دين و بهداشت روان(٢)
ابوالفضل ساجدى[١]چكيده
اين نوشتار، بخش دوم سخنى است كه با هدف تبيين ساز و كارهاى تأمين بهداشت روانى در دين نوشته شده است. در شماره پيشين، چيستى بهداشت روانى در مكتبهاى گوناگون روانشناسى و نيز اسلام بررسى شد. سپس برخى از مؤلفههاى بهداشت روان را كه مورد توجه پژوهشگران غربى است، ارائه شد.
در اين شماره، از ميان ديگر مؤلفههاى بهداشت روان كه در دين فراهم مىآيد، به چهار مورد مىپردازيم: ثبات شخصيت؛ خودشكوفايى؛ هماهنگى در سهگانه بينش، گرايش و كنش و رفع اضطراب. راهكارهاى اسلام براى رسيدن به خودشكوفايى عبارتند از: تقويت روحيه تعهدپذيرى آدمى و جلوگيرى از آزادى افسارگسيخته؛ ضعف دلبستگىهاى مادى؛ ايجاد انگيزه قوى؛ جهتدهى انگيزهها؛ تحقق هدفهاى تعليم و تربيت دينى و خودشناسى. براى هماهنگى در سهگانه بينش، گرايش و كنش، اسلام به هدايت در هر سه جنبه مىپردازد. بسترهاى لازم را براى حفظ در مسير و بازگشت خطاكار فراهم مىسازد و در نتيجه، بسترساز بهداشت روانى است. اين دين خاتم، براى اضطرابزدايى و رساندن به آرامش روان، ساز و كارهاى متفاوتى در عرصههاى مختلف ذهن، دل و رفتار دارد كه برخى از راهكارهاى ذهنى و بينشى آن عبارتند از: ارتقاى معرفت و جلوگيرى از آشفتگى بينش؛ رفع كاستى شناختى؛ خداباورى؛ ايجاد، حفظ و رشد تدريجى جهانبينى الهى و خوشبينسازى. آخرين راهكار آرامشزا كه در اين نوشتار بدان مىپردازيم، موضوع فطرت و احياى آن است. در اين بخش، از اضطرابزايى پايمالى اخلاق و وجدان و ساز و كار تقويت وجدان در دين سخن به ميان مىآيد.
كليد واژه: ثبات شخصيت، خودشكوفايى، آرامش روان، سهگانه بينش، گرايش و كنش، خوشبينسازى، وجدان گرايى و وجدانستيزى.
ثبات شخصيت
به گفته ونتيز و آلپورت، از جمله نشانگان سلامت روان، ثبات شخصيت[٢] است و معناىآن نبود دگرگونىهاى هيجانى افراطى است. افراد فاقد اين صفت، دمدمىمزاج و بسيار احساساتى هستند؛[٣] همان گونه كه تزلزل شخصيت، آينه تمامنماى نابهنجارى روان وضعف توان است. يكى از ريشههاى اين مشكل، نبود الگوى ثابت، كامل، مطمئن و محبوب است. در چنين شرايطى، فرد هر روز از كسى الگو مىگيرد و پيرو الگوهاى متفاوت، دچار تزلزل شخصيت مىشود. آدمى بهويژه نوجوان و جوان، زندگى خويش را با كاوش از الگوهاى برتر مىآغازد. اگر آنها را در آبهاى زلال نيابد، در منجلابهاى آلوده مىكاود و تا رفع اين نياز، هرگز نمىآسايد و ناخودآگاه از الگوها تأثير مىپذيرد. حتى جوانان در دوره استقلالطلبىشان نيز، در واقع در مقام استقلال از خانواده و گزينش آزاد الگو هستند؛ نه اينكه كاملاً از الگوگيرى دورى گزينند. اگر در چنين دورانى، فرد در الگوگيرى دچار بحران شود، شخصيت ناپايدارى در او شكل مىگيرد. از همين رو، يكى از عوامل ناپايدارى شخصيت بهويژه در كودكى و نوجوانى، تنشها و تعارضهاى عملى و نظرى خانوادگى است. اگر والدين داراى شخصيت و مزاج رنگارنگ و افرادى احساساتى و بىمنطق باشند كه از عوامل مختلف تأثير مىپذيرند و روان باثباتى ندارند، چه بسا فرزندان نيز بدين سو گرايند؛ زيرا نخستين الگوى همانندسازى آنان والدين هستند. پيشگيرى از اين بحران، در گرو اصلاح رفتار والدين و ارائه الگوهاى مطلوب است.
اسلام، مددرسانى نيكو براى جلوگيرى از چنين بحرانى است. از يك سو همگان، از جمله والدين را به پرهيز از تشتتگرايى نظرى و رفتارى و پيروى از الگوهاى برتر الهى فرامىخواند كه فراهم كننده فضاى گرم و صميمى است و از سوى ديگر، تربيت نيكوى فرزند، بسترسازى مناسب براى اين امر و قرار دادن وى در شرايط شايسته تربيت را حق فرزندان بر والدين و وظيفه آنان مىشمارد.[٤] بىترديد يكى از ضرورىترين راهكارهاى تحقق تربيت، بسترسازى براى همانندسازى فرزندان با الگوهاى سالم و برتر انسانى است. پاىبندى به آموزههاى دينى با جهتدهى گرايشها در دوران كودكى و جوانى و عرضه الگوى كامل، مطمئن و محبوب، شخصيت پايدارى در فرد مىنهد و به شيوههاى گوناگون راه را بر اثرپذيرى از الگوهاى سست مىبندد. وحدت شخصيت، بستر مناسبى براى شكوفايى فراهم مىآورد و آدمى را براى آشنايى با مراحل عالىتر هوشيارى توانا مىسازد.
قرآن با توجه به الگوگيرى در زندگى مىفرمايد:
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِيراً؛[٥] براى شما در زندگى، رسول خدا سرمشق نيكويى بود. براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز قيامت دارند و خدا را زياد ياد مىكنند.
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ؛[٦] شما الگوى خوبى در ابراهيم و پيروان او داريد.
قرآن پيامبر خود را به يادآورى الگوها فرامىخواند:
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا؛[٧] در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن كه وى بسيار راستگو و پيامآور الهى بود.
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولاً نَبِيًّا؛[٨] در اين كتاب، موسى را ياد كن كه وى مخلص و فرستادهاى پيامآور بود.
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا؛[٩] در اين كتاب، ادريس را ياد كن كه پيامآورى راستكردار بود.
بدين جهت، دين با ارائه الگوهاى انسانى برتر، كام تشنگان را با زمزم گواراى خويش سيراب مىسازد و با هدايت فرد در اين مسير، از پراكندگى شخصيت باز مىدارد.
يكى از ويژگىهاى روش الگويى اسلام در رساندن بشر به ثبات شخصيت، نفى برداشت فراانسانى از الگوهاى دينى است. قرآن چنين رويكردى را مردود مىشمارد و بر بشرى بودن پيامبر و رفتارهاى او تأكيد مىورزد:
قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ؛[١٠] پيامبران بدانها مىگفتند ما كسى جز بشرى مانند شما نيستيم، ولى خداوند بر بندگانى كه بخواهد منت مىنهد (و مورد لطف ويژه قرار مىدهد).
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ؛[١١] بگو من بشرى مانند شما هستم كه به من وحى مىشود.
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؛[١٢] بىگمان رسولى از ميان خودتان به سوى شما آمد.
حكمت اين سخن حكيمانه، توجه دادن آدميان به انسانهايى است كه بهرغم بشر بودن، توان عروج يافتهاند و توانايىهاى نهفته خويش را به ظهور رساندهاند. مطالعه زندگى چنين اسوههايى به زمينيان مىفهماند كه مقصد آسمانى براى همگان، دستيافتنى است.
قرآن حتى براى نوجوانان نيز اسوه معرفى مىكند و معرفت و ايمان اسماعيل عليهالسلام را مىستايد و داستان آن را براى آدميان نقل مىكند.[١٣] در داستان طالوت و جالوت كه رهبران حق و باطل بودند و حاميان حق، بسيار اندك بود، قرآن از شهامت نوجوانى به نام داوود عليهالسلام ياد مىكند؛ زيرا از ميان مردم برخاست و با تكيه بر قدرت ايمان با سردمدار كفر عصر مبارزه كرد.
وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ؛[١٤] داوود جالوت را بكشت و خدايش پادشاهى و فرزانگى بداد و آنچه مىخواست به او بياموخت.[١٥]
خودشكوفايى
يكى از مؤلفههاى بهداشت روانى رشد و خودشكوفايى[١٦] است. به گفته آبراهام مزلو،اين ويژگى سطح نهايى رشد روانى است و زمانى مىآيد كه تمام نيازهاى دانى و عالى برآورده شده و همه استعدادهاى شخصيتى به فعليت رسيده باشد.[١٧] اين مؤلفه چنانجايگاهى دارد كه روانشناسان انسانگرا، مانند كارل راجرز و مزلو كه دو روانشناس امريكايى و معروفترين چهره اين رويكرد هستند، بهداشت روانى را به خودشكوفايى تعريف مىكنند و سالمترين انسان را كسى مىدانند كه به اين مرحله دست يابد.[١٨] بىگمان اسلام آدمى را در رسيدن به اين مقصد در هر دو بعد نظرى و عملى يارى مىكند. در مقام نظر، خود حقيقى را به او مىشناساند و راهكارهاى شكوفايى آن را به وى مىنماياند. در مقام عمل نيز او را براى نيل به مقصود دستگيرى مىكند. عمل به آموزههاى فردى، آن وضعيت روانى آدمى را مستعد شكوفايى مىسازد. اهداف اجتماعى آن نيز كه تحقق جامعه نمونه و خدامحور است، بستر اجتماعى و خانوادگى مناسبى براى رسيدن به اين مقصود فراهم مىسازد. مؤلفههاى فراوانى كه در اين نوشتار براى بهداشت و سلامت روان ارائه شد، به ويژه اعتماد به نفس، تقويت اراده و وجدان، مهار نفس، تقويت توان عشقورزى، ارائه عشق برتر، هماهنگسازى بينش، گرايش و كنش، آرامشبخشى به روان، هر كدام به گونهاى بستر خودشكوفايى را فراهم مىسازند. اسلام براى تحقق هر يك ساز و كارهاى ويژهاى ارائه مىدهد كه پيشتر بيان شد. افزون بر اين، اسلام با توجه به عناصر زير نيز در پيدايش اين مهم اهتمامى تام دارد:
١. تقويت روحيه تعهدپذيرى آدمى و جلوگيرى از آزادى افسارگسيخته: خودشكوفايى در پرتو تعهدپذيرى دست مىدهد و آزادى بىمهار مانع اساسى در اين مسير است. تعهد، انسانساز و رهايى از آن انسانسوز است. مسئوليتپذيرى خودجوش و درونى هم به عملى شدن خودشكوفايى مدد مىرساند و هم خود يكى از شاخصههاى بهداشت روان شمرده مىشود. آدمى توانايىهاى شگفتآورى دارد. فعليت يافتن آنها در گرو تعهدپذيرى است. براى مثال، نوجوان استعداد شكوفايى علمى دارد، ولى اگر رها شود غريزههاى وى او را به افراط در تفريح، بازى و وقت گذرانى مىكشاند. قرار دادن وى در يك برنامهريزى آموزشى مناسب و تقويت روحيه تعهدپذيرى در حسن اجراى برنامه، مىتواند توان دانشاندوزى و نوآورى علمى او را به ظهور رساند. اسلام نيز با قرار دادن آدمى در يك نظام فكرى و عملى، او را از يلگى رها و به خودشكوفايى، وفادار مىسازد. نخستين گام در اين راستا، عبثزدايى از زندگى و نفى انديشه مالكيت رها بر امكانات درون و برون است. قرآن، حيات را هدفمند و وجود را يكسره نعمتهايى مىشمارد كه انسان در قبال آنها پاسخگو است:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛[١٩] آيا پنداشتهايد كه ما شما را بيهوده آفريدهايم و بازگشت شما به سوى ما نيست!
تلاوت نيكوى آيات آسمانى، احساس تعهد درونى را در فرد تقويت مىكند و به او مىآموزد كه تنها موجودى كه مؤاخذه نمىشود و مديون كسى نيست خداست. آنچه او در حق بندگان مىكند لطف است و ديگران يكسره وامدار اويند. او تنها وجود كامل و مطلق است و هر كس ادعاى بىمسئوليتى كند، مدعى ربوبيت شده است.
لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ؛[٢٠] خدا از آنچه مىكند بازخواست نمىشود، ولى آنان بازخواست خواهند شد.
اين صحيفه الهى همه را، اعم از امام و امت، رسول و غير او، مسئول مىشمارد:
فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ؛[٢١] بىگمان از كسانى كه پيامبران را به سوى آنها فرستاديم بازخواست مىكنيم و از پيامبران (نيز) سؤل مىكنيم.
قرآن آدمى را يادآور تعهد خويش مىسازد:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؛[٢٢] آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم! كه شيطان را پرستش نكنيد كه او براى شما دشمن آشكارى است؟
وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ؛[٢٣] و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم همين است؟
وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ؛[٢٤] او افراد زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟
آيات ٦٠ و ٦١ سوره يس بر تعهد تكوينى آدمى در برابر خداوند تأكيد دارد. آيه ٦٢ نيز نقش گمراه كننده شيطان را درباره كسانى كه به اين تعهد توجه نكردهاند، آشكار مىسازد. امير مؤمنان على عليهالسلام با توجه به اين حقيقت، خطاب به مردم مىفرمايد:
اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا برحذر باشيد، مبادا شما را به بيمارى خويش (كبر و غرور) مبتلا سازد و با نداى خود شما را به حركت درآورد.[٢٥]
آن امام همام، براى مسئوليتپذيرى و ايجاد تعهد در افراد، نوعى هماهنگى ميان عالم تشريع و تكوين ايجاد كرده است و با اشاره به تعهد تكوينى، مسئوليت ما را در مقابله با شيطان و كنترل نفس اماره برجسته ساخته است.
آموزههايى چون نماز، ادعيه و تلاوت قرآن، هر يك به گونهاى، تعهد آدمى را به وى يادآور مىشوند. براى مثال، توجه مناسب در نماز، بذر تعهد آغازين مؤمن را در دل وى شكوفا مىسازد. نمازگزار بارها يادآور نعمتهاى الهى مىشود (الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) و بر تعهد خويش و لزوم پاسخگويى در محضر ربوبى پاى مىفشرد (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ). او چنان سراپا به برترين بهرهورى از نعمتهاى الهى براى كمال خويش و تقرب نفس ناسوتى به عرش لاهوتى مصمم است كه از سر خضوع از پروردگارش براى رسيدن به اين مقصود يارى مىجويد: (إِيّاكَ نَسْتَعِينُ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ). آن گاه ذهن و ضمير خود را از سوءفهم در مقصدشناسى باز مىدارد: (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ).
٢. ضعف دلبستگىهاى مادى: دنياگرايى و توجه افراطى به امور مادى، آدمى را از توجه به بُعد غير هوشيار نفس دور مىسازد و همين امر، سبب نقص در شكوفايى و عملى نشدن بهداشت روانى در او مىگردد. افزون بر آنكه اگر انسان تمام نيروى خود به پاى غريزههاى حيوانى قربانى كرد، زمان و توان براى خودشكوفايى وى باقى نمىماند. دين براى رفع اين مانع، گامهاى بلندى پيش مىنهد و ساز و كار كارسازى دارد.[٢٦]
٣. ايجاد انگيزه قوى: خودشكوفايى و فعليتبخشى به توانايىهاى وجودى، نيرويى مىطلبد كه سبب حركت آدمى به سوى مقصد شود. چه پرشمارند آنان كه از نبوغ ذاتى برخوردارند و براى رشد علمى توانايى دارند، ولى صد افسوس كه آن را به كار نگرفتهاند و چه بسا مسير علم را برنگزيدهاند؛ زيرا فاقد انگيزه كافى بودهاند. خودشكوفايى در ديگر جنبهها نيز اگر با نيروى حركتبخش كافى همراه نباشد، ممكن است به فعليت نرسد. دين، توان توليد قدرتى پرتوان دارد. محبت الهى نيروى محركه نيرومندى است كه مىتواند مولد نيروى لازم براى خودشكوفايى باشد. اگر عشق الهى در فرد شكفته شود، توانايىهاى وجودى او آشكار مىشود؛ زيرا بخشى از توانايىهاى آدمى تنها در سايه عشق آزاد مىشود. براى مثال، دختر جوانى كه صبح به سختى از خواب برمىخيزد، پس از اينكه صاحب فرزند شد، در دل شب با كوچكترين صداى نوزاد از جا برمىخيزد و به او شير مىدهد يا غذا تهيه مىكند و او را سير مىسازد. پسر جوان بىحالى كه هميشه منتظر مىماند تا همه چيز براى او آماده شود، پس از تشكيل زندگى و فرزنددار شدن، با نيروى زيادى مىكوشد تا امكانات لازم را براى خانوادهاش فراهم سازد. از اين رو، عشق قواى خفته را بيدار و نيروهاى بسته و مهار شده را در آدمى رها مىسازد:
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
چه بسا شاعران و فيلسوفان و هنرمندانى كه مخلوق يك عشق و محبت نيرومندند.[٢٧]
٤. جهتدهى به انگيزهها: دين با ارائه عشق و زيبايىهاى برتر، نياز نفس به زيبايىطلبى را كه يكى از مؤلفههاى خودشكوفايى است به زيبايى برآورده مىسازد. مؤمن عارف، خدا را زيباترين مىيابد و اطاعت مىكند[٢٨] و چون صفات نيكو زيبندهاند، خود را بدانها مىآرايد. او زيبايى نيكمنشى، اخلاق كريمانه و بزرگوارانه و زشتى خصلتهاى ناروا را درك مىكند.[٢٩] انسان مسلمان زيبايى شكر و حمد خدا و توجه به نعمتهاى الهى و زيبايى برجستگان اين وادى را مىستايد. او زيبايى پيوند قلبى با خدا و پيوند آن با زيباسازى زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى را مىيابد. فرد مسلمان با رجوع به تاريخ اسلام نمونههاى بارز ايثار، جوانمردى، آزادمنشى، بلندطبعى، بىعلاقگى به دنيا، گزينش راه خدا در دوراهىهاى سخت، خدمت به مردم، تحمل سختىها در راه خدا و اخلاص در عبادت را در ائمه عليهمالسلام و پارسايان زيبا مىبيند و مقابل اين خصلتها را زشت مىشمارد. اسلام زيبايىهاى ملكوتى، معنوى و اخلاقى را بالاترين نوع زيبايىها مىشمارد و فرد را به اين سمت مىكشاند و اين امر به سلامت روان و خودشكوفايى او كمك مىكند.
