معرفت فرهنگی اجتماعی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٦

بررسي تطبيقي دين وكاركردهاي اجتماعي آن از ديدگاه دوركيم و علّامه طباطبائي

سال پنجم، شماره سوم، پياپي ١٩، تابستان ١٣٩٣

شمس‌الله مريجي/ دانشيار دانشگاه باقرالعلوم                         mariji٤٤@gmail.com

دريافت: ١٧/٢/١٣٩٣ ـ پذيرش: ٢/٧/١٣٩٣

چکيده

دين به‌منزلة واقعيتي انکارناپذير، از جمله پديده‌هاي اجتماعي است که مورد مطالعة بسياري از دانشمندان علوم انساني و اجتماعي قرار گرفته است. شايد دورکيم از ميان انديشمندان اجتماعي، معروف‌ترين جامعه‌شناسي باشد که دين را به‌گونة کارکردگرايانه مطالعه كرده است و تحقيقاتش در اين زمينه مورد استناد بسياري از محققان قرار گرفته و مي‌گيرد. البته نگاه کارکردي دورکيم هرچند ممکن است در مقابل کساني که دين را در زندگي مدرن ناکارآمد مي‌دانند سودمند و تا حدي پاسخ‌گو باشد، مطالعة عميق و واقعيت دين نشان مي‌دهد که رويکرد تقليل‌گرانة دورکيم نه‌تنها نتوانسته حقيقت دين و حتي جنبة کارکردي آن را نشان دهد، بلکه تحقيقات سطحي و روبنايي او موجب شده تا بسياري از محققان نتوانند گوهر دين را که منشأ بسياري از پيامدهاي اجتماعي است به‌خوبي بشناسند. نوشتار پيش‌رو، از ميان انديشمندان اسلامي ديدگاه علّامه طباطبائي را که هم تخصص ديني کافي دارد و هم از کارکردهاي دين غافل نبوده است، جهت ارزيابي نگاه کارکردگرايانة دورکيم برگزيده است تا در پرتو تطبيق انديشه‌هاي اين دو انديشمند، نشان دهد که حقيقت دين در چنين حد نازلي نيست که دورکيم از مطالعة بيروني آن بتواند در اختيار محققان و تشنگان حقيقت قرار دهد.

کليدواژه‌ها: دين، واقعيت دين، کارکرد دين، کارکردهاي اجتماعي دين، علّامه طباطبائي، دورکيم.

 


١. بيان مسئله

دانشمندان علوم اجتماعي بخش عمده اي از پژوهش و تحقيقات خود را به اين پرسش معطوف داشتند كه جامعه و زندگي گروهي انسان با همة اهميتي كه دارد، در حدوث و بقاي خود نيازمند چه عواملي است؟ به تعبير ديگر، پديده هايي كه نقش كاركردي در حفظ و استمرار حيات اجتماعي داشته و دارند، بيش از پديده هاي ديگر مورد توجه علماي اجتماعي بوده اند. دين از جملة اين پديده هاست كه در هر عصري موضوع پژوهش محققان بسيار قرار گرفته است. شايد دليل اين توجه آن است كه اصل نياز بشر به دين و كاركردهاي آن در زندگي فردي و اجتماعي، اصلي انكارناپذير بوده است و اين حقيقت را هم افرادي مطرح مي كنند كه به مبدأ و معاد اعتقادي ندارند و دين را امر بشري و زميني مي دانند، و هم كساني كه به مبدأ و معاد ايمان دارند و براي دين به منشأ الهي قايل اند. به علاوه اين افراد نياز بشر به دين را منحصر در زندگي ساده و دوران ابتدايي نمي دانند و در عصر مدرنيته و عقلانيت نيز بر كاركرد آن تأكيد مي ورزند.

ما در اين پژوهش، اولاً در پي بررسي همة ديدگاه ها و تحقيقات انجام شده در اين زمينه نبوده، ثانياً به دنبال تحقيق مستقل از آنچه تاكنون صورت گرفته نيستيم؛ بلكه از ميان ديدگاه هاي موجود دو ديدگاه را برگزيده ايم تا در پرتو مقايسة آنها با يكديگر، نخست جنبة كاركردي دين را در عصر تمدن اثبات كنيم و سپس توانمندي حقيقي دين و محدود نبودن آن در يك بعد از ابعاد زندگي انسان را به نمايش بگذاريم. براي اين منظور از ميان انديشمندان اجتماعي ديدگاه دوركيم را برگزيديم كه نه تنها تعصبي به هيچ ديني ندارد، خود را در اين زمينه از دستة لاادريون مي داند. از ميان انديشمندان اسلامي، ديدگاه علّامه طباطبايي را انتخاب كرديم؛ چون اين عالم نامدار و برجستة اسلامي در زمينه كاركردهاي اجتماعي دين مباحث سودمند و درخور توجهي ارائه داده است.

با توجه به اينكه محققان در بررسي تطبيقي يا مقايسة دو يا چند ديدگاه، اغلبْ شباهت ها و تفاوت هاي بنيادين آنها را مطمح نظر قرار مي دهند، ما نيز در اين نوشتار توجه اصلي را به اشتراكات و افتراقات دو ديدگاه معطوف داشته و از پردازش تفصيلي ديدگاه ها دوري كرده ايم؛ هرچند در مقام بيان نقاط مشترك گاهي از تفاوت سطح آنها غافل نبوده ايم. به همين منظور مباحث را در دو بخش وجوه اشتراك و افتراق ديدگاه علّامه و دوركيم پي خواهيم گرفت، اما نخست چند مفهوم مرتبط را تعريف مي كنيم.

٢. تعاريف
٢ـ١. تعريف دين

در تعريف دين و ابعاد مختلف آن سخن بسيار گفته شده است؛ خواه در معناي لغوي آن و خواه در معناي اصطلاحي و ابعاد متنوع آن مباحث فراوان و ارزنده بيان شده كه ورود در آن ما را از مقصد دور مي سازد و موجب اطالة مباحث مي شود؛ لذا تنها به تعريف اين دو انديشمند اشاره مي كنيم. علّامه طباطبائي در تعريف دين مي گويد:

دين مجموعه اي است شكل گرفته از معارف مربوط به مبدأ و معاد و قوانين اجتماعي (عبادات و معاملات) كه از طريق وحي و نبوتي كه صدق و درستي اش با برهان ثابت گشته و نيز مجموعه اي از اخبار و احاديث درستي كه پيامبر آنها را بازمي گويد (طباطبائي، ١٣٦٦، ج ١٥، ص٤٣١).

دوركيم نيز دين را چنين تعريف مي كند:

دين عبارت است از دستگاهي هم بسته از اعتقادات و اعمال مربوط به امور لاهوتي؛ يعني از امور ناسوتي، ممنوع. اين باورها و اعمال، همة كساني را كه پيرو آنها هستند، در يك اجتماع اخلاقي واحد به نام كليسا متحد مي كنند (دوركيم، ١٣٨٣، ص ٦٢).

٢ـ٢. تعريف كاركرد

واژة كاركرد كه داراي ريشة لاتيني function است، در لغت به معناي انجام يك وظيفه آمده است، و در اصطلاح علمي در علومي مانند زيست شناسي و رياضيات كاربرد فراوان دارد. اين اصطلاح در نظام اداري و امثال آن نيز معناي ويژة خود را دارد كه در بيشتر موارد مي توانند مكمل هم باشند.

دانشمندان علوم اجتماعي در اصطلاح جامعه شناسي براي اين مفهوم بيش از همه بر سه معنايِ كار، وظيفه و نقش تأكيد مي ورزند و مرادشان از فونكسيون، كاركرد يا وظيفه اي است كه هر پديده در نظام اجتماعي بر عهده دارد (توسلي، ١٣٧١، ص ٢١٧). هريك از اجزاي نظام اجتماعي داراي فعاليت هايي هستند؛ يعني نه تنها وجود دارند، بلكه فعاليت هايي مي كنند كه اين فعاليت ها داراي نتايج و آثاري است. نتايج يا كاركرد هريك از اين فعاليت ها را به چند اعتبار مي توان تجزيه و تحليل كرد: گاهي به اعتبار كاركردي كه براي خود يا اجزاي ديگر يا نظام اجتماعي و حتي براي افراد جامعه دارند؛ گاهي نيز به اعتبار آنكه كاركرد و آثار حاصل از عمليات آنها براي خودشان يا اجزاي ديگر و كل نظام اجتماعي آشكار يا پنهان، مناسب يا نامناسب است. به همين دليل است كه مرتون در يك تقسيم بندي كاركرد را به آشكار و پنهان، مثبت و منفي، مناسب و نامناسب و كاركرد و ضدكاركرد تقسيم، و براي هريك، تعريف ويژة خود را ارائه مي كند (ساروخاني، ١٣٨٠، ج ٢، ص٨٠٦ـ٨٠٧).

كاركرد در اصطلاح جامعه شناختي اش وقتي به دين نسبت داده مي شود، معناي عام آن را كه شامل خدمات، غايات و اغراض، آثار و تبعات پنهان و آشكار، مقصود و غيرمقصود دين نسبت به جامعه مي شود و قوام و بقا و تعادل آن را در پي دارد، دربرمي گيرد؛ يعني در حوزة دين پژوهي مقصود از كاركرد دين، مطلق خدمات و آثار دين در جامعه و افراد است (قدردان قراملكي، ١٣٨٢).

٣. وجوه اشتراك دو ديدگاه

چنان كه پيش از اين گفته آمد، دوركيم بر خلاف بسياري از جامعه شناسان و روشن فكران فعال در علوم انساني، كه اعتقادي به دين و باورهاي ديني در عرصه زندگي فردي و اجتماعي ندارند، معتقد است كه دين داراي كاركردهاي اجتماعي است و در عرصة زندگي گروهي بشر مي تواند سودمند باشد. البته نوع نگرش و رويكرد وي به دين با نوع نگرش يك انديشمند ديني، در همة موارد يك سان نيست. ما نخست وجوه اشتراك ديدگاه دوركيم و علّامه را مرور، و سپس نقاط افتراق را بررسي مي كنيم.

