نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - اخلاق و عرفان اسلامى
استاد محمدتقى مصباح يزدى
اشاره
در شماره پيشين، ادامه سلسله بحثهاى اخلاقى حضرت استاد را در زمينه سعادت با عنوان مطلوب فطرى انسان، برخوردارى مؤمنان از نعمتهاى ويژه الهى در دنيا و آخرت، سعادتمند واقعى، تفاوت بهره افراد از سعادت،ا ستقامت به عنوان شرط دستيابى به سعادت وهماهنگى مصلحت الهى با بهرهمندى مؤمنان از نعمتهاى دنيا به محضر اهل معرفت تقديم داشتيم. در اين شماره نيز مواعظ ايشان رادر تبيين وصاياى امام صادق(عليه السلام)به عبدالله بن جندب به گوش جان مىسپاريم.
«يا ابنَ جندب، لا تَقُل فىِ المُذنبينَ مِن اهلِ دعوتَكم اِلاّ خيراً واستكينوا اِلىَاللّهِ فى توفيقهم و سلّوا التوبةَ لَهُم. فَكُلَّ مَن قَصدَنا و تولاّنا و لم يوالِ عدوَّنا و قالَ ما يَعلمُ و سكتَ عمّا لا يَصلمُ اَو اَشكل عَليه فهو فى الجنة.»
[١]
تحذير از بدگويى نسبت به شيعيان
در ادامه روايت، امام صادق(عليه السلام) مؤمنان را از بدگويى نسبت به شيعيان بر حذر داشته و به ايشان سفارش مىكند كه حتى اگر برخى از شيعيان گناهكار باشند، جز سخن خير، چيز ديگرى درباره آنها نگويند، بلكه با خضوع و خشوع و التماس، دعا كنيد كه خداوند به آنها توفيق دهد گناهانشان را ترك و توبه كنند تا مشمول آمرزش حق تعالى قرار گيرند.
اين يك دستور اخلاقى است كه مؤمنان نبايد به محض اينكه خطايى از برادران دينى خود مشاهده كردند، با آنها قطع رابطه كنند و ايشان را منحرف، غير قابل هدايت و اهل جهنم بدانند. اگر شيعيان گناهكار هستند ولى اساس ايمان و اعتقادشان درست است، بايد خالصانه ـ و نه سرسرى ـ برايشان دعا كنيم كه خداوند توفيق توبه و ترك گناه به آنها عطا فرمايد.
اگرچه اين قسمت از روايت يك دستور اخلاقى به شمار مىآيد، ولى مبتنى بر يك سلسله مسائل اعتقادى است كه معمولاً در اذهان بسيارى از مردم سؤالات و شبهاتى پيرامون آن وجود دارد.
حضرت در ادامه اين روايت مىفرمايد: هر كس سراغ ما بيايد و ولايت ما را پذيرفته و ولايت دشمنان ما را نپذيرفته باشد به اين شرط كه هر چه مىداند بگويد و از گفتن چيزهايى كه نمىداند پرهيز كند و اگر اشكالى در يك زمينهاى دارد سكوت نمايد، مشمول شفاعت ما شده و به بهشت مىرود.
بر اين اساس، اگر سؤالى از شخصى كه نسبت به آن علم ندارد پرسيده مىشود بايد سكوت كند و از اظهار نظر خوددارى نمايد. بسيارى از افراد هستند كه وقتى يكمسألهاى مطرح مىشود، بدون اينكه درباره آن علم داشته و تحقيق كرده باشند، به انكار آن مىپردازند در حالى كه دليل انكار خود را نيزژ نمىدانند. از طرفى ديگر، كسانى كه درباره موضوعى خوب تحقيق كردهاند و نسبت به آن علم و آگاهى دارند، بايد محكم و استوار روى حرفشان بايستند و از آن دفاع نمايند. بسيارى از مسائل نيز وجود دارد كه باور كردن آنها از جانب كسانى كه ممارست در معارف اهل بيت(عليهم السلام)ندارند، مشكل است. اينگونه افراد اگر مرتكب گناهى هم شده باشند در صورتى كه در مسائل دينى كه از آنها سؤال مىشود با صراحت بگويند نمىدانم; از كسى كه تحقيق بيشترى در اين زمينه كرده و متخصصتر است بپرسيد، در قيامت مشمول شفاعت مىشوند.