٥. تحقق هدفهاى تربيت دينى: با عملى شدن تعليم و تربيت دينى، هدفهاى خودشكوفايى محقق مىشود و چون دين در هدايت آدمى در زمينه عملى كردن هدفهاى تعليم و تربيت دينى، ساز و كارهاى ويژهاى دارد، مىتواند در رساندن به خودشكوفايى گامهاى بلندى بردارد. تربيت دينى اگر به نيكويى باشد، توانايىهاى آدمى چنان شكوفا مىشود كه برترين مصداق آن كه تقرب به خدا است حاصل مىشود؛ به گونهاى كه مؤمن در پايان عمر با نفسى كماليافته راهى كوى دوست مىشود و نداى بدرقه معشوق را مىشنود كه:
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِى؛[٣٠] اى نفس مطمئن، خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گرد و به صف بندگان من درآى و به بهشت من وارد شو.
٦. خودشناسى: خودشكوفايى نيازمند ابزارهاى ديگرى چون خودشناسى، بردبارى در مسير و استمرار عمل است كه هر يك در سايه دين به نيكى حاصل مىشود. تأكيد اسلام بر معرفت نفس و شيوههاى طرح شده در كتاب و سنت براى رسيدن به اين مقصد، صعود بر نردبان خودشكوفايى است؛ زيرا اين هدف بدون خودشناسى ممكن نيست. بردبارى تا رسيدن به مقصد در سايه ايمان دينى كه ابزارى كارساز براى شكيباسازى است، فراهم مىشود. دين در سايه عشق الهى، براى استمرار عمل نيز پشتوانه مناسبى ارائه مىدهد؛ زيرا از لوازم عشق پاك، استمرار عمل در مسير هدفهاى متعالى است. اگر اين نيرو در فرد جاىگير شود و قوت يابد، در سختترين شرايط نيز زائل نمىشود؛ همان گونه كه با آتش جهنم نيز رنگ نمىبازد. در دعاى كميل مىخوانيم:
يا الهى و سيدى و مولاى و ربى؛ صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك؛ اى خدا و سيد و مولاى و پروردگارم؛ بر عذاب تو شكيبايم، اما چگونه بر دورىات صبر كنم.
هماهنگى ميان بينش، گرايش و كنش
اگر انديشهها، اميال و رفتار آدمى در جهت تعالى، منطقى، هماهنگ، پويا، پيشرونده و پىگير باشد، بهداشت روانى دست مىدهد و فرد شخصيتى متعادل مىيابد. هر يك از اضلاع اين مثلث، در رسيدن به بهداشت روانى نقش مؤثرى دارند. منطقى بودن بينش از آن رو است كه از انحرافهاى احتمالى در مسير شكلگيرى شخصيت متعالى پرهيز شود. هر نگرش و انديشهاى پذيرفتنى نيست، بلكه اگر حق باشد، خواستنى است. بر همين اساس، بيمار روانى مبتلا به سوء ظن نكوهش مىشود؛ گرچه بينش و گرايشش تا حدودى سازگارند و كنش وى نيز در همين راستا است، ولى مشكل وى واقعستيزى بينش اوست. براى مثال، كسى كه به همسر خود با بدبينى شديد مىنگرد، از نظر عاطفى نيز از او نفرت مىيابد و رفتار منفىاش با او نيز از همين روحيه ناشى مىشود. دليل تعالى انسان آن است كه حركت انسان، چرخشى و درجا نباشد و در زندان ماديت اسير نشود، بلكه قابليتهاى برتر آدمى را شكوفا سازد.
براى هدايت هماهنگ و رو به رشد مثلث ياد شده بايد در بعد نظرى توجه جامعى به انسان و قابليتهاى او داشته باشيم و در بعد عملى، ساز و كارهاى مناسبى براى رسيدن به كمالات آدمى و برآوردن نيازهاى اصيل وى ارائه دهيم. استمرار حركت در اين مسير، در گرو وجود راهكارهاى نگهدارى فرد در طريق و بازگرداندن وى به آن در صورت خطاى موقت يا خروج از آن است.
نابسامانى درونى هر يك از اضلاع اين مثلث، سلامت روانى را از آدمى مىستاند. بينش سرگردان، گرايشهاى آشفته و ناسازگار و كنشهاى نامتعادل، هر يك در سلب آسايش روان دخيلاند. ناهمسويى آنها با يكديگر نيز، به شدتِ تنشهاى روانى مىافزايد و فرد را به ناسازگارىهاى درونى مىكشاند. استمرار اين روند به افسردگى و بروز رفتارها و عادتها و نيز شخصيت نابهنجار مىانجامد. ساماندهى درونى هر يك از اين اضلاع و همسوسازى آنها با دو ضلع ديگر، اگر به نيكى انجام پذيرد، در پى آن عادتهاى نيكو و شخصيت بهنجار شكل مىگيرد. در اين مثلث، هر حلقه با دو حلقه ديگر تأثير متقابل دارد.
شخصيت متكامل و به نسبت ثابت ويژگىها و رفتارهاى بدنى، عقلى و اجتماعى فرد است كه او را از ديگران مشخص مىسازد و موجب سازگارى او با محيط، به ويژه محيط اجتماعى مىشود.[٣١] مىتوان شخصيت را برآيند مجموع صفات روانى و رفتارى فرد تعريف كرد كه او را از ديگران ممتاز مىسازد؛ چنانچه ميلى نيز شخصيت را «مجموع فعاليتهاى روانى دانسته است كه فردى معين را از ديگران ممتاز مىسازد».[٣٢]
اسلام با هدايت هر سه و زمينههاى لازم براى حفظ در مسير و بازگشت خطاكار، بستر بهداشت روانى را فراهم مىسازد. كتاب و سنت از يك سو بينش جامعى از انسان و قابليتهاى كمالى وى ارائه مىدهد و از ديگر سو، براى هدايت گرايشها، رفتارها، عادتها و شخصيت فرد ساز و كارهاى ويژهاى دارد.[٣٣]
آرامش روان و رفع اضطراب
يكى از مؤلفههاى بهداشت روان، توان ايستادگى در برابر فشار روانى و برخوردارى از آرامش روان است. اضطراب مانعى اساسى براى تجلى توانشهاى آدمى و رسيدن به خودشكوفايى است. اضطراب، احساسى ناخوشايند است كه با مجموعهاى از علايم جسمى همچون تپش قلب، عرقريزى، تنگى نفس و... همراه است. اضطراب مستلزم نوعى احساس ناامنى است كه فرد منبع آن را آشكارا درك نمى كند.[٣٤] اسلام براى رفعاضطراب، بالا بردن ايستادگى در مقابل آن و به دست دادن آرامشى كه به بهداشت روانى مىانجامد، راهكارهايى دارد كه برخى از آنها را مىتوان چنين برشمرد:
هدايت بينش
ارتقاى معرفت و جلوگيرى از آشفتگى بينش
در ادامه به نقش دين در هدايت بينش مىپردازيم.
١. بهداشت روانى در انسان مقولهاى است كه با معرفت و بينش پيوند خورده است. برخلاف ديگر حيوانها كه جنبه فكرى و فرهنگى در آنان ضعيف است. يكى از شواهد اين امر، نقش معنادارى زندگى و حيات، در بهداشت روان آدمى است. معنادارى در سايه فكرى خردمدار از غايت زندگى و مرگ حاصل مىشود. شاهد ديگر آنكه برخى بيمارىهاى روانى با خطاى شناختى همراه هستند و بدين جهت، شناختدرمانى جايگاه كليدى در حل بحرانهاى روانى دارد. ديدگاههاى شناختى سلامت و بيمارى روانى را در گرو نوع تفسير ما از كل جهان يا از محيط پيرامون ما مىدانند. هرچه فهم آدمى از محيط پيرامونى به واقعيت نزديكتر باشد، نوع واكنش وى در برابر رخدادها و نوع روابط وى با ديگران منطقىتر و به سلامت روان نزديكتر مىشود. از طرفى، فاصله گرفتن از نگرش واقعى، او را در معرض انواع آسيبها قرار مىدهد.[٣٥]
٢. انسان برترين موجودات و روح او نيز بسيار پيچيدهتر از جسم اوست و شناخت درست آن دانش برترى مىخواهد. آنجا كه قرآن از روح آدمى سخن به ميان مىآورد، آن را عطيهاى الهى مىشمرد و انسان را به كاستى دانشش هشدار مىدهد:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً؛[٣٦] از تو درباره روح مىپرسند بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است.
امير مؤمنان عليهالسلام نيز در بيان انسانشناسانه خويش مىفرمايد:
اتحسب انك جرم صغير
و فيك انطوى العالم الاكبر
و انت الكتاب المبين الذى
باحرفه يظهر المضمر
آيا گمان مىكنى كه تو جرم كوچكى بيش نيستى، در حالى كه جهان عظيمى در تو نهفته است.
تو كتاب آشكارى هستى كه با حروف خود پرده از ضمير خويش برمىدارد.[٣٧]
هرچه موجودى پيچيدهتر باشد، شناخت جنبههاى وجودى او سختتر است. از اين رو، فهم زواياى شناختى و عاطفى انسان به سادگى از عهده آدميان برنمىآيد و كشف مصالح مربوط به بهداشت روان او، امرى دشوارياب است.
٣. ضعف بينش به دو شكل بستر بيمارىهاى روانى را فراهم مىكند:
الف) توجه يكسويه به انسان و جهان؛
ب) جدايى تدريجى از واقعيتها و سيطره گمانهاى دروغين بر فرد؛ چنانچه نمونه آن را در فرد مبتلا به سوء ظن شديد مىتوان ديد.
هر دو مورد، نوعى جدايى از واقعيتها و غفلت از آنهاست. آنكه به خود و جهان نگاهى يكسويه دارد و جز امور مادى را نمىنگرد، بخش مهمى از واقعيت هستى را ناديده گرفته است. به همين صورت، انسان بدبينى كه در روابط اجتماعى از گمانهها پيروى مىكند، به واقعيت پشت پا زده است. غفلت از برخى جنبههاى وجودى آدمى هميشه او را با گرفتارىهايى روبهرو مىسازد. او نسخه سلامت روان را از مكتبهاى بشرى جسته و هماره جوياى درمان بوده است. برخوردهاى آميخته با جهل بسيط و مركب مكتبها و متفكران مختلف درباره انسان و چگونگى رسيدن به سلامت روانى آن مىتواند خطرهاى بسيارى در پى داشته باشد؛ چنانچه كم نبودهاند نظريههايى كه آدمى را مورد آزمون خويش قرار دادهاند و روان او به مخاطره افكندهاند.
٤. هرچه نگاه جامعترى به آدمى افكنيم و قوانين شايستهترى براى حيات فردى و اجتماعى او ارائه دهيم و مصالح وجودى او بهتر درك كنيم، گام بيشترى به سوى سلامت روانى او برداشتهايم. اگر انسان از آنچه كه صحت و كمال جسم و روان او را به خطر مىافكند بپرهيزد و از ابزارهاى كمالبخش بهرهورى بهينه داشته باشد، كمتر دچار اضطراب مىشود.
با توجه به آنچه گذشت راهكارهاى دين براى رسيدن به هدايت بينش را مىتوان چنين برشمرد:
رفع كاستى شناختى
يكى از سازوكارهاى دين براى رساندن به سلامت روان، ارتقاى دانش و رفع كاستىهاى شناختى انسان است. عقل و تجربه با وجود فايده بسيار، كاستىها و محدوديتهايى نيز دارد كه به ناچار آدمى را به بهرهورى از وحى مىكشاند. ابزارهاى شناختى انسان براى رسيدن به سلامت روان، به عقل و تجربه محدود است و اين دو كافى نيستند. گاه به نتيجه نمىرسند و گاه نيز دير به نتيجه مىرسند؛ وقتى كه فرصت گذشته باشد. در مواردى آدمى مىتواند با آزمون و خطا به راهكارهايى براى سلامت روان راه يابد، ولى با هزينه گزافى كه چه بسا نوشدارو بعد مرگ سهراب باشد. از طرفى روان آدمى از وراثت و محيط (خانواده، مدرسه، اجتماع، نظام حكومتى و . . .) اثر مىپذيرد و اگر هر يك آنها آسيبپذير باشند، دير يا زود، به روان فرد نيز آسيب مىرسانند. دين درست اين كاستى را مىزدايد و انسان را در سلامت روان مدد مىرساند و او را از ابتلا به نابهنجارىهاى روانى در امان مىدارد. يكى از دلايل اين امر، جامعنگرى بينش اسلامى در انسانشناسى است. اسلام با نگاهى همهجانبه به جسم و جان و تعالى روان، به زمين و آسمان نظر دارد و برترى او را در عروج نفسانى مىجويد. افزون بر آنكه با جامعنگرى به گذرهاى تأثيرگذار وراثت و محيط، همه امور آدمى را با هدف فرجامين هدايت فرد همسو مىسازد. سلامت روان انسانِ چند سويه، در گرو نگاه چند رويه به اوست و توجه يكجانبه به اين موجود، موجوديت او را به خطر مىاندازد. نگرش دينى ما را از نبود انسجام درونى رويكردهاى غير دينى در عرصه انسانشناسى و كشف شيوههاى سلامت او مصون مىدارد. براى مثال، در پاسخ به اين پرسش كه آدمى تا چه اندازه براى رسيدن به سلامت و خودشكوفايى خويش آزادى دارد و مىتواند از اختيار خويش بهره گيرد، پاسخهاى متفاوتى دادهاند. چگونه تصوير جامعهشناس سياسى و اقتصاددانى مانند كارل ماركس؛ جامعهشناسى مانند دوركيم، رفتارگرايانى چون اسكينر و وجودگرايانى مانند ژان پل سارتر قابل جمعاند؟ رفتارگرايان اختيار را رد مىكنند؛ ماركس آزادى و اختيار را محكوم جبر تاريخى و روابط توليد مىداند؛ دوركيم بر جبر اجتماعى تأكيد مىورزد؛ زيستشناسان عناصر زيستى را سرنوشتساز مىدانند؛ سارتر آزادى بىقيد و شرط آدمى را مطرح مىكند كه بر اساس آن وى مىتواند از اقتضائات زيستى خويش فراتر رود و قوانين تغييرناپذير طبيعت را پاىمال كند.[٣٨] آنچه در اين ميان نجاتبخش انسانها از حيرت مكتبهاى ناسازگار است، نگرش جامع قرآن به جنبههاى آفاقى و انفسى آدمى، اجتناب از نگرش ظاهرگرايانه و رفتارى، توجه اعتدالى به جايگاه اختيار در انسان بدون افتادن در جبر و تفويض كلامى، تاريخى و اجتماعى است.[٣٩]
خداباورى
قرآن با تقويت باور فرد به خداى واحد، قادر و مهربان، گامى مهم فراسوى سلامت روان برمىدارد. باور به خدا و پيوند با او، يكى از نيازهاى روانى را به نيكى برآورده مىكند. قرآن با ذكر اوصاف خداى متعال، او را شايسته پرستش معرفى مىكند؛ زيرا او خدايى است كه نهتنها خالق هستى،[٤٠] بلكه اداره كننده[٤١] آن نيز هست. وى از قدرت مطلق برخوردار و فعال بىرقيب است.[٤٢] در عين حال، چنين قدرتى به دليل بىنيازى مطلق موجب خودكامگى، ستمگرى، هوسبازى و انحراف وى از حق نيست.[٤٣] او عارى از هر كاستى[٤٤] و سرچشمه تمام نيكىها و زيبايىهاست.[٤٥] خواب،[٤٦] غفلت،[٤٧] فراموشى، خطا[٤٨] و مرگ[٤٩] در او راهى ندارد و بر تمام اعمال بندگان آگاه است. خدا به همه بندگانش نزديك است. هر كس مىتواند با او به طور مستقيم ارتباط برقرار كند و حاجاتش را بطلبد.[٥٠] خدايى كه براى بندگانِ پشيمان، توبهپذير و مهربان است،[٥١] ولى ستمكاران را در كمين خود گرفتار مىسازد[٥٢] و با خيانتپيشگان درمىآويزد.[٥٣]
خردپرورى
قرآن از پيروان خود مىخواهد كه پيش از گام نهادن به دايره ايمان، اصول دين را با تكيه بر خرد بپذيرند. افزون بر آن، همواره خوانندگان خود را به كاربست فكر، عقل، علم، رفع شك و... در فهم آموزههايش تشويق مىكند و بلكه مؤمن را اهل خردورزى، تحليل و استنتاج منطقى مىداند:
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا؛[٥٤] بگو من به شما تنها يك اندرز مىدهم كه دو تا ـ دو تا و به تنهايى براى خدا به پا خيزيد و سپس بينديشيد.
