه انسان براى رونق و صفا بخشيدن به زندگى خويش، به تجمل روى مىآورد و براى نيرومند و قدرتمند شدن، از شرايط زندگى بهرهمند گردد و درصدد تملك اشيا برمىآيد. از سوى ديگر، به تدريج به آنچه آنها را وسيله تجمل و يا ابزار قدرت خويش قرار داده بود، خو مىگيرد و آنگاه رشتههايى نامرئى او را به آن اشيا مىبندد و سپس زبون و ذليل آنها مىسازد؛ يعنى همان چيزى كه مايه رونق و صفاى زندگىاش شده بود، شخصيت او را بىرونق مىكند و همان چيزى كه وسيله كسب قدرت او در طبيعت شده بود، در درون، او را زبون مىسازد و به صورت برده و بنده آن چيز در مىآورد. گرايش انسان به زهد، در آزادمنشى او ريشه دارد. انسان بالفطره ميل به تصاحب و تملك و بهرهمندى از اشيا دارد، ولى آنجا كه مىبيند اشيا به همان نسبت كه در بيرون، او را مقتدر ساخته است، در درون، ضعيف و زبونش كرده و مملوك و برده خويش ساخته است، در مقابل اين بردگى طغيان مىكند و نام اين طغيان، زهد است. (همان، ص٢٣١ ـ ٢٣٢)
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
دنيا خانههايى است كه از آن بگذرند، نه جايى كه در آن بمانند و مردم در اين دنيا دو گونهاند: يكى آنكه خود را فروخت و خويش را به تباهى انداخت و ديگرى آنكه خود را خريد و آزاد ساخت.[١٢٠]
٣. محبوبيت: انسان وارسته، چون توقعى از ديگران ندارد، بلكه حاضر است در راه آنان ايثار و فداكارى كند، محبوب دلها مىشود. اساسا يكى از فلسفههاى برخوردارى كمتر از مواهب مادى، همين ازخودگذشتگىها است. «زاهد از آن جهت ساده و بىتكلف و در كمال قناعت زندگى مىكند و بر خود تنگ مىگيرد كه ديگران را به آسايش برساند. او آنچه دارد به نيازمندان مىبخشد؛ زيرا قلب حساس و دل دردآشناى او، آنگاه به نعمتهاى جهان دست مىيازد كه انسان نيازمندى وجود نداشته باشد. او از اينكه نيازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسايش برساند، بيش از آن لذت مىبرد كه خود بخورد و بپوشد و استراحت كند. او محروميت و گرسنگى و رنج و درد را از آن جهت تحمل مىكند كه ديگران برخوردار و سير و بىدردسر زندگى كنند. ايثار از پرشكوهترين مظاهر جمال و جلال انسانيت است و تنها انسانهاى بسيار بزرگ به اين قله شامخ صعود مىكنند. قرآن كريم داستان ايثار على عليهالسلام و خاندان گرامىاش را در آيات قرآن منعكس كرده است».[١٢١] (همان، ص٢٢٢ ـ ٢٢٣)
فردى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خواست كه چيزى به او بياموزد كه با انجام دادن آن، محبوب خدا و مردمان روى زمين شود. حضرت به او فرمود:
به آنچه نزد خداست، مشتاق باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه نزد مردم است، زاهد و بىرغبت باش تا مردم دوستت بدارند.[١٢٢]
٤. استقامت و تحمل: آدم نازپرورده، در مقابل كوچكترين مشكل، تحمل خود را از دست مىدهد و دچار انواع ناراحتىهاى جسمى و روانى مىشود. در مقابل، انسان زاهد از آنجا كه در ناز و نعمت بزرگ نشده است، قدرت تحمل و استقامت زيادى در مشكلات دارد و به آسانى تسليم نمىشود. امام على عليهالسلام فرمود: شكيباترين فرد در بلاها، زاهدترين و بىرغبتترين فرد به دنياست.[١٢٣]
صــبر
