نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٢ - نظريه سازى در علوم اجتماعى با تأكيد بر نقش پيش فرض و پارادايم
محمدجواد نوروزى
مقدّمههدف اين نوشتار گفتوگو درباره نظريه سازى[١] است. در پردازش نظريه، عوامل گوناگونى دخالت دارند. در اين مقال، تنها به نقش پيش فرض ها و پارادايم ها اشاره خواهد شد. براى روشن شدن جايگاه و دورنماى بحث، ضرورى است نخست پرسش هايى را كه در اين زمينه مطرحند، بيان شوند. سپس به بحث درباره پرسش هايى كه به فهم هدف موردنظر مدد مى رسانند، پرداخته شود. مهم ترين اين پرسش ها عبارتند از:
- نظريه چيست؟
- چرا از نظريه تعاريف گوناگونى ارائه شده است؟ اين پرسش از آن رو مطرح است كه برخى از بحران سخن مى گويند. برنارد كوئن در اين باره معتقد است: «هنوز بر سر اين كه نظريه چيست، توافقى صورت نگرفته است.»[٢]
- آيا تنوّع تعاريف ناشى از مجموعه هاى متفاوتى از پيش فرض ها و يا پارادايم ها نيست؟
- نقش پيش فرض ها و پارادايم هاى جامعه شناختى در نظريه سازى چيست؟
- آيا فهم ما از نظريه هايى كه بعضاً متعارض نيز هستند، بر شناخت پيش فرض هاى آن نظريات استوار است؟
- نظريه سازى چيست؟ آيا نظريه امرى فنى است؟ به تعبير ديگر، آيا ساختنى است؟ اگر چنين است، تحت چه شرايطى، نظريه شكل مى گيرد و چه كسانى در آفرينش آن نقش دارند؟
- آيا نظريه سازى فرايندى بى طرفانه و عينى است؟ يا عينى نبوده و پيش فرض هاى محققان در آن نقش مهمى دارد؟
- آيا نظريه سازى ناشى از نبوغ نوابغ است و بايد آن را مخلوق لحظات خاص و استثنايى دانست؟
- آيا نظريه ها در بحران آفريده مى شوند و واقعيت هاى اجتماعى نقش اساسى در آن دارند؟[٣]
اين نوشتار بر اين انگاره استوار است كه «نظريه سازى فرايندى است كه عوامل متعددى در آن دخيل هستند.» در اين نوشتار، تنها نقش پيش فرض ها و پارادايم ها مورد بررسى قرار مى گيرند. علاوه بر پيش فرض ها و پارادايم ها، مى توان به عوامل ديگرى همچون شخصيت و واقعيت اجتماعى، كه در تكوين نظريه مؤثرند، اشاره كرد. گفتوگو درباره اين مسأله كه كدام يك از سه مؤلّفه ياد شده نقش اساسى ترى در تكوين نظريه ايفا مى كنند و آيا تلفيقى از دو يا سه مؤلّفه مزبور ضرورى است، امرى است كه به نظر مى رسد بستگى به چارچوب پارادايمى و پيش فرض هاى محقق دارد. از اين رو، در خلال گفتوگوى اين نوشتار، به طور ضمنى مورد بحث قرار مى گيرد.
نظريه و نظريه سازىياداورى تعاريف گوناگون از «نظريه» در اين مقال نمى گنجد. علاوه بر اين، اشاره شد كه توافقى ميان جامعه شناسان در اين باره وجود ندارد.[٤] براى درك اين موضوع، فقط به ذكر يك تعريف اكتفا مى شود. كرلينجر در اين باره مى گويد: «يك نظريه مجموعه اى از سازه ها (مفاهيم)، تعاريف و گزاره هاى به هم مرتبط است كه از طريق مشخص ساختن روابط بين متغيرها، با هدف تبيين و پيش بينى پديده ها، ديد نظام يافته اى از پديده ها ارائه مى كند.»[٥]
بر اساس تعريف كرلينجر، در نظريه عناصر گوناگونى همچون مفاهيم، متغيرها، واقعيت هاى عينى و سنجش روابط ميان آن ها دخالت دارند و هدف نظريه، تبيين و پيش بينى است.