انسان بايد نسبت به مؤمنين حُسن ظن داشته باشد; بر فرض اگر گناهى هم كردهاند، فقط همان كارشان را بد بداند و نسبت به خودشان دشمنى نداشته باشد. روايتى هم در اين باره وجود دارد كه مىفرمايد: خداوند كسانى را كه مؤمن هستند و ايمانشان را حفظ مىكنند دوست دارد; اگر آنها كار بدى بكنند، خداوند همان كار بدشان را دشمن مىدارد، اما خودشان را دشمن نمىدارد. بر عكس، اگر كسانى از ريشه فاسد بوده و عقايدشان درست نباشد، اگر كار خوبى هم انجام دهند، خداوند كار خوبشان را دوست مىدارد اما خودشان را دوست نمىدارد.
ما نيز بايد نسبت به ديگران اينگونه باشيم; اگر كسى مؤمن و اعتقادش صحيح است، بايد دوستش داشته باشيم، اگر گناهى هم مىكند، آن گناهش را دشمن بداريم و دعا كنيم خداوند به او توفيق دهد گناهش را ترك كند و آمرزيده شود.
يك مسأله اساسى كه منشأ خيلى از ابهامات شده، اين است كه برخى گمان مىكنند چون ولايت ائمه اطهار(عليهم السلام) را قبول دارند، اگر هر گناهى را انجام دهند، آمرزيده مىشوند و از طرف ديگر اگر كسى ولايت ائمه(عليهم السلام) را قبول نداشته باشد، هر چند عبادات زيادى انجام دهد، خداوند از او نمىگذرد و به جهنم مىرود.
بر اين اساس ـ و با توجه به روايات زيادى كه در اين باره وجود دارد ـ كسانى تصور مىكنند همين كه شيعه هستند و ائمه اثنى عشر را دوست دارند، اگر گناهى نيز مرتكب شوند، مشمول شفاعت ائمه معصومين(عليهم السلام)قرار مىگيرند. آنها چنين مىپندارند كه اگر بر فرض در روضه امام حسين(عليه السلام) شركت كنند و خود را شبيه گريهكنندگان قرار دهند، با توجه به روايت: «من بكاأو ابكاأو تباكى للحسين وجبت له الجنة»، همه گناهانشان آمرزيده مىشود. اگر كسى با اين ديد به روايت نگاه كند، از يك طرف باعث مىشود ديگر هيچ ابايى از گناه كردن نداشته باشد; زيرا فكر مىكند مثلاً سينهزدن در يك شب عاشورا و تباكى براى سيدالشهداء(عليه السلام)، جبران همه گناهان او را مىكند. از طرفى ديگر چنين فردى نسبت به كسانى كه امامت ائمه معصومين(عليهم السلام) را قبول ندارند، خيلى بدبين مىشود. روايتى هم به اين مضمون داريم كه اگر كسى ولايت اهل بيت(عليهم السلام) را قبول نداشته باشد، اگر بين ركن و مقام عبادت كند به طورى كه مثل مشك خشكيدهاى شود، خداوند او را به جهنم مىبرد.
صرف نظر از اينكه آيا سند روايات صحيح است يا خير، بيان چند نكته در اين خصوص ضرورى است:
شرط سعادت از ديدگاه اسلام و قرآن
يك مسأله اعتقادى مهم اين است كه آيا ايمان و عمل هر دو شرط سعادت هستند يا ايمان به تنهايى و يا عمل به تنهايى كافى است؟ به عبارت ديگر آيا اصل با ايمان است يا با عمل، يا با هر دو؟
پاسخ اجمالى اين سؤال اين است كه بدون شك از نظر قرآن كريم، عمل بدون ايمان ارزشى ندارد; اگر كسى خداوند، روز قيامت، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، ائمه معصومين(عليهم السلام)را قبول نداشته باشد، هر كار خوبى هم كه انجام دهد، باعث سعادت آخرتش نمىشود، اصلاً مگر مىشود كسى كه اعتقادى به روز قيامت ندارد به بهشت برود؟ خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظلمان ماء حتى اذا جاءه لم يجده شيئاً و وجدالله عنده فوفّاه حسابه و الله سريع الحساب» (نور: ٣٩); و آنان كه كافرند، اعمالشان در مثل به سرابى ماند در بيابان هموار بىآب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد چون بدانجا رسد هيچ آب نيابد و آن كافر، خدا را حاضر و ناظر اعمال خويش ببيند كه به حساب كارش تمام و كامل برسد ـ و كيفر كفرش بدهد ـ و خدا با سرعت به حساب تمام خلايق رسيدگى مىكند.