صبر يكى ديگر از مفاهيمى است كه با وجود نقش بسيار مثبت در زندگى انسان، گاهى دچار كجفهمى شده و در نتيجه، به مفهومى منفى تبديل شده است. اگر معناى واقعى و درست صبر فهم شود و در عمل به كار گرفته شود، بسيارى از ناهنجارىها و ناراحتىها زدوده مىشود، ولى اگر مفهوم آن وارونه شود و معنايى نادرست از آن به عمل آيد، نهتنها نبايد در انتظار نتايج مثبت آن بر سلامت روانى بود، بلكه پىآمدهاى نامناسبى نيز خواهد داشت. اهميت اين مفهوم براى ديندارى، در سخنى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نشان داده شده است:
بر شما باد به شكيبايى؛ زيرا نسبت صبر به ايمان همانند سر به بدن است؛ بدنى كه سر ندارد و نيز ايمانى كه با شكيبايى همراه نيست، ارزشى ندارند.[١٢٤]
زيرا دين مجموعهاى از بايدها و نبايدها و اطاعت از فرمانهاى خداوند است و ترك گناهان بدون مهار خواهشهاى نفسانى امكانپذير نيست. اساسا بازگشت بسيارى از مفاهيم اخلاقى نيز به مفهوم خويشتندارى است؛ زيرا عالمان اخلاق، دو نيروى شهوت و غضب براى انسان قائلاند كه اساس امور اخلاقى، مهار همين دو قوه و هدايت آنها در مسير سالم است. «صبر در مفهوم عام خود، از حيث موضوع داراى انواع متعددى است: گاهى صبر بر سختىها و مصيبتها و عدم اضطراب و پريشانى و حفظ سعه صدر در مقابل آنها است كه به آن، صبر بر مكروهات مىگويند و در مقابل آن، جزع و بىقرارى است. نوع شايع و رايج صبر، همين قسم است. صبر بر دشوارىِ جنگ، شجاعت نام دارد و در مقابل آن، جبن و ترس قرار مىگيرد. گاهى صبر در مقابل سركشى و طغيانِ غضب و خشم است كه حلم و كظم غيظ ناميده مىشود. گاهى صبر در انجام عبادت است كه در مقابل آن، فسق قرار دارد و به مفهوم عدم پاىبندى به عبادات شرعى است. گاهى صبر در برابر شهوت شكم و غريزه جنسى است كه عفت نام دارد و در مقابل آن، آز و شره قرار مىگيرد. گاهى نيز صبر و چشمپوشى از مقدار زايد بر نياز است كه زهد نام دارد و در مقابل آن، حرص قرار مىگيرد. گاهى نيز صبر بر كتمان اسرار است كه رازدارى نام دارد». (ديلمى و آذربايجانى، ١٣٨٣، ص١٦٣)
در روايتهاى اسلامى نيز معناى گستردهاى براى صبر در نظر گرفته شده است. براى مثال، على عليهالسلامفرمود:
صبر، يا صبر بر مصيبت است، يا صبر بر انجام طاعت و يا صبر بر ترك معصيت و نوع سوم از دو گونه نخست، برتر است.[١٢٥]
پىآمدهاى مثبت صبر
١. موفقيت: هيچ موفقيتى در زندگى فردى و اجتماعى انسان، بدون شكيبايى و استقامت در راه هدف، عملى نيست. براى موفقيت در زندگى، بايد صبر و پايدارى نشان داد. قرآن خطاب به مؤمنان مىفرمايد: «اگر بيست نفر از شما در ميدان جنگ شكيبا باشند، بر دويست نفر پيروز خواهند شد و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از كافران غلبه مىكنند».[١٢٦] پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «با صبر، انتظار گشايش مىرود و كسى كه پيوسته درى را بكوبد، سرانجام آن در به رويش باز مىشود».[١٢٧] على عليهالسلام فرمود: «انسان شكيبا پيروزى را اگرچه پس از زمانى طولانى به دست مىآورد».[١٢٨] همچنين آن حضرت فرمود: «با صبر به مقامات بلند مىتوان رسيد».[١٢٩]