در علوم اجتماعى، نظريه نقش اساسى در هدايت پژوهش ايفا مى كند. مى توان گفت: يك عامل اساسى فقدان توافق در تعريف نظريه و ساير مفاهيم جامعه شناسى ناشى از پارادايم هاى گوناگونى است كه بر جامعه شناسى سايه افكنده اند; يعنى هر پارادايم تعريف خاصى از نظريه و ساير مفاهيم دارد و طبعاً پارادايم هاى بديل به دليل پيش فرض هاى متفاوت تلقّى ديگرى دارند; مثلا، تجربه گرايان تعريف ويژه اى از «نظريه» دارند. آنان «نظريه را كوشش عملى در راه جمع آورى شواهد و يافته هاى تجربى و برقرارى همبستگى ميان يافته ها و تبيين آن ها از راه استوارى مى دانند.»[٦] اين در حالى است كه عقل گرايان يا كسانى كه به لحاظ روش شناسى پيش فرض هاى متمايزى دارند، اين تعريف را نمى پذيرند[٧] و تلقّى متفاوتى دارند.
البته اختلاف نظر در تعريف نظريه و يا انواع آن ها را مى توان از منظرهاى ديگرى نيز مورد مداقّه قرار داد و تأكيد بر نقش پيش فرض و پارادايم صرفاً از آن روست كه موضوع نوشتار حاضر است. از اين رو، تمايز، توسعه و تحوّل نظريات و مفاهيم جامعه شناسى را مى توان بر اساس عوامل متنوّع ديگر نيز مورد بررسى قرار داد.[٨]
پيش فرض هابا تأمّل درباره نظريه هاى جامعه شناسى، درمى يابيم كه هريك از نظريه ها در درون يكى از پارادايم هاى اصلى قرار مى گيرند. چارچوب هر پارادايم بر مجموعه متفاوتى از پيش فرض هاى فرانظرى درباره ماهيت علوم اجتماعى و جامعه مبتنى است. هر پارادايم ماهيت ويژه اى دارد و تحليلى خاص در مورد زندگى اجتماعى ارائه مى كند. درك درست نظريه ها متوقف بر آگاهى از پيش فرض هايى است كه آن ها را احاطه كرده اند; پيش فرض هايى كه خود ريشه در فلسفه اجتماعى دارد. در اين رهگذر، با مسائلى از هستى شناسى، معرفت شناسى، شناخت شناسى و موارد ديگر مواجهيم كه كم تر در حوزه نظريه هاى جامعه شناختى خودنمايى مى كنند.
علوم اجتماعى و از جمله جامعه شناسى، بر مبناى چهار مجموعه از پيش فرض ها، كه مربوط به هستى شناسى، معرفت شناسى، ماهيت انسان و روش شناسى است، استوار مى باشد:
١. هستى شناسىنظريه پردازان اجتماعى همواره با پيش فرض هايى درباره ماهيت جهان و شيوه تحقيق در آن ها وارد گفتوگو مى شوند. كنكاش درباره ماهيت جهان اجتماعى، نگاهى هستى شناختى دارد و ناظر به بررسى چيستى و ماهيت پديده مورد مطالعه است. آيا واقعيت داراى ماهيتى عينى است و در نتيجه، خارج از فرد مى باشد؟ يا آن كه محصول شناخت فرد و حاصل ذهن اوست؟ مثلا، فلاسفه اسلامى بر اين باورند كه جهانى خارج از ذهن انسانى وجود دارد و انسان قادر به شناخت و شناساندن آن به ديگرى است.[٩] انسان از طريق عقل، كه كاركردهاى گوناگونى دارد، براى فهم جهان خارجى و واقعيات آن مفهوم سازى مى كند.[١٠] از اين رو، انديشمندان اسلامى در فلسفه اسلامى ـ بر خلاف نام گرايان ـ معتقد به وجود واقعى مفاهيم هستند. مبدأ جهان مادى، ملكوت و آخرت خداوند متعال است كه خالق انسان نيز هست. جهان هستى غايتمند است و نگرش انسان مسلمان به واقعيت هاى جهان هستى با توجه به غايت تحليل مى شود. اما در علوم تجربى، كه ناشى از تحولات پس از عصر نوزايى مى باشد، علت فاعلى اصالت دارد[١١] و پذيرفته نيست كه گفته شود جهان، اجتماع و انسان بى هدف بوده و در نتيجه، ذاتاً بى شكل و بى معنا مى باشند.[١٢]
در جامعه شناسى معاصر، مى توان به دو رويكرد، كه مبناى هستى شناختى دارند اشاره كرد:
الف. نام انگارى (ديدگاه اصالت تسميه): نام انگاران وجود يك ساختار واقعى را براى جهان، كه مفاهيم براى توصيف آن به كار مى روند، قبول ندارند.
آنان معتقدند: جهان واقعى خارج از شناخت انسان چيزى بيش از نام ها، مفاهيم و عناوين به منظور ساختار دادن به واقعيت نيستند.[١٣]
ب. واقع گرايى: واقع گرايان معتقدند: جهان خارج از شناخت انسان امرى واقعى است و جهان اجتماعى براى واقعگرا فارغ از آن كه بدان شناخت پيدا كند يا نكند، وجود دارد. انسان خالق واقعيت جهان خارجى نيست.[١٤]
٢. معرفت شناسىپيش فرض هايى كه رويكردى معرفت شناختى دارند به اين نكته اشاره دارند كه چگونه مى توان به درك جهان پرداخت و نتيجه آن را به صورت دانش به همنوعان منتقل كرد. مسأله «صدق» و «كذب»، كه به اعتبار و روايى گزاره ها مرتبط است، نيز موضعى معرفت شناختى است. بر اساس معرفت شناسى اسلامى، شناخت و چگونگى درك جهان از راه هاى گوناگونى همچون حس، عقل، شهود، مرجعيت و وحى به دست مى آيد كه در اين ميان، «عقل» مهم ترين نقش را ايفا مى كند. معيار صدق گزاره ها، مطابقت آن ها با واقع است.[١٥]
در جامعه شناسى معاصر، دست كم مى توان به دو نگرش اثبات گرايى و غير آن اشاره كرد:[١٦]
الف. اثبات گرايى: اثبات گرايان ماهيت دانش را خشك، واقعى و قابل انتقال در شكل ملموس آن مى دانند. در اين نگرش، محقق با كاوش در اصول و روابط علمى، اجزاى تشكيل دهنده رويدادهاى جهان اجتماعى مسائل را تبيين و پيش بينى مى كند. رويكرد استقرايى و ابطال گرايى در اين چارچوب، واقع مى باشد. نقطه مشترك اين دو آن است كه آنان رشد دانش و معرفت را فرايندى رو به افزايش مى دانند كه طى آن بينش هاى جديد اضافه شده و فرضيه هاى ابطال گرديده به كنارى نهاده مى شوند.[١٧] دوركيم را مى توان از جمله اثبات گرايان دانست. وى در كتاب قواعد روش جامعه شناسى[١٨] به دنبال اثبات اين قضيه است كه «ايجاد يك علم عينى مانند الگوى علوم ديگر درباره پديده هاى اجتماعى امكان پذير است.»[١٩]
ب. رويكرد غير اثبات گرايى: به عقيده غير اثبات گرايان، جهان اجتماعى ماهيتى نسبى دارد و فقط مى توان از نقطه نظر افرادى كه مستقيماً در فعاليت هاى مورد مطالعه درگير هستند، به شناخت آن مبادرت ورزيد. آن ها مشاهده گر بودن را، كه اثبات گرايان آن را امرى مؤثر در شناخت انسانى مى دانند، رد مى كنند. بر پايه اين نگرش، علوم اجتماعى را بايد به صورت يك داد و ستد ذهنى ديد تا عينى. در نتيجه، دانش داراى ماهيتى ذهنى و معنوى است و اساساً شخصى بوده و بر تجربه و بينش هايى كه داراى ماهيت منحصر به فرد است، مبتنى مى باشد.[٢٠]
٣. ماهيت انسانبرخى پيش فرض ها به ماهيت انسانى برمى گردند. در اين زمينه، مى توان به دو نگرش جبرگرايى[٢١] و يا اختيارگرايى[٢٢] اشاره كرد. در جبرگرايى، انسان و فعاليت هايش كاملا از سوى موقعيت و محيطى كه انسانى در آن قرار دارد، تعيين مى گردد.[٢٣] از سوى ديگر، در اختيارگرايى انسان موجودى كاملا مستقل و مختار است. از منظر جامعه شناختى، چون نظريه هاى علوم اجتماعى با شناخت فعاليت انسانى مرتبط هستند، لذا اين نظريه ها به طور صريح يا ضمنى به يكى از دو ديدگاه فوق باز مى گردند و يا تلفيقى از آن دو را برگزيده، حد وسط را انتخاب مى كنند.
در انسان شناسى اسلامى، انسان موجودى مختار و مركّب از جسم و روح است. انسان مخلوق خداوند غنى مى باشد و از طريق وحى راه كمال را طى مى كند.[٢٤]
٤. روش شناسىهريك از پيش فرض هاى مذكور توصيه خاصى درباره چگونگى كسب دانش درباره جهان اجتماعى ارائه مى كنند و اتخاذ هر ديدگاهى از سوى نظريه پرداز درباره هستى شناسى، معرفت شناسى و انسان شناسى، او را به سوى ديدگاهى خاص در روش شناسى سوق مى دهد. در اين باره، در جامعه شناسى معاصر مى توان به دو رويكرد اشاره كرد:
١. نگرش عينى به واقعيت اجتماعى: برخى عالمان علوم اجتماعى با جهان اجتماعى همانند جهان طبيعى برخورد مى كنند. در نتيجه، آن را به مثابه امرى خشك، واقعى و مستقل از انسان در نظر مى گيرند. تلاش محقق در اين رويكرد بر تحليل روابط ميان عناصر گوناگون پديده اجتماعى متمركز است. در نتيجه، تشخيص و تعريف عناصر و شيوه تعيين روابط آن ها مورد توجه اصلى است. مهم ترين مباحث در اين نگرش عبارتند از: مفاهيم، اندازه گيرى و مسائل كمى و آمارى كه در پى ارائه قوانين كلى مى باشند. به اين رويكرد مى توان اصطلاح «قانون بنيادى» نهاد كه در پى ابتناى تحقيق بر روش علمى نظام مند است و بر فرايند آزمون فرضيه ها تأكيد مى كند و از پرسش نامه، آمار، آزمون شخصيت و ديگر انواع ابزارهاى تحقيق در روش شناسى بهره مى برد.[٢٥]
٢. ايده انگارى: در مقابل رويكرد نخست، ذهنى گرايى وجود دارد كه به تجربه ذهنى افراد در خلق جهان اجتماعى اهميت مى دهد. در نتيجه، به دنبال شيوه كاوش متمايز از رويكرد نخست مى گردد. تلقّى افراطى تأكيد بر ذهنيت فرد در تفسير پديده هاى اجتماعى، منجر به مباحث هرمنوتيك و نسبى شدن معرفت مى گردد. از اين رو، سخن از قوانين جهان شمول و كلى نارواست و تفسيرها سيّال و نسبى گرايانه اند.
شيوه تفهّمى وبر را مى توان در اين نگرش جاى داد. در اين روش، بر نزديك تر شدن انسان به موضوع، و بر كشف سابقه و تاريخچه حيات پديده تأكيد مى گردد; چنان كه كلمن نيز ضمن اشاره به اين رويكرد، معتقد است: پژوهش هاى كيفى و گاه كمّى به بررسى فرايندهاى درونى تأكيد مى كند و با درون نگرى همدلانه از سوى مشاهده، حاصل مى شود.[٢٦]
بعد عينى ـ ذهنى
نمودار شماره (١)
رهيافت عينى گرا به علوم اجتماعى رهيافت ذهنى گرا به علوم اجتماعى
واقع گرايى <=== هستى شناسى ===> نام انگارى
اثبات گرايى <=== معرفت شناسى ===> غيراثبات گرايى
جبرگرايى <=== ماهيت انسان ===> اختيارگرايى
عينى گرايى <=== روش شناسى ===> ايده انگارى