نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٥

فردگرايى و كل گرايى

نويسنده: ماريو بانگ
ترجمه و نگارش: محمدعزيز بختيارى

اشاره

متن حاضر، بخشى از كتاب Finding Philosophy inSocial Science (١٩٩٦, Yale University) نوشته پروفسور ماريو بانگ است. اين كتاب يكى از منابع خوب در زمينه فلسفه علوم اجتماعى است كه اخيراً نگارش يافته است. اين كتاب قرار است توسط همين مترجم ترجمه و در نهايت به صورت يك كتاب به بازار عرضه مى گردد. از جمله بخش هاى اين كتاب، بحث فردگرايى و كل گرايى است كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.

مسأله ماهيت جامعه، در بنيان علم اجتماعى و سياست اجتماعى قرار دارد. به نظر من، تنها سه ديدگاه منسجم كلى درباره اين موضوع وجود دارد: فردگرايى، كل گرايى، و نظام گرايى. مى توان اين ها را به ترتيب در عبارات زير خلاصه كرد: «همه چيز فرد است»، اين شعار نازى ها كه «تو چيزى نيستى، مردِم تو همه چيز است»، (Du bist nichts, dein Volk ist alles) و «ما جامعه را شكل مى دهيم و جامعه ما را». خنده دار است كه فردگرايى و كل گرايى، هر دو، مسائل اجتماعى را ناديده مى گيرند، و به طور يكسان، از اعتراض اجتماعى جلوگيرى به عمل مى آورند: «خود را ملامت كن، نه نظام را.» بنابراين، هيچ كدام آتيه خوبى براى مهندسى اجتماعى ندارد.

بنا بر فردگرايى ـ كه ذره گرايى (atomism)، اراده گرايى (voluntarism)، و قصدگرايى (intentionalism) نيز ناميده مى شود ـ جامعه صرفاً توده اى از افراد است. از اين رو، همه مطالعات اجتماعى نهايتاً مطالعه افرادند. برعكس، كل گرايان (يا جمع گرايان و يا ساخت گرايان) معتقدند كه جامعه كلى است كه از اعضاى خود فراتر مى رود و تنها در همان سطح خود قابل فهم است. سرانجام، نظام گرايى مدعى است كه جامعه نظامى از افرادى است كه با هم رابطه و كنش متقابل دارند، و همچنين داراى صفات نوپديد (emergent) يا فرا ـ فردى (supra-individual)مى باشد، به گونه اى كه بايد در دو سطح خرد و كلان مورد مطالعه قرار گيرد. فردگرايان، از پايين به بالا، و كل گرايان از بالا به پايين حركت مى كنند، و نظام گرايان از افرادى آغاز مى كنند كه در جامعه اى كه پيش از آنان وجود داشته قرار گرفته اند، و سپس بررسى مى كنند كه كنش هاى آنان چگونه بر جامعه تأثير مى گذارند و آن را تغيير مى دهند.

مثال هايى براى ديدگاه هاى كلى مورد بحث وجود دارند. به طور كلى، پروتستانتيزم، ليبراليزم، و راست جديد (New Right)فردگرايند، در حالى كه كاتوليسيسم رومى، اسلام، عقل گرايى، فاشيزم و كمونيزم جمع گرايند. هابز، لاك، اسميت، هيوم، بنتام، توكويل، ميل، ديلتاى، اقتصادگرايان نوكلاسيك، زيمل و وبر فردگرا بودند، در حالى كه، افلاطون، ابن خلدون، رمانتيك گرايان (به ويژه هگل)، كنت، ماركس، دوركهايم، پارسونز و اعضاى مكتب فرانكفورت و تعبيرگرايان اجتماعى كل گرا بودند. البته، هيچ كدام از اين متفكران به طور كامل، فردگرا يا كل گرا نبودند. به ويژه، توكويل، ميل و وبر قبول داشتند كه هر فردى در معرض فشارهاى نهادى شديد قرار دارد. در حالى كه، ماركس، دوركهايم و پارسونز مى دانستند كه اين فشارها در نهايت عمل افرادند. هر كسى كه كنش فرد را در زمينه اجتماعى قرار مى دهد، يا تغيير اجتماعى را بر حسب كنش هاى فردى تبيين مى كند، به عنوان يك نظام گرا عمل مى كند، هر چند ادعاى فردگرا بودن يا كل گرا بودن داشته باشد. به ويژه، ارسطو آنجايى كه بر اجتماعى بودن، كه از توافق و رابطه متقابل افراد به وجود مى آيد، تأكيد مى كرد، يك نظام گرا بود. همين طور، سوسياليست هاى دموكرات و ليبرال هايى كه از دولت رفاه طرفدارى مى كنند، به عنوان نظام گرا عمل مى كنند، حتى زمانى كه اعتقادات خاص خود را شرح دهند.

اين تناقض آميز است كه هر يك از اين سه رويكرد مى تواند از وحدت علم اجتماعى تبليغ كند: فردگرايى، به اين دليل كه در همه حوزه هاى تحقيق اجتماعى واحد تحليل اش فرد است، معمولاً كارگزار «عقلانى» يا بيشينه ساز; كل گرايى، به اين دليل كه جامعه را به صورت يك كل مى بيند كه اجزايش را تنها به صورت نظرى مى توان تجزيه كرد; و نظام گرايى، به اين جهت كه جامعه را نظامى مى داند كه از خرده نظام هايى تشكيل شده كه رابطه مستحكمى با هم دارند، و اين خرده نظام ها نيز نهايتاً از افراد تشكيل شده اند. بنابراين، انزواگرايى كه در اكثر علوم اجتماعى، به ويژه در روند كلى اقتصاد وجود دارد، از اين رويكردهاى كلى ناشى نشده است بلكه شايد از رويداد تاريخى، باريك بينى، نزديك بينى، و آرزوى حفظ قلمرو ناشى شده باشد. البته، اين داستان ديگرى است.

هر ديدگاه مفهومى در مورد يك موضوع طبيعى، داراى دو جزء است: جزء هستى شناختى و جزء روش شناختى. اولى، به ماهيت موضوع مربوط مى شود و دومى راه را براى مطالعه آن هموار مى سازد. اما اگر موضوع اجتماعى باشد، مانند يك مدرسه و يا يك شركت تجارى، خصلت سومى بايد اضافه شود: يعنى، ارزش ها و اخلاقيات. زيرا اين ها چيزهايى هستند كه رفتار انسان را هدايت و يا منحرف مى كنند. يعنى، در امور روش شناختى مربوط به علم اجتماعى، Xـ ايزم = X > ـ ايزم هستى شناختى، X ـ ايزم روش شناختى، X ـ ايزم ارزش شناختى ـ اخلاقى<.