٣ـ١. واقعيت دين

نخستين وجه اشتراك ديدگاه علّامه طباطبايي و دوركيم، اين است كه هر دو محقق، واقعيت دين را پذيرفته اند و با اين برداشت كه دين پديده اي موهوم و كاذب است، مخالف اند. آنها معتقدند كه اگر دين خطا و موهوم بود، نمي توانست در طول تاريخ اين همه دوام داشته باشد. اگرچه اين دو انديشمند در علت دوام دين اتفاق نظر ندارند، دوركيم در اين باره مي نويسد:

در واقع اين فرض مسلم و اساسي جامعه شناسي است كه نهاد انساني نمي تواند متكي بر گمراهي و دروغ باشد كه بدون آن نمي توانست به حيات خود ادامه دهد. چنانچه تنها نص صريح دستورالعمل نهاد مذهب مورد توجه قرار گيرد، اين باورها و اعمال مذهبي بي ترديد گاه آزاردهنده به نظر مي رسند و شخص را وسوسه مي كنند كه آنها را به نوعي گمراهي عميق ريشه دار نسبت دهد؛ ولي شخص بايد بداند كه چگونه به درون نماد و به واقعيتي راه يابد كه به آن نماد معنا مي دهد و نماد مذكور آن را بازنمايي مي كند. بي فرهنگ ترين و وهمي ترين مناسك و عجيب ترين اسطوره ها نيازي انساني، جنبه اي از زندگي، خواه فردي و خواه اجتماعي را بازگو مي كنند. دلايلي كه مؤمنان براي توجيه آنها به كار مي برند ممكن است غلط باشد، و عموماً اين طور است؛ ولي دلايل حقيقي و درست نيز وجود دارند، و اين وظيفة علم است كه آنها را كشف كند. پس در واقعيت هيچ ديني نيست كه نادرست باشد. هر ديني به سبك خاص خود درست است. همة اديان به شرايط معين هستي انسان پاسخ مي دهند، اگرچه به شيوه هاي مختلف (تامپسن، ١٣٨٨، ص١٨٧).

دوركيم اگرچه بنا بر نظر شخصي خود كه فردي لاادري مسلك است، نهادهاي مذهبي، باورها و اعمال را آزاردهنده مي پندارد، در عين حال بر اين نكته نيز تأكيد مي ورزد كه اين باورها كه ريشه در نياز بشر دارند و نمي توانند دور از واقع باشند و از هيچ واقعيتي نشئت نگرفته باشند. بنابراين جامعه شناس نمي تواند دين را امري غيرواقعي بداند. وي همچنين معتقد است كه همة اديان درست اند. او در مباحث خود از حيث وجودي تفاوتي ميان اديان قايل نيست و گمان مي كند هر ديني با هر شكلي و صورتي حقيقت دارد. به نظر او حتي ابتدايي ترين دين هم بيانگر نوعي حقيقت است (هميلتون، ١٣٧٧، ص١٧١).

دوركيم در رد ديدگاه كساني كه دين را اوهام و خرافه مي پندارند، به منشأ ديني اخلاق، حقوق و انديشة علمي تمسك مي جويد و مي گويد:

امروزه همگان در اين نكته توافق دارند كه حقوق، اخلاق و حتي خود انديشة علمي، همه در دين پديد آمده، تا مدت هاي مديد با آن آميخته بوده و تحت نفوذ روح ديني قرار داشته اند. يك مجموعة اوهام بي پايه چگونه مي توانسته است وجدان بشري را تا اين درجه و اين حد تحت تأثير شكل دهندة خويش قرار دهد؟ (دوركيم، ١٣٨٣، ص٩٥).

علّامه طباطبايي نيز دين را حقيقتي فراگير مي داند و معتقد است كه انسان حتي اگر به خدا نيز معتقد نباشد، هرگز از دين به منزلة برنامة زندگي كه بر اصل اعتقادي استوار است بي نياز نيست؛ چون دين همان روش زندگي است و از آن جدايي ندارد (طباطبائي، بي تا ـ ج، ص١٩). از ديدگاه علّامه دين داراي حقيقتي فراگير و عام است كه هيچ يك از افراد انسان، حتي منكران خداوند، از آن بركنار نيستند.

اين محقق برجستة اسلامي بر خلاف دوركيم، همة اديان را درست نمي داند و مي گويد چنين نيست كه همة اديان بتوانند انسان را به سعادت و خوشبختي واقعي و حقيقي برسانند. اديان را بايد به دو دستة اديان حق و باطل تقسيم كرد. صد البته، ديني حق است كه بتواند سعادت و خوشبختي انسان را تأمين كند و از سوي خداوند وضع شده باشد، و آن دين همان دين اسلام و احكام و عقايد آن است كه با واقع و حق انطباق دارد (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٨، ص٣٢٩). البته علّامه اديان الهي را نيز داراي حقيقتي واحد مي داند و نام اسلام را بر آن مي گذارد و در اين باره مي نويسد:

دين نزد خداوند متعال يكي است و اختلافي در آن نيست، و بندگان خود را امر نكرده مگر به پيروي از همان دين، و بر انبياي خود هيچ كتابي نازل ننموده، مگر دربارة همان دين... آن دين عبارت است از اسلام... اختلافي كه در شريعت هاست از نظر كمال و نقص است، نه اينكه اختلاف ذاتي و تضاد و تنافي اساسي بين آنها باشد (همان، ج٣، ص١٨٨ـ١٨٩).

علّامه طباطبايي، بر خلاف ديدگاه دوركيم كه مناسك و باورها را با نگاهي تحقيرآميز مطالعه مي كند و دين را پديده اي اجتماعي مي پندارد كه توسط افراد جامعه شكل گرفته، معتقد است كه معارف اعتقادي حقيقت خالص و حقيقت محض اند و اصول اخلاقي و قوانين عملي اي كه بيان داشته، نتايج و مواليد واقعي همان حقايق ثابته اند و چنين چيزي بطلان پذير و به مرور زمان قابل نسخ نيست (طباطبائي، ١٣٥٠، ص١٧) .

٣ـ٢. كاركردهاي مثبت دين

نگرش دوركيم به دين، نگرشي كاركردگرايانه است؛ يعني تبييني كاركردي از دين ارائه مي دهد. در اين نوع تبيين به كاركرد پديده ها يا نهادها توجه مي شود؛ زيرا هر نهاد اجتماعي، در حكم پيكرة واحدي است كه نظم و حركت موجود در آن به هماهنگي در كاركرد هريك از اجزا و در كل تركيب جامعه مربوط مي شود. دوركيم نهاد دين را در كاركرد اجتماعى آن خلاصه مي كند و به حقيقت دين بي اعتناست، و در فرايند تحقيقي اش نيز هيچ گونه التزام پيشيني نسبت به نتايج حاصل از كاوش هاي عالمانه و پژوهش هاي محققانه وجود ندارد و البته در باب منابع و ابزار كسب معرفت نيز جز با حجيت هاي معرفت شناسانه محدود نمي گردد (شجاعي زند، ١٣٨٠، ص١٤٢)؛ اما در عين حال معتقد است كه دين نقشي مهم در ايجاد هم بستگي و انسجام اجتماعي دارد و از اين حيث داراي كاركرد مثبت است و براي دنياي انسان ها سودمند است. وي دربارة كاركرد مناسك مي نويسد: آنها براي عملكرد هستي اخلاقي ما همانند تغذيه براي حفظ زندگي جسماني ما ضرورت دارند؛ زيرا از طريق همين مناسك است كه گروه خود را تأييد و حفظ مي كند (پالس، ١٣٨٢، ص٢٨٩).

به گفتة هاري آلپر، پژوهشگر دوركيمي، دوركيم كاركرد هاي اصلي دين را در چهار كاركردِ انضباط بخشي، انسجام بخشي، حيات بخشي و خوشبختي بخشي خلاصه كرده و معتقد است كه كاركرد اصلي دين، ايجاد هم بستگي اجتماعي و حفظ و تقويت آن است؛ يعني جامعه تا زماني دوام دارد كه دين نيز پايدار باشد؛ يعني دين در هر شكلي با تقويت نظام كنترل اجتماعي، از جامعه حمايت مي كند (فريدوني، ١٣٨٨، ص٩٩).

البته علّامه طباطبائي نيز مانند دوركيم بر كاركردهاي مثبت دين تأكيد مي كند، اما چنان كه در ادامة مباحث و در بخش افتراقات به تفصيل خواهيم گفت، اولاً نگرش كاركردي علّامه به دين همانند دوركيم، با تحويل گرايي همراه نيست؛ ثانياً وي به منزلة عالم برجستة دين، با تكيه بر آموزه ها، اصول و تعاليم دين، كاركرد دين را منحصر به بعد اجتماعي آن ندانسته، بلكه معتقد است كه كاركرد دين همة ابعاد فردي و اجتماعي انسان را دربرمي گيرد؛ ثالثاً به اعتقاد علّامه كاركرد مثبت دين منحصر در دنياي افراد نيست، بلكه دين در بعد اخروي نيز داراي كاركرد مثبت است. سرانجام اينكه وي بر خلاف دوركيم به محتواي آموزه هاي دين نيز توجه خاص دارد. اين حقيقت را مي توان در نكاتي كه علّامه ذيل آية ٢١٣ سورة بقره ضمن تعريف دين، بيان مي كند، به خوبي مشاهده كرد:

اول اينكه دين، روش خاصي در زندگي دنياست كه هم صلاح زندگي دنيا را تأمين مي كند و هم درعين حال با كمال اخروي و زندگي دايمي و حقيقي در جوار خداي تعالي موافق است، ناگزير چنين روشي بايد در شريعتش قوانيني باشد كه متعرض حال معاش به قدر احتياج نيز باشد؛

دوم اينكه از همان روز اولي كه براي بشر آمد، جهت رفع اختلاف بود (اختلاف ناشي از فطرت) و سپس رو به اكمال گذاشت، و در آخر رافع اختلاف هاي فطري و غير فطري گرديد؛

سوم اينكه دين خداي لايزال رو به كمال داشته، تا آنجايي كه تمامي قوانيني را كه همة جهات احتياج بشر را در زندگي دربر داشته باشد، ضمانت كرده باشد. در اين هنگام است كه دين ختم مي شود و ديگر ديني از ناحية خدا نخواهد آمد؛

چهارم اينكه علت بعثت انبيا و فرستادن كتاب و به عبارت ديگر سبب دعوت ديني، همان سير بشر به حسب طبع و فطرتش به سوي اختلاف است. وقتي راهنماي بشر به سوي اختلاف فطرت او باشد، ديگر رفع اختلاف از ناحيه خود او ميسر نمي شود؛ بلكه به ناچار بايد عاملي خارج از فطرت او عهده دار آن شود. به همين جهت خداي سبحان از راه بعثت انبيا و تشريع شرايع، نوع بشر را به سوي كمال لايق به حالش و اصلاحگر زندگي اش اين اختلاف را برطرف كرد، و اين كمال، كمال حقيقي است كه داخل در صنع و ايجاد است، قهراً مقدمة آنها يعني بعثت انبيا هم بايد داخل در عالم صنع باشد (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٢، ص١٩٤ـ١٩٥).

