نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٠ - زمينه ها و عوامل پيدايش فِرق اسلامى
حجة الاسلام محسن پورمحمّد
مقدمه
غالباً نويسندگان غربى وقتى درباره كلام اسلامى مطلبى مى نويسند كلام اهل سنّت را مورد نظر قرار مى دهند و به آرا و نظرات متكلمان شيعه كمتر توجه دارند. به عنوان نمونه، هرى اوسترين ولفسُن (H.A.wolfson) در كتاب حجيم و مهم خود، فلسفه علم كلام (The Philosophy of The kalam ) از افراد بسيارى نقل مى كند كه در تاريخ كلام اسلامى از شهرت چندانى برخوردار نيستند. بيشتر مطالب او در اين كتاب بر مبناى عقايد و افكار ابن حزم، ابن خلدون، ابوالحسن اشعرى، شهرستانى، باقلانى، بغدادى، تفتازانى و ديگر علماى اهل سنّت است; اما از علما و متكلمان برجسته شيعه نامى نمى برد. چگونه مى توان تصور كرد كه او باافكار باقلانى آشنايى داشته باشد ولى با افكار شيخ مفيد، كه معاصر او بوده است، بيگانه باشد.
ولفسُن تصريح نمى كند كه مباحث اسلام بر طبق معتقدات اهل سنّت است ولى عملاً چنين وانمود كرده است، هرچند برخى از متكلّمان معاصر به اين امر تصريح كرده اند. مونتگمرى وات(W. M. watt)، در مقدمه كتاب اسلام و مسيحيت معاصر،(Islam & Christianity today (P.X III مى گويد: «در بخش اسلام، با جريان عمده اسلام، اهل سنّت، سرو كار خواهيم داشت.» نمونه ديگر اِن اِل گيسلر و عبدالصليب(N. L. Geisler and Abdul_Saleeb) است كه در كتاب پاسخگويى به اسلام (Answering Islam)، اسلام را معادل جبرگرايى اشعرى دانسته و با تكامل در تضاد ديده اند. در نتيجه، به رّد اسلام پرداخته اند. شايد دليل اينكه نويسندگان غربى از علماى شيعه و معتقدات شيعى سخنى به ميان نمى آورند كثرت پيروان اهل تسنّن باشد ولى از اين مهم تر، فراوانى آثار مكتوب اهل سنّت و كمى آثارمكتوب باقى مانده شيعه از قرون اوليه است. ولى متأسفانه، ازآثار موجودشيعى نيزاستفاده نشده است.
ريشه يابى اختلافات[١]امت اسلامى به دو صورت قابل طرح است: الف: تاريخى; ب: كلامى
گرچه تفكيك كامل اين دو بحث از يكديگر ممكن نيست ولى مى توان دو بحث جداگانه داشت. آنچه در اين نوشتار مورد توجه است بحث اول مى باشد.
در ريشه يابى تاريخى، بايد عصر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از ابتدا مورد بررسى قرار گيرد كه آيا در عصر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، اختلاف و تفرقه اى در كاربوده است، يا خير؟ روشن است كه وجود شريف پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آينه تمام نماى اسلام است و اختلاف با او اختلاف با خدا و تبعيت از او تبعيت از خدا مى باشد.[٢]بنابراين، جريان اختلاف كننده با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) جريانى فرعى و انشعابى خواهد بود و به تبع او، پيروان او نيز نمى توانند جريان عمده اسلامى به حساب آيند.
آيا تمام صحابه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، آن گونه كه خدا از آنها خواسته بود، تسليم محض فرامين رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)بودند؟ روشن است كه تمام صحابه در يك رتبه از ايمان نبوده اند. در كنار اصحابى كه در راه اسلام از هيچ چيز خود مضايقه نمى كردند، متأسفانه افرادى هم بودند كه از سر نادانى و يا هوى و هوس با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به منازعه و مجادله برمى خاستند. گرچه نويسندگان ملل و نحل غالباً صحابه را عادل شمرده و تمام اختلافات را به كفّار و منافقان نسبت مى دهند،[٣]اما كسانى نيز بودند كه با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مواضع متعدد از در مخالفت درآمدند و دستورات آن حضرت را ناديده گرفتند. اينان اگر چه در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرقه سازى نكردند ولى زمينه ساز تفرقه امّت اسلامى پس از وفات آن حضرت شدند. بنابراين، مى توان اين بحث را تحت دو عنوان مورد بررسى قرار داد:
الف ـ زمينه هاى پيدايش فِرق اسلامى
ب ـ عوامل پيدايش فِرق اسلامى
الف) زمينه هاى پيدايش فِرق اسلامى
١ـ مخالفت با صلح حديبيه
اجمال جريان صلح حديبيه، كه در سال ششم هجرت واقع شد، اين است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شبى در خواب ديدند كه با اصحاب خود به مكه تشريف بردند و عمل عمره به جاى آوردند. صبح روزبعد، خواب را براى اصحاب خود بيان كردند و در تعبير آن فرمودند:«ان شاءالله، به مكّه خواهيم رفت و عمل عمره به جاى خواهيم آورد.»[٤]در همان سال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به دليل اشتياقى كه به زيارت خانه خدا داشتند به سوى مكه معظمه حركت كردند. هنگامى كه به حديبيه ـ چاهى در نزديكى مكه ـ رسيدند كفار قريش با خبر شدند و با تجهيزات جنگى در مقابل ايشان در آمدند و از ورودشان به مكّه ممانعت كردند. از آنجا كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)براى زيارت حركت كرده بودند و تصميم جنگ نداشتند، همچنين بنابر مصالحى كه تشخيص مى دادند، صلح نامه اى نوشتند و از همانجا بازگشتند.