مردم معمولاً كسانى را كه كارهاى خيلى خوب و بزرگى انجام مىدهند مثلاً بيمارستان مىسازند يا پولهاى خيلى كلان خرج مىكنند بسيار محترم مىشمارند، حال آنكه شايد به دليل عدم اعتقاد به روز قيامت و... كارهاى آنها در نظر خداوند ارزشى نداشته باشد. ممكن است بعضى بپرسند مگر مىشود كسى كه برق را اختراع كرده و امروزه مردم تمام دنيا از اختراع او استفاده مىكنند، به بهشت نرود؟ از نظر قرآن اگر همين فردى كه برق را اختراع كرده است، به خداوند عالم معتقد و حقانيت اسلام، پيامبر(صلى الله عليه وآله)، قرآن و ائمه اثنى عشر(عليهم السلام) نيز برايش ثابت شده باشد ولى تمام آنها را از روى عناد انكار كند، به بهشت نمىرود.
كسى كه از روى عمد حقيقتى را انكار كند و با اينكه مىفهمد يا مىتواند بفهمد، كوتاهى كند، هر كار خوبى هم كه انجام دهد، موجب سعادت اخرويش نمىشود. البته ممكن است خداوند در دنيا جزاى كار خوب او را بدهد، اما در رسيدگى به اعمال او در آخرت تأثيرى ندارد.
بنابراين، از نظر اسلام و قرآن، اگر كسى ايمان نداشته باشد; يعنى معارف الهى برايش ثابت شده باشد و عمداً آنها را انكار كند، نه تنها به بهشت نمىرود، حتى بوى بهشت را هم استشمام نمىكند: «لا يجد ريح الجنة». عكس اين مطلب نيز ممكن است وجود داشته باشد; يعنى كسى ايمان دارد اما هيچ كار خوبى انجام نمىدهد. البته شايد اصلاً فرض اينكه يك كسى ايمان داشته باشد و هيچ عمل صالحى انجام ندهد، درست نباشد. بالاخره كسى كه ايمان دارد حداقل يك «الله اكبر» مىگويد، يك سجده براى خدا مىكند، در پيشگاه الهى خضوع دارد و... . معناى ايمان اين است كه شخص، اينها را قبول دارد و اين عقيده در زندگى او اثر خواهد داشت. غير ممكن است كسى به يك مطلبى ايمان داشته باشد ولى هيچ اثرى در زندگى او بر جاى نگذارد. اگر قبول دارد كه «خدا» هست، حتى اگر لال باشد و نتواند «الله اكبر» بگويد، حداقل در دلش يك خضوعى براى خدا انجام مىدهد. بنابراين فرض اينكه يك كسى ايمان واقعى داشته باشد ولى هيچ عمل صالحى انجام ندهد، اصلاً وقوع پيدا نمىكند. اما فرض كنيد نوجوانى در ابتداى رسيدن به سن تكليف، خدا را بشناسد و ايمان بياورد ولى به محض ايمان آوردن، از دنيا برود و فرصت نكند عمل صالحى انجام دهد. چنين فردى، آيا به بهشت مىرود يا جهنّم؟
ايمان مىتواند منشأ سعادت باشد به شرط آنكه فرض صحيحى داشته باشد. ادعاى كسانى كه مىگويند ايمان داريم اما در تمام عمرشان نه تنها يك كار خير انجام نمىدهند بلكه مرتكب جنايات فراوانى نيز مىشوند، منطبق با واقعيت نيست و دروغ مىگويند. ايمان واقعى با ترك همه اعمال صالح امكان ندارد، مگر اينكه كسى فرصت انجام چنين اعمالى را نداشته باشد. اصل اينكه ايمان مىتواند منشأ سعادت بشود، فى نفسه صحيح است اما لازمه ايمان، عمل صالح است به شرط اينكه شرايط آن فراهم باشد و شخص فرصت داشته باشد تا عمل صالحى انجام دهد.