علّامه در دو بعد فردي و اجتماعي به كاركردهاي مثبت دين توجه كرده است: در بعد فردي به كاركردهاي مثبتي چون كاركردهاي نگرشي (همان، ج ٢، ص ١٩)، كاركرد اخلاقي (همان، ج١٩، ص٦١٨ـ٦١٩؛ طباطبائي، ١٣٨٧الف، ج١، ص٨٣ـ٨٤؛ طباطبائي، بي تا ـ ب، ص٧٠)، كاركرد تربيتي (طباطبائي، ١٣٨٧، ص٥٨ـ٥٩)، و كاركرد بهداشت رواني و جسماني (طباطبائي، ١٣٦٤، ج١١، ص٢١٢) اشاره مي كند و دربارة كاركردهاي مثبت دين در بعد اجتماعي نيز بر كاركردهايي چون اصلاح جامعه (طباطبائي، ١٣٨٧، ص٢٠٢)، ايجاد وحدت و انسجام اجتماعي (طباطبائي، ١٣٨٢، ص٤٥)، تنظيم زندگي اجتماعي (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٢، ص١٧٥ـ١٨٠)، رفع اختلافات اجتماعي (طباطبائي، بي تا ـ الف، ص٣٢ـ٣٣)، كاركرد هاي اجتماعي احكام فقهي (مريجي، ١٣٩٠) و شكوفايي تمدن و فرهنگ تأكيد مي ورزد.

علّامه دربارة كاركرد مثبت دين در شكوفايي تمدن، معتقد است كه آنچه تمدن غرب امروز از آن برخوردار است، از آثار دين و قوانين اسلامي است:

حقيقت امر اين است كه تمدن كه ما فعلاً در جوامع مترقي بشر مي بينيم، همه از آثار نبوت و دين است، كه اين جوامع آن را به وراثت و يا تقليد به دست آوردند. از روزي كه دين در ميان بشر پيدا شد و امت ها و جماعت هاي بسياري خود را متدين به آن دانستند، از همان روز علاقه به اخلاق فاضله و عشق به عدالت و صلاح در بشر پيدا شد؛ چون غير از دين هيچ عامل ديگر و هيچ داعي ديگري بشر را به داشتن ايمان و اخلاق فاضله و عدالت و صلاح دعوت نكرده است. پس آنچه از صفات پسنديده امروز در ميان اقوام و ملل مي بينيم، هر قدر اندك باشد، به طور قطع از بقاياي آثار و نتايج آن دعوت است... بنابراين اگر در دنيا اميد خير و سعادتي باشد، بايد از دين و تربيت ديني انتظار داشت... علاوه براين، تاريخ راست گوترين شاهد است بر اينكه تمدن غرب و پيشرفت كشورهاي مسيحي اقتباس هايي است كه مسيحيان بعد از جنگ هاي صليبي از قوانين عامه اسلامي كرده و به وسيلة آن پيشرفت كردند؛ اما مسلمانان آن قوانين را پشت سر انداختند؛ آنان پيشرفت كردند و اينان عقب ماندند (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٢، ص٢٢٥-٢٢٦).

٣ـ٣. دائمي بودن نياز به دين يا پيوند دين و جامعه

يكي ديگر از وجوه اشتراك علّامه و دوركيم، اين است كه دين از نظر آنان عنصري هميشگي در زندگي بشر و لازمة زندگي اجتماعي است. البته از نظر دوركيم دين زادة جامعه و آفريدة افراد است و براى دوام زندگى اجتماعى لازم و ضرور است. به نظر او تا جامعه وجود دارد، دين نيز خواهد بود و نمي توان جامعة بي دين را تصور كرد. او علت ماندگاري و دوام دين را كاركردهايي مي داند كه پاسخ گوي نيار جامعه اند و همين امر به ماندگاري آن در طي اعصار و قرون كمك كرده است (پالس، ١٣٨٢، ص١٧٤ـ١٧٥).

علّامه طباطبايي نيز معتقد است كه زندگي اجتماعي انسان، بدون پيروي از دين و مقررات و برنامه هاي ديني و قوانين اسلامي ميسر نخواهد بود. وي ضمن تأكيد بر اين نكته، با استناد به آيات قرآن، نياز انسان به دين را هميشگي مي داند. از نظر او آية الّذِينَ اتّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً دلالت دارد بر اينكه انسان در هيچ حالي از احوال بي نياز از دين نيست؛ حتي آن كسي هم كه سرگرم لهو و لعب است و زندگي خود را به اين كارها اختصاص داده نيازمند دين است؛ زيرا بر اساس تفسير آية الّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً... دين عبارت است از راهي كه انسان در زندگي دنيا چاره اي جز پيمودن آن ندارد. چون خداوند دين را بر طبق فطرت بشر تنظيم كرده است، پس دين با انسانيت انسان بستگي دارد و او را به سعادت حقيقي زندگي اش مي رساند (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٨، ص١٦٦).

در حقيقت ارتباط و پيوند نزديك ميان دين وجامعه نيز از مواردي است كه اين دو انديشمند بر آن تأكيد مي ورزند. دوركيم دين را تجلي جامعه مي داند كه انسان ها را به هم پيوند مي دهد. ازاين رو به آثار اجتماعي دين مي پردازد. وي در اين باره مي گويد:

دين بيش از هر چيز، نظامي از ايده هاست كه افراد از رهگذر آن جامعه اي را كه اعضاي آن بوده و روابط پوشيده ولي عميقي با آن دارند، بر خود نمودار مي سازند، و اين بازنمود اگرچه استعاري و نمادين است، اما غيرقابل اعتماد نيست(كرايب، ١٣٨٢، ص١٣٣).

علّامه معتقد است كه اسلام ارتباط ميان دين و جامعه را پذيرفته است. دليل آن هم اين است كه در قرآن بسياري از آيات صبغة اجتماعي دارند و براي حل مشكلات اجتماعي انسان نازل شده اند. علاوه بر اين، آياتي همچون ما كانَ النّاسُ إِلأ اُمّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا... و كانَ النّاسُ اُمّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا... حكايت از آن دارند كه دين عاملي براي حل اختلافات ناشي از زندگي اجتماعي است. آنچه از اين آيات استفاده مي شود اين است كه جامعه، علت ايجادي دين نيست؛ علت پيدايش دين خداست و با اينكه رابطة نخست دين با فطرت انساني است، ظهورش نيازمند جامعه است. علّامه بر اين باور است كه دين در تربيت انسان ها و هدايت آنها به سوي كمال و سعادت، مسئلة حيات اجتماعي را مورد توجه داشته و گزيري هم از آن نبوده است؛ به ويژه با توجه به اينكه جامعه، عنصري محوري در تباهي يا سازندگي فرد انساني است.

بنابراين دوركيم و علّامه حضور دين در زندگي اجتماعي را ضروري مي دانند و معتقدند دين در زندگي اجتماعي انسان كاركردهايي دارد. آنها به نقش دين در ايجاد نظم و انضباط، وحدت و انسجام و... ميان افراد جامعه باور دارند. توضيح مفصل اين كاركردها در بحث كاركرد هاي دين از نظر دوركيم و علّامه آمده است.

٤. وجوه افتراق دو ديدگاه

چنان كه در آغاز اين نوشتار اشاره شد، اگرچه در عصر روشنگري (عصري كه روشن فكران بر طبل ناكارآمدي دين مي كوبند و گروهي نيز با تكيه بر آموزه هاي مدرنيته و پسامدرنيته، گمان مي كنند كه با وجود پيشرفت هاي فكري و تكنيكي، بشر امروزي ديگر نياز به دين و آموزه هاي ديني ندارد و براي آن كاركردي قايل نيستند)، تحقيقات كاركردگرايانة دوركيم در زمينة دين و باورهاي ديني سودمند است، نگاه و مطالعة بيروني دوركيم نسبت به دين نمي تواند به طور دقيق پاسخ گوي مباحث مطرح در باب دين و كاركردهاي همه جانبة آن باشد؛ ازاين رو مي كوشيم با مقايسة ديدگاه وي با ديدگاه علّامه طباطبائي از يك سو در پي شناخت كامل تر از دين و كاركردهاي آن باشيم و از سوي ديگر، نواقص ديدگاه تقليل گرايانة دوركيم را برشماريم. در اين بخش از مباحث، از طريق بيان وجوه افتراق دو ديدگاه، دو هدف مزبور را دنبال مي كنيم.

٤ـ١. پيش فرض هاي متفاوت در تعريف دين

بسياري از نظرياتي كه دربارة منشأ و تبيين دين مطرح شده اند، بر پيش فرض هايي مبتني اند كه اگر به دقت بررسي شوند، نقاط ضعف آنها نمايان مي شود.

