رحمت الله رضايي
چکيده
استنتاج فرضيهاي، نوعي استدلال است که چارلز سندرس پيرس در کنار دو نوع استنتاج ديگر يعني قياس و استقراء مطرح كرده است و پس از او، كساني چون گلبرت هارمن آنرا بسط و توسعه دادهاند. ايدة اصلي آن اين است که ملاحظات تبييني ميتوانند ما را به استنتاج نتيجهاي راه نمايند که پيش از آن به صورت فرضيه قابل طرح بوده و در صورت صحت اين نتيجه، شواهد و قرائن نيز بهتر تبيين ميگردند. امروزه بسياري كسان در قلمروهاي گوناگون آن را به کار ميبرند كه از آن جمله در معرفتشناسي و توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج است.
معرفتشناسان، دربارة عالم خارج با سه مسئله بنيادي روبهرويند که عبارتند از: وجود عالم خارج، معرفت ما به آن و معيار ارزيابي معرفت. برخي فيلسوفان اخيراً براي حل اين مسائل به شيوهاي متوسل شدهاند که معروف به «استنتاج معطوف به بهترين تبيين» است و اين شيوه را شکلي از استنتاج فرضيهاي دانستهاند. امّا اين شيوه جديد استنتاج نيز با سه پرسش بنيادي مواجه است: توصيف، تبيين و توجيه. مشکل اول به چيستي هويت آن باز ميگردد، مشکل دوم علل برتري آن ر که در عنوان فوق مأخوذ است بيان ميدارد و مشکل سوم، به دلايل اثبات و توجيه آن ارتباط پيدا ميکند.
نويسنده با نگاهي به تفاسير مختلف اين شيوه از استنتاج، بر آن است تا پاسخي به پرسشهاي فوق بيابد و در ادامه به نحوي رويکرد علّي تبيين را تقويت كند و از اين رهگذر، کارآمدي آن را در توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج مورد ارزيابي قرار دهد.
کليد واژهها:
استنتاج فرضيهاي، استنتاج معطوف به بهترين تبيين، توجيه، مسئله معيار، انسجامگرايي، نسبيتگرايي، عليت، برهان.
مقدمه
همه ما گاه در زندگي خود با حوادثي مواجه ميشويم که وقتي آنها را کنار هم ميگذاريم، مسئلهاي را اثبات ميکنند. مثلاً روزي ممکن است هنگام ورود به خانه، درِ خانه را باز ببينيم (در حالي که عليالقاعد بسته است). در اين وضعيت اندکي مشکوک ميشويم. همين که وارد خانه ميشويم، درمييابيم که نا آشنايي در غياب ما وارد خانه شده است. وقتي ميبينيم که وضع ظاهري خانه به هم خورده است، تشويش ما بيشتر ميشود. زماني که در کمد را شکسته مييابيم، فرضيه دزد جان ميگيرد. اگر برخي اشياي گرانقيمت را نيابيم، فرضيه قوت افزونتري ميگيرد. در اين صورت، بيترديد سراغ پليس خواهيم رفت تا دزد را بيابد.
به راستي، چه چيز ما را مطمئن ميسازد تا به فرضيه دزد را برسيم؟ پاسخ روشن است: کنار هم گذاشتن قرائن و شواهد. اگر فرد فرضي احتمالات ديگري را مطرح نمايد در صورتي که از نظر عقل قابل اعتبار نباشد بيترديد خلاف عرف نوعي جامعه عمل كرده و در خور مزمت است.
در مسائل حقوقي، وقتي كارآگاهان با صحنه جنايت مواجه ميشوند، فرضيات گوناگوني را متصور ميدانند امّا معمولاً يك يا چند فرضيه را ميگيرند و بقيه را رها ميكنند و با توجه به آن سعي ميكنند دلايل و قرائن كافي را بيابند. ممكن است اين دلايل قطعي نباشند؛ امّا سازگاري و هماهنگي فرضيه با آنها ، كارشناس مسائل جنايي را به صحت و درستي فرضيه رهنمون ميكند و از همين جا اين را نيز درمييابد كه دلايل درست بودهاند. اگر كارشناس به عدم هماهنگي آنها برسد، نه تنها نتيجه ميگيرد كه فرضيه نادرست است، بلکه عدم صحت و درستي قرائن را هم كشف ميكند. در اينگونه موارد، تبيين اهميت خاصي مييابد و روي هم رفته بهتر ميتواند قانع کننده باشد.[١]
نمونه ديگر، اخترشناسي است. در اوايل قرن گذشته اخترشناسان تنها به وجود هفت سياره عُطارِد، زهره، زمين، مريخ، مشتري، زُحل و اورانوس علم داشتند. آنها مشاهده كردند كه مدار سياره اورانوس دقيقاً مطابق محاسبات آنها نيست. اين مسئلهاي بود كه ميبايست تبيين شود و برخلاف انتظار آنها بود و اين نيز ضرورت تبيين آن را ايجاب ميكرد. آنها استدلال كردند كه اگر سياره هشتمي وراي اورانوس وجود ميداشت، كه تا به حال مشهود نبوده، تأثير گرانشي آن بر اورانوس، مداري را كه اخترشناسان فيالواقع مشاهده ميكردند، به خوبي تبيين ميكند. آنها وجود چنين سياره را مفروض گرفتند و سرانجام از طريق تلسكوپ قدرتمندي، آن را در همان جا مشاهده كردند كه انتظار داشتند. اين سياره هشتم نپتون (Neptune) بود.[٢]
به عقيده برخي فيلسوفان، مثالهاي فوق، مصاديقي از استنتاجهايي هستند که در قالب هيچ يک از استنتاجهاي شناخته نميگنجند؛ بلکه بر شيوهاي جديد هستند و اگر چنين شيوهاي را نپذيريم، مثالهاي فوق قابل توجيه نخواهند بود.
به نظر آنان، با بررسي اجمالي تاريخ علم، قرائن و شواهد فراواني ميتوان براي اين شيوه از استنتاج به دست آورد، زيرا اين شيوه نه تنها در دانشهاي گوناگون علوم تجربي، که در توجيه تجارب ديني و حتي اثبات وجود خداوند و اثبات حقانيت موضع رئاليستي، به كار رفته است و امروزه معمولا با نام «استنتاج معطوف به بهترين تبيين» (inference to the best explanation) ميان فيلسوفان از شهرت خاصي برخوردار است. از جمله مواردي که به آن تمسک ميجويند، اثبات جهان خارج و توجيه گزارههاي مربوط به آن است که عنوان نوشته حاضر است.
ايده اصلي اين شکل از استنتاج آن است که ملاحظات تبييني ميتوانند ما را به استنتاج نتيجهاي رهنمون كنند؛ همانگونه که دانشمندان از شواهد موجود، فرضيهاي را استنتاج ميکنند که در صورت صحت، ميتوانند آن فرضيه را بهتر تبيين نمايند.[٣] اين شيوه از استنتاج علي رغم وضوح ظاهري و کاربردهاي گسترده آن، با پرسشهاي سخت و دشواري مواجه است؛ پرسشهايي که برخي را واداشتهاند عملاً اظهار عجز كنند.[٤] از آن ميان ميتوان به اين پرسشها اشاره نمود: استنتاج فرضيهاي چيست و تبيين بهتر کدام است؟ ملاکهاي برتري يک استنتاج بر ديگر اشکال آن کدامند؟ اين شيوه چه نسبتي با برهان دارد؟ آيا اين شيوه نوعي انسجامگرايي نيست؟ آيا اين شکل از استنتاج ميتواند معياري درباره صحت توجيه گزارههاي عالم خارج ارائه كند؟ سرانجام اينکه در صورت صحت، آيا ميتوان از تلازم آن با صدق سخن به ميان آورد يا نه؟
اين نوع استنتاج به قول ليپتون (Lipton) با دو مشکل مواجه است: مشکل توصيف و مشکل توجيه.[٥] مشکل توصيف، خود، به دو مشکل ديگر قابل تجزيه است: چيستي استنتاج معطوف به بهترين تبيين و ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر. از اينرو، ميتوان گفت، اين مسئله با سه مشکل مواجه است: توصيف، تبيين و توجيه. در باب چيستي اين نوع استنتاج، که مشکل توصيف است، ديدگاههايي مطرح است که به آنها خواهيم پرداخت. در بحث تبيين که به ملاک برتري يک تبيين بر تبيين ديگر مربوط ميشود، نزاع بر سر آن است که چه چيز موجب برتري تبييني بر تبيينهاي ديگر ميشود. در اين باب نيز ديدگاههايي مطرح است که در آينده به آنها اشاره خواهيم کرد.
مشکل توجيه، به ميزان اعتبار و دلايل مؤيد اين شکل از استنتاج باز ميگردد. برخي از معتقدان به اين روش، صحت آن را بديهي دانسته و برخي نيز، همانند صحت و اعتبار منطق سنتي، کوشيدهاند شهود را ملاک برتري آن قلمداد كنند و برخي نيز دلايلي بر آن آوردهاند که از جمله، کارآيي در برخي موارد است؛ مثل اثبات جهان خارج، توجيه گزارههاي مربوط به آن و ارائه روشي براي توجيه آنها.
از سوي ديگر، اين شيوه از آنجا با معرفتشناسي ارتباط پيدا ميکند که معرفتشناسان معاصر نوعاً معتقداند که توجيه باورهاي مربوط به عالم خارج از طريق ارائه ادله صورت ميگيرد؛ امّا اين ادله لزوماً ادله قياسي نيستند، که شيوهاي است مقبول؛ بلکه ميتوانند استقرائي باشند و آنچه در معرفتشناسي معاصر معمول است، همين توجيه استقرائي است؛[٦] زيرا موضوع آن، دانشهاي تجربي و پسيني (a posteriori) است.[٧] در اينجا استقراء با همان معضلي مواجه است که علوماند و از اينرو عدهاي اخيراً به عنوان بديل استقراء، از شيوه فوق در اثبات و توجيه باورهاي مربوط به عالم خارج سود بردهاند.
امّا صعوبت بحثهاي فوق و ناتواني در پاسخ به پرسشهاي مذکور، موجب گرديده است جمعي با آن مخالفت ورزند. متفکراني همچون ون فراسن (Van Fraassen)، فاين (Fine)، نانسي کارترايت (Nancy Cartwright) و عموم آنتي رئاليستها (anti-realist) همين نگرش را داشته و نقدهاي جدي بر آن وارد كردهاند.
آنچه ميآيد، نگاهي است به تلاشهاي صورت گرفته براي يافتن پاسخي به پرسشهاي فوق. ضرورت دارد نخست ماهيت تبيين و ساختار اين نوع استنتاج، که به توصيف اين رويکرد ارتباط پيدا ميکند، بازگو گردد و سپس به علت يا علل برتري آن، که در عنوان اين استنتاج قيد گرديده، اشاره شود. بحث پاياني به کارآيي آن در توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج ميپردازد و برخي نقدها را برميرسد که منتقدان به سويش روانه كردهاند در نهايت، ارزيابي کلي اين شيوه از استنتاج ميآيد.