اگر لازمه ايمان، عمل صالح است و انسان مؤمن هيچگناهى نمىكند، پس چرا مؤمنان فراوانى هستند كه مرتكب گناه مىشوند؟ در پاسخ به اين سؤال بايد بگوييم كه آنها مؤمن هستند اما ايمانشان ضعيف است; يعنى وقتى شهوت و غضب بر آنها غالب مىشود، لازمه ايمان را فراموش مىكنند و مرتكب گناه مىشوند. با توجه به رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد، روح ايمان از فرد مؤمن هنگام انجام گناه، جدا مىشود و در آن لحظه مؤمن نيست ـ اما كافر هم نمىشود ـ و وقتى شهوت و يا غضبش فروكش كرد، دوباره روح ايمان برمىگردد. انسان مؤمنى كه فىالجمله عمل صالحى هم انجام داده است، ولى به دليل غلبه شهوت غضب، مرتكب گناه مىشود، اگر انجام همان يك گناه، موجب شود كه به طور كلى معتقدات و لوازم ايمان را فراموش كند و هر روز بر گناهانش ـ آن هم گناهان كبيره ـ افزوده شود، چنين فردى در معرض كفر قرار دارد: «ثم كان عاقبة الذين اسائواالسواى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزءون» (روم: ١٠); آخر سرانجام كار آنان كه به آن اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. طبيعى است دلى كه اينقدر به گناه آلوده شده است، ديگر لياقت ايمان ندارد; ايمان چنين فردى كم كم ضعيف مىشود و بعد به طور كلى از بين مىرود و ديگر برنمىگردد.
البته انسانى كه ايمان صحيحى دارد و كار خير هم انجام مىدهد، باز هم بايد خطر را هميشه جلوى چشم خود ببيند; زيرا اگر خداى ناكرده به دليل حبّ شهوت و شهرت و مقام، حرص در دنيا، حسد و... به گناه آلوده شود، ممكن است در معرض كفر قرار گيرد. بنابراين ايمان بايد بقا داشته باشد تا موجب سعادت گردد. البته هر ايمانى هم موجب سعادت ابدى نمىشود. اگر انسانى تا روز آخر عمر با ايمان باشد، اما در لحظه مرگ فاقد ايمان شود، مثل اين است كه از اول كافر بوده است. عكس اين مطلب نيز صادق است; يعنى اگر كسى فقط لحظه آخر عمر ايمان بياورد، گناهان گذشته او آمرزيده مىشود.
يك فرض ديگر اين است كه سرنوشت اخروى انسان مؤمنى كه عمل صالحى انجام داده ولى از طرف ديگر مرتكب گناهان زيادى نيز شده است و قبل از مرگ موفق به توبه نمىشود، چيست؟ چنين فردى آيا به بهشت مىرود يا به جهنم؟
انسان اگر قبل از مرگ موفق به توبه ـ آن هم توبه نصوح و واقعى ـ شود، همه گناهانش آمرزيده مىشود. ممكن است كسانى بگويند بيان اينگونه مطالب موجب تجرى بيشتر گناهكاران مىشود; اما ما مىگوييم چه كسى مىتواند مطمئن باشد كه موفق به توبه نصوح مىشود؟ اگر موفق به توبه شد، خداوند ضمانت كرده گناهان او را بيامرزد: «الا من تاب و آمن و عمل عملاً صالحاً فاولئك يبدلالله سيئاتهم حسنات وكانالله غفوراًرحيماً»(فرقان:٧٠); مگر آن كسانى كه از گناه توبه كنند و با ايمان به خدا عمل صالح به جاى آرند پس خدا گناهان آنها را بدل به ثواب گرداند كه خداوند در حق بندگان بسيار آمرزنده و مهربان است.
انسانى كه در مدت عمر خود كباير راترك كرده و تنها مرتكب صغايرى شده كه به حد كبيره نرسيده است، اگر در لحظات آخر موفق به توبه نشود، خداوند او را مىآمرزد: «ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفّر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلاً كريماً» (نساء: ٣١); چنانچه از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كردهاند دورى گزينيد ـ يعنى گناهان كبيره ـ ما از گناهان ديگر شما درگذريم و شما را ـ در دو عالم ـ به مقامى بلند و نيكو برسانيم.