مكاتبى كه در اين جا مورد ارزيابى قرار مى گيرند، عبارتند از: فردگرايى و كل گرايى. عنصر هستى شناختى تقدم دارد. اين اولويت را مى توان به صورت زير توضيح داد: اولاً، وجود بر دانستن مقدم است; يعنى شناخت تنها يكى از كاركردهاى انسان (مانند ساير مهره داران) است. ثانياً، هر كسى كه يك موضوع واقعى را مورد بررسى قرار مى دهد، لااقل به صورت غيرقطعى، فرض مى گيرد كه اين موضوع وجود دارد و يا مى تواند وجود داشته باشد. علاوه بر اين، پژوهشگر بايد كار خود را لااقل با يك ايده درباره ماهيت موضوع مورد نظر شروع كند، زيرا كه او بايد بداند كه چه چيزى را مورد بررسى قرار مى دهد و چرا. ثالثاً، محقق يا پژوهشگر روش تحقيق خود را بر طبق آنچه كه درباره ماهيت موضوع خود مى داند (كم يا زياد) و يا گمان مى كند، انتخاب مى كند. بنابراين، هستى شناسى بر معرفت شناسى و، به ويژه، بر روش شناسى مقدم است (و يا بايد مقدم باشد).

شمول مورد سوم، يعنى X ـ ايزم ارزش شناختى ـ اخلاقى (و نيز رفتارى)، ممكن است مورد ردّ و انكار قرار گيرد. به ويژه، در ميان كسانى كه به تبعيت از وِبِر معتقدند كه همه قضاوت هاى ارزشى ذهنى اند، همه هنجارهاى اخلاقى چيزى جز قراردادهاى اجتماعى نيستند، و عالم اجتماعى بايد در هر حال از آن ها اجتناب ورزد. اين ديدگاه خود من نيست، ولى حتى اگر چنين بود، ارزش ها و اخلاقياتى را كه (اكثر) اعضاى يك نظام اجتماعى آن ها را پذيرفته اند شامل نمى شود; چرا كه آن ها در شكل دادن رفتار اجتماعى همه اعضاى نظام سهيم اند.

در اين جا فردگرايى و كل گرايى را مورد بحث قرار مى دهيم; جنبه هاى هستىـ شناختى، معرفت شناختى و ارزش شناختى ـ اخلاقى آن ها را مورد ارزيابى قرار خواهيم داد و شايستگى ها و نقصان هاى هر يك را آشكار خواهيم ساخت.([١])

فردگرايى

فردگرايان بر افراد تأكيد كرده و وجود گروه ها و نظام هاى اجتماعى را انكار مى كنند، و معتقدند كه مى توان اين ها را به طور كامل، به افراد و كنش هاى آنان تحويل برد. مارگارت تاچر، در نطق معروف خود اين ديدگاه را خلاصه كرده است: «جامعه چيزى نيست; تنها افراد وجود دارند.» اين ديدگاه به هابز برمى گردد، و همه سودگرايان نيز به آن معتقد بودند. بنتام (١٩٨٢ [١٧٨٩], ١٢)نيز معتقد است: «اجتماع يك امر خيالى است، كه از افرادى تشكيل مى شود كه ظاهراً سازنده اعضاى آن تلقى مى شوند. پس علاقه اجتماع چيست؟ ـ مجموع علايق، اعضاى متعددى است كه اجتماع را تشكيل مى دهند.»بعدها ميل (١٩٦٢ [١٨٧٥], ٥٧٣)با اطمينان اظهار داشت كه «قوانين پديده هاى اجتماعى چيزى جز قوانين كنش ها و احساسات انسان هايى كه در وضعيت اجتماعى با هم متحد شده اند، نيست و نمى تواند باشد. ... انسان ها در جامعه هيچ گونه ويژگى اى ندارند جز همان هايى كه از انسان طبيعى و يا فردى ناشى شده اند، و يا مى توانند به آن ها تجزيه شوند. در پديده هاى اجتماعى، تركيب علت ها قانون كلى است.» خلاصه، نه واقعيت اجتماعى وجود دارد و نه انتظارات اجتماعى كه اعراض نوپديد از ويژگى آن ها مى باشند.

فردگرايى در علم اجتماعى و فلسفه علم اجتماعى هنوز در حال رشد و تقويت است. اقتصاد خرد نوكلاسيك و نظريه هاى انتخاب عقلانى متعدد در جامعه شناسى و سياست شناسى (politology) را در نظر بگيريد كه از اقتصاد تقليد مى كند و از اين رو، آنچه را كه «امپرياليزم اقتصادى» ناميده مى شود متجلى مى سازد. (مراجعه شود به: Becker, ١٩٧٩;Swedberg, ١٩٩٠). هومنز (١٩٧٤) يك نمونه برجسته فردگراى راديكال معاصر است. وى وجود واقعيت فرافردى (يعنى اجتماعى) را انكار مى كند و تأكيد مى كند كه همه انسان ها «به صورت عقلانى» عمل مى كنند; يعنى وى در عين حال، رفتارگرا نيز مى باشد و معتقد است كه دو فردى كه در شرايط يكسانى قرار مى گيرند، مانند هم عمل مى كنند، به گونه اى كه سعى مى كنند سودمندى هاى مورد انتظار خود را به حداكثر برسانند. اين ديدگاه بر آن است كه همه رفتارهاى بشرى را به كمك قانون واحد تبيين نمايد، و بدين ترتيب، همه علوم اجتماعى را تحت نام «علم رفتارى» وحدت بخشد. البته، اين تنها يك رؤياست. در واقع، روان شناسان سال هاست كه به اين نكته پى برده اند كه اعضاى مختلف يك نوع حيوان، به دليل داشتن سوابق و تجارب گوناگون و همچنين حالات درونى مختلف، غالباً به محرك هاى بيرونى مشابهى به نحو متفاوتى پاسخ مى دهند. (در روان شناسى گاهى به آن قانون صفرم، يا قانون هاروارد، گفته مى شود.) حتى خرگوش ها جعبه سياه (ابزار درون داد ـ برون داد) نيستند.

