نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١١ - موانع و مشكلات تاريخ نگارى شيعه
حجة الاسلام على امامى فر
مقدمه
تاريخ به دليل اهميت و ارزشش در اسلام، مورد توجه خاص مسلمانان قرار گرفته است. بى شك، شيعيان و رهبران گرانقدر شيعه نيز از ارزش و اهميت آن غافل نبوده اند و حتى با انگيزه هايى قوى، تاريخ را مورد توجه خود قرار داده اند كه به اختصار، به برخى از آنها اشاره مى كنيم: ١ـ بخش قابل ملاحظه اى از قرآن كريم در باره حوادث تاريخى است. قرآن همچنين به پيروان خود تأكيد مى كند كه اين حوادث و امثال آنها را مورد توجه قرار دهند و آن گونه كه خود قرآن تصريح مى فرمايد، هدف از ذكراين حوادث در يك كلمه خلاصه مى شود و آن «عبرت گرفتن» و انتخاب راه صحيح براى زندگى كردن است. رهبران دينى ما در اين راستا، توجه به تاريخ را مورد تأكيد قرار داده اند. به عنوان نمونه، على(عليه السلام) در نامه معروفش به امام حسن(عليه السلام)، به صراحت، بر توجه به تاريخ گذشتگان و ارزش معنوى آن تأكيد مى كند:«پسركم، هرچند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بوده اند، نزيسته ام، اما در كارهاشان نگريسته ام و در سرگذشتهاشان انديشيده و در آنچه از آنان مانده، رفته و ديده ام تا چون يكى از آنان گرديده ام، بلكه با آگاهى كه از كارهاشان درست به دست آورده ام، گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سربرده ام.»[١] ٢ـ سنّت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در قرآن به روشنى، به عنوان «اسوه» و «الگوى مسلمانان» معرفى شده است: «لَقَدْ كَانَ لَكُم في رَسوُلِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجوُا اللّهَ وَ الْيوَمَ الْاَخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثيراً» (احزاب: ٢١); قطعاً، براى شما در (اقتدابه) رسول خدا سرمشقى نيكوست; براى آن كس كه به خدا و روز باز پسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى كند.«قُلْ اِنْ كُنْتُم تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّهُ» (آل عمران: ٣١);بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد. «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُم عَنْهُ فَانْتُهوا»;(حشر: ٧) و آنچه فرستاده خدا به شما داد آن را بگيريد و از آنچه شما را بازداشت، بازايستيد.«وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» (نجم: ٣ و ٤); او از سر هوى سخن نمى گويد. اين سخن جز وحى نيست.
بنابراين، سعى شيعيان و رهبران آنها هميشه بر حفظ و نگه دارى اين سنّت بوده و در اين زمينه بيشترين تلاش را كرده اند. رهبر شيعيان جهان، حضرت على(عليه السلام)، بهترين راه رستگارى و تنها چيزى را كه مى تواند جامعه و حاكميت آن را از انحراف دور نگه دارد پيروى از سنّت رسول الله(صلى الله عليه وآله)مى داند. با مراجعه به نهج البلاغه به اين نكته برمى خوريم كه آن حضرت بخش عظيمى از خطبه هاى خود را به احياى سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله)اختصاص داده است و در عمر كوتاه حكومتش سعى و اهتمام داشت كه سنّت فراموش شده پيامبر(صلى الله عليه وآله) را زنده كند و آن را ملاك تمييز حق و باطل قرار مى داد. هدف آن حضرت تفهيم اين حقيقت به مردم زمان خود و آيندگان بود.