٢. حفظ تعادل روانى: انسان در زندگى اجتماعى و در برخورد با ديگران، نيازمند شكيبايى است. نمىتوان از مردم انتظار داشت برابر سليقه ما رفتار كنند. پس بهترين راه آن است كه ما كوتاه بياييم و خود را گرفتار ناراحتى ناشى از پرخاشگرى با ديگران نكنيم. «گاهى فرد بعد از انجام دادن يك رفتار تكانشى، مدتها احساس افسردگى و نگرانى مىكند و كاركرد روانىاش تضعيف مىشود و گاهى نيز دچار آسيبهاى جسمى مانند زخم معده و سردردهاى تنشى مىگردد. همچنين اگر فرد در مصيبتها بىتابى نشان دهد، مشكل بزرگتر جلوه مىكند و طبق قانون شرطى شدن، در مواجهه مجدد با چنين مشكلى، آن را شديدتر تلقى خواهد كرد». (ديماتئو، ١٣٧٨، ج٢، ص ٧٦٣)
منابع
الف) فارسى و عربى
* قرآن كريم (ترجمه آيتاللّه مكارم شيرازى).
* نهج البلاغه (استاد شهيدى).
١. آمدى، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٦٦.
٢. ابن ابىالحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، قم، كتابخانه آيتاللّه مرعشى نجفى، ١٤٠٤ق.
٣. ابن شعبه، حسن بن على، تحف العقول، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، ١٤٠٤ق.
٤. جوادى آملى، عبداللّه، مراحل اخلاق در قرآن، مركز نشر اسراء، ١٣٧٧.
٥. ديلمى، احمد و مسعود آذربايجانى، اخلاق اسلامى، قم، انتشارات معارف، ١٣٨٣.
٦. ديلمى، حسن بن ابىالحسن، ارشاد القلوب، قم، انتشارات شريف رضى، ١٤١٢ق.
٧. ديماتئو، رابين، روانشناسى سلامت، ترجمه: جمعى از مترجمان، تهران، سازمان سمت، ١٣٧٨.
٨. شجاعى، محمدصادق، توكل به خدا: راهى به سوى حرمت خود و سلامت روان، قم، انتشارات مؤسسه امام خمينى، ١٣٨٣.
٩. صدوق، محمد بن على، الخصال، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ١٤٠٣ق.
١٠. صدوق، محمد بن على، من لا يحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ١٤١٣ق.
١١. ، الامالى، قم، انتشارات دار الثقافه، ١٤١٤ق.
١٢. ، تهذيب الاحكام، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٦٥.
١٣. فيض كاشانى، محمد، المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء، قم، انتشارات جامعه مدرسين، بىتا.
١٤. كراجكى، ابوالفتح، كنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، ١٤١٠ق.
١٥. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول الكافى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٦٥.
١٦. مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، ١٤٠٤ق.
١٧. محمدى رىشهرى، محمد، منتخب ميزان الحكمه، ترجمه: حميدرضا شيخى، قم، انتشارات دار الحديث، ١٣٨١.
١٨. مصباح، محمدتقى، راهيان كوى دوست: شرح حديث معراج، قم، انتشارات مؤسسه امام خمينى، ١٣٧٤.
١٩. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان، قم، انتشارات صدرا، ١٣٦٨.
٢٠. ، بيست گفتار، قم، انتشارات صدرا، ١٣٥٨.
٢١. ، حق و باطل، قم، انتشارات صدرا، ١٣٦٧.
٢٢. ، سيرى در نهج البلاغه، قم، انتشارات صدرا، ١٣٦٦.
٢٣. مكارم شيرازى، ناصر، اخلاق در قرآن، قم، مدرسه الامام على بن ابىطالب عليهالسلام، ١٣٨١.
٢٤. ، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٧١.