اما با اينكه آن حضرت زمان ورود به مكه را تعيين نكرده بودند، بعضى از صحابه به ايشان اعتراض كردند. ابن هشام در كتاب السّيرة النّبويّه مى نويسد: «وقتى اوضاع آرام شد و تنها كتابت صلح نامه باقى ماند، عمر بى درنگ نزد ابوبكر رفت و به او گفت: آيا او رسول خدا نيست؟ گفت: هست. گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: هستيم. گفت: پس چرا در راه دين خود تن به خفّت و ذّلت دهيم؟» او در واقع مى خواست ابوبكر را با خود همدست كند.سپس خدمت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)رفت و همين مطالب را تكرار كرد. آن حضرت فرمودند: «من رسول و فرستاده خدا هستم و آنچه اظهار داشتم واقع خواهد شد.»[٥]در همانجا، جبرئيل بر ايشان نازل شد و فرمود: «همانا پروردگار متعال رؤياى رسولش را تصديق نمود. البته به مسجدالحرام داخل خواهيد شد، در حالى كه سرها را تراشيده و تقصير كرده و در دل خوف نداشته باشيد، پس خداوندآنچه را كه شما نمى دانيد دانست و به زودى، فتح و پيروزى نصيب شما خواهد شد.»(فتح:٢٧)
٢ـ ممانعت از خطابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حجّة الوداع
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از ابتداى رسالت[٦]در طى دورانى پرفراز و نشيب[٧]و حتى در آخرين لحظات عمر شريفشان[٨]پيوسته بر جانشينى حضرت على(عليه السلام)تأكيد داشتند; اما در بعضى از اين موارد، با عناصرى كه روح انقياد و تسليم در آنها نبود مواجه مى شدند; از جمله: بسيارى از راويان نقل كرده اند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در ضمن خطابه اى در منى و بنا بر قولى در عرفات،[٩] مى خواستند جانشينان پس از خود را براى مردم معرفى كنند اما عده اى با ايجاد سرو صدا و داد و فرياد، مجلس را بر هم زدند و نگذاشتند كه سخنان آن حضرت به گوش مردم برسد. احمد بن حنبل در المسند و ابى داود در صحيح خود از جابربن سمره نقل مى كنند كه گفت: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمودند: «لايزال هذا الدّين عزيزا الى اثنى عشر خليفه فكبّر الناس و ضجّوا ثم قال كلمة خفيّة... .» در آنجا، عده اى از مردم تكبير گفتند و ضجّه زدند و نگذاشتند كه سخن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به گوش ديگران برسد.[١٠]راوى در ضمن روايت ديگرى، مى گويد: نه تنها مردم داد و فرياد و ضجّه كردند، بلكه با قيام و قعود خود مجلس را به كلى بر هم زدند.[١١]
بنابر نقل صحيح مسلم و مسند احمدبن حنبل و برخى ديگر، راوى مى گويد: مردم آنقدر سر و صدا كردند كه نزديك بود مرا كَرْ كنند![١٢]نكته قابل توجه اينكه بعيد نيست، «النّاس» كه در اين روايات و روايتهاى ديگر آمده است و مانع از رسيدن سخن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به گوش مردم شدند همان كسانى باشند كه در غدير خم خداوند با معجزه، دهان آنها را بست و به پيغمبر خود(صلى الله عليه وآله)فرمود: «تو رسالت خودت را انجام بده; اگر اين كار را نكنى رسالت خود را به انجام نرسانده اى. و خدا تو را از شرّ مردم (النّاس) حفظ مى كند.» (مائده: ٦٧)
اينان همان كسانى بودندكه وقتى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در روزهاى آخرعمرشريفشان دوات وقلم خواستندتاوصيتى مكتوب به يادگار بگذارند با آن حضرت مخالفت كردند.
٣ـ تخلّف از لشكر اسامه
روند مخالفت ها در برابر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در اواخر عمر شريف آن حضرت بيشتر و جدّى تر شده بود. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در روزهاى آخر عمر شريف خود، به اسامة بن زيد فرمان دادند كه «لشكر انبوهى جمع آورى كن و به سوى موتهـ محل كشته شدن پدرتـ روان شو.»[١٣]با اين دستور، سِمت فرماندهى را به اُسامه دادند و با اصرار، اسامه و لشكريانش را به بيرون رفتن از مدينه امر كردند. تمام افراد، حتى پيرمردان، همانند ابوبكر و عمر، از سوى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اكيداً مأمور شده بودند كه از فرمان اسامه پيروى كنند.[١٤]اما عده اى، به بهانه جوان بودن اسامه، به مخالفت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخاستند. هنگامى كه اين اعتراض و مخالفت به گوش حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)رسيد بسيار ناراحت شدند و در حال بيمارى، به سرعت از منزل بيرون آمدند و بالاى منبر رفتند و در حضور معترضان فرمودند: «اين چه اعتراضى است كه درباره اسامه مى شنوم؟ شما همان كسانى بوديد كه به فرماندهى پدر او طعنه زديد. به خدا قسم، او براى امور لشكرى سزاوار بود و فرزندش اسامه نيز براى اين كار شايسته است.»[١٥]پس از آن، مكّرر مى فرمودند: «جَهِزّوا جيشَ اسامة»; سپاه اسامه را تجهيز كنيد. حتى در يك فرسخى مدينه، منادى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) با صداى بلند اعلام كرد كه مبادا احدى از لشكريان اسامه از فرمان او سرپيچى كند. با اين حال، عده اى از فرمان آن حضرت سرپيچى كردند و به مدينه باز گشتند. اين سير مخالفت و سرپيچى از دستورات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به صورتهاى گوناگون وجود داشت و به تدريج، با سياست بازى حادّى نيز آميخته شد.
٤ـ حادثه روز پنج شنبه
از قضاياى مهم تاريخ اسلام، كه به اتفاق از سوى شيعه و سنّى نقل شده، حادثه معروف «روز پنج شنبه» است. پس از مراجعت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از حجة الوداع، در همان روزهايى كه آن حضرت در بستر بيمارى به سر مى بردند، در روز پنج شنبه اى كه عده فراوانى گرد آن حضرت اجتماع كرده بودند، فرمودند: «اِئتونى بالْكَتف والدّواة اَكْتُب لكم كتاباً لن تضّلوا بعده ابداً»; براى من لوح و قلم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. در اين وقت، عمر گفت: «مرض بر اين مرد غلبه كرده است و هذيان مى گويد، كتاب خدا براى ما كافى است.» عده اى سخن او را تأييد كردند و عده اى هم گفتند: آنچه را مى فرمايد اطاعت كنيد. در نتيجه، مخالفت و سروصدا بين اين دو گروه بالا گرفت و به زد و خورد نزديك شد. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) با ديدن اين صحنه فرمودند: «برخيزيد و از اينجا برويد و در پيش من با يكديگر نزاع نكنيد.»[١٦]
از سعيدبن جبير نقل شده است كه مى گفت: ابن عباس پيوسته گريه مى كرد. گاه به حدى گريه مى كرد كه زمين زير پايش خيس مى شد و مكرّر مى گفت: «يَومُ الخميس! يَوْمُ الْخميس!» از او پرسيدم: «و مايوم الخميس؟» روز پنج شنبه چيست؟ گفت روز پنج شنبه اى كه نزد حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) نزاع كردند، در حالى كه شايسته نبود در حضور آن حضرت چنان كنند.[١٧]
همچنين از ابن عباس نقل شده است كه مى گفت: «مصيبت، آن هم تمام مصيبت، از آن جا شروع شد كه بين پيامبر و نگارش نامه فاصله انداختند.»[١٨]
اينكه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)مى خواستند چه مطلب مهمى را در آن شرايط حساس از خود به صورت مكتوب باقى بگذارند از مخالفت عمر و دوستان او كاملاً پيداست كه ولايت و خلافت حضرت على(عليه السلام) بوده است; زيرا مخالفت از سوى اينان بود و همينان بودند كه احساس خطر مى كردند; وگرنه بيان قوانين كلى و احكام براى آنان صدمه اى نداشت تا جار و جنجال به راه بيندازند و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ناراحت سازند. عجيب اينكه داستان لوح و قلم در لحظات آخر عُمرِ ابوبكر نيز تكرار شد و با اينكه ابوبكر در حالت بيهوشى بود و هنوز چيزى نگفته بود، عثمان از طرف او نوشت كه خليفه بعدى عُمر باشد.[١٩]در اينجا، عمر نگفت كه ابوبكر هذيان مى گويد; زيرا مطلوب او تحقق يافته بود!