در خطبه ١٥٩ نهج البلاغه، پس از بر شمردن بخشى از سنتّهاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، در باره ارزش و اهميت سنّت آن حضرت مى فرمايد: «به پيامبر پاك و نيكويت اقتدا كن و از آن حضرت پيروى نما; زيرا آن حضرت براى كسى كه بخواهد پيروى كند، سزاوار پيروى است و براى كسى كه بخواهد خود را منتسب به آن حضرت كند، انتسابى شايسته است. محبوب ترين بندگان نزد خدا كسى است كه از پيامبرش پيروى كند.»[٢]
به طور قطع، مى توان گفت كه بخش عظيمى از اين سيره را تنها با كمك گرفتن از تاريخ مى توان حفظ كرد و به آيندگان انتقال داد تا همه بتوانند به سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)تأسّى كنند. بنابراين، مى توان گفت: اگر تاريخ وسيله اى براى فهم قرآن و ساختن انسانها و حفظ سيره و سنّت عملى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است اهل بيت آن حضرت(عليهم السلام) و پيروان آنها بايد بيشترين استفاده را از اين وسيله كرده باشند و اگر تاريخ مى تواند گذشته سياه خاندان اموى و همفكران و همراهان آنها را براى امّت اسلامى روشن كند تا فريب رياكاريهاى آنها را نخورند به يقين، ائمّه(عليهم السلام)و پيروان آنها از آن استفاده كرده اند و مى كنند.با مراجعه به كتب فهرست، مانند فهرست نجاشى و فهرست شيخ طوسى، به اين نكته اساسى و ارزشمند مى رسيم كه شيعيان نهايت سعى خود را در انجام اين امر مهم نموده و آثار ارزشمندى از خويش به يادگار نهاده اند. گرچه در اثر برخى عوامل و حوادث، بيشتر اين آثار از بين رفته و به دست ما نرسيده است ولى با وجود اين، بايد به اين حقيقت تلخ اعتراف كنيم كه در مقايسه با ساير مسلمانان، آثار شيعيان چه از نظر كيفى و چه از نظر كمّى، قابل مقايسه نيست. در اينجا، اين سؤال اساسى به ذهن خطور مى كند كه چرا شيعيان تاريخى جامع و صحيح از اسلام، يعنى زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سنّت آن حضرت و ائمّه اطهار(عليهم السلام)تدوين ننموده اند كه امروز ما با مشكلات عديده اى كه ناشى از اين نقصان است، روبرو نشويم؟نوشته حاضر سعى دارد جوابى، هر چند مختصر، به اين سؤال بدهد و تبيين نمايد كه شيعيان در راه ثبت تاريخ، با مشكلات و موانع بزرگى روبه رو بوده اند و اين امكان براى آنها وجود نداشته است كه به ثبت و ضبط تاريخ به نحو مطلوب بپردازند. با وضعيتى كه از نظر سياسى، بر جامعه اسلامى پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) حاكم بود، امكان بيان حقايق كمتر وجود داشت; زيرا طرفداران حق، بخصوص شيعيان، تحت انواع فشارهاى سياسى، نظامى و تبليغاتى قرار داشتند. اينك در حد امكان و به اختصار، به بعضى از اين مشكلات اشاره مى كنيم. پيش از آنكه به بررسى مشكلاتى بپردازيم كه متوجه شيعيان به طور خاص بوده، لازم است به اين مشكل اساسى توجه داشته باشيم: مشكل بزرگى كه نه فقط به شيعيان، بلكه به تاريخ نيز اختصاص نداشت و مصيبتى بود كه متوجه فرهنگ عمومى اسلام گرديد و خسارت جبران ناپذيرى بر پيكر سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) وارد ساخت منع كتابت حديث از سوى خلفا، بخصوص خليفه دوم، بود كه تا يك قرن ادامه پيدا كرد. گرچه شيعيان خود را ملزم به اين منع نمى ديدند ولى از آثار شوم آن نيز كاملاً در امان نبودند. در اين زمينه، همچنين در باره انگيزه ها و آثار مخرّب منع كتابت حديث بر فرهنگ اسلام، كتابها و مقالات فراوانى از سوى علما و محققان فريقين نوشته شده كه نيازى به تكرار آنها در اين مختصر نيست. در باره مشكلاتى كه در زمينه تاريخ نگارى صيحيح، به طور خاص، متوجه شيعيان بوده است، مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