استنتاج فرضيهايدر چند قرن اخير، پيشرفت سريع و بيوقفه دانش تجربي بسيار ژرف و گسترده بوده است. اين سرعت حيرت آور، از سويي، قابل انکار نيست و از سوي ديگر، بسياري را واداشته است تا به كشف رمز و راز آن بپردازند. در اين تکاپو همه دريافتند که روش منطقي آن معمولاً منحصر در استقراء است؛ ولي استقراء بعد از هيوم با معضلات لاينحلي مواجه گرديد و حل اين مسئله به دغدغه اصلي بسياري از انديشهمندان مبدّل شد. عليرغم همه تلاشها براي ترميم آن، ديگر كسي به آساني نميتوانست به آن توسّل جويد.
هيوم ميگفت، استنتاج يا قياسي است و يا استقرائي. به عقيده او، استنتاج استقرائي چون دليل قياسي ندارد، فاقد اعتبار است و نميتواند مفيد قطعيت باشد. امّا پيرس اين حصر را نپذيرفت و به زعم خود، توانست راهي براي رهايي از اين معضل بيابد. وي معتقد بود که نوعي از استنتاج داريم که غير از اين دو قسم است و آن استنتاج «فرضيهاي» (abduction) است.[٨] بنابراين، ما سه نوع استتاج داريم: استنتاج قياسي، استقرائي و استنتاج فرضيهاي. از آن تاريخ به بعد بود که اين روش بسط و گسترش يافت و به عنوان استنتاج معطوف به بهترين تبيين شناخته شد.
در اين باره ديدگاههايي مطرح است. برخي برآنند که تمام انواع استنتاج استقرائي و فرضيهاي، به استنتاج معطوف به بهترين تبيين باز ميگردند.[٩] برخي ديگر برآنند که آنها تفاوتهايي دارند. برخي نيز گام فراتر نهاده، حتي مدعياند که هر نوع اشکال استنتاج معتبر و موجه سرانجام به استنتاج معطوف به بهترين تبيين بازميگردد. [١٠]
چنانکه از مثالهاي آغازين اين نوشته و مثالهاي مذكور در استنتاج معطوف به بهترين تبيين پيدا است، صورت اين استدلال را ميتوان متفاوت از اشکال سنتي قياس و استقراء ترسيم كرد. در اين شيوه از استنتاج، نخست نتيجه به دست ميآيد و آنگاه مقدمات ذکر ميشوند.[١١] به عبارت ديگر، در ابتدا فرضياتي شکل ميدهيم و بعد سعي ميکنيم براساس آن، باورهايي را به دست آوريم؛ باورهايي که در ابتدا از احتمال صحّت اندکي بهرهمندند؛ امّا سازگاري و توان پاسخ دادن آنها به چراهاي فرضيه و کنار هم نشاندن جميع دادهها، هم ميتواند فرضيه را استحکام بخشد و هم احتمال صحت خود آنها را افزايش دهد. از همين امر ميتوان دريافت که چرا به آن استنتاج «فرضيهاي» گفتهاند و گاه به آن استنتاج فرضي قياسي نيز ميگويند.
بنابراين، تفاوت اين شكل از استنتاج با استنتاج قياسي در آن است كه در قياس ابتدا مقدمات ذکر ميشوند و بعد براساس آنها نتيجهاي استخراج ميگردد؛ امّا در استنتاج فرضيهاي، نتيجه به صورت احتمالي مفروض دانسته ميشود و براساس آن، شواهد و قرائني جستوجو ميگردد. در صورت يافت چنين شواهدي، پژوهشگر به اين نتيجه ميرسد که هم آن فرض درست است و هم دلايل مذکور را به درستي تحصيل كرده است.
اين شکل از استنتاج با استقراء يا «استنتاج به کمک شمارش ساده» (induction by simple enumeration) نيز تفاوتهايي دارد. در استقراي معمولي پژوهشگر، تنها دنبال تعميم است و اين هدف را با استقصاء در موارد جزئي اندک و محدود به دست ميآورد؛ در حالي که در استنتاج مورد بحث، عکس آن است؛ يعني پيش از بررسي موارد جزئي، تعميم حاصل شده است. دومين تفاوت آن با استقراء در اين است که در شيوه فوق، گستره وسيع از دادهها مورد توجه قرار ميگيرد که به نوعي کلنگري منتهي ميشود و در صورت صحت فرضيه، اين کار به وحدتبخشي جميع آنها ميانجامد در حالي که در استقراء معمولاً همه موارد بررسي نميشوند. سومين و مهمترين تفاوت آن با استقراء شايد در اين باشد که علاوه بر تعميم، به دنبال تعليل نيز هست. بنابراين، به لحاظي ميتوان ميان اين نوع از استنتاج و أشکال متعارف آن تفاوتهايي را تصوير كرد؛ امّا اين مقدار نميتواند ما را به ماهيت و چيستي اين نوع استنتاج راه نمايد. بنابراين، درک ماهيت آن گامهاي بيشتري ميطلبد.
تبييندر تعريف و ماهيت «تبيين» ديدگاههاي مختلفي ابراز شده است؛ امّا فيلسوفان عموماً معتقدند كه تبيين در مقابل «توصيف» است. از اين رو، معرفت تبييني (explanatory knowledge) را در مقابل معرفت توصيفي (descriptive knowledge) قرار ميدهند. ارسطو معرفت توصيفي را به «معرفت اينكه چيزي بدين قرار است»، توصيف نمود؛ در حالي كه معرفت تبييني، معرفت به اين است كه چرا چيزي بدين قرار است. از اينرو، تبيين را پاسخ به نوع خاصي پرسش از چرايي توصيف كردهاند؛ هر چند برخي پرسشها از چرايي، مستلزم تبيين نيستند؛ بلكه مستلزم توجيه معرفتياند.[١٢] بنابراين، چون تبيين عموماً در پاسخ به يك سؤال است كه در پي يافتن علّت مسئله است، ميتوان آن را به بيان چرايي تعريف كرد. و به تعبير موزر، تبيين در حقيقت «فهم پذير» (understandablity) كردن يک مسئله است.[١٣] وقتي مسئلهاي تبيين ميگردد، به واقع از صعوبت آن کاسته شده، فهم و پذيرش آن سهلتر مينمايد.
از اينرو، اگر پرسش از چگونگي وقوع مسئلهاي باشد، پاسخ به ذكر علت يا علل مسئله نخواهد بود؛ بلكه پاسخ به توصيف و بيان چگونگي وقوع آن است. امّا اگر پاسخي به پرسش از چرايي امري باشد، معرفت تبييني تلقي ميشود. بنابراين، دلايلي که کارکردشان توصيف است، معرفت ارائه ميكنند؛ در حالي که كاركرد دلايل تبييني، عبارت از تبيين است. همين تفاوت موجب شده است تا برخي مدعي شوند نميتوان به آنها دلايل معرفتي اطلاق كرد.[١٤] طبق اين تفسير، دلايل معرفتي منحصر ميشوند به دلايل توصيفي؛ زيرا دلايل تبييني حاكي از صدق و كذب نيستند و هر آنچه بيانگر صدق و كذب نباشد، معرفتي نخواهد بود. پس دلايل تبييني، معرفت نيستند. دلايل اقتصادي و زيباشناختي را نمونههاي از اينگونه دلايل ميدانند.
اين در حالي است كه گاه به تبيين نيز معرفت اطلاق ميكنند و ميگويند، معرفت تبييني و توصيفي هردو زيرمجموعه معرفت گزارهاي (propositional knowledge) هستند.[١٥] از اينرو، ميتوان به تبيين نيز معرفت اصطلاحي، يعني باور صادق موجّه، اطلاق كرد که آن را «معرفت گزارهاي» نيز ميخوانند. بدينسان، به نظر ميرسد تمايز فوق ميان ادله معرفتي و ادله تبييني، و معرفتي دانستن يکي و غيرمعرفتي دانستن ديگري، بيوجه است مگر منظور از «معرفت» معناي ديگري باشد. به هرحال، آنچه به دست آمد، اين است که تبيين، يعني پاسخ دادن به چراهاي يک مسئله و اين با معرفتي بودن آن منافاتي ندارد.
رويکردهاي تبيين
براي تبيين انواعي برشمردهاند که از آن جملهاند: تبيين علّي و تفسيري. تبيين علّي را نيز به آماري (ststatistical)، كاركردي (functional)، ساختاري (structural) و مادي معيشتي تقسيم كردهاند.[١٦] تفاوت اين اقسام ناشي از كاركرد متفاوت و مقاصد گوناگون آنها است؛ بدينمعنا كه گاه موضوع تبيين امور روانشناسانه است و به اين نوع تبيين، «تبيين روانشناسانه» ميگويند. زماني ديگر، موضوع تبيين، امور فيزيكي است و يا از دادههاي آن بهره ميبرد و به آن، «تبيين فيزيكي» ميگويند. گاه ديگر، تبيين دربارة مسئلهاي تاريخي است که در اين صورت به آن «تبيين تاريخي» ميگويند و هكذا. از ميان اقسام فوق، آنچه با بحث ما ارتباط دارد، تبيين علّي و آماري است و گويا ديگر اقسام از همين منظر به نوعي به اين دو قسم باز ميگردند. از اينرو، نميتوان گفت كه اين اقسام تفاوتهاي ماهوي دارند و انواع جداگانهاي محسوب ميشوند. تنها اين ادعا از نظر منطقي قابل توجيه است که تبيين علي و آماري قسيم همديگرند و تفاوتهايي با هم دارند؛ زيرا تبيين آماري به نوعي به استقراء باز ميگردد. پيشتر به برخي تفاوتهاي آن اشارت بوديم. امّا عمده نزاع، در تبيين علي است. بدينروي، آنچه ميتواند مورد بحث باشد، اين است که آيا شيوه فوق، به استقراء ميانجامد يا نه.
چنانكه پيشتر گفتيم، تبيين معمولا در مقابل توصيف قرار ميگيرد. فيلسوفان در پاسخ به اين پرسش که چه امري يا اموري موجب ميشود برخي دلايل تبيين تلقي شوند و برخي ديگر تفسير و توصيف، و به عبارت ديگر، کارکرد تبيين چيست، سه نوع پاسخ دادهاند که اينک به اختصار از آنها ياد ميكنيم:
١. رويکرد استنتاجي تبيين
بر اساس اين ديدگاه، تبيين نوعي از استدلال است و در واقع، تبيين ذکر قوانيني است که مقدمات استدلال را تشکيل ميدهند و آنچه تبيين ميشود (axplanadum)، نتيجه طبيعي اين مقدمات است؛ مثلا:
- ـ سقراط انسان است.
- ـ هرانساني فاني است.
نتيجه ميدهد که:
سقراط فاني است.