الف) ماهيت واحد يا ماهيت متفاوت اديان

يكي از مفروضات اساسي در بسياري از نظريه هاي جامعه شناسي دين از جمله نظرية دوركيم اين است كه همة اديان از ماهيتي واحد و يك سان برخوردارند. بر اساس اين پيش فرض اديان موجود، مراحل متفاوتي از يك ماهيت تلقي مي شوند و دين مشمول اصل تكامل است. لذا اينان با توجه با اين دو اصل، يعني اصل وحدت ماهيت اديان و اصل تكامل، صفات و ويژگي هايي را كه در اديان ابتدايي مشاهده مي كنند به همة اديان تعميم مي دهند. براي مثال دوركيم توتم پرستي را شكل ابتدايي دين مي داند. در واقع مراجعه به اديان ابتدايي بر اساس اين پيش فرض صورت مي گيرد كه همة اديان ماهيتي يگانه دارند و صور گوناگون اديان، تنها حاكي از مراحل مختلف آنهاست (هميلتون، ١٣٨٠، ص١٩٤؛ دوركيم، ١٣٨٣، ص٦٣).

آيا اديان از ماهيتي واحد برخوردارند؟ براي دستيابي به پاسخ درخور به اين پرسش، لازم است نخست توضيح دهيم كه مقصود از دين چيست؟ دوركيم و علّامه طباطبائي، تعاريف متفاوتي از دين ارائه داده اند. بر اساس تعريفي كه از دوركيم دربارة دين بيان كرديم دين مجموعه اعمال و عقايد مربوط به اشياي مقدس است. به اعتقاد او، امر مقدس همان عنصر اساسي مشخص كنندة ماهيت دين است كه در همة صور ديني، از جوامع ابتدايي تاكنون، مي توان آن را يافت، و ازاين رو تعريف وي از دين را با استفاده از همين مفهوم ارائه داده است. آيين ها و مناسك ديني به امر مقدس مربوط مي شوند. علاوه بر اين، امر مقدس با امور اجتماعي كلان گره خورده است؛ درصورتي كه قلمرو امور غيرمقدس، امور شخصي و فردي است. اين طرز تلقي دربارة دين، اساس نظرية دوركيم را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر، دوركيم از همان آغاز امر مقدس را امري اجتماعي، و امر غيرمقدس را امري شخصي به شمار مي آورد. از اين جهت نتيجه اي كه دوركيم به آن مي رسد، مبني بر اينكه دين چيزي جز تجلي نيازهاي اجتماعي نيست، امري غريب نيست. در حقيقت با در نظر گرفتن اين پيش فرض، نظرية دوركيم در دام دوري خفي مي افتد؛ يعني وي همان پيش فرضي را كه پذيرفته بود، در نهايت به منزلة نتيجه مي پذيرد.

دوركيم وقتي اين تعريف را از دين مطرح مي كند، در دفاع از آن، پيش فرض ديگري هم دارد. او مي گويد كه دين اعتقاد به جهان فوق طبيعت نيست؛ زيرا مردم ابتدايي كه دين دارند، چنين مفهومي (جهان فوق طبيعي) ندارند. براي مردم ابتدايي تمام حوادث يك سان است، و در نظر آنها قلمرو فوق طبيعي از حوزة طبيعي جدا نيست. آنها تنها امور اجتماعي (امور مقدس) را از امور شخصي و غيرمقدس تفكيك مي كنند (پالس، ١٣٨٢، ص١٥٧).

صرف نظر از اينكه چه ايرادهايي بر جامعيت و مانعيت اين تعريف وارد است، بايد به اين نكته توجه داشت كه اين گونه تعاريف نمي توانند گوياي همة واقعيت دين آن هم در همة اديان باشد. اين تعاريف براي آنكه اديان بيشتري را دربر گيرند، فقط بر برخي از عمومي ترين خصلت هاي ديني تأكيد مي ورزند. لذا وقتي چنين تعاريفي را بر ديني مانند اسلام تطبيق مي دهيم، نقصشان بيشتر آشكار مي شود.

بنا بر تعاريف علّامه طباطبائي از دين، عناصر اساسي ديني مانند اسلام عبارت اند از معارف و قوانيني كه از سوي خدا و توسط پيامبر براي ادارة حيات بشر فرو فرستاده شده اند. معارف همة باورهاي هستي شناختي و ارزش شناختي اسلام را دربرمي گيرد و گسترة آن چنان وسيع است كه خدا، ملائكه، بهشت و دوزخ، انسان و سرشت او و به طوركلي دنيا و آخرت را شامل مي شود. قوانين اسلام نيز دستورالعمل هايي اند كه اسلام در حيطه هاي گوناگون حيات فردي و اجتماعي و دنيوي و اخروي انسان صادر كرده تا انسان و اجتماعي تحقق يابد كه خداوند مي خواهد.

اسلام همان گونه كه به رابطة انسان با خدا (امور عبادي) توجه كرده، از رابطة انسان با خود (امور فردي) و رابطة انسان با ديگران (امور اجتماعي) نيز غفلت نورزيده و برنامة جامعي را براي همة حيطه هاي زندگي او ارائه داده است. بنابراين دين اسلام نه صرفاً اعتقاد به موجودات روحاني است و نه صرفاً نظام يك پارچة عقايد و اعمال مربوط به اشياي مقدس است كه هوادارانِ خود را در يك كليسا جمع مي كند؛ بلكه افزون بر اين، اسلام برنامه اي جامع براي ادارة زندگي انسان است كه از سوي خداوند فرستاده شده است؛ برنامه اي كه همة ابعاد وجودي انسان و همة گسترة حيات او را دربرمي گيرد.

بنابراين بين يك تعريف كلي كه قرار است همه و يا بيشتر اديان را دربر گيرد و يا تعريفي كه بيشتر بر ديني خاص صادق است، ممكن است تفاوت بسيار وجود داشته باشد و ازاين رو نبايد بدون دليل همة آنچه را مثلاً در ديني ابتدايي مشاهده كنيم، به همة اديان تعميم دهيم.

علّامه طباطبايي در تفسير آية ١٩ آل عمران و همچنين در مباحث مختلف ديگر، بر وحدت حقيقي اديان تأكيد فراوان كرده است. وي اختلاف اديان و شرايع را نه در اصل و ماهيت، بلكه در مراتب كمال مي داند. وي دين حقيقي را به تبع تعاليم قرآني، اسلام مي نامد، و اين معنا را معادل دين حقيقي الهي مي داند، و هر كدام از اديان را جلوه و مظهري از آن حقيقت محض برمي شمارد:

يكي از خواص هدايت الهي، افتادن به راه مستقيم و طريقي است كه انحراف و اختلاف در آن نيست، و آن همانا دين اوست كه نه معارف اصولي و شرايع فروعي اش با هم اختلاف دارد، و نه حاملين آن دين و رهروان در آن راه با يكديگر مناقضت و مخالفت دارند؛ براي اينكه منظور از تمامي معارف و شرايع دين الهي يك چيز است و آن توحيد خالص است كه خود حقيقت واحدي است ثابت و تفسيرناپذير و نيز خود آن معارف هم همه مطابق با فطرت الهي است كه نه خود آن فطرت عوض شدني است و نه احكام و مقتضياتش قابل تغيير است. به همين جهت حاملين دين خدا انبيا نيز با يكديگر اختلاف ندارند. همه به يك چيز دعوت نموده ، خاتمِ آنان همان را مي گويد كه آدمِ آنان گفته بود. تنها اختلاف آنان از جهات اجمال دعوت و تفصيل آن است (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٧، ص٤٧٨).

علّامه در تبيين همين مطلب مي نويسد:

امتي كه استعداد تحمل تفاصيل احكام را نداشته، شريعتش سطحي و اجمالي، و امتي كه چنين استعدادي را داشته، شريعتش وسيع و تفصيلي است؛ وگرنه تمامي اديان و شرايع در يك حقيقت كه همان توحيد فطري باشد، اتفاق داشته و همة بشر را به عبوديتي كه درخور وسع و طاقت بشري است دعوت كرده اند (همان، ص٣٤٣).

از نظر علّامه، دين الهي كه همانا اسلام است، واحد و ثابت است، اما شرايع الهي و راه ها و طرق نيل به آن به حسب درجات و استعدادهاي امت هاي مختلف متكثرند (همان، ج٥، ص٥٧٣-٥٧٦).

ب) دنيوي بودن دين يا دنيوي و اخروي بودن آن

پيش فرض اساسي ديگري كه بنياد بسياري از نظريه هاي مردم شناسان و جامعه شناسان كلاسيك از جمله دوركيم را تشكيل مي دهد، اين است كه آنها دين را امري كاملاً دنيوي و بريده از عالم فوق طبيعي فرض مي كنند. در تبيين دوركيم از دين، اولاً بعد معنوي و فوق طبيعي دين كنار گذاشته مي شود و ثانياً پس از سلب اين ويژگي از دين، به ناچار تلاش مي گردد كه دين به اموري كه در واقع غير از دين هستند تحويل برده شود. دوركيم نهايتاً آن را پرستش جامعه مي داند (پالس، ١٣٨٢، ص٨٢). وي معتقد است كه ممكن نيست بتوان حيات اجتماعي انسان را بدون دسته اي از آيين هاي ديني و يا معادل نزديك به آن تصور كرد (همان، ص٢١٧).

با اين حال علّامه طباطبائي بر خلاف دوركيم معتقد است كه دين هم به دنيا و هم به آخرت توجه دارد. وي در يكي از تعاريفي كه براي دين مطرح مي كند، دين را روشي در زندگي انسان مي داند كه صلاح دنيوي انسان را به گونه اي كه موافق كمال اخروي باشد تعريف مي كند. روح حاكم بر آموزه‌هاي قرآني به پيوستگي ميان دو جهان تأكيد دارد و معتقد است كه بذر آن حيات، در اين حيات و به دست خود انسان افشانده مي‌شود و پرورش مي‌يابد؛ بنابراين مي توان گفت كه ديدگاه علّامه دربارة دين بر خلاف دوركيم ديدگاهي جامع گرايانه است؛ يعني هم جنبه هاي حيات دنيوي و اخروي بشر را دربر مي گيرد و هم به بعد معنوي و فوق طبيعي دين توجه دارد. وي جامعيت دين را در راستاي هدف و رسالت آن در نظر مي گيرد. با نگاهي اجمالي به قرآن و روايات درمي يابيم كه هدف دين، تأمين سعادت دنيا و آخرت اوست و چون امور دنيوي و مناسبات اجتماعي تأثير شگرفي در روحيات و كمال انسان و تأمين سعادت واقعي وي دارند، دين خاتم هرگز نمي تواند از دخالت در اين امور چشم پوشي كند و بايد براي همة آنها برنامه اي جامع ارائه دهد.