١ـ مسائل سياسى
مهمترين مشكل شيعيان در زمينه نگارش صحيح تاريخ، فشار سياسى موجود در جامعه اسلامى بود. مشكلات ديگر ناشى از آن بوده اند. با رحلت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و به خصوص پس از دوران خلافت، حاكميت سياسى جامعه اسلامى در مقابل راه و سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گرفت. در نتيجه، ائمّه معصومين(عليهم السلام)و شيعيان آنها كه خود را موظف به حفظ، نگهدارى و تداوم اسلام محمّدى(صلى الله عليه وآله وسلم) و اصيل مى دانستند، قهراً در مقابل حاكميت سياسى قرار گرفتند. لذا، اولاً شيعيان رغبتى به ثبت تاريخ حاكميتى كه با آنان دشمن بود، از خود نشان نمى دادند و در مرحله دوم، اگر مى خواستند تاريخ اين حاكميت را براى افشاگرى و روشنگرى ثبت كنند با فشار نظامى روبرو مى شدند. به همين دلايل، حاكمان ظالمى كه بر مسلمانان حكومت مى كردند با قدرتى كه در اختيار داشتند، تاريخ را آن گونه كه خود مى خواستند، نوشته اند و تاريخ، اين حقيقت تلخ رابراى ما بيان كرده است. زبيربن بّكار در الاخبارالموفّقيات نقل كرده است كه «سليمان بن عبدالملك (خلافت ٩٦ـ ٩٩ هـ. ق.) در دوران ولايتعهدى خود در سال ٨٢ به مدينه رفت و به ديدار مكانهاى تاريخى، يعنى جاهايى كه رويدادهايى براى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اتقاق افتاده بود، سرگرم شد. در اين گشت و گذار كه عده اى از بزرگان مدينه از جمله ابان بن عثمان بن عفان و برادرش عمرو بن عثمان و ديگران او را همراهى مى كردند، مطالبى را مى شنيد. سليمان كه دريافت ابان بن عثمان از اطلاعاتى در اين زمينه برخوردار است به او دستور داد تا سيره رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) را تدوين كند. ابان گفت: سيره مذكور در اختيار من قرار دارد. و اين كتاب (يا مطالب آن را) از فردى كه مورد وثوق است، به دست آورده ام. سليمان دستور داد تا از آن نسخه بردارى كنند. ده نفر آن را بر روى پوست نگاشتند. وقتى سليمان آن را از نظر گذارنيد، مشاهده كرد كه نام انصار در بيعت عقبه و بدر ياد شده است. سليمان اظهار داشت: من چنان فضيلت و مزيّتى را در آنها سراغ ندارم; يا خاندان ما به حق آنها تجاوز كرده اند و يا اين انصار فاقد چنان فضيلتى بوده اند! ابان يگفت: ستمى كه انصار در حق عثمان روا داشته اند نمى تواند از اظهار حق مانع گردد. انصار همان گونه بوده اند كه راجع به آنها در اين كتاب سخن رفته است. سليمان گفت: به نسخه بردارى اين كتاب، مرا نيازى نيست; مگر آنگاه كه به عبدالملك، پدرم، گزارش كنم; چرا كه ممكن است او مخالف چنين كارى باشد. لذا، دستور داد آن كتاب را سوزاندند و گفت: پس از مراجعت به شام از وى مى پرسم; اگر موافقت نمود نسخه بردارى از آن ى امكان پذير است. سليمان پس از مراجعت به شام، جريان را براى پدرش عبدالملك گزارش نمود. عبدالملك گفت: چه نيازى به اين كار است; كتابى را فراهم كنى كه در آن از فضيلت ما سخن نرفته است؟ وقتى سليمان گفت: كتاب ياد شده را سوزانده است عبدالملك عمل او را تاييد كرد.»[٣]
اين نمونه اى كوچك از تحريف تاريخ، و اِعمال زور و قدرت در نوشتن تاريخ است و شايد بسيارى از اين نمونه ها را در تاريخ بتوان پيدا كرد.
