نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - علل ناديده گرفتن ارزش ها
شمس اللّه مريجى
پيش گفتاربدون شك، امنيّت اساسى ترين هدفى است كه بشر را به گزينش زندگى اجتماعى واداشته است و تحقق اين خواسته انسانى تنها در گرو شكل گيرى جامعه است و جامعه نيز تنها در پرتو وجود فرهنگ شكل مى گيرد و فرهنگ نيز به نوبه خود وام دار ارزش هاست. از اين رو، مى توان گفت: قوام جامعه در حقيقت به وجود ارزش هاى حاكم بر آن است; زيرا جامعه چيزى جز ارتباطات و كنش و واكنش هاى افراد، كه در پرتو ارزش هاى حاكم شكل مى گيرند، نيست. و اين ارزش ها هستند كه با مشخص كردن خوبى ها و بدى ها و امور مطلوب براى افراد جامعه، چراغ هدايت رفتار فردى و گروهى را برمى افروزند.
بديهى است كه ناديده گرفتن ارزش هاى حاكم بر جامعه مى تواند پيامدهاى ناگوارى را به همراه داشته باشد و ناگوارتر آن گاه خواهد بود كه ارزش هاى حاكم بر جامعه، ارزش هاى دينى و الهى باشند كه در اين صورت، ناديده گرفتن آن ها نه تنها موجب اختلال در امنيت مادى اعضاى جامعه مى گردد، بلكه امنيّت و شؤون معنوى و كمالات انسانى آن ها را نيز در معرض خطر قرار خواهد داد.
از آن جايى كه در هر جامعه اى، افرادى هستند كه ارزش هاى حاكم بر آن را ناديده گرفته و نسبت به ارزش ها و هنجارهاى آن ناسازش كارند و رفتار نابهنجار بروز داده و آرامش و سلامت جامعه را به خطر مى اندازند و امنيت اجتماعى را كم رنگ مى كنند، شناخت عوامل و زمينه هاى پيدايش ناهنجارى هاى اجتماعى بر پژوهشگران اجتماعى لازم و ضرورى است.
نگارنده نيز به عنوان پژوهشگر اجتماعى سعى دارد با استفاده از آموزه هاى دينى و اطلاعات جامعه شناختى، علل ناديده گرفتن ارزش ها و در حد امكان شيوه پيش گيرى آن را مورد بررسى قرار دهد تا به نوبه خود تلاشى در جهت امنيت انسانى انجام داده باشد.
ضرورت زندگى اجتماعىاين كه انسان موجودى اجتماعى است و براى دست يابى به سعادت و كمال مطلوب خود ناگزير است كه زندگى جمعى در قالب جامعه را برگزيند، همواره مورد پذيرش و تأكيد حكما و انديشمندان بوده و هست.
ارسطو، حكيم يونانى، انسان را داراى يك غايت فطرى دانسته و معتقد است: «موجود انسانى وظيفه مند است كه براى تحقق اين غايت انسانى به خير و خوشبختى و صلاح دست يابد و در اين زمينه ويژگى منحصر به فرد انسانى نسبت به ساير موجودات اين است كه غايت فطرى او بيرون از جامعه ممكن الوصول نيست; چه اين كه وى موجود اجتماعى است و نمى تواند در وراى جامعه مدنى خويشتن خويش را بازيابد.»[١]
ابونصر فارابى، حكيم اسلامى، نيز انسان را فطرتاً كمال طلب دانسته و اعتقاد دارد كه زندگى بالاجتماع است كه مى تواند كمال انسانى را برايش به ارمغان آورد. البته به گمان فارابى زندگى انفرادى هم به گونه اى امكان پذير است، لكن انسان را به سعادت محتوم و كمال مطلوب راهبر نتواند بود; چون علاوه بر نيازهاى مادى كه تنها با تعاون اجتماعى و همكارى متقابل افراد قابل برآورده شدن است، شخصيت انسانى نيز در پرتو روابط اجتماعى تكامل و قوام مى پذيرد.[٢]
اساساً دانشمندان در اصل ضرورت وجود جامعه و تأثير آن بر شكل گيرى شخصيت انسانى اتفاق رأى دارند، هرچند در تعيين ميزان اين تأثير اختلاف نظر دارند و گروهى بر اين گمان پاى مى فشارند كه افراد انسانى در حكم ياخته ها و اعضايى هستند كه پيكر جامعه را مى سازند و ماهيت انسانى انسان در ظرف جامعه و زندگى اجتماعى تحقق مى يابد و انسان فرآورده جامعه است. همان گونه كه ياخته ها و اعضاى بدن آدمى هويت مستقلى ندارد، فرد هم هويت مستقل ندارد، بلكه وابسته و تابع جامعه است و همه آنچه را به عنوان يك انسان دارد، از آن دريافت كرده است.[٣]
اما جمعى ديگر بر اين باورند كه جامعه چيزى جز جمع جبرى افراد نبوده و تأثيرش اولا، بالاتر از تأثير اكثريت افراد جامعه در فرد يا افراد خاص نبوده و ثانياً، جامعه تنها در به فعليت رساندن قواى فطرى فرد سهيم است.
استاد محمدتقى مصباح يزدى با تأكيد بر مطلب مزبور مى گويد: «جامعه دو گونه از دانستنى ها را به فرد مى آموزد: ١. آن هايى كه جنبه ابزارى دارند، مانند زبان و خط و اعتباريات صرف; ٢. آن هايى كه در تكوين شخصيت آدمى تأثير دارند، مانند علوم و معارف حقيقى و معارفى كه اعتباريات داراى منشأ حقيقى را مى شناسانند. به علاوه، جامعه در به فعليت رساندن قواى فطرى فرد سهم بسزايى دارد.»[٤]
به هر تقدير، انديشمندى نيست كه وجود جامعه و زندگى اجتماعى را ضرورى نداند و بر سعادت بخشى جامعه تأكيد نداشته باشد. از سوى ديگر، احكام و دستورات فراوانى در اسلام و معارف اسلامى درباره حفظ و سلامت جامعه آمده است; زيرا جامعه محل پرورش آدمى و جايگاه رسيدن او به كمال انسانى است. از اين رو، اسلام نيز بر ضرورت عقلانى زندگى اجتماعى صحّه گذارده و ضمن تأييد آن، بر جامعه اى سالم، امن و مناسب جهت پرورش فضائل انسانى و اسلامى تأكيد مى كند.
فرهنگ; بنيان جامعهآنچه كه سبب پيدايش پرسش مذكور گرديد اين است كه با توجه به اين كه جامعه وجودى حقيقى و مستقل و امرى منحاز از افراد تشكيل دهنده اش نيست و با عنايت به اين كه افراد نيز داراى روحيات متفاوت و صاحب سلايق و ذوق هاى مختلف بوده، به نحوى كه هر شخصى داراى شخصيتى ويژه و منحصر به فرد است، چه عاملى توانسته است اين افراد را در كنار هم قرار داده، به كنش متقابل وا دارد؟
جامعه شناسان معتقدند كه «فرهنگ» تنها عاملى است كه توانسته افراد و گروه هاى متعدد را گردهم آورده و به مانند ملاطى، خشت هاى اجتماعى را بر هم چيده و بنايى چون جامعه را صورت بخشد; زيرا اعضاى جامعه تنها با تكيه بر فرهنگ توانسته اند روابط گروهى و كنش متقابل اجتماعى خويش را سامان دهند.
به همين دليل است كه فرهنگ تنها مفهومى است كه بيش از هر مفهوم ديگر توجه دانشمندان علوم اجتماعى و انسانى را به خود معطوف داشته است، تا جايى كه بيش ترين تعريف را درباره فرهنگ ارائه داده اند.
هرسكويتس، از حدود دويست و پنجاه تعريف ياد مى كند، كروبر به سيصد تعريف اشاره مى كند و گاه نيز رقم چهارصد[٥] و بلكه پانصد را براى تعاريف فرهنگ ذكر كرده اند.
به هر روى، شايع ترين تعريفى كه از فرهنگ ارائه مى دهند اين است كه: «فرهنگ به شيوه هاى زندگى كه افراد يك جامعه مى آموزند، در آن مشاركت دارند، و از نسلى به نسل ديگر انتقال مى يابد، اطلاق مى شود.»[٦]
فرهنگ داراى سه عنصر شناختى، مادى و قواعد سازمانى است كه جنبه شناختى اش عبارت است از: «ارزش ها، ايدئولوژى ها و دانش ه»، جنبه مادى (فنى) فرهنگ «مهارت هاى فنى، هنرها، ابزار و وسايل و اشياى مادى ديگرى است كه اعضاى آن جامعه از آن استفاده مى كنند» و قواعد سازمانى فرهنگ «مقررات، نظام ها و آيين هايى است كه انتظار مى رود اعضاى آن گروه هنگام فعاليت هاى روزمره زندگى از آن پيروى مى كنند.»[٧]
با توجه به تعريف مذكور، به خوبى دانسته مى شود كه هيچ جامعه و جمعى بدون فرهنگ قدرت شكل گيرى نداشته و عملا تشكيل جامعه ناممكن خواهد بود; زيرا افراد و گروه ها تنها در پرتو عناصر سه گانه مذكور است كه مى توانند ارتباطات و كنش متقابل خود (كه اساس تشكيل جامعه است) را سامان بخشند. از اين رو، قوام جامعه را به فرهنگ دانسته اند. حال بايد ديد كه قوام و بنيان فرهنگ چيست؟
ارزش ها; بنيان فرهنگپيش تر اشاره شد كه فرهنگ داراى عناصر سه گانه است، اما آنچه مهم است آن كه بدانيم كدام يك از اين سه عنصر فرهنگى نقش بنيادى داشته، به طورى كه هرگونه دگرگونى و تحول در آن باعث تغيير ساير بخش هاى فرهنگ مى گردد; يعنى قوام و بنيان فرهنگ چيست؟
دانشمندان فلسفه علوم اجتماعى، قوام فرهنگ را به ارزش هاى آن دانسته و اعتقاد دارند كه اين ارزش هاى جامعه است كه آن جامعه را داراى هويت و قوانين ويژه مى سازد.[٨] از اين رو، جامعه شناسان براى ارزش ها نقشى كليدى و بنيادى قايل اند; چرا كه جنبه مادى و قواعد سازمانى فرهنگ، مستقيم و غيرمستقيم تحت تأثير جنبه شناختى و بخصوص ارزش ها هستند، ارزش ها در حقيقت چراغ هدايت و سامان بخش ساير بخش هاى فرهنگى اند. اين واقعيت را در تعريفى كه از ارزش ها ارائه مى دهند، به خوبى مى توان مشاهده كرد.
در تعريف ارزش ها گفته اند: «ارزش ها، باورهاى ريشه دارى اند كه گروه اجتماعى هنگام سؤال درباره خوبى ها و بدى ها و كمال مطلوب به آن رجوع مى كند.»[٩]
با توجه به تعريف مزبور است كه جامعه شناسان نقش ارزش ها را در جامعه بسيار كليدى دانسته و از آن به چراغ هدايت رفتار تعبير نموده اند. از اين رو، نه تنها قوام فرهنگ، بلكه قوام جامعه را وابسته به ارزش ها دانسته اند.
تفاوت ارزش هااين كه هيچ جامعه اى بدون وجود ارزش ها توان ادامه و استمرار حيات اجتماعى و گروهى ندارد، امرى روشن و غيرقابل انكار است; زيرا بنيان هر جامعه و جمعى به روابط گروهى و كنش متقابل افراد آن است و اين مهم تنها در پرتو ارزش ها ميسّر خواهد بود.
اما آنچه كه توجه هر محقق و پژوهشگر اجتماعى را به خود معطوف مى دارد اين است كه چرا برخى از جوامع داراى هويتى با ثبات و انسجام اجتماعى قوى و با دوام هستند و برخى ديگر داراى هويتى متزلزل، ناپايدار و همبستگى اجتماعى ضعيف و بى ثبات؟
پرسش مذكور آن گاه پر رنگ تر مى شود كه قوام جوامع را به ارزش ها دانسته اند; آيا ارزش ها كه باورهاى ريشه دارى هستند، ريشه در امر واحدى ندارند و آيا تفاوتى بين ارزش ها وجود دارد كه شاهد جوامع متعدد هستيم؟ چون اگر تفاوتى نباشد و ارزش هاى حاكم بر جوامع، ريشه در امر واحدى داشته باشند، شاهد جوامع متفاوت نخواهيم بود.
هرچند نوشتار حاضر در جستوجوى شناسايى و تبيين عوامل ناديده گرفتن ارزش هاى حاكم بر جوامع توسط برخى از افراد منحرف در جامعه است، اما پاسخ به پرسش مزبور، خود به نوعى مى تواند راهگشاى مسير اين تحقيق باشد. از اين رو، بايد گفت: سرّ استحكام و قدمت برخى جوامع و تزلزل و ناپايدارى برخى ديگر در نوع ارزش هاى حاكم بر آن هاست; چون ارزش ها، باورهاى ريشه دارى اند كه چراغ راه جوامع مى شوند، و بايد ديد كه اين باورها در چه چيزى ريشه دارند. به ديگر سخن، ارزش ها با توجه به ريشه پيدايش شان متفاوت هستند و از اين جهت مى توان ارزش ها را به سه دسته ذيل تقسيم نمود:
الف. ارزش هاى اجتماعىمنظور از ارزش هاى اجتماعى، آن دسته از باورداشت هايى هستند كه توسط غالب افراد جامعه مورد پذيرش قرار گرفته اند. اين گونه ارزش ها غالباً توسط گروهى خاص به عنوان كارگزاران و حاكمان اجتماعى و يا گروه هاى ذى نفوذ كه در مجارى قانونگذارى نفوذ دارند، ترسيم و مورد اجرا گذاشته مى شوند; چون دولت ها و كارگزاران حكومتى با خط مشى ها و اهداف كلى خود، در ايجاد و تغيير هنجارها و ارزش ها و گرايش ها و باورداشت ها نقش تأثيرگذارى داشته و دارند.[١٠]
به هر روى، ارزش هاى اجتماعى ريشه در سليقه و ذوق افراد داشته و مشروعيت خود را از قبول عامه به دست مى آورند. چنين ارزش هايى شبيه آب هاى راكد و بى ريشه اى هستند كه در برابر خورشيد متزلزل و ناپايدارند; چون يا در اثر تابش خورشيد تبخير شده و تمام مى شوند و يا در اثر عدم تابش آن، گنديده شده و اثربخشى خود را از دست مى دهند و انسان نمى تواند به حيات بخشى آن ها اميدوار باشد. ارزش هاى اجتماعى نيز به توجه با ريشه شان، در حيات بخشى اجتماعى دوام و ثبات ندارند; زيرا مبتنى بر ذوق و سليقه ترسيم كنندگان آن مى باشند و با هرگونه تغيير در ذوق و سليقه افراد، ارزش بودن خود را از دست مى دهند; چون به اعتقاد اثبات گرايان، ارزش و ارزشمند چيزى است كه براى افراد ارج و بهايى داشته باشد، ارزش ها مخلوق روح افراد و تابع اميال و خواست هاى آن ها هستند.[١١]
بديهى است جوامعى كه قوامشان به ارزش هايى باشد كه تنها ريشه در ذوق و ميل افراد دارند، داراى هويتى متزلزل و ناپايدار مى باشند; چه اين كه ذوق و سليقه با گذشت زمان و مكان تغيير خواهد يافت.
نقص ديگرى كه متوجه ارزش هاى اجتماعى است، فراگير نبودن آن ها و به عبارتى، عدم شموليت آن هاست. از آن جا كه اين ارزش ها معمولا توسط گروهى خاص تدوين مى گردند، ميل و خواسته همان افراد را در برمى گيرند و ساير افراد، كه غالباً اكثر افراد جامعه اند ـ چون ارزش ها غالباً توسط كارگزاران حكومتى ترسيم مى گردد ـ فقط ملزم به رعايت ارزش هاى حاكم مى باشند، بدون آن كه همه خواسته هايشان را برآورده سازد. چون ترسيم كنندگان تلاش مى كنند بيش تر خواسته هاى خود را مطمح نظر قرار دهند و اين واقعيت به نوبه خود بر ناپايدارى انسجام اجتماعى مى افزايد، از اين رو، جوامعى كه با كمك ارزش هاى اجتماعى پا به عرصه وجود گذاشته اند، در خطر اضمحلال بيش ترى قرار دارند; زيرا همبستگى گروهى ضعيفى دارند. همبستگى در صورتى پايدار و قوى است كه افراد جامعه به طور يكسان از ارزش هاى حاكم بهره گيرند و همه افراد به يك اندازه به اميال خود برسند و يا دست كم ارزش هاى حاكم قابليت ارائه چنين ميلى را داشته باشند. اما چون ارزش هاى اجتماعى طبق ميل و سليقه عده اى خاص است، چنين توانايى را ندارند.
ب. ارزش هاى دينى تحريف شدهدسته ديگر از ارزش هاى حاكم بر بعضى از جوامع، ارزش هايى هستند كه ريشه در معارف دينى داشته و از كتب آسمانى برداشت شده اند، منتها كتب و معارفى كه دستخوش تحريف شده و تفكرات بشرى در آن آميخته شده است; مثل تورات و انجيل و يا اسلامى كه از طريق خاندان عصمت و طهارت(عليهم السلام)اخذ نشده باشند. چنين ارزش هايى شبيه آب چاهى هستند كه ريشه دارد و در اثر تابش و يا عدم تابش خورشيد تبخير و يا گنديده نمى شود، اما جريان و بالندگى نداشته و تشنگان بى ابزار را سيراب نمى كند. ارزش هاى دينى تحريف شده به دليل داشتن برخى از شاخص هاى وحيانى از بين نمى روند، لكن به جوامع تحت حاكميت خود بالندگى و طراوت نمى دهند و افراد جامعه در پرتو آن ارزش ها، توانايى رسيدن به كمال مطلوب و سعادت محتوم انسانى را پيدا نمى كنند. هرچند جوامعى كه به وجود ارزش هاى مذكور وابسته اند، مثل جوامع تحت حاكميت ارزش هاى اجتماعى، متزلزل و ناپايدار نيستند; چون ريشه در ذوق و اميال بى ثبات ندارند، اما در چنين جوامعى، شاهد پرورش شخصيت هاى بالنده و خودساخته نخواهيم بود. از اين رو، راه هاى ورود قدرت مداران و زياده خواهان كاملا بسته نبوده و به تدريج وارد آن خواهند شد.
ج. ارزش هاى ناب دينىدسته سوم از ارزش ها، باورهايى هستند كه ريشه در وحى داشته و از جانب ذات اقدس الهى توسط انبيا و رسولان الهى در اختيار شيفتگان سعادت و كمال قرار داده شده اند; ارزش هايى كه در پرتو آن ها انسان به سعادت واقعى رهنمون مى گردد و گذشت زمان نتوانسته آن ها را دستخوش تحريف و تغيير نمايد.
به اعتقاد ما ارزش هايى كه از فرهنگ تشيّع سرچشمه مى گيرند ارزش هايى ناب و خالص اند; زيرا ارزش هاى شيعى از طريق امامت و ائمه معصوم(عليهم السلام)توانسته است اتصال خود به وحى را حفظ نموده و اجازه تحريف و تغيير به آن ندهد. ارزش هاى ناب الهى كه بر سينه مبارك نبى مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله)تابيد، توسط آن حضرت به دست با كفايت وصّى معصوم، يعنى اميرالمؤمنين(عليه السلام)، سپرده شد و آن حضرت نيز به فرزندان معصوم خود وديعه داده و شيعه در هر زمان با بهره گيرى از اين كوثر زلال، رفتار انسانى خود را سامان بخشيده و در پرتو چراغ هدايت آن، ره كمال پيموده و جهانيان شاهد بروز رفتارهاى ناب شيعى بوده و هستند.
اعتقاد مذكور، صرف يك ادعا نيست; زيرا تاريخ به عيان ديده است كه هرگاه ارزش هاى شيعى در جامعه اى حاكم گرديده، چگونه چونان چشمه جارى، چراغ هدايت رفتارهاى ناب انسانى گشته و زندگى بالنده و انسانى را به ارمغان آورده است. تاريخ پر است از شواهد گويا; از مدينة النبىِ زمان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)گرفته تا به امروز كه مصداق بارز آن نظام مقدس و نو بنياد جمهورى اسلامى ايران است; نظامى كه مردم آن طى دو دهه گذشته، بخصوص دهه طلايى اول، با پيروى از ارزش هاى ناب شيعى توانستند رفتارهاى انسانى را بروز دهند و بار ديگر كريمه "انى اعلم مالا تعلمون" (بقره: ٣٠) را به تفسير گذارند و نه تنها ملايك، كه آزادمردان عالم را به تحسين وادارند و تشنگان معرفت و انسانيت را به خود متوجه كنند. اين همه به خاطر ويژگى هاى منحصر به فردى است كه در ارزش هاى دينى ناب وجود دارد.
ويژگى هاى ارزش هاى دينىپيش از بيان ويژگى هاى ارزش هاى دينى، تذكار اين نكته بايسته است كه ارزش هاى دينى از جهت منشأ پيدايش منشأ وحيانى دارند و با ارزش هاى اجتماعى متفاوتند; هرچند كه به لحاظ مقبوليت مى توانند صفت اجتماعى شدن را به دست آورند. به ديگر سخن، دينى بودن ارزش ها به معناى عدم توانايى آن ها در اجتماعى شدن نيست. چه بسا ارزش هاى دينى كه مورد پذيرش عامه قرار گرفته و صفت اجتماعى بودن را نيز كسب كرده اند; مثل حجاب كه پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى مورد پذيرش عموم مردم ايران قرار گرفته و علاوه بر دينى بودن، صفت اجتماعى نيز پيدا كرد. از اين رو، دينى بودن ارزش ها منافاتى با اجتماعى شدن آن ها ندارد. پس از بيان اين نكته به ويژگى هاى ارزش دينى مى پردازيم:
١. ثبات و دواماگرچه انسان براى رسيدن به كمال و سعادت چاره اى جز پذيرش زندگى اجتماعى و حضور در جامعه ندارد و هرچند كه زندگى فردى نمى تواند وى را به سعادت محتومش رهنمون سازد، اما اين واقعيت را نيز نمى توان ناديده گرفت كه هر جامعه و زندگى جمعى اى هم نمى تواند انسان را به كمال مطلوب و سعادت واقعى راهنمايى كند. جامعه اى مى تواند متضمن سعادت آدمى باشد كه پيش از هر چيز خود از هويتى ثابت و قوى برخوردار باشد و اين وابسته به ارزش هايى است كه در آن جامعه حاكم است; زيرا جامعه هويت و ثبات خود را از ارزش ها مى گيرد. از اين رو، ارزش هاى حاكم بايد خود از ثبات و دوام برخوردار باشند تا بتوانند در هر زمان و مكانى چون چراغى فروزان، راه رفتارهاى فردى و اجتماعى افراد را هموار سازند و اين چنين توانى را تنها بايد در ارزش هاى دينى جستوجو كرد; زيرا ارزش هاى دينى به دليل اتصالشان به وحى ـ چون از اراده و علم نامتناهى الهى نشأت مى گيرند و در علم و اراده الهى تبديل و تغيير راه ندارد ـ ثابت و لايتغيّرند; چه اين كه خداى عليم نسبت به استعدادها و نيازهاى بشر آگاه بوده و مى داند كه انسان براى رسيدن به مقصد حقيقى و قرار گرفتن در قرب الهى، چه رفتار و عملى را بايد انجام دهد، از اين رو، ارزش هايى را فراروى او قرار داده كه اين مقصد و مقصود را تضمين كند و بشر نيز با تكيه بر ارزش هاى مذكور مى تواند رفتارهاى انسانى خود را سامان داده، ره كمال و سعادت را پيش گيرد. ويژگى مذكور كه مى تواند راه رسيدن به كمال را هموار سازد، اختصاص به ارزش هاى دينى دارد، وگرنه ارزش هايى كه ريشه در ذوق و سلايق افراد دارند از ثبات لازم و دوام كافى برخوردار نيستند و ارزش هايى كه دايم در حال تغيير و دگرگونى اند، توانايى بر افروختن چراغ مستمر و مداوم رفتار را ندارند. استمرار و دوام در رفتار، خود لازمه حركات تكاملى است; چرا كه فراز و فرود باعث كندى در حركت شده و در نتيجه، انسان با محدوديت هايى كه از جهات متعدد، بخصوص كوتاهى عمر دارد، از رسيدن به سعادت محتوم خود محروم مى گردد.
٢. طراوت و بالندگىاز ويژگى هاى ديگر ارزش هاى دينى، بالندگى و طراوت آن هاست. در مكتب تشيّع موتور محركه اى وجود دارد كه از كهنگى و سكون در احكام و دستورات دينى در زمان و مكان هاى متعدد جلوگيرى مى كند و ارزش هاى آن چون چشمه جوشان و پرتحرك، براى هميشه از طراوت و بالندگى برخوردارند. آن موتور محركه، «اجتهاد» است. اجتهاد ساز و كارى است كه فقيه شيعه مى تواند با بهره گيرى از اين ابزار ارزشمند براى هر زمان و مكانى برنامه زندگى ارائه دهد و به فراخور نياز بشر، احكام و دستورات لازم را صادر كند و هيچ گاه بشر را در راه رسيدن به هدف كه همانا قرب الهى و كمال مطلوب است، متوقف نكرده و راه سعادتش را هموار سازد. اجتهاد اصول و اسلوب را حفظ مى كند و هر زمان چراغ رفتار را برمى افروزد، از اين رو، همواره بالندگى و طراوت دارد; برخلاف ارزش هاى ديگر ـ حتى ارزش هاى دينى تحريف شده ـ كه از سكون و سكوت برخوردارند و داراى طراوت و بالندگى نيستند.
٣. قداست ارزش هاى دينىخصوصيت ديگرى كه ارزش هاى دينى را از ساير ارزش ها جدا مى كند، قداست آن است; زيرا از وجود مقدس و منزهى نشأت گرفته است و ذاتاً مقدس است. اين تقديس ذاتى اثرات و پيامدهاى فراوانى دارد كه از جمله آن، سلامت روانى و اجتماعى جوامع دينى است. سرّ آن اين است كه افراد جامعه تلاش مى كنند با تطبيق دادن رفتار خود با ارزش هاى دينى حاكم، حرمت آن را حفظ كرده و از اين طريق بتوانند خشنودى و رضاى الهى را طلب نموده و در رسيدن به قرب الهى قدمى بردارند و نتيجه اين تلاش، سلامتى جامعه از هر كژى و تبه كارى خواهد بود. از اين رو، طبق آمار و ارقامى كه مراكز اطلاعاتى ارائه مى دهند، كجروى و تبه كارى در جوامع دينى بسيار محدود و معدودتر از جوامع سكولار است; زيرا در جوامع غيردينى، ارزش هاى حاكم، دست ساخته بشر بوده و تنها براى توليدكننده يا توليدكنندگان اين ارزش ها محترم است، اما براى كسانى كه مطلوب خود را در آن نمى بينند و خواسته و ميل آن ها را در برنمى گيرد، تقدّسى نداشته و در صورت امكان و دور از چشم قانون و نظارت رسمى، ارزش هاى مذكور ناديده گرفته مى شود و رفتار برخلاف آن صورت مى گيرد. از اين رو، رفتار انحرافى (رفتارى كه مطابق با ارزش هاى حاكم نيست) در جوامع سكولار بسيار چشم گيرتر از جوامع دينى است.
حقيقت مذكور، از ديد دانشمندان علوم اجتماعى نيز پنهان نبوده، به طورى كه با تحقيقات فراوان خود نشان دادند كه رفتارهاى انحرافى و غير اخلاقى و به تعبير ديگر، جنايت و تبه كارى در جوامعى كه دين و ارزش هاى دينى را كنار زده و بر ارزش هاى دست ساخته بشرى تكيه كرده اند، به مراتب بيش تر از جوامعى است كه ارزش هاى دينى را چراغ هدايت رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده و با مطابقت رفتار خود با ارزش هاى الهى و وحيانى، جامعه اى سالم تر به نمايش گذاشته اند.
تارد يكى از اين دانشمندان است كه اعتقاد دارد روى گردانى از مذهب در سده نوزدهم در توسعه تبه كارى دخالت داشته است. وى در اين زمينه مى گويد: «مسيحيت زدايى و فقدان تربيت مذهبى كه از آن ناشى مى شود، عامل اساسى تبه كارى غربى را تشكيل مى دهد.»[١٢]
ويليام. جى بنت در كتاب شاخص هاى فرهنگى در ايالت متحده امريكا در پايان قرن بيستم، با استفاده از آمارهاى رسمى مراكز اطلاعاتى امريكا، نشان داده است كه در قرن بيستم، پس از كنار زدن دين و ارزش هاى دينى از صحنه اجتماعى و حاكم كردن ارزش هاى سكولارى، چگونه جرم و جنايت رو به افزايش است. وى مى نويسد: «آمار جرايم در سال ١٩٦٠ ميلادى (اواسط قرن بيستم) حدود ٣٣٨٤٢٠٠ فقره بوده است، اين در حالى است كه اين رقم در سال ١٩٩٧ به ١٣١٧٥٠٠٧٠ مورد افزايش يافته است. البته اين جرايم عمده اى است كه طبق تعريف اداره اطلاعات فدرال، عبارت است از قتل، تجاوز، راهزنى، حمله مسلحانه، تجاوز به عنف و...»[١٣]
سازمان «اف.بى.آى» امريكا نيز در آمارى مشابه به مواردى اشاره مى كند; در بخشى از گزارشى كه مربوط به سال ١٩٦٤ مى باشد مى نويسد: «به طور متوسط هر روز بيش از شش هزار فقره و در هر ساعت دويست و پنجاه فقره جنايت صورت مى گيرد... بى گمان بيش از نيمى از حملات و تجاوزها و سرقت هاى خطرناك و تجاوز به عنف به اطلاع پليس نرسيده است.»[١٤]
بديهى است جامعه اى كه با ارزش هاى غيردينى اداره مى گردد و افراد به منفعت و سودجويى مادى بيش تر دعوت مى شوند و حيات سعادتمند منحصر در اين جهان دانسته شده و عاقبت فضيلت مند در آن جهانْ باطل،[١٥] با جامعه اى كه تحت حاكميت ارزش هاى الهى است و سعادت انسانى را در گرو تقوا و خويشتن دارى در مقابل تمايلات غير انسانى مى داند و آيه شريفه «و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله» (حجرات: ١٢) را در روح و جان افراد خود حك مى كند، از نظر سلامت روانى و اخلاقى بسيار متفاوت است.
٤. انسجام بخشى ارزش هاى دينىيكى از شاخصه هاى مهمى كه در پايدارى و استمرار وجودى جوامع بشرى نقش بنيانى دارد، انسجام اجتماعى و همبستگى گروهى است. اين همبستگى در وجود و پايدارى خود مبتنى بر ارزش هايى است كه بنيان هر جامعه اى بر آن نهاده شده است. در ميان ارزش هاى موجود در جوامع، ارزش هاى دينى، به ويژه ارزش هاى شيعى، به دليل عدم تحريف و اتصال آن به وحى، از انسجام بخشى فوق العاده اى برخوردار است; زيرا اين ارزش ها از ذات پاك و منزهى نشأت گرفته اند كه:
اولا: غنى بالذات است: «يا ايها الناس انتم الفقرا الى الله، و الله هو الغنى الحميد.» (فاطر: ١٥)
ثانياً: با علم نامتناهى خود، كاملا بر استعدادها و نيازهاى انسان، واقف است; زيرا خالق بشر است.
ثالثاً: راه رسيدن انسان به نياز و مطلوب واقعى اش را كاملا مى شناسد.
رابعاً: همه انسان ها در پيشگاه او از حقوق يكسانى برخوردار بوده ـ در مرحله وجودى شان، از امتياز واحدى برخوردار مى باشند ـ و خواسته همگان مطمح نظر قرار گرفته است.
و اين همه، سبب مى شود كه در ارزش هاى الهى، سود و نفع همه افراد، در هر زمان و مكانى، به صورت يكسان لحاظ شده و هيچ ترجيحى فردى و گروهى در ميان نباشد. و اين يكسانى و عدم ترجيح در ارزش هاى دينى، خود عامل بسيار قوى در انسجام اجتماعى گشته و اخوت و برادرى از پيامدهاى آن در جامعه دينى بوده و هست. اما انسجام و همبستگى جوامعى كه تحت حاكميت ارزش هاى غيردينى هستند، حاصل تقسيم كار اجتماعى بوده و افراد را همانند چرخ دنده هاى ماشين كار اجتماعى، كنار هم قرار داده است. بديهى است از چنين همبستگى و انسجامى انتظار اخوت و برادرى نمى توان داشت; زيرا ارزشى كه بر پايه تقسيم كار و سود و منفعت مادى پديدار گشته ـ آن هم منفعت و سود گروه پديدآورنده آن ارزش ها ـ توانايى ايجاد و انسجامى پايدار و با دوام نداشته و ندارد. در چنين نظامى هركس به فكر منفعت و سود بيش تر خود بوده و دغدغه اى غير از منافع شخصى خود ندارد. هر جامعه اى كه از اين نظام برخوردار باشد و بر پايه انسجام اجتماعىِ پديد آمده از تقسيم كار بنيان شده باشد، جامعه اى متزلزل و ناپايدار خواهد بود. جوامع سكولارى موجود، بهترين گواه بر اين مدعاست.
برينر از دانشمندان معاصر هم بر اين واقعيت تأكيد داشته و مى نويسد: «دوره هايى از تاريخ بوده است كه حكومت هاى دينى، انسجام بيش ترى نسبت به جوامع سكولار امروزى از خود نشان داده اند.»[١٦]
٥. مطلق بودن ارزش هاى دينىيكى از ويژگى هاى برجسته اى كه ارزش هاى دينى را از ارزش هاى اجتماعى متمايز نموده است، «مطلق بودن» ارزش هاى الهى است، در حالى كه ارزش هاى اجتماعى، نسبى اند و اگر برخى از ارزش ها در همه جوامع يكسان است و به ديگر سخن، اگر شاهد برخى از ارزش هاى اجتماعى عام هستيم، آن دسته از ارزش هايى است كه بشر با تأكيد بر عقل خدادادى اش، كه ما آن را يكى از ابزار كشف اراده الهى مى دانيم،[١٧] بدان دست يافته است، در اين صورت نيز مى توان آن را ارزش دينى محسوب نمود، اما نه ارزشى كه با واسطه انبيا و از طريق وحى به جوامع بشرى هديه داده شد.
آن دسته از ارزش هاى اجتماعى كه ريشه در ذوق و اميال افراد دارند و تعدادشان نيز، به ويژه در جوامع سكولار، بسيار زياد است، نسبى اند; يعنى در زمان يا مكان خاصى ارزش بوده و در جاى ديگر جايگاهى ندارند، اما ارزش هاى دينى خواه به واسطه وحى به جوامع بشرى تزريق شده باشند و خواه به واسطه عقل كشف شده باشند، مطلق اند; يعنى در هر مكان و زمانى سارى و جارى بوده و تغيير و تبدّلى در آن ها راه ندارد; چرا كه در رأى و علم الهى، كه منشأ پيدايش ارزش هاى الهى اند، تبدّل راه ندارد. اما در ارزش هاى اجتماعى كه ريشه در ذوق افراد دارند، زمان و مكان موجب تغيير در آن ها مى گردد; زيرا علم انسان محدود است و زمان و مكان در آن تأثير داشته و باعث تبديل آن مى گردد.
سؤال اساسىحال كه دانستيم زندگى اجتماعى براى انسان امرى ضرورى است و جامعه و زندگى جمعى بدون فرهنگ امكان پذير نيست و فرهنگ نيز به نوبه خود قايم به وجود ارزش هاست و نقش ارزش ها در جامعه بسيار حياتى و كارگشاست، اكنون سؤال اساسى اين است كه چرا برخى افراد جامعه ارزش هاى حاكم را ناديده گرفته و نه تنها رفتار متناسب و مطابق با آن انجام نمى دهند، بلكه مرتكب رفتار انحرافى نيز مى گردند؟ اين پرسش آن گاه پررنگ تر مى گردد كه ارزش هاى حاكم، ارزش هاى الهى با ويژگى هاى منحصر به فرد بوده باشند; زيرا در صورت ناديده گرفتن ارزش هاى دينى، نه تنها امور مادى افراد، بلكه شؤون معنوى و كرامت انسانى آنان نيز در معرض خطر قرار خواهد گرفت; يعنى خسران دنيا و آخرت را در پى خواهد داشت.
از اين رو، دانشمندان و محققان براى يافتن پاسخ اين سؤال، دست به تحقيقات و مطالعات گسترده اى زدند و ديدگاه هاى گوناگونى در اين زمينه ارائه نمودند و چون اين نبشتار درصدد بررسى اين موضوع با رويكردى جامعه شناختى است، ديدگاه هاى سه گانه زيست شناختى، روان شناختى و جامعه شناختى محققان علوم اجتماعى را مورد بررسى و ارزيابى قرار داده است و در نهايت، با استفاده از منابع دينى و اسلامى ديدگاه مستقلى را ارائه داده است.
ديدگاه هاى اجتماعى در تبيين مسألهالف. ديدگاه زيست شناختى
اين ديدگاه درصدد تبيين مسأله با رويكردى زيست شناختى است و تلاش مى كند با بهره گيرى از مباحث ارگانيستى به حل مسأله بپردازد. به نوعى مى توان ريشه اين رويكرد را در ديدگاه ارسطو رديابى كرد; زيرا ارسطو نيز بر اين باور بود كه وضع جسمى و روانى افراد در ارتكاب جرم مؤثرند.[١٨]
ديدگاه زيست شناختى معتقد است كه انحراف به طور مثبت با عوامل زيست شناختى و الگوهاى كروموزومى در ارتباط است. جرم شناس ايتاليايى سزار لومبروزو، كه در سال هاى دهه ١٨٧٠ كار مى كرد، ادعا نمود كه بعضى از افراد با تمايلات جنايتكارانه متولد مى شوند. او اعتقاد داشت، انواع جنايتكار را مى توان از روى شكل جمجمه تشخيص داد.[١٩]
ويليام شلدون، يكى از انسان شناسان جسمانى، سه نوع جسمانى اساسى را از يكديگر تمييز داده است: «اندومرمرف» داراى بدن گرد و چاق، «مزومرف» بدن زيبا، سينه كشيده و عضلانى و «اكتومرف» بدنى لاغر استخوانى، باريك و ضربه پذير و دو مزاجى. وى پس از متمايز دانستن اين سه نوع جسم، سعى كرد بين شخصيت و رفتار فرد با وضع جسمانى او همبستگى برقرار كند و از تحقيق خود چنين نتيجه مى گيرد كه: نوع مزومرف (عضلانى) بيش تر به شخصيت جانى شبيه است; زيرا داراى شخصيتى پر انرژى، تحريك پذير و عصبى است، به عكس اندومرف (چاق و خپل) كه بيش تر رفتارى دوستانه و مهربان دارد و راحت طلب است. در حالى كه اكتومرف ها (لاغر) احساسى و تا حدى كناره گيرند.[٢٠]
اخيراً نيز برخى از محققان كوشش كرده اند تمايلات تبه كارانه را با گروه خاصى از كروموزوم ها در توارث ژنتيكى مربوط سازند و ادعا كنند آنانى كه يك كروموزوم "y" بيش تر برخور دارند يعنى به جاى "xy" داراى "xyy" هستند، دست به جرايم خشن مى زنند.[٢١]
آنتونى گيدنز، جامعه شناس معاصر انگليسى، تأثير عوامل زيستى بر برخى از انواع جرم جزئى را قابل اتكا ندانسته و مى نويسد: «هيچ گونه مدارك قطعى مبنى بر اين كه ويژگى هاى شخصيت به اين طريق به ارث مى رسد، وجود ندارد و اگر هم چنين بود، ارتباط آن ها با تبه كارى حداكثر ارتباطى ناچيز بود.»[٢٢]
هانرى لوى برول نيز در كتاب حقوق و جامعه شناسى مى نويسد: «نظريات زيست شناختى ابتدا با توفيق بسيار رو به رو شد، اما قسمت اعظم آن مردود شناخته شده است و در اين باره اعتقاد بر اين است كه اگر بعضى از مجرمان مشخصات طبيعى مشابهى دارند، اين مشخصات مربوط به بعضى از جرايم است. وانگهى آن تقدير تغييرناپذير ادعايى كه مردمان را به ارتكاب جرم وامى دارد، امروز افسانه اى بيش نيست.»[٢٣]
در نگاه دينى، اين ديدگاه پذيرفته شده نيست; زيرا اراده و اختيار انسان در آن ناديده گرفته شده است. در ادامه پس از بيان سه ديدگاه اجتماعى، در اين باره بيش تر توضيح خواهيم داد.
ب. ديدگاه روان شناختىدر اين ديدگاه رفتار انسانى را بر اساس تحليل ساختمان روانى افراد مورد تحليل قرار مى دهند. اين ديدگاه ريشه در نظريه زيگموند فرويد كه سازمان روانى شخصيت را مركب از سه جزء خويشتن غريزى، خويشتن عقلانى و خويشتن اخلاقى مى دانست، دارد. گروهى با بهره گيرى از نظريه مذكور اظهار مى دارند كه در تعداد اندكى از افراد، شخصيتى غيراخلاقى يا روان ـ رنجور ظهور مى كند كه بنا بر نظر فرويد تا اندازه زيادى حس اخلاقى ما ناشى از خوددارى هايى است كه در كودكى در طى مرحله اوديپ ياد مى گيريم. بعضى از كودكان به دليل ماهيت روابطشان با والدين هرگز خوددارى ها را ياد نمى گيرند، از اين رو، فاقد يك حس اساسى اخلاقى اند. گفته مى شود كه روان رنجوران افرادى كناره گير و بى احساس هستند كه از خشونت به خاطر خود آن لذت مى برند.[٢٤]
فرويد مى گفت: «دست كم برخى از افراد بدين خاطر مرتكب اعمال مجرمانه مى شوند كه داراى يك فراخود بيش از اندازه پرورش يافته مى باشند.»[٢٥]
به اعتقاد جامعه شناسان، اين ديدگاه حداكثر مى تواند، جنبه هايى از جرم، آن هم جرايم خشن، را تبيين كند. اين در حالى است كه اولا، انواع متعدد و متفاوت جرم وجود دارد. ثانياً، اقليت كوچكى از تبه كاران ممكن است ويژگى هاى شخصيتى متمايز از بقيه مردم داشته باشند، از اين رو، ديدگاه مذكور توانايى لازم براى تبيين كامل مسأله مورد بحث را ندارد.
ج. ديدگاه جامعه شناختىبرخلاف ديدگاه زيست شناختى و روان شناختى كه در فرايند تبيين خود، بيش تر به ويژگى هاى زيستى و روانى منحرف پرداخته و علل كجروى را در خود فرد جستوجو مى كردند، ديدگاه جامعه شناختى توجه خود را معطوف جامعه مى نمايد. محققان اين ديدگاه در فرايند تبيين خود، جامعه را مقصر اصلى در ارتكاب جرم مجرمان دانسته اند و مدعى اند كه اين جامعه است كه راه كجروى را هموار مى سازد. البته در اين كه چگونه جامعه زمينه ارتكاب جرم را فراهم مى كند، گروهى بر اختلال در سازو كار اجتماعى شدن (جامعه پذيرى) تأكيد دارند. عده اى نيز وجود ساز و كارهاى ديگر در مقابل عوامل رسمى جامعه پذيرى، مثل خانواده، را عامل پيدايش انحراف مى دانند; به اين معنا كه در برابر خانواده كه يكى از نهادهاى رسمى اجتماعى كردن افراد است، گروه هاى ديگر ـ مثل گروه «رپ» ـ در جامعه هستند كه ارزش ها و هنجارهاى ديگرى را به فرد آموزش مى دهند كه در تضاد با ارزش هاى خانوادگى يا دينى است.
جمعى نيز انحراف را نتيجه نارسايى هاى موجود بين فرهنگ و ساخت اجتماعى جامعه مى دانند.[٢٦] يكى از جامعه شناسانى كه بر اين شيوه تأكيد دارد، رابرت مرتون جامعه شناس امريكايى است. وى بى هنجارى و انحراف را به فشارى اطلاق مى كند كه وقتى هنجارهاى پذيرفته شده با واقعيت اجتماعى در ستيزند، بر رفتار افراد وارد مى آيد. وى براى توضيح اين مطلب، نمونه اى از امريكا مى آورد و مى گويد: «در جامعه امريكا ـ و تا حدى در همه جوامع غربى امروزى ـ ارزش هاى عموماً پذيرفته شده بر "پيشرفت" و "پول در آوردن" و غيره، يعنى موفقيت مادى، تأكيد مى كنند. تصور مى شود كه وسايل دست يابى به اين هدف ها نظم پذيرى و سخت كوشى است. بنابر اين اعتقادات، افرادى كه واقعاً سخت كوش هستند مى توانند موفق شوند، صرف نظر از اين كه نقطه عزيمت آنان در زندگى چيست. در واقع اين نظر معتبر نيست; زيرا بيش تر افرادى كه در وضع نامساعدى قرار گرفته اند و فرصت هاى بسيار محدودى براى پيشرفت دارند، با وجود اين كسانى كه موفق نمى شوند خود را به خاطر ناتوانى آشكارشان در پيشرفت مادى محكوم مى يابند. در اين وضعيت، فشار زيادى براى سعى در "موفق شدن" به هر وسيله اى، مشروع يا غير مشروع، وجود دارد. در اين جاست كه ممكن است پنج واكنش پديد آيد:
- هم نوايان (Conformists): هم ارزش ها و هم وسايل رسمى تلاش براى تحقق آن ها را مى پذيرند، خواه موفقيت داشته باشند يا نه.
- بدعت گذاران (Imovators): ارزش هاى مورد قبول جامعه را مى پذيرند، اما از وسايل غيرمشروع يا غيرقانونى تبعيت مى كنند.
- شعايرگرايى (Ritualism): كسانى كه خود را وقف شغل كسالت آورى مى كند، اگرچه دورنماى پيشرفت شغلى نداشته باشد.
- انزواگرايان (Retreatists): كسانى كه هم ارزش هاى مسلط و هم وسايل دستيابى به آن ها را رد مى كنند.
- شورش گران (Rebellion): كسانى كه ارزش ها و اهداف جديدى را جايگزين ارزش هاى حاكم و اهداف تعيين شده مى كنند.»[٢٧]
به اين ترتيب، آنچه كه زمينه انحراف را ايجاد مى كند خود جامعه است; حال يا در اجتماعى كردن افراد كوتاهى كرده است و يا در برابر خرده فرهنگ هاى معارض كوتاه آمده و راه كارهاى مناسب جهت مقابله با آن ها ارائه نداده است و يا اين كه نتوانسته است نارسايى هاى موجود ميان فرهنگ يا ارزش هاى پذيرفته شده و ابزار دست يابى به آن ها را برطرف سازد تا زمينه بروز فشار هنجارى را به وجود نياورد. از اين رو، مقصر اصلى خود جامعه است نه فردى كه مرتكب رفتار انحرافى مى شود.
ارزيابى ديدگاه هاى اجتماعىحقيقت اين است كه ديدگاه هاى اجتماعى عمدتاً درصدد توصيف رفتارهاى انحرافى برآمده اند، هرچند كه برخى از جامعه شناسان سعى كرده اند تا مسأله را تبيين علّى نمايند و علت اصلى را در جامعه جستوجو نمايند و تا حدودى به برخى از شاخص ها اشاره كنند; به ويژه آن گروه كه بر نقص در جامعه پذيرى تأكيد داشتند.
اما اين ديدگاه نيز يكى از عوامل اساسى يعنى اراده و اختيار خدادادى افراد را كه در شكل گيرى شخصيت آدمى نقش كليدى دارد، ناديده گرفته است . اين غفلت، سبب ناتمام بودن تبيين جامعه شناختى گشته است; زيرا عوامل اجتماعى نيز همچون عوامل زيستى و روانى، آن چنان نيستند كه بتوانند افعال اختيارى انسان را، كه شكل دهنده شخصيت او هستند، تحت الشعاع قرار دهند.
استاد مصباح در اين باره مى نويسد: «عوامل فيزيكى، زيستى، روانى و اجتماعى هرگز تعيين كننده افعال اختيارى بشر نيستند، بلكه فقط زمينه ساز گزينش و اختيار اويند. بدون شك، ميزان استفاده افراد بشر از اين نعمت خداداده، مانند ساير نعم الهى، يكسان نيست. كسانى هستند كه با عدم اعمال اين نيرو، به تدريج موجبات ضعف و فُتور آن را فراهم مى آورند، و كسان ديگرى نيز هستند كه با به كارگيرى مستمر و صحيح آن چنان قوى و نيرومندش مى سازند كه مى توانند در برابر همه عوامل و مقتضيات ديگر بايستند.
اهميت عامل اختيار تا بدان حد است كه به عقيده ما "شخصيت" عبارت است از تأليفى از خلق و خوها، معتقدات، عادات و ملكاتى كه بر اثر افعال اختيارى آدمى حاصل مى آيند.»[٢٨]
به اين ترتيب، در فرايند تبيين و پى گيرى علل پيدايش انحراف و ناديده گرفتن ارزش ها، نبايد از اراده و اختيار انسان غافل شد; چون در غير اين صورت، انسان را بايد فردى مجبور در نظر بگيريم كه به خاطر عواملى فيزيكى، روانى و اجتماعى چاره اى جز ارتكاب جرم ندارد. نتيجه امر، تعطيلى مجازات و نظارت رسمى خواهد بود.
علل اساسى ناديده گرفتن ارزش هابى ترديد، ناديده گرفتن ارزش ها انحرافى است كه مى تواند در اثر علل متعددى به وجود آيد. نگارنده در عين حالى كه از اراده و اختيار آزاد فرد منحرف غافل نبوده و آن را جزء اخير علت زمينه ساز انحراف مى داند، با استفاده از معارف دينى و مباحث اجتماعى به برخى از علل اساسى ناديده گرفتن ارزش ها اشاره مى كند:
١. عدم شناخت و آگاهىيكى از عمده ترين علت هاى ناديده گرفتن ارزش ها، عدم شناخت و آگاهى از آن هاست و اين جهل و نادانى خود منشأ بسيارى از معضلات انسانى و اجتماعى است. بدون شك اگر فرد منحرف نسبت به استعداد و توان خود در راه رسيدن به كرامت انسانى آشنا باشد و بداند كه چگونه ارزش ها، به ويژه ارزش هاى الهى، او را در نيل به هدف والاى انسانى اش كمك مى كند و نورانيّت ارزش ها را درك كرده باشد، احتمال روى گردانى از آن چراغ رفتار بسيار كم خواهد شد; چرا كه آگاهى از ارزش ها او را به سمت سلامت هدايت خواهد كرد. اين غفلت و ناآگاهى است كه فرد را به ورطه حيوانيت و حتى بدتر و گمراه تر از آن مى كشاند: «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون» (اعراف: ١٧٩). اگر جهل و نادانى نباشد، انسان در مقابل آفريننده خود پرده درى نمى كند. در دعاى كميل آمده است: «ظلمت نفسى و تجرّأتُ بجهلى»[٢٩] و يا در دعاى صحيفه سجاديه(عليه السلام)مى خوانيم: «أنا الذى بجهله عصاك.»[٣٠] و ده ها روايت و دعاهاى مأثور كه به اين حقيقت اشاره دارند. مطمئناً آگاهى و شناخت ارزش ها راه سلامت را به سوى فرد و جامعه مى گشايد. حضرت يوسف(عليه السلام)در مقابل زنى كه همه مقدمات تحريك قوه شهوانى را فراهم نموده بود، تنها با اتكا به ارزش الهى و با بهره گيرى از نور ارزش هاى خدايى توانست از آن مهلكه نجات يافته، از غلتيدن در چاه انحراف برهد; چنانچه قرآن مى فرمايد: «لقد همت به و هم بها لولا أن رءا برهان ربه.» (يوسف: ٢٤)
حكما و دانشمندان نيز بر اين واقعيت اشاره كرده اند. فيلسوف يونانى سقراط (٣٩٩ـ٤٧٠ ق م) بر اين باور بود كه انحراف اساساً ثمره عدم شناخت و آگاهى بوده و تنها راه حل آن نيز آگاهى بخشى است. وى در اين باره مى گويد: «ما نبايستى با تبه كاران با خشونت رفتار كنيم، بلكه بايد به آن ها بياموزيم كه به چه ترتيب از ارتكاب بزه خوددارى نمايند; زيرا جنايت ثمره نادانى و جهل است. تعداد بى شمارى از افراد كه نتوانسته اند معرفتى كسب كنند، مرتكب جرم مى شوند.»[٣١]
حكيم ابونصر فارابى، دانشمند اسلامى نيز علت اساسى ناهنجارى را عدم شناخت دانسته و مى نويسد: «اگر انسان سعادت را نشناخت و يا دانست و آن را غايت مشتاق اليه خود قرار نداد و بلكه چيز ديگرى را جز آن غايت قرار داد و به واسطه قوت نزوعيه به آن امر اشتياق و گرايش حاصل كرد و به واسطه قوت رؤيت آنچه بايد موردعمل قرار گيرد تا به واسطه آن و به كمك حواس و متخيله وصول به آن ممكن گردد، استنباط كرد و سپس به واسطه آلات قوه نزوعيه آن گونه افعال را انجام داد، در اين صورت همه افعال انسان شر و نازيبا [نابهنجار ]خواهد بود.»[٣٢]
به اين ترتيب، يكى از عواملى كه نقش اساسى در بروز انحراف دارد، عدم شناخت و آگاهى است; ساير عوامل در رتبه هاى بعدى قرار مى گيرند. در اهميت اين عامل همين مقدار بس كه خداى سبحان نه تنها قوه عاقله و رسول باطنى به بشر هديه داد، بلكه صد و بيست و چهار هزار پيامبر و نبى فرستاد تا انسان ها را از جهل و نادانى نجات داده و راه رسيدن به كمال و سعادت را با چراغى به نام ارزش ها، هموار سازند. در عين حال، بشر كم تر توانسته از هدايت انبيا بهره بگيرد و كماكان در ناآگاهى به سر مى برد. حال بايد ديد بهترين شيوه در حل اين مسأله چيست؟
مؤثرترين شيوه پيش گيرىدر پاسخ به سؤال مذكور بايد گفت: بهترين شيوه براى حل معضل مورد بحث، آگاهى بخشى است كه اين امر به اعتقاد جامعه شناسان، به دو صورت ممكن خواهد بود: فرهنگ پذيرى و جامعه پذيرى، كه البته فرهنگ پذيرى شيوه مؤثرترى خواهد بود; زيرا در جامعه پذيرى و يا اجتماعى شدن (Socialization) فرد تنها با هنجارهاى اجتماعى سازگار مى گردد، اما در فرهنگ پذيرى (Acculturation) فرد عميقاً و از جهات فراوان با فرهنگ جامعه همانند مى شود.[٣٣] در فرهنگ پذيرى، فرهنگ و ارزش هاى جامعه در جان فرد رسوخ كرده و به آن ها اعتقاد قلبى پيدا مى كند، به گونه اى كه فرد در هر موقعيتى خود را ملزم به انجام و رعايت آن ها مى داند، خواه نظارت رسمى باشد، يا نباشد، اما در آن جايى كه فرد صرفاً خود را با هنجارها هماهنگ مى سازد، در صورتى بدان ها عمل مى كند كه چشم قانون و نظارت رسمى را در پيش روى خود مشاهده كند و گرنه ضمانتى در رعايت آن ها وجود ندارد. بديهى است كسانى كه مى خواهند خلاف ارزش ها عمل كنند، در زمانى كه چشم قانون بسته است، ارزش هاى حاكم را ناديده مى گيرند.
اما آن جايى كه فرد فرهنگ پذير شده است، هميشه و در همه حال خود را در برابر ارزش ها مسؤول مى داند، چه ناظر رسمى باشد و چه تحت نظارت رسمى نباشد. از اين رو، تأثير اين شيوه در بهنجار كردن رفتار افراد در جامعه به مراتب بيش تر از جامعه پذيرى است.
در فرهنگ اسلام نيز اين دو شيوه به صورت اسلام و ايمان مطرح است; يعنى تلاش بر اين است كه پيروان خود را مؤمن كنند نه مسلمان; چون ايمان يعنى پذيرش ارزش هاى دين و اعتقاد عملى به آن پيدا كردن و در عمل ملتزم به آن بودن. در اين گونه تربيت شدن، فرد خود را مسؤول مى داند و تحت نظارت الهى است و كريمه «الم يعلم بان الله يرى» (علق: ١٤) فراروى او قرار دارد، خواه ناظر رسمى در كار باشد يا نه; يعنى چه پليس و نيروى انتظامى باشد و چه نباشد، او به وظيفه خود عمل مى كنند، بر خلاف آن جايى كه فرد ايمان نداشته و تنها بر رسالت پيامبر و وحدانيت خدا شهادت داده، اما اركان و ضمير قلبى او به پيام الهى پيوند نخورده است. در اين جا خطر انحراف به مراتب بيش تر از شيوه قلبى است.
نقش برجسته خانوادههمه دانشمندان علوم اجتماعى، خواه جامعه شناسان و خواه روان شناسان، بيش از هر عاملى در آگاهى بخشى، بر خانواده و تأثير بى بديل آن تأكيد دارند. اگرچه از تأثير مدرسه، گروه هاى همسال، رسانه هاى جمعى و... غافل نيستند، اما نقش خانواده را مؤثرتر مى دانند; چرا كه فرد در خانواده فرايند فرهنگ پذيرى را مى آموزد و شخصيت افراد بيش از همه در آغوش خانواده رشد مى كند و شكل مى گيرد. در حالى كه ساير عوامل، بيش تر در جامعه پذيرى افراد نقش دارند.
فرويد بر اين باور است كه شخصيت كه متشكل از سه نظام «نهاد»، «خود»، «فراخود» است و فراخود معرف بازنمايى هاى درونى شده آن دسته از ارزش ها و اخلاقيات جامعه است، توسط والدين به كودك آموخته مى شود. فراخود در واقع همان وجدان فرد است و درباره درست يا غلط بودن اعمال فرد داورى مى كند.[٣٤]
بروس كوئن نيز در كتاب مبانى جامعه شناسى بر اين واقعيت اشاره كرده و مى نويسد: «چون كودك نخستين دوران زندگى خود را در محيط خانواده مى گذراند و در معرض ارزش ها و الگوهاى رفتارى خانواده قرار دارد و زمان بيش ترى را با اين گروه صميمى و خودمانى مى گذراند، خانواده كودك را به انجام رفتارهايى كه با هنجارهاى جامعه مطابق و با انتظارات آن هماهنگ است پاداش مى دهد و در برابر رفتارهايى كه با آن هماهنگ نيست او را تنبيه و مجازات مى كند.»[٣٥]
در معارف اسلامى نيز، نقش خانواده به صورتى عميق تر مورد توجه قرار گرفته است; به اين معنا كه دين مقدس اسلام نه تنها در مورد انتخاب همسر و تشكيل خانواده دستورات و سفارشات فراوانى دارد، بلكه حتى نوع تغذيه والدين قبل از تكوين نطفه و تغذيه مادر به هنگام باردارى و شيردهى فرزند را نيز از نظر دور نداشته است. مثلا، خوردن خرما را براى مادر شيرده مستحب مى داند; چون باعث بردبارى و حلم فرزند مى شود; چنانچه قرآن خطاب به حضرت مريم كه تازه از وضع حمل فارغ شده بود مى فرمايد: «تنه درخت خرما را به سوى خود تكان بده تا خرماى تازه به پيش تو افكند.» (مريم: ٢٥)
احتمالا حكمت آن اين است كه خرما خوردن زن شيرده در شخصيت كودك شيرخوار اثر مطلوب دارد.[٣٦]
در مورد غذاى قبل از ايجاد نطفه هم سفارش شده است كه از حرام بپرهيزيد. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «درآمد حرام در اولاد اثر مى گذارد.»[٣٧] يعنى غذاى حرام والدين كه سازنده نطفه و تغذيه كننده جنين است در فرزند اثر نامطلوب دارد.
در انتخاب همسر نيز آمده است كه صفات روحى مادر در فرزند تأثير دارد، از اين رو، پيامبرگرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: «اُنظر فى اىّ شىء تضع ولدك فانّ العرق دساس»;[٣٨] دقت كنيد كه نطقه خود را در چه محلى قرار مى دهيد; چون كه اخلاق سرايت مى كند.
در جنگ جمل وقتى كه محمد حنفيه نتوانست پيشروى كند، اميرالمؤمنين على(عليه السلام) به او فرمود: «ادركك عرق من امك»;[٣٩] اين ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده اى.
رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز درباره تولد فرزند مى فرمايد: «هر كه فرزندى خدا به او دهد بايد در گوش راست او اذان نماز بگويد و در گوش چپ او اقامه بگويد كه اين كار او را از شيطان رجيم حفظ مى كند.»[٤٠]
انتخاب نام نيك، آموزش قرآن، تربيت صحيح و پاكيزه نگه داشتن فرزند، از جمله حقوق واجب فرزند است كه به عهده والدين گذاشته شده است.[٤١]
در حديثى از رسول الله(صلى الله عليه وآله) آمده است: «واى به حال بچه هاى آخرالزمان، از طرف پدرهاى ايشان. پرسيدند: يا رسول الله، از پدرهاى مشرك؟ فرمود: خير از پدرهاى مؤمن كه واجبات را به فرزندان خود تعليم نمى دهند.»[٤٢]
فرزندان را بايد به گونه اى تربيت نمود كه هنگام رشد و فهم، نسبت به ارزش هاى واقعى بيگانه نباشند، بلكه به سوى آن حركت كنند. مولى الموحدين على(عليه السلام)در سفارشات خود به يكى از فرزندانش مى فرمايد: دل بچه و طفل همانند زمين آماده است كه هرچه در آن نهاده شود مى پذيرد. من به تربيت تو قبل از اين كه دلت سخت شود و و ذهنت مشغول گردد، اقدام كردم.»[٤٣]
اين همه تأكيد در بيان و لسان شرع مقدس، بدان جهت است كه والدين در رسوخ كردن فرهنگ و ارزش ها در جان و جسم فرزندان، نقش بى بديلى دارند; چه اين كه شخصيت فرزند در آغوش گرم و صميمى خانواده شكل مى گيرد. همچنين خانواده فرد را فرهنگ پذير مى كند. فردى كه فرهنگ پذير شده باشد، هم خود در برابر ناهنجارى ها واكسينه شده و هم جامعه را سالم نگه مى دارد و مى تواند در سلامتى جامعه اثرگذار باشد.
اگر علماى بزرگ و نامدارى توانستند با وجود پربركت خود، جامعه اسلامى را از معارف دين و ارزش هاى ناب بهره مند سازند، شخصيتشان در آغوش گرم والدين، به ويژه مادر، شكل گرفته بود. وقتى از مادر سيدرضى، تدوين كننده نهج البلاغه و سيد مرتضى، آن عالم برجسته شيعه، مى پرسند: چه كردى كه چنين فرزندانى تربيت شدند، مى گويد: در دوران طفوليت اينان، شب هنگام كه براى نماز شب بيدار مى شدم، آنان را بيدار مى كردم تا با آن وقت، آشنا باشند. و يا آن گاه كه به مادر شيخ مرتضى انصارى، آن فخر جهان شيعه، گفته شد: فرزندت به درجات عاليه اى از علم و تقوا رسيده است، پاسخ داد: من ترقى بيش ترى هم از او انتظار داشتم; زيرا هنگام شير دادن، هرگز او را بدون وضو شير ندادم، حتى در شب هاى سرد زمستان هم وضو مى گرفتم و سپس به وى شير مى دادم.[٤٤]
بارى، اگر والدين در قالب خانواده بتوانند فرهنگ ناب دينى و ارزش هاى الهى را با عمل خود، در جان و روح فرزندان خود، رسوخ داده و آنان را فرهنگ پذير كنند، در حقيقت آنان را در برابر ارزش هاى مادى و دست ساخته بشرى واكسينه كرده و تا حد بسيار زيادى از خطر انحراف نجات داده اند. و اگر در آخرالزمان، انحرافات زياد گرديده است، به فرموده رسول گرامى اسلام، عامل اصلى آن والدين بوده اند. و گرنه اگر آنان درست عمل مى كردند، فرزندانى مثل شهيد چمران كه حتى در امريكا هم از انجام امور مكروه اجتناب مى كرد، و يا خلبان برجسته دوران دفاع مقدس، شهيد بابايى، كه پيش از انقلاب هم در امريكا، نماز اول وقت خود را ترك نمى كرد، تربيت مى نمودند.
٢. تخلف نخبگان (خواص)نخبگان به كسانى اطلاق مى گردد كه با توجه به نقشى كه در جامعه به عهده دارند و كار و فعاليتى كه انجام مى دهند و خصوصيات منحصر به فرد و استعدادهايى كه دارند، موقعيت هاى برترى نسبت به متوسط افراد جامعه دارند و با توجه به اين خصوصيات ويژه، سمبول هاى زنده اى از طرز تفكر، وجود و عمل بوده و نسبت به برخى گروه ها و يا كل افراد جامعه، قدرت جاذبه اى دارند. از اين رو، مورد تقليد قرار مى گيرند و طرز تفكر و عملشان، الگوى ديگران مى گردد.[٤٥] از اين نظر، نخبگان در پيدايش پديده هاى اجتماعى، خواه مثبت و يا منفى، نقش تعيين كننده دارند. چنانچه رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به اين حقيقت اشاره فرموده اند، «صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى، قيل: يا رسول الله من هما؟ قال الفقها و الامراء»;[٤٦] هرگاه دو گروه از امتم صالح و نيكوكار باشند، امتم نيكو خواهد شد و اگر آن ها فاسد گردند امتم به فساد كشيده خواهد شد، پرسيدند: يا رسول الله، آن دو گروه كيانند؟ فرمود: دانشمندان و حاكمان.
روشن است كه دانشمندان به عنوان ترويج كنندگان ارزش ها و فرهنگ و حاكمان و فرمانروايان به عنوان اجراكنندگان ارزش ها در قالب هنجارها، نقش ويژه و برگزيده دارند و افراد جامعه آنان را به عنوان الگوى عملى خود در رفتار فردى و اجتماعى قرار مى دهند; چرا كه «الناس على دين ملوكهم.» از اين رو، اگر وزير، وكيل، معلم و هر آن كس كه داراى نقشى برجسته و شخصيتى منحصر به فرد است، ارزش هاى حاكم را ناديده گيرد و بر خلاف آن رفتار كند، نه تنها خود را به ورطه هلاكت مى كشاند، بلكه كسانى را هم كه در طرز تفكر و عمل به وى اقتدا كرده اند، بخصوص افراد سست اراده و كم اطلاع، در معرض انحراف قرار مى دهند.
بهترين گواه بر حقيقت مذكور، تاريخ صدر اسلام است; آن گاه كه امت اسلام در سوگ رحلت فخر عالم پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله)، نشست و جامعه نبوى از وجود آن حضرت محروم گرديد، افرادى همچون طلحه، زيبر و سعد بن ابىوقاص به جاى پيروى از ارزش هاى ناب الهى، كه با همت پيامبر و يارانى همچون على(عليه السلام)بر جامعه حاكم گشته بود، بر خلاف ارزش هاى معنوى، راه انباشت ثروت و دنياگرايى را در پيش گرفتند و برخى نيز در اين راه حتى از ايستادن در مقابل جانشين به حق رسول الله(صلى الله عليه وآله)، دريغ ننموده و بانى جنگى چون جمل شدند. نتيجه اين رفتار نخبگان، در روز دهم محرم شصت و يك هجرى، در آن واقعه خونين، نمايان شد; آن گاه كه دستور غارت خيام اهل بيت رسول الله(صلى الله عليه وآله) صادر گرديد، «مردى نزد فاطمه، دختر امام حسين(عليه السلام)آمد و خلخال پاى او را بيرون آورد و در آن حال، مى گريست! فاطمه گفت: چرا گريه مى كنى؟ گفت: براى اين كار كه مى كنم و اموال دختر رسول خدا را به غارت مى برم، فاطمه گفت: اگر چنين است، پس مرا رهان كن. گفت: مى ترسم ديگرى آن را ببرد!»[٤٧] وقتى سعد بن ابىوقاص، كه رزمنده لشكر رسول الله است، به زراندوزى روى مى آورد، پسرش عمربن سعد، به خاطر رسيدن به خاك رى، خاك كربلا را به خون فرزند زهرا(عليها السلام) رنگين مى كند!
٣. تعارض هنجارهاسومين عاملى كه در ناديده گرفتن ارزش هاى حاكم بر جامعه توسط برخى از افراد، دخالت دارد، تعارض هنجارهاست. توضيح اين كه، افراد در كانون خانواده و گروه اوليه خود، ارزش هاى دينى و خانوادگى را آموخته و از آن پيروى مى كنند و رفتارهاى خود را با آن مطابقت مى دهند، اما وقتى وارد گروه هاى ديگر اجتماعى مى گردند، با خرده فرهنگ هاى معارضى كه در ارزش ها و هنجارها با ارزش هاى دينى فرد مخالف هستند، مواجه مى شوند، در چنين شرايطى برخى از افراد، دچار تعارض شده و براى اين كه منزوى نشوند و يا مورد تمسخر ديگران قرار نگيرند، مرتكب رفتار خلاف ارزش حاكم يا عامه مى شوند; زيرا اگر بخواهند در ميان آن گروه خاص، جايگاه و منزلت اجتماعى پيدا كنند، بايد از هنجارهاى آن ها پيروى نمايند، در اين صورت از هنجارهاى مطابق با هنجارهاى دينى و خانوادگى خود باز مى مانند. به عنوان نمونه، يكى از استادان دانشگاه شهيد بهشتى تهران مى نويسد: «يكى از دانشجويان دختر شهرستانى بسيار خوش قلب و با محبت مدتى براى نوشتن پايان نامه اش با من كار مى كرد. ظاهر او با ظاهر دانشجويانى كه با من كار مى كردند كمى متفاوت بود; آرايش، انگشتر و دست بند طلا و با مانتويى با خيال خودش مدرن با دكمه هاى بزرگ روشن كه حكايت از پيروى كوركورانه از هنجارهاى يك فرهنگ عقب افتاده مى كرد. بالاخره روزى مورد سؤال من قرار گرفت، گفت: من بيرون از دانشگاه چادر سر مى كنم و اصلا هم از تجملات خوشم نمى آيد، اما در داخل دانشگاه نه. پرسيدم: چه طور؟ گفت: خوب ديگه، جوّ دانشگاه يك جوريه كه اگر آدم مثل بقيه بچه ها نباشد مسخره اش مى كنند.»[٤٨]
حال سؤال اين است كه چه عاملى در پيدايش ارزش هاى متضاد و تعارض هنجارها، دخالت دارد؟ پيش از پاسخ به پرسش مذكور، بايد بگوييم كه فرهنگ داراى دو بخش مادى و غير مادى است كه در تعريف آن گفته اند: «فرهنگ غير مادى يا معنوى همان افكار و عقايد مربوط به اشيا است كه شامل نحوه تفكر، استدلال، مذهب و ساير جنبه هايى است كه مستقيماً فاقد تظاهر مادى هستند. اما فرهنگ مادى، آن بخشى است كه شامل اشياى ملموس و محسوس، چون مسكن، لباس، ابزار مثل راديو و تلويزيون و ماشين آلات نظير اتومبيل، قطار، هواپيما و... مى باشد.»[٤٩]
اساساً، بخش مادى فرهنگ نه تنها تحت تأثير شديد و مستقيم بخش معنوى فرهنگ است، بلكه چيزى جز نشان دهنده و محسوس كننده ارزش هاى غيرمحسوس (فرهنگ غيرمادى) نيست. از اين رو، اين بخش تنها در پرتو بخش معنوى معنادار خواهد بود; هر جا كه فرهنگ مادى وارد شود و فرهنگ غير مادى يا ارزش هاى خاص آن وارد نشود يا دير وارد شود، تأخّر فرهنگى پيش آمده و موجب به وجود آمدن بحران اجتماعى مى گردد. اين واقعيت را در كشورهاى در حال توسعه به خوبى مى توان مشاهده نمود; زيرا با ورود فناورى، كه بخش مادى فرهنگ است، مسائل اجتماعى فراوانى، كه تعارض هنجارها و ارزش ها از جمله آن است، براى آن كشورها به وجود آمده است.
به اين ترتيب، در پاسخ به پرسش مطرح شده، مى توان گفت (چنان كه محققان گفته اند)، يكى از عوامل ترويج كننده ارزش هاى مخالف، ورود فناورى با اشكال متعدد ـ كه وسايل ارتباط جمعى يكى از آن هاست ـ مى باشد. به عنوان مثال، ويدئو اگرچه به ظاهر ابزارى تصويرى و صوتى است كه داراى جنبه هاى مثبت و منفى است، اما با ورود و آزاد شدن در كشورهاى واردكننده، جنبه هاى منفى آن بيش از جنبه هاى مثبت بوده و هست.
اين واقعيت در تحقيقى كه در كشور اسلامى ايران صورت گرفته به خوبى نشان داده شده است: «اولا: آزادسازى ويدئو و تأسيس ويدئو كلوپ ها به جاى گسترش ارزش هاى اسلامى ـ انقلابى، موجب گسترش فيلم هاى خارجى و به همراه آن ارزش هاى نهفته در آن فيلم ها شده است. ثانياً: ورود ويدئو به خانواده ها ارزش هاى آن ها را دگرگون كرده است و اكثر كسانى كه داراى ويدئو بوده اند به تدريج از گرايش و پاى بندى هاى مذهبى شان كاسته شده است.»
جدول رابطه داشتن ويدئو و خواندن نماز
سال ١٣٧٢
| ويدئو | نماز مى خواند | نمازنمى خواند |
| ندارد | ٩٧ | ١٦ |
| دارد | ٥٦ | ٣٥ |
| جمع | ١٥٣ | ٥١(=٢٠٤) |
X٢=١٥.٨٦, sig= ٠.٠٠٠
سال ١٣٧٣
| ويدئو | نماز مى خواند | نمازنمى خواند |
| ندارد | ٧٣ | ٢٠ |
| دارد | ٤٢ | ٤٧ |
| جمع | ١١٥ | ٦٧(=١٨٢) |
X٢=١٩.١٣, sig= ٠.٠٠٠