معرفت فلسفي: فلسفه اسلامي چه مفهومي دارد و چه چيز از آن اراده ميكنند؟
استاد مصباح: اصولا اوصافي كه براي اشيا ذكر ميكنند، گاهي به واسطه وصف و خصوصيتي است كه در ذات شيء قرار دارد و گاهي به واسطه نسبتي است كه به شيء ديگري پيدا ميكند؛ مثلا در تركيب «حيوان ناطق»، كلمه «ناطق» براي «حيوان» قيد و وصف است و از حقيقتي در ذات انسان حكايت ميكند، و گاهي وصفي كه ذكر ميكنند مخصوصا اوصاف عرضي به واسطه انتسابي است كه براي شيء ديگري وجود دارد. قسم اول محل بحث ما نيست. آنچه اينجا بايد مطرح شود اين است كه ما امري را با چيز ديگري بسنجيم و نسبتي بين آنها برقرار كنيم و در سايه اين نسبت، وصفي به آن امر بدهيم. در خصوص «فلسفه اسلامي»، فلسفه را با اسلام سنجيدهايم و نسبتي بين «فلسفه» و «اسلام» برقرار كردهايم و در سايه اين نسبت، وصفي به فلسفه دادهايم تا با ساير فلسفهها متفاوت باشد. براي برقرار شدن نسبت بين دو شيء ادبا گفتهاند ادني ملابست كافي است؛ يعني وقتي ارتباطي هرچند بسيار اندك بين دو شيء برقرار ميشود، كافي است كه نسبتي بين آنها بسنجيم و اين نسبت را در متن منعكس كنيم. اين نسبت گاهي بين ذاتي با ذات ديگر برقرار ميشود؛ مثل اضافات اخوّت و بنوّت كه شخصي را با برادرش، با پدرش يا مادرش ميسنجيم. اين اضافهاي است كه ميان دو ذات برقرار ميشود و منشأ نسبت ميگردد. گاهي هم بين يك ذات و يك شيء نسبتي در نظر ميگيرند؛ مثل اضافه مالكيت كه بين مالك و مملوك برقرار ميشود و گاهي بين ذاتي و مكاني نسبتي در نظر ميگيرند؛ مثل اينكه شخصي را به مكاني كه در آن متولد شده است يا در آن زندگي ميكند، نسبت ميدهند؛ مثلا ميگويند: «فلاني تهراني است» به واسطه اينكه در آنجا متولد شده يا در آنجا زندگي ميكند. گاهي حتي شيئي را به زماني نسبت ميدهند. اينها همه منشأ آناند كه ما نسبتي بين دو چيز بسنجيم و در سايه اين نسبت، وصفي براي يكي انتزاع كنيم.
آنچه گفتيم، مقدّمهاي بود براي اينكه بدانيم اصولا ما وقتي وصفي را ذكر ميكنيم كه مشتمل بر نسبتي است، به قول ادبا ادني ملابست كافي است تا يك ارتباط بين آنها برقرار شود. وقتي ما ميگوييم «فلسفه اسلامي»، موارد مشابهش اين است كه بگوييم: «فلسفه مسيحي»؛ چنان كه گاهي فلسفه را به مكاني نسبت ميدهيم و ميگوييم: «فلسفه يوناني» يا «فلسفه شرقي»، گاه نيز فلسفه را با قوم، نژاد و يا مذهبي ميسنجيم. اينكه فلسفه را با مكان، قوم يا كشوري بسنجيم، شايع است؛ يعني فلسفهاي كه در اين مكان رواج پيدا كرده، فيلسوفانش در اين موطن زندگي ميكردهاند. فلسفه شرقي، فلسفه غربي، فلسفه اروپايي و فلسفه يوناني معروفند. اما وقتي براي فلسفه وصفي ميآوريم كه در سايه نسبت به يك دين و مذهب آن وصف را پيدا ميكند، اين به چه مناسبت است؟ فلسفه چه نسبتي با مذهب دارد كه آن را با يك مذهب خاص بسنجيم و بگوييم: با اين مذهب ارتباط دارد؟ در اينجا هم ادني ملابست كافي است. ممكن است به اين لحاظ باشد كه فيلسوفانش اهل اين مذهب بودهاند؛ يعني طرفداران يا توليدكنندگان و يا سازندگان اين فلسفه، تابع اين مذهب بودهاند، اگرچه دين آنها هيچ تأثيري در فلسفه نداشته باشد. ميخواهم عرض كنم كه براي نسبت همين اندازه كافي است، ولي غالبا بيش از اين است. وقتي ميگويند: «فلسفه مسيحي»، رابطهاي بين محتواي مسيحيت با اين فلسفه در نظر ميگيرند. بايد اين فلسفه مناسبتي با مسيحيت داشته باشد كه با مذاهب ديگر ندارد. كانت با اينكه از خانوادهاي مذهبي و در مقام كشيش شدن بود و به مدرسه الهي رفته بود، فلسفهاش را فلسفه مسيحي نميگويند. پس صرف اينكه كسي تابع مذهبي باشد، كافي نيست كه فلسفهاش را به آن مذهب نسبت بدهند. وقتي ميگويند: «فلسفه اسلامي»، يك احتمال اين است كه فلسفهاي است كه طرفداران اسلام به آن قائلاند، اگرچه هيچ ربطي بين محتواي فلسفه و محتواي اسلام وجود نداشته باشد و اتفاقي به اين فلسفه رسيده باشند. ممكن بود يهوديها هم به آن برسند و همين افكار را داشته باشند. بعضي چنين تصور كردهاند كه فلسفه اسلامي آن است كه متعلّق به مسلمانان است، بيآنكه مسلمان بودنشان در فلسفهشان تأثيري داشته باشد. ما نميگوييم اين نظريّه به لحاظ ادبي غلط است، ولي واقعيت غير از اين است. وقتي ميگوييم: «فلسفه اسلامي» عينا آن را در مقابل «فلسفه مسيحي» قرار ميدهيم. ما فقط براي اينكه كسي مسيحي است، افكارش را جزو فلسفه مسيحي نميدانيم. بايد محتواي اين فلسفه با مسيحيت مناسبتي بيش از مناسبتش با مذاهب مخالف مسيحيت داشته باشد.