فردگرايى در فلسفه اجتماعى، سياسى و اخلاقى حتى قوى تر است. به عنوان مثال، پوپر (١٩٧٤، ١٩٥٧) ادعا كرد كه كل هاى اجتماعى وجود ندارد، و از اين رو، علوم اجتماعى مى تواند تنها افراد را مورد مطالعه قرار دهد; مثلاً، سربازان را به جاى ارتش مطالعه كند. وينچ (١٩٨٥)، به تبع ويتگنشتاين، اظهار داشت كه علوم اجتماعى تنها رفتار ارادىِ معطوف به قاعده را مطالعه مى كند، نه گروه هاى اجتماعى را. اگر پوپر و وينچ ثبات ]رأى [داشتند، ممكن بود امكان علم اجتماعى را نيز انكار كنند. در واقع، وينچ علم اجتماعى را انكار نمى كند بلكه تأكيد مى كند كه مطالعات اجتماعى به معرفت شناسى تعلق دارد، ديدگاهى كه جلنر [Gellner](٥٣، ١٩٧٣) آن را به دليل بيگانه بودنش با عمل پژوهش اجتماعى، «اشتباه عميق و مهم» ناميده است.

محبوبيت كنونى فردگرايى را مى توان با گزاره هاى زير توضيح داد: الف) روشن و ساده است. ب) عقل گراست. ج) از قلمرو وسيع و قدرت وحدت بخشى زيادى برخوردار است. در واقع، اين ديدگاه مدعى است كه همه علوم انسانى را، از روان شناسى گرفته تا تاريخ، شامل مى شود. د) ايدئولوژى هاى كاپيتاليستى حرفه اى و غيرفاشيستى، اعم از ليبرال و محافظه كار، را تركيب مى كند. هـ.) فايده گرايى را، اعم از خودخواهانه و نوع دوستانه، ارتقا مى بخشد. همان گونه كه به اختصار بحث خواهيم كرد، متأسفانه فردگرايى على رغم اين فضايل واقعى و ذهنى، نقص هاى مهمى نيز دارد، به ويژه اين كه با واقعيت اجتماعى سازگارى ندارد. زيرا وجود كل هاى اجتماعى و ويژگى هاى خاص آن، نظير كاركردها و امتيازات يا رفاه خاص، و يا افول مدارس، تجارت خانه ها و دولت، را انكار مى كند.

همان گونه كه بيان شد، ما بُعد هستى شناختى فردگرايى را از ابعاد روش شناختى و اخلاقى آن تفكيك كرديم. اينك اولين مورد از اين امور سه گانه را آغاز مى كنيم. فردگرايى هستى شناختى را مى توان در اصول زير خلاصه كرد:

ف هـ ١. جامعه عبارت است از مجموعه اى از افراد. كل هاى فرافردى خيالى اند. به ويژه، نهادها چيزى جز قراردادهايى نيستند كه بر رفتار فردى حكومت مى كنند.

ف هـ ٢. از آنجايى كه كل هاى اجتماعى انتزاعى هستند، نمى توانند به عنوان واحد عمل كنند و يا اعراض نوپديد و يا كلى داشته باشند: هر عرض اجتماعى نتيجه و يا مجموعى از اعراض اعضاى فردى جامعه مى باشد.

ف هـ ٣. كل هاى اجتماعى، كه تخيلى مى باشند، نمى توانند كنش متقابل داشته و بر اعضاى خود تأثير گذاشته و تحول يابند. هم كنشى دو جامعه عبارت است از مجموع هم كنشى هايى كه ميان اعضاى فردى آن ها وجود دارند. فشار گروه برآيند فشارهايى است كه توسط هر يك از اعضاى گروه بر ساير اعضا وارد مى آيد. تغيير اجتماعى مجموع تغييراتى است كه در اعضاى تشكيل دهنده جامعه پديد آمده اند.

اصول فردگرايى روش شناختى (يا معرفت شناختى) عبارتند از:

ف م ١. موضوع مناسب مطالعه اجتماعى، فرد است.

ف م ٢. تبيين يك واقعيت اجتماعى به تبيين كنش هاى افرادى منجر مى شود كه با آن درگيرند.

ف م ٣. فرضيه ها و نظريه هاى علم اجتماعى را تنها با مشاهده رفتار افراد مى توان آزمايش كرد.

سرانجام، فردگرايى اخلاقى (يا رفتارى) در اصول زير خلاصه مى شود:

ف ا ١. افراد، يا لااقل برخى از آنان، از بيش ترين ارزش برخوردارند.

ف ا ٢. خير اعلى (summum bonum)عبارت است از نفع شخصى علاوه بر آزادى براى تعقيب آن.

ف ا ٣. تنها كاركرد مشروع نهادها اين است كه آزادى و علايق فرد را حفظ نموده و ارتقا مى بخشد.

در اين جا، اصول فوق را مورد بررسى قرار مى دهيم. فردگرايى هستى شناختى غيرقابل دفاع است; زيرا، در شكل راديكال و باثباتش، روابط اجتماعى را يا انكار مى كند و يا به جهان ايده ها تبعيد مى كند. مثلاً پوپر (١٤، ١٩٧٤) مى نويسد: «روابط اجتماعى، از جهات مختلف، به چيزى تعلق دارد كه من اخيراً آن را "جهان سوم" يا "جهان ٣" ناميده ام; يعنى جهان نظريه ها، كتاب ها، ايده ها، و مسائل.» اين تفكر نتيجه اين تز است كه جامعه چيزى جز اعضاى آن نيست; چون رابطه بين افراد Xو Yنه در Xاست و نه در Y. اما اين رابطه بدين شكل ايجاد مى شود كه پيوند اجتماعى چسبى را مى سازد كه گروه هاى اجتماعى را در كنار هم نگه مى دارد و به آن ها اعراض (نوپديد) خاص خود را مى دهد. علاوه بر اين، مجموع روابط اجتماعى در يك جامعه ساخت اجتماعى آن را تشكيل مى دهند. بنابراين، فردگرايى قاطعانه از پژوهش درباره مسأله محورى جامعه شناسى، يعنى كشف و تحليل ساخت اجتماعى، جلوگيرى به عمل مى آورد. مهم تر اين كه، هرگونه حركت معطوف به تغيير ساخت اجتماعى را تضعيف مى كند; يعنى، فردگرايى هستى شناختى از محافظه كارى حمايت مى كند.