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بنابر روايات اماميه و بعضى از عامه، در بيست هشتم صفر سال دهم هجرى دار فانى را وداع گفت. با رفتن آن حضرت، مدينه يكپارچه غم و اندوه گشت و مسلمانان هيچ روزى غم انگيزتر از آن روز نديده بودند. بدين دليل، پس از آن حادثه، هر روز پربلا و مصيبت را به روز وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) تشبيه مى كردند. در آن زمان كه مردم ماتم زده، حيران و سرگشته بودند عمر با صداى بلند فرياد زد كه: «واى بر شما، محمد نمرده، بلكه مانند عيسى بن مريم به ملاقات پروردگار رفته است... هر كس بگويد او مرده است، دست وپاى او را قطع خواهم كرد.»[٢٠]اينكه عمر چه مصلحتى در اين عمل مى ديد; آيا منظورش تخدير اعصاب عمومى بود تا ابوبكر، كه به اطراف مدينهـ سَنَحـ رفته بود،[٢١]بازگردد و با هم بتوانند به اهداف از پيش طراحى شده خود برسند، جاى بحث دارد.
از مجموع مخالفتهاى بعضى از صحابه، بخصوص در اواخر عمر شريف حضرت(صلى الله عليه وآله)با ايشان و از تأكيد مكرّر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر خلافت حضرت على(عليه السلام)، استفاده مى شود كه در عصر آن حضرت، دو گروه با روحيات و علايق كاملاً متفاوت وجود داشته اند: گروهى كه با تمام وجود، تسليم و تابع پيامبر اكرم بودند و در اين راه از هيچ كوششى دريغ نمى كردند. در رأس اين گروه حضرت على(عليه السلام) بود. در مقابل، گروه ديگرى نيز بودند كه به راحتى و آشكارا، با آن حضرت نزاع و مخالفت مى كردند.اين مخالفت ها در اواخر عمر حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بسيار حساب شده و با برنامه صورت مى گرفت كه در نهايت، به حادثه سقيفه منجر شد و در آنجا، اين دو گروه كاملاً از يكديگر متمايز شدند. به علاوه، با اينكه آيات متعددى از قرآن كريم در مورد منافقان و حتى سوره اى به همين نام در قرآن وجود دارد، اما پس از حادثه سقيفه و به خلافت رسيدن ابوبكر، هيچ مخالفتى با منافقان ديده نمى شود! با اين وجود، تا زمانى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در قيد حيات بودند امت اسلامى از يك وحدت خاصى برخوردار بود; اما اختلافها و خودسريهاى اواخر عمر آن حضرت زمنيه ساز اختلافها و افتراقهاى به مراتب عميق تر شد.
عوامل پيدايش فرق اسلامى
١ـ حبّ رياست همراه با تعصّبات قبيله اى
هنگامى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) رحلت كرد، حضرت على(عليه السلام)، ابن عباس و بنى هاشم در خانه آن حضرت مشغول انجام وظيفه و غسل و كفن آن حضرت بودند. در اين ميان، عده اى از انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و مسأله خلافت را مطرح كردند. انصار از دو طايفه بزرگ اوس و خزرج بودند و بين اين دو قبيله ساليان متمادى، رقابت شديدى وجود داشت و جنگ و خونريزى از بين آنها برداشته نمى شد. زمانى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به مدينه هجرت كردند اين دو طايفه به استقبال ايشان آمدند و اسلام آوردند. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز بين آنها صلح برقرار نمود. در آن روزها، كه مسلمانان از نظر عِدّه و عُدّه ضعيف بودند، آنها اسلام را با جان و مال خود يارى نمودند و درراه اعتلاى آن، زحمات بسيارى متحمّل شدند. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز در روزهاى آخر عمر خويش، درباره انصار سفارش نمودند.[٢٢]انصار، به دليل آنكه تعداد زيادى از كفّار مكه و ساير بلاد را به قتل رسانده بودند، وحشت داشتند كه مبادا كسانى به عنوان خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى كار بيايند و بخواهند از خونهاى ريخته شده انتقام بگيرند. بدين دليل، اوس و خزرج از ترس دشمن مشترك، در سقيفه جمع شده بودند و به رهبرى سعد بن عباده اتفاق كرده بودند. طايفه اوس، به حسب ظاهر، رياست سعدبن عبادهـ رئيس خزرجـ را پذيرفته بودند ولى به او اطمينان كامل نداشتند و گمان مى كردند كه اگر خلافت به دست خزرجيها بيفتد ممكن است كينه هاى ديرينه آنها مجدداً زنده شود. گذشته از موضوع ترس، مسأله حسادت نيز در بين آنها بسيار ريشه دار بود. اين موضوع كار را به جايى رسانيد كه طايفه اوس پس از ورود مهاجران و ردّ وبدل شدن چند جمله، از خزرج جدا شدند و به پيروى از بشيربن سعد با ابوبكر بيعت كردند.