٢ فشار نظامى
با انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى، تنها گروهى كه درصدد جلوگيرى بيشتر و اصلاح آن برمى آمدند، شيعيان بودند. بنابراين، سعى دستگاه حكومت بر اين بود كه به هر نحو ممكن، اين مانع را از سر راه خود بردارد; از جمله متوسّل به زور شدند و با اين وسيله سعى كردند كه ريشه تفكّر انقلابى شيعه و حتى نام آن را از صحنه روزگار براندازند. لذا، نفْس شيعه بودن جرم محسوب مى شد و شيعيان على(عليه السلام) را در هر جا كه پيدا مى كردند، مى كشتند. شرح جناياتى كه بر شيعيان رفته است، احتياج به كتابها دارد.
در چنين شرايطى، نگارش تاريخ صحيح اسلام از مشكلترين كارها بود; زيرا مگر تاريخ اسلام را بدون فضايل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) و على(عليه السلام)و خانواده آنها مى توان نوشت؟! حقايق و وقايعى همچون شخصيت بزرگ و والاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، سبقت على(عليه السلام) در اسلام، فداكاريهاى او و پدرش در مكه در حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بخصوص شجاعت و شهامت على(عليه السلام)در «ليلة المبيت» و ايثار او در مدينه و در غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، علم او، حكمت او، امامت و نصب او به جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، غصب خلافت، شهادت حضرت زهرا(عليها السلام)، دختر گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، و از طرفى دشمنيهاى قريش و بخصوص خاندان ابوسفيان بااسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تاريخ اسلام را تشكيل مى دهند. نقل همه اينها جرم بود و لازم بود به فراموشى سپرده شوند; زيرا معاويه و همفكران او مى خواستند نام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را از صنحه روزگار محو كنند، و اسلام را از بين ببرند و با اين هدف چگونه مى توانستند حقايق را تحمل كنند.؟!
مطرف پسر مغيرة بن شعبه مى گويد:
«... پدرم معمولاً پيش معاويه مى رفت و با او صحبت مى كرد وقتى كه از نزد
معاويه برمى گشت از چيزهايى كه از معاويه مى ديد و در نظرش بزرگ مى نمود،
براى من صحبت مى كرد. اما يك شب كه از پيش معاويه برگشت از خوردن شام پرهيز
كرد و مى ديدم كه بسيار غمگين است.
ساعتى منتظر گشتم، گمان كردم كه حادثه اى براى ما رخ داده است. از او سؤال كردم: چه شده كه تو را غمگين مى بينم؟ پدرم در جواب گفت: از نزد كافرترين و خبيث ترين مردم مى آيم. هنگامى كه با او (معاويه) تنها بوديم به او گفتم: اى اميرالمؤمنين! تو پير شده اى، اگر با عدالت رفتار كنى و كارهاى خير را گسترش دهى، بزرگى كرده اى و اگر توجّهى به بنى هاشم كنى (كمتر به آنها ظلم كنى) صله رحم كرده اى. قسم به خدا، امروزه آنها ديگر چيزى ندارند كه از آن بترسى و اين كار (صله رحم) هم ثواب دارد و هم باعث بقاى نام نيك تو خواهد شد. معاويه در جواب گفت:
«هيهات، هيهات! اميد بقاى كدام نام نيك را داشته باشم؟ اخوتيم (ابوبكر) حكومت را به دست گرفت و به عدالت رفتار كرد و كرد آنچه را مى بايست بكند. اما همين كه مُرد نامش هم از ميان رفت; مگر اينكه كسى بگويد: ابوبكر!»
«سپس اخوعدى (عُمَر) حكومت را به دست گرفت، ده سال كوشش كرد و سختى به خرج داد، اما همين كه مُرد نامش هم از صحنه روزگار برافتاد; مگر اينكه كسى بگويد: عُمَر!»