البته اين در صورتى است كه سيئات و صغاير چنين فردى به حد كبيره نرسيده باشد; زيرا اصرار بر صغاير، خود گناهى است كبيره. آيا فردى را كه قبل از مرگ موفق نشده است كه از گناه كبيرهاش توبه كند به بهشت مىبرند يا به جهنم؟
بر اساس رواياتى كه در اين زمينه داريم، ملك الموت جان اينگونه افراد را سخت مىگيرد. اگر با همان سخت گرفتن جانشان، حسابشان پاك شد، به بهشت مىروند وگرنه ممكن است مدتى در عالم برزخ معذّب بوده و فى الجمله عقابهايى داشته باشند. حالا شب اول قبر و در عالم برزخ چه معاملهاى با آنها مىكنند، خدا مىداند. ممكن است حتى در محشر، ناراحتىها و گرفتارىها و گرسنگىها و تشنگىهايى داشته باشند. اگر با اين عقابها، حسابشان پاك شد، مشمول آمرزش مىشوند و به شفاعت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)و ائمه معصومين(عليهم السلام) به بهشت مىروند. البته شرط رفتن به بهشت، اين است كه اصل ايمانشان لطمه نخورده باشد و تا لحظه مرگ آن را حفظ كرده باشند.
خوارج معتقد بودند اگر كسى مرتكب گناه كبيره ـ آن هم كبيرهاى كه خود آنها كبيره مىدانستند ـ شود، كافر است. بر اين اساس بود كه حضرت على(عليه السلام) را كافر مىدانستند; زيرا پذيرفتن حكميت از سوى آن حضرت را يك گناه كبيره مىپنداشتند.
آنها به دليل همان عقايد انحرافى كه داشتند شيعيان را سر مىبريدند و به زنهايشان تجاوز مىكردند. آرى، همانهايى كه قائم الليل و صائم النهار و حافظ قرآن بودند، چنين عقيده فاسدى داشتند. اين قول خوارج كه هر كبيرهاى موجب كفر مىشود، غلط است. البته اگر كسى گناه كبيرهاى انجام دهد و موفق به توبه هم نشود، گرفتار عذاب الهى مىگردد اما كافر نمىشود، بلكه اگر ايمانش محفوظ مانده باشد، هر چند مرتكب كبيرهاى هم شده باشد، بعد از تحمل عذاب، نهايتاً وارد بهشت مىشود. بنابراين براى رفتن به بهشت، ايمان شرط اساسى است; بدون ايمان كسى به بهشت نمىرود.
اركان ايمان
يك مسأله مهم اين است كه ايمان داراى چند ركن است؟ در يك جمله مىتوان گفت: پذيرفتن آنچه را كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمودهاند، از اركان ايمان است. البته پيامبر(صلى الله عليه وآله) موارد بسيارى را بيان فرمودند كه از مهمترين آنها همان اصول دين يعنى: توحيد و نبوت و معاد است. اما بقيه آنها چيست؟ آيا اگر كسى علم دارد به اين كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از طرف خدا، حضرت على(عليه السلام)را به خلافت منصوب كرده است ـ مثلاً در غدير حضور داشته و يا در طول زندگى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اين مطلب را از آن حضرت شنيده است ـ اما از روى حسد، كينه، بُغض و انتقامجويى، به انكار آن پرداخته و ولايت امرالمؤمنين(عليه السلام) را نپذيرد، با ايمان است؟
كسى با ايمان است كه همه آنچه را پيامبر(صلى الله عليه وآله) از طرف خدا آورده است، قبول داشته باشد. پس اگر كسى از روى عناد، ولايت اهل بيت(عليهم السلام) را انكار كند و مثلاً بگويد چون على(عليه السلام) پدرم را در جنگ بدر كشته است، زير بار ولايت او نمىروم و يا از روى حسد، به انكار آن بپردازد، قطعاً جهنمى است: «ام يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكاً عظيماً» (نساء: ٥٤); آيا حسد مىورزند با مردم به جهت آنكه آنها را خدا از فضل خود برخوردار نمودكه البته مابرآل ابراهيم ـ حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)ـ كتاب و حكمت فرستاديم و به آنها ملك و سلطنتى بزرگ عطا كرديم.
اينكه فقها مىفرمايند اگر كسى ضروريات دين را انكار كند، در واقع رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را انكار كرده است، به همين مسأله بر مىگردد. البته اين مسأله اختصاص به اعتقاد به امامت و يا حتى ضروريات ندارد، بلكه اگر حتى چيزى از ضروريات نباشد، اما پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را گفته باشد، و كسى از روى عناد آن را انكار كند، در واقع رسالت پيامبر را انكار كرده است.
انكار رسالت، به يك معنا بازگشتش به انكار ربوبيّت تشريعى خداست; يعنى حكم خدا را قبول ندارم; يعنى خدا را به حاكميت قبول ندارم. اين مسائل گاهى ممكن است به زبان گفته شود و گاهى هم ممكن است فقط در دل باشد. كسى كه مىداند يك حكمى از احكام اسلام است ـ مانند احكام مربوط به حدود، تعزيرات، اختلاف حقوق زن و مرد و... ـ اما ته دلش آن را قبول نداشته باشد، اگرچه در ظاهر مسلمان است، اما در باطن كافر است; يعنى با اينكه طهارتش ثابت است و با او مىشود معامله كرد، اما به بهشت نمىرود;زيراشرط ورودبه بهشتايمانمطلق است. اينجاست كه تفاوت بين اسلام و ايمان مشخص مىشود.
بنابراين ايمان واقعى كه موجب دخول در بهشت و سعادت ابدى مىشود، پذيرفتن هر چيزى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)از طرف خدا آورده است.
يك طرف ديگر قضيه اين است كه تكليف كسانى كه به دليل قرار گرفتن در شرايطى خاص نمىتوانند حقايق اسلام را تشخيص دهند، چيست؟ شايد تصور اين حالت براى امثال من و شما خيلى آسان نباشد، اما اگر يك مقدار چشممان را بازتر كنيم خواهيم ديد كه اكثريت مردم روى زمين را اينگونه افراد تشكيل مىدهند. شرايط در روى زمين طورى نيست كه مردم، همه حقايق را درك كنند. اگر خدا بر ما منت گذاشته و اين معارف را به ما عنايت فرموده است تا ايمان واقعى پيدا كنيم و حقايق اسلام را بشناسيم، بايد خيلى شكرگزار باشيم; حال آنكه بسيارى از مردم، در شرايطى واقع شدهاند كه خيال مىكنند حقيقت آن است كه آنها مىگويند و جز آن نيست. براى مثال بسيارى از فرقههاى اسلامى در كشورهاى غير شيعهنشين هستند كه به دليل انس زياد با شرايط محيطى ـ اجتماعى خودشان، اصلاً تصور نمىكنند، راه ديگرى صحيح باشد. آنها شيعيان را مشرك مىدانند و معقتدند قرآن شيعيان قرآنِ ديگرى است، شيعيان نماز نمىخوانند و اگر هم بخوانند، چيز ديگرى است و با نماز مسلمانان تفاوت دارد، شيعهها اهل تظاهرند ]برداشتى كه آنها از تقيه دارند[ و... . حتى آنها يك روايت مجعولى به اين مضمون درست كردهاند كه شيعهها معتقدند جبرئيل امين، خيانت كرده و به جاى اينكه وحى را به اميرالمؤمنين(عليه السلام) نازل كند، اشتباهى به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نازل كرده است; از اينرو آنها ]شيعيان![ وقتى نمازشان تمام مىشود، به جاى گفتن الله اكبر، سه مرتبه مىگويند: «خان الامين»!; يعنى ـ نعوذ بالله ـ جبرئيل امينخيانت كرده است. آنچنان تبليغات گستردهاى بر ضد شيعه صورت گرفته است كه اگر ما هزار بار قسمبخوريمكه چنين چيزهايى واقعيت ندارد، و حتى يك نفر شيعه نيز در كشور ما چنين كارىانجامنمىدهد،آنهاباور نمىكنند. چنين كسانى اصلاً درصدد بر نمىآيند كه ببينند تشيع حقّ است يا باطل.