به بيان ديگر، قرآن برنامة سعادت انسان را بر خداشناسي و اعتقاد به يگانگي خدا بنا نهاده است؛ آن گاه اعتقاد به معاد را از آن نتيجه مي گيرد و سپس پيغمبرشناسي را از اصل معاد اخذ مي كند؛ چراكه رسيدن به پاداش و جزاي اعمال نيك و بد، كه مهم ترين فلسفة معاد است ممكن نيست، مگر آنكه نخست از راه وحي و نبوت از طاعت و معصيت آگاه شويم. پس از اين سه اصل اساسي و علاوه بر اعتقادات ديگر، به بيان اصول اخلاق نيكو و صفات حسنه اي مي پردازد كه مناسب با اصول مزبور باشند و آن گاه قوانين عملي اي را كه در واقع حافظ سعادت حقيقي و پرورش دهندة اخلاق نيكو و بالاتر از آن، عامل رشد و ترقي اعتقادات درست و اصول اوليه اند، پايه ريزي مي كند. بدين ترتيب قرآن مشتمل بر سه بخش كلي است: الف) اصول عقايد اسلامي، اعم از توحيد، نبوت، معاد و ديگر اعتقادات متفرع بر آنها؛ ب) اخلاق پسنديده و نيكو؛ ج) احكام شرعي و قوانين عملي، كه كليات آنها در قرآن آمده و تفاصيل و جزئياتشان به پيغمبر اكرمˆ واگذار شده است، و آن حضرت نيز بر اساس احاديث متواتري نظير حديث ثقلين، بيان اهل بيت را جاي گزين بيان خود ساخته است (طباطبائي، ١٣٥٠، ص١١ـ١٣). بنابراين از نظر علّامه، دين كه به منزلة برنامة زندگي انسان است، مشتمل بر همة ابعاد زندگي او، اعم از فردي و اجتماعي و دنيوي و اخروي مي شود.

٤ـ٢. تفاوت در مباني نظري

يكي از وجوه افتراقي كه ميان ديدگاه علّامه و دوركيم وجود دارد كه البته بسيار مهم و اساسي است، اختلاف در مباني نظري است. اين دو انديشمند از حيث روش شناختي، هستي شناختي و انسان شناختي نظرگاه متفاوتي دارند.

٤ـ٢ـ١. تفاوت در روش شناسي

دوركيم از جمله كساني است كه در جامعه شناسي دين تأثير فوق العاده بر ديگران داشته و دين را با روش علمي مطالعه كرده است. او نگاه پديده اي به دين دارد. نگاه پديده اي نگاهي است از بيرون و بلكه از بالا و از منظر فاعل شناسا و ذهن فعال به پديده اي كه در اختيار اوست، و در اين نگاه، دين تا حد يك شيء تنزل مي يابد و شخص با نگاهي برون ديني به مطالعة دين مي پردازد (شجاعي زند، ١٣٨٢).

در مقابل علّامه با نگاه درون ديني به مطالعة دين مي پردازد و قرآن و سنت، نخستين منابع ديني از نظر وي به شمار مي روند. به اعتقاد وي، تنها علم تجربى نيست كه بنياد اعتبار و كارايى گستردة خود را بر شالودة عقل و انديشه گذاشته است، بلكه دين هم چه در مبادى اعتقادى و چه در بسيارى از كاركردهاى اخلاقى و اجتماعى، بر پاية عقل استوار است (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٥، ص ٢٥٨).

نكتة درخور توجه در روش شناسي دو محقق اين است كه اولاً دوركيم تنها به عقل آن هم عقل تجربي تكيه و اعتماد مي كند، درحالي كه علّامه طباطبائي علاوه بر عقل، از منظر درون ديني و با استفاده از قرآن و سنت به مطالعه دين مي پردازد؛ ثانياً علّامه تنها به عقل تجربي بسنده نمي كند و حجيت عقل را نيز با استناد به قرآن به اثبات مي رساند.

٤ـ٢ـ٢. تفاوت در هستي شناسي

دوركيم و علّامه طباطبائي هستي شناسي متفاوتي دارند. از نظر دوركيم هستي منحصر به هستي دنيوي است. در نگاه دنيوي او، طبيعت و زندگي دنيا همة حقيقت است و مبدأ همة امور متعالي، انسان و ابعاد وجودي اوست؛ اما نگاه علّامه به جهان، نگاهي ديني است و در نگاه ديني، طبيعت بخشي از حقيقت است و بخش ديگر آن فوق طبيعت است. از نظر وي جهان مشهود و اجزاي آن خودشان عين واقعيت نيستند، بلكه بر واقعيتي ثابت تكيه دارند، و با آن واقعيت، واقعيت دار مي شوند و به واسطة آن داراي هستي مي گردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستي آن هستند و همين كه از آن بريدند نابود مي شوند. اين واقعيت ثابت و ابطال ناپذير خداست (طباطبائي، بي تا، ص١١٣). علّامه بر خلاف دوركيم، معتقد به هستي شناسي توحيدي است.

٤ـ٢ـ٣. تفاوت درانسان شناسي

از نظر دوركيم انسان داراي دو بعد فردي و اجتماعي است كه بعد فردي وي تابع بعد اجتماعي اش است. علاوه بر اين، از ديدگاه وي انسان موجود شروري است و اگر نتوان انسان را در اجبار اجتماعي قرار داد و با اجتماع همراه كرد، وي منافع فردي را بر منافع جمعي برتري مي دهد (ابوالحسن تنهايي، ١٣٧٤، ص١٤١). به اعتقاد وي، انسان موجودي مجبور و مسلوب الاختيار در برابر جامعه است. جامعه به تعهدات افرادش نياز دارد و از هر فرد مي خواهد كه براي ايجاد و حفظ انسجام و هم بستگي جامعه از خواسته هاي فردي خود بگذرد و به خواست جامعه عمل كند؛ دليل آن هم برتري و شايستگي جامعه و حس احترامي است كه در فرد برمي انگيزد (باقي نصرآبادي، ١٣٧٧، ص١٩٧-١٩٨).

با اين حال علّامه طباطبائي، بر خلاف دوركيم، با تأكيد بر انديشة اسلامي و آموزهاي ديني، انسان را موجودي مختار مي داند و معتقد است كه او در امور فردي و اجتماعي اش مسلوب الاختيار نيست. اساساً تكليف انسان بر پاية توانمندي و اختيارش شكل مي گيرد. اگر او نتواند در امور و شئون خود اراده و اختيار داشته باشد، جايي براي بازخواست او نخواهد بود؛ درحالي كه در انديشة اسلامي، انسان موجودي مسئول است و در روز قيامت خداي سبحان همة اعمال او را محاسبه خواهد كرد.

٤ـ٣. منشأ دين و اخلاق

تلاش دوركيم بيشتر براي يافتن منشأ دين است تا معناي آن. به اعتقاد وي در پيدايش دين، عامل عقلاني و منطقي يا تمايل فطري و ذاتي در كار نبوده است. بنابراين پديده هاي ديني همچون اعتقاد به خدا از طريق عقل اثبات پذير نيستند، بلكه براي تبيين آن بايد به دنبال عوامل غيرعقلاني و غيرمعرفتي (اجتماعي) گشت. دوركيم مي گويد براي راه يافتن به منشأ دين و علت گرايش انسان ها به آن، بايد سراغ آيين هاي اقوام بدوي برويم؛ اما براي انجام اين كار نبايد همچون برخي از گذشتگان، وضعيت اقوام بدوي را در ذهن خود بازسازي كنيم و با تصورات و خيالات خويش به دنبال تحليل و بررسي علت چنين گرايشي باشيم؛ بلكه لازم است جامعة ساده اي را در زمان فعلي جست وجو كنيم؛ جامعه اي كه دين آن ساده ترين نظام اجتماعي موجود را به منزلة ابتدايي ترين دين به ما عرضه مي دارد. تنها از اين راه است كه مي توان به صورت واقعي منشأ و علت گرايش انسان ها به دين را تحليل كرد. دوركيم ساده ترين دين موجود در زمان كنوني را توتميسم، يعني همان دين قبايل بومي استراليا مي داند.

توتم پرستان در حقيقت نيرويي بي نام ونشان و غيرشخصي را مي پرستند كه به آن اصل توتم گفته مي شود. دوركيم اين نيروي قدرتمند، غيرمشخص و مسلط را همان جامعه و به تعبيري همان روح جمعي مي داند. ازآنجاكه به نظر او مفهوم توتم در طول زمان تحول يافته و به صورت هاي گوناگوني از جمله مفهوم خدا تجلي كرده است، مفهوم خدا و مفهوم توتم در حقيقت به همان نيروي غيرمشخص اشاره دارند. از سوي ديگر ازآنجاكه توتم به طور هم زمان نماد خدا و نماد جامعه است، پس اصل توتمي، همان جامعه است و خدا و جامعه در واقع يكي هستند.

دوركيم بر اين باور بود كه دين دو سرچشمه دارد: نياز فكري به فهم جهان اطراف و نياز عملي به ارتباط اجتماعي. به نظر او اولويت با نياز دوم است. منشأ دين درخواست هاي عملي زندگي در اجتماع است. دين سرچشمة نگرش هاي نوع پرستانه اي است كه حاصل آن بازداشتن از خودپرستي، تمايل به فداكاري و عدم نفع جويي فردي است (خسروپناه، ١٣٨١، ص١٧١-١٧٢).