«اما ابن ابى كبشه (مرادپيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است) روزى پنج بار نامش را فرياد مى كنند: "اشهد انّ محمّداً رسول الله." پس با اين وضع، كدام عمل و يادى از من دوام پيدا خواهد كرد. بى پدر، نه، قسم به خدا، بايد اين نام (محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)) يا دين را دفن كنم، دفن كردنى!»[٤]
معاويه پس از استقرار در قدرت، به واليان خويش بخشنامه كرد كه «هر كس فضيلتى از على(عليه السلام) نقل كرد او را بكشيد; خونش هدر و ذمّه خويش را از آن برّى دانستم.»[٥]
خالد بن عبدالله قسرى از ابن شهاب زُهرى درخواست تدوين سيره نمود. ابن شهاب گفت:
«احياناً در لابهلاى سيره، از اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، سخن به ميان مى آيد; آيا با وجود اين، مى توانم به اين كار دست يازم؟ خالد گفت: اگر ذكر نام آن حضرت با آميزه اى از خرده گيرى باشد، مانعى ندارد.»[٦]
در فضايى اين چنين، مورّخان شيعه، مانند يعقوبى، مسعودى و ديگران، مجبور بودند كه از كنار حقايق تاريخ يا با سكوت بگذرند و يا بسيار كمرنگ و در لفافه به نقل آنها بپردازند.
در اين مورد، به طور خلاصه بايد سخن بعضى از بزرگان را در مورد على(عليه السلام) گفت كه: «ما اقول فى شخص اخفى اعدائه فضائله حسداً و اخفى اوليائه فضائله خوفاً و حذراً»; در مورد او چه مى توان گفت كه دشمنانش از حسادت و دوستانش از ترس، فضايل او را كمتان كرده اند.؟! خوارزمى مى گويد: «...و انّ بعض شعراء الشّيعة يتكلّم فى ذكر مناقب الوصىّ بل في ذكر معجزات النّبى(صلى الله عليه وآله وسلم)فيقطع لسانه...»[٧]; بعضى از شعراى شيعه كه در مناقب على(عليه السلام)و يا حتى در معجزات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) صحبت مى كنند و حرف مى زنند زبانش را قطع مى كنند و ديوانش را پاره مى كنند. هارون، پسر خيزران، (مقصود واثق خليفه است) و جعفر متوكل در صورتى به كسى عطا مى كردند و بخشش مى نمودند كه به آل ابى طالب دشنام گويد; مانند: عبدالله بن مصعب زبيرى و وهب بن وهب بخترى و مروان بن ابى حفصه و ديگران. البته اين مسأله اختصاص به حضرت على(عليه السلام)ندارد، بلكه بسيارى از حقايق تاريخ اسلام، بخصوص آنچه به تشيّع مربوط مى شود، دچار چنين سرنوشتى شده است.
همچنين اين مشكل اختصاص به زمان بنى اميّه و بنى مروان نداشته است; زيرا بنى عباس نيز در ظلم و ستم نسبت به شيعيان نه تنها عقب نماندند، بلكه به مراتب، ظالمانه تر برخورد كردند.
وجود اين فشارها مسأله «تقيّه» و كتمان عقايد را مطرح كرد. خطر به قدرى جدّى و حادّ بود كه احاديث شديداللّحنى در مورد وجوب تقيّه از ائمّه(عليهم السلام) براى حفظ تشيّع صادر شد كه ما در اين جا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «ترك تقيّه مثل ترك نماز است.»[٨]
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:«براى حفظ دينتان تقيّه كنيد و آن را با تقيّه زير پرده داريد; زيرا هر كه تقيّه ندارد، دين ندارد. شما در ميان مردم مانند زنبور عسل در ميان پرندگانيد.»[٩]
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) وارده شده است كه مى فرمايد: «از پدرم، امام باقر(عليه السلام)، شنيدم كه مى فرمود: هيچ چيزى در روى زمين، نزد من از تقيّه دوست داشتنى تر نيست. اى حبيب، هركس تقيّه كند خدا اورا بالابرد و هركس تقيّه نكند خدا اورا پست كند.»[١٠]
٣ فشار تبليغاتى
ظلم و ستمى كه نسبت به شيعه و ائمّه(عليهم السلام)روا داشته شد مظلوميت آنها را براى امّت اسلامى معلوم و مشخص مى نمود. اين مظلوميت، بخصوص پس از واقعه كربلا، در كنار حقّانيت اهل بيت(عليهم السلام) و پيروان آنها، موجب محبوبيت آنان در جامعه اسلامى شد. همين مسأله نقش مهمى در پيشرفت و گسترش تشيّع داشته است.
محبوبيت تشيّع حاكمان جور را واداشت كه اين بار به تزوير متوسّل شوند و با به خدمت گرفتن تبليغات تشيّع را از صحنه خارج كنند. لذا، شيعيان را رافضى، و خارج از دين، ناميدند. ابن حجر هيثمى در مقدمه كتاب الصواعق المحرقه چنين آورده است: «و اخرج الدّارقطنى عن على عن النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) قال سيأتى من بعدى قوم لهم نبز يقال لهم الرافضه، فان ادركتهم فاقتلوهم فانّهم مشركون»; دار قطنى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل كرده كه پيامبر فرموده به زودى پس از من قومى مى آيند كه داراى لقب خاصى هستند و رافضى ناميده مى شوند، آنها مشرك اند، اگر آنها را ديدى بكش![١١]
ابن حزم در الفصل فى الملل والنحل شيعيان و تشيّع را اين گونه معرفى مى كند:
«ان الرّوافض ليسوا من المسلمين انّما هى فرق اولّها بعد موت النّبى بخمس و عشرين سنة و كان مبدئها اجابة ممنّ خذله الله لدعوة من كاد الاسلام و هى طائفة تجرى مجرى اليهود والنّصارى فى الكذب والكفر»[١٢]; رافضيها از مسلمانان نيستند و تنها فرقه اى هستند كه ابتداى آن از بيست و پنج سال بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده است و شروع اين فرقه اجابت از دعوت كسى بود (خداوند او را ذليل كند) كه اسلام را قبول نداشت. اينها(شيعيان) گروهى هستند كه در كفر و دروغ گويى دنباله رو يهود و مسيحيان اند.
اين مطلبى است كه در كتب تاريخ و كلامِ به اصطلاح مسلمانان رواج دارد و افرادى مانند طبرى، ابن اثير، ابن كثير و به تبع آنها، ديگران نيز همين حرفهاى نادرست را تكرار مى كنند. حتى محققان معاصر جهان اسلام هم با كمال تأسّف، اين اكاذيب را تكرار مى نمايند و آنها را نشر مى دهند; مثلاً، رشيد رضا در كتابش، الشّيعه و السنّه، چنين نوشته است:
«شيعه گرى به نام خليفه چهارم، على بن ابى طالب(رضي الله عنه)، آغازِ ايجادِ تفرقه دينى و سياسى امّت محمّدى گرديد و اولين كسى كه اصول تشيّع را از خود ساخت يك يهودى به نام عبدالله بن سبا بود كه از راه خدعه و نيرنگ، اظهار اسلام نمود. وى مردم را به غلوّ درباره علىـ كرم الله وجهه دعوت مى كرد تا ميان اين امّت تفرقه ايجاد نمايد و دين و دنياى آنان را تباه گرداند.»[١٣]
در چنين جوّى، كمتر سخنى از شيعيان پذيرفته مى شد و آنان در جامعه جايگاهى نداشتند و نمى توانستند حقايق را بيان كنند. بعضى از شيعيان اين وضعيت را در اشعار خويش چنين بيان كرده اند.
اذا ما روى الرّاوون الف فضيلة لاصحاب مولانا النّبىّ محمّد
يقولون هذا فى الصحيحين مثبت بخط الامامين الحديث مسدّد
و مهما روينا عن علىّ فضيلة يقولون هذا من احاديث ملحد
اگر راويان هزاران فضيلت در مورد اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) (منظور خلقا هستند) نقل كنند، مى گويند اين فضايل در صحيحين (صحيح مسلم و نجارى) و به خط آنها و به طور متقن ثبت شده است ولى اگر يك روايت در فضيلت على(عليه السلام)نقل شود، مى گويند كه اين حديث از احاديث ملحدان است.
و يا اين گونه سروده اند كه:
اذا في مجلس ذكروا عليّاً و سبطيه و فاطمة الزّكيّة
يقول الحاضرون ذروا فهذا سقيم من حديث الرّافضيّة[١٤]
اگر در مجلسى ذكرى (فضيلتى) از على و همسر و فرزندان او به ميان آيد حاضران مى گويند: اين حديث را رها كنيد، آن حديث صحيح نيست; چون از احاديث رافضيان است.
اين حقيقتى است كه تاريخ به آن گواهى مى دهد. نصر بن على جهضمى به علّت نقل يك روايت در فضيلت على و فاطمه و حسنين(عليهم السلام)از طرف متوكل محكوم به هزار ضربه شلاق شد.[١٥]
در وادى تبليغات، ائمّه(عليهم السلام) و شيعيان با مشكل ديگرى نيز روبه رو بودند: از يك سو، پيدايش گروهها و فرقه هاى مذهبى و كلامى كه نتيجه جهالت امّت نسبت به حقيقت اسلام بود و احياناً براى ايجاد خطوط موازى در كنار تشيع از طرف حكّام تأسيس يا تقويت مى شدند و از سوى ديگر، گسترش اسلام و برخورد مسلمانان با افكار مختلف، سؤالات و اشكالات متعددى متوجه اسلام، بخصوص تشيّع، مى كرد. ائمّه(عليهم السلام) و اصحاب آنها و بعداً علماى شيعه، خود را موظف مى ديدند كه به اين سؤالات و اشكالات پاسخ دهند و معارف اسلامى را بر اساس اصول، حفظ و اشاعه دهند. بنابراين، نيرو و توان شيعيان در اين وادى صرف مى گشت. در نتيجه، «تاريخ»، كه در مقايسه با فقه و معارف اسلامى از اهميت كمترى برخوردار بود، متروك ماند و كمتر به آن پرداخته شد. نگاهى به آثار به جا مانده از بزرگان شيعه در باب فقه و معارف گوياى اين حقيقت است.
اينها بعضى از موانعى بود كه از خارج بر سر راه تاريخ نگارى شيعه قرار گرفت و بر آنها تحميل گشت اما همان مقدار آثارى هم كه از شيعيان باقى مانده و نگاشته شده داراى نقاط ضعفى است كه به آنها اشاره مى شود: ١ـ يكى از اين نقاط ضعف اين است كه مورّخان ما بيشتر متوجه مسائل اعتقادى بوده و حداكثر كوشش خود را در باره امامت ائمّه(عليهم السلام) و فضايل و معجزات آنها مبذول داشته و از اختصاص دادن فصلى به مسائل سياسى زمان ائمّه(عليه السلام) و كيفيت مبارزات جهادى آنها خوددارى كرده اند، هرچند در خلال همين روايات و نقل معجزات و فضايل، مسائل تاريخى مهمى وجود دارد كه تا حد زيادى مى تواند مشكلات تاريخى را حل كند. ٢ـ در نقل حوادث، تنها به همان مقدار مورد نياز اكتفا كرده و از نقل اصل واقعه به طور كامل خوددارى كرده اند. در نتيجه، مسائل، پراكنده، مشوّش و درهم گرديده و براى مرتّب كردن و ارجاع آنها به اصول، به كوشش فراوانى احتياج دارد و كارى بسيار سنگين است. ٣ـ عدم اهتمام به رجال تاريخى از حيث توثيق و عدم آن، كه نسبت به رجال حديث اهتمام مىورزند، در صورتى كه اهميت مسأله تاريخ كم نيست و انگيزه جعل و كتمان حقيقت در آن، بيشتر از مسائل فقهى صِرف وجود داشته است. بنابراين، عدم اهتمام به رجال تاريخ نقطه ضعف ديگرى درتاريخ نگارى ماست و بسيارى از مؤلفان كتب تاريخى ما از حيث مذهب، مجهول الحال مى باشد. ٤ـ در نقل وقايع تاريخى، مكان، زمان و مقارنات ديگر آنها ذكر نشده و در نتيجه، تعليل، تحليل و نتيجه گيرى از اين حوادث بسيار مشكل است.