فردگرايى نه تنها از تبيين وجود كل هاى اجتماعى عاجز است، بلكه حتى كنش هاى ساده و شخصى فردى، نظير نوشتن و پست كردن يك نامه، را نيز نمى تواند توضيح دهد. در واقع، زمانى كه ما نامه مى نويسيم از محصولات اجتماعى، نظير قلم، صفحه كاغذ و پاكت، و نيز محصولات عمومى اى چون معرفت و زبان عمومى، استفاده مى كنيم. در پست كردن نامه، از محصولات اجتماعى بيش ترى استفاده مى كنيم: پياده رو، خيابان، مهر و پست. از اين رو، كنش هاى فردى نمى تواند يك آغاز مناسب براى مطالعات اجتماعى، به ويژه نهادها، باشد. ما از فرد در جامعه و يا نظام اجتماعى اى كه توسط اعضاى فردى حفظ (يا تعيين) مى شود، شروع مى كنيم.

(براى ارائه يك مثال دقيق به رابطه تعلق در گزاره «شخص b به گروه اجتماعى iG تعلق دارد»، و يا به طور خلاصه، i G bE، توجه نماييد. مفهوم تعلق، E، به صورت يك گروه از جفت هاى منظم قابل تعريف نيست. در واقع، E يك مفهوم اساسى (غير قابل تعريف) در نظريه مجموعه هاست. علاوه بر آن، پيش از شروع iG bE، ما بايد ايده گروه اجتماعى i Gرا شكل داده باشيم. اين امر مستلزم تقسيم اعضاى Sجامعه معين به گروه هاى ا جتماعى، كه يكى از آن ها i Gاست، مى باشد. تقسيم Sبايد توسط يك رابطه هم ارز، نظير رابطه داشتن شغل، درآمد، و يا نگرش سياسى نسبتاً مساوى انجام شود. يعنى، گزاره مورد بحث، b EiG، مفروض مى گيرد كه مى توان جامعه مورد نظر را، كه صرفاً يك مجموعه ساخت نيافته افراد نيست، به عنوان يك خانواده از گروه هاى اجتماعى مورد تحليل قرار داد. از لحاظ رياضى، i Gعبارت است از عضوى از خارج قسمت Sبه وسيله رابطه هم ارز ، يا / S i GE. همه گزاره هاى پيچيده تر در علم اجتماعى كه حاوى رابطه اجتماعى است، به همين صورت است.)

به طور خلاصه، هر گزاره اى كه در علم اجتماعى ساخته مى شود، مفروض مى گيرد كه يك جامعه، و نه يك نظام اجتماعى، عبارت است از مجموعه اى ساخت يافته از افراد، نه صرف تجمع آنان (فردگرايى) و يا يك كل، كه فرد در درون آن گم مى شود (كل گرايى). ساخت اجتماعى S از مجموعه خاصى از Rروابط (اجتماعى) در مجموعه Sافراد، كه جامعه را مى سازند، تشكيل مى شود. مجموعه Sمطمئناً از جهت مجموعه بودن يك انتزاع است، و R نيز چنين است، چون كه هيچ رابطه اى در آن ها، جداى از اطراف رابطه، وجود ندارد. (مجموعه ها و روابط مصرف يا توليد نمى كنند، همكارى يا ستيز نمى كنند: آن ها چيزى جز مفهوم نيستند.) اگر يك مجموعه ساخت يافته، نظام نيست پس چيست؟

ممكن است فردگرايان اين نكته را بپذيرند، ولى اگر سماجت كنند، سرانجام خواهند پذيرفت كه ساخت يك نظام بايد حاوى خصايل افرادى باشد كه عضو نظام هستند و يا به آن ها قابل تحويل باشد. خلاصه اين كه، يك فردگرا، مانند هومنز (١٩٧٤، ١٩٥٨)، استدلال خواهد كرد كه هر محمولى در علم اجتماعى قابل تحويل به دسته اى از صفات مربوط به افراد مى باشد. با وجود اين، اين مدعا، همان گونه كه مثال زير نشان مى دهد، از لحاظ منطقى قابل قبول نيست. صفت «داراى حقوق ماهيانه بودن» عبارت است از رابطه «حقوق ماهانه داشتن». (به طور كلى، Rرا رابطه دو جانبه و P را صفت ارتباط داشتن با Rمى ناميم. آنگاه df= Pxبراى y: Rxy). به طور خلاصه، اين درست نيست كه فكر كنيم مطالعه افرادى كه اعضاى يك نظام اجتماعى اند، براى كشف صفات كلى آن نظام كفايت مى كند. تنها مطالعه افرادى كه به لحاظ اجتماعى با هم ارتباط دارند، زوج ها، تجارت خانه، و امثال اين ها مى تواند به نتيجه مطلوب برسد. به عبارت ديگر، اگر ما بخواهيم درباره جامعه چيزى بدانيم، نه تنها بايد اجزاى آن را مورد مطالعه قرار دهيم، بلكه لازم است جامعه را به عنوان يك كل و همچنين خرده نظام هاى آن را نيز مورد مطالعه قرار دهيم. خلاصه اين كه، بايد يك رويكرد نظام مند اتخاذ كنيم.

فردگرايى هستى شناختى جامعه را شبيه گاز داراى فشار ضعيف مى داند; كارگزاران فردى شبيه مولكول اند و كاركردهاى سودمند آن ها نظير قوانين حركت مى باشند. همان گونه كه در نظريه جنبشى بنيادى گازها بيان شده، مفروض اين است كه افراد مستقل از يكديگر عمل مى كنند، و تنها توسط ظرف (يا مشابه اجتماعى آن، چارچوب نهادى يا بازار) تحت فشار قرار مى گيرند. در ضمن، نه ظرف گاز و نه مشابه اجتماعى آن، هيچ كدام، به افراد تحليل برده نمى شود: با هر دو، به عنوان يك كل برخورد مى شود، استراتژى اى كه با فردگرايى روش شناختى مخالف است.

اما نظام هاى اجتماعى، از خانواده و تجارت خانه ها گرفته تا شركت هاى فراملى و دولت، بيش تر به مجموعه هاى ماده غليظ شبيه اند تا گازها. و نظريه هاى مربوط به ماده غليظ شباهت اندكى با نظريه گازها دارند. در اين نظريه ها، كنش متقابل جوهرى است: اين كنش متقابل است كه يك جسم را مايع و يا جامد مى سازد، دقيقاً مانند كنش متقابل چهره به چهره كه يك گروه اجتماعى نامنظم را به يك سازمان اجتماعى تبديل مى كند. به همين دليل است كه عده كمى از دانشمندان اجتماعى، اگر اصلاً كسى وجود داشته باشد، (بر خلاف فلاسفه اجتماعى) فردگرايى هستى شناختى را به كار مى گيرند، حتى زمانى كه آن را تبليغ مى كند.