دوركيم استدلال مي كند كه پيش از اجتماع دين وجود ندارد، بلكه دين بعد از اجتماع و به وسيلة آن ايجاد مي شود و داراي خاستگاه اجتماعي است. به نظر دوركيم دين تجسم ديگري از جامعه است. او مي گويد: عقايد ديني، چيزي جز صور تمثيلي علايق اجتماعي و اخلاقي نيستند و چون همة خدايان گذشته فقط تجسمي از جامعه بوده اند، جامعة آينده نيز توانايي ساختن خدايان جديد را خواهد داشت. دوركيم مي گويد:

من در جهان جز يك فاعل كه واجد واقعيت اخلاقي غني تر و پيچيده تر از واقعيت اخلاقي ما باشد نمي شناسم و آن اجتماع است... (پس آيا) بايد ميان خدا و جامعه (يكي را) برگزيد؟... از ديدگاه من دو شق اين گزينش يك سان است؛ زيرا در خدا چيزي جز جامعة تغييرشكل يافته و نمادين شده مشاهده نمي كنم (جلالي مقدم، ١٣٧٩، ص٩٣-٩٤).

علّامه طباطبايي بر خلاف دوركيم از سويي به محتواي دين مي پردازد و از سويي خاستگاه آن را امري مشترك در همة انسان ها معرفي مي كند. وي دين را داراي خاستگاه الهي و فطري مي داند. لذا از ديدگاه او مفاهيم خدا و دين با طبيعت عقلاني و منطقي بشر و همچنين با طبيعت فطري و ذاتي او ارتباط دارد و جست وجوي علل خاص و يا علل رواني و اجتماعي براي آن درست نيست. تأمل در اين مطلب كه اعتقاد به خدا هميشه در ميان بشر بوده است، روشن مي كند كه خداشناسي، فطري انسان است و بشر با فطرت خدادادي خود، خدايي براي آفرينش جهان اثبات مي كند. ازاين رو وي عقل را زيربناي دين، و تعقل را شيوة تحصيل آن مي داند. به نظر او رابطة نخست دين با فطرت الهيِ انسان است؛ اما براي ظهورش نيازمند جامعه است (علمي، ١٣٨٦).

دوركيم در كتاب صور ابتدايي حيات ديني، دين را بازنمود واقعيت جمعي افراد جامعه معرفي كرده است. به نظر دوركيم دين چيزي جز جامعه نيست و منشأ دين جامعه است. تصور و پندار انسان ها از خدا نيز ناشي از تصور انسان نسبت به روح جمعي افراد است. دين نظامي فكري است كه افراد جامعه را به وسيلة آن به خودشان بازمي نماياند و روابط مبهم و در ضمن صميمانه شان را با جامعه از اين طريق بيان مي كند (هميلتون، ١٣٧٧، ص١٧٦).

علّامه طباطبايي دين اسلام را داراي منشأ الهي مي داند كه در همة شئون خود به جامعه توجه داشته است و اساس آيين خود را بر جامعه قرار داده است. به نظر وي همة ابعاد دين حتي بعد معارفي دين هم جنبة اجتماعي دارد.

وي بر اين باور است كه نه تنها دين بر جامعه تأثير مي گذارد، بلكه جامعه نيز بر دين اثرگذار است. علّامه قوانين و مقررات (احكام) اسلامي را به دو نوع ثابت و متغير تقسيم مي كند. به نظر وي احكام متغير برحسب پيشرفت مدنيت و تغيير اجتماعات تغيير مي كنند. وي اين احكام را احكام حكومتي مي نامد كه متناسب با مقتضيات زمان و مكان در حال تغييرند. اين احكام از اختيارات ولي فقيه اند. علّامه نياز جامعه به مقام ولايت را امري فطري مي داند (طباطبائي، بي تا، ص١٣٧؛ طباطبائي، ١٣٦٤، ج١٢، ص١٧).

دوركيم از ديدگاه جامعه شناسي، اخلاق را مورد مطالعه قرار مي دهد. او اخلاق را قواعد عمل مي داند و آن را بخشي از واقعيت هاي اجتماعي مي شمارد كه با زندگي گروهي آغاز مي شود. از نظر وي جامعه پيش از هر چيز مجموعه اي از انديشه ها، جزم ها و انواع احساسات است كه از طريق فرد تحقق مي يابند. از ميان اين انديشه ها، آرمان اخلاقي كه علت بنيادين هستي جامعه است، در مقام نخست قرار دارد. بنابراين جامعه اقتدار قوي اخلاقي است و ويژگي هرگونه اقتدار اخلاقي، همانا جلب احترام است و به دليل همين احترام است كه ارادة افراد، تابع فرمان هاي جامعه است. پس جامعه آنچه را براي انتقال خصلت اجبار اخلاقي به پاره اي قواعدِ رفتار ضروري است، در خود دارد. به هر حال اخلاق نه تنها امري فردي نيست، كه هر لحظه فشارها و محدوديت هايي را بر افراد اعمال مي كند. اخلاق فرد را به اعمالي وامي دارد كه براي وي آسان نيست.

دوركيم در فرايند تحقيق خود بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه در جريان پژوهش هايش، حتي به يك قاعدة اخلاقي برخورد نكرده كه محصول عوامل اجتماعي معين نباشد. به نظر او اين نكته بي چون وچراست كه كلية نظام هاي اخلاقي كه ملت ها در عمل به كار گرفته اند، كاركرد سازمان اجتماعي آنها بوده اند و از ساخت اجتماعي آن جوامع سرچشمه گرفته اند و همانند ساخت اجتماعي، گوناگوني مي پذيرند. بنابراين دوركيم بر اين اصل تأكيد مي كند كه براي همة انسان هايي كه از يك اجتماع اند، اخلاقي مشترك وجود دارد. احتمالاً دوركيم هرگز به اين نظر معتقد نبود؛ نظري كه نه تنها نوعي نسبيت گرايي فرهنگي، كه نوعي نسبيت گرايي اخلاقي را نيز ايجاب مي كند. به هر حال دوركيم براي اثبات اين نكته مي كوشيد كه الزامات اخلاقي، منشأ اجتماعي دارند (عليزاده و ديگران، ١٣٨٥، ص٢٥٩-٢٦١).

البته در انديشة دوركيم اين علت بنيادين هستي جامعه كه همان آرمان اخلاقي است امري است پيوسته با دين. وي در اين زمينه مي گويد:

من مفهوم مقدس را با مفهوم اخلاق مقايسه مي كنم. ... زيرا اگر زندگي اخلاقي را با حيات ديني مقايسه نكنيم، درك آن بسيار دشوار خواهد بود. در طي سده ها، حيات اخلاقي و زندگي ديني پيوندهاي ناگسستني با يكديگر داشته و حتي يك سره با هم درآميخته اند. امروزه هم ناگزيريم بپذيريم كه اين پيوند نزديك در اكثر آگاهي ها پايدار مانده است... پس بايد چيزي از اخلاق در دين و چيزي از دين در اخلاق وجود داشته باشد و عملاً حيات اخلاقي كنوني سراپا انباشته از ديانت است (جلالي مقدم، ١٣٧٩، ص٩٩).

دوركيم تكامل دين را متوازي با تكامل اخلاقي دانسته، مي نويسد: هم زمان با اديان، قواعد حقوق و اخلاق نيز عام و شامل مي شوند. اين قواعد كه در آغاز با اوضاع و احوال محلي و خصوصيات نژادي و اقليمي و... پيوسته بودند، اندك اندك از قيد آنها آزاد شده و عمومي تر مي گردند (همان، ص١٠٠).

بنابراين در ديدگاه دوركيم صور مختلف اخلاق تحت تأثير شرايط اجتماعي و تاريخي شكل مي گيرند و تغيير مي يابند. در نتيجه اخلاق در ديدگاه او امري جدا از شرايط اجتماعي نيست و به محض تغيير شرايط، اخلاق نيز تغيير مي كند؛ اما علّامه به منزلة عالم ديني، بر خلاف دوركيم از ديدگاه ديني به اخلاق مي نگرد كه از اين منظر، توحيد مهم‌ترين پشتوانة آن است. وي در اين باره مي نويسد:

پاية دوم اسلام، اخلاق پسنديده است كه بر توحيد استوار گرديده است؛ زيرا از يك طرف اگر انسان به اخلاقي كه مناسب با عقيدة توحيد است متصف نشود، ايمان پاكش محفوظ نخواهد ماند؛ و از طرف ديگر، قوانين و مقررات هرچند هم مترقي باشند، هرگز قادر نيست جامعه اي را كه انحطاط اخلاقي دارد اداره كند. ازاين روي در اسلام يك رشتة اخلاقي كه مناسب با عقيدة توحيد مي باشد مانند انسان دوستي، نرم دلي، عفت و عدالت و نظاير اينها براي جامعة بشري تنظيم شده كه ضامن اجراي عقيدة توحيد و هم پاسبان مقررات و قوانين جاريه هستند (طباطبائي، بي تا ـ الف، ص٣٤).

بنابراين از ديدگاه علّامه اخلاق كه خود يك سرماية بزرگ زندگى انساني است، بدون دين و ايمان، پاية درستى نخواهد داشت؛ چه اينكه زيربناى ‌همة اصول اخلاقى و مشروعيت و ضمانت اجرايى آنها ايمان و اعتقاد به خدا به منزلة سرچشمة همة خوبي ها و ارزش هاي ديني و اخلاقي است. آراستگي به اخلاق و صفات نيك اخلاقي و نيز كرامت هاي نفساني، كه بزرگ ترين سرماية زندگي به شمار مي آيد و اساساً زندگي انساني و حيات معقول و متعالي توسط آنها معنا و مفهوم يابد، تنها در پرتو دين ميسر است (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٤، ص١٧٥؛ ج١١، ص٢١٢-٢١٣).