درباره فلسفه اسلامي ميتوانيم بگوييم فلسفهاي است كه ارتباط محتواي فلسفياش با محتواي اسلام بيش از ارتباطي است كه با ساير مذاهب دارد: يا از اسلام و بعضي از آموزههايش نشأت ميگيرد، يا در خدمت اثبات مسائل اسلامي است و يا در جهت تحقق اهداف اسلامي به كار گرفته ميشود. همه مناسبتها ميتوانند وصف اسلاميت را به فلسفه بدهند؛ چون ادني ملابست كافي است.
معرفت فلسفي: ما به چه كساني ميگوييم »فلاسفه اسلامي«؟ چه ويژگيهايي دارند و اين وصف به چه مناسبتي انتزاع يافته است؟
استاد مصباح: عرض كرديم صرف اينكه مسلمانان قائل به اين فلسفه بودهاند كافي نيست، هرچند از نظر ادبي هم غلط نيست. ديديم كه در فلسفه مسيحي اينگونه نبود كه مسيحي بودن يك فيلسوف كافي باشد و بتوانيم به مكتب او بگوييم «فلسفه مسيحي». قاعدتا در قسيمش هم، كه فلسفه اسلامي است، صرف مسلمان بودن نبايد كافي باشد. اگر گفته شود كه فلسفه اسلامي يعني «فلسفةالمسلمين» باز هم مُسْلِم بما انّه مُسْلِم بايد با اين فلسفه ارتباط داشته باشد، نه صرفا اشخاصي كه اتفاقا مسلمان بودهاند. مقارنت اتفاقي در اين نسبت كافي نيست. من تأكيد ميكنم كه از نظر ادبي غلط نيست، اما وقتي موارد مشابهش را ميسنجيم، ميبينيم فقط اين ملاك در كار نبوده است. پس در مقابلش هم وقتي به فلسفهاي «اسلامي» ميگويند، صرف مسلمان بودن كافي نيست. محتواي اسلام هم بايد با محتواي اين فلسفه ارتباط و مناسبت بيشتري داشته باشد تا آن را «فلسفه اسلامي» بگوييم.
به نظر ما، چند وجه را ميتوان در اينجا دخيل دانست: يكي اينكه فلسفه اسلامي فلسفهاي است كه محتوايش نشأت گرفته از اعتقاد به اسلام است؛ يعني اگر اهل اين فلسفه مسلمان نبودند، چنين اعتقاداتي نداشتند. طبعا اعتقاد به وجود خدا، ملائكه، عالم غيب و ماوراي طبيعت بايد در آنها باشد. اگر كسي مسلمان باشد، اما به يكي از اصول اسلامي اعتقاد نداشته باشد هرچند در عالم اسلام يا منطقه اسلامي هم زندگي كند فلسفهاش فلسفه اسلامي نميشود. پس يك وجه ميتواند اين باشد، ولي باز به نظر ما كافي نيست.
وجه دوم اين است كه علاوه بر وجه قبلي، بگوييم فلسفه ما را «اسلامي» گفتهاند چون در راه اثبات عقايد اسلامي ميتواند مؤثر باشد. حركت جوهريه صدرالمتألهين، شايد ابتدائا از اسلام ناشي نشده باشد البته خود ايشان آن را بر آيات و روايات تطبيق ميكند، اما معلوم نيست كه چون مسلمان بوده معتقد به حركت جوهريه شده باشد ـ ولي وقتي به اين مبناي فلسفي معتقد شد، در راه اثبات بسياري از عقايد اسلامي از آن بهره گرفت، حتي براي اثبات صانع يا معاد. اينكه آيا چنين استفادهاي صحيح است يا نه، مسئله ديگري است؛ اما او فيلسوفي بوده كه از مباني فلسفي خود براي اثبات عقايد اسلامي استفاده كرده است. اينكه ميگويند «فلسفه اسلامي» فلسفهاي است كه در راه اثبات عقايد اسلامي به كار گرفته ميشود، به همين معنا است. اگر در راه اثبات عقايد اسلامي به كار نميرفت يا منافي عقايد اسلامي بود، به آن «فلسفه اسلامي» نميگفتند. بنابراين، آن مباني فكري و اعتقادي كه با محتواي اسلام سازگار نباشند، طبق اين اصطلاح، آن را «فلسفه اسلامي» نميگويند.
البته اينكه ميگوييم «فلسفه اسلامي» مجموعهاي از مسائل است، به اين معنا نيست كه مجموعهاي كاملا مجزّا است و با فلسفههاي ديگر مباين است و با آنها جهت مشترك ندارد. فلسفهها معمولا جهات مشترك بسيار دارند. مسائل مشترك ميان دو گرايش يا دو نحله فلسفي كم نيستند، ولي اسلامي بودن فلسفه ما به خاطر برخي عقايد برجسته است كه در آن وجود دارند؛ يعني برخي عقايد كه در اين مجموعه ممتاز، مشخص و برجستهاند. اگر اينها نشأت گرفته از اعتقاد به اسلاماند يا در راه اثبات عقايد اسلامي به كار ميروند، ميتوانيم بگوييم فلسفه، «فلسفه اسلامي» است. اگر اعتقاداتي با عقايد اسلامي منافي باشند، به هيچ روي، «فلسفه اسلامي» نام نميگيرند هرچند در منطقه جغرافيايي اسلامي و در دارالاسلام رشد كرده باشند.
دكتر احمدي: چنان كه جناب آقاي مصباح فرمودند، اگر فلسفهاي با عقايد اسلامي مخالف باشد، آن را «فلسفه اسلامي» نميگويند؛ مانند فلسفه محمّدبن زكرياي رازي كه فقط بخشي از آن مربوط به خدا است و با مباني اسلامي سازگار است. او به جواهر ديگري معتقد است كه حتي با نبوّت هم معارضه دارند. بنابراين، فلسفه رازي را نميتوان فلسفه اسلامي ناميد. آقاي مصباح فرمودند اگر فلسفهاي به نحوي از اسلام نشأت بگيرد، اسلامي است. طبيعي است كسي كه در محيط اسلامي تربيت ميشود، با مسائلي اسلامي مواجه است. فلسفه بما هي فلسفه، اسلامي و غير اسلامي ندارد؛ چون استدلال آزاد است، اما ماهيت و موجود شدن ماهيت، كه فارابي آن را مطرح كرد، بدون ترديد با مسئله خلق و آفرينش خداوند در ارتباط است؛ يعني چون فارابي يك فيلسوف مسلمان بوده به ذهنش آمده است كه آفرينش يعني چه. در واقع، آفرينش عبارت است از اعطاي وجود به ماهيات. اين اصلا در فلسفه ارسطو، افلاطون و امثال آنها نيست. از زمان فارابي در فلسفه مطرح شده است و بعد هم ابن سينا و مرحوم صدرا در پي آن، اصالت وجود را مطرح كردند. اين بسته به مسئله »خلق« است كه ما چگونه آن را توجيه كنيم، هرچند ماهيت را هم به نحوي ذهني يا تحليلي بگيريم؛ همانگونه كه خواجه در شرح اشارات ميفرمايد و خود بوعلي هم ميگويد، ولي اين در ذهن آنها بوده است. يا اينكه كسي به كلمات اميرالمؤمنين(ع) برميخورد كه درباره خداوند متعال ميفرمايد: «مع كل شيء لا بمقارنة و غير كل شيء لا بمزايلة»؛[٢] ذات پاك خداوند هم با اشيا است و هم جدا از اشيا؛ نه با اشياء بودنش به نحو همراه شدن است و نه غير بودنش به معناي دور بودن و جدا بودن. به قول نظامي:
اي محرم عالم تحيّر عالم ز تو هم تهي و هم پر
اگر كسي بخواهد اين را بفهمد، بايد سراغ مباحث عليت و وجود و تشكيك وجود و مراتب وجود برود، يا خطبه اول نهجالبلاغه كه ميفرمايد: «فَمَن وَصفَ اللّهَ سُبحانَهُ فقد قرَنَه وَ مَن قرنه فقد ثنّاه....»[٣] وقتي كسي ميخواهد اين معاني بسيار بلند را تبيين كند، سراغ مباحث فلسفي ميرود كه فلسفه بما هي فلسفه است. اما ميتواند به عنوان مسائل فلسفي تبيين كند كه مثل خدا در اشيا است، اما نه به صورت ممازجه و مخلوط شدن و از اشيا جدا است نه به معناي دور بودن. يا بحث «وجود» صدرا و اصالت وجود و امثال اينها تأثير دارد.
مرحوم آقاي طباطبائي رضوان اللّه عليه از احاديثي ياد كرده كه فلسفه صدرايي به خوبي ميتواند آنها را معنا كند. ايشان در مقالهاي در مكتب تشيع قريب هجده مورد را برشمرده است، مسائلي را آورده كه هر چند قالب فلسفي ندارند، اما همين كه طرح شوند، يك فيلسوف در صدد يافتن پاسخ براي آنها است. واقعا كاري كه ابن سينا درباره وجود، ماهيت و نظير اينها كرده است، با كاري كه ارسطو كرده خيلي تفاوت دارد؛ زيرا ابن سينا ديد توحيدي داشته و خدا را خالق و واحد ميدانسته است. از اين نظر فلسفهاش در همان حال كه فلسفه مشّائي است، با فلسفه ارسطو تفاوت دارد. ديدگاه ديني يك متفكر تأثير عميقي در پرداختن او به مسائل فلسفي دارد. به همين دليل، در آغاز كتابهايي مثل شرحتجريد، مواقف و مقاصد، يك سلسله مباحثفلسفي آمده است؛ مثلا شرح مواقف مباحث عميق فلسفي را مطرح كرده است كه حافظ با همه عظمتش درباره آن ميگويد:
دگر شهنشه دانش كه در تصنيف *** بناي كار مواقف به امر شاه نهاد
تقريبا نيمي از مباحث اين كتاب درباره وجود و عدم و ماهيت و علت و معلول و مانند آن است و سپس سراغ الهيات بالمعني الاخص ميرود. بنابر اين، فلسفه اسلامي به خاطر ديدگاهي كه فيلسوف يا متكلّم دارد، با فلسفههاي ديگر متفاوت است.
حجةالاسلام فيّاضي: فلسفه اسلامي همان گونه كه حضرت استاد مصباح فرمودند معنايش همين ارتباط با اسلام است. ادني ارتباط ميتواند مجوّز اين تسميه باشد. فلسفه عبارت است از علم به احوال وجود؛ يعني همان كه نامش را «هستيشناسي» ميگذاريم و اين هستيشناسي يعني هر مسئلهاي كه موضوعش يا خود هستي است يا قسمي از هستي از آن جهت كه هستي است. اين ميشود مسئله فلسفي، خواه بديهي باشد و خواه نظري. حتي اينكه ـ مثل وجود، خودش، خودش است، يك مسئله فلسفي است؛ چون موضوعش وجود است، اگرچه كاملا بديهي است؛ همان گونه كه وجوب نماز يك مسئله فقهي است، هرچند از ضروريات دين است.
مسئله دوم اينكه دين اصولي دارد و فروعي. به اصولش بايد معتقد بود. در دين اعتقاداتي وجود دارند؛ مثل اعتقاد به معاد، توحيد و نبوّت. اعتقاد، كه همان ايمان است، بدون فهم امكان ندارد؛ يعني ممكن نيست كسي به فهم چيزي نرسيده باشد و آن را تصديق منطقي نكرده باشد، ولي به آن ايمان پيدا كند؛ مثلا نفهميده باشد كه خدا يكي است، ولي ايمان بياورد كه خدا يكي است، يا نفهميده باشد كه قيامتي هست، ولي به آن ايمان بياورد؛ اين امكان ندارد. از شرايط لازم براي ايمان، «فهم» است. انسان بايد اول چيزي را بفهمد؛ مثلا بفهمد كه شخصي عادل است، بعد به عدالت او ايمان بياورد. پس در اعتقادات، ما شناخت لازم داريم. اعتقادات ديني ما به دليل فراگير بودنشان متفرّع بر جهانشناسياند؛ يعني اينكه عالم، مبدأ و منتهايي دارد و انسان در اينجا رها نيست: (أفحسبتُم اَنّما خَلقناكُم عبثا وَ اَنّكم اِلينا لاتُرجعون). (مؤمنون: ١١٥) انسان براي زندگي، برنامهاي لازم دارد. بايد بداند كه عقل او نميتواند همه عوامل سعادتآفرين و عوامل شقاوت انسان را بفهمد. پس نيرويي لازم است كه او را راهنمايي كند. در اينجا نبوّت شكل ميگيرد. اين در باب اصول.
مسئله سوم اينكه در باب فروع، احكام تابع مصالح و مفاسد واقعياند؛ يعني صرف انشائات و اعتبارات نيستند. انشائات و اعتباراتي كه در احكام هستند، همه مبتني بر مصالح و مفاسدي هستند كه در حقيقت از روابط بين فعل و نتيجه حكايت ميكنند و ميگويند كه اين كار رابطهاي تكويني با آن نتيجه دارد، به نحو عليّت تامّه يا به نحو عليّت ناقصه كه آن را «اقتضاء» ميناميم؛ يعني مقتضي آن اثر است.
مسئله بعدي اينكه براي تحقق يك علم، لازم نيست همه مسائل آن كشف شوند و همان گونه كه حضرت استاد اشاره فرمودند، همين كه مجموعهاي باشد هماهنگ، علم تشكيل شده است؛ مثلا علم فيزيك ابتدا با تعداد محدودي از مسائل تشكيل شد، اما امروز آنقدر گسترش پيدا كرده كه شاخههاي گوناگوني دارد. براي اينكه فلسفه و ديگر علوم شكل بگيرند، لازم نيست انسان تمام آنچه را مربوط به فلسفه است، فهميده باشد.
اگر به چند مسئلهاي كه گفتيم، توجّه كنيم، به نظر ميرسد ميتوانيم سه قسم فلسفه اسلامي داشته باشيم كه فلسفه موجود، قسم سوم آن است: يكي فلسفه اسلامي كه آن را «فلسفه اسلامي ناب» ميخوانيم. «فلسفه اسلامي ناب» يعني معرفت هستي، هستيشناسي و شناخت واقعيات جهان چنان كه هست و در آيات و روايات آمده است، نه در حد فهم ما، بلكه در حد فهم معصومان: چون اگر آنها از آيات ظاهرش را ميفهمند، درست ميفهمند. به باطن هم راه دارند، ولي ما اصلا به آن راه نداريم. اگر هم راه داريم، چه بسا تخيّل باشد و واقعيت نباشد؛ همان گونه كه در فهم ظاهر احتمال خطا هست، در فهم باطن احتمال بيشتر است. بنابراين، فلسفه اسلامي ناب يعني آن جهانشناسي كه در متن دين است و آن را كساني ميدانند كه دين را همانگونه كه هست علي ما هو عليه ـ ميفهمند و از آن اطلاع دارند؛ يعني همان جهانشناسي اسلامي كه بر اساس آن، اعتقادات اسلامي بايد پا بگيرند و تمام احكام واقعي اسلامي هم بر اساس آنها بنا شدهاند. اين يك فلسفه اسلامي است كه در دسترس ما نيست، ولي وجود دارد. در ذهن معصوم و حجّت خدا است. در ذهن كسي است كه در فهم مسائل هستي موجود در آيات و روايات هيچ اشتباه نميكند. آنچه را هست، همان گونه كه هست ميفهمد.
قسم دوم، «فلسفه اسلامي خاص» است كه اين هم يك آرزو است، ولي قابل تحقق است اگرچه اكنون محقق نيست، و آن عبارت است از اينكه مجتهدان از خود كتاب و سنّت مسائل هستي را استخراج كنند. از سه راه ميتوان اين كار را كرد: بعضي از مسائل مستقيما در خود كتاب و سنّت آمدهاند؛ مانند برخي مسائل هستيشناسي يا مسئله توحيد كه به صراحت آمده است. گاهي استدلال و گاهي نتيجهاش آمده است. آنچه علم را تشكيل ميدهد، نتايج است. استدلالها از مبادي تصديقيه آن هستند. هم نتايج و هم استدلالها، كه مبادياش هستند، در زمينه توحيد به طور روشن آمدهاند. با توجه به اينكه قياس اعم از قياس مصرّح و قياس ضمني است، ممكن است يك مقدّمه قياس كه اساس كار است در بيان متكلّم بيايد و بقيهاش به دليل اينكه روشن است، ذكر نشود. آيات قرآن هم به همين صورتاند. آنها كه استدلالات عقلي هستند، به همين صورت آمدهاند. دوم، تعليلهايي كه ميتوانند مبدأ برهان باشند. از تعليلهايي كه در كتاب و سنّت آورده شدهاند، ميتوانيم كبراي كلي را از باب اينكه تعليل، معمّم و مخصّص است استفاده كنيم و يا در صدد بر بياييم از تفريعاتي كه شده است نوعي هستيشناسي داشته باشيم كه از خود كتاب و سنّت استخراج ميشود و استدلالها را از خود كتاب و سنّت بگيريم. البته ممكن است خيلي از اين استدلالهايي هم كه اكنون موجودند همانها باشند؛ يعني وقتي سراغ قرآن ميرويم، ميبينيم همين استدلال را كرده است كه يك فيلسوف قبلا كرده و چه بسا آن فيلسوف هم فكرش از پيامبري نشأت گرفته باشد و همه به يك جا منتهي شوند كه آن «وحي الهي» است. ممكن هم هست استدلالهايي باشند كه فرق ميكنند. پس اين هم نوعي فلسفه است كه آن را «فلسفه اسلامي خاص» ميناميم.
قسم ديگر، «فلسفه اسلامي» است كه هم اكنون موجود است. اگر فلسفه اسلامي موجود، اسلامي است، به نظر ميآيد وجوه گوناگوني ميتوان براي اسلامي بودنش ذكر كرد. دست كم در چهار وجه اسلامي است؛ چون متأثر از اسلام است: اول در اهتمامش به برخي مسائل ويژه؛ مثلا هستيشناسي مسائل بسياري دارد، اما اينكه يك فيلسوف ميآيد توحيد را اساس قرار ميدهد و به آن ميپردازد، يا مسئله احاطه قيّومي خداي متعال به عالم را طرح و تبيين ميكند و به اين اهتمام ميورزد، يا مسئله علم باري تعالي به اشياء قبل از خلق را مطرح ميكند، از اين نظر فلسفه اسلامي به حساب ميآيد. اين مسائل در كتابهاي فلسفه اسلامي به صورت مشروح بيان شدهاند، چه مستقيما از وحي گرفته شده باشند و چه از طريق كلام اسلامي به فلسفه آمده باشند، ولي چون به وحي مرتبط ميشوند، جزو مسائل اسلامياند. يا معاد و به خصوص معاد جسماني و بحثهاي زيادي كه ملاّصدرا در اين باب دارد، اينها ناشي از آن هستند كه او مسلمان است و اعتقاداتي دارد كه باعث ميشوند به اين مسائل اهتمام ورزد. اگر او مسلمان نبود، اين اهتمام هم نبود. پس مسئله اول مقدار اهتمام به مسئله خاصي از مسائل مربوط به هستيشناسي است. با اينكه هستيشناسي مسائل بيشماري دارد، ولي فيلسوف مسلمان به مسائلي خاص اهتمام ميورزد.
دوم، طرح مسائل جديد است؛ مسائلي كه قبلا اصلا مطرح نبودهاند، مثل مسئله امتناع اعاده معدوم، بساطت خداي متعال، امر بين الامرين، قضا و قدر، حقيقت حشر، حقيقت صراط و حقيقت نفخ صور. اين مسائل اصلا در فلسفههاي قبل نبودند. مسائل جديدي هستند در فلسفه اسلامي. به اين جهت كه از معارف اسلامي هستند، براي تبيين آنها يا با استفاده از عقل محض يا با استمداد از وحي به عنوان راهنماي عقل، فيلسوف دست به تبيين ميزند. فلسفه يعني كار عقلي، نه تعبّدي، ولي اين كار عقلي كه فيلسوف ميكند، روي آن مسائلي ميكند كه گزينش كرده است. مسائل بسياري در فلسفه اسلامي هست كه در فلسفههاي قبل نبودهاند و اين به خاطر آن است كه اسلام اين مسائل را در اعتقادات و معارفش مطرح كرده و فلاسفه اسلامي در صدد تبيين و تقرير و تثبيت عقلي آنها برآمدهاند.
سوم، استدلالات جديد بر مسائل قديم؛ مثلا در فلسفه بحث توحيد يا اثبات وجود خدا بود، ولي هيچ گاه به صورت برهان »صديقين« نبود، اگرچه هنوز هم در فلسفه غرب، روش استدلال به صورتي است كه ابن سينا آن را تقرير كرد و فارابي به آن اشاره نمود. به تعبير ديگر، استدلالهايي كه در كتابهاي فلسفه اسلامي وجود دارند، در يك تقسيمبندي سه دسته ميشوند: يك دسته آنها كه ميگويند چون اين مفهوم در ذهن شما هست، پس خدا هست كه اين البته در غرب هم مطرح بوده و اسمش را برهان «وجودشناختي» ميگذارند. اين در فلسفه اسلامي هم هست و مثلا مرحوم حاج محمد حسين اصفهاني آن را در تحفة الحكيم مطرح كرده است. دسته دوم برهانهايي است كه ميگويند: چون هستي هست، پس خدا هست. اين در فلسفه غرب سابقه ندارد، بلكه الآن هم نيست. آنها حداكثر مثل دكارت ميگويند: مفهوم خاصي همچون مفهوم «ذات كامل» در ذهن هست؛ موجودي كه بزرگتر از او نيست نميتواند آن را تصور كند مگر آن كه خدا آن را به وجود آورده باشد. در نتيجه ميگويند: چون اين مفهوم هست، خدا هست. ولي اين راه را كه چون هستي هست، خدا هست، فلاسفه مسلمان مطرح كردهاند. ابن سينا ميگويد: اگر هستي هست، اين هستي يا ضروري الوجود است يا ضروري الوجود نيست. اگر ضروريالوجود است خودش خدا است. اگر نيست، به دليل استحاله دور و تسلسل و قانون عليّت، حتما بايد به يك ضروري الوجودي منتهي شود. تقريرهاي متعددي بيش از بيست تقرير كه از اين برهان شده هيچ كدامشان در فلسفههاي ديگر سابقه ندارند. در حقيقت، استدلالات جديدي هستند بر مسائلي كه قبلا بودهاند.
دسته سوم، براهيني هستند كه از راه وجود غير خدا، خدا را اثبات ميكنند؛ مثل برهان امكان و حدوث و نفس. اين براهين ميگويند چون غير خدا هست، پس خدا بايد باشد. اين هم سابقه داشته، ولي مثل در همين برهان امكان آنها وقتي استدلال ميكردند، از طريق استحاله دور و تسلسل پيش ميآمدند و ميگفتند: چون دور و تسلسل محال است، پس به خدا منتهي ميشود. ولي تقرير جديدي از برهان يعني برهاني جديد كه در آن از دور و تسلسل استفاده نشود، ولي از وجود مخلوق به خالق برسد وجود نداشته است؛ مثل تقرير حضرت علاّمه طباطبائي از راه وجود رابط، كه در عين اينكه خدا را اثبات ميكند، تسلسل را ابطال مينمايد يا برهان خواجه و تقرير استدلال (لو كان فيهما آلهةٌ الاّ اللّهُ لَفسدتا). حضرت علّامه در الميزان وقتي اين استدلال را تقرير ميكنند، هيچ مقدّمه غير عقلي ندارد. ايشان در نهاية الحكمه وقتي اين استدلال را تقرير ميكنند، اصلا اشاره نميكنند كه اين مبتني بر آيه است. هر كه نهايه را ميخواند، فكر ميكند كه اين يك استدلال محض فلسفي و ريشه گرفته از عقل است، در حالي كه مبدأ آن قرآن است.
چهارم، تصحيح مسائلي كه در فلسفه بوده است. در فلسفه افلاطون قِدم عالم از مسلّمات بود. فلاسفه مسلمان وقتي ديدند تمام اديان الهي حدوث عالم را مطرح ميكنند، اين خطا را تصحيح كردند؛ مثلا ميرداماد «حدوث دهري» را مطرح كرد يا صدرالمتألهين «حدوث زماني» را مطرح نمود و گفت: حدوثي كه در معارف ديني و در تمام نبوّات هست حدوث زماني است. ايشان از «حركت جوهري» استفادههاي زيادي كرد. يكي از آنها همين مسئله حدوث زماني عالم است و قول به قدم علي الاطلاق فلاسفه را تصحيح كرد و مغالطه سخن آنها را كشف نمود. اين كار او هيچ انگيزهاي نداشت جز همان معارف اسلامي.
بنابراين، فلسفه موجود ما از چهار جهت متأثر از اسلام است و لذا به حق «فلسفه اسلامي» است، نه آن طور كه بعضيها گفتند: چون متفكراني كه با اين فلسفه آشنا بودهاند مسلمان بودهاند، به اين فلسفه ميگوييم: «اسلامي». خير، اين به خاطر آن است كه از خود اسلام متأثر است و از آن بهره گرفته و در صدد تبيين و تقرير و تثبيت معارف اسلامي است.
دكتر احمدي: خدمت مرحوم علّامه طباطبائي كه بوديم، ايشان ميفرمودند: مسائلي كه در فلسفه يونان مطرح بودند، بيش از دويست مسئله نبودند، ولي در بين مسلمانها به هفتصد مسئله و يا بيشتر افزايش پيدا كردند. اگر برخي از دوستان، كاري در حد پاياننامه انجام دهند و در آن آثار ارسطو را با آثار فلسفه اسلامي مقايسه كنند و نشان دهند كه چه تحول شگرفي در فلسفه رخ داده، خدمت بزرگي به اين ميراث گرانقدر كردهاند.
دكتر لگنهاوزن: يكي از ويژگيهاي فلسفه اسلامي كه براي بنده خيلي جالب است، روحيه آن است؛ روحيه جست و جوي حقيقت، كه در فلسفه يونان باستان در معرض خطر بود. در فلسفه مسيحي هميشه فيلسوفان و متكلّمان در قرون وسطا شك داشتند كه آيا فلسفه آگوستيني و ديگران واقعا يك فلسفه مسيحي است يا نه. وقتي به فلسفه اسلامي ميرسيم، ديگر شك نيست. اين يك ويژگي فلسفه اسلامي است. بنده فكر ميكنم كه وقتي ما درباره فلسفه اسلامي بحث ميكنيم، در آن يك ادعا هست كه فلسفه ميتواند اسلامي بشود. اسلام نه فقط مردم را از گمراهي نجات داد، فلسفه را هم از گمراهي نجات داد. فلسفه اسلامي فلسفهاي است كه نجات پيدا كرد؛ زيرا در قديم يك نوع روحيهاي براي جست و جوي حقيقت وجود داشت. نوعي معنويت در فلسفه بود كه به تدريج در حال از بين رفتن بود، اما در فلسفه اسلامي اين روحيه دوباره پيدا شد. در همه بزرگان فلسفه اسلامي اين واقعيت ملموس است؛ مثلا سهروردي اين موضوع را برجسته ميكند كه اين فلسفه نه تنها بايد بحث باشد، بلكه بايد شهود هم باشد، البته نه شهودي كه كسي خيالبافي ميكند، بلكه شهودي كه كار عقل باشد. فلسفه در زبان يوناني به «عشق» و خرد معنا شد. در اين عشق، معنويت وجود دارد. اسلام عشق خاصي دارد؛ عشقي والا كه در تمام علوم اسلامي، كمابيش پيدا ميشود. در فلسفه اسلامي اين نوع عشق به حقيقت هدايت ميشود.
دكتر احمدي: جناب سهروردي در اواخر كتاب مطارحات ميفرمايد: حكيم، حكيم نيست، مگر زماني كه بتواند موت اختياري داشته باشد و با اختيار خودش خلع بدن كند و دوباره برگردد. اين حرف عظيمي است.
استاد مصباح: جناب آقاي دكتر احمدي تكيه فرمودند بر اينكه فيلسوفان اسلامي در فلسفه اسلامي از منابع اسلامي الهام گرفتند و به تحقيقاتي پرداختند و آرائي را ابداع و اثبات كردند. مثال زدند به اعتقاد به خلق و اين كه عالم مخلوق است و اين منشأ آن شد كه فارابي روي مسئله وجود و ماهيت تكيه كند و تركيب ممكنات را به صورت زوج تركيبي از ماهيت و وجود مطرح سازد. گويا اين اصطلاح از ابن سينا است كه ميگويد: «زوجٌ تركيبي...»، ولي اصل طرح ماهيت و وجود و تفكيك اين دو مبحث، ابتكاري بود كه فارابي به آن پرداخت. ايشان ميفرمايند كه اين الهام گرفته از اعتقاد به خلق است. شايد همين طور باشد، ولي آيا اعتقاد به خلق اختصاص به اسلام دارد؟ در ساير مذاهب الهي هم اعتقاد به خلق وجود دارد؛ فلسفه مسيحيت هم ميتواند اين انگيزه را داشته باشد و يا حتي اديان ديگري كه ما در اصل الهي بودنشان ترديد داريم هم به خالقيت معتقدند. اين ميتواند وجهي باشد براي اينكه ما فلسفه الهي را از غير الهي تفكيك كنيم. اگر فلسفهها را به الهي و غير الهي تقسيم كنيم، ميبينيم فلسفهها از آن نظر الهي هستند كه اعتقاد به «اللّه» را از دين اخذ كردهاند؛ ميگوييم فلسفه ديني و غير ديني. خصوص اسلام يك چيز ديگر نيز ميخواهد، بيش از اينكه اصل اعتقاد مشترك منشأ طرح اين بحث باشد.
دكتر احمدي: ميگوييم: فلسفه وحياني؛ يعني فلسفهاي كه از وحي سرچشمه گرفته است.
استاد مصباح: امّا از فرمايشهاي جناب آقاي فيّاضي به دست آمد كه ما از سه جهت ميتوانيم فلسفه را «اسلامي» بگوييم. سومياش اين بود كه فلسفه موجود را از جهاتي اسلامي ميگوييم، ولي غير از اينكه فلسفه موجود را اسلامي ميگوييم، از دو راه ديگر هم ميتوانيم فلسفه اسلامي را تصور كنيم كه فرمودند: چون در مقام تصور است، اشكالي ندارد كه چنين تصوري داشته باشيم. اما وقتي اين سؤال را مطرح ميكنيم كه «فلسفه اسلامي» يعني چه يا كساني از ما سؤال ميكنند، همين فلسفه موجود را ميگويند و ما اگر براي فلسفه اسلامي توجيهي ميكنيم بايد از همين ديدگاه باشد.
صرف نظر از اين جهت، ايشان فرمودند كه حتي ما قضايا و گزارههاي بديهي و حق را هم ميتوانيم از مسائل فلسفي به حساب بياوريم، كه اين تابع يك اصطلاح خاصي است؛ يعني اصطلاح جديدي را بايد براي مسائل مطرح كنيم. اصطلاحي در علوم مطرح است كه مسائل چند بخش دارند: موضوعات و محمولات. آنچه معروف است اين است كه مسائل عبارتند از قضايايي كه طبعا موضوع و محمول دارند؛ گزارههايي كه در آن علم اثبات ميشوند و براي اثباتشان از مبادي كمك گرفته ميشود. به همين دليل، مبادي را مطرح ميكنند. «مبادي» يك علم عبارتند از قضايايي كه براي اثبات قضاياي ديگر از آنها استفاده ميشود. قضاياي ديگري كه احتياج به اثبات دارند، «مسائل» هستند. پس اصطلاح «مسئله» را در گزارهاي به كار ميبرند كه احتياج به اثبات دارد. بنابر اين، بديهيات را مسائل نميگويند. حال اگر كسي بگويد كه ما وقتي ميگوييم مسائل يعني گزارهها، اعم از اينكه بديهي باشند يا غير بديهي، اين شايد يك نوع اصطلاح خاصي تلقّي شود. به هر حال، اگر ما ميگوييم مسائل، طبق اصطلاح معروف است، يعني گزارههايي كه بر اساس مبادي خاصي اثبات ميشوند، و آن مبادي ميتوانند بديهيات باشد. اگر مسائل را اين گونه تعريف كنيم كه قضايايي هستند كه در اين علم اثبات ميشوند، معلوم ميشود كه مسائل احتياج به اثبات دارند. اگر چيزي احتياج به اثبات نداشته باشد، جزو مسائل آن علم نيست. بنابر اين، به قضاياي بديهي نميتوان گفت «مسائل فلسفي». مسائل فلسفه عبارتند از گزارههايي كه با استفاده از بديهيات اثبات ميشوند.
اما درباره قسم اول كه آن را «فلسفه اسلامي ناب» خواندند و فرمودند گزارههايي است كه خود دين اثبات كرده است، بايد بگويم فلسفه اسلامي يعني مجموعه مسائلي كه تعدادي از آنها در اين مجموعه هماهنگ و متناسب از اسلام برخاستهاند و ارتباطي خاص با اسلام دارند، وگرنه مسائل ديگر ممكن است مشترك باشند.
اما قسم دوم كه فرموديد فلسفه اسلامي خاص فلسفهاي است كه در خود منابع ديني بدان استدلال شده و اثبات شده باشد، اگر ما مسائل را گزارههايي دانستيم كه قابل اثباتند يعني احتياج به اثبات دارند بايد مسائل اين فلسفه را چيزهايي بگوييم كه در خود منابع ديني اثبات شدهاند. اما آن گونه كه شما تعريف كرديد، ديگر نبايد بگوييم احتياج به اثبات دارند. بايد بگوييم آنچه هست؛ مثلا «اللّه موجود»، قضيه فلسفه خاص ميشود اگرچه در متن دين اثبات نشده باشد. البته «اللّه موجود» حق است و ما اثبات ميكنيم، ولي چون خود اين گزاره در دين مطرح شده و طبعش طبع مسئله فلسفي است، بايد اين را «فلسفه خاص» بدانيد.
پس آنچه بيشتر مورد بحث است، همان قسم سوم است؛ يعني فلسفه موجود. فرمودند كه از چهار راه ميتوان فلسفه را اسلامي حساب كرد. البته اين چهار راه به طور كلي به آن دو راه برميگردند كه مسائل آنها يا در منابع اسلامي طرح شدهاند و انگيزه طرحشان اين بوده كه در منابع ديني مطرح شدهاند؛ يعني اعتقاد به دين ما را به آن بحثها كشانده است و يا اينكه براي اثبات اين مسائل از منابع ديني استفاده كردهايم و يا براي اثبات آنها انگيزه ديني داشتهايم. ايشان اين را به چهار بخش تفصيل دادند.
معرفت فلسفي: با تشكر از عنايت حضرات، ان شاءالله دنباله بحث را در شمارهاي ديگر پيميگيريم.
پىنوشتها
[١]ـ ابن ابيالحديد، نهجالبلاغه، ج ١، باب ١، ص ٧٨.
[٢]ـ همان، خطبه اول، ص ٧٢.