بارى، فردگرايى هستى شناختى اشتباه است. اين امر فردگرايى روش شناختى را عقيم و فردگرايى اخلاقى را مظنون مى سازد. اولى روشن است. اگر نظام هاى اجتماعى همراه با صفات (نوپديد) مخصوص خود آن ها وجود دارد، آن ها بايد مورد مطالعه قرار گيرند، و اجزاى آن ها نبايد جداى از يكديگر مطالعه شوند; زيرا رفتار هر فرد تا حدى به رفتار اعضاى ديگر نظام و همچنين به ساخت نظام، بستگى دارد. (هماورد فيزيكى: صفات يك اتم را نمى توان از مطالعه جداگانه هسته ها و الكترون هاى آن استنتاج كرد.) بارى، رويكرد فردگرايانه به جامعه نمى تواند ظهور، بقا، و يا افول نظام هاى اجتماعى را توضيح دهد.

سرانجام، فردگرايى اخلاقى مورد سوء ظن است; زيرا ارزش نظام اجتماعى را انكار مى كند. فردگرايى اخلاقى با انكار تعاون، انسجام، و مسؤوليت اجتماعى، همه نظام هاى اجتماعى، حتى شركت هاى تجارى، را تضعيف مى كند. به ويژه، گرفتارى كنونى جامعه امريكا تا حدى به فردگرايى آسيب شناختى نسل انفجار جمعيت نسبت داده شده است (مراجعه شود به: (١٩٩٣, Russell.

مورد نظريه انتخاب عقلانى

فردگرايى هستى شناختى يا اتم گرايى اجتماعى، اگر اصلاً هوادارى داشته باشد، هواداران پايدار اندكى دارد. حتى فردگرايان هستى شناختى راديكال يعنى كسانى چون وبر، زيمل، هيك، هومنز، و پوپر، به كل هاى آزمون ناپذيرى چون «نظم اجتماعى»، «بازار»، «دولت»، يا «وضعيت» (يا «حالت امور») متوسل شده اند و احياناً سفسطه تركيب را مورد نقد قرار داده اند. همين طور، ديلتاى مدافعِ هرمنوتيك فلسفى، نيز معمولاً به عنوان يك فردگرا مورد بحث قرار مى گيرد. با وجود اين، وى تأكيد مى كند كه اوضاع اجتماعى يك دوره، شرايط فكرى، نظام قانونى، و ساير «كل هاى اجتماعى» نيز بايد مورد رسيدگى قرار گيرند. علاوه بر اين، آن ها «روح عينى» را تشكيل مى دهند، يعنى يك امر غيرقابل تحليلى كه روح فردى يا ذهن با آن مواجه مى شود.

وبر مثالى روشن از فردگرايى غير پر و پاقرص است. وى در يك مقاله درخشان ولى غيرمعروفى كه پس از مرگش به چاپ رسيد (١٩٢٤)، يك تبيين نظام گرا، و حتى ماترياليستى، از افول امپراتورى رم ارائه داد. در واقع، بر خلاف تبيين هاى سنتى فردگرايانه و اخلاق گرايانه در مورد انحطاط و اضمحلال، وبر معتقد است كه اقتصاد باستانى ايتاليا مادامى كه بر كار بَرْده متكى بود نمى توانست پيشرفت كند. در واقع، زمانى كه گسترش امپراتورى (كه نتيجه فتوحات جنگى بود) در زمان تيبريوس و مدت ها پيش از تهاجم بربرها متوقف گرديد، بازار بَرْده كساد شد. كاهش نيروى كار بَرْده، به نوبه خود، موجب كاهش درآمد دولت و از اين رو كاهش ارتش و درآمد مالكان زمين، گرديد. از زمانى كه زمين دارى كلان (latifundia)توسط اقتصاد «طبيعى» (مزارع كوچك) جايگزين گرديد، توليد تنزل يافت و شهرها به زوال گراييدند.

خلاصه اين كه، وبر افول امپراتورى رم را بر اساس تصميم هاى فردى ناشى از انتخاب آزاد تبيين نمى كند، آن گونه كه نظريه پرداز انتخاب عقلانى انجام مى دهد. مالكان بزرگ كشت گندم در سيسيل راهى براى انتخاب بين خريد و عدم خريد بَرْده نداشتند; زيرا برده هاى فروشى بسيار اندكى وجود داشتند. سناتورها قدرت انتخاب تدارك يك جنگ جديد گسترش طلبانه را نداشتند; زيرا خزانه نيمه خالى بود و بربرهاى مرزها به هيچ وجه به آن ها اجازه (اين كار را) نمى دانند. از سوى ديگر، اين احتمال وجود دارد كه در موارد زياد تصميم گيرندگان بر طبق علايق (كوتاه مدت) خود تصميم مى گرفتند. و چنين اعمالى غالباً تأثيرات منفى داشتند.

هومنز (٧٢: ١٩٨٧)، كه يكى از افراطى ترين فردگرايان معاصر مى باشد نيز كاملاً مستحكم و پر و پاقرص نيست. از اين رو، وى بر خلاف وبر و پوپر پس از اصرار بر اين كه علم اجتماعى قابل تحويل به روان شناسى فردى و مانند آن ها است، وجود «نوپديدهاى واقعى» را در علم اجتماعى انكار مى كند و مى نويسد: «هر خصلتى از گروه كه براى مدتى دوام مى آورد»، ساخت هاى اجتماعى است كلمن (٣٠٠: ١٩٩٠)، يكى ديگر از مدافعان فردگرايى روش شناختى، فردگرايى هستى شناختى يا اتم گرايى را به توهم متهم مى كند. و بودون، كه فردگرايى خاص خود را دارد، نيز بر ظهور خصلت هاى نظام مند تأكيد مىورزد و اعتراف مى كند كه يك فرد ممكن است در شرايط كلان متفاوت به صورت متفاوتى رفتار نمايد (رجوع شود به: بودون و بورديو، ١٩٨٦).