علاوه بر رقابت طايفه اى، رقابت فردى نيز در بين آنها وجود داشت. از اينرو بود كه بشير بن سعد ـ پسر عموى سعد بن عباده ـ براى كارشكنى ضدّ سعد بن عباده، با عمر و ابوعبيده جرّاح همراه شد و با ابوبكر بيعت كرد و با اين عمل، بزرگ ترين ضربه را بر پيكر انصار وارد آورد، چنان كه حباب بن منذر صريحاً اين مطلب را به بشير بن سعد يادآورى كرد.[٢٣]
ابوبكر، نماينده مهاجران، با آنكه از انصار تعريف و تمجيد مى كرد، ولى خلافت را حق مسلّم مهاجران دانست و در ضمن گفتارش، اشاره كرد كه موقعيت سياسى عرب اجازه نمى دهد كه انصار بر مردم حكومت كنند; زيرا مردم در مقابل قريش، به دليل خويشاوندى آنان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و وابستگى با تمام قبايل عرب، حاضربه خضوع و احترام اند ولى هرگز زير بار انصار نخواهند رفت.[٢٤]
شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)جز حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم هدف ديگرى نداشتند، در حالى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) علاوه بر رياست عامّه، از شؤون ديگرى نيز برخوردار بود كه لازم بود جانشين او نيز از آن شؤون برخوردار باشد. يكى از آنها مرجعيّت دينى و ديگرى ولايت بر مردم بود. اين مقامات و فضايل در نمايندگان مهاجر و انصار وجود نداشت. آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميّت و ديگر ملاك هاى واهى تكيه كنند، به اين مقامات و شؤونى كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) از آن برخوردار بودند تكيه نمايند و در ميان ياران رسول(صلى الله عليه وآله) خدا فردى را، كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشته و از هر جهت تالى تلو رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) باشد، براى زعامت انتخاب كنند.
درست است كه مهاجران نخستين كسانى بودند كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايمان آوردند و يا با آن حضرت پيوند خويشاوندى داشتند ولى اين دليل نمى شود كه مقام رهبرى نيز از آنِ آنان باشد. به علاوه، آيا فرد ديگرى وجود نداشت كه از همه مهاجران در ايمان مقدّم و در عين حال، خويشاوند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز بوده و شايستگى او براى تصدّى چنين مقامى از ديگران بيشتر باشد؟ بنابراين، حتى براساس ملاكهايى كه آنان خود وضع كرده بودند نيز بايد على(عليه السلام) رابراى زعامت انتخاب مى كردند. اين انتقاد بر انصار نيز وارد است; به فرض آنكه اسلام با خون و ايثارگرى آنها انتشار يافت، ولى اين دليل كافى نيست كه مقام رهبرى از آنِ آنها باشد. حتى اگر ملاك رهبرى را ايثارگرى بدانيم باز بايد سراغ ايثارگرترين فرد مى رفتند!
٢ـ جمود فكرى در فهم شريعت
ابوالحسن اشعرى و ديگران[٢٥]نقل مى كنند كه پس از اولين انشقاقى كه به دنبال حادثه سقيفه در بين امت اسلامى پديد آمد، مسائلى مطرح شد ولى فرقه سازى صورت نگرفت. دوران خلافت ابوبكر و عمر نيز به آرامى سپرى گشت; اما در واپسين روزهاى خلافت عثمان، گروهى براو شوريدند و در نهايت، او را به قتل رسانيدند. درباره انگيزه قتل او، اختلاف نظر وجود دارد.
پس از عثمان، مردم با على(عليه السلام)پيمان خلافت بستند; اما در زمان خلافت على(عليه السلام)، برخى بناى ناسازگارى گذاشتند، از جمله آنها طلحه و زبير و معاويه بودند كه بر ضدّ ايشان، جنگ جمل و صفّين را به راه انداختند. در جنگ صفّين، ياران على(عليه السلام) دليرانه نبرد كردند و پس از نبردى سنگين، كه ماهها به طول انجاميد، شكست دشمن قطعى گرديد. به پيشنهاد عمروعاص، معاويه دستور داد كه قرآنها را بر نيزه كنند و خواستار حكومت قرآن ميان دو گروه شدند. حيله معاويه كارگر افتاد و طوفانى از اختلاف در ميان سپاه امام على(عليه السلام)برانگيخت; گروهى از سپاه آن حضرت نبرد با داعيان حكومت كتاب خدا را تحريم كردند و خواستار توقّف جنگ شدند اما على(عليه السلام) و ياران خردمند او به ادامه جنگ اصرار ورزيدند و چنين عملى را فريبى بيش ندانستند. حضرت على(عليه السلام) به متمرّدان از سپاه خود فرمودند: «معاويه و عمرو عاص حيله كرده اند; واى بر شما، اين كلمه حقى است كه از آن اراده باطل مى كند. تنها ساعتى به من فرصت دهيد تا ريشه ظالمان را قطع كنم» اما در جواب آن حضرت، گفتند: اگر حكميت را نپذيرى تو را همانند عثمان خواهيم كشت. نه تنها خود حاضر به ادامه جنگ نشدند، بلكه گفتند: اگر مالك اشتر را بر نگردانى تو را تسليم دشمن خواهيم كرد. حضرت على(عليه السلام)مجبور شدند كه مالك اشتر را باز گردانند. در اينجا، فريب خوردگان فرياد زدند كه على(عليه السلام) صلح را قبول كرده است و در نهايت، صلح موقّت را بر آن حضرت تحميل كردند و گفتند: حَكَمى انتخاب كن. بنابراين، قرار شد هر دو طرف به جايگاه اصلى خود بازگردند و نمايندگانى از دو گروه به عنوان «حَكَم» در نقطه اى بى طرف اختلاف را بر كتاب خدا و سنّت پيامبر عرضه دارند و نتيجه را اعلام كنند. در اين زمينه، قراردادى ميان امام على(عليه السلام)و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايى از هر دو طرف آن را امضا كردند.
هنوز مركّب قرارداد خشك نشده بود كه گروهى كه بر ترك نبرد اصرار ورزيده بودند از نظر خود برگشتند و آن را مخالف اصل «اِن الْحُكْمُ اِلاَّ لَلّهِ» (انعام: ٥٧ و...) دانستند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. اين گروه، پس از بازگشت امام به كوفه، وارد مركز خلافت اسلامى نشدند و براى خود در منطقه اى به نام «حروراء» پايگاهى برگزيدند. اين عده آزار امام(عليه السلام)و ياران او و سردادن شعار ضدّ آن حضرت را آغاز كردند و به كشتن افراد بى گناه به جرم علاقه به حضرت على(عليه السلام)پرداختند. حضرت پس از بردباريهاى فراوان، نصحيت هاى بسيار و ارسال پيامهاى متعدد، وقتى سماجت آنان را در پيروى از باطل ديد، ناچار شد كه با قدرت با آنها برخورد كند. در نتيجه، در منطقه اى به نام «نهروان» درگيرى سختى ميان سپاه حضرت(عليه السلام) و ياغيگران رخ داد كه به «جنگ خوارج» معروف است. اما پيش از آغاز نبرد، آن حضرت مخالفان را اين گونه مورد خطاب قرارداد:[٢٦]«من شما را بيم مى دهم از اينكه در كنار اين نهر و در اين سرزمين گود وپست كشته شويد، در حالى كه در نزد پروردگار خود دليلى برمخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهى پرتاب كرده و تقدير شما را براى مرگ آماده ساخته است. من شما را از اين حكميت نهى كردم ولى با سرسختى، مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد تا به دلخواه شما تن دادم. اى گروه كم عقل و اى كم فكرها، من كار خلافى انجام نداده ام و نمى خواستم به شما زيانى برسانم.» به هر حال، آنچه موجب به وجود آمدن فرقه خوارج شد نيرنگ عمروعاص و معاويه به همراه جهالت و سوء برداشت عده اى از ياران حضرت على(عليه السلام)بود.