فرض كنيم كسانى به دليل قرار گرفتن در شرايطى خاص، ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) را قبول نداشته باشند، و خلفاى ثلاثه را حق و حضرت على(عليه السلام) را هم خليفه چهارم بدانند; چنين افرادى آيا بهشتى هستند يا جهنمى؟ آيا آن روايتى كه مىگويد: اگر كسى ولايت ما را نداشته باشد، به جهنم مىرود، شامل اين افراد نيز مىشود يا خير؟ به اينگونه افراد كه اصلاً احتمال حقانيّت يك مذهب ديگرى به ذهنشان نمىآيد، اصطلاحاً «مستضعف» مىگويند. مستضعف، به اندازه استضعافش معاف و معذور است. البته اگر فردى در يك امر فرعى استضعاف داشت، معنايش اين نيست كه مستضعف مطلق است. حتى اگر كسى درباره بعضى از مسائل اعتقادى مستضعف باشد، به اندازه عقلش مىفهمد كه ظلم بد است و خداوند راضى نيست كه انسان به يك طفل يتيمى ظلم كند. هر كس به اندازهاى كه حجت برايش تمام شده باشد ـ چه از راه عقل و چه از راه نقل ـ به همان اندازه مسؤول است.
بنابراين، ملاك سعادت انسان، ايمان است به شرط آنكه تا آخرين لحظه آن را حفظ كرده باشد. ايمان وقتى باقى مىماند كه انسان به لوازم آن ملتزم باشد; زيرا در غير اين صورت ايمان به تدريج ضعيف مىشود و از بين مىرود. حتى ممكن است خود فرد نيز متوجه نشود كه كافر شده است، اما ته دلش مىبيند شك و ترديد دارد و برخى از احكام الهى را نمىتواند قبول كند. عملِ تنها بدون ايمان گرچه مىتواند آثارى در دنيا داشته باشد، اما فايدهاى براى آخرت ندارد. بر اين اساس آيا ما بايد با كسانى كه اعتقادات صحيح و كاملى دارند; يعنى علاوه بر اينكه ساير اصول دين را قبول دارند، امامت را هم قبول دارند: اما يك بار هم مرتكب گناهى شدهاند، دشمن شويم و طردشان كنيم؟ تمام انسانها كه معصوم نيستند. مسلماً تعداد معصومين از غير معصومين خيلى كمتر است. البته اگر كسى تجاهر به فسق دارد، نبايد با او معاشرت كنيم. اگر كسى داراى بعضى از صفات زشت است، خوب نيست انسان با او رفاقت كند; زيرا ممكن است خودش نيز به آن صفات زشت مبتلا گردد. اما نبايد به او فحش و ناسزا بدهد، بلكه بايد نسبت به او دلسوزى داشته باشد و سعى نمايد او را ارشاد كند و با تضرع و زارى از خداوند بخواهد كه خدا توفيقش دهد تا گناهانش را ترك و توبه كند. اگر كسانى ايمانشان را حفظ كنند، بالاخره به بهشت مىروند. البته اين سخن بدين معنا نيست كه ايمان تنها، كافى است و گناه هيچ اثرى ندارد: «فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره» (زلزله: ٧ ـ ٨); و هر كس به قدر ذرهاى كار نيك كرده ـ پاداش ـ آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذرهاى كار زشتى مرتكب شده آن هم به كيفرش خواهد رسيد.
هيچ كارى بىحساب نيست. آن كسانى هم كه شفاعت مىشوند بايد لياقت شفاعت را كسب كرده باشند. ارتكاب بعضى از گناهان، باعث از بين رفتن لياقت شفاعت مىگردد. امام صادق(عليه السلام) در آخرين لحظات حيات پربركتشان فرمودند به اهل بيت و دوستان من بگوييد: «لا تنال شفاعتنا مستخفاً بالصلاة»; كسى كه نماز را سبك بشمارد، مشمول شفاعت ما نمىشود. بنابراين همانطور كه توبه موجب آمرزيده شدن گناهانى مىشود، برخى از كارهاى ديگر انسان نيز مىتواند جبران گناهانش را بكند و مستحق شفاعت بشود.ادامه دارد
- پىنوشت
[١]ـ محمدباقرمجلسى،بحارالانوار،ج ٧٨،ص ٢٧٩.