در اين نظريه، تبيين نوعي استنتاج منطقي معتبر تلقي ميشود که براي دانستن درستي آن، بايد فهميد که آيا براساس منطق سنتي از اعتبار کافي برخوردار است يا نه. براي اين منظور، بايد حاوي دست کم يک مقدمه کلي باشد که بيانگر قوانيني است. از اينرو، يک تبيين در صورتي ميتواند معتبر تلقي شود که مشتمل بر شرايط منطقي باشد که استنتاج از آن برخوردار است؛ يعني ويژگي صوري، ساختاري و محتوايي. حال، اگر تبييني از اين شرايط برخوردار باشد، ميتواند استنتاج محسوب شود و از اعتبار برخوردار گردد. اين تفسير مؤيد نظر كساني است که معتقدند ميان دلايل تبييني و امر تبيين شده، همان رابطهاي است که ميان مقدمات برهان و نتيجه است؛ يعني نوعي رابطه تلازمي و استنتاجي ميان آنها برقرار است. بدين روي، ميتواند به استنتاج برهاني فروبکاهد و علاوه بر آن، همان ساختاري را دارا باشد که برهان دارد.
٢. رويکرد علي تبيين
تبيين در واقع توصيف علل گوناگون يک پديده است. وقتي ميخواهيم پديدهاي را تبيين كنيم، اطلاعاتي را درباره عللي که منجربه پديد آمدن آن شدهاند، ذکر ميکنيم. طبق اين تفسير، کارکرد تبيين، تعليل است.
يكي از ويژگيهاي تبيين را پيشبيني شمردهاند. وقتي به پرسشها دربارة چرايي يک مسئله پاسخ ميدهند، در حقيقت، مسئله تعليل را تحليل كردهاند. از آنجا که کشف رابطه عليت امکان پيشبيني را ميسر ميسازد، ميتوان گفت که تعليل به پيشبيني ميانجامد. درعين حال، مواردي نيز هست که در آنها تبييني صورت ميگيرد بدون اينکه پيشبيني نمايد. حال اگر تبيين همواره به پيشبيني ميانجامد، اين موارد را چگونه ميتوان توجيه كرد؟ مثلاً:
ويروس فلج، يك علت (لااقل به اين معنا كه شرط ضروري و مهمي است) براي فلج نسبي است. لذا ويروس فلج ميتواند وقوع فلج نسبي را تبيين نمايد؛ امّا وقوع آن را تضمين نميكند، حتي محتمل نميسازد و بدين ترتيب، نميتواند فلج نسبي را پيشبيني كند.[١٧]
امّا به نظر ميرسد اين اشکال از آنجا ناشي شده است که تفکيک ميان معناي عام عليت و معناي خاص آن صورت نگرفته است.[١٨] گويا منظور از تعليل در اين کاربرد، مطلق رابطه عليت است به نحوي که هر نوع وابستگي حتي عليت ناقصه و شروط را شامل ميگردد؛ چنانکه در مثال فوق تصريح شده است. اگر منظور از تعليل اين باشد، حق آن است که تبيين همواره به پيشبيني نميانجامد؛ زيرا پيشبيني در صورتي ممکن خواهد بود که عليت تامه و انحصاري امري، تحصيل گردد. فقط در اين صورت است که ميتوانيم به قانون کلي تلازم ميان علت خاص و معلول آن دست مييابيم و در غير آن، ممکن است علل ديگري هم دخيل باشند که با نبود يکي از آنها ، معلول هم نخواهد بود.
مشکل ديگر اين است که در مواردي تبيين است بدون اين که سخني از عليت باشد. اگر تبيين همان تعليل است، در هر جا که تبييني صورت گرفته است، بايد بتوان عليتي هم يافت؛ در حالي که اينگونه نيست؛ مثلا تبيينهاي در باب رياضيات و منطق، هيچ يک تبيين علِّي نيستند. به علاوه، برخي تبيينها تنها به نحوة كاركرد اشياء مربوط ميشوند، بدون اينكه علل، اين كاركرد آنها را مشخص نمايند. فيالمثل ممكن است دستورالعملهاي رايانه جديد شما، با اصطلاحات مفيد، نحوة كاركرد سيستم چندرسانهي آن را تبيين كند بدون اينكه چرايي اين كاركرد آن را مشخص كند. از اين رو، اين دستورالعملها تبيين غيرعلِّي ارائه ميدارند.[١٩]
به نظر ميرسد اين مشکل نيز از آنجا پديد آمده است که ميان تبيين تعليلي و تبيين تفسيري، تمايزي صورت نگرفته است؛ زيرا همانگونه که يادآور شديم، نوعي از تبيين در واقع، همان تفسير و توصيف است و اين اشتراک در اسم باعث ميشود تا هر تبييني به تعليل فرو کاسته شود؛ در حالي است که چنين ملازمه ميان تعليل و تبيين وجود ندارد؛ همچنانکه از مثال فوق به دست ميآيد. در ثانياً، منظور از عليت، عليت خارجي نيست؛ بلکه معناي عام آن است که شامل عليت تحليلي و ذهني هم ميشود. عليت منطقي و رياضي عموماً اينگونه است. در مثال فوق، اگر هم منظور از «تبيين» تعليل باشد، ميتوان گفت معناي عام آن مقصود است.
٣. رويکرد تجربي
تبيين، در واقع، اطلاعاتي است که بيان ميكند احتمال صدق پديدهاي بر رقباي آن، بيشتر است. آنچه ميتواند اين خصيصه را تبيين كند، بستري است که در آن اين پرسش مطرح شده است، نه استنتاج فوق. فراسن که از آنتي رئاليستها است، موضع خود را «تجربهگرايي سازنده» (constructive empirism) مينامد.[٢٠] وي معتقد است که تنها ميتوان گفت، اين شيوه، از کفايت تجربي برخوردار است به اين معنا که تنها در امور تجربي کارايي دارد؛ امّا از پديدههاي مشهود نميتوان به پديدههاي نامشهود نقبي باز نمود و احکام آنها را تعيين کرد. برخي ديگر از آنتي رئاليستها نگرشهاي متفاوت دارند که اکنون مجال ذکر آنها نيست. قدر مشترک تمام آنها اين است که شيوه مذکور توان استنتاج امور کلي و نامشهود را ندارد و اين نوع رويکرد، در واقع انکار آن است.
به نظر ميرسد نگراني عمده آنتي رئاليستها همين است که در مواردي تبيين صورت ميگيرد، بدون اينکه پيشبيني انجام شود و در مواردي پيشبيني ميشود؛ امّا ناکام از آب درميآيد و در مواردي، ادعا ميشود که بهترين تبيين است؛ امّا در حقيقت بدترين تبيين است. روزگاري فرضيه زمينمحوري از همين تبيين برخوردار بود. تمام قرائن و شواهد به نفع آن بود؛ امّا ديديم که خلاف واقع از آب درآمد و در مواردي چه بسا بدترين تبيين باشد. از آنجا که شيوه فوق در موارد بسياري ناکارآمد است، نميتوان بر آن اعتماد نمود و آن را معتبر تلقي کرد.
بنابراين، اگر منظور از تبيين، تفسير سوم باشد، نميتوان از اين روش انتظار نتيجه مطلوب را داشت؛ بلکه آنچه به دست ميآيد، همان است که از استقراء حاصل ميشود، در نتيجه، به همان اشکالاتي مبتلا ميشود که استقراء مبتلا است چنانکه هارمن ميگويد.[٢١]
امّا دربارة دو تفسير نخست آن، چند نکته درخور توجه است: اولاً، به طور کلي ميتوان گفت که تمايز ميان تعليل و توصيف و به دنبال آن، طرح اين سخن که علم (science) در پي توصيف است نه تعليل، بيشتر برخاسته از نگرش پوزيتيويستي است. از اينرو، اگر کسي ملتزم به توصيه تجربهگرايي افراطي نباشد، ميتواند مدعي شود که در قلمرو علوم نيز ميتوان دنبال تعليل بود، همانگونه که بسياري هستند.[٢٢] بنابراين، در قلمرو دانشي که «علم» خوانده ميشود، ميتوان در پي يافتن علل پديدهاي بود و اينگونه نيست که تنها در فلسفه و مابعدالطبيعه، انسان دنبال يافتن علل و اسباب امور باشد.
مسئله ديگر اين است که آيا ميتوان مدعي شد تبيين برهاني، تبيين علي نيست و آيا پيشبيني، مختص تبيين علي است؟ به نظر ميرسد پاسخ هر دو پرسش منفي است. در باب برهان، چنان که برخي منطقدانان و فيلسوفان مسلمان ميگويند،[٢٣] ميان مقدمات و نتيجه آنها نوعي رابطه علي و معلولي برقرار است، هرچند رابطه علي آنها از نوع رابطه علي خارجي نيست (مگر اينکه کسي به تمايز ميان رابطه علي و استلزامات عامه معتقد باشد و مدعي شود که نوع اخير هيچ ربط و نسبتي با عليت ندارد). مدار تقسيم برهان به «برهان إن» و «برهان لم» عليت ميان اجزاء برهان است.[٢٤] بنابراين، تبيين علي و برهاني ميتوانند جمع شوند؛ امّا پاسخ پرسش دوم نيز منفي است؛ زيرا پيشبيني در برهان نيز ممکن است. وقتي انسان دو مقدمه برهان را بپذيرد، به خصوص مقدمه کلي آن را، به نحوي ميتواند نتيجه را به دست آورد.[٢٥] اشکالات مطرح شده بر شکل اول، به خوبي بيانگر اين حقيقتاند.[٢٦] بنابراين، دو ديدگاه نخست را به نوعي ميتوان به ديدگاه واحد فروکاست؛ يعني تبيين علي و استنتاجي، نوع واحدي از استنتاج هستند. تبيين علي، از همان ساختاري برخوردار است که برهان برخوردار است؛ زيرا در آن نيز همانند برهان از مقدمه کلي استفاده ميشود که تلازم ميان علت و معلول است. بنابراين، هر شکلي از استنتاج معتبر به ناچار به نوعي بايد به برهان برگردد. شايد منظور هارمن از اين سخن که هر شکلي از استنتاج معتبر به استنتاج معطوف به بهترين تبيين باز ميگردد که به آن اشاره نموديم همين معنا است که اگر چنين باشد، بيگمان درست خواهد بود. ديدگاهي که اخيراً ابراز گرديده، ميتواند مؤيد همين نظر باشد. در اين ديدگاه، قانونيت و مشروعيت اين روش مسلّم است. آنچه ميتواند مورد بحث باشد، کارآيي و کارآمدي آن است که به مباني معرفتي مقبول فرد وابسته است.[٢٧] اگر کسي به قانون علي و معلولي متعهد نباشد يا آن را بپذيرد امّا نه در امور فيزيکي و بيروني، ميتواند استنتاج فوق را ناکارآمد تلقي كند. بنابراين، آنچه عمدتا مورد نزاع است، کارآمدي آن است نه اصل اعتبار منطقي آن.
به هرحال، تا اينجا به اختصار چيستي استنتاج فوق را بازگو كرديم. اينک به جا است به مسئله دوم اين بحث بپردازيم که ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر است.