٣ـ بى تفاوتى و راحت طلبى
پس از قتل عثمان، معاويه پيراهن عثمان، خليفه سوم، را عَلَم كرد و به خونخواهى او با على(عليه السلام)اعلان جنگ داد. در اين ميان، عده اى جانب على(عليه السلام)و عده اى جانب معاويه را گرفتند. عده اى نيز مانند خوارج هر دو دسته را تفسيق و تكفير كردند.
دراين اوضاع، گروهى بهترين راه را در اين ديدند كه درباره اين دو شخصيت قضاوت نكنند; خليفه اول و دوم را مقدّم داشتند و قضاوت درباره خليفه سوم و چهارم را به تأخير انداختند. اين گروه را «مرجئه» ناميدند. تا مدتى محور گفتار مرجئه همين بود ولى چيزى نگذشت كه مسأله عثمان و على(عليه السلام) به دست فراموشى سپرده شد و به دلايل خاصى، مسأله ارتكاب گناه كبيره را مطرح كردند. برخى مرتكب گناه كبيره را مؤمن و برخى ديگر، مانند خوارج، كافر مى دانستند. در چنين وضعى، عقيده مرجئه، به شكل ديگرى تكامل يافت; آنان موجب نجات را همان ايمان قلبى و شهادت لفظى دانستند و گفتند: عمل به وظايف ارتباطى به ايمان آدمى ندارد. بنابراين، ازاين جهت كه ايمان را مقدّم داشتند و عمل را به تأخير انداختند، مرجئه ناميده شدند. اين گروه در بى ارزش جلوه دادن عمل تا جايى پيش رفتند كه گفتند ايمان يك فرد گناهكار با ايمان فرشتگان و پيامبران برابرى مى كند. اينان، در نهايت طرفدار ـ به اصطلاح ـ صلح كلى شدند و گفتند: بايد قلب انسان پاك باشد، عمل چندان مهم نيست و اميد است كه خداوند ببخشايد! علت پيدايش اين گروه، راحت طلبى و بى تفاوتى است; زيرا اينان به صدر اسلام نزديك بودند و هنوز بسيارى از صحابه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در قيد حيات بودند و ايشان مى توانستند تحقيق كنند و راه را از بيراهه تشخيص دهند. براى شناخت راه صحيح، شواهد و قراين فراوانى وجود داشت كه عمّارياسر از آن جمله بود.
ابن ابى الحديد گفتگوى شنيدنى و جالب ذوالكلاع، از لشكر معاويه، را با ابونوح، از لشكر حضرت امير(عليه السلام)پيش از جنگ صفّين نقل مى كند كه چگونه تلاش مى كردند با تمّسك به اين نشانه از جنگ و خونريزى جلوگيرى كنند. اينان گفتگويى بين عمّار و عمروعاص ترتيب دادند. در آنجا، عمروعاص اعتراف كرد كه عمّار هميشه با حق هماهنگى داشته است. با وجود اين، هرگز از اين نشانه استفاده نكردند. ابن ابى الحديد معتزلى از مردمانى كه در جنگ با على(عليه السلام) با وجود عمّار، به شك و ترديد افتادند ولكن خود امام(عليه السلام) را كه شاخص هدايت بود، ناديده گرفتند، تعجب مى كند. ابن ابى الحديد مى گويد: «سرّ اين مطلب آن است كه قريش در گمنام كردن على(عليه السلام) و پنهان نمودن فضايل او كوشيدند، تا آنجا كه امتيازات او را محو نمودند و مردم بى خبر شدند و موقعيت او در دلها كم شد.» از داستان ملاقات عمّار و عمروعاص استفاده مى شود كه اگر كسى واقعاً به دنبال تشخيص حق از باطل باشد مى تواند به هدايت دست يابد. از اين نمونه ها در تاريخ بسيار وجود دارد. شخصى نزد ابن مسعود، صحابى و كاتب وحى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و از او پرسيد كه در مواردى كه حق با باطل مشتبه است، چه بايد كرد؟ ابن مسعود مى گويد: «به كتاب خدا ملتزم باش.» او مى گويد: اگر هر كدام خود را داعى قرآن دانستند چه؟ پاسخ مى دهد: «عمّار با حق است.»[٢٧]همچنين ابن ابى الحديد از زيد بن ارقم از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند كه فرمودند: «الا ادلّكم على ما ان تسالمتم عليه لم تهلكوا؟ انَّ وليّكم اللّه و انّ امامكم علىّ بن ابى طالب فناصحوه و صدّقوه فانّ جبرئيل اخبرنى بذلك.»[٢٨]
ابن ابى الحديد، مى گويد قريش از ابتدا در صدد پنهان ساختن فضايل على(عليه السلام)بودند[٢٩]ولى تاريخ نشان داد كه خلفا بيش از هر كس ديگرى در اين امر دست داشتند و از نقل فضايل على(عليه السلام) از زبان مبارك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)منع مى كردند.
٤ـ منع نقل روايت از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)
يكى ديگر از حوادث مهمى كه در صدر اسلام اتفاق افتاد و منشأ پيدايش فرقه هاى متعددى گرديد منع نقل حديث از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)است. طبق نقل مسند احمدبن حنبل و بعضى ديگر، عمر در زمان خلافت خود، بخشنامه كرده بود كه «اِنّ من كتب حديثاً فليمحه.»[٣٠]منع تدوين و نشر احاديث پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از فوت دو خليفه نخست، به صورت محدودى تعقيب شد; در عصر عثمان، تنها به رواياتى اجازه نشر داده شد كه در عصر دو خليفه نخست شنيده شده بود.[٣١]معاويه نيز به نشر احاديثى اجازه داد كه در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. اين ممانعت تا عصر عمر بن عبدالعزيز (٩٩ـ١٠١) به صورتى جدّى ادامه داشت و نشانه تقدس و احترام به قرآن بود.
