نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٩ - منع كتابت و انتشار حديث و سنت نبوى
سيدحسين موسوى بيرجندى
قال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): لتتبعن سنن من قبلكم شبراً بشر... حتى لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه...١
از جمله كارهايى كه پس از روى كار آمدن خليفه اول صورت گرفت، ممانعت از نوشتن و انتشار حديث و سنت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)بود. اين كه چه دليلى ايشان را وادار به اين تصميم كرده و توجيه آنان چه بوده و چه روش هايى را براى جلوگيرى از انتشار حديث به كار گرفتند و تا چه زمانى اين ممنوعيت ادامه داشت و سرانجام پى آمدهاى اين ممنوعيت چه بود؟ قابل تأمل و بررسى است.
پيش از اين كه به اين پرسش ها پاسخ داده شود، لازم است ديدگاه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)را درباره نوشتن سنت و گفتار ايشان مرور كنيم.
تأكيد نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) بر نوشتن حديث، در ده ها مصدر و مرجع معتبر، به تعابير مختلف آمده است: «قيدوا العلم بالكتابه، استعن بيمينك و ..» خود دليل روشنى بر تشويق و ترغيب آن گرامى بر كتابت حديث است. مى توان گفت در عهد پيامبر گرامى اكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) بعضى از اصحاب، مجموعه هايى از احاديث داشتند كه تحت عنوان صحيفه در كتب روايى و تاريخى مكتب امامت از آن نام برده مى شود. در اين جا قسمتى از اين مجموعه ها را بيان مى كنيم:
١ـ صحيفه على بن ابيطالب(عليه السلام): اين صحيفه در كتابى قطور كه طول آن به ٧٠ ذراع مى رسيد، به املاى شخص نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)و خط حضرت امير(عليه السلام)نگاشته شده بود.
مى توان گفت: اين نخستين كتابى است كه فرمايشات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در آن جمع آورى شده است.٢
٢ـ صحيفه ابى رافع: در كتاب نجاشى از آن نام برده شده است.٣
٣ـ صحيفه عبدالله بن عمر: نام اين صحيفه «صادقه» و مشتمل بر هزار حديث مى باشد. احمدبن حنبل، بعضى از احاديث آن را نقل كرده است.
٤ـ صحيفه سعدبن عباده: در آن، تعدادى از احاديث پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)جمع آورى شده است. ولى بخارى بر اين عقيده است كه اين صحيفه، نسخه اى از صحيفه عبدالله بن ابى اوفى است.٤
٥ـ صحيفه عبدالله بن ابى اوفى: بخارى به وجود اين صحيفه معتقد است.
٦ـ صحيفه جابربن عبدالله انصارى: ابن سعد و عبدالرزاق و ذهبى در كتاب هاى خود از آن نام برده اند.
٧ـ صحيفه خليفه ابى بكر: عايشه همسر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)مى گويد: ديدم پدرم نمى خوابد... تا اين كه صبح شد و دستور داد تا احاديث او را كه ٥٠٠ حديث بود آوردم و آن را سوزاند.
٨ـ صحيفه عبدالله بن عمروعاص: وى به امر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)احاديث را جمع آورى كرد، ولى به دستور خليفه عمر آن كتاب را پنهان كرد كه حتى نامى از آن در كتاب هاى حديثى باقى نمانده است.٥
سنت همراه و پابه پاى قرآن
هرچند كليات احكام در قرآن كريم بيان شده است، ولى غالباً چگونگى انجام و شرايط و موانعِ آن بيان نگرديده است. براى مثال، جزئيات و چگونگى انجام نماز در قرآن نيامده است. از اين رو، يكى از وظايف اصلى و عمده نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)بيان و تفسير قرآن كريم است. اين مهم از عهده هيچ كس ساخته نيست، به خصوص اگر آيات متشابه باشد:٦ «... و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلّهم يتفكّرون.» (نحل: ٤٤); ما قرآن را نازل نموديم تا براى مردم آنچه را كه به سوى آنان نازل شده بيان نمايى، باشد كه به تفكر در آن بپردازند.
پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نيز همواره بر همراهى سنت با قرآن و جدانشدن آن دو تأكيد كرده است و اين كه نمى توان به قرآن اكتفا كرد، در بيش تر كتاب هاى معتبر دينى آمده است. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «الا انى اوتيت الكتاب و مثله معه...»; آگاه باشيد كه خداوند براى من، قرآن كتاب خود را فرستاد و همراه آن حقايق فراوان ديگرى به مانند آن به من عنايت فرمود. نزديك است كه افرادى از شما ياران و اصحاب مرا تكذيب كنند، حديث مرا برايش نقل كنند و او در حالى كه بر جايگاه خويش تكيه زده بگويد: من اين را نمى دانم (قبول ندارم) من فقط دستور و حكمى را كه در قرآن كريم بيابم، عمل مى كنم!!٧
امروز هم هستند بسيارى كه چنين ادعاهايى مى كنند و دقيقاً همين جمله ها را تكرار مى نمايند! آيا اين افراد مصداق اعتراض پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)نيستند؟
سير تاريخى منع نگارش حديث
اين كه از چه زمانى جلوگيرى و ممانعت از نگارش احاديث پيامبر آغاز شد، نمى توان زمان دقيقى براى آن در نظر گرفت. اما اجمالاً مى توان گفت كه موارد متعددى از منع كتابت در تاريخ اسلام ثبت شده است كه حاكى از حركتى حساب شده مى باشد و مرحله به مرحله به اجرا درآمده است.
١. نخستين مرحله منع كتابت حديث نبوى، زمان حيات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) صورت گرفت. اين مطلب از گفته عبداللّه بن عمر، پسر خليفه دوم به وضوح برمى آيد. او مى گويد: هر آنچه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى شنيدم، مى نوشتم و قصد داشتم آن را نگهدارى كنم، ولى قريش٨ مرا سرزنش كردند كه چرا هر چه را از پيامبر مى شنوى، مى نويسى و حال آن كه، او نيز يك بشر است; سخنان آنان در من اثر گذاشت و من از نوشتن دست برداشتم. حضرت پرسيدند: چرا نمى نويسى؟ من گفته آنان را بازگو نمودم. آن گرامى با انگشت خويش به دهان مباركش اشاره كرد و فرمود: قسم به آن خدايى كه جان من در دست قدرت اوست، جز گفتار حق از اين دهان بيرون نمى آيد.٩ نظير همين مطلب از عبداللّه، پسر عمروعاص نيز روايت شده است.١٠
٢. در دومين مرحله، پا را فراتر گذاشته و بر آن شدند كه مانع از گفتار خود حضرت شوند اما نه به صورت مقابله صريح، بلكه به گونه اى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نتوانند مقصود خويش را براى مردم بازگو نمايند. نمونه بارز آن را در صحراى عرفه و مشعرالحرام مشاهده مى كنيم. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) قصد داشتند سخنرانى كنند ولى عده اى كاملاً حساب شده و با برنامه قبلى، با سر و صدا و تكبير مانع از گفتار حضرت شدند. اين جريان در تاريخ طبرى و ساير كتب تاريخى آمده است: «فكبر الناس و لقط الناس و ضج الناس.»١١ هرچند دلايل اين امر روشن نيست، اما اجمالاً به دست مى آيد كه آنان مى دانستند حضرت قصد گفتن چيزى را دارند كه حتماً به نفع آنان نخواهد بود، از اين رو، مانع از گفتار حضرت شدند.