٤ـ٤. پايداري دين

دوركيم به تبيين كاركردي دين مي پردازد. اين تبيين، هرچند در ميان متفكران پيش از او نيز رواج داشته، بيشتر تحت نفوذ وى شكل گرفته است. اساس تبيين كاركردي را مي توان به طور خلاصه چنين بيان كرد كه هر نظام اجتماعي اي مجموعة به هم پيوسته اي از اجزا ست كه از تعادل و توازن برخوردارند. در اين تبيين، تأكيد بر خدمت يا كاركردي است كه اجزا و عناصر در داخل نظامي بزرگ تر انجام مي دهند و فايده اي را نشان مي دهند كه آنها در كل نظام از خود بروز مي دهند. جامعه شناسان كاركردي از جمله دوركيم، به كاركرد پديده ها يا نهادها توجه دارند؛ زيرا به نظر آنها هر نهاد اجتماعي، در حكم پيكره اي واحد است كه نظم و حركت موجود در آن، به هماهنگي در كاركرد هريك از اجزا و در كل تركيب جامعه مربوط مي شود (باقي نصرآبادي، ١٣٧٧، ص٢٣٦).

روشن است كه در اين نگاه نهادها از جمله دين، دوام و بقايشان را مديون وظيفه و كاركردي اند كه در واكنش به نيازهاي ارگانيسم اجتماعي انجام مي دهند. بدين صورت است كه دوركيم كاركرد اجتماعي دين را علت دوام و ماندگاري آن اعلام مي كند. البته انتقاداتي پرشمار نسبت به روش تبيين كاركردي مطرح شده كه برخي از آنها به اين حقيقت اشاره دارند كه روش كاركردي، ابعاد متعدد دين از جمله محتواي آن را ناديده مي گيرد و شناخت كامل از دين ارائه نمي دهد و دين را به ابزاري در خدمت ساختارهاي اجتماعي فرو مي كاهد (شجاعي زند، ١٣٨١، ص٦٣).

بر خلاف دوركيم، از نظر علّامه نظرية فطرت ازآنجاكه دين را به عمق وجود آدمي پيوند مي‌زند، بيشتر الگويي براي توجيه و تبيين سرّ ماندگاري دين خاتم در نظر گرفته شده است، و از اين جهت، الگوي فطرت دو نقش را ياد مي‌كند: از سويي راهي براي شناخت خداوند و اثبات حقانيت دين به دست مي‌دهد و از سوي ديگر، دين را در عمق وجود انسان مي‌نشاند و پايداري و دوام آن را در جوامع بشري تبيين مي‌نمايد؛ اما دين براي جاودانه ماندن، بايد در نهاد بشر و ژرفاي فطرت جا داشته باشد؛ در درون بشر به صورت خواسته‌اي ابدي باشد كه البته در آن صورت تا بشر در دنياست، آن خواسته نيز باقي خواهد بود؛ اگر دست كم خودش خواستة طبيعي بشريت و تأمين كنندة خواسته يا خواسته‌هاي ديگر بشر باشد. پس اگر دين بخواهد باقي باشد، يا بايد جزو خواسته‌هاي بشر و يا تأمين كنندة خواسته‌هاي او باشد؛ آن ‌هم بدين شكل كه تأمين كنندة منحصربه فرد باشد. اتفاقاً دين هر دوي اين خاصيت‌ها را دارد؛ يعني هم جزو نهاد بشر و خواسته‌هاي فطري و عاطفي بشر است و هم از لحاظ تأمين حوايج و خواسته‌هاي بشري، مقامي بدون جانشين دارد (مطهري، ١٣٦٧، ص١٣).

٤ـ٥. ابعاد كاركردي دين

يكي ديگر از وجوه اختلاف و افتراق دو ديدگاه، اختلاف نظري است كه اين دو انديشمند دربارة ابعاد كاركرد دين دارند. به نظر دوركيم علت موجبة هر واقعة اجتماعي را بايد در ميان وقايع اجتماعي مقدم و مرتبط با آن جست وجو كرد، نه در ميان حالت شعور فرد؛ از سوي ديگر، به آساني مي توان تصور كرد كه آنچه مقدم است و هم در تعيين وظيفه و هم در تعيين علت مؤثر است، اين است كه وظيفه (فونكسيون) واقعة اجتماعي، ناگزير اجتماعي است؛ يعني وظيفة واقعة اجتماعي، توليد آثاري است كه از لحاظ اجتماعي سودمندند (دوركيم، ١٣٨٣، ص١٢٢). به گمان دوركيم، اين قاعدة تبيين در پديده هاي ديني نيز جاري است. ازآنجاكه دين داراي كاركرد اجتماعي است، در حقيقت حيات خود را در جامعه تضمين مي كند و مي توان گفت، علت موجدة جامعه است.

در انديشة دوركيم، دين اساساً پديده اى اجتماعي، و بازتابي از نيازهاى جامعه است و فرآورده اى بشرى به شمار مي آيد؛ يعني پديده اي است كه صرفاً كاركرد اجتماعى دارد. اين تقليل گرايى است كه وي را در زمرة كساني قرار مي دهد كه انتظار حداقلي از دين دارند و دين را در تنها يك بعد، آن هم بعد اجتماعي آن خلاصه كرده، بر اساس نيازمندي هاي زندگي اجتماعي ضرورت آن را تبيين مي نمايند. از اين ديدگاه، دين تنها در دنياي انسان، و نه البته در همة ابعاد بلكه در بعد اجتماعي اش كاركرد دارد.

تقليل گرايي دوركيم به همين جا ختم نمي شود. وي كاركرد مثبت دين را در همة جوامع جاري و ساري نمي داند، بلكه آن را به جوامع غيرصنعتي محدود مي كند و بر اين باور است كه در جوامع صنعتي نفوذ دين در زندگي اجتماعي محدودتر مي شود و دين بسياري از نقش ها و وظايف خود از جمله نقش هاي سياسي، اقتصادي و علمي را از دست مي دهد و آنها را به نهاد هاي ديگر واگذار مي كند. به زعم دوركيم آنچه در اين جوامع به منزلة مذهب مطرح مي شود، كيش فردگرايي است. وي عامل هم بستگي و وحدت در دنياي جديد را اخلاق صنفي مي داند (دوركيم، ١٣٨٤، ص١١٨).

بااين حال علّامه طباطبائي با توجه به جامعيت، كمال و خاتميت دين اسلام بر اين باور است كه دين و كاركردهاي آن، علاوه بر بعد اجتماعي وجود انسان، ابعاد وجودي ديگر انسان را نيز دربر گرفته اند؛ يعني نه تنها بعد مادي و دنيوي وجود انسان را مطمح نظر قرار داده اند، بلكه به ديگر ابعاد متعالي وجود انساني نيز توجه كرده اند. اساساً دين و كاركرد آن، تنها به حوزه هاي گوناگون علمي، اجتماعي، اقتصادي، حقوقي و به طوركلي علوم انساني محدود نيستند، بلكه عهده دار ارتباط انسان با خدا و آباد ساختن دنيا و آخرت اويند. همان گونه كه پيش از اين به اختصار اشاره شد، از نظر علّامه قلمرو كاركردي دين بسيار گسترده است؛ به گونه اي كه ابعاد فردي و اجتماعي فراواني را دربرمي گيرد كه بازتابش هر دو جنبة دنيوي و اخروي حيات بشر را پوشش مي دهد.

علّامه معتقد است كه هدف دين، هدايتگرى بشر به سوى كمال است و نگاه او به امور و شئون گوناگون زندگى بشري از زاوية صلاح و كمال آنهاست و نه چيز ديگر. از ديدگاه وي، دين با توجه به جامعيتش، مشتمل بر مسائلي است كه در كمال و سعادت مادي و معنوي انسان نقش حياتي دارند؛ اما چون دستيابي به كمال و سعادت معنوي در گرو مسائلي است كه انسان نمي تواند تنها با كمك داده هاي عقلي به آنها برسد، دين آنها را بيان مي كند و رابطة ميان آخرت و دنيا را براي او ترسيم مي نمايد؛ و اين بدان جهت است كه اسلام، حيات و زندگي حقيقي انسان را حياتي مي شمارد كه جامع ماده و معنا باشد و خوشبختي حقيقي را در چيزهايي مي داند كه موجب سعادت دنيا وآخرت باشند (طباطبائي، ١٣٨٧ الف، ج١، ص٢٢٩).

از نظر علّامه دين اسلام جامع ترين و كامل ترين اديان الهي است. اين جامعيت و خاتميت اقتضا دارد كه به همة ابعاد زندگي انسان توجه شود: ابعاد فردي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي، و... . عدم توجه به يكي از ابعاد زندگي انسان مساوي با ناقص بودن و عدم جامعيت اسلام خواهد بود. علّامه دين را داراي سه بعد اعتقادات، اخلاق و احكام عملي مي داند و اخلاق و احكام عملي را جزو بعد مناسكي دين برمي شمارد. هر كدام از اين ابعاد داراي كاركردهاي فردي و اجتماعي است. بنابراين علّامه به حسب دو بعد دين يعني اعتقادات و اعمال، كاركردهايي فردي و اجتماعي براي دين مطرح كرده است.

علّامه طباطبايي بر خلاف نگاه تقليل گرايانة دوركيم، كاركردهاي فردي بسياري را براي دين برمي شمرد. همة ابعاد دين از نظر وي كاركرد فردي دارند؛ يعني هم در عرصة اعتقادات، هم در عرصة اخلاق و هم در عرصة احكام، كاركردهاي فردي را براي دين بيان داشته است. از نگاه او بعد نگرشي دين كه شامل عقايد است، داراي كاركردهاي رواني از جمله آرامش بخشي و انبساط رواني و همچنين كاركردهاي دنيوي و اخروي است. كاركردهاي معرفت زايي دين در سه عرصة توحيد، نبوت و معاد درخور توجه اند؛ زيرا غير از دين هيچ چيز ديگري نمي تواند اولاً پاسخ گوي پرسش هاي اساسي انسان در اين عرصه ها باشد، و ثانياً كاركردهايي را كه دين در اين عرصه ها دارد، بر عهده گيرد.