خداوند دليل ارائه نشانههاى خويش را بر بندگان بسترسازى براى رشد عقلانى آنان معرفى مىكند و مىفرمايد:
وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ؛[٥٥] و آيات خود را به شما مىنماياند، باشد كه بينديشيد.
در منطق اسلام تأكيد بر ضرورت كاربست عقل تا آنجا ادامه مىيابد كه تعطيلى خرد را مستلزم خروج از دايره انسانيت و بلكه پستتر شدن از بدترين حيوانات مىشمارد:
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ؛[٥٦] بىگمان بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانىاند كه نمىانديشند.
اين صحيفه الهى برخورد منطقى با مخالفان، بيان منطقى و استدلالى و آموزش حكمت احكام را شعار خود قرار مىدهد تا آنجا كه مخالفان را به ارائه برهان فرا مىخواند.[٥٧]
تغيير تدريجى جهانبينى الهى
از ديگر شيوههاى تأثيرگذارى اسلام در بهداشت روان و درمان بيماران روانى، تغيير تدريجى جهانبينى فرد، ارتقاى آن و حفظ و تثبيت آن در زندگى مادى است. يكى از هدفهاى كليدى قرآن، تغيير گام به گام جهانبينى، آدمى است. منظور از جهانبينى، نوع نگرش به هستى، خدا و انسان است. انسان از آغاز بلوغ در پى گزينش نوعى جهانبينى براى خويش است كه از سويى نوعى نظام فكرى به او مىدهد و او را از حيرت فكرى دوران بلوغ رهايى مىبخشد و از سوى ديگر، مقاصد خرد و كلان فرد، راهكارهاى رسيدن به آنها و شيوه رفتار فرد را سامان مىدهد. نوع نگرش انسان به جهان، نقشى شگرف در ساماندهى گرايش و كنش او دارد. از همين رو، در درمان بيمارىهاى روانى يكى از گامها تلاش كافى براى شناخت جهانبينى فعلى وى و اقدام براى تصحيح آن است. البته تغيير يا شكلگيرى جهانبينى به تدريج حاصل مىشود. انسان به سادگى از واقعيتهاى متعالى جدا مىشود و بسيارى از آنها را فراموش مىكند و ناديده مىگيرد. همين امر بستر نابهنجارىهاى روانى را در او فراهم مىكند.
قرآن به تغيير تدريجى جهانبينى فرد همت مىگمارد. اين امر در گرو بسترسازى براى فراخواندن وى به انديشههاى آفاقى و انفسى، درك ظاهرى و باطنى و پذيرش عقلى و قلبى آنهاست. قرآن به روشهاى گوناگون، خواننده را به اين سوى هدايت مىكند. آنكه با تدبر به آيات آن بنگرد، به تدريج به تغيير نوع نگرش خود به هستى پى مىبرد. درك عقلى و قلبى توحيد ذاتى و افعالى خدا، نقش خدا در جهان، رابطه خدا با هستى و برعكس، فضاى شناختى ويژهاى به فرد مىدهد كه او را از بسيارى نگرانىها نجات مىدهد. فهم فراگير قدرت و عظمت الهى و درك وابستگى هستى به هستىبخش، مىتواند آدمى را از ثروتپرستى و دلبستگى به دنيا برهاند. درك حضور همهجانبه خدا و ناتوانى آدمى از پنهانكارى در محضر او، به زندگى رنگى ديگر مىبخشد. اين كتاب آسمانى، افزون بر اعطاى جهانبينى به خواننده خردپيشه، او را در بقاى آن يارى مىرساند و از نابسامانى شناختى باز مىدارد. سفارشهاى بسيار اسلام از جمله استمرار بر قرائت با تأمل قرآن در هر روز، نمازهاى روزانه، برخى مناجاتها مانند كميل و عرفه، انسان را به اين مقصد نزديك مىسازد. مضمونهاى قرآن و ادعيه، شناخت واقعى از جهان و خدا به ما مىدهد و نقش شناختدرمانى را ايفا مىكند. بدين وسيله، كلاس معرفت آدمى ارتقا مىيابد، معيار غم و شادى او اصلاح مىشود و نگاه مادى به عالم را نگرش كودكانه و نگاه الهى به آن را نگرش بزرگسالانه تلقى مىكند. در نتيجه، همانگونه كه از دست دادن عروسك يا به دست آوردن آن كودك را شاد و غمگين مىكند، ولى انسان بزرگسال به آن مىخندد، اسلام هم سطح معرفتى به فرد مىدهد كه به تدريج به مادىگرايى بخندد و بود و نبود آنها چندان در غم و شادى او تأثيرگذار نباشد.
خوشبينسازى
بدبينى، توهمها و خيالهاى پوچ در مورد خود، ديگران، نزديكان يا جهان، هر يك به گونهاى بذر نگرانى در دل مىكارد و ميوههاى تلخى به بار مىآورد. بدبينى، نوعى بينش و نگرشى است كه بر آدمى حاكم مىشود. بدبينى به خود، بستر يأس و افسردگى در درون و به ديگران، بستر قهر و دلمردگى در برون است. كسى كه به فردى بدبين است، از نگاه و همنشينى با او احساس زجر مىكند؛ هم خود رنجور است و هم ديگرى به رنج مىكشاند. اسلام به شيوههاى گوناگون، بينش انسان به خود و ديگران را تعادلى مىبخشد و از توهم دور مىدارد.[٥٨] آموزههاى دين، توجه انسان از كاستىهاى مادى را كاهش مىدهد و او را به نعمتها متوجه مىسازد. از سويى با دستور به حسن ظن به ديگران كه وظيفه هر مؤمن است، از كجنگرى به ديگران باز مىدارد و عذاب رنجآور را مىزدايد و شادى و آرامش دلنشين به جاى آن مىنشاند.
در نگرش به عالم، برخى زشتبين و برخى زيبابين هستند. برخى عيببين و عيبجو و برخى خوشبين و خوشخويند. دين گزينه دوم را مىپسندد و تشويق مى كند. هنگامى كه حضرت عيسى عليهالسلام و همراهانش از كنار لاشه سگ مرده بدبويى عبور مىكردند، همراهان وى با ناراحتى از بوى ناخوشايند آن اظهار تنفر كردند، ولى حضرت در برابر آنان فرمود: "عجب دندانهاى سفيدى دارد.[٥٩]" كنايه از اينكه در رويارويى با امور چندبعدى جهان، از بدبينى و زشتنگرى بپرهيزيد و زيبايى آنها را بنگريد. خوشبينى پىآمدهاى شيرينى در زندگى فردى و اجتماعى به بار مىآورد كه به سلامت روان كمك مىكند. براى مثال، اين ويژگى در روابط خانوادگى و فرزندان بسيارى از مشكلات را از ميان مىبرد. بىترديد منظور از خوشبينى، سادهلوحى و فريب خوردن نيست. مؤمن در عين كياست و فرار از فريب درون و برون، نيكبين و نيكخوست. او به پيروى از دين، در روابط اجتماعى خود در حفظ اين شيوه مىكوشد؛ جز درباره دشمنى كه در پى ضربه به اوست.[٦٠]
مؤمن به پيام قرآن، نيك گوش مىسپارد كه تكيه بر ظن و گمان هرگز او را به واقعيت نمىرساند:
إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً؛[٦١] گمان به هيچ وجه آدمى را از حقيقت بىنياز نمىگرداند.