گذشت زمان ثابت كرد كه منع تدوين آثار رسالت به نابودى دين مى انجامد. بدين دليل، عمربن عبدالعزيز به ابوبكر بن حزم، فقيه مدينه، نوشت: «به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. من از فرسودگى دانش و از بين رفتن دانشمندان ترسناكم. جز احاديث پيامبر، حديث كسى را نپذير. از دانش حديث تحقيق كنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد. علم نابود نمى شود، مگر اينكه حالت خفا و سرّ به خود بگيرد.»[٣٢]با وجود اين اصرار، باز هم نهضت چشمگيرى براى تدوين حديث شكل نگرفت، جز آنكه برخى به نوشتن چند دفتر نامنظم دست زدند. وقتى دولت اموى سقوط كرد و عباسيان امور را به دست گرفتند در سال ١٤٣ هجرى، در دوران خلافت منصور، نهضتى عظيم براى تدوينو نشرحديث پى ريزى گرديد. در اين زمان، جز يك رشته دفاترنامنظم چيزى دراختيارنبود.
به علاوه، علاقه مردم و حكومت به شنيدن آثار رسالت سبب شد كه رندان دنياپرست از طريق جعل حديث براى خود مقام و موقعيتى كسب كنند و به كرسى استادى تكيه زنند. كتب رجالى، كذّابان و وضّاعان بسيارى را معرفى مى كند كه به دليل نيل به مقام و منصب يا ثروت و اِعمال تعصّب ولجاجت بر ضدّ گروهى، دست به جعل حديث مى زده اند. تنها علامه امينى(رحمه الله)اسامى هفتصد نفر را به ترتيب حروف الفبا در كتاب الغدير گرد آورده است. بدون شك،آمار وضّاعان حديث بيش از اينها است. هر كدام از اين افراد هزاران حديث جعل كرده اند.
حديث نبوى در قرن دوم و سوم، به صورت مخروطى است كه راس آن در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و قاعده آن را اعصار بعدى مى سازد. هر چه به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نزديك تر مى شديم تعداد احاديث كمتر است و هر چه از عصر آن حضرت دور مى شويم اين تعداد رو به افزايش است، تا آنجا كه احمدبن حنبل (٢٤٢ هـ) متجاوز از هفتصد هزار حديث صحيح را شمارش كرده است و بخارى، محدّث معاصر وى، احاديث صحيح خود را حدود چهارهزار از ششصد هزار حديث موجود برگزيده است. ابوداود صحيح خود را از ميان پانصد هزار حديث برگزيده و فقط چهار هزار و هشتصد حديث را صحيح دانسته است.[٣٣]همين احاديث گلچين شده از ميان احاديث بى شمار از سوى محققان بعدى مورد نظر قرارگرفت وبسـيارى ازآنـهامشكوكو يامـردودتلقّـى شد.
اين آشفته بازار احاديث، كه بيش از يك قرن در محاق منع تدوين و مذاكره بود، به دست افراد فرصت طلب و دنياپرست و احياناً زاهدان نادان افتاد و چنان در معارف اسلامى، از اصول عقايد، تفسير، تاريخ و مناقب و فضايل، آشفتگى پديد آورد كه همه اصحاب مذاهب براى عقايد و اصول آراى خود، مداركى از احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)به دست آوردند. زيربناى عقايد تمام فِرق اسلامى را احاديثى مى سازد كه محدّثان آنها را در كتابهاى خود آورده اند. احاديث مربوط به تجسيم، تشبيه، جبر، رؤيت خدا باديدگان مادى در روز رستاخيز و مانند آن، كه در صحيح بخارى نقل شده، ازاين مقوله است.
٥ـ احبار و راهبان
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وقتى از دنيا رفت دو امانت گرانبها در بين مردم گذاشتند: قرآن و عترت[٣٤]و تأكيد كردند كه اين دو مكمّل يكديگرند و از هم جدايى ناپذيرند. اما انديشه «حسبنا كتاب الله» بين اين دو جدايى انداخت و منع تدوين آثار رسالت و دور افتادن از دامان عترت و وارثان علوم پيامبر(صلى الله عليه وآله) يكى از اين دو ثقل عظيم را ضايع كرد و امّت اسلامى را از آن محروم ساخت. از سوى ديگر، حسّ كنجكاوى بشر هرگز ساكت و آرام نمى نشيند و پيوسته به دنبال كشف مجهولات است و اگر از طريق صحيح ارضا نگردد از راه ديگرى به جبران آن مى پردازد. مردم به مرجع دينى و مفسّر قرآن نياز داشتند و گذشته از آن، از شنيدن سرگذشت انبياى سلف نيز لذت مى بردند. در چنين وضعيتى، براى عالم نماهاى بديل به خوبى جا باز شد. در زمانى كه شخصيت هايى همانند ابوذر و عبدالله بن مسعود توبيخ مى شدند، به تميم اوس دارى، كه عمر خود را در مسيحيت سپرى كرده و در سال نهم هجرى اسلام آورده بود، اجازه داده مى شود كه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) داستان سرايى كند! از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهودى و راهبان مسيحى با كسب مجوز قانونى، به بيان تاريخ و قصص انبيا اقدام كردند.از جمله كسانى كه در فرقه سازى نقش اساسى داشتندكعب الاحبار،وهب بن منبّهوتميم اوس دارى هستند. اولىو دومى دراصل يهودى بودندولى سومى مسيحى بود.
كعب الاحبار بنابر قولى، در زمان خلافت ابوبكر و بنابر قولى، در عصر خلافت عمر اسلام آورد. در مدت كوتاهى، توانست افكار مسلمانان را به خود جلب كند، تا آنجا كه ذهبى درباره او مى گويد «او ظرف علم از بزرگان علماى اهل كتاب است. جماعتى از تابعين از او روايت نقل كرده اند.»[٣٥]او با عنوان «عالم به عهدين» توانست عقايد يهود را در بين مسلمانان ترويج كند. در روايات او، جسم داشتن و مرئى بودن خدا كاملاً مشهود است. اين دو مسأله بعدها در شمار عقايد اهل حديث در آمد. وى با انواع مكر و حيله توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب كند و پس از قتل خليفه دوم، توانست در قلب خليفه بعدى جا باز كند و حتى مقام مرجعيت دينى پيدا كند! خليفه سوم مشكلات فقهى خود را با او درميان مى گذارد و از اين نظر، مورد اعتراض ابوذر بود.[٣٦]كعب الاحبار، درصدد زمينه سازى حكومت معاويه نيز بود; اما اجل بيش از اين به او مهلت نداد. از او نقل شده كه مى گفت: «زادگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مكه و هجرت او به طيبّه (مدينه) و سلطنت او در شام خواهد بود.»[٣٧]اين مطالب بعدها در روايات ابوهريره وديگران تكرار شد.
وهب بن منبّه شخصيت ديگرى است كه در اواخر خلافت عثمان به دنيا آمد و در سال ١١٤ از دنيا رفت. او نيز به عنوان «عالم به عهدين» معروف شد و كتابى به نام قصص الابرار و قصص الاخيار درباره زندگى انبيا نوشت. وى در اواخر قرن اول هجرى، كه مسأله جبر و اختيار مطرح بود، از طرفداران نظريه جبر به شمار مى آمد و در بر افروختن آتش اين نزاع نقش اساسى داشت. اعتقادات علماى يهودى و مسيحى به اين شكل وارد معارف اسلامى شد، تا آنجا كه داستان خلقت آدم و حوّا در تفسير طبرى عينا همانند تورات است كه وهب بن منبّه آن را نقل كرده است.
٦ـ آشنايى با فرهنگ هاى بيگانه
وقتى قلمرو حكومت اسلامى گسترش يافت، مسلمانان با پيروان اديان ديگر آشنا شدند. در اين بين، يهوديت و مسيحيت با تمسّك به منطق ارسطويى و فرهنگ يونانى توانسته بودند مبانى عقيدتى خود را با دلايل عقلى استحكام بخشند. مسلمانان در برخورد با آنها، خود را درنوعى خلا فكرى و عقيدتى مى ديدند و در نتيجه، ضربه پذيرتر بودند. با توجه به سعه صدرى كه روحيه اسلامى به مسلمانان داده بود به سرعت دست به كار ترجمه آثارفلاسفه يونانىوايرانى شدند و ازاين سلاح ضدّ دشمن خود استفاده كردند.اين مسائل باپاسخهاى مختلفى كه بدانها داده مى شد موجب پيدايش فرقه هاى متعددگشت.
٧ـ رسوبات عقيدتى پيش از اسلام
اقوامى كه اسلام مى آوردند در آيين قبلى خود، درباره عقايدى مانند خدا، صفات او، قضا و قدر، ثواب و عقاب و امثال آن تصورات خاصى داشتند. از اين موارد، آنچه آشكارا، بر خلاف اعتقادات اسلامى بود، مانند تعدّد آلهه و بت پرستى، البته از دلهاى آنها رخت برمى بست. ولى در مواردى كه اعتقادات اسلامى داراى چند وجه بود، طبعاً آنان به سمتى كه با اعتقادات سابق شان سازگار بود متمايل مى شدند; مثلاً، خداى يهود به شكل انسان توصيف شده بود، چشمان او درد مى گرفت، با حضرت آدم(عليه السلام) قدم مى زد، پشت درختى پنهان مى شد، با حضرت يعقوب(عليه السلام)كُشتى مى گرفت و شكست مى خورد و امثال آن. معتقدان به اين مسائل وقتى اسلام را مى پذيرفتند به آياتى كه در آنها درباره خدا، لفظ گوش، چشم و دست به كار برده شده بود متمايل مى گشتند. بنابراين، آنها در مورد اين الفاظ همين معناى ظاهرى را در نظر مى گرفتند و مى گفتند كه خدا واقعاً جسم يا گوش يا چشم دارد.[٣٨]
٨ـ اختلاف ذهنيت آدميان
انسانها همواره طرز تفكرهاى مختلفى دارند; ممكن است كسى خداوند را به اين صورت تصور كند: مالك الملك، فرمانرواى مطلق كه كسى را ياراى فرمان دادن به او نيست; فعّال ما يشاء، كسى كه در احكامش مجال چون و چرا نيست; مختار است تا گناهكاران را ببخشد و نيكوكاران را پاداش دهد، آنكه اگر قدرت كامله خود را ظاهر سازد سنگريزه كوه مى شود، شب روز مى گردد و گرمى آتش به سردى مبدّل مى شود; علت همه چيز است و انسان در افعال خود مختار نيست و آنچه مى كند همه فعل خداست. اينها تصوراتوافكار «اشاعره» است.
در مقابل، ممكن است ديگرى اين گونه در مورد خداوند بينديشد: تمامى احكام و كارهاى خداوند مبتنى بر مصلحت است، ذرّه اى خالى از حكمت نيست، او نظام عالم را براساس و قاعده اى استوار ساخته است كه هيچ خللى در آن راه ندارد، در اشيا خواص و تأثيرى گذارده است كه هيچ گاه از آنها منفك نمى شود، انسان را مختار آفريده و تمام افعال و احكام او براساس عدل و انصاف است. اينها افكار و تصوراتى است كه اعتقادات «معتزله» را شكل مى دهد. گاهى نيز ممكن است اختلاف طبايع آدمى به صورت ديگرى تصوير شود: بعضى عقل را در هر امرى دخالت مى دهند و تا وقتى چيزى مستدل نشود آن را باور نمى كنند، اما ديگرى ممكن است به هيچ وجه، اهل چون و چرا نباشد و هر حرفى را كه از بزرگى مى شنود باور كند. اين طرز تفكرات در همه اعصار و قرون وجود داشته اند.[٣٩]
٩ـ طريقه معاشرت علما و محدّثان
از عوامل عمده اختلاف، روش معاشرت علما و محدّثان بود. غالباً محدّثان و علما جز با همكيشان خود با اهل هيچ كيش و مذهبى معاشرت نمى كردند; گاهى به دليل اينكه معاشرت با غير را روا نمى دانستند و گاهى در تلاش و جستجوى احاديث و تفحص و تحقيق بودند و اين مجال را نداشتند كه به امر ديگرى بپردازند. علاوه براين، بُعد مسافت و كمبود امكانات موجب مى شد تا صداى مخالف به گوش آنها نرسد. به عنوان نمونه، شيخ ماتُريديه در اطراف خراسان با شيخ ابوالحسن اشعرى در بصره معاصر بوده است. هر دو ضد نارساييهاى «اهل حديث» قيام كردند و هر دو ريشه در اهل حديث دارند، هرچند ماتُرديدى به معتزله نزديك تر بود ولى هر دو مخالف معتزله بودند. با وجوداين، به دليل اينكه از كار همديگر خبر نداشتند، اختلافات اين دو به اختلافات بين اشاعره و ماتُريديه منجر شد.[٤٠]
١٠ـ حكومت ها و سلطه ها