اين روش هم كارساز نبود; زيرا هنگام برگشتن كاروان حجاج از مكه و زمانى كه به غدير خم رسيدند، آيه شريفه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ... و الله يعصمك من الناس.» (مائده: ٦٧) نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)توانستند در پناه عنايت الهى، انجام وظيفه كرده و على(عليه السلام)را به عنوان جانشين خود نصب كنند و از همه بيعت بگيرند.
٣. مرحله سوم، مقابله صريح و رو در رو با كتابت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) است; هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر احتضار بودند، فرمودند: قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد. به دنبال اين فرمايش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، خليفه دوم چشم در چشم حضرت دوخته و سپس گفت: «ان الرجل ليهجر و حسبنا كتاب الله.»١٢ يعنى اين مرد دارد هذيان مى گويد، كتاب خدا ما را بس است. همراهان وى گفته او را تصديق كردند و مانع از نوشتن شدند. هنگامى كه بعضى از اصحاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به اين سخنان اعتراض كردند و سر و صداها برخاست، آن گرامى فرمودند: بلند شويد و از نزد من بيرون برويد. ديگر آن حضرت چيزى ننوشتند. دليل آن را خود حضرت فرمودند:
«ديگر بعد از اين گفتار و جسارت چه فايده كه بنويسم.» يعنى كسى كه در حضور من، چشم در چشم من دوخته و مى گويد: «ان الرجل ليهجر» اگر هم چيزى بنويسم، پس از مرگ من با جرأت و جسارت بيش تر انكار خواهد كرد.
٤. خليفه اول پس از اين كه به حكومت رسيد، در آغاز حكومت خود، مجموعه احاديثى را كه مشتمل بر ٥٠٠ حديث بود از بين برد. دخترش عايشه، همسر پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند: پدرم يك شب خوابيده بود حالش دگرگون بود و اين دگرگونى حال پدرم موجب ناراحتى من شد. صبح آن روز به من خطاب كرد و گفت: دخترم آن احاديثى را كه من نزد تو دارم بياور. چون همه را به نزد او بردم، آن ها را آتش زد...١٣
توجيه منع انتشار حديث
پس از آن كه خليفه اول احاديث خود را به آتش كشيد، روزى صحابه را جمع نمود و به آنان گفت: شما از پيامبر حديث نقل مى كنيد و البته در اين مورد با يكديگر اختلاف هايى داريد و به طور مسلّم پس از شما، مردم به اختلافات بزرگ ترى خواهند افتاد. بنابراين، از رسول خدا هيچ چيز روايت نكنيد و هر كس از شما سؤالى كرد بگوييد: در ميان ما و شما قرآن است; حلال آن را حلال بشماريد و حرامش را حرام بدانيد.١٤
توجيه ديگر خليفه اين بود كه من هراس داشتم حديثى را از كسى شنيده باشم كه به او اعتماد دارم، اما اتفاقاً آن حديث درست نباشد. من نخواستم عهده دار نشر اين حديث نادرست باشم!! پرسشى كه اين جا مطرح مى شود اين است كه اگر اين كلام خليفه حقيقت داشته باشد، چرا به ديگران مى گويد از پيامبر حديث نقل نكنيد؟١٥ نقل حديث توسط ديگران، حتى افراد مطمئن كه خود شخصاً و بدون واسطه از پيامبر كلامى را به خاطر داشته اند، براى او چه مسؤوليتى به وجود مى آورد كه آنان را از نقل حديث منع مى كند؟! علاوه بر اين، گويا خليفه حديثى را كه خود از پيامبر نقل مى كند فراموش كرده بود: هر كس دانش يا حديثى را از من يادداشت كند تا آن علم باقى است، همچنان براى او ثواب نوشته مى شود.١٦
٥. اوج منع كتابت حديث، براى نخستين بار در زمان خليفه دوم صورت گرفت. آن گونه كه در كتاب هاى معتبر اهل سنت آمده است، زهرى از عروة بن مسعود نقل مى كند كه خليفه دوم تصميم گرفت احاديث نبوى را جمع آورى نموده و بنويسد. از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه نظرخواهى كرد، آنان اين كار او را مورد تشويق و تأييد قرار دادند. ولى خليفه دست نگه داشت و يك ماه درباره آن فكر مى كرد تا اين كه روزى گفت: مى خواستم روايات سنت نبوى را جمع آورى كنم، اما به ياد آوردم كه اقوامى پيش از شما كتاب هايى نگاشتند و سخت بدان مشغول شدند و در نتيجه، كتاب آسمانى خويش را رها ساختند. به خدا سوگند من هيچ گاه كتاب خدا را به چيزى آميخته و مشوّب نمى سازم!١٧
قُرظة بن كعب، از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مى گويد: خليفه عمر مرا والى كوفه نمود. هنگامى كه عازم كوفه شديم، وى شخصاً پياده ما را و تا مسافتى دور همراهى نمود. آن گاه پيش از آن كه با ما خداحافظى كند، از ما پرسيد: آيا مى دانيد براى چه به بدرقه شما آمدم؟ گفتيم: براى اين كه ما صحابى پيامبر هستيم، خواستى ما را گرامى بدارى. پاسخ داد: آرى ولى چيزى را توجه كنيد و آن اين كه شما به شهرى مى رويد كه مردمش قرآن بسيار مى خوانند، مثل زنبورها كه صدايشان در هم مى پيچد!! پس به شما توصيه مى كنم كه آنان را به حال خود واگذاريد و از خواندن قرآن، به شنيدن حديث پيامبر مشغول نكنيد. از پيامبر كم تر حديث به ميان بياوريد. من نيز در اين كار با شما همكارى خواهم كرد.
قرظه مى گويد: هنگامى كه وارد عراق شديم، مردم از ما خواستند حديث و گفتارى از پيامبر براى آنان نقل كنيم. به آنان گفتيم: خليفه ما را از نقل حديث باز داشته است.١٨ از ترس خليفه حديثى نقل نكرديم.١٩
والى ديگر خليفه در بصره ابوموسى اشعرى نيز مى گويد: خليفه مرا والى بصره كرد و سفارش نمود تنها قرائت قرآن را در ميان مردم ترويج كنم.٢٠ به دنبال همين سياست، تا زمانى كه خليفه عمر زنده بود، كسى جرأت نقل حديث نداشت. حتى ابوهريره مى گويد: احاديثى كه براى شما نقل كردم، اگر در زمان عمر بود، مرا تازيانه مى زدند. شعبى مى گويد: يك سال با پسر عمر همدم بودم حتى يك حديث از او نشنيدم!٢١
خليفه دوم در بخشنامه اى مى نويسد: «لاكتاب مع كتاب الله و من كان عنده شيىء منها فليمحه.»;٢٢ هر كس حديثى نزد خود دارد آن را از بين ببرد و با وجود قرآن هيچ نوشته اى نبايد باشد. در عين حال، مالك در كتاب الموطّأ، در اواخر كتاب صلاة آورده است كه «خليفه در كنار مسجد، مكانى جدا ساخت به نام «بطيحاء» و مى گفت هر كس قصد بلند كردن صدايش را براى انشاد شعرى دارد، در اين مكان شعر خود را انشاد كند! و خليفه به مغيرة بن شعبه، والى خويش در كوفه، نوشت: شعر شعراء، آنچه را كه از شعر جاهليت و زمان اسلام وجود دارد جمع آورى نموده و به آن ها استشهاد نموده و براى من گزارش كار بدهيد!
قال عمربن الخطاب: «تعلموا الشعر فان فيه محاسن تبتغى و مساوى تتقى!»; شعر را فراگيريد چون در شعر خوبى هايى است كه سزاوار است آدمى بداند و بدى هايى است كه لازم است اجتناب كند.٢٣
اين سؤال باقى مى ماند كه چگونه با وجود قرآن، سنت نبوى بى اعتبار است، ولى در شعر خوبى هايى است كه سزاوار است آدمى آن را بياموزد!
حبس اصحاب كبار
على رغم اعلام رسمى ممنوعيت انتشار حديث از جانب دستگاه خلافت و پيگيرى و دقت در عملى شدن اين بخشنامه، كسانى بودند كه بر اساس اعتقاد خويش در گوشه و كنار مدينه و يا در خارج مدينه و به دور از چشم خليفه، احاديث نبوى را براى تشنگان گفتار پيامبر و با تقاضاى آنان بازگو مى كردند. ولى طبيعى بود پس از بازگونمودن براى چند نفر و در صورت تكرار و پخش شدن بين افراد، به گوش نيروهاى اطلاعاتى دستگاه مى رسيد و خليفه به زودى مطلع مى شد. از اين روى، خليفه دستور داد كه هيچ يك از اصحاب حق ندارند بدون اجازه وى به خارج از مدينه بروند.٢٤
براى خروج از مدينه به هر مقصدى و حتى حج بايد از خليفه اجازه مى گرفتند. به تعبير ديگر، محترمانه تحت نظر بودند. على رغم اين ممنوعيت ها، افرادى همچون ابن مسعود، ابوذر، ابودرداء... به نقل حديث مى پرداختند. خليفه آنان را احضار و از ايشان مى پرسد: اين چه سخنانى است كه براى مردم نقل مى كنيد؟ پاسخ دادند: ما را از گفتن حديث پيامبر منع مى كنى؟! خليفه مى گويد: خير، ولى تا زنده ام و زنده ايد همين جا در مدينه نزد من مى مانيد. آن گاه اضافه مى كند كه ما بهتر مى دانيم از آنچه كه نقل مى كنيد چه چيزهايى را بپذيريم و چه چيزى را نپذيريم.
عمر مى گفت: من گردن هاى صحابه را بر اين كوه ها و صحراى سوزان مدينه گذاشتم و نمى گذارم به شهرهاى ديگر بروند و در آنجا فساد به پا كنند!٢٥
ممنوع بودن اصحاب و آزادى اهل كتاب
على رغم سخت گيرى خليفه و جلوگيرى از نقل حديث و تفسير قرآن، چند نفر از اهل كتاب مجاز به بيان تفسير قرآن و معارف و احكام اسلامى بودند و در اين زمينه هيچ گونه محدوديتى نداشتند. در اين خصوص مى توان از كعب الاحبار و تميم دارى نام برد. كعب الاحبار از بزرگان علماى يهود بود كه در زمان خليفه دوم به ظاهر اسلام آورد و مقرّب دستگاه خلافت و سخنگوى رسمى شد. خليفه تفسير بعضى از آيات را از او مى پرسيد. گاهى هم از او مى پرسيد كه فلان مسأله در تورات چگونه است؟!٢٦ طبيعى است كه وقتى مردم از محضر پيامبر محروم هستند و از جانشينى واقعى او و باب علم النبى دور افتاده اند و خود خليفه نيز به جهل نسبت به بسيارى از احكام و مسائل عملى و نظرى اعتراف مى كند،٢٧ بايد جايگزينى بيابند تا اين خلا را پر كند. بدين منظور، اهل كتاب را بر مى گزيند و براى اين كه مراجعه به اهل كتاب، آن هم كعب الاحبار يهودى به ظاهر مسلمان شده، را بتواند توجيه كند و گفتار او نزد توده مردم مقبول افتد و دليل و حجتى بر معترضان نباشد، روايتى را از پيامبر نقل كردند كه فرمود: «حد ثواعن بنى اسرائيل و لاحرج;»٢٨ از بنى اسرائيل نقل حديث كنيد، هيچ اشكالى هم ندارد!! در حالى كه در تاريخ آمده است كه خليفه عمر ترجمه تورات را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آورده و شروع به خواندن نمود! حضرت ناراحت شده و فرمودند: از آن ها پيروى نكنيد آنان جز گمراهى ندارند.٢٩
ارجاع صريح به اهل كتاب: روزى مردى نزد خليفه آمد و مسأله اى پرسيد. مردى يهودى به نام يوسف نزد او بود. خليفه گفت: «سل يوسف» چون خداوند مى فرمايد: «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون.»
بدين سان راه بر اهل كتاب در نقل اسرائيليات، افسانه هاى دروغين و شيوع آنان در بين مسلمانان و كتب تاريخى معتبر هموار گرديد. علاوه بر اين، فراگيرى علم نزد اهل كتاب مقبول افتاد. تعداد زيادى از اصحاب به شاگردى آنان نائل آمدند! بعضى از آن ها عبارتند از: ابى برده پسر ابوموسى اشعرى، ابوهريره، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زيد، عبدالله بن عمروعاص، عطاءبن يسار، عوف بن مالك، سعيدبن مسيب، ابوالدرداء مقاتل بن سليمان و...٣٠
اعطاى لقب فاروق به خليفه
در مقابل امتيازهاى فراوانى كه خليفه دوم و خليفه سوم به كعب و ديگران دادند، آنان نيز به طور طبيعى در خدمت خلفا بودند. به همين دليل، خليفه دوم از سوى كعب لقب «فاروق» گرفت: «نخستين كسى كه خليفه عمر را فاروق ناميد از اهل كتاب بود و از پيامبر در اين باره چيزى نرسيده است و طبرى مى گويد: كعب خليفه عمر را به لقب فاروق ملقّب ساخت.»٣١
٦. فاروق تمام احاديث اصحاب را سوزاند! دستگاه خلافت صرفاً به منع كتابت احاديث نبوى اكتفا نكرد; چون احاديث پيامبر در دست ديگران زياد بود و مردم آن را براى يكديگر نقل مى كردند. ظاهراً اين نقل احاديث بر خليفه عمر سنگينى مى كرد. خليفه به فكر چاره افتاد. تا اين كه روزى در يك اعلان همگانى اعلام نمود: «هر كس نوشته و حديثى از پيامبر دارد، بياورد تا در آن انديشه نماييم.»، مردم گمان كردند كه او مى خواهد در آن ها نظر كند و به گونه اى از آن ها استفاده نمايد و يا اين كه اختلاف ها را از ميان بردارد. پس از آن كه همه نوشته ها را آوردند، خليفه همه آن ها را به آتش سوزان سپرد.٣٢
٧. مرحله بعدى، جداسازى قرآن از شرح و تفسير است. از آن جا كه كار اصلى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ابلاغ رسالت الهى و بيان و تفسير آيات الهى است، از اين رو، هر آنچه از قران بر آن گرامى نازل مى شد، آن را براى مردم قرائت مى نمود و معانى آن را بيان مى فرمود. يكى از صحابه مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مسجد مدينه ده آيه به ما ياد داد و از آن ده آيه نمى گذشت، مگر آن كه احكام و شرح و تفسير آن را به ما مى آموخت.٣٣ يعنى آنچه از علوم قرآن لازم بود، پيامبر براى مردم بيان مى كردند.
بدين ترتيب، صدها نفر قرآن را با معنا و تفسير فرا گرفته و حفظ مى كردند. به اين افراد قاريان قرآن مى گفتند. كسانى كه سواد نوشتن داشتند، آنچه را فرا گرفته بودند، اعم از آيه قرآن و يا كلام پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)، روى چرم، تخته، استخوان كتف گوسفند و... يادداشت مى كردند. اين مجموعه ها را مصحف مى گفتند. بنابراين، به خوبى روشن مى شود كه آموزش نگارش قرآن در زمان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)همراه با بيان و تفسير آن حضرت بوده و نوشتن قرآن به تنهايى مرسوم نبوده است.٣٤
به دنبال اين سياست و عملكرد خليفه دوم، كار بدان جا رسيد كه مردم فقط قرآن مى خواندند و صاحبان مصاحف، كه قرآن آنان همراه تفسير بود، حق نداشتند تفسيرى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)راجع به آيات فرموده بيان كنند. واقعه زير بيانگر اين مطلب است:
صبيغ بن عسل تميمى از اشراف بنى تميم و رئيس قبيله بود. وى شخصى علاقمند به فهم قرآن بود. بدين جهت، به شهرهاى مختلف، كه صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در آن جا بودند مانند كوفه، بصره، دمشق، حمص و اسكندريه سفر مى كرد و از معانى آيات قرآن پرسش مى كرد. عمروعاص به خليفه نوشت: شخصى در اين جاست كه از تفسير قرآن مى پرسد. خليفه در پاسخ نوشت: او را روانه مدينه نماييد. او را به مدينه فرستادند، ولى او نمى دانست كه خليفه او را براى چه احضار نموده است. از اين رو، به محض ورود بر خليفه پرسيد: يا اميرالمؤمنين! "و الذاريات ذرواً" يعنى چه؟ خليفه به محض شنيدن اين پرسش گفت: هان تو همان شخص هستى؟ بيا جلو. خليفه با چوب خرما صد ضربه به سرش زد. گفت: يا اميرالمؤمنين! آنچه در سرم بود بيرون رفت! خليفه گفت: او را به زندان ببريد. چون بهبودى يافت، خليفه دستور داد دوباره او را آوردند. اين بار صد ضربه به كمر او زد به گونه اى كه در كمرش شيار ايجاد شد. سپس گفت: او را به زندان ببريد. براى بار سوم كه او را نزد خليفه آوردند، گفت: يا اميرالمؤمنين! اگر مى خواهى مرا بكشى، راحت بكش. خلاصم كن. خليفه او را به بصره تبعيد كرد و به والى بصره، ابوموسى اشعرى، نوشت: كسى با اين شخص نشست و برخاست نكند و سخن نگويد. وى به نماز جماعت مى رفت، ولى كسى با او سخن نمى گفت. پس از مدتى نزد ابوموسى آمده و التماس كرد تا نزد خليفه او را شفاعت كند. ابوموسى براى خليفه نوشت: اين شخص توبه كرده است، اجازه دهيد با او نشست و برخاست كنند. آن گاه عمر اجازه داد مردم با او معاشرت كنند.٣٥
موضع گيرى در برابر منع انتشار حديث
گر چه هجوم بسيار سنگينى براى جلوگيرى از انتشار حديث و مجازات ناقلين آن در نظر گرفته شده بود، اما مخالفت هايى در گوشه و كنار به چشم مى خورد. در اين جا به سه مورد از نهضت نقل حديث اشاره مى كنيم:
الف) ابوذر در ايام حج در جمره وسطى نشسته بود. گروهى به دور او حلقه زده بودند و از وى پرسش مى كردند و ابوذر هم پاسخ مى داد. در حين صحبت، مردى بالاى سرش ايستاد و گفت. مگر تو را از فتوا دادن نهى نكرده اند؟
ابوذر سر برداشت و به آن مرد نگريست و گفت: آيا مأمور هستى؟ اگر شمشير را بر اين جا (با اشاره به گردن خود) بگذاريد و بخواهيد سر مرا ببريد و من بدانم به خاطر اين كه حديث مى گويم، سرم را مى بريد، در فاصله اى كه شمشير شما به حلقوم من برسد، اگر بتوانم يك كلمه از كلمات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بگويم، خواهم گفت.٣٦
دستگاه حاكم نتوانست ابوذر را ساكت كند. او را به شام تبعيد كرد. در شام نيز حديث مى گفت، گفتار پيامبر را درباره احكام تعطيل شده بازگو مى كرد. معاويه هم نتوانست او را ساكت كند. به عثمان نوشت: اگر تو را با شام كارى هست ابوذر را از شام فرا بخوان. معاويه به دستور خليفه عثمان او را بر شتر بى جهاز سوار كرد و به مدينه فرستاد. ابوذر با همان حالت رنجور به دربار عثمان وارد شد. عبدالرحمن بن عوف يار قديمى خليفه از دنيا رفته بود. انبوه طلاهاى او را به نزد عثمان آورده و روى زمين ريختند. آن قدر زياد بود كه شخصى كه در آن سوى مجلس نشسته بود، ديده نمى شد! خليفه خواست آن ها را در بين وارثان تقسيم كند.٣٧ آن گاه خليفه رو به كعب الاحبار كرد و گفت: من براى او اميد خير و سعادت دارم. او صدقه مى داد، ميهمان دارى مى كرد و آنچه را مى بينيد به جاى گذاشت. آيا چيزى بر او هست؟ كعب الاحبار پاسخ داد: درست گفتى يا اميرالمؤمنين! چيزى بر او نيست. ابوذر با همان حالت افسرده و خسته عصايش را بلند كرد و بر سر كعب كوبيد و گفت: اى يهودى زاده تو دين ما را به ما ياد مى دهى؟! آن گاه آيه كنز را خواند.٣٨
خليفه تحمل سخنان بى پرده ابوذر، آن هم در آن شوكت ظاهرى را نداشت. از اين رو، او را به بيابان ربذه تبعيد كرد تا احاديث پيغمبراكرم(صلى الله عليه وآله) به گوش كسى نرسد!
ب) ميثم٣٩ را نزد ابن زياد، حاكم كوفه، بردند. به او گفت: از ابوتراب بيزارى بجوى! ميثم پاسخ داد: ابوتراب را نمى شناسم. ابن زياد گفت: منظورم على بن ابيطالب است. پاسخ داد اگر اين كار را نكنم چه مى كنى؟ ابن زياد گفت: تو را خواهم كشت. ميثم پاسخ داد: اميرالمؤمنين(عليه السلام) خود به من گفته به زودى تو مرا به دار خواهى آويخت و زبانم را نيز خواهى بريد. ابن زياد گفت: من دروغ بودن پيش گويى على(عليه السلام) را آشكار خواهم ساخت. پس از آن دستور داد تا دست و پاى او را بريده و او را به دار بياويزند. ميثم بر بالاى دار فرياد زد: اى مردم هر كس خواهان احاديث نقل نشده على(عليه السلام)است بيايد و حديث بشنود.٤٠ مردم جمع شدند و او بر سر دار احاديثى شگفت آور برايشان بازگو كرد; احاديثى كه در سينه ها مانده و حبس شده بود و دانايان جرأت اظهار آن را نداشتند; چون خفقان شديد اجازه نشر آن را نداده بود.
به ابن زياد خبر دادند كه اگر زبان او را قطع نكنى، مى ترسيم مردم كوفه عليه تو بشورند. فرمان داد زبانش را قطع كنند. آن مأمور به كنار دار ميثم آمد و گفت: اى ميثم! امير مرا مأمور به قطع زبانت كرده. ميثم پاسخ داد: اين فرزند كنيزك بدكاره مى خواست مرا و مولاى مرا دروغگو قلمداد كند. بيا اين زبان من! و مأمور زبان او را قطع كرد.٤١
ج) رُشَيد هَجَرى نيز همچون ميثم به دليل گفتن حديث زبان خويش را از دست داد. آن گاه كه او را به نزد ابن زياد بردند گفت: از دروغ هاى مولايت براى ما بگو! رُشَيد گفت: به خدا سوگند نه من دروغ مى گويم و نه او. به راستى مولايم به من خبر داده است كه تو دست و پايم و زبانم را خواهى بريد.
ابن زياد گفت: حال كه چنين است به خدا سوگند من دروغ او را اثبات خواهم كرد. آن گاه دستور داد دست و پايش را ببريد. دخترش از او پرسيد: آيا دردى احساس مى كنى؟ پاسخ داد: نه به خدا...
هنگامى كه او را با آن حالت به خانه بردند، همسايگان و آشنايان به خانه او آمدند و از ديدن رُشَيد به آن حالت گريستند. رشيد گفت: گريه نكنيد بلكه قلم و كاغذ بياوريد تا از آنچه مولايم على به من آموخته است، براى شما باز گويم. آن گاه شروع به گفتن احاديث نمود. خبر به ابن زياد رسيد. مأمورى فرستاد تا زبانش را قطع كند.٤٢
اين نمونه ها بيانگر اين است كه يكى از اساسى ترين خطرها براى اسلام و يكى از قوى ترين عوامل انهدام كيان اسلام، كتمان احاديث نبوى است. بنابراين، امثال ابوذر، ميثم و رشيد تا پاى جان در اين راه فداكارى كردند و در اين راه، جان اندك مايه اى بيش نبود كه تقديم دوست كردند. جبهه مخالف نيز با آگاهى كامل و بر اساس اهداف خويش تمام مراحل را حساب شده مى پيمود.
٨. جعل حديث: پس از آن كه منع اكيد و مؤاخذه و زندان و... نتوانست آنان را به اهدافشان برساند، تصميم گرفتند به گونه اى ديگر جلوى انتشار گفتار پيامبر را بگيرند. آن هم به شيوه اى ماهرانه! و آن اين كه در مقابل هر حديث صحيح، كه پيامبر در فضيلت شخص مؤمنى فرموده بود، حديث ديگرى همانند آن درباره افراد خودشان جعل مى كردند. و يا اين كه شأن نزول آيات را جعل مى كردند. مثلاً، آيه شريفه اى كه در ليلة المبيت درباره حضرت امير(عليه السلام) نازل شده بود، معاويه به سمرة بن جندب رشوه داد تا بگويد آيه در شأن ابن ملجم نازل شده است. در مقابلِ حديث پيامبراكرم كه فرموده بودند: «ان الحسن و الحسين سيد اشباب اهل الجنة» حديثى جعل كردند كه «ان فلاناً و فلاناً سيدا كهول اهل الجنة» غافل از اين كه در بهشت برين پيرى وجود ندارد! يا در مقابلِ حديث: «انا مدينة العلم و على بابها» جعل كردند كه «انا مدينة العلم و فلان اساسها و فلان حيطانها و فلان سقفها» غافل از اين كه شهر سقف ندارد! و به جاى حديث: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى»٤٣ حديث «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و سنتى» را جعل كردند. در حالى كه خود مانع از نگارش و كتابت سنّت مى شدند.
ابن ابى الحديد به نقل از ابوجعفر اسكافى در نهج البلاغه آورده است:٤٤
معاويه گروهى از صحابه و تابعين را اجير نمود تا احاديث زننده اى در نكوهش على(عليه السلام)، كه موجب بيزارى از وى باشد، جعل نمايند. براى آنان نيز مقررى تعيين نمود. از جمله اين ها ابوهريره، عمر و عاص، مغيرة بن شعبه سمرة بن جندب و از تابعين عروة بن زبير٤٥ بودند. جالب اين كه احاديثى جعل كردند كه هيچ مسلمانى نمى تواند آن را قبول كند. از جمله ام المؤمنين عايشه، براى عروة بن زبير نقل مى كند: من نزد پيامبر بودم كه عباس و على آمدند. پيامبر فرمود: اى عايشه اين دو نفر بر غير دين من از دنيا مى روند!! به گونه اى ديگر هم نقل شده است: عايشه نقل مى كند: نزد پيامبر بودم كه عباس و على آمدند پيامبر فرمود اى عايشه٤٦اگر مى خواهى به دونفر از اهل دوزخ نگاه كنى، به اين دونفر نگاه كن! وقتى نگاه كردم ديدم عباس و على بن ابيطالب هستند!!
همچنين اسكافى به نقل از صحيح بخارى و مسلم حديثى از عمروعاص نقل مى كند كه گفت: از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شنيدم فرمود: اولاد ابوطالب دوستانى براى من نيستند. دوست من خداوند و مؤمنان شايسته اند!!٤٧
در مقابل حديثِ «فاطمه بضعة منّى فمن اذاها فقد اذانى و ...» صحيح مسلم و صحيح بخارى حديثى از ابوهريره نقل كرده اند كه على از دختر ابوجهل خواستگارى كرد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را سرزنش كرد. آنگاه بر منبر فرمود: به خدا سوگند دختر دوست خدا و دختر دشمن خدا باهم جمع نمى شوند. خواننده اين گونه برداشت مى كند كه خطاب اين حديث على(عليه السلام) است، نه كسانى كه موجب آزار و اذيت او شدند.
٩. هدف قرار دادن شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله): پس از آن كه تدبير آن ها در محو كامل احاديث نبوى رضايت بخش نبود، مستقيماً شخصيت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را مورد هجوم قرار داده و چهره آن بزرگوار را مشوه نشان دادند.
اينك به چمد نمونه اشاره مى كنيم:
الف) پيامبر(صلى الله عليه وآله) به هنگام ناخوشايندى، اصحاب خود را همچون افراد عادى، مورد لعن و نفرين قرار مى دهد!!
١. ام المؤمنين عايشه همسر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى گويد: مردان فراوانى از قبايل مختلف عرب نزد پيامبر آمده و گرد آن حضرت حلقه زده بودند و هر كسى چيزى درخواست مى كرد. ازدحام جمعيت به حدى بود كه آن حضرت تحت فشار بودند و وى را رنجور ساخت. مهاجرين، براى كمك حضرت از جاى برخاستند و اعراب قبايل را از اطراف وى دور كردند و راه را باز نموده تا اين كه پيامبر توانست بر درب خانه من (عايشه) بايستد. اما ناگزير عباى خود را در دست ايشان رها ساخت و فرمود: «اللهم العنهم»; بار خدايا اينان را لعنت كن. عرضه داشتم: يا رسول الله اينان هلاك شدند! فرمود: اى دختر ابى بكر! نه. به خدا قسم اين ها كه من لعنتشان كردم هلاك نخواهند شد!
٢. در روايت ديگرى، كه صحيح مسلم از عايشه همسر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند، آمده است:
دو مرد بر پيامبر وارد شدند و با او سخنانى گفتند، من نفهميدم چه گفتند ولى پيامبر(عليه السلام)از سخنان آنان سخت به خشم آمد و لعنت و ناسزا و فحش نثارشان ساخت!! بعد از اين كه آن دو نفر از محضرش بيرون رفتند، گفتم: اگر به كسى خيرى برسد، به اين دوتن هرگز خيرى نخواهد رسيد. پيامبر پرسيد: براى چه، مگر چه شده؟ گفتم: چون شما اين دوتن را لعنت كرديد و دشنام داديد!! فرمود: آيا نمى دانى كه من با خداى خود چه شرط كرده ام؟ من با خداى خود شرط كرده ام و گفته ام: بارالها! من بشرم. هر مسلمانى را كه لعنت كردم يا دشنام دادم اين لعنت و ناسزاى مرا براى او پاكيزگى و اجر و ثواب قرار بده!!٤٨
٣. در روايت ديگر عايشه مى گويد: پيامبر اسيرى را به نزد من آوردند. پس از رفتن حضرت، در اثر بى توجهى من اسير فرار كرد. پيامبر بازگشت و از من پرسيد: اسير چه شد؟ گفتم: به صحبت كردن با زنان مشغول شدم، او فرار كرد. فرمود: خداوند دو دستت را قطع كند. سپس بيرون رفت و درميان مردم اعلام كرد تا او را پيدا كنند. اما من در فكر بودم كه با اين نفرين حتماً دست من بريده خواهد شد و همچنان به دست هايم مى نگريستم كه كدام قطع خواهد شد! پيامبر به خانه آمد و ديد كه دست هايم را زير و رو مى كنم، فرمود: چه شده مگر ديوانه شده اى؟ گفتم: شما مرا نفرين كردى. دراين هنگام، حضرت رو به آسمان نمود و عرضه داشت: خداوندا! من بشرم و آن چنان كه ساير مردم خشمناك مى شوند، من نيز خشمناك شده و نفرين مى كنم. لعنت و نفرين مرا براى او پاكى و پاكيزگى قرار بده!!٤٩ ولى آيا مى توان پذيرفت كه پيامبر اسيرى را نزد همسر جوانش به تنهايى رها كند؟!
در پاسخ بايد گفت: در صحيح مسلم آمده است كه پيامبر فرمودند: «...انى لم ابعث لعاناً وانما بعثت رحمةً.»; من پيامبرى نفرين كننده مبعوث نشده ام، بلكه بعثت من همراه با رحمت و رأفت است. حديثى ديگر در بيش تر كتاب هاى معتبر همچون صحيح بخارى و مسلم، سنن ابى داود، مسند احمد، سند ابى عوانه از عبدالله بن مسعود نقل كرده اند كه پيامبر فرمود: «سباب المسلم فسوق و قتاله كفر.»;٥٠دشنام دادن به مسلمان، موجب فسق است و جنگ با او كفر.
و در مدارك معتبر روايى و تاريخى آمده است كه عايشه همسر پيامبر مى گويد: پيامبر مسلمانى را لعنت نكرد...
پيامبر هيچ گاه فحش نمى داد و در كوچه و بازار سر و صدا راه نمى انداخت و كارهاى بد را بابدى پاداش نمى داد، بلكه مى بخشيد و گذشت داشت و چشم پوشى مى كرد.٥١ تنها توجيه اين است كه اين ها نشانه كم حافظه اى اين گونه افراد است!!
خداوند در قرآن خطاب به پيامبرش مى فرمايد: «انك لعلى خُلق عظيم.» (قلم: ٤)، و در جاى ديگر مى فرمايد: «ماينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى.» (نجم: ٤ـ٣)
خداوند اين گونه پيامبرش را توصيف مى كند. ولى مكتب خلافت مى كوشد اثبات كند كه انگيزه اصلى كارهاى پيامبر و سخنان او، هواى نفس است!!
علاوه بر اين، خليفه دوم بخشنامه منع نگارش حديث صادر مى كند و فقط به احاديثى كه درباره اعمال عبادى بود، اجازه نشر مى دهد. خليفه سوم هم مهر تأييد بر بخشنامه خليفه دوم زده و مى گفت: آنچه كه در زمان شيخين گفته مى شده مى تواند نقل شود. گرچه در زمان خلافت ظاهرى حضرت امير(عليه السلام) منع نقل حديث لغو شد، ولى ديرى نپاييد كه معاويه بر مسند حكومت تكيه زد. او نيز همان راه سه خليفه نخستين را پيمود. پس از او نيز همه حكام بنى اميه، همان راه را پيمودند.
در سال ٩٩ هجرى عمربن عبدالعزيزبن مروان به خلافت رسيد. او در دوران خلافتش چند كار٥٢ انجام داد. يكى از آن ها اجازه نوشتن حديث بود كه در سال صدم هجرى اين فرمان را صادر كرد. او در اين فرمان به مردم مدينه نوشت: آنچه از حديث پيامبر مى دانيد، بنويسيد چون مى ترسم علم و دانش نابود گردد.
با اين فرمان، كارى كه بر مسلمانان حرام شده بود، حلال شد!! از اين پس، مجموعه هاى حديثى عظيمى به وجود آمد. مجالس درسى حديث با شاگردان فراوان تشكيل شد. اما علل و عوامل منع كتابت حديث، داستان مفصلى دارد كه براى پرهيز از اطاله كلام از ذكر آن خوددارى مى شود.
-
پى نوشت ها
١ـ بخارى، صحيح بخارى، بيت الافكار الدوليه رياض، ١٤١٩ هـ. ق، ص ٦٦٥ و ١٣٩٦ / كتاب احاديث الانبياء، باب ما ذكر عن بنى اسرائيل، ح ٣٤٥٦ و كتاب الاعتصامباب قول النبى..، ح ٧٣٢٠ / مسلم صحيح، دارالكتب العلميه بيروت، الطبعة الاولى، ١٤١٩، ج ١٦، ص ٢١٩; باب ٣، ح ٢٦٦٩
٢و٣و٤ ـ شيخ محمدبن حسن حر عاملى، وسائل الشيعه، تحقيق آل البيت، چاپ دوم، ١٤١٤، ج ١، ص ٩ـ٥
٥ـ مقدمه وسائل آل البيت، به نقل از ترتيب مسند، ج٢، ص١٧٩ / مستدرك حاكم، ج١، ص١٠٤ / تدريب الراوى سيوطى، ج٢، ص٦٢
٦ـ آل عمران: ٧ «هوالذى انزل عليك الكتب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اُخر متشابهات فاما الذين فى قلوبهم زيغ قيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا اللّه و الراسخون فى العلم يقولون امنّا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولوالالباب.»
٧ـ الامام ابو داوود سليمان بن اشعث، سنن ابو داوود، تحقيق محمد محى الدين عبدالحميد، مطبعة محمد مصر/ كتاب الخراج، باب فى تعشير، اهل الذمه، ج ٣، ص ١٧٠، ح ٣٠٥٠ / سنن ترمذى، ج١٠، ص١٣٢، سنن ابن ماجه، ج١، ص٦ باب تعظيم حديث رسول الله، حديث ١٢ / سنن دارمى، ج١، ص٤٠ باب السنة قضيه على كتاب الله / مسند احمد، ج٤، ص٢ـ١٣٠/ علامه عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج٢، ص١٩.
٨ـ ظاهراً اين واقعه در مدينه اتفاق افتاده است و معين نكرده است مراد او از قريش چه كسانى بوده اند ولى اين يقينى است كه تعدادى از همان مهاجرين او را از نوشتن بازداشتند!!
٩و١٠ـ همان، ابن عمر: «كنت اكتب كليشى اسمعه من رسول الله اريد حفظه فنهتنى قريش و قالوا تكتب كليشى سمعته من رسول الله و رسول الله بشر يتكلم فى الغضب والرضا فامسكت عن الكتابه و ذكرت ذلك لرسول الله فاومأ باصبعه الى فيه و قال اكتب فو الذى نفسى بيده ما خرج منه الاحق.» تقييد العلم، ص٧٤ / سنن دارمى، ج١، ص١٢٥ / سنن ابن داود، ج٢، ص٣١٨ و ص٤٦ و ص٣
١١ـ ابوداود، سنن ابو داود، طبع السعاد، مصر، ج ٤، ص ١٥٠
١٢ـ صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب قول المريض قوموا عنى، حديث ٥٦٦٩ / كتاب الجهاد، باب جوائز وفد، حديث ٣٠٥٣ / كتاب العلم باب العلم والعظة بالليل، ٤٠، ح ١١٤ / كتاب المعازى، ٦٥، باب مرض النبى، ٨٣، ح ٤٤٣١ / كتاب الاعتصام، ٩٦، باب كراهية الاختلاف، ٢٦، ح ٧٣٦٦ / صحيح مسلم، دارالكتب العلميه بيروت، كتاب الوصيه، ٢٥، باب ترك الوصيه، ٥، ح ١٦٣٧، ١٤١١ هـ. ق، ج ١١، ص ٨٩ ـ ٩٥
١٣ـ علامه شرف الدين، اجتهاد در مقابل نص، ترجمه على دوانى، انتشارات جامعه مدرسين، چ دوم، ١٣٩٦ هـ. ق، ص١٥٧ به نقل از: عمادبن كثير، مسند صديق از حاكم نيشابورى نقل كرده، قاضى ابواميه احوص بن مغض / كنز العمال، ج ٥، ص ٢٣٧، ح ٤٨٤٥ / ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج ١، ص ٥
١٤،١٥ـ علامه عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج٢، ص١٩ به نقل از شمس الدين ذهبى، تذكرة الحفاط، چ هند، ج١، ص٣ـ٢ / محمدصادق نجمى، سيرى در صحيحين، سال ١٣٦١، ص٣٨.
١٦ـ سيوطى، تاريخ الخلفا، تحقيق محمد محى الدين، نشر شريف رضى، چاپ اول، ١٤١١ هـ.، ص٩٣، حديث ٨٩
١٧ـ علامه جعفر مرتضى، الصحيح، ج١، ص٦١ / كنزالعمال، ج٥، ص٢٣٩، ح٤٨٦٠ / ابن عبدالله، جامع بيان العلم و فضله، ج ١، ص ٧٧
١٨ـ على اكبر حسنى، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، ١٣٧٣، ص٥١ به نقل از: طبقات ابن سعد، ج ٦، ص٧ / فجرالاسلام، ص٢٢١ / سنن دارمى، ج١، ص٨٥ / تذكرة الحفاظ، ج١، ص٣
١٩ـ سنن دارمى، ج ١، ص ٨٥ / تذكرة الحفاظ، ج ١، ص ٤
٢٠ـ همان، از ابن كثير، البدايهوالنهايه، ج ٨، ص ١٠٧
٢١ـ ابن ماجه، همان، ص١١، حديث ٢٦
٢٢، ٢٣و٢٤ ـ علامه جعفر مرتضى، الصحيح، من سيرة النبى الاعظم، ج١، ص ٦٠ / ص ٩٢ / همان / همان، ص ٦٣
٢٥ـ در نقل است كه آنها را به زندان فرستادند و تا خليفه زنده بود در زندان بودند و با مرگ خليفه آزاد شدند. مقدمه وسايل آل البيت، سيرى در صحيحين، ص ٣٩
٢٦ـ نقش ائمه در احياء دين، همان، ج ١٤، ص ٥٣
٢٧ـ علامه امينى، همان مدرك، ج ٦، ص ٨٣ تا ص ٣٠٨: انس بن مالك: خليفه عمر بالاى منبر است. آيات شريفه سوره عبس را قرائت مى كند. فانبتنا فيها حباً و عنباً و قضباً و زيتوناً و نخلاً و حدائق غلبا و فاكهة و ابّاً. مى گويد تمام اينها را دانستم ولى ابّا يعنى چه؟ آن گاه عصايش را بر زمين كوبيده، مى گويد: به خدا قسم اين به زحمت انداختن خود است. اى عمر! ندانى مهم نيست، آنچه از حلال و حرامش را مى دانيد عمل كنيد. آنچه را هم كه نمى دانيد به پروردگار واگذار كنيد!!
٢٨ـ سند احمد، ج٤، ص١٥٩، ج٣، ص٤٦ـ١٣ / بخارى، ج٢، ص١٦٥ / سنن دارمى، ج١، ص ١٣٦ / البدايه و النهايه، ج ١، ص ٦ و ج ٢، ص ١٣٣ / صحيح، ج ١، ص ١٠١
٢٩ـ علامه جعفر مرتضى، ص ٩٨، به نقل از: البدايهوالنهايه، لسان الميزان و...
٣٠ـ علامه جعفر مرتضى، همان، ص ١٠٥ / سيره حلبيه، ج١، ص٢١٧ / اضواء على السنه المحديه، ص ١٢٥ـ١١٠ / الموطاء، ج ١، ص ٢ـ ١٣١
٣١ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك; تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ج ٤، ص ١٩٥ / محمدبن سعد، طبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، دارالكتب العلميه، چاپ اول، ١٤١٠ هـ.، ج ٣، ق ١، ص ٢٠٥ / علامه جعفر مرتضى، همان، ص ١١١ از البدايه و النهايه، ج ٧، ص ١٣٣
٣٢ـ محمد ابن سعد / طبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، ج ٥، ص ١٤٣ ذيل نام قاسم بن محمد بن ابى بكر
٣٣و٣٤ـ علامه مرتضى عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج ١٤، ص ٤٦
٣٥ـ علامه عسكرى، همان مدرك، ص ٥٠ / سنن دارمى، دار احياء السنة النبويه، ج١، ص٥٤ / در تاريخ نوشته اند كه او از اشراف بود و پس از اين واقعه از اشرافيت افتاد.
٣٦ـ علامه عسكرى، همان، ج١٤، ص٤٣، به نقل از: سنن دارمى، ج ١، ص ٧ـ١٣٦ / طبقات ابن سعد، ج ٢، ص ٣٥٤، چ بيروت / بخارى، ج٢، ص١٦١، چ بولاق
٣٧ـ چون خليفه عثمان دايى فرزندان عبدالرحمن به شمار مى آمد.
٣٨ـ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ٢، ص ٣٤٠
٣٩ـ ميثم برده آزاد شده اميرالمؤمنين و شاگرد ممتاز آن حضرت بود و اصلش ايرانى است. ام سلمه درباره او گفت: پيامبر سفارش تو را به على مى كرد. شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ج ٢، دارالمرتضى، بيروت، ص ١٢٤
٤٠ـ علامه عسكرى، همان، ج٢، ص٤٢ / رجال كشى، ص٨٨ ـ٨٠ / بحارالانوار، ج٤٢، ص١٣٢:
٤١و٤٢ـ علامه عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج٢، ص٤٢ به نقل از: اختيار معرفت رجال، ص٨٧ ـ ٧٩ / الارشاد، ص٤ ـ ١٥٢، بحارالانوار، ج٤٢، ص١٢٧
٤٣ـ كتاب اللّه و عترتى به جز در بخارى در بقيه صحاح موجود است. ولى حكمت و سنتى على رغم، مشهود بودن در هيچ يك از صحاح نيست. فتوا در الموخاء مالك است، آن هم موسله و از كسانى كه دشمنى آن ها با اهل بيت محرز است.
٤٤ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج١، ص٣٨٥.
٤٥ـ علامه شريف الدين، اجتهاد در مقابل نص، ترجمه على دوانى، ص ٤٨٢، اجتهاد، ص ٩٦ به نقل از: نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١، ص ٣٨٥
٤٦ـ شايد ام المؤمنين عايشه مى خواستند با نقل اين روايت جوابى داده باشند به آن روايتى كه در صحيح بخارى در باب «ما جاء فى بيوت ازواج النبى(عليه السلام)» آمده است.
٤٧ـ علامه شرف الدين، پيشين
٤٨ـ مسلم، صحيح مسلم، ج ١٦، كتاب ٤٥، باب ٢٥، ح ٨٨، ص ١٥٠
٤٩ـ علامه عسكرى، همان، به نقل از: مسند احمد، ج ٦، ص ٥٢ و ٢٥٩ و ٢٢٥ و ٢٥٨
٥٠ـ بخارى، همان، كتاب الادب، باب ٤٤ و كتاب الفتن باب ٨
٥١ـ علامه عسگرى، همان، ص ١٨ ـ ٢٠ به نقل از مسند احمد، ج ٦، ص ١٧٤ و ٢٤٦ و ٢٣٦
٥٢ـ لعن بر اميرالمؤمنين كه از زمان معاويه آغاز شده بود را ممنوع ساخت و ديگر اين كه، فدك را نيز به اولاد حضرت فاطمه برگرداند. يعقوبى، همان، ص ٢٦٢ / معجم البلدان، ج ٤، ص ٢٣٩