از همينرو، او بر گمان خود تكيه نمىكند و تا اطمينان نيابد درمورد ديگران به داورى نمىنشيند:
لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ؛[٦٢] و چيزى را كه بدان علم ندارى، دنبال نكن.
قرآن به پيروان خود هشدار مىدهد كه با خود مبارزه كنيد و بر اساس بدبينى خود با ديگران رفتار نكنيد، بلكه بدانيد كه بيشتر گمانهاى شما خطاست:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛[٦٣]اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پارهاى از گمانها گناه است.
فطرت و احياى آن
حركت در شاهراه فطرت و جلوگيرى از راهبندان در اين مسير، آدمى را به باغ بهداشت روان مىرساند. فطرت معانى بسيارى را برمىتابد. در اينجا منظور، امور سرشتى ويژه انسان، اعم از ادراكات و احساسات اوست كه در برابر غريزه و طبيعت قرار دارد كه مورد اول، از امور سرشتى حيوانات و دومى امور سرشتى جمادات و گياهان است.[٦٤]
اضطرابزايى در مقابل اخلاق و وجدان
اگر انسان برابر فطرت گام بردارد و نيازهاى آن را به نيكى برآورد، به آرامش روان دست مىيابد. هرچه او بيشتر در برابر فطرت بايستد، از مسير آن دورتر شود و آن را لگدمال سازد، بيشتر دچار عذاب درونى مىشود. عذاب وجدان امرى است كه همه كمابيش تجربه كردهاند و فرد هنگامى دچار آن مىشود كه با آن مقابله كند. نياز فطرى در برابر نياز غريزى، به بخشى از خواستههاى درونى كه اقتضاى انسانيت است، اطلاق مىشود. حقيقتجويى، ارتباط با خدا، پرستش وى، فضيلتطلبى و رعايت اصول اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى امورى است كه در فطرت آدمى ريشه دارد و توجه صحيح به آنها آرامش روان را به ارمغان مىآورد. غالب ارزشها و رفتارهاى اخلاقى، مقبولِ عقل و فطرت و وجدان است و اعمال اخلاقستيز، وجدانسوز نيز هست. از همين رو، مرتكبان آن، احساس عذاب وجدان و ناسازگارى درونى مىكنند. نفس سركش، آدمى را به خطا مىخواند؛ در مقابل، عقل و وجدان او را به مراقبت فرا مىخواند، ولى چون همواره نفس غالب است، پس از ارتكاب خطا عقل او را سرزنش مىكند و همين امر، سبب غم و اندوه مىشود. از همين رو، بسيارى از مردم پس از ارتكاب خطا، به نوعى احساس منفى و عذاب نفس دچار مىشوند. اين احساس در مورد خطاهاى بزرگ آشكارتر است. براى مثال، كسانى كه به عمد يا سهو بىگناهى را كشتهاند؛ چنان در عذاب وجدان غوطهورند كه اغلب خود را به پليس معرفى مىكنند؛ مگر تبهكاران حرفهاى كه چنان سنگدل شدهاند كه با كشتن ديگران چندان احساس عذاب نفسى ندارند، ولى همين احساس عذاب نفس پس از قتل، پيش از آن چنان نيست كه فرد را از جنايت بازدارد. كسى كه به دليل خشم به همسر يا فرزند خود ستم مىكند يا به بىپناه و مظلومى ستم مىورزد، سرانجام نداى ندامت سر مىدهد و به عذاب وجدان دچار مىشود. به طور كلى، كاربست ناشايست و نفسپرستانه امكاناتى مانند خرد، دانش و ثروت، آدمى را گرفتار مىسازد و سرانجام او را به اضطراب، پشيمانى شديد و عذاب نفس دچار مىكند.
خردستيزى و وجدانگريزى
پايمالى ارزشهاى اخلاقى، عقلستيزى و وجدانگريزى و در نتيجه، دچار شدن به اضطراب و عذاب نفس، به دليل نبود دانش و خرد براى حركتآفرينى و پيروى از وجدان اخلاقى است. انسان داراى دو جنبه شناختى و گرايشى است و لزوما آنچه را مىشناسد و مىفهمد، جامه عمل نمىپوشاند. چه بسيارند كسانى كه به زيان سيگار آگاهند، ولى از مصرف آن دست نمىكشند. در پايمالى خرد و وجدان، گاه بيشترين زيان متوجه خود فرد است؛ مانند استعمال دخانيات و گاه متوجه ديگران. كم نيستند كسانى كه از توانايىهاى خويش به زيان ديگران بهره مىگيرند. توانايىهاى انسان مانند علم و ثروت و... قابل انواع بهرهورىهاست. هرچه انسان بدنى تواناتر و سالمتر و امكانات فزونترى داشته باشد، توان كاربست صواب و ناصواب در او افزايش مىيابد و صرف برخوردارى از ابزار، تضمين كننده كاربست نيكوى آن نيست، بلكه هرچه ابزارها فزونتر باشد، قدرت فرد براى تخريب، كاربرد غير اخلاقى و در نتيجه، سلب آسايش و تشويش و اضطراب خود و ديگران افزايش مىيابد. ريشه مشكلات آدمى در اين نهفته است كه فوران اميال حيوانى به سادگى به سركوبى عقل و وجدان مىانجامد و اراده عمل به احكام عقل عملى را تضعيف مىكند. چه بسا وجدان چنان سقوط كند كه پدر، دستش را به خون فرزند بىگناه خويش بيالايد؛ چنانكه مرد ٣٨ سالهاى براى دريافت مبلغ بيمه عمرِ دختر ناشنواى نه سالهاش، او را جلو چرخهاى يك كاميون در حال حركت پرتاب كرد.[٦٥]
برخى از دانشمندان برجسته غربى نيز به اين حقيقت اعتراف دارند؛ چنانچه ژوليان هكسلى در كتاب علم و سنتز مىنويسد:
دانش در اين روزگار، انبوهى از شناختها را به ما ارزانى داشته است، ولى به ما نگفته كه چگونه از آن استفاده كنيم. در واقع، علم نقش جادوگر را ايفا كرده است و نبوع خطرناكى را كه تكنولوژى نام دارد، همچون ديوانهاى كه از زنجير رها شده باشد، به جان انسانها انداخته است.[٦٦]
همه با وجدان خويش ارزشهاى اخلاقى مانند صدق، امانتدارى، رعايت حقوق ديگران، احترام به سالخوردگان، والدين، و كمك به محرومان و مستمندان و فرزندان را مىيابند، ولى عواملى مىتواند به اين وجدان آسيب رساند و آن را بيمار سازد. براى مثال، دزدى اموال ديگران، امرى خلاف وجدان است، ولى چه بسا به تدريج اين احساس در انسان تبهكار يا نيازمند و... ضعيف شود و به دزدى دست بزند. همه از ماشينى و پولى شدن روابط آدمى و ضعف عواطف انسانى نالاناند و جوياى راهى براى رفع اين كاستى هستند، ولى جامعه و انسان مادىگرا و داراى ضعف ايمان، ناخودآگاه به اين سوى كشيده مىشود. عمل به مقتضاى وجدان براى همه پذيرفتنى است، ولى چه بسا آدمى به دليل خواهشهاى نفسانى از وجدان خود پيروى نكند.
وجدانگريزى و خردستيزى به توده مردم اختصاص ندارد، بلكه صاحبان خرد نيز به سادگى آسيبپذيرند. به گفته دبير كل جمعيت مبارزه با استعمال دخانيات، يافتههاى يك پژوهش علمى در سازمان نظام پزشكى كشور نشان داد پزشكان دو برابر مردم عادى سيگار مىكشند. بيش از چهار درصد پزشكان زن و ٣/٢٨ درصد از پزشكان مرد ايرانى، سيگارى هستند.[٦٧] اهل دانش به دليل برخوردارى از توان ويژه، بيش از ديگران در معرض خطرند و به سادگى در منجلاب غرور و نفسپرستى غرق مىشوند. حتى چه بسا با استفاده ابزارى از توان خويش آن را براى هدفهاى شومى به كار گيرند و گاه ديگران را به انحراف كشانند. بدين ترتيب، دانش و خرد قدرت كافى براى حركتآفرينى ندارد و پيروى از وجدان اخلاقى و كسب سلامت روان به محرك قوىترى نيازمند است.
دين و وجدانگرايى
دين در اين عرصه، امدادرسانى شايسته و دستگيرى بىمنت است؛ زيرا فطرت خفته را بيدار و عقل را بر نفس حاكم مىكند. همين امر، سبب پيروى از وجدان اخلاقى، كاهش خطاكارى و در نتيجه، كاهش عذاب وجدان و ناسازگارى درونى و سرانجام رسيدن به آرامش روانى است. هر كس به ميزان سلامت نفسى كه دارد، با انجام دادن خطا دچار عذاب وجدان يا سرزنش نفس مىشود. به ميزانى كه انسان خطا مىكند، سلامت نفس او نيز از ميان مىرود و احساس عذاب وجدان پس از انجام خطا در او كاهش مىيابد. دين به انسان كمك مىكند كه سلامت نفس حفظ شود و نفس لوامه تضعيف نگردد. براى مثال، رعايت حقوق ديگران حتى ديگر جانداران امرى است كه هر وجدانى آن را مىپسندد، ولى انسان مؤمن در عمل به آن دقت بيشترى دارد. از همين رو، مؤمن قلب بسيار رئوف و مهربانى دارد؛ مگر در مواردى كه خداوند امر به قتال و مبارزه با تبهكاران كرده باشد. امام على عليهالسلام حاضر نيست به ازاى دريافت تمام ثروت و امكانات جهان، دانهاى را از دهان موريانهاى به ستم بيرون كشد.[٦٨] پيرو راستين وى، امام خمينى، نيز حتى از كشتن پشه تا حد امكان احتراز مىكند و مىكوشد كه با عباى خود آنها را از اتاق بيرون كند. آيتاللّه حسنزاده از اينكه مرغى تنها به خاطر او قربانى شود، رنجيده خاطر مىشود. بيشتر عالمان و عارفان مسلمان بسيار مهربان و رئوف و به شدت رعايت كننده حقالناس بودهاند. اينها همه، به دليل تأثير تكوينى عمل به آموزههاى اسلام در احياى وجدان است. بدين ترتيب، دين احياگر وجدان و تضمين كننده عمل به مقتضاى آن است. ايمان سبب مىشود تا عوامل درونى حركت به سوى هدفهاى اخلاقى در فرد فراهم شود و رفتارهاى فرد متناسب با احكام عقل عملى باشد. از اين رو، انسان هرچه از ايمان راستين بيشتر برخوردار باشد، در عمل به اصول اخلاقى پيشگامتر است و از امكانات مادى استفاده ناروا نمىكند. در نتيجه، كمتر دچار پشيمانى مىشود.
قرآن كتابى است كه با احياى فطرت خفته، به تأمل واداشتن آدمى و آتش زدن به خرمن درونى، آدمى را تربيت مىكند و نيازهاى ياد شده را به نيكى برآورده مىسازد. عمل به آموزههاى اين مكتب، هم از خاموشى شعلههاى فطرت در ميان تندبادهاى پرخار و خاشاك امور مادى مىكاهد و هم با تقويت شعلههاى كمسوى، به روشنايى آن مىافزايد و بستر آرامش روان و وجدان را فراهم مىآورد. با فراغ دين، فروغ فطرت به ضعف مىگرايد و اگر هم به كلى خاموش نشود، توان نقشآفرينى در ميدان عمل را از دست مىدهد. از اين رو، دين ابزارى كارآمد و بىبديل براى رسيدن به سلامت روان است.
به راستى آموزههاى اصلى دين، فطرى هستند و نزول وحى براى جهتدهى آدمى در اين سمت و سوى است؛ چنانچه امير بيان و تقوا عليهالسلام در سرآغاز نهج البلاغه به اين نكته اشاره دارد:
ذات وارسته خداوندى از فرزندان آدم پيامبرانى را برگزيد... تا ميثاق فطرت توحيدى را از آنان مطالبه كنند و نعمتهاى از ياد رفته خداوندى را يادشانآورند و با تبليغ حقايق توحيدى احتجاج كنند و عقلهاى مدفون را برانگيزانند و آيههاى دقيق و سنجيدهاى را در خداشناسى برايشان به نمايش گذارند.[٦٩]
امام عليهالسلام در اينجا وظيفه انبيا و آموزگاران دين را بيدارسازى فطرت خفته آدميان مىداند و ديندارى را با نهاد آدمى سازگار معرفى مىكند. بدين ترتيب، دينمدارى نهاد آدمى را مىشكافد، گهرهاى اعماق اقيانوس درون استخراج مىكند، زنگارهاى آن را مىزدايد، نفس را در آفاق و انفس سير مىدهد؛ نَفسى نفيس و مقامى رفيع به او عطا مىكند و بهاى انسان گرانبها بر همگان عيان مىسازد.
ساز و كار تقويت وجدان در دين
يكى از بهترين شيوههاى تقويت وجدان، حفظ آن از آسيب است. هرچه انسان بيشتر مرتكب خطا شود، قواعد اخلاقى و حقوق ديگران را بيشتر پايمال كند و دنياگرايى پيشه سازد و وجدانش سستتر مىشود. اسلام با آموزههاى خويش از ضعف و پايمالى وجدان مىكاهد و زمينههاى احيا، رشد و تقويت آن را فراهم مىسازد. احياى فطرت خفته، غفلتزدايى و تقويت وجدان به شيوههاى گوناگون در دين حاصل مىشود. شنيدن سخن از منبعى مقدس مانند خدا، تأثير ويژهاى براى جوشش درون و تقويت اراده عمل دارد. انسان از خدا كه والاترين موجود است و اولياى الهى كه برترينهايند، حرفشنوى بيشترى دارد. پيروى از الگوهاى معصوم كه در بوستان ايمان پرورش يافتهاند و از قلب و وجدانى پاك برخوردارند، آدمى را از وجدانستيزى بازمىدارد. همچنين دين با توجه دادن به ثواب و عقاب مترتب بر رفتارهاى اخلاقى نيز، فرد را به عمل وامىدارد. تلاوت نيكوى قرآن كريم زنگارهاى درونى را مىزدايد، آدمى را به تأمل وامىدارد، خرمن دل را آتش مىزند و نور معرفت ربوبى را در او شعلهور مىسازد. قرآن به شيوههاى گوناگونى به بيدارسازى فطرت خفته مىپردازد و گاه از حكمت، گاه از موعظه و زمانى از هر دو سود مىجويد.[٧٠] حكمت، سخن گفتن به زبان عقل و موعظه به زبان دل و فطرت است. موعظه يادآورى دانستهها و بيدار كننده دل و حكمت افزودن به دانستهها است. قرآن گاه با ذكر نعمتهاى الهى به اين هدف نزديك مىشود.[٧١] گاه با بيان تمثيلهاى زيبا و دلنشين، به بيدارى فطرت همت مىگمارد.[٧٢] گاه از شيوههاى پرسشى به اين سوى گام مىنهد. در اين شيوه نيز از سبكهاى نو، پرسشهاى آغازين،[٧٣] فرجامين،[٧٤] سراسر پرسشى[٧٥] و امثال آن بهره مىگيرد.
مهار و هدايت گرايش و كنش
آشفتگى و بىمهارى گرايشهاى درونى، آدمى را در نگرانىها غرقه مىسازد و آسايش را از او مىستاند و سلامت روان را به خطر مىافكند. از آنجا كه دين توان هدايت اميال بىمهار را دارد، در حفظ و تثبيت سلامت روان و جلوگيرى از آسيبهاى روانى مددرسانى نيكوست.
فهرست منابع
فـارسى
* قرآن.
* نهج البلاغه.
١.حر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، بىتا.
٢.ديوان امام على عليهالسلام، قم، انتشارات پيام اسلام، چاپ دوم، بىتا.
٣.رجبى، محمود، انسانشناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، ١٣٨٠، روزنامه همشهرى.
٤. شعارىنژاد، علىاكبر، فرهنگ علوم رفتارى، تهران، اميركبير، ١٣٦٤.
٥.كاسيرر، ارنست، فلسفه و فرهنگ، ترجمه: بزرگ نادرزاده، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٠.
٦.الكلينى الرازى، محمد بن يعقوب، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، بىتا.
٧.مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، لبنان، بيروت، مؤسسه الوفا، ١٤٠٤ ق.