اين عالم برجستة جهان اسلام، براي عرصة اخلاق نيز كاركردهايي از جمله شناخت فضايل و رذايل اخلاقي، تربيت اخلاقي، پشتيباني از اصول اخلاقي و ضمانت اجراي آن را برمي شمرد. تأكيد وي بر مبتني بودن اخلاق بر توحيد، از سويي موجب تقويت اتصال مؤمن با پروردگار خويش است و از سوي ديگر تحكيم پيوند با مردمان را كه همانا بُعد اجتماعي اسلام است در پي خواهد داشت.

از ديدگاه علّامه احكام عملي سومين بخش دين هستند. اين بخش دين، ابواب فراواني دارد كه شامل همة ارتباطات و علايق فردي و اجتماعي ميان خدا و انسان و ميان انسان ها و تمامي آنچه در عالم و زندگي بشري است مي شود و براي همة آنها متناسب با نياز انسان قوانين عام و خاصي وضع شده است؛ به گونه اي كه آدمي با عمل به آنها مي تواند به سعادت همه جانبه دست يابد (همان، ص١٧٩).

علّامه اين عرصه را به سه بخش فقه عبادي، فقه معامله اي و فقه سياسي تقسيم مي كند. از نظر وي اين بخش از دين نسبت به بخش هاي ديگر آن اهميت اجتماعي بسياري دارد و حتي فردي ترين مقررات از قبيل نماز، روزه، زكات، خمس، اعتكاف، حج و جهاد از نظر وي داراي نقش و كاركرد اجتماعي اند.

اعمال عبادي از نظر علّامه علاوه بر كاركردهاي فردي داراي كاركردهاي اجتماعي اند كه از بين بردن فساد در جامعه، تقويت وحدت اجتماعي، استحكام جامعه، و رفع اختلافات طبقاتي از جملة اين كاركردها به شمار مي روند.

عرصة معاملاتي فقه نيز از نظر علّامه داراي كاركردهاي اجتماعي است. انجام معاملات به صورت صحيح، موجب ثبات و دوام جامعه، تأمين عدالت اجتماعي و كاهش فاصلة طبقاتي مي شوند؛ در غير اين صورت هرج و مرج، بي اعتمادي، فقر عمومي و ناامني در جامعه پيش مي آيد و بدين ترتيب اركان زندگي اجتماعي متزلزل مي شود (طباطبائي، ١٣٦٤، ج٢، ص٦٥٨ و١٧٦؛ ج١٠، ص٥٤٤؛ ج٩، ص٣٣٠).

براي عرصة سياسي فقه نيز علّامه كاركردهاي چندي را برشمرده است كه از جملة آنها اجراي احكام فقهي و حكومتي، و حفظ حقوق و منافع اجتماعي افراد را مي توان نام برد (طباطبائي، ١٣٨٧ الف، ج١، ص١٥٧؛ همو، ١٣٦٤، ج٧، ص ١٨٣).

علّامه اعتقاد دارد كه دين در سطح كلان اجتماعي يعني سطح فرهنگ و تمدن نيز داراي كاركردهايي است و موجب شكوفايي فرهنگ و تمدن مي شود. انسان متمدن از نظر وي همة اعمالش مبتني بر قوانين و دستورات الهي است، و هيچ عامل ديگري غير از دستورهاي ديني نمي تواند انسان را به داشتن اخلاق، عدالت و صلاح دعوت كند و بدين وسيله انسان و بلكه جوامع را به سوي پيشرفت و ترقي سوق دهد. علّامه شاهد اين مثال را تمدن غرب مي داند كه با بهره گيري از قوانين اسلامي توانست به شكوفايي برسد.

بنا بر آنچه در زمينة كاركردهاي اجتماعي دين از نظر دوركيم و علّامه طباطبائي بيان كرديم، علّامه كاركردهاي اجتماعي گسترده تري را در عرصه هاي مختلف براي دين مطرح كرده است و نه تنها در سطح روابط بين انسان ها و در ساختار جامعه، بلكه در محتواي جامعه نيز دين را داراي كاركرد مي داند. به اعتقاد وي، همة كاركردهاي دين، چه فردي و چه اجتماعي، در راستاي كمال و سعادت واقعي انسان قرار دارند. بنابراين دين بايد همة شئون زندگي انسان را دربر گيرد تا سعادت او را تضمين كند. روشن است كه سعادت انسان محدود به امور مادي و دنيوي نيست، بلكه اموري معنوي و اخروي شخص را نيز بايد پوشش دهد.

نتيجه گيري

اين نوشتار از طريق تطبيق ديدگاه علّامه طباطبائي با انديشة دوركيم كه رويكردي جامعه شناختي دارد، نشان داده است كه چگونه افرادي چون دوركيم كه علم جامعه شناسي را توصيف كنندة ظواهر پديده ها مي دانند و از طريق آن درصدد تبيين پديده هاي اجتماعي هستند، نمي توانند پديدة پيچيده اي چون دين را از بيرون و نا آشنا به حقيقت آن به خوبي حتي به تصوير كشند. ازاين رو مباحث موردنظر را حول چند محور به صورت تطبيقي مورد بررسي قرار داديم. چنان كه ملاحظه شد، به خوبي نشان داديم كه اگر دين به صورت محدود و تنها بر اساس ظاهرش مورد مطالعه قرار گيرد (همان گونه كه دوركيم چنين كرد) تنها بخشي از جنبه هاي كاركرد اجتماعي اش نمايان مي شود؛ اما اگر اين واقعيت الهي با نگاه ژرف انديش انديشمندي چون علّامه طباطبائي كاويده شود، نه تنها فايده اش محدود به دنيا و جنبة اجتماعي حيات انساني نخواهد بود، بلكه لطايف ارزندة آن و آثار و فوايد فردي و اخروي اش نيز به زيبايي به تصوير كشيده خواهند شد.


 

منابع

ابوالحسن تنهايي، حسين، ١٣٧٤، درآمدي بر مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي، چ دوم، گناباد، نشر مرنديز.

باقي نصرآبادي، علي، ١٣٧٧، سيري در انديشه هاي اجتماعي شهيد مطهري، قم، دفتر تبليغات اسلامي.

پالس، دانيل، ١٣٨٢، هفت نظريه در باب دين، ترجمة ونقد محمدعزيز بختياري، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.

تامپسن، كنت، ١٣٨٨، اميل دوركيم، ترجمة شهناز مسمي پرست، تهران، نشر ني.

توسلي، غلامعباس، ١٣٧١، نظريه هاي جامعه شناسي، چ سوم، تهران، سمت.

جلالي مقدم، مسعود، ١٣٧٩، درآمدي به جامعه شناسي دين و آراء جامعه شناسان بزرگ دين، تهران، مركز.

خسروپناه، عبدالحسين، ١٣٨١، انتظار بشر از دين، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.

دوركيم، اميل، ١٣٨٣، قواعد روش جامعه شناسي، ترجمة محمد كاردان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

ـــــ ، ١٣٨٤، درباره تقسيم كار اجتماعي، ترجمة، باقر پرهام، چ دوم، تهران، نشر مركز.

ـــــ ، ١٣٨٣، صور بنياني حيات ديني، ترجمة باقر پرهام، تهران، نشر مركز.

ساروخاني، باقر، ١٣٨٠، درآمدي بر دايرةالمعارف علوم اجتماعي، چ سوم، تهران، كيهان.

شجاعي زند، عليرضا، ١٣٨٠، دين جامعه و عرفي شدن، تهران، نشر مركز.

شجاعي زند، عليرضا، ١٣٨٢، جامعه شناسي دين: عبور از محدوديت ها ، قبسات.

طباطبايى، سيدمحمدحسين، ١٣٥٠، قرآن در اسلام، تهران، دار الكتب اسلاميه.

ـــــ ، ١٣٦٤، تفسير الميزان، ترجمة عبدالكريم نيري بروجردي، چ دوم، ج ١، ٢، ٣، ٤، ٦، ٧، ٨، ٩، ١٠، ١١، ١٢، ١٤، ١٥، ١٦، ١٩، ٢٠، قم، بنياد علمي و فرهنگي علّامه طباطبايي.

ـــــ ، ١٣٦٦، تفسير الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

ـــــ ، ١٣٨٢، آموزش دين، چ سوم، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

ـــــ ، ١٣٨٧ الف، بررسي هاي اسلامي، ج٢ و١، قم، بوستان كتاب.

ـــــ ، ١٣٨٧ ج، تعاليم اسلام، قم، بوستان كتاب.

ـــــ ، ١٣٨٧، روابط اجتماعي در اسلام، ترجمة محمدجواد حجتي كرماني، قم، بوستان كتاب.

ـــــ ، بي تا الف، اسلام و اجتماع، تهران، انتشارات جهان آرا.

ـــــ ، بي تا ب، اسلام و احتياجات واقعى هر عصر، تهران، كانون انتشارات محمدي.

ـــــ ، بي تا ج ، شيعه در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

علمي، قربان، ١٣٨٦، بررسي منشأ دين و دينداري از ديدگاه علّامه طباطبايي ، آينه معرفت، ش١٠.

عليزاده، عبدالرضا و ديگران، ١٣٨٥، جامعه شناسي معرفت، چ دوم، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

فريدوني، فاطمه، ١٣٨٨، كاركردهاي اجتماعي دين از ديدگاه علّامه طباطبائي و دوركيم، قم، دانشگاه باقر العلوم.

قدردان قراملكي، محمدحسن، ١٣٨٢، كاركرد دين در انسان و جامعه ، قبسات، ش ٢٨.

كرايب، يان، ١٣٨٢، نظريه اجتماعي كلاسيك، ترجمة شهناز مسمي پرست، تهران، آگه،.

مريجي شمس الله، ١٣٩٠، كاركردهاي اجتماعي احكام فقهي در انديشه علّامه طباطبايي ، علوم سياسي، ش٥٤.

مطهري، مرتضي، ١٣٦٧، امدادهاي غيبي در زندگي بشر، چ سوم، قم، صدرا.

هميلتون، پيتر، ١٣٨٠، شناخت و ساختار اجتماعي، ترجمة حسن شمس آوري، تهران، نشر مركز.

هميلتون، ملكم، ١٣٧٧، جامعه شناسي دين، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، موسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان.