نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - فلسفه ويتگنشتاين (قسمت اول)
عليرضا قائمينيا
١. اهميت فلسفه ويتگنشتاين
فلسفه ويتگنشتاين (١٨٨.١٩٥١) ludwig Wittgenstein نقش بسزائي درشكل گيري فلسفههاي حاكم بر غرب معاصر داشته و نقطه عطفي در تحولات فكري اروپائيان بحساب ميآيد و حاكي از بحران خاص تفكر فلسفي در قرن حاضرميباشد، نظريات وي از فلسفه «اتميسم منطقي ((Logical Atomismراسل نشأت گرفته و جهت معيّني رادر حوزه اين فلسفه ترسيم ميكند، البته علاقه ميان راسل و ويتگنشتاين قدري پيچيده ميباشد كه راسل دراين علاقه فكري نقشهاي گوناگون و متناقضي راايفاءنمودهاست: نخست راسل نقش استادي وافاده كننده را بازي مي كند كه در مقابل ويتگنشتاين شاگرد و استفاده كننده است. دومين نقش راسل نقش دوست مشفق است و سومين نقش وي نقش دشمني و مخالفت ميباشد البته دو نقش اولي با ظهور «رساله منطقي فلسفي» (Logico_Philosophicus Tractutus) پايان يافته ونقش اخير تا اخر ادامه يافته است.
اهميت فلسفه ويتگنشتاين از سه جهت ميباشد:
١. نظريات وي ترسيم كننده خط اصلي گرايش «فلسفه عليه فلسفه» ميباشد: البته اين گرايش در افكار بسياري از انديشمندان غرب مانند راسل و مور ((G. Mooreبوده و هر كدام بنحوي در مقابل متافيزيك موضع خصمانه اتّخاذ كردهاند، اما گرايش ويتگنشتاين بطور كلي متفاوت است زيرا آنها نوعاً با خطوط و روشهاي معيني از متافيزيك عناد ورزيدهاند اما با متافيزيك بطور عمومي عنادي نداشتهاند نئورئاليسم راسل ومور جنبشي عليه ايدهآليسم بود ويتگنشتاين هم دراين جنبش سعي بليغ داشته ولي در نهايت اين سعي نه تنهابه ويران كردن ايدهآليسم بلكه به ويراني كل متافيزيك انجاميده است، «تيغ اكام» سعي ميكرد تمام زيادهها را از فلسفه حذف كند اما نظر ويتگنشتاين درباره لغت تبري شد كه با آن درخت فلسفه از ته كنده ميشد[١]، ويتگنشتاين كه ميخواست ويرانگر فلسفه سنتي باشد شايد بيآنكه خودش بخواهد بنيانگزار متافيزيك نويني شد كه در آن تمام بحرانها و كمبودها و تضادهاي فكري انسان متعلق به غرب منعكس است. لذا نظريات وي را بايستي «متافيزيك عليه متافيزيك» ناميد.
٢. اهميت ديگر فلسفه ويتگنشتاين از جهت تأثيري است كه در تشكيل و گسترش نئوپوزيتيويسم حلقه وين، و پوزيتيويسم منطقي دارد. خود وي از اعضاء حلقه وين نبود اما ارتباط وي با اين حلقه از دو طريق بود يكي از طريق «شليك» ((Moritz Schlick و «وايزمان» ((Friedrich Waismanو ديگر از طريق رساله «منطقي فلسفي».
٣. اهميت ديگرفلسفه ويتگنشتاين بخاطر فلسفه تحليلي ((Analytical Philosophyيا فلسفه زبان ميباشد كه از دهه سوم به بعد قرن حاضر در آكسفورد پديد آمد زيرا اين مكتب نظريات اساسي خود را مديون ويتگنشتاين است. [٢]
حال به بيان ونقد قسمت عمده نظريات ويتگنشتاين ميپردازيم: تفكرات فلسفي ويتگنشتاين را به دو مرحله تقسيم مي كنند نخست مرحلهاي كه در رساله «منطقي فلسفي» تبلور يافت و دوم مرحلهاي كه در آن كتاب «پژوهشهاي فلسفي» ظاهر ميشود. ما هم نخست نگاهي اجمالي بر نخستين مرحله از تفكر او داريم و سپس گذري بر بنياديترين محتويات «پژوهشهاي فلسفي» وي خواهيم كرد:
٢. نظري براصول كلي «رساله منطقي. فسلفي»
اين نوشته بسيار كوتاه ميباشد كه دراصل از هشتاد و چند صغحه تجاوز نميكند[٣] و: «به صورت مجموعهاي از كلمات قصار است درك معني آن مشكل است و هنوز برسراينكه چگونه بايد خوانده شود توافق حاصل نيست» راسل هم مقدمهاي برترجمه انگليسي آن دارد كه ويتگنشناين آنرانپسنديده است. اين رساله داراي هفت تز كلي است و نيز مشتمل بر شرحهايي است كه با نظام اعشاري ترتيب يافته است اين هفت تز[٤] عبارتند از:
١. عالم مجموع همه چيزهائي است كه واقعيت دارد.
( (Die Welt ist alles, was der fall ist
٢. آنچه كه وضع واقع است (يعني امر واقع) وجود وضعيت چيزهاست.
(l istdie Tatsachen ist das Bestehen Von Sachverhalten)
تصوير ٣. منطقي امور واقع، انديشه است.
(Das logische Bild der Tatsacshen ist der Gedanke)
٤. انديشه همان گزاره معنيدار است.
( (Dea Gedanke ist der sinnvolle satz
٥. گزاره تابع (يافونكسيون) ارزش (يا حقيقت) جملههاي ابتدائي است.
( (Der satz ist die wahrhits funktion der Elementarsatze
٦. صورت كلي تابع ارزش (يافونكسيون حقيقت) اين است:
٧. آنچه دربارهاش نميتوان سخن گفت، بايد درباره آن سكوت كرد.
(ber mus man Wovon man nicht spcechen kann,dar schweigen )
مطالب اصلي پيرامون اين رساله رادر نكات زير مطرح ميكنيم:
١. ويتگنشتاين بابنياد نهادن روشي تازه در تحليل زبان ميخواهد بگويدكه طرح مسائل فلسفي بر پايه بد فهمي از منطق زبان خودمان ميباشد: «زيرابه عقيده او مسائل متافيزيك تنها نتيجه بدفهمي ما از زبان و كاربرد نادرست جملههاي زبان، درباره مفاهيم و چيزهائي است كه بيرون از مرزهاي آن جا دارند. يابه ديگر سخن، منطق زبان فقط ميتواند از چيزهاي معيني ودرباره مفاهيمي معين سخن بگويد درحاليكه مسائل متافيزيك بيرون از مرزهاي زباناند و بدينسان به پهنه چيزهاي ناگفتني يابر زبان نيآمدني تعلق دارند. براين پايه، ويتگنشتاين معتقداست، كه مرزهاي زبان ما، همان مرزهاي جهان ما هستند، يا به تعبيري ديگر جهان تنها تا آن اندازه وتاجايي وجود دارد كه ميتواند در قالب زبان ما گنجانيده شود. در اين باره خودش ميگويد: «مرزهاي زبان من، يعني مرزهاي جهان من» بنابراين ويتگنشتاين در جستجوي بنيادهاي زبان است». [٥]
فلسفه ويتگنشتاين ازاين حيث خيلي به فلسفه كانت شباهت دارد همانطوري كه كانت ميخواست نقد تحليلي فكرانسان را انجام دهد ويتگنشتاين ميخواهد نقد تحليلي زبان بشر رابر عهده گيرد او نيز مانند كانت عقيده دارد كه فلاسفه اغلب من غير عمد از حدود تجاوز ميكنند، و مهملات ظاهر فريبي به هم ميبافند كه هر چند به نظر ميآيد كه معني دارد، اما در واقع بيمعني است ميخواهد موضع دقيق خطي راكه كلام مستعمل را از كلام مهمل جدا ميسازد پيدا كند تا مردم آنرا بشناسند و از تجاوز از آن اجتناب ورزند». [٦]
راسل در مقدمهاي كه برترجمه رساله منطقي. فلسفي نوشته چنين گفته است: [٧]
در رابطه با لغت مسائل گوناگوني هست:
- نخست: مسئلهاي است درباره آنچه كه در ذهنهاي ما، هنگامي كه لغت را بكار ميبريم و قصد ميكنيم كه با لغت مقصودي را برسانيم، رخ ميدهد و اين مسئله متعلّق به روانشناسي است.
- دوم: مسئلهاي است در رابطه با علاقه موجود بين افكار و الفاظ و جملهها و بين چيزي كه الفاظ و جملهها به آن اشاره ميكند و يا دلالت ميكند و اين مسئله متعلق به نظريه شناخت «شناخت شناسي» است.
- سوم: مسئلهاي است در بكارگيري جملهها براي اينكه از صدق «راستي» تعبير بياورد و آنرا بديگران منتقل سازد بيشتر از آنچه كذب منتقل كند اين مسئله هم متعلق به علوم خاصي است كه درباره موضوعاتي بحث ميكند كه اين جملهها در قلمرو آن موضوعات هستند.
- چهارم: اين مسئله در رابطه با لغت مطرح است كه «چه علاقهاي بايستي واقعي (مثلاً جمله) رابه واقعي ديگر مرتبط سازد بصورتي كه ممكن باشد واقع نخست رمز براي واقع دوم باشد. اين سؤالي كه اكنون مطرح كرديم يك مسئله منطقي است، و آقاي ويتگنشتاين به بررسي همين سؤال پرداختهاست».
٢. وي در نخستين تزش ميگويد كه عالم مجموع تمام چيزهايي است كه واقعيت دارد، وي به پيروي از اتميسم منطقي راسل جهان را نه كليتي از اشياء بلكه كليتي از وقايع ميداند ميان شيء «يا عين» و واقع (Fact) تمايز هست، وقتي ميگوييم: «اين كتاب بر روي ميز است»، قرار داشتن اين كتاب بر روي ميز امر واقع است، اما خود كتاب و خود ميز امر واقع نيست بلكه كتاب و ميز شيء هستند و مراد از اينكه عالم مجموع همه وقايع است نه اشياء، واقع بهمين معناست. درعالم وقايعي كه ويتگنشتاين تصورمي كند:قلمي كه دردست دارد مينويسد وكاغذي كه برروي آن مينويسد وصندلي كه برروي آن نشسته است همه شيءاند، اماهريك ازاين اشياء به نوبه خود به اجزايي تحليل ميشوند كه هريك از آن اجزاء نيزيك شيءاند، فرض ميكنيم يك فيزيكدان درآزمايشگاه يك اتم را به اجزاء اوليهاش تجزيه كرده باشد يكي از اين اجزاء را «X» ميناميم اين X هرچند يك ذره جدا و مستقل درذات ميباشد اما «عالم» (Die Welt)(d) نيست، هر چقدر هم كه كوچك باشد، مگر اينكه در متني با ديگر اشياء ملاحظه شود، مثلاً در طرف راست يا چپ جزء ديگر باشد، يا از جزء ديگر بزرگتر باشد. لذا وي ميان شيء و واقع فرق مي گذارد، واقع واحد هم مجموع اشيايي است كه با يكديگر ارتباط پيدا كردهاند از همين وقايع هم عالمي كه انسان در آن زندگي ميكند تكوّن مييابد، زبان هم بنظر وي ميخواهد چنين عالمي را تصوير كند.
٣. بنياد زبان در نظر وي چيزي نيست جز جمله (Satz) و چنانچه خودش ميگويد: «همه وظيفه اوعبارت است ازتوضيح ماهيت جمله ها» [٨] البته در استعمال كلمه آلماني (Satz) جمله در نوشتههاي وي تشويشي بنظر ميرسد و در استعمال آن هماهنگي وجود ندارد، ما معمولاً ميان جمله وگزاره «قضيه» فرق ميگذاريم: جمله ساخت و تركيب لفظي است كه الفاط در آن به نحو خاصي تركيب يافته وداراي مفاد ((Der sinnمعيني است اما گزاره تركيب تامي است كه داراي دلالت خارجي (Die Bedeutung)(d) ميباشد «يا بهتر است بگوييم حيثيت حكايت واشاره دارد»، براي اينكه فرق اين دو معلوم شود ميگوييم كه: عبارت فارسي «باران مي بارد» وعبارت انگليسي «It is raining» و... همه جملهاند اما همه اين جملهها با مرادف هايشان در زبانهاي ديگر تعبير از يك گزاره هستند يعني از نظر منطقي در اينجا گزارههائي «بصورت جمع» نداريم كه يكي موصوف به فارسي بودن و ديگري انگليسي بودن و... باشد، بلكه در تمام اين موارد فقط يك گزاره داريم كه موصوف به صدق و كذب است اما در اينجا جملههايي «بصورت جمع» داريم كه هر كدام وصف خاصي «انگليسي،فارسي... » دارند، خود اين جملهها موصوف به صدق و كذب نيستند چون با خارج مقايسه نشدهاند لذا نميشود پرسيد آيا جمله انگليسي «It is raining» صادق است يا كاذب؟ موصوف به صدق و كذب فقط گزاره ميباشد نه جمله، البته جملهها به معناي ديگري موصوف به صدق ياكذب ميشوند، بدين نحوه كه وقتي سؤال ميكنيم جمله مذكور صادق است يا نه، منظورمان اين است كه آيا بر طبق قواعد دستوري ساخته شده و مطابق آن ميباشد يا نه، و اين معنا در حوزه كار اديب و لغوي ميباشد.
اما ويتگنشتاين كلمه آلماني «Satz» مرادف انگليسي «Sentence» را گاهي به معناي گزاره (Proposition)(E) بكار ميبرد مثلاً وقتي گزاره بدوي (Elementarsatz) را بكار ميبرد «كه راسل اصطلاح (Atomic proposition) را براي آن انتخاب كرده است، معني آن دانسته خواهد شد»، كلمه «Staz» را در مورد چيزي بكار ميبرد كه داراي دلالت خارجي است «يعني حيثيت حكايت دارد» و براي بار ديگر اين كلمه را بكار ميبرد تا دلالت كند بر چيزي كه داراي مفهوم است و يا بر چيزي كه مركب از مجموع كلماتي است كه داراي تركيب خاصي است ولي به معنايي در خارج اشاره ندارد «يعني حكايت از ماوراء نميكند». [٩]
٤. سادهترين عنصر تشكيل دهنده جمله اسم است و هر اسمي در برابرش يك موضوع (Gegenstand)(d) دارد، در شماره ٣/٢٠٣ چنين مينويسد[١٠]: اسم بر موضوع «شيء» دلالت ميكند و موضوع همان معناي اسم است. موضوع هم چيزي است كه در نهايت تحليل به آن ميرسيم و سادهترين شيء ميباشد، «اين موضوعها در نزد راسل به صورت افراد ((Individualsظاهر ميشوند»، به عقيده وي موضوعها جوهر جهان را ميسازند و بنابراين خودشان نميتوانند مركب «يا برنهاده» باشند.
از تركيب موضوعها به وضعيت اشياء ميرسيم، ويتگنشتاين براي وضعيت اشياء كلمه ((Sachverhaltرا بكار برده كه راسل آنرا به ((Atomic factترجمه كرده است. ١١ وضعيت چيزها يا واقع اتمي عبارتست از واقعي كه قابل تجزيه به وقايع ديگر نباشد، در مقابل واقع اتمي كه به وقايع ديگر تجزيه ناپذيراست «وضع واقع» يا «امر واقع» قرار دارد كه خود مركب از دويا چند واقع اتمي ميباشد، براي وضع واقع هم او كلمه ((Tatsacheرا بكار برده كه راسل به ((Melecular factترجمه كرده است. براي مثال: «رفتن من به تهران يا رفتن من به كرج» وضعيت اشياء «يا واقع اتمي» نيست، بلكه مركب از دو واقع اتمي: «رفتن من به تهران» و «رفتن من به كرج» ميباشد. از اينجا تز دوم وي نيز معلوم ميشود كه: «آنچه كه وضع واقع است «يعني امر واقع» وجود وضعيت چيزهاست».
٥. زباني كه ويتگنشتاين از آن بحث ميكند زبان ايدهآل و كاملي است كه صرف نظر از زبان خاصِ متكلم به آن زبان، قدرت توصيف وقايع را دارد ١٢، براي اينكه اين مطلب روشن شود اين سؤال را مطرح ميكنيم كه نقش زبان يا كلام چيست؟ به نظر او لغت و كلام تصوير يا نمودار امور واقع است يعني زبان تصوير اشياء نيست بلكه تصوير تركيب اشيايي است كه مقوّم امر واقع هستند، گرچه راسل قبل از وي، وجود رابطه تناظر ميان گزاره و واقع را بيان كرده ولي ويتگنشتاين به نكتهاي متوجه بوده است كه راسل از آن غافل بوده، وآن اينكه: «گزارهها اسمهايي براي وقايع نيستند» [١٣] زيرا وظيفه گزاره «يا زبان بطور وسيع» تصوير واقع است، اما وظيفه اسم تسميه «ناميدن» است يعني براي ناميدن اشياء بكار ميرود، در مورد رابطه گزاره با واقع دو حالت اساسي داريم: يا گزاره صادق است و يا كاذب، اما در مورد رابطه اسم با مسمايش فقط يك حالت داريم و آن اينكه اسم براي مسمايش است و در غير اينصورت صرف لفظي بدون معنا خواهد بود، اما گزاره با كاذب بودن عنوان گزاره را از دست نميدهد زيرا وظيفه گزاره تصوير واقع است. نتيجه اين سخن اين است كه ما فقط حق داريم يكي از دو شق را اختيار نماييم: «يا شيء را تسميه كنيم و يا امر واقع را تصوير نماييم».
٦. گزارههائي كه «وضع امور» (يا وضعيت اشياء) را تصوير ميكنند ويتگنشتاين گزارههاي بدوي «يا ابتدائي» ((Elementarsatzمينامد «راسل گزاره اتمي مينامد ((Atomic Propositionواقع اتمي قابل تجزيه به وقايع ديگر نبود و گزاره بدوي قابل تجزيه به گزارههاي ديگر نيست، و چنانكه در تحليل واقع اتمي به موضوع يا شيء ميرسيم در تحليل گزاره بدوي به اسم ميرسيم، در تحليل گزارهها هم به گزاره بدوي ميرسيم كه از پيوند بيواسطه اسمها تشكيل ميشود. امر واقع خود از دو يا چند واقع اتمي تشكيل مي شود، در برابرش هم گزاره مولكولي((Melecular Proposition)(Eقرار دارد كه از دو يا چند گزاره بدوي تشكيل شده است.
٧. قائل شدن به اينكه گزاره تصوير واقع است، تصديق ضمني بوجود شباهت و امر مشترك ميان گزاره و واقع را در بر دارد، زيرا اگر گزاره تصوير و صورتي از واقع ارائه ميدهد، بايد بين اينصورت و ذيالصوره «يا چيزي كه گزاره منعكس ميكند» امر مشتركي باشد، اين امر مشترك و وجه شباهت چيست؟ گفتيم وضع امور تركيبي است از اعيان «اشياء»، تصوير وضع امور هم تركيب اسامي خواهد بود هراسمي مسمّايي دارد و هر شيء «يا موضوع» اسمي مطابق خود دارد، ويژگي امر واقع اين است كه اشياء در آن بصورت خاصي تركيب يافتهاند، ولي ويژگي گزاره اين است كه درآن اسمهاي اشياء بصورت خاصي تركيب يافتهاند، يعني شباهت ميان گزاره و وضع واقع در نحوه تركيب عناصر دروني ميباشد، نحوه تركيب اسمها صورت منطقي گزاره ناميده ميشود، پس واقع و گزاره داراي صورت منطقي واحدي هستند.
راسل در مقدمهاش ميگويد[١٤]: براي اينكه گزاره واقع معيني را تصوير كند، بايستي تركيب لغت هر جور كه باشد. بين ساخت گزاره و ساخت واقع چيز مشتركي باشد. اين مطلب به ظن قوي بحث اساسي در نظريه ويتگنشتاين ميباشد. و اين چيز كه بايستي مشترك ميان گزاره و واقع باشد. ويتگنشتاين چنين نظر دارد كه به نوبه خودش نمي تواند شيء در لغت باشد. آن چيزي است، كه بنابر تعبير وي، خود بخود تجلّي ميكند و از آن خبر داده نميشود زيرا هرچه ممكن باشد درباره آن گفتن، محتاج به خود ساخت خواهد بود.
زبان و لغت كه درطي تاريخ تحول و رشد يافته است چنان داراي ابهام و پيچيدگي شده است صورت منطقي آنرا نميتوان به سادگي تشخيص داد و بايستي به ياري تحليلهاي فلسفي آنرا كشف نمود، بارزترين مثال براي اين نوع تحليل هادرن نظر ويتگنشتاين در گزارههائي مانند: «دايره مربع وجود ندارد» ميباشد كه راسل در نظريه وصفهاي خاصاش(Theory of definite Descriptions) به تحليل آن پرداخته است، راسل در اين نظريهاش براي گريز از فرض وجود موضوعاتي از قبيل «دايره مربع» اين گزاره رابه سه گزاره تحليل ميكند و در اين تحليل ديگر «دايره مربع» موضوع نيست، آن وقت نتيجه ميگيرد كه ساخت دستوري (Grammatical structure) با ساخت منطقي (Grammatical structure) تفاوت دارد و چه بسا چيزي كه در ساخت دستوري در جاي موضوع بوده، ولي در ساخت منطقي تغيير موضع داده و در جاي موضوع قرار نگيرد. در اينجا هم ميبينيم كه ويتگنشتاين سخت تحت تأثير نظرات راسل بوده است. در ذيل شماره (٤/٠٠٣١) چنين ميگويد: [١٥] «فضل راسل در اين است كه روشن كرده است، صورت منطقي ظاهر گزاره، ضروري نيست كه صورت حقيقي آن باشد».
٨. به نظر ويتگنشتاين صورت منطقي فقط قابل ارائه است، نه قابل بيان به لفظ، زيرا هرگزاره وضع معيني از امور را خبر ميدهد، لذا بايد داراي همان صورت منطقي باشد كه در واقع هست، و براي اينكه ببينيم گزارهاي صادق است يا نه، بايستي با واقعي مطابق هست يا نه، ولي براي سنجش آن با واقع بايستي نخست معناي آنرا بفهميم، از اينرو هيچ گزارهاي نميتواند از معني خود خبر بدهد يعني نميتواند چيزي درباره صورت منطقياش بگويد. البته ويتگنشتاين ادّعائي بيش از اين دارد و ميگويد كه نه تنها هيچ گزارهاي نميتواند درباره صورت منطقي خودش چيزي بگويد، بلكه هيچ گزاره ديگري هم نميتواند درباره صورت منطقي آن چيزي بگويد.
گفتيم صورت منطقي با تحليلهاي فلسفي روشن ميشود و كار فلسفه همين است، امّا اين بدين معني نيست كه فلسفه ميتواند صورت منطقي را بيان كند، بلكه بدين معناست كه فلسفه ميتواند صورت منطقي را مكشوف سازد. در اين جا تمايزي ميان راسل و ويتگنشتاين ميبينيم، چه راسل در تحليل گزاره «دايره مربع وجود ندارد» ميخواهد بگويد كه صورت منطقي را بيان كرده است ولي به نظر ويتگنشتاين راسل و يا هر فيلسوف ديگري نميتواند صورت منطقي گزاره را بيان كند، اين وظيفه از عهده زبان خارج است. راسل در مقدمهاش در اين باره چنين ميگويد: [١٦]
«... و بعد از هرچيز، ويتگنشتاين بحثهاي طولاني درباره چيزي ميكند كه نميتوان آنرابه لفظ آورد، و بدين طريق به خواننده شكاك خودش الهام ميكند كه ممكن است در اين سلسله مراتب لغات، يا از راه ديگر منفذ و مفرّي باشد. » اين اصل بر كتاب فلسفي خود وي هم سايه ميافكند: «خود ويتگنشتاين هم تصديق دارد كه در كتابش چيزهاي غير قابل بيان لفظي راگفته است، ولي ميگويد كه با اين حال كتاب مزبور داراي غرض و مقصودي است كه بايد از آن استفاده كرد و سپس به دور افكند، يعني مثل نردبان است كه بعد از صعود به بام مقصود، بايد آنرا به يك سو انداخت» [١٧]
٩. مطلب ديگري كه ويتگنشتاين از آن صحبت كرده،تابع يا فونكسيون حقيقت ((Wahrheits Fanktionميباشد. اين تابع در يك گزاره ساده مانند عبارت است از گزارهائي كه صدق و كذب آن، تنها بوسيله صدق و كذب تعيين ميشود، يا بعنوان مثال ديگر نقيض چنين نيست تابع حقيقتِ ميباشد، زيرا صدق و كذب آن تنها بوسيله صدق و كذب تعيين ميشود، تز پنجم وي اين بود كه: «هر گزارهاي تابع ارزش جملههاي بدوي «يا ابتدائي» است» هر چند واحد منطقي كلام گزاره بدوي است، ولي بيشتر گزارههائي كه در كلام بكار ميرود گزارههاي بدوي نيستند، ولي اين گزارهها هم تابع حقيقت گزارههاي بدوي هستند كه اين گزارهها را تشكيل دادهاند. مثلاً گزاره: «كتاب روي ميز و صندلي كنار ميز است» گزاره بدوي نيست، تركيب عطفي دو گزاره بدوي «كتاب روي ميز است» و «صندلي كنار ميز است» ميباشد اگر اين دو گزاره با هم صادق باشند اين گزاره كه تركيب عطفي است نيز صادق خواهد بود و در غير اينصورت صادق نخواهد بود، در نظر ويتگنشتاين اگر ما بتوانيم پيوندها وساخت دروني دو گزاره را بيابيم، ميتوانيم دريابيم كه يك پيوند منطقي ميان اين دو گزاره هست و ديگر نياز به شناخت اصول منطقي ديگر نداريم، براي اين هدف وي جدولهاي ارزش رابكار ميبرد.
١٠. ويتگنشتاين گزارهها را به سه نوع تقسيم ميكند: نخست گزارههائي هستند كه هميشه صادقاند، يعني به ازاء هر ارزشي كه به گزارههاي بدوي تشكيل دهنده آن داده ميشود، صادق است مانند گزاره: «باران ميآيد يا باران نميآيد»، كه بصور تنقيض ميباشد جدول ارزش آن چنين است:
اين گزارهها را همانگونه «يا هميشه برقرار، يا تحصيل حاصل، يا تكراري «Tautologie» مينامد، تمام گزارههاي منطق و رياضيات از اين قبيلاند، زيرا اين قضايا با واقع سروكار ندارند، در واقع يا باران ميبارد يا باران نميبارد، اما «باران ميبارد يا نميبارد» در واقع نيست بلكه يك نحوه وجود منطقي است و لذا هميشه صادق است، به بيان ديگر: اين گزاره همه احتمالات واقع را جمع كرده و لذا همه احتمالات با هم در خارج نيستند، به همين جهت صدق اين گزارهها مستقل از واقع ميباشد و لازم نيست براي تحقيق از صدق آن به تجربه رجوع كرد، همچنين گزارههاي رياضي هم چيز جديدي براي مانميدهند،مثلاً در ٢ + ٢= ٤ بعد علامت تساوي همان قبلاش ميباشد و از اينرو تحصيل حاصل ميباشد.
دوم گزارههائي هستند كه هميشه كاذبند مانند: «باران ميبارد و نميبارد» كه بصورت نقيض ٨ ميباشد جدول ارزش آن چنين است:
اينها را گزارههاي تناقض(Kontradiktion) مينامند. چنين گزارهاي هم اصلاً حكمي درباره واقع نميدهد.
سوم: گزارههائي هستند كه گاهي صادق و گاهي كاذبند، اينها گزارههاي محتمل(Kontingent) هستند، مانند اينكه: «باران ميبارد يا هوا آفتابي است»، كه بصورت ٧ ميباشد و جدول ارزش آن چنين است:
«ويتگنشتاين ميگويد قضايايي درباره واقعيت،به ضرورت صادق يا كاذب نيستند و قضايايي كه به ضرورت صادق ياكاذب باشند،خبري درباره واقعيت امورنميدهند« [١٨]
«به عقيده او، قضايا يا جملههاي اصيل فقط به ما ميگويند كه چيزها يا امور چگونهاند، اما نه اينكه چگونه بايد باشند. بدينسان ضرورتي وجود ندارد. ضرورت تنها در قالب همانگونههاي منطقي و همچنين معادلات رياضي يافت ميشود، در حاليكه هيچ يك از اين دو دسته چيزي درباره جهان به ما نميآموزند. ويتگنشتاين تنها در چارچوب منطقي معتقد به ضرورت است. و به گفته خودش: «بيرون از منطق، همه چيز تصادفي است» (٦/٣) وي از اينجا نتيجه ميگيرد كه به هيچ نحوي نميتوان از وجود يك وضعيت اشياء، وجود وضعيت اشياء ديگري را كه كاملاً با آن مختلف است، نتيجه گرفت. زيرا «يك پيوند علت و معلولي كه چنين استنتاجي را توجيه كند، وجود ندارد» (٥/١٣٦١)، زيرا اعتقاد به پيوند علت و معلولي، در واقع يك خرافه است. براين پايه،به عقيده او، شناخت آدمي نميتواند آينده را، يا هيچ رويدادي در آن پيشگوئي كند، زيرا چنانكه ميگفت، پيوند ضرورت تنها در قضاياي منطقي يافت ميشود، وگرنه به عقيده خود وي، آزادي اراده عبارت از اين بود كه اعمال آينده اكنون نميتوانند دانسته شوند، ماتنها هنگامي ميتوانستيم آنها را بدانيم كه عليت يك ضرورت دروني ذاتي ميبود، مانند آنچه كه در استنتاج يا قياس منطقي يافت ميشود. پس، به عقيده ويتگنشتاين ما از شناخت وضعيت اشياء يا رويدادهاي كنوني، نميتوانيم بنحوي پيشگويانه به هيچگونه وضعيت اشياء يا رويدادهاي ديگري برسيم. وي اين انديشه را بشكلي برنده در اين جمله بيان ميكند: «اينكه خورشيد فردا طلوع خواهد كرد يك فرض است، و اين بدان معناست كه نميدانم كه آيا طلوع خواهد كرد». (٦/٣٦٣١١) بدينسان ويتگنشتاين منكر اصالت هر قانومندي در طبيعت ميشود». [١٩]
١١. ويتگنشتاين وجود هرگونه ارزشي را نيز منكر است، زيرا بر اساس نظريه تصوير جمله ها، هبچگونه گزاره اخلاقي نميشوند وجود داشته باشند، چون به گفته خودش: [٢٠] (درشماره ٦/٤١)
«معناي جهان بايد بيرون از جهان قرار داشته باشد. و هر چيز در جهان، همانگونه ميباشد كه هست، و همانطوري رخ ميدهد، كه رخ ميدهد در جهان هيچ ارزشي يافت نميشود، واگر هم يافت شود، داراي ارزش نخواهد بود.
اگر ارزشي يافت شود كه داراي ارزش باشد، بايد بيرون از محدوده رخدادها و وجود چنيني باشد، زيرا همه رخدادها و چنين وجودهايي تصادفي هستند. و آنچه آنرا غيرتصادفي قرار ميدهد، ممكن نيست در جهان وجود داشته باشد، «وگرنه اين چيز نيز تصادفي خواهد بود. پس بايد بيرون از جهان باشد».
و در شماره (٦/٤٢) چنين گفته است[٢١]: «از اين جهت ممكن نيست كه گزاره هاي اخلاقي نيز موجود باشند. زيرا گزاره ها نميتوانند بيان امور عاليتر رانمايند»
آنگاه اين سؤال مطرح ميشود كه معيار ارزش در نظر ويتگنشتاين چيست؟
«از ديدگاه ويتگنشناين تنها معيار ذهن انديشنده آدمي است. امّا از سوي ديگر اين ذهن (Subjekt) بيرون از جهان است، يعني فرا باشنده است. به تعبير خود او: «ذهن انديشنده تصور كننده، وجود ندارد» (٥/٦٣١) و «ذهن فراباشنده است زيراذهن متعلق به جهان نيست». (٥/٦٣٢)
بدينسان خصلت درون ذهنگرائي (سوبژكيتويسيتي) فلسفه ويتگنشتاين در سراسر نظريات وي به چشم ميخورد. اين خصلت وي را ناگزيرتا واپسين و افراطيترين مرز ايدهآليسم، يعني تا مرز تنها مني(Solipcism) ميكشاند[٢٢]