٥ـ نقل روايات متضاد و متناقض در كنار هم بدون تحليل و جمع بين آنها; اين كار اگرچه فى حد نفسه، ارزشمند و ناشى از اهتمامى است كه به حفظ احاديث مى دادند ولى خود مشكلى است و براى حل آن، بايد زحمت كشيد تا حقيقت را از ميان آنها پيدا كرد.
نتيجهبا توجه به مجموعه مطالبى كه ذكر شد، بايد گفت كه علماى شيعه على رغم همه مشكلاتى كه بر سر راهشان وجود داشته، با ايثار و از خود گذشتگى، نهايت سعى خود را نموده و در حد امكان، حقايق تاريخ را به ما منتقل نموده اند اما با وجود اين، در حال حاضر، ما به اندازه برطرف كردن مسائل و مشكلات فكرى و دينى خود، مطالب تاريخى در اختيار داريم. با استفاده از همين مواد پراكنده، مى توان تاريخ صحيح اسلام را بازسازى و ارائه كرد.
-
پى نوشتها
[١]ـ سيد جعفر شهيدى، نهج البلاغه، نامه ٣١، ص ٢٩٧
[٢]- «...فتأسّ بنبيّك الأطيب الأطهر صلىّ اللّه عليه و آله، فإنّ فيه أسوة لمن تأسّى و عزاء لمن تعزّى فإنّ أحبّ العباد
الى اللّه، المتأسىّ بنبيه و المقتصّ لأثره... .» (نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه ١٥٩)
[٣]ـ زبيربن بكّار، الاخبارالموفّقيات، دكتر سامى مكّى العانى، بغداد، مطبعة العانى، ١٩٧٢ م، ص٣٣١ـ٣٣٤
[٤]ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، كتابخانه مرعشى، ١٤٠٦ ق، ج ٥، ص ١٢٩ و ١٣٠
[٥]ـ محسن الامين، اعيان الشّيعه، ج ١، ص ٢٧
[٦]ـ الاغانى، على بن الحسين ابوالفرج اصفهانى،بيروت، دار احياء التراث العربى، بى تا،١٥
[٧]ـ مكاتيب، خوارزمى، بيروت، دار مكتبة الحياة، ١٩٧٠م، ص ١٦٦
[٨]ـ بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ١٤١١ ق، ج ٦٧، ص ١٠٣، ح ٢١
[٩]ـ اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، مصطفوى، تهران، علميه اسلاميه، بى تا، ج٣،ص ٣٠٨، باب تقيه، حديث٥
[١٠]ـ همان، حديث شماره ٤
[١١]ـ فضل بن شاذان، الايضاح، محدّث ارموى، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٦٣، ص ٣٠١
[١٢]ـ الفصل فى الملل والنحل، ج ١، ص ٢٩٠ به نقل ازالغدير، ج٣، ص ٩٢
[١٣]ـ الشّيعة والسّنة، ص ٤ ٦ به نقل از علاّمه مرتضى عسكرى، عبدالله بن سبا و ديگر افسانه هاى تاريخى، سردارنيا، تهران، كوكب، چاپ دوم، ١٣٦٧، ص ٤٧
[١٤]ـ ابن شهرآشوب، مناقب، ج ١، ص ٣ و ٤
[١٥]ـ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العربيه، بى تا، ج ١٣، ص ٢٨٧