٨.مزلو، آبراهام، انگيزش و شخصيت، ترجمه: احمد رضوانى، مشهد، آستان قدس رضوى، ١٣٧٢.
٩. مطهرى، جمشيد، "به سوى سلامت روان"، معرفت، ش ٤٦.
لاتـين
١٠. Sells, S. B., (Ed.) The Definition and Measurement of Mental Health, US, Public Health Service, ١٩٦٨.
١١. Vicki Coppock and John Hopton, Critical Perspectives on Mental Health, Routledge, London and New York, ٢٠٠٠.
[١]. عضو هيئت علمى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدسسره.
[٢]١. Stability of personality.
[٣]٢. Arthur S. Reber, Dictionary of Psychology, p. ٧٢٣.
[٤]. امام على عليهالسلام مىفرمايد: «حق فرزند بر پدر آن است كه نامش را نيكو گذارد و او را به خوبى تربيت كند و قرآن را به وى آموزد». نهج البلاغه، حكمت ٣٩٩ در روايت ديگرى بر ضرورت قرار دادن فرزند در جايگاه شايسته تربيت تأكيد شده است. (من لايحضره الفقيه، ج٤، ص٣٧١)
[٥]. احزاب: ٢١.
[٦]. ممتحنه: ٤.
[٧]. مريم: ٤١.
[٨]. مريم: ٥١.
[٩]. مريم: ٥٦.
[١٠]. ابراهيم: ١١.
[١١]. كهف: ١١٠.
[١٢]. توبه: ١٢٨.
[١٣]. صافات: ١٠٢ـ١١١.
[١٤]. بقره: ٢٥١.
[١٥]. براى اطلاعات بيشتر در زمينه شيوههاى پيشنهادى اسلام در تربيت فرزند ر.ك: تربيت اسلامى، كتاب اول تا هفتم.
[١٦]٣. Self-actualization.
[١٧]٤. Reber, Dictionary of Psychology, p. ٦٧٧.
[١٨]. مزلو، انگيزش و شخصيت، ص ٢١١ـ٢٤٩.
[١٩]. مؤنون: ١٥.
[٢٠]. انبياء: ٢٣.
[٢١]. اعراف: ٦.
[٢٢]. يس: ٦٠.
[٢٣]. يس: ٦١.
[٢٤]. يس: ٦٢.
[٢٥]. «فاحذروا عباد اللّه! عدو اللّه، ان يعديكم بدائم، و ان يستفزكم بندائه». بحار، ج ٦٠، ص٣١٤
[٢٦]. ر.ك: فصل ضعف تعلقات دنيوى.
[٢٧]. مطهرى، جاذبه و دافعه على عليهالسلام، انتشارات صدرا، ص ٤٨ـ٤٩.
[٢٨]. «ان اللّه جميل و يحب الجمال؛ به راستى خدا زيبا و دوستدار زيبايى است». كافى، ج٦، ص ٤٣٨
[٢٩]. عن الصادق عليهالسلام: «إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ خَمْساً وَ لَمْ يَفْتَرِضْ إِلَّا حَسَناً جَمِيلًا الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الْحَجَّ وَ الصِّيَامَ وَ وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ خداوند ٥ چيز را واجب كرده است و او چيزى را فرض نمىشمارد، جز آنكه نيكو و زيبا است: نماز. زكات، حج، روزه و ولايت ما اهلبيت». مستدركالوسائل، ج١، ص ٧٤
[٣٠]. فجر: ٢٧ ـ ٣٠.
[٣١]. شعارىنژاد، فرهنگ علوم رفتارى، ص٢٩٨. وى با استفاده از پنجاه تعريف آلپورت چنين تعريفى ارائه داده است.
[٣٢]. علىاكبر سياسى، روانشناسى شخصيت، ص٢٣.
[٣٣]. ساز و كار دين را براى رسيدن به اين هدف، در ادامه پى مىگيريم.
[٣٤]٥. Arthur S. Reber, Dictionary of Psychology, p. ٤٣.
[٣٥]. حوزه و دانشگاه، ش٤١، ص٩.
[٣٦]. اسراء: ٨٥.
[٣٧]. ديوان امام على عليهالسلام، ص ١٧٨.
[٣٨]. ارنست كاسيرر، فلسفه و فرهنگ، ص ٤٥ـ٤٦.
[٣٩]. براى اطلاعات بيشتر ر.ك: محمود رجبى، انسانشناسى، فصل ١؛ ارتگا اى گاست، خوسه، انسان و بحران، ترجمه: احمد تدين، تهران، انتشارات علمى فرهنگى.
[٤٠]. «اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». زمر: ٦٢
[٤١]. «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ». زمر:٦٢؛ «وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ». (انعام:١٦٤)
[٤٢]. «وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ». ابراهيم:٢٧
[٤٣]. «إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ». هود:٥٦؛ «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً». (كهف:٤٩)
[٤٤]. «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ». صافات: ١٥٩
[٤٥]. «بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». آل عمران: ٢٦
[٤٦]. «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ». بقره: ٢٥٥
[٤٧]. «وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ». هود:١٢٣
[٤٨]. «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا». مريم: ٦٤؛ «و لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى». (طه:٥٢)
[٤٩]. «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ». فرقان:٥٨
[٥٠]. «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ». بقره:١٨٦
[٥١]. «إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوّابُ الرَّحِيمُ». بقره:١٦٠
[٥٢]. «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ». فجر:١٤
[٥٣]. «وَ أَنَّ اللّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ». يوسف:٥٢
[٥٤]. سبأ: ٤٦.
[٥٥]. بقره: ٧٣.
[٥٦]. انفال: ٢٢.
[٥٧]. به دليل فراوانى آيات درباره كاربست فكر، عقل، علم و رفع شك از بيان آنها چشم پوشيديم.
[٥٨]. ر.ك: بخش اعتماد به نفس.
[٥٩]. بحارالانوار، ج ٧٢، ص٢٣٨.
[٦٠]. ر.ك: غرر الحكم، ص ٢٥٣، باب حسن الظن و حسن السيره و كافى، ج٢، ص٧١.
[٦١]. يونس: ٣٦.
[٦٢]. اسراء :٣٦.
[٦٣]. حجرات: ١٢.
[٦٤]. محمود رجبى، انسانشناسى، ص١٤٢.
[٦٥]. اطلاعات بينالمللى ٩/٩/٧٥، ص ٤.
[٦٦]. ژان فوراستيه، بحران دانشگاه، ترجمه: علىاكبر كسمايى، ص ٦٩.
[٦٧]. بولتن خبرى جامعه مدرسين، ش ٥٧، صفحه ٣٦.
در همين زمينه، محمدرضا مسجدى، در پانزدهمين كنگره جامعه پزشكان متخصص داخلى ايران گفت: متأسفانه پزشكان كشور كه بايد در جلوگيرى و كاهش مصرف دخانيات گامهاى اساسى بردارند، زيانهاى واقعى سيگار را باور ندارند.
[٦٨]. امالى الصدوق، ص ٦٢٢.
[٦٩]. «واصطفى اللّه سبحانه من ولده انبياء... ليتسادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته ويحتجوا اليهم بالتبليغ ويثيروا لهم دفائن العقول ويروهم آيات المقدره من سقف فوقهممرفوع...». نهجالبلاغه، خطبه اول
[٧٠]. ر.ك: نحل: ١٢٥
[٧١]. «إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنْ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ «به درستى كه در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و كشتىها كه در دريا به سود مردم در جريانند و در آنچه كه خدا از آسمان نازل مىكند؛ يعنى آن آبى كه با آن زمين را پس از مردنش زنده مىسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر مىكند و گرداندن بادها و ابرهايى كه ميان آسمان و زمين مسخرند، آيات و دليلهايى است براى مردمى كه تعقل كنند». بقره: ١٦٤
[٧٢]. براى مثال، حضرت ابراهيم عليهالسلام نخست مردم را متوجه نور ضعيف ستاره، سپس نور قوىتر (ماه) و بعد نور خورشيد و سرانجام نور الهى كرد كه زوالناپذير است. مشابه همين امر در نوع برخورد ابراهيم عليهالسلامبا بتها آمده است. (انبياء:٦٢-٦٧)
[٧٣]. براى نمونه ر.ك: يونس: ٣٤؛ رعد: ١٦؛ مريم: ٤٢ ـ ٤٥.
[٧٤]. براى نمونه ر.ك: فاطر: ٣؛ مائده: ٩١؛ حجرات: ١٢.
[٧٥]. براى نمونه ر.ك: نمل:٥٩-٦٤.