٢٥. نراقى، مولى مهدى، علم اخلاق اسلامى، ترجمه: جلالالدين مجتبوى، تهران، انتشارات حكمت، ١٣٧٧.
٢٦. نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسه آلالبيت لاحياءالتراث، ١٤٠٨ق.
٢٧. وود، جوليا، تى، ارتباطات ميانفردى، ترجمه: مهرداد فيروزبخت، تهران، انتشارات مهتاب، ١٣٧٩.
ب) منابع لاتين
٢٨. Argyle M., Psychology and Religion, first ed., Rutledge, ٢٠٠٠.
[٧٦]. دانشجوى دكترى روانشناسى عمومى.
[٧٧]. «لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شىء اعتاده فلو تركه استوحش لذلك ولكن انظروا الى صدق حديثه واداء امانته». كلينى، اصول الكافى، ج ٢، ص ١٠٥
[٧٨]. «لو كنا لا نرجو جنه و لا نخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا ان نطلب مكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح». ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج ١١، ص ١٩٣
[٧٩]. «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً». نحل:٩٧
[٨٠]. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّى». اعلى: ١٤؛ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها». (شمس: ٩)
[٨١]. «وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». حشر: ٩ و (تغابن: ١٦)
[٨٢]. «وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ * فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ». مؤمنون: ٥-٧
[٨٣]. «كم من صبر ساعه قد اورث فرحا طويلا و كم من لذه ساعه قد اورثت حزنا طويلا». طوسى، الامالى، ص ١٥٣
[٨٤]. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا». مريم: ٩٦
[٨٥]. «عنوان صحيفة المؤمن حسن خلقه». ابن شعبه، تحف العقول، ص ٢٠٠
[٨٦]. «ان اكمل المؤمنين ايمانا أحسنهم خلقا». كلينى، اصول الكافى، ج ٢، ص ٩٩
[٨٧]. «ما يوضع فى ميزان امرئ يوم القيامة أفضل من حسن الخلق». همان
[٨٨]. «ان حسن الخلق يثبت الموده». (ديلمى، ارشاد القلوب، ج ١، ص ١٣٣)
[٨٩]. «من لانت كلمته وجبت محبته». تحف العقول، ص ٩١
[٩٠]. «لاعيش اهنأ من حسن الخلق». اصول الكافى، ج ٨، ص ٢٤٤
[٩١]. «البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان فى الاعمار». همان، ج٢، ص ١٠٠
[٩٢]. «فى سعه الاخلاق كنوز الارزاق». همان، ج ٨، ص٢٢
[٩٣]. «التواضع الرضا بالمجلس دون شرفه و ان تسلم على من لقيت و ان تترك المراء و ان كنت محقا». تحف العقول، ص٢٩٦
[٩٤]. «فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى». نازعات: ٢٤
[٩٥]. «ما من أحد يتيه إلا من ذله يجدها فى نفسه و فى حديث آخر: ما من رجل تكبر أو تجبر إلا لذله وجدها فى نفسه». مجلسى، بحار الانوار، ج ٧٠، ص٢٢٥
[٩٦]. همان.