فردگراى هستى شناختى پر و پا قرص ـ اگر وجود داشته باشد ـ بسيار كم است، در حالى كه فردگراى روش شناختى زياد است; يعنى دانشمندان اجتماعى اى كه مدعى اند فهم واقعيت اجتماعى تنها مستلزم ارزيابى عقايد، نيات، و كنش هاى افراد مربوط است. اما فردگرايى روش شناختى، و از اين رو نظريه انتخاب عقلانى، لااقل دو نوع مى شود: شديد يا راديكال و ضعيف يا معتدل. بنا بر فردگرايى روش شناختى راديكال، يك نظريه حاوى مفاهيم منحصراً مربوط به افراد، براى تبيين همه نوع رفتار اجتماعى و نظام اجتماعى كافى است. هومنز (١٩٧٤) و «امپرياليست هاى اقتصاد» كه سبك خاص خود را دارند، نظير بكر (١٩٧٦)، و اخيراً كلمن (١٩٩٠)، كه مدعى اند علم اقتصاد خرد نئوكلاسيك براى تبيين همه چيز اجتماعى، از ازدواج گرفته تا جنگ، كافى است، به اين گروه تعلق دارند.

فردگرايى روش شناختى معتدل، برعكس، بر آن است كه چند قضيه كلى مربوط به افراد براى تبيين حيات اجتماعى كافى نيستند، هر چند ضرورى اند. فردگرايى روش شناختى معتدل مدعى است كه انواع گوناگون واقعيت اجتماعى مدل هاى متفاوتى را كه در آن قضاياى كلى شريك اند ايجاب مى كنند، اما هر مدلى حاوى فرضيات نوع خاصى از كنش متقابل و چارچوب نهادى معينى است. فردگرايى معتدل، به نظام گرايى (systemism)نزديك مى شود. از اين روست كه كلمن (١٣١٢: ١٩٨٦) مانند يك نظام گراى پنهان عمل مى كند، آنگاه كه مى نويسد: «معضلات نظرى محورى: اعمال هدفمند كنشگران چگونه تركيب مى شوند تا رفتار مربوط به سطح نظام را پديد آورند، و چگونه اين كنش هاى هدفمند، به نوبه خود، توسط فشارهايى كه از رفتار نظام ناشى مى شوند، شكل مى گيرند.»

اجازه دهيد تا يك نگاه دقيق تر به دو نوع فردگرايى روش شناختى بيندازيم، و اين كار را با فردگرايى روش شناختى راديكال شروع نماييم. بنا بر فردگرايى روش شناختى راديكال، گروه ها بايد توسط يك نظريه اساسى تبيين شوند. اين فرضيه همسانى و ثبات ماهيت انسان را مفروض مى گيرد. در واقع، اگر همه افراد تنها زمانى به كنش بپردازند كه توسط علاقه شخصى تحريك شده باشند و بدون توجه به اعمال ديگران رفتار كنند، در اين صورت، همه گروه هاى اجتماعى اساساً مانند هم مى شوند، و در نتيجه، نظريه واحدى بايد بر همه آن ها منطبق باشد. علاوه بر اين، از آن جايى كه علاقه شخصى (self-interest) مفهوم كليدى رشته الگويى، يعنى اقتصاد خرد نئوكلاسيك مى باشد، بايد همه مدل هاى انتخاب عقلانى گونه هايى از آن باشند; از اين رو، همه علوم اجتماعى بايد نهايتاً قابل تحويل به اقتصاد خرد باشند. اين ديدگاه هنوز ممكن است در اقليت قرار داشته باشد، ولى از دهه ١٩٧٠ به طور پيوسته زمينه پيدا كرده است.

حداقل سه اشكال بر ديدگاه راديكال وارد است، اشكال اول در تعبير كلاسيك زير خلاصه شده است: "Dictum de omni, dictum de nullo"يعنى، آنچه كه درباره همه چيز گفته مى شود هيچ چيزى را بيان نمى كند. از سوى ديگر، يك نظريه كاملاً كلى تنها مى تواند خصلت هايى را تحت پوشش قرار دهد كه ميان همه اعضاى طبقه مرجع شان مشترك باشند، و از اين رو، همه جزئيات و بسيارى از مكانيزم ها را از دست خواهد داد. به عنوان مثال، چنين نظريه اى از تشخيص كارهاى شرفتمندانه از جرايم، خانواده ها از انبارها، سازمان هاى غيرانتفاعى از شركت هاى تجارى، مدارس از ارتش و ... عاجز خواهد بود. و اين نظريه كه قادر نيست تفاوت هاى موجود در ميان افراد و تنوع كنش هاى متقابل اجتماعى، نظام ها، فرايندها، و نهادها را تبيين كند، غيرواقعى، و در نتيجه اشتباه است.

اشكال دوم به فردگرايى موجود در نظريه انتخاب عقلانى اين است كه اين ديدگاه با مفروض گرفتن اين امر كه همه افراد نخبگان و زرنگ هايى هستند كه منافع خود را به حداكثر مى رسانند، جايى براى يگانگى فرد باقى نمى گذارد. به ويژه اين كه جايى براى افراد برجسته يعنى كارآفرينان، رهبران سياسى يا فرهنگى، و يا حتى مدل نقشى، باقى نمى گذارد. اگر همه افراد تا حدى مشابه هستند، بايد در شرايط مشابه به طور مشابهى رفتار كنند ـ كه البته، اين بر خلاف واقعيت است. از اين جهت، نظريه انتخاب عقلانى به طور تناقض آميزى به همان نتيجه كل گرايى منجر مى شود: يعنى هيچ كسى ضرورى نيست يا حتى هر كسى قابل كنارگذاشتن است. خلاصه اين كه، اين نظريه خود را تخريب مى كند.

اشكال سوم فردگرايى راديكال اين است كه واقعيت هاى اجتماعى، و حتى رفتار فردى را نمى توان بدون كمك گرفتن از «مفاهيم كلان»ى كه به نظر نمى رسد بر حسب «مفاهيم خرد» قابل تعريف باشند، تبيين كرد. (ما مفهومى را «مفهوم كلان» مى ناميم كه به يك موجود كلان، نظير يك شركت تجارى ارجاع يابد، در حالى كه، «مفهوم خرد» مفهومى است كه به موجود خردى چون يك فرد اشاره دارد.) به يك دليل، رفتار نه در يك خلأ اجتماعى بلكه در يك ماتريس اجتماعى اتفاق مى افتد. از جهت ديگر، همان گونه كه كارل پولانى [Karl Polanyi] (١٩٤٤) براى نخستين بار تأكيد ورزيد و تحقيق تجربى اخير آن را تأييد كرد، «بيش تر رفتارها دقيقاً در شبكه هاى روابط بين شخصى قرار دارند» (Granovetter, ١٩٨٥:٥٠٤). چنين شبكه هايى كه به طور كامل طراحى و كنترل نشده، غيرسلسله مراتبى، غيررسمى و مبتلا به تأخير و شلوغى اند. اما آن ها مى توانند انعطاف ناپذيرى سلسله دستورات را جبران كنند، و بدين ترتيب، بر نمودارهايى كه توسط مديران طراحى شده فايق آيند (White, ١٩٨٣).

نتيجه قرار گرفتن فرد در نظام هاى اجتماعى گوناگون اين است كه يك تصميم گيرنده واقعاً عقلانى محيط اجتماعى خود را در نظر خواهد گرفت. به عنوان مثال، يك تاجر نمى تواند انتخاب عقلانى داشته باشد مگر اين كه او موجودات و فرايندهاى كلى اى را كه مفاهيم فهرست كلى زير به آن ها اشاره دارند، در نظر بگيرد: «خط مشى شركت»، «وضع بازار»، «سازمان»، «فن آورى»، «كيفيت محصول»، «كميابى»، «تنگنا»، «وضعيت اقتصادى»، «توسعه»، «فرصت تجارى»، «نظم اجتماعى»، «دولت»، «ماليات بر ارزش افزوده»، «نرخ تورم»، «نرخ كاهش قيمت»، «جنبش كارگرى»، «كد تجارى»، و «ثبات سياسى».

هيچ يك از اين مفاهيم، به فرد مربوط نشده و يا بر اساس گرايشات يا فعاليت هاى فردى تعريف نمى شود: آن گونه كه ارو [Arrow](١٩٩٤) مى گويد: «آن ها به طور غيرقابل تحويل اجتماعى اند». همه آن ها از زيست شناسى و روان شناسى فراتر مى روند. آن ها مختص علم اجتماعى اند; زيرا به نظام هاى اجتماعى اى كه حتى در نظام هاى بزرگ تر قرار دارند مربوط مى شوند، و هر نظامى صفات (نوپديد)ى دارند كه اجزاى آن ندارد. به عنوان مثال، ممكن است كشورى در حال جنگ باشد بدون آن كه هر يك از ساكنان آن درگير جنگ باشد. مثال ديگر: سرمايه دارى، سوسياليزم و تركيب هاى مختلفى از آن دو ويژگى كل اقتصاد مى باشند، نه افراد. مثال ديگر: دموكراسى پارلمانى و ديكتاتورى تك حزبى مى توانند تنها صفات نظام سياسى باشند. (براى تعريف هاى دقيق مفاهيم نظام اجتماعى و ظهور، مخالف با ديدگاه كل گرايانه پارسونز و لوهمان، رجوع شود به: (١٩٧٩b, Bunge.

ظهور و فروپاشى نظام هاى داراى صفات كاملاً جديد، محدوديت هاى عينى اى را براى تحويل خرد (micro-reduction) و يا تجزيه يك كل به مجموعه اى از اجزاى آن، به وجود مى آورد. اگر قرار است ايده ما با جهان واقعى يعنى جهانى كه از نظام هاى تغييرپذيرى تشكيل مى شود، مرتبط باشد، غير از اين ممكن نيست. جالب است كه اين امر در مورد فيزيك اتمى و علم اجتماعى، هر دو، صادق است. در واقع، هر مسأله اى كه در نظريه كوانتوم مطرح است از فرمول بندى خاصى برخوردار است كه محيط شيىء مورد بحث را به طور كلى نشان مى دهد، تا مفاهيمى كه نشانگر موجودات خرد مى باشند. برگشت ناپذيرى (irreversibility) مورد ديگرى از ظهور است، موردى كه نه تنها به نظام هاى فيزيكى بلكه به نظام هاى زيست شناختى و اجتماعى نيز نظر دارد. به ويژه، تاريخ هاى زندگى و فرايندهاى تاريخى نمى توانند به عقب برگردند.

مثال هاى زير از علم اجتماعى، محدوديت هايى را كه پيدايش تازگى براى تحويل خرد به وجود مى آورد، روشن مى كند. نخست اينرسى اجتماعى، به ويژه درنگ سازمان هاى بزرگى چون يك شركت يا بروكراسى دولت را در واكنش به وضعيت هاى جديد، در نظر بگيريد. هر فردى كه در درون سازمان قرار دارد ممكن است به سرعت متوجه شود كه چيز جديدى در حالت تكون است. و اين امر تازه مستلزم بازسازى سازمان است. در عين حال، هر كسى ممكن است راه حلى داشته باشد و هر يك مايل باشد كه از قلمرو خود دفاع كند، گاهى تا حد ناديده گرفتن دستوراتى كه از بالا مى آيند. در نتيجه، اينرسى سيستمى از اينرسى فردى فاصله زيادى دارد.

مثال دوم پيش بينى اجتماعى است. بنا بر فردگرايى روش شناختى، هر پيامد مجموعى صرفاً «مجموع» تصميم هاى فردى است. در نتيجه، براى ارائه پيش بينى اقتصاد كلان، بايد تصميم هاى هر عامل اقتصادى فردى را بدانيم. البته، اين كار غيرممكن است: تنها يك داناى كل مى تواند به چنين حجم عظيمى از اطلاعات دسترسى داشته باشد. (علاوه بر اين، تصميم هاى فردى تحت فشار وضعيت جامعه قرار مى گيرد.) از اين رو، فردگراى پر و پا قرص و مستحكم بايد يا از پيش بينى اقتصادى خوددارى كند و يا اين پيش بينى را بر اساس اين فرض غيرواقع گرايانه انجام دهد كه هر عامل منفرد انتظارات «عقلانى» دارند و به صورت كاملاً «عقلانى» رفتار مى كنند. گزينه نخست، به كاهلى و گزينه دوم، به پيش بينى هاى غلط و در نتيجه، به عمل ناكارا منجر مى شود. (براى ناتوانى مكتب انتظارات عقلانى در اقتصاد كلان مراجعه شود به: Blinder, ١٩٨٩). در هر دو صورت، فردگرايى راديكال ما را به بيراهه مى كشاند.

اين اشكال ديگرى است كه بر فردگرايى راديكال وارد شده است. اگر موجودات فيزيكى، مانند اتم ها و مولكول ها، زمانى كه به صورت متفاوتى جفت مى شوند، مانند ايزومرها، به طور متفاوت رفتار مى كنند، چرا مردم، به ويژه با فرض گوناگونى روابط اجتماعى، چنين نباشند؟ تفاوت ميان ابر، آب كوزه، دانه برف، مكعب يخ، و يخچال طبيعى را در نظر بگيريد، على رغم اين كه، همه اين نظام ها از مولكول هاى يكسان O٢ Hتشكيل شده اند آيا دليلى وجود دارد بر اين كه نظام هاى اجتماعى با يكديگر تفاوت كمترى دارند تا نظام هاى فيزيكى، كه از مولكول هاى نوع واحدى تشكيل شده اند؟ چرا در علم اجتماعى ما بايد به نظريه واحدى قناعت كنيم، در حالى كه فيزيك براى حالت هاى مختلف مجموعه ها، به نظريه هاى گوناگونى نياز دارد؟ ممكن است گفته شود كه اين اشكال تمثيلى است، ولى قدرت ذهنى ساختن نظريه را دارد. به ويژه، اين اشكال بايد به تضعيف تشبيهات فيزيكى ـ اجتماعى كمك كند.

علاوه بر اين، حتى با فرض اين كه ارتباط (مثلاً نيرو) بين دو شيىء معلوم باشد، در فيزيك تنها مسائل مربوط به دو جسم و اجسام بسيار زياد كاملاً قابل حل است. مسائل اجسامى كه شمارگان متوسط دارند و با مسأله سه جسم شروع مى شود، به طور دقيق قابل حل نمى باشد. (نظام سيارات يك استثناست; زيرا جرم خورشيد بارها بيش تر از جرم هر يك از سيارات است و از اين رو، محاسبه نابسامانىِ مدارى امكان پذير است.) در مورد فيزيك، مسائل مربوط به اجسامِ بسيار زياد، از طريق مفروضات آمارى حل مى شود، اما حتى در اين صورت نظام مورد نظر بايد اجزاى زيادى داشته باشد. اين يكى از دلايلى است كه چرا نظام هاى فيزيكى (شيمى و زيست شناختى) بزرگ در سطح خاص خود مورد مطالعه قرار مى گيرند، در عين آن كه، به اجزاى خود نيز تحليل برده مى شوند. دليلى وجود ندارد كه تصور كنيم نظام هاى اجتماعى بيش تر تابع استراتژى تحويل خرد راديكال اند. اين بود ماحصل تحويل گرايى خرد راديكال.

نسخه ضعيف، يا معتدل نظريه انتخاب عقلانى، نياز به فرضيه هاى كمكى مربوط به نوع خاصى از گروه اجتماعى و همچنين (هر چند غالباً به صورت ثانوى)، چارچوب نهادى يا محيط اجتماعى را مى پذيرد. (هر مدل انتخاب عقلانى iM اين نوع، ممكن است به عنوان يك مجموعه از پيامدهاى منطقى وحدت دو مجموعه G و iS تلقى شود. Gمجموعه اى از گزاره هاى كلى است كه در ميان همه اين گونه مدل ها مشترك اند: به حداكثر رساندن رفتار، رفتارگرايى هستى شناختى و رفتارگرايى روش شناختى. و i Sمجموعه اى از مفروضات كمكى، يا ويژه، است كه خصلت هاى خاص نظام يا فرايند مورد بحث را توصيف مى كنند. به طور خلاصه، )i = Cn (G U SiM، كه در آن iيك شماره است. بنابراين، نقش Gبا نقش اصول كلى زيست شناسى تكاملى برابر است، اصولى كه براى تبيين تفاوت هاى ميان خزه و فيل كافى نيست.)

اين نسخه ضعيف نظريه انتخاب عقلانى، در معرض دو اشكالى كه بر نسخه قوى آن شده، قرار ندارد. با وجود اين، حتى اين نسخه معتدل نيز غيرواقع گرايانه است; زيرا خود Gغيرواقع گرايانه است. در واقع، مردم بر اساس رسم، الزامات، و يا احساس، و همچنين بر اساس نيروى محاسبه خشك عمل مى كنند. علاوه بر اين، حتى رفتار محاسبه شده نيز نمى تواند كامل باشد، و اين لااقل به دو دليل است: نخست اين كه، اطلاعات مورد نياز براى هر محاسبه واقع بينانه، هم در بُعد نظرى و هم در بُعد تجربى، هرگز كامل نيست; ثانياً، ممكن است هدف واقع گرايانه نباشد و يا از لحاظ اخلاقى قابل اشكال باشد.

مفروض غيرواقع گرايانه ديگرى كه به هر دو نسخه ضعيف و قوى نظريه انتخاب عقلانى مربوط مى شود، فرض آزادى كامل انتخاب است. حتى يك تأمل سريع در مورد هر يك از رويدادهاى مهم زندگى يك شخص براى ردّ اين ديدگاه كافى است. به عنوان مثال، ما نمى توانيم در مورداصل تولد و جاى آن، رسيدن به سن بلوغ، رشد كردن در يك كشور پيشرفته و يا عقب افتاده، زندگى در يك دوره خوب و يا بد، انتخاب داشته باشيم. در دوره هاى سخت، ما نمى توانيم درباره شغل يا شيوه زندگى انتخابى داشته باشيم; ما به ندرت مى توانيم انتخاب كنيم كه در يك آلونك زندگى كنيم يا در يك كاخ; تحصيلات و شغل ما به شدت به موقعيت اجتماعى ـ اقتصادى خانواده و خويشاوندى ما بستگى دارند; شهروندان بسيارى از ملت ها، هر چند دموكراتيك، اگر حق انتخاب درباره جنگ و صلح داشته باشند بسيار اندك است; حتى رهبران جهانى «فهرست» محدودى از انتخاب دارند (Russett & Starr, ١٩٨١); و مابقى موارد نيز چنين است. شكى نيست كه ما بايد علت حقوق را ارتقا بخشيم; هر چند به وسيله وظايف ملازم وارسى و كنترل مى شود. اما آزادى كامل در بهترين شرايط يك سراب و در بدترين شرايط يك طعمه ايدئولوژيكى است. اگر انتخاب هاى ما نتوانند به طور كامل آزاد باشند، پس كاملاً عقلانى نيز نمى توانند باشند، مگر به صورت ذهنى. اكنون اجازه دهيد كه دو رويكردى را كه، هر چند معمولاً فردگرا معرفى مى شود ولى با اصول اساسى فردگرايى مخالف است، مورد بررسى قرار دهيم.

ادامه دارد.