تبيين بهترنميتوان انکار کرد که گاه از يک پديده چند گونه تبيين وجود دارد و چه بسا برخي از اين تبيينها، تبيين وهمي و خيالي باشند يا دست کم، تبيين خلاف واقع؛ در حالي که ممکن است ما آنها را واقعي بپنداريم. در اينگونه موارد وظيفه چيست؟ همچنانکه دربارة مشکل دوم توصيف استنتاج معطوف به بهترين تبيين گفتيم، ميتوان اين پرسش را طرح كرد که ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر چيست؟
معتقدان به اين روش معيارهاي بسياري را برشمردهاند: عميق بودن، جامعيت، يعني شمول قلمرو بيشتر، سادگي،[٢٨] قدرت وحدتبخشي،[٢٩] دوري نبودن، استعجالي نبودن (ad hoc)، مرتبط بودن تبيين، عاري از ابهام بودن آن، قابل اعتماد بودن، عاري از فرض زايد بودن يعني رعايت اسطره اُكام، سازگاري با نظرية خوش ساخت[٣٠] و وحدتبخشي پديدههاي به ظاهر جداً و بيارتباط.[٣١] برخي نيز قياس پذيري (analogy)[٣٢] را افزودهاند.[٣٣] اگر فرضيهاي مثل بتواند پديدههاي بسيار و به ظاهر بيارتباط را مرتبط كند و ميان آنها به نوعي سازگاري پديد آورد، برتر از ساير فرضيهها خواهد بود و اگر احياناً چند فرضيه از اين ويژگي برخوردار باشند، فرضيهاي قابل اعتمادتر است که موجودات کمتري را مفروض بگيرد؛ همچنانکه استره اکام ميگويد.
بنابر هر يك از معيارهاي فوق، اگر کسي ـ مثل معيار «سادگي» را بپذيرد، استنتاج مذکور به استنتاج معطوف به سادهترين تبيين تبديل ميشود. منظور از سادگي اين است که اعيان کمتر و موجودات اندکي را مفروض بگيرد. اگر کسي «عدم ابهام» را معيار قرار دهد، عنوان استنتاج مذکور به استنتاجي تغيير مييابد که کمترين ابهام را دارد. منظور از «عدم ابهام» آن است که بتواند به چراهاي همديگر پاسخ دهند و آنها را بيسرنوشت نگذارند. بنابراين، معيار «عدم ابهام» با معيار «وحدتبخشي» و برخي ديگر، ميتوانند جمع شوند. بدين ترتيب، ميتوان گفت که اشکال تعدد معيارهاي مذکور تا اندازهاي رفع گرديده است.
امّا همانگونه كه در باب تبيين اتفاق نظر وجود ندارد، راجع به چيستي برتري و معيارهاي آن نيز وحدت نظر وجود ندارد. از اين رو، افرادي که از سادگي معيار براي بهتر بودن تبيين جانبداري كردهاند، مانند اليوت سابر (Eliott Sober)،[٣٤] مورد انتقاد واقع شدهاند؛ زيرا اين معيار، نه تنها ساده نيست كه ابهام آن بيشتر از «تبيين بهتر» است. يكي ديگر از معيارها، معيار استعجالي نبودن است. به راستي چه وقت ميتوان گفت معياري استعجالي و موردي است يا استعجالي نيست؟ آيا راهي براي شناخت فرضيههاي موردي وجود دارد يا چنانكه كارل همپل ميگويد، هيچ راهي براي شناخت آن وجود ندارد؟[٣٥] پس در اين بحث نيز با دو مشکل مواجه خواهيم بود: عدم اتفاق نظر در چيستي معيارهاي فوق و عدم کارآيي معيارها.
دربارة مشکل اول، به ظاهر توضيح ندادهاند و چيستي آن را به شهود متعارف انسان واگذاشتهاند. چون نوعاً ميدانيم سادگي چيست، نيازي نديدهاند معيارهايي براي خود سادگي ارائه دهند. امّا دربارة مشکل دوم، ادعا نکردهاند که يک معيار کارآيي کلي دارد به نحوي که با هيچ نقضي مواجه نميشود؛ بلکه چند معيار را به نحو طولي ذکر کردهاند. ترديد نداريم که سازگاري و عدم تناقض از اهميت فراواني برخوردار است؛ به گونهاي كه آن را «امّ العلوم» دانستهاند؛[٣٦] ولي کاربست آن در همة علوم به خصوص در علوم تجربي کاري است دشوار. بدينروي، اين معيار به تنهايي نميتواند همواره نظريهاي را بر نظريهاي ديگر يا تبييني را بر تبيين ديگر رجحان بخشد، مگر با تقلاي فراوان. بدين ترتيب، شايد آنان مدعي شوند که در استنتاج همواره ضرورت دارد از ترکيب چند معيار استفاده شود؛ همچنانکه معمولاً چند معيار را ذکر ميكنند.
از آنچه گفته شد، به دست ميآيد که شيوه استنتاجي مذکور، به نحوي با برهان ارتباط دارد؛ امّا اين سخن بدان معنا نيست که نتيجه آن همواره ضروري و حتمي است؛ چنانکه برهان هم نيست؛ زيرا موضوع آن امور تجربي است و کشف رابطه عليت در آن عرصه به آساني ميسر نيست. به تعبيري ديگر، چون مواد آن از بديهيات نيست، لاجرم به نحوي بايد به بديهيات بازگردد و اين کاري است دشوار.
امّا مشکل دوم اين شيوه، در توجيه رخ مينمايد که به دلايل اثبات آن بازميگردد. مدافعان اين شيوه از استنتاج، به دلايل گوناگوني توسل جستهاند. از جمله اين دلايل، تأمين رئاليسم متافيزيکي، معرفتي و علمي است. ايده اصلي رئاليسم متافيزيکي آن است که اشيائي مستقل از ما و فکر و نظر ما وجود دارند؛ امّا رئاليسم معرفتي گوياي آن است که ما به وجود چنين موجوداتي ميتوانيم معرفت حاصل كنيم. رئاليسم علمي مدعي است که علم ميتواند روايت درستي از جهان و موجودات به دست دهد.
استنتاج معطوف به بهترين تبيين و رئاليسم متافيزيکيوجود عالم خارج و به تعبير ديگر، رئاليسم متافيزيکي، در نظر برخي فيلسوفان، بديهي و بينياز از استدلال است، امّا كساني که آن را بديهي نميدانند، تلاشهايي براي اثبات آن صورت دادهاند.
چالشهايي که در اين عرصه فراروي فيلسوفان قرار دارند، عبارتند از: فرضيه ايدآليستي بارکلي (Berkeleyani dealist hypothesis)، فرضيه توهم (hallucination hypothesis)، مغز در خمره و ديو فريبکار دکارت.[٣٧] بر اساس اين فرضيهها، نه جهاني وجود دارد و نه اشياء متعارفي که ما با آنها سر و کار داريم؛ بلكه مثلاً شيطان فريبكاري ما را واميدارد تا فكر كنيم چنين جهان و موجوداتي وجود دارد يا انديشهمند برتري اين تجارب حسي را در ما ميآفريند به نحوي که ميپنداريم چنين جهاني وجود دارد و يا اينکه احياناً دچار توهم شدهايم.
مدافعان اين نوع استنتاج براي ردّ فرضيههاي رقيب و اثبات صدق تفسير خود که بنابر آن، جهاني مستقل از آدمي و انديشه او وجود دارد به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل ميشوند كه مدعي است چون تبيين مذکور نسبت به رقبا، تبيين بهتر است، احتمال صدق آن افزونتر است. بنابراين، عالمي وجود دارد که در ما أثر ميگذارد و ما مدام از آن تأثير ميپذيريم. اين تأثير و تأثر هيچ تفسير مقبولي را برنميتابد مگر اينکه جهان بيرون از انسان وجود داشته باشد.
استنتاج معطوف به بهترين تبيين و رئاليسم معرفتيمشکل دوم دربارة جهان خارج، معرفت ما به آن است؛ يعني حال که جهان خارج وجود دارد، آيا ميتوانيم از آن معرفتي حاصل كنيم يا نه. در اين باره سه ديدگاه کلي وجود دارد: منکر هرنوع معرفت، معتقد به اينکه به هرچيزي معرفت داريم، و ديدگاه ميان اين دو. بنابر ديدگاه سوم، که موضوعِ نوعِ رئاليستها است، ترديدي نداريم که به بسياري از امور معرفت داريم و چيزهايي نيز وجود دارند که ما به آنها معرفت نداريم.[٣٨] اينان براي تثبيت ديدگاه خود، تلاشهاي بسياري صورت دادهاند. برخي فيلسوفان در توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج و کشف راز واقعنمايي آنها، چون معتقدند راه توجيه برهاني آنها امکانپذير نيست، به اين شيوه متوسل شدهاند. از آنجا که آنان معتقدند چنين باورهايي، باورهاي مبناي ديگر هستند، در توجيه خود به ناچار بايد خود کفا باشند. حال اگر باورهاي مبناي ديگر وجود نداشتند، چگونه ميتوان باورهاي فوق را توجيه كرد؟
اگر کسي انسجامگرا باشد، به آساني ميتواند به هماهنگي و سازگاري (همان تفسير رايج آن) يعني رابطه دروني آنها متوسل شود؛ امّا اگر مبناگرا باشد، چگونه ميتواند به پرسش فوق پاسخ دهد؟ از اين رو، به نظر ميرسد معرفتشناساني در توجيه باورهاي حسي و تجربي دچار مشکل هستند که به نحوي مبناگرايند. به همين دليل است که در عمر اندک اين شيوه استنتاج، نوعاً مبناگرايان از آن بهره بردهاند؛ مثل راسل[٣٩] و موزر.
از جمله كساني که به آن در توجيه گزارههاي مذکور استناد کرده، موزر است. وي در توجيه باورها يا گزارههاي حسي و تجربي، به مبناي غير گزارهاي (non proposional) اعتقاد دارد و اين مبنا در واقع همان تجربه حسي انسان است. به نظر او، باورهاي پايه و غيرپايه هر دو داراي دليل هستند؛ امّا هيچکدام نميتوانند مبناي نهايي استنتاج واقع شوند؛ بلکه آنچه ميتواند مبنا قرار گيرد، تجارب ما است. اين تجارب همانند تمام باورها، دليل دارند؛ تفاوت ميان آنها در اين است که باورها (اعم از باورهاي پايه و غيرپايه) ادله معرفتي دارند (كه پيشتر به اين تمايز اشاره شد)؛ ولي اين تجارب ادله غيرمعرفتي يعني ادله تبييني دارند، نه ادله معرفتي تا موجب تسلسل يا دور گردد.
حال ممکن است اين پرسش رخ نمايد که چنين تجربهاي غيرگزارهاي چگونه ميتواند مبنا واقع شود؟ وي معتقد است كه چون محتواهاي اين تجارب بديهياند، وجود آنها مسلم است؛ زيرا انسان همواره به محتواهاي تجربه خود آگاهي و علم دارد. پس وجود آنها براي ما بديهي است و نيازي به اثبات آنها نيست. امّا اگر گفته شود كه هر تجربهاي ميتواند تفسيرهاي مختلفي داشته باشد، هم ميتوان آن را تفسير رئاليستي نمود و هم تفسير ايدهآليستي و حتي خيالي و وهمي. حال چگونه ميتوان تجارب غيرگزارهاي را مبنا قرار داد و وهمي بودن آنها را برطرف ساخت؟
موزر معتقد است دليل اين امر، كه تجربهاي واقعي است، تبيين است.[٤٠] با پاسخ به اينکه تجربه مذکور نتيجه تأثير موجود خارجي است که با پديده تجربي من تناسب دارد، بهتر ميتوان رويدادهاي ديگر را فهم كرد و به آنها معنا بخشيد. به عبارت ديگر، وقتي از چرايي چنين تجربهاي ميپرسند و مجموعه رويدادهاي ديگر را کنار هم ميگذارند، ما را به اين امر رهنمون ميكند که تجربه مذکور، وهم و خيال نيست. چنين توجيهي، علاوه بر تأمين صدق تجربه مذکور، با رئاليسم روانشناختي ما نيز سازگار است.