[٩٧]. «من يستكبر يضعه اللّه». (كلينى، اصول الكافى، ج ٨، ص ٨١)
[٩٨]. «أمقت الناس المتكبر». (صدوق، من لايحضره الفقيه، ج٤، ص ٣٩٤)
[٩٩]. «لايطمعن ذو الكبر فى الثناء الحسن». صدوق، الخصال، ج ٢، ص ٤٣٤
[١٠٠]. «بكثره التكبر يكون التلف». آمدى، غررالحكم، ص ٣١٠
[١٠١]. «لا يطمعن الحسود فى راحة القلب». (مجلسى، بحار الانوار، ج ٧٠، ص ٢٥٢)
[١٠٢]. قال أميرالمؤمنين عليهالسلام «الحسد لا يجلب إلا مضرة و غيظا يوهن قلبك و يمرض جسمك و شر ما استشعر قلب المرء الحسد». همان، ص٢٥٦
[١٠٣]. «العجب لغفلة الحساد عن سلامة الأجساد». نهج البلاغه، حكمت ٢٢٥
[١٠٤]. «صحة الجسد من قلة الحسد». همان، حكمت ٢٥٦
[١٠٥]. «الحسود لا خله له». (آمدى، غرر الحكم، ص ٣٠١)
[١٠٦]. مجادله: ١٠؛ (تغابن: ١٣)؛ (آل عمران: ١٢٢ و ١٦٠)؛ (مائده: ١١)؛ (توبه: ٥١)؛ (ابراهيم: ١١)
[١٠٧]. «عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ». ابراهيم: ١٢؛ «عليه فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ». (يوسف: ٦٧)
[١٠٨]. «وَ ما لَنا أَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا؛ چرا نبايد بر خداوند تكيه كنيم، در حالى كه ما را به راههاى سعادت راهنمايى كرده است». ابراهيم: ١٢
[١٠٩]. طوسى، الامالى، ص ١٩٣.
[١١٠]. مفاتيح الجنان، تعقيب نماز عصر.
[١١١]. مجلسى، بحارالانوار، ج ٧٥، ص ٣٦٤.
[١١٢]. «من اين لى الخير يا رب و لا يوجد الا من عندك و من اين لى النجاة و لا تستطاع الا بك. لا الذى احسن استغنى عن عونك و رحمتك و لا الذى اساء و اجترء عليك و لم يرضك خرج عن قدرتك... و لولا انت لم ادر ما انت». مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى
[١١٣]. «كيف اخاف و انت املى و كيف اضام و انت متكلى». مجلسى، بحار الانوار، ج ٩١، ص ٢٢٩
[١١٤]. «من توكل على اللّه لا يغلب و من اعتصم باللّه لايهزم». رىشهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش ٥٩، ماده توكل
[١١٥]. «من توكل على اللّه ذلت له الصعاب ، وتسهلت عليه الاسباب». همان
[١١٦]. «من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على اللّه». همان
[١١٧]. «ليس لمتوكل عناء». آمدى، غررالحكم، ص ١٩٧
[١١٨]. «ان الغنى و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا». رىشهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش ٥٩، ماده توكل
[١١٩]. «الزهد كله بين كلمتين من القرآن قال اللَّه سبحانه: لكيلا تأسوا على مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم و من لم يأس على الماضى و لم يفرح بالاتى فقد اخذ الزهد بطرفيه». نهج البلاغه، حكمت ٤٣٩
[١٢٠]. «الدنيا دار ممر لا دار مقر والناس فيه رجلان: رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها». نهج البلاغه، حكمت١٣٣
[١٢١]. دهر: ٨-٩
[١٢٢]. «ارغب فى ما عند اللّه عز و جل يحبك اللّه و ازهد فى ما عند الناس يحبك الناس». طوسى، التهذيب، ج ٦، ص٣٧٧
[١٢٣]. «ان اصبركم على البلاء لازهدكم فى الدنيا». (رىشهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش ٢٣، ماده صبر)
[١٢٤]. «عليكم بالصبر فان الصبر من الايمان كالراس من الجسد ولا خير فى جسد لا راس معه و لا فى ايمان لا صبر معه». (نهج البلاغه، حكمت ٨٢)
[١٢٥]. «الصبر اما صبر على المصيبه او على الطاعه او عن المعصيه و هذا القسم الثالث اعلى درجه من القسمين الاولين». ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ٣١٩
[١٢٦]. «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَالَّذِينَكَفَرُوا». انفال: ٦٥
[١٢٧]. «بالصبر يتوقع الفرج و من يدمن قرع الباب يلج». كراجكى، كنز الفوائد، ج ١، ص ١٣٩
[١٢٨]. «لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان». نهج البلاغه، حكمت ١٥٣
[١٢٩]. «بالصبر تدرك معالى الامور». آمدى، غرر الحكم، ص ٢٨٣