١٢. بر طبق نظر وي، حدود كلام و جهان خارج بر يكديگر منطبق است، حدود منطقي زبان، حدود همان چيزي است كه قابل بيان به لفظ است وهم حدود آنچه كه قابل تعقّل است، لذا فقط راجع به امور واقع ميتوان اظهاري كرد اما راجع به كل عالم نميتوان چيزي گفت، اظهارنظر درباره كل عالم باطلنما «ياپارادكس» خواهد بود، در اينجا هم ويتگنشتاين تحت تأثير نظريه تايپ هاي راسل((Theory of typesبوده است:
«قول به اينكه هيچ قضيهاي درباره كل عالم نميتواند باشد، مرادف است با اينكه بگوييم درباره كل عالم نميتوان تفكري داشت و خواستن چنين فكري، خواستن فكري است كه قابل تفكرنيست، و طلب دانستن چيزي است كه قابل دانستن نيست. بدين سبب ويتگنشتاين چنين نتيجه ميگيرد كه آرزوي حكيم ما بعد الطبيعي كه همانا دانستن عالم به طور كلي است، محكوم به نوميدي و حرمان است»[٢٣]
١٣. حال اينسؤال مطرح ميشود كه وظيفه ونقش فلسفه چيست؟، درشماره (٤/١١٢) دراينباره چنين ميگويد[٢٤] «موضوع فلسفه، توضيح منطقي افكار ميباشد، پس فلسفه نظريهاي ازنظريات نيست بلكه يك فعاليت ميباشد ولذا كار فلسفي اساساً از توضيحات تكوّن مييابد، نتيجه، فلسفه هم تعدادي از گزارههاي فلسفي نيست، بلكه فقط توضيحگزارههاست... » وسرانجام روش درست فلسفه، درواقع عبارتست از اينكه:«هيچ نگويد، جز آنچه كه ميتواند گفته شود. يعني جملهها ياگزارههاي دانش طبيعي. يعني چيزي كه با فلسفه اصلاً سروكار ندارد... » [٢٥](٦/٥٣)
١٤. ويتگنشتاين در آخرين تز خود به مفهوم «ناگفتني» ميپردازد، به نظر وي در جهان بسياري از چيزها يافت ميشوند كه بر زبان آمدني نيستند. جهان براي ويتگنشتاين يك امر مرموز يا عرفاني ((Mysticalاست و اين امر عرفاني گفتني نيست، منظورش از «امر مرموز يا عرفاني» آن است كه بحث از آن يا حتي انديشه درباره آن بيمعني باشد، زيرا بكاربردن زبان براي آن در عقل و منطق غير مقدور ميباشد، و چون اين امرهاي مرموز يا عرفاني ناگفتني است، درنهايت به اينجا ميرسد كه «از آنچه نميتوان سخن گفت بايد درباره آن سكوت كرد»[٢٦] عجيب اين است كه ويتگنشتاين در پايان رساله حتي اصالت تحقيقات خودش رانيزنفي ميكند و فقط ويژگي روشنگري به آنها ميدهد و ميگويد: (٦/٥٤) ٢٧
«گزارههاي من براي توضيح نگرشام برنحو آتي است كه هر كس آنها را فهميد، آنها رادر پايان گزارههاي بيمعنا مييابد، هنگامي كه آنها رابراي بالا رفتن برفراز بكار برد بايستي بگوييم بعد از اينكه بالا رفت،اين نردبان را بايد به دور بياندازد».
ادامه دارد.
- پىنوشتها
[١]. الدكتور محمد مهران، فلسفه برتراند رسل، دارالمعارفبمصر، ص ٢٦.
[٢]. بوخنسكي، اي. ام، فلسفه معاصر اروپاي، ترجمه دكترشرفالدين خراساني، همراه با ضميمهائي از مترجم، دانشگاه مليايران، ص٩.
[٣]. يوستوس هارت ناك، ويتگنشتاين، ترجمه منوچهربزرگمهر، ص ٣٥.
[٤]. لدفيج فتجنشتين، رسالة المنطقية فلسفية، ترجمه دكترعزمياسلام، مكتبة الانجلو المصرية، ص ٣١و ٣٢.
[٥]. بوخنسكي، پيشين، ضميمه ص ٤١٣.
[٦]. يوستوس هارت ناك، پيشين، ص ٦.
[٧]. لدفيج فتجنشتين، پيشين، ص ٧٣.
[٨]. بوخنسكي،پيشين، ضميمه ص ٤١٣.
[٩]. الدكتور يحيي هويدي، الفلسفه الوضعيه المنطقيه فيالميزان، مكتبه النهضه المصريه، ص ٧.٧٣.
[١٠]. لدفيج فتجنشتين، پيشين، ص ٧٣.
[١١]. همان، تعليقات ص ١٧١.
[١٢]. الدكتور عبدالرحمن بدوي، موسوعه الفلسفه، المؤسسه العربيه للدراسات والنشر، الطبع الاولي، ج ٢، ص ١٢٠.
[١٣]. محمد مهران، پيشين، ص ٢٤٦و ٢٤٧.
[١٤]. لدفيج فتجنشتين، پيشين، ص، ٣٣.
[١٥]. همان، ص ٨٣.
[١٦]. همان، مقدمه راسل، ص ٥١.
[١٧]. يوستوس هارت ناك،پيشين، ص ٥٥.
[١٨]. همان، ص ٦٠.
[١٩]. بوخنسكي، پيشين، ضميمه ص ٤١٩.
[٢٠]و٢١) لدفيج فتجنشتين، پيشين، ص ١٥٩و ١٦٠.
[٢٢]. بوخنسكي، پيشين، ضميمه ص ٤٢٠.
[٢٣]. يوستوس هارت ناك، پيشين، ص ٦٥و٦٦.
[٢٤]. لدفيج فتجنشتين، پيشين، ص ٩١.
[٢٥]و٢٦و٢٧. همان، ١٦٣.
(علامت d براي لغات آلماني و E براي انگليسيبكار رفته است).