امّا تجربه مذکور، علاوه بر فرضيه توهم و خيال، که موزر به نحوي کوشيد آنها را برطرف سازد، با مشکلات ديگري نيز مواجه است؛ مثل احتمال خطاي گفتاري (اگر معرفت ما از آن طريق باشد) و خطاي چاپي (اگر منبع ما مثلا خواندني باشد) و احتمالات مشابه آن. اينگونه احتمالات را چگونه ميتوان مرتفع ساخت؟ گلبرت هارمن (Gilbert Harman) در پاسخ به همين احتمالات، به شيوه استنتاج معطوف به بهترين تبيين، متوسل شده است. وي مثالي ميآورد و ميگويد:
در تابلوي اعلانات بخش فلسفه اطلاعيهاي است مبني بر اينکه «مثلا آقاي x امشب در دانشکده y، سخنراني دارد.» فرض کنيد که اين امر ميتواند اين باور من را که آقاي x امشب در دانشکده y سخنراني خواهد کرد، توجيه ميکند. فرضاً من از اين باور، نتيجه ميگيرم که آقاي x امشب در يک مکاني سخنراني خواهد نمود. اين باور من موجه است. حال فرض کنيد که قرار سخنراني فوق چندين هفته قبل لغو شده است؛ امّا من آن را نميدانستم و به ذهن کسي هم نرسيده است تا اطلاعيه فوق را از روي تابلوي اعلانات بردارد. بنابراين، اين باور من که آقاي x در دانشکده y سخنراني خواهد داشت، کاذب است. در نتيجه، من معرفت ندارم که آقاي x امشب در مکاني سخنراني خواهد کرد، حتي در صورتي که فرض کنيد من از باب اتفاق حق بجانب باشم (چون آقاي x پذيرفته است که در مکان z سخنراني نمايد)؛ زيرا ربط صدق و توجيه تأمين نشده است. به تعبيري ديگر، آنچه صادق است، دليل ندارد که سخنراني در مکان z باشد و آنچه توجيه دارد، که سخنراني در مکان y باشد، صادق نيست.[٤١]
او در ادامه از ما ميخواهد باوري را مدنظر قرار دهيم که از طريق مرجعيت منابعي يا تجارب ذهني حاصل شده است. باوري که از طريق مرجعيت حاصل شده، يا آن را از فرد متخصص شنيدهام يا در منابعي خواندهام. باوري که از طريق اين منابع به دست آوردهام، علاوه بر صدق، بايد به گونهاي باشد که احتمال لغزش کلامي يا خطاي چاپي هم نداشته باشد. اگر مثل از باب اتفاق به گونهاي چاپ شده است که خطاي چاپي آن گوياي همان چيزي است که مقصود من بوده، باز هم معرفت نخواهم داشت، يا اگر مرجع اطلاعات ميخواسته مطلب ديگري بگويد، امّا بنابر لغزش کلامي، سخني گفته که من از آن چيزي فهميدهام که درست است، با اينکه مقصودش نبوده، بازهم معرفت ندارم.
بنابراين، اگر کسي به تحليل سه جزئي معرفت اعتقاد داشته باشد، ناگزير است هم شرط صدق را تأمين كند و هم شرط توجيه را. با وجود احتمالات فوق، اين شروط تحصيل شدني نيستند مگر به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل شويم. امّا اگر دستمان از چنين روشي کوتاه است، به هيچ عنوان نميتوانيم درستي و صدق چنين باوري را توجيه كنيم.[٤٢] بدين ترتيب، روش فوق ميتواند احتمالات مذکور را مرتفع كند و شروط صدق و توجيه را فراهم سازد.
اين نقضها مشابه نقضهايي است که گتيه مطرح كرده است. وي مواردي را پيش ميكشد که هم باورند و هم صادق و هم توجيه دارند؛ مثل موارد فوق. امّا توجيه، ناظر به باوري است که صادق نيست و باوري که صادق است، توجيه ندارد. طرح اين مشکل، که مناقشات بسياري را برانگيخته و به حل نهايي نرسيده است، گوياي مسئله ديگري نيز هست و آن اينکه ميتوان مواردي را يافت که در آن تفکيک ميان صدق و توجيه صورت گرفته است؛ يعني ممکن است باورهايي را بيابيم که توجيه دارند؛ امّا کاذبند؛ همانند مثال فوق. از همين رو، امروزه وجود باورهاي کاذب موجه، پذيرفته شده است.
به نظر ميرسد حل اين مشکل زماني ممکن خواهد بود که علت و زمينه پديد آمدن آن را بدانيم و اين زمينه (يا دست کم، يکي از مهمترين آنها) روي آوردن به توجيه استقرائي يا توجيهات مشابه آن بوده است. امّا اگر بتوانيم راهي بيابيم که مشکل استقراء را نداشته باشد، موارد نقضي مذکور مرتفع خواهند شد و اين راه بيترديد، برهان خواهد بود. بنابر برهان، معمولاً نميتوان مواردي را يافت که توجيه دارند، امّا صادق نيستند، مگر در علوم پسيني، آن هم نه بدان دليل که نقصي در برهان است؛ بلکه بدان جهت که برهان در امور تجربي به آساني امکان پذير نيست. از اينرو، فرمودهاند که:
اثبات اينکه علت مؤثر در پيدايش پديده همان عوامل شناخته شده در محيط آزمايشگاهي است و هيچ عامل نامحسوس و ناشناختة ديگري وجود ندارد، بسيار مشکل است. و مشکلتر از آن، اثبات عامل انحصاري و جانشنينناپذير است؛ زيرا همواره چنين احتمالي وجود دارد که در شرايط ديگري پديده مورد نظر به وسيله عوامل ديگري تحقق يابد؛ چنانکه اکتشافات تازه علوم فيزيک و شيمي چنين احتمالي را تأييد ميکند. و به همين جهت است که نتايج تجربه هيچگاه ارزش بديهيات را نخواهد داشت؛ بلکه اساسا يقين مضاف (اعتقاد جزمي که خلاف آن محال باشد) را نيز به بار نميآورد.[٤٣]
امّا اگر بتوان علوم تجربي را به گونهاي توجيه كرد که قريب به برهان باشد، ميتوان مدعي شد که وجود باور کاذب موجه هم بسيار اندک است؛ به گونهاي كه قابل طرح نيست. به تعبير ديگر، اگر قرائن و شواهد کافي داشته باشيم که ميان دو موجود مادي گونهاي رابطه علي و معلولي است، ميتوان نشان داد که اگر باوري توجيه داشته باشد، لزوما صادق خواهد بود. شايد منظور کساني که در پاسخ به مشکل گتيه به رابطه علي تمسک جستهاند، همين باشد.
امّا از نحوه استفاده موزر از شيوه استنتاج معطوف به بهترين تبيين برميآيد که وي تبيين را به تعليل فروميکاهد و به نحوي از قاعده سنخيت ميان علت و معلول که در ميان فيلسوفان از شهرت بسياري برخوردار است استفاده ميبرد. اگر چنين امري اثبات شود، ميتوان نتيجه گرفت که علتي متناسب با تجربه حسي من در بيرون از من وجود دارد. [٤٤] بنابراين، شناخت من از واقع همانگونه خواهد بود که واقع هست؛ يعني تفسير مطابقي صدق.
حال ممکن است کسي پرسشي دربارة نحوه معرفت ما مطرح كند؛ بدين معنا که بپذيرد معرفت (يعني باور صادق موجه) داريم؛ امّا بپرسد كه آيا اين را نيز ميدانيم که چنين معرفتي داريم يا نه؟ تفاوت اين بحث با بحث قبلي در آن است که در آنجا ميخواستيم باور را توجيه كنيم؛ امّا در اين بحث ميخواهيم توجيه معرفت را بدانيم، نه توجيه باور را. از آنجا که اين بحث همان بحث توجيه نيست که در آن ديدگاههاي مبناگرايي و انسجامگرايي مطرح است و بلکه بحثي است دربارة توجيه اصل معرفت، به آن »فراتوجيه» اطلاق نمودهاند. تفاسير ارائه شده و پاسخهايي که به پرسش فوق دادهاند، را وضوح بيشتري ميبخشد. اينک به طرح همين بحث ميپردازيم.
استنتاج معطوف به بهترين تبيين به عنوان معيار ارزيابي
يكي از دلايل اين شيوه، تأمين مسئلهاي است با عنوان «مسئله معيار» (The Problem of the Criterion)، به ويژه معيار گزارههاي مربوط به عالم خارج. همه ميدانيم که معرفتي از عالم خارج داريم؛ امّا آيا نحوه اين معرفت را نيز ميدانيم؟ به خصوص وقتي دربارة «نخستين معرفت ما از عالم خارج» ميپرشند: آيا اين معرفت نخست با موارد جزئي آغاز ميشود يا با روش کلي؟ پيرهون نخستين طراح اين مسئله درباره نزاع خود با رواقيان و تأييد ديدگاهش مبني بر تعليق حکم، ميگويد:
حال آنان اين مباحث را يا سزاوار قضاوت و داوري ميدانند يا نميدانند؛ اگر بگويند كه سزاوار قضاوت نيست، فيالفور همان خصوصيت امتناع از حكم نمودن را پذيرفتهاند؛ در حالي كه اگر بپذيرند كه سزاوار قضاوت است، از آنها ميخواهيم بگويند كه بدين ترتيب، خودِ اين سخن قضاوت شده است يا نه؛ زيرا معيار پذيرفته شده و معرفتي در اختيار نداريم بلكه كماكان به دنبال اين هستيم كه آيا معياري وجود دارد يا نه. علاوه بر اين، براي قضاوت نمودن درباره مباحث مطرح شده در باب معيار، ميبايست معيار پذيرفته شدهاي در اختيار ما باشد تا بدين وسيله دربارة اين مباحث داوري نماييم. براي داشتن معيار پذيرفته شده، ميبايست نخست درباره مباحث در باب معيار، داوري نمود... و بدينترتيب، آنها را به تسلسل ميكشانيم.[٤٥]
حال آيا مفري براي بيرونرفت از اين معضل وجود دارد يا نه؟ اگر وجود ندارد، آيا ميبايست آنگونه که پيرهون ميگفت قانع بود و از داوري امتناع کرد يا آنگونه که چيزوم ميگويد بايد تن به شکاکيت داد؟
موزر در پاسخ به اين سؤال كه آيا راه بيرونرفتي براي اين مشكل وجود دارد يا نه، مدعي ميشود كه چنين راهي وجود دارد.٤٦ راه حلي كه او ارائه ميدارد، نظري است که وي آن را «جزئيگرايي تبييني» (explanatory particulrism) مينامد و اين ديدگاه که از استنتاج معطوف به بهترين تبيين سود ميجويد، در مقابل دو ديدگاه ديگر جاي دارد كه چيزوم آنها را «روشگرايي» (methodism) و «جزئيگرايي» (partiularism) مينامد.[٤٧]
روشگرايان براين باورند که آغاز معرفت به طور عموم، و توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج به خصوص، با معيار و روشي آغاز ميشود؛ امّا جزئيگرايان به عکس آن باور دارند. به گفته چيزوم، جان لاک و عموم تجربهگرايان چون معتقد بودند براي توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج روشي در اختيار دارند که تجربه است، روشگرا هستند؛ امّا كساني چون توماس ريد که توجيه گزارههاي مذکور را با موارد جزئي آغاز ميکرد، جزئيگرايند. بنابر نظر چيزوم، اگر کسي به يکي از دو ديدگاه فوق باور نداشته باشد، بايد به شکاکيت تن دهد و بپذيرد که توجيه گزارههاي مربوط به عالم خارج امکانپذير نيست و چون داشتن معيار متوقف بر موارد جزئي است و موارد جزئي متوقف بر داشتن معياري قبل از آن و از آنجا که هيچکدام ممکن نيست، بايد به شکاکيت تن داد.[٤٨]
امّا جزئيگرايي تبييني بر اين باور است كه از سويي، ما شهودهاي معرفتي قابل تجديد نظر و موقتي به وجود معرفت دربارة عالم خارج داريم، و تجربه حسي که به ما دست ميدهد، مؤيد همين امر است و از سوي ديگر، اصولي داريم که هر چند اصول قطعي و حتمي نيستند، امّا با موارد جزئي معرفت ميتوانند تعامل و رابطه متقابل داشته باشند، به نحوي که وظيفه معرفتشناسي بررسي تعامل آن دو و استنتاج علت صدق اين اصول و موارد جزئي است. از ديد موزر، كار معرفتشناس داوري ميان اصول معرفتي و احكام مورد نظر است؛ به اين معنا که گاه ميبايست در پرتو اصول معرفتي در احكام مذكور تجديدنظر كند و گاه در پرتو احكام جديد، اصول معرفتي مذكور را به بررسي مجدد بگذارد. از اينرو، ميتوان گفت كه احكام ما دربارة مصاديق معرفت، با اصول معرفتي داد و ستد متقابل دارند. اين تعامل متقابل اصول و شهودهاي موقتي، نوعي تعادل بازتابي را پديد ميآورد كه به تبيين حداکثري آنها ميانجامد. نتيجه اين كار، به حداكثر رساندن انسجام ميان احكام و اصول است و اين انسجام تبييني حداكثري ميتواند نظريهاي معرفتي را توجيه كند. از اين رو، به آن «تعادل بازتابي» (reflective equilibrium) نيز گفتهاند که اصالتاً در اخلاق از آن بهره ميبرند و موزر آن را «تبيينگرايي گسترده» نيز ناميده است.[٤٩]
موزر مدعي است که ما در توجيه معرفت مربوط به عالم خارج، از آغاز معرفت قطعي و دائم در اختيار نداريم؛ بلكه آنچه داريم، موقتي و غيرقطعي است برخلاف آنچه روشگرايان و جزئيگرايان مدعي بودند. اين معرفتهاي غيرقطعي دو دسته هستند: گروهي اصول معرفتياند و گروهي ديگر، موارد جزئي معرفت. معرفت ما به اينکه معرفت داريم، زاده هيچ يك از آنها به تنهايي نيست؛ بلكه محصول هماهنگي و انسجام هر دو است. از اينرو، وقتي مجموع اصول و موارد جزئي را کنار هم ميگذاريم، ميبينيم که آنها با هم تعامل دارند و اين تعامل امکان آن را به ما ميدهد که به معرفتي جديد دست يابيم و اين ميتواند خود ترجيح عقلاني براي روش فوق به حساب آيد.[٥٠]
بنابراين، با پذيرش اين ديدگاه، ميتوان مدعي شد که نه روشگرايي (که مدعي اصول آغازين است) درست است و نه جزئيگرايي (که منکر اصول آغازين است)؛ بلکه ترکيب از اين دو ديدگاه درست است که برآيند استنتاج معطوف به بهترين تبيين است و اين همان موضع موزر و كساني همانند وي است.
نتيجهاي که از اين بحث به دست ميآيد، آن است که استنتاج معطوف به بهترين تبيين، ميتواند فرضيههاي مطرح از سوي شکاکان را طرد كند و اثبات نمايد كه جهاني بيرون از آدمي وجود دارد و ما فيالجمله ميتوانيم معرفتهايي از آن به دست آوريم و اين را نيز ميدانيم که معرفت ما معرفت حقيقي است، نه توهم و خيال؛ زيرا معياري در اختيار داريم که بدان وسيله ميتوانيم معرفتهاي مذکور را ارزيابي كنيم.[٥١] از جمله دلايل شيوه مورد بحث، توسل به کارآيي علمي است که اينک به جا است نگاهي اجمالي به آن بيفكنيم.
رئاليسم علمي
رئاليسم علمي بر آن است که علم (science) ميتواند چنان تصويري از جهان ارائه كند که در واقع هست. بنابراين، زبان علم، زبان واقع است. پيش فرض اين نوع رئاليسم، همانند رئاليسم معرفتي، وجود موضوعات علمي مستقل از ديدگاهها، اعمال و نظرات ما و توانايي علم در کشف ساختار آن است. از اينرو، واقعگرايي مستلزم مفهومي از صدق و حقيقت است.
اين ديدگاه رقباي جدي دارد که برخي از آنها عبارتند از:
- ١. ابزارگرايي : ابزارگرايي (instrumentalism) معتقد است که از نظر علمي، موضوعات معرفت علمي ابزاري براي اهداف گوناگون انسانند. به همين دليل است که قابليت اعتماد را بيش از صدق ارج مينهد.[٥٢]
- ٢. ساختگرايي: ساختگرايي (constructivism) باور دارد که معرفت علمي ساخته و پرداخته اجتماع است و حقيقت معلول آن است.
- ٣. قراردادگرايي: قراردادگرايي (conventionalism) معتقد است که حقايق علمي نهايتاً به قرارداد انسان منتهي ميشوند.[٥٣]
همة ديدگاههاي فوق به نوعي با واقعگرايي و نگاه رئاليستي به علم ناسازگارند؛ امّا مهمترين نقدها را كساني ارائه كردهاند که امروزه به آنتيرئاليست (anti-realism) معروفند. اين نحله، خود، انگيزه و دلايل متفاوتي دارند و تنها قدر مشترک آنها ، عدم پذيرش استنتاج معطوف به بهترين تبيين است. به هرحال، رئاليستها عمدتاً به دلايل فوق متوسل شده و كوشيدهاند استنتاج مذکور را موجه و معقول كنند. بنابر نظر آنان، تفسير واقعگرايانه از علم در صورتي ممكن است که به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل شويم؛ امّا اگر کسي چنين روشي را نپذيرد، نميتواند مدعي شود که علم تصوير واقعبينانه از جهان مينماياند (يعني نفسير مطابقي از صدق). امّا اين رويکرد با نقد جدي مواجه است.
يکي از منتقدان اين شيوه، فاين است. وي دو نقد مهم بر رهيافت فرضيهاي دارد. نخست، مدعي است که اين رهيافت مصادره به مطلوب است. نزاع ميان آنتي رئاليستهاي تجربي مسلک و رئاليستها، در اين است که آيا قدرت تبيينگرايي يک نظريه ميتواند دعاوي مربوط به امور نامشهود را تفسير كند يا نه؛[٥٤] در حالي رئاليستها براي تأييد همين نظريه، به خود آن متوسل ميشوند.
نقد دوم فاين اين است که چون توجيه پيشيني (a priori) اين رهيافت امکان ندارد، توجيه آن ناگزير به نحوي پسين (aposteriori) خواهد بود و اين با قانون فلسفي که ميگويد توجيه روشها در قلمرو پژوهش بايد به کمک روشي صورت گيرد که توجيه شده باشد تا دور يا تسلسل لازم نيايد يعني به نحو پيشين ناسازگار است.[٥٥]
هر دو نقد وي از جهاتي قابل بررسياند. نخست، اگر تبيين به تعليل فروکاسته شود، آيا باز هم نيازي به توجيه دارد و اگر دارد، آيا ميتوان آن را توجيه كرد؟ اگر باز هم پاسخ مثبت است، آيا توجيه آن پسيني است يا پشيني؟ زيرا در صورتي که نياز به توجيه داشته باشد و توجيه آن متوقف بر دلايل فوق باشد، بيگمان هم مصادره به مطلوب است و غيرقابل قبول.
آنچه از سخنان رئاليستها به دست ميآيد، اين است که آنان براي توجيه آن معمولاً به دلايل فوق متوسل شدهاند ـ همچنانکه به مواردي از آن اشاره كرديم هرچند برخي به بداهت و شهودي بودن آن نيز متوسل شدهاند.[٥٦] امّا با توجه به مطالب پيش، ميتوان مدعي شد که استنتاج مذکور دليل پسيني نميخواهد يا شايد هم ممتنع الاستدلال است چنانکه بديهيات اوليه ممتنع الاستدلالاند. استناد به کاربردهاي آن ـ که به برخي از آنها اشاره كرديم براي کاستن از صعوبت آن است، نه اينکه بخواهند از همين طريق آن را اثبات كنند و اگر چنين باشد، بيگمان اشکال فوق وارد خواهد بود؛ امّا در صورتي که تبيين به تعليل فروکاسته شود، چارهاي نيست جز اينکه آن را به هر طريق ممکن بديهي بدانيم،[٥٧] به نحوي که استدلال بر آن اگر به منظور اثبات صورت گيرد، مصادره به مطلوب خواهد بود. بنابراين، در مسئله توجيه ـ که سومين بحث اين مقاله بود ميتوان به اين نتيجه رسيد که توجيه آن آنهم توجيه پسيني ـ نه تنها ضرورت ندارد که امکانپذير هم نيست.
شايد منظور اين ديدگاه، که قانونيت و مشروعيت اين روش مسلم است، آنچه ميتواند مورد بحث باشد، کارآيي و کارآمدي آن است که به مباني معرفتي مورد قبول فرد وابسته است[٥٨] همين باشد؛ زيرا قانون علّي پذيرفته شده است مگر در تعيين مصداق آن، که البته ميتواند محلّ بحث باشد و به تعبير نويسنده ياد شده، به ديدگاههاي معرفتي فرد وابسته است که کشف قانون علي در امور تجربي را در توان آدمي بداند يا نه.
استنتاج معطوف به بهترين تبيين و انسجامگرايياز نقدهايي که بر تبيينگرايي وارد كردهاند، انسجامگرايي (coherentism) است. واگل معتقد است که نتيجه طبيعي اين ديدگاه، تن دادن به انسجام در فراسطح [٥٩] يعني مسئله معيار است؛ در حالي که كساني همچون موزر هر نوع انسجامگرايي را غيرقابل پذيرش ميدانند.[٦٠] مشابه اين اشکال را ديگران بر توجيه باور نيز مطرح كردهاند.[٦١]
براي ارزيابي اين اشکال لازم است به تفاسير انسجامگرايي توجه كنيم. از انسجامگرايي، دست کم سه تفسير وجود دارد. يکي از رايجترين تفاسير، تفسير آن به سازگاري و هماهنگي است. بنابر اين تفسير، اگر باوري با مجموعهاي از باورهاي سازگار باشد و به تعبير ديگر، تناقضي در آن نباشد، صادق و موجه است. به بيان ديگر، انسجام به عدم تناقض فروکاسته ميشود و عدم تناقض از قديم الايام شرط اساسي و زيربنايي معرفت محسوب شده است تا جايي که عقلانيت را به نداشتن تناقض تفسير كردهاند.[٦٢] تفسير دوم از ارتباط انسجامي، فروکاستن آن به استلزام منطقي است. براساس اين تفسير، يک گزاره در صورتي با ساير گزارهها ارتباط انسجامي دارد که گزارهها مستلزم آن گزاره باشند. بنابراين، منظور از انسجام، صرف هماهنگي و عدم تناقض نيست. در تفسير سوم، منظور از انسجام نوعي ارتباط تبييني است.[٦٣] برحسب اين تفسير، زماني ميان باورها يا گزارهها انسجام وجود دارد که برخي باورها به نحوي علّت صدق برخي باورهاي ديگر را بيان نمايند؛ [٦٤] همچنانکه تبيين علي همين کارکرد را داشت.
حال منظور از تحويل تبيينگرايي به انسجامگرايي، کدام معناي آن است؟ به نظر ميرسد که مدعاي طرفداران استنتاج معطوف به بهترين تبيين، انسجام و هماهنگي صرف نيست؛ تفسيري که به نظر ميرسد نوع انسجامگرايان مدعياند؛ بلکه ادعاي آنان بالاتر است؛ يعني تبيين علي. به عبارت ديگر، مدعيان اين نوع استنتاج، بر آن نيستند که هماهنگي موارد جزئي و اصول ميتواند حداکثر معرفت را ارائه نمايد؛ بلکه ميگويند علاوه بر سازگاري، بايد بتوانند همديگر را تعليل كنند و به چراهاي يكديگر پاسخ دهند؛ در حالي که انسجامگرايي را معمولاً در معناي نخست آن مردود ميدانند. بنابراين، اگر منظور از انسجام معناي سوم آن باشد، ميتوان گفت كه اين نوع استنتاج ميتواند به انسجامگرايي فروکاسته شود. از اين رو، نميتوان کساني همچون موزر را، که مدعياند انسجامگرايي پذيرفته نيست و درعين حال، استنتاج معطوف به بهترين تبيين را ميپذيرند، به تناقض، گويي متهم كرد و اشکالاتي را که بر انسجامگرايان وارد ميدانند، بر خود آنان نيز وارد دانست.
استنتاج معطوف به بهترين تبيين و نسبيت گرايينقد جدي ديگر، آن است که اين شيوه از استنتاج نسبتي با صدق ندارد. وقتي بر اساس اين شيوه فرضيهاي استنتاج ميشود، نميتوان مدعي شد كه اين فرضيه از حتميت دائم و كليت برخوردار است.[٦٥] به تعبير ديگر، «بهتر بودن» به «بهتر نزد من» تفسير ميشود. بنابراين، ميتوان به آن گفت که «محتملترين» (likeliest) تبيين نزد من يا تبييني که بيشتر از همه «مورد علاقه» (loveliest) من است.[٦٦] پس، هر تبييني که بيشتر از همه مورد علاقه من باشد يا من آن را محتملتر بدانم، بهترين تبيين است؛ بهتريني كه به قول واگل، ممكن است در واقع، «بدترين» تبيين باشد؛[٦٧] چون در اين صورت، سلايق و علايق فردي و اجتماعي ميتوانند در شکلگيري آن دخالت كنند.
آشکار است که چنين تفسيري به نسبيت ميانجامد. به همين دليل است که موزر هم ميپذيرد که اين رويکرد نوعي رويکرد نسبيگرايانه است.[٦٨] امّا نکته درخور توجه اين است که تفسير فوق از نسبيت روش مذکور تا اندازهاي افراطي و بدبينانه است که در صورت تحقق، به هرج و مرج معرفتي شديدي منتهي ميشود؛ ولي تأمل در کلمات مدعيان آن نشان ميدهد که منظور آنان از نسبيت، نسبيت فردي نيست تا موجب هرج و مرج معرفتي شود و فاصله آن را با صدق، غيرقابل عبور سازد. پاسخي که مدعيان اين شيوه ميدهند، مؤيد همين نظر است. آنان، خود، در پاسخ به نقد فوق، تصريح دارند که تبيين مذکور مدعي صدق تخميني و تقريبي است[٦٩] نه اينکه هيچ رابطهاي با حقيقت ندارد؛ آنچنانکه نسبيت فردي ميرساند (هرچند اين نوع نسبيت نيز تلازم قطعي با صدق ندارد و از منظر معرفتي قابل نقد است).
پاسخ ديگري که ممکن است به اشکال نسبيت داده شود، اين است که اين اشکال متوجه تبيين علي نيست؛ بلکه بيشتر ناظر به تبيين تفسيري است. ترديدي نداريم که در معرفتهاي تجربي عوامل بيرون از روابط اشياء ميتوانند در استنتاج انسان دخالت كنند؛ امّا ميزان اين دخالت چنان نيست تا به نسبيت بينجامد و هرج و مرج معرفتي پديد آورد. تنها مشکل اين روش، که به آساني نميتوان از آن چشم پوشيد، توانايي انسان در کشف رابطه علي و معلولي، آن هم در امور تجربي است که به نظر ميرسد کاري دشواري است. امّا از آنجا که شيوه فوق از اجتماع قرائن و شواهد بسياري سود ميبرد، ميتواند تا حدودي اين مشکل را مرتفع سازد.
نتيجهبه نظر ميرسد بيشتر اشکالات از آنجا پديد آمدهاند که استنتاج معطوف به بهترين تبيين را همان استنتاج از طريق استقراء يا «شمارش ساده» دانستهاند.[٧٠] اگر چنين باشد، به ظاهر بيشتر اشکالات مطرح شده وارد خواهند بود. امّا اگر کسي به هر دليلي چنين نظري نداشته باشد يعني آن را شکلي از استنتاج از طريق شمارش ساده نداند و معتقد باشد که تبيين پيوند ناگسستني با عليت دارد ميتواند به بيشتر اشکالات پاسخ دهد. بخش ديگر اشکالات نيز از آنجا به پديد آمدهاند که تمايزي ميان تبيين علي و تفسيري صورت نگرفته است. اگر اين تفکيک صورت گيرد و آنچنانکه موزر ميگويد «نظريه شايسته در باب تبيين متضمن نظريه درباب علِّيت خواهد بود»[٧١] يعني تبيين به تعليل تفسير شود، ميتوان برخي نگرانيهاي منتقدان آن را نيز برطرف نمود و آن را در باب توجيه باور و معرفت کارآمد دانست.
در حقيقت، نزاع موافقان و مخالفان اين شيوه از استنتاج، بر سر آن است که آيا اين شيوه تحت قياس مندرج است يا استقراء. موافقان مدعياند که هرشکلي از استنتاجهاي استقرائي، به اين شکل منتهي ميشود (همچنانکه در منطق سنتي، ارزش هر قياسي به اين است که به برهان بازگردد)؛ امّا مخالفان آن را نميپذيرند. اگر قرار باشد استنتاج معطوف به بهترين تبيين به تعليل فروکاسته شود و تعليل در نهايت به برهان بازگردد، ميتوان ديدگاه موافقان آن را موجه دانست.
بيشتر اشکالات نيز ناشي از اين است که حتي در صورت فروکاستن تبيين به تعليل، معلوم نيست منظور از عليت، کدام نوع آن است. آنچه از سخنان مدافعان و مخالفان آن برميآيد، اين است که حداکثر معناي عام عليت منظور است؛ زيرا توصيه پوزيتيويستها مبني بر ترک عليت و روي آوردن به توصيف، کمابيش بر سنت ديرينه ـ يعني تعليل سايه انداخته و انديشهمندان علوم طبيعي تا حدودي متأثر از آنند. از سوي ديگر، همگان ميدانند که کشف رابطه عليت تامه در امور تجربي و پسيني معمولاً فوق طاقت بشري است و در صورت پايبندي به آن، بايد غالب معرفتهاي حسي و تجربي خود را اوهام و خيالات بپنداريم که چنين امري نيز پذيرفتني نيست.
از آنجا که هدف انديشهمندان علوم طبيعي متفاوت از هدف فيلسوف به خصوص معرفتشناس ـ است، ميتوان پذيرش مشکل فوق را آسان نمود. از نظر عالم علوم طبيعي، آنچه محوريت دارد، اطمينان نوعي است که در پرتو وجود قرائن و شواهد حاصل ميشود؛ زيرا مجموع آنها ميتوانند مفيد ظن منطقي يا علم متعارف يعني (common sense) باشد. هر چند تکتک اين قرائن قابل اعتنا نيستند، امّا روي هم رفته ميتوانند وي را به چنين علمي راه نمايند و نتيجهاي را عايد كنند.[٧٢] بنابراين، هدف علم، تحصيل علم متعارف است و با اجتماع قرائن مفيد يقين متعارف به دست ميآيد.[٧٣]
از ويژگيهاي بارز اين روش، نگرش کلگرايانه و از «بالا» نگريستن است. اين روش، برخلاف استقرائي معمولي که تفحص و بررسي در آن محدود است، به گستره وسيع علم نگاه دارد. به همين دليل است که نقش وحدتبخشي تئوريک در آن اهميت بسيار مييابد. منظور از «وحدتبخشي»، آن نيست که شخصاً بتوانند در کنار هم بنشنند (آنچنانکه ظاهر مدعاي انسجامگرايان است)؛ بلکه بايد بتوانند به چراهاي همديگر پاسخ دهند و پذيرش آنها را سهلتر نمايند و اين تأکيد بر آن است که در عرصه علوم نبايد محدودنگر بود و اين مسئله ميتواند برخي نگرانيهاي ديگر را (که به آنها اشاره شد) برطرف سازد.
امّا در عرصه معرفتشناسي، در صورتي ميتواند ارزشمند و کارآمد باشد که به تعليل فروکاسته شود، که اگر چنين شود، ميتوان بر آن اعتماد كرد. در اين صورت، شيوه مذکور نوعي برهان از طريق عليت بر اثبات جهان خارج خواهد بود که برخي فيلسوفان مسلمان نيز به آن استناد كردهاند.
پينوشتها
[١]. Paul k. Moser (with others), The Theory of Knowledge Oxford, ١٩٩٧, p. ١١٦.
کتاب فوق توسط نگارنده به فارسي ترجمه گرديده، قرار است همراه با نقد و پاره اي توضيحات به زودي از سوي انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني چاپ و منتشر گردد.
[٢]. Ibid. p. ١٧٧.
[٣]. Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, in "A Companion to the philosophy of science" p. ١٨٤
[٤]. Gilbert Harman, Inference to the Best Explanation, in: " Philosophy of Science", vol.٥, p. ٢٤٧.
[٥]. Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, p. ١٨٥.
[٦]. Paul k. Moser (with others), The Theory of Knowledge, p. ٧٨.
[٧]. Paul k. Moser, Knowledge and Evidence, Cambridge University Press, ١٩٩٧, p.٣.
[٨]. Robert Burch, Charles Sanders Peirce, in " The Stanford Encyclopedia of philosophy"
[٩]. Gilbert Harman, Inference to the Best Explanation, " Philosophy of Science, vol. ٥, p. ٢٥١.
[١٠]. به نقل از:
Hamid Vahid, Dialogue , Canadian Philosophical Assiciation/Association canadienne de philosophie,٢٠٠١, vol.XL, p.٤٨٨.
[١١]. Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, p. ١٨٥.
[١٢]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ١٧٤.
[١٣]. Moser, Knowledge and Evidence, p. ٩٣.
[١٤]. Ibid.
[١٥]. opcit, p. ١٧٤.
[١٦]. دانيل ليتل، تبيين در علوم اجتماعي، ترجمه عبدالكريم سروش (تهران: مؤسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٣)، ص بيست و يك.
[١٧]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ١٧٥.
[١٨]. در فلسفه، عليت دو اطلاق دارد: اطلاق عام و اطلاق خاص. ر.ک به: بوعلي سينا، النجاة، الالهيات، با ويرايش محمد تقي دانش پژوه، ص ٥١٨؛ فخرالدين رازي، المباحث المشرقيه، ج١، ص ٥٨٦؛ صدرالمتألهين، اسفار، ج٢، ص ١٢٧؛ شيخ اشراق، مجموعه مصنفات، تصحيح هانري کربن، ج١، ص ٣٧٧؛ مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج٢، ص١٤ـ١٥.
[١٩]. The Theory of Knowledge, p. ١٧٦.
[٢٠]. Van B. Frassen, The Scientific Image, New York, Oxford, ١٩٨٠, p.١١.
[٢١]. Gilbert Harman, Inference to the Best Explanation, in: " Philosophy of Science", vol ٥.
[٢٢]. Ernest Nagel, The Structure of Science, New York, Harcourt, ١٩٦١, ٩.٢٦.
[٢٣]. طباطبايي، سيد محمد حسين، برهان، ص ١٧٨ـ١٧٦.
[٢٤]. طباطبائي، سيد محمد حسين، نهايه الحکمه، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ص ٦.
[٢٥]. آلن چالمرز، چيستي علم، ترجمه سيعد زيبا کلام، تهران، سمت، ١٣٧٨، ص ٢٠.
[٢٦]. البته اين ديدگاه مخالفاني نيز دارند. ر. ک:
Edward Caraig, Realism and Anti Realism, Routledge Encyclopedia of philosophy, London and New York: Routledge,١٩٩٨, vol. ٨, pp. ١٢٧-١٢٤.
[٢٧]. Hamid Vahid, Realism and the Epistemological Significance of Inference to the Best Explanation in, p. ٥٠٠.
[٢٨]. simplicity
[٢٩]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ١١٤.
[٣٠]. Brooke Noel Moore and Richard Parker, Critical Thinking, p.٨٤-٨٣.
[٣١].... Paul k. Moser, The Theory of Knowledge.
[٣٢]. منظور از «قياس پذيري» آن است که در ساختار شباهت به طبيعت داشته باشد. زيرا ساختار طبيعت قابل اعتماد است و هرآنچه بتواند شباهت بيشتر با آن داشته باشد، قابل اعتماد خواهد بود.
[٣٣]. Paul R. Thagard, inference to the best explanation, in :" Philosophy of Science, edited by, vol. ٥, p. ٧٩.
[٣٤]. Eliott Sober, Simplicity, (Oxford: Clarrendon press, ١٩٧٥).
[٣٥]. كارل همپل، فلسفة علوم طبيعي، ترجمه حسين معصومي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٩، ص٣٦.
[٣٦]. فخررازي، المباحث مشرقيه، ج١، ص٣٤٨؛ ملا صدرا، اسفار، ج١، ص٩٠.
[٣٧]. Moser, Knowledge and Evidence, p. ١٦١.
[٣٨]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ٥.
[٣٩]. راسل، برتراند، علم ما به جهان خارج، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٩؛ مسايل فلسفي، ترجمه، منوچهر بزرگمهر، شرکت سهامي انتشارات خوارزمي، چاپ سوم.
[٤٠]. Paul. K. Moser, Knowledge and Evidence, chap. ٣.
[٤١]. Gelbert Harman, Inference to the Best Explanation, in the : " Philosophy of Science, vol. ٥, p. ٢٥١.
[٤٢]. Ibid.
[٤٣]. آموزش فلسفه، ج٢، ص٥٢.
[٤٤]. مشابه چنين رويکردي را ميتوان در ميان برخي از انديشمندان مسلمان نيز يافت. ر. ک. مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج٢، ص٥٠ـ٥١.
[٤٥]. Sextus Emoiricus, Outlines of Pyrrhonism, Trasilated by R.G.Bury, Buffalo, New York, ١٩٩٠, p. ١٠١.
[٤٦]. ibid., p.١٦٣; Knowledge and Evidence, p.١٧٧.
[٤٧]. Roderick Milton Chisholm, The Problem of the Criterion, MarquetteUniversity, in the United states of America, ١٩٩٦, p.١٥-١٩.
[٤٨]. Sextus Emoiricus, Outlines of Pyrrhonism, Trasilated by R.G.Bury, Buffalo, New York, ١٩٩٠, p. ١٠١.
[٤٩]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ١٦٥.
[٥٠]. Ibid. ١٨٢.
[٥١]. جهت آگاهي از تفصيل اين بحث، به نگارنده، نقد و بررسي ديدگاههاي معرفت شناختي پل موزر، (پايان نامه) مراجعه شود.
[٥٢]. ر. ک: آلمن چالمرز، چيستي علم، ص١٧٤ به بعد.
[٥٣]. Edward Caraig, Realism and Anti Realism, Routledge Encyclopedia of philosophy, London and New York: Routledge,١٩٩٨, vol. ٨, p. ٥١٨.
[٥٤]. انتقادهاي مشابه از سوي ون فراسين و لودن نيز مطرح شده است. رک :
van Fraassen, B., ١٩٨٠. The Scientific Image. Oxford: Oxford University Press. Laudan, L., ١٩٨١. "A Confutation of Convergent Realism" Philosophy of Science ٤٨: ٢١٨-٢٤٩.
[٥٥]. Fine, A., ١٩٨٤. "The Natural Ontological Attitude." in J. Leplin (ed.) Scientific Realism. Berkeley: University of California Press.
[٥٦]. Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, p. ١٩٢.
[٥٧]. مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، ص٣٨.
[٥٨]. Hamid Vahid, Realism and the Epistemological Significance of Inference to the Best Explanation in, p. ٥٠٠.
[٥٩]. Janathan Vogel, Routledge Encyclopedia of Philosophy, vol. ٤, p. ٧٦٧.
[٦٠]. Moser, The Theory of Knowledge, chap. ٥.
[٦١]. Robert Amico, The Problem of the Criterion, p. ١٠٠.
[٦٣]. گراهام پريست، تناقض باوري، ترجمه نگارنده، معرفت فلسفي، شماره ٣، سال اول، بهار ١٣٨٣، ص١٤٠.
[٦٣]. Keith Lehrer, Theory of Knowledge, U.S.A., Westview Press, ١٩٩٠, p. ٩١.
[٦٤]. البته چنين تفسيري مورد پذيرش همه نيست و مخالفاني هم دارد. ر. ک: پيشين، ص ١١٠.
[٦٥]. Janathan Vogel, Routledge Encyclopedia of Philosophy, vol. ٤, p.
[٦٦]. Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, p. ١٨٧.
[٦٧]. Edward Caraig, Routledge Encyclopedia of philosophy, vol. ٨, p. ٥٨٢.
[٦٨]. Moser, Knowledge and Evidence, p. ١٧٨.
[٦٩]. Hardin and Rosenberg ١٩٨٢.
[٧٠]. Janathan Vogel, Routledge Encyclopedia of Philosophy, vol. ٤, p.
[٧١]. Moser, The Theory of Knowledge, p. ١٧٦.
[٧٢]. مشابه حکمي که «تواتر» در فقه دارد.
[٧٣]. آموزش فلسفه، ج٢، ص ٣٨.
منابع
ــ آيت الله مصباح يزدي، آموزش فلسفه، تهران، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ١٣.
ــ آلن چالمرز، فلسفه علم، ترجمه سعيد زيبا کلام، تهران، سمت، ١٣٧١.
-- دانيل ليتل، تبيين در علوم اجتماعي، ترجمه عبدالكريم سروش ، تهران: مؤسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٣.
-- كارل همپل، فلسفة علوم طبيعي، ترجمه حسين معصومي ، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٩.
-- طباطبايي، محمد حسين، نهايه الحکمه، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ١٤١٦ه. ق.
-- ــــــ، برهان، ترجمه، تصحيح و تعليق مهدي قوام صفري، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ١٣٧١.
-- راسل، برتراند، علم ما به جهان خارج، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٩.
منابع لاتين
-- Van B. Frassen, The Scientific Image, New York, Oxford, ١٩٨٠.
-- Peter Lipton, Inference to the Best Explanation, in "A Companion to the philosophy of science", Edited by W.H. Newton Smith, Blackwell, ٢٠٠٠.
-- Robert Burch ,Charles Sanders Peirce, in " The Stanford Encyclopedia of philosophy", (Fall ١٩٩٩ Edition) Edward N. Zalta. (ed) URL= http: // plato. Stanford. Edu/ archives/ fall ١٩٩٩/ entries/ Russell/
-- Paul k. Moser, Knowledge and Evidence, Cambridge University Press, ١٩٩٧.
-- ----------, Moser (with others), The Theory of Knowledge, Oxford, ١٩٩٧.
-- Paul R. Thagard, inference to the best explanation, in :" Philosophy of Science, edited by
Lawrence sklar, Harward University Press, ١٩٩٩, vol. ٥, ١.
-- Sextus Emoiricus, Outlines of Pyrrhonism, Trasilated by R.G.Bury, Buffalo, New York, ١٩٩٠.
-- Roderick Milton Chisholm, The Problem of the Criterion, Marquette University, in the United
states of America,١٩٩٦.
-- Robert Amico, The Problem of the Criterion, Edited by Paul K. Moser, U.S.A: Rowman and
Littlefield Publishers, ١٩٩٣.
-- Sextus Emoiricus, Outlines of Pyrrhonism, Trasilated by R.G.Bury, Buffalo, New York, ١٩٩٠.
-- van Fraassen, B., The Scientific Image, Oxford: Oxford University Press, ١٩٨٠.