حكومت ها، در طول تاريخ، گاهى براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ امرى فروگذار نمى كردند و از هر موقعيتى، كمال بهره بردارى را مى نمودند. لذا، به دليل اينكه معارف بلند اسلامى در ميان توده مردم از اهميت فوق العاده اى برخوردار بوده، از دستبرد حكّام در امان نبوده است. موارد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد حكومت ها براى رسيدن به مقصود خود، تفسير خاصى از متون دينى ارائه مى دادند و از آن با قدرت حمايت مى كردند. از سوى ديگر، درباره همان متن مقدس، تفسيرهاى ديگرى نيز مطرح بود. در اين اوضاع و احوال، هر تفسيرى طرفدار خاص خود را داشت و اين آغاز تشتّت و تفرقه بود. به عنوان نمونه، به سير تاريخى بحث «قضا و قدر» و «جبر و اختيار» مى پردازيم:
براساس آيات قرآن كريم، عقيده به جبر عقيده اى شرك آلود است كه عرب جاهلى از آن پيروى مى كرده: «افراد مشرك مى گويند اگر خدا نمى خواست ما و پدرانمان شرك نمىورزيد يموچيزى راتحريم نمى كرديم.» (انعام: ١٤٨) اين عقيده جاهلى تا مدتها در ميان مسلمانان رايج بود. واقدى از زنى به نام «ام حارث» نقل مى كند كه گفت: «در جنگ حنين ديدم كه عمربن خطاب پا به فرار گذارده است. به او گفتم اين چه كارى است؟ گفت تقدير الهى است.»[٤١]ديگرانى هم بودند كه چنين اعتقادى داشتند: سيوطى از عبدالله بن عمر نقل مى كند كه «مردى نزد ابوبكر آمد و گفت: آيا زنا به تقدير الهى صورت مى گيرد؟ وى در پاسخ گفت: آرى. آن مرد گفت: چگونه مى توان گفت كه خدا عملى را بر من تقدير نموده است، آنگاه مرا كيفر مى دهد؟ ابوبكر در پاسخ گفت: چنين است، اى فرزند زن بدبو! به خدا سوگند، اگر كسى پيش من بود مى گفتم با مشت بر بينى تو بكوبد (دماغت رابه خاك بمالد.)»[٤٢]
حكومت اموى، نيز در ترويج مسأله قضا و قدر كوشيد. ابوهلال عسكرى مى گويد: معاويه نخستين كسى است كه مى گفت تمام كارهاى بندگان با اراده خدا انجام مى گيرد.[٤٣]وقتى عايشه، همسر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، از معاويه بازخواست كرد كه چرا بيعت فرزند خود، يزيد، را بر مردم تحميل مى كنى در پاسخ گفت: قضا و قدر الهى است و بندگان درباره آن از خود اختيار و اراده اى ندارند.[٤٤] عبدالله بن عمر نيز وقتى در مورد يزيد به معاويه اعتراض كرد معاويه به او گفت: «من تو را از اينكه وحدت مسلمانان را برهم بزنى و خونريزى در ميان آنان به راه اندازى باز مى دارم. خلافت فرزندم يزيد، قضاى الهى است و بندگان درآن اختيارى ندارند». [٤٥]اين طرز تفكر بتدريج، به ديگران نيز سرايت كرد. وقتى عبدالله بن مطيع عدوى به عمر بن سعد وقّاص اعتراض كرد كه چرا حكومت همدان و رى رابر قتل حسين(عليه السلام)ترجيح دادى او در پاسخ گفت: «اينها امورى است كه در علم الهى مقدّر شده بود».[٤٦]
دستگاه اموى در كنار اين ترويج، دست به جعل حديث در اين باره زد. صحاح ستّه پر از اين احاديث مى باشد. اصول اعتقادات اهل حديث بر چنين احاديثى بنا شده است. احمد بن حنبل، پيشواى اهل حديث، چنين مى گويد:«القدر خيره و شرّهو قليله و كثيره و ظاهره و باطنه و حلوه و مُرّه و محبوبه و مكروهه، حسنه و سيّئه واوّله وآخره من الله قضاء قضاه و قدر قدّره.»[٤٧]
شيخ ابوالحسن اشعرى در اين باره، مى گويد: «خداوند مؤمنان را بر اطاعت موفق گردانيده و آنها را هدايت نموده و كافران را گمراه كرده و هدايت ننموده است... خيروشرّ، قضا وتقديرالهى است و مابه خير و شرّ، شيرين و تلخ تقدير ايمان داريم و مى دانيم كه آنچه به مانرسيده امكان نداشته است كه برسد وآنچه بر سر ما آمده امكان نداشته ازماباز گردد. بندگان براى خود سود و زيانى را مالك نمى شوند، مگر چيزى را كه خدا بخواهد.»[٤٨]
١١ـ واكنش هاى اجتماعى، عقلى و دينى
مقصود از قدريّه گروهى است كه براى انسان نوعى اختيار و آزادى قايل بودند. پيدايش مذهب قدريّه، واكنش هاى اجتماعى و عقلى در برابر اعتقاد به جبر بود كه محدّثان دستگاه حاكم آن را ترويج مى كردند. گروه قدرّيه، كه جرمى جز نشر عقيده اختيار و آزادى نداشتند، به عنوان نافيان قضا و قدر مواخذه، تنبيه و به دار آويخته مى شدند. معبد جهنى، كه يكى از مؤسسان فرقه قدريّه است، به حسن بصرى گفت: «فرزندان اميّه خونها مى ريزند و مى گويند كه كارهاى ما بر طبق تقدير الهى است. حسن بصرى در پاسخ گفت: آنان دشمنان خدا هستند و دروغ مى گويند.»[٤٩]
غيلان دمشقى نيز با معبد جهنى هم عقيده بود. شهرستانى مى گويد: «غيلان پيوسته مى گفت: خير و شرّ به دست بنده است.»[٥٠] اين دو از مظلومان تاريخ هستند; زيرا در مقابل خلفا مقاومت مى كردند و از اينرو، از هيچ اتهامى نسبت به آنها مضايقه نمى شد. معبد جهنى به دست حجّاجكشته شد.(٨٠ ق) غيلان دمشقى نيز پس از يك محاكمه فرمايشى به وسيله فقيه وقت، اوزاعى، بر دروازه كيسان دمشق به دار آويخته شد. (١٥٠ ق)
دليل اين مطلب، كه قتل اين افراد جنبه سياسى داشته، نامه هايى است كه آنان براى خلفا نوشته اند. غيلان دمشقى، به عمر بن عبدالعزيز نامه اى نوشت و وضع رقّت بار غنايم وبيت المال راگوشزد كرد. در آن وقت، هشام بن عبدالملك، كه خليفه نبود ولى جزو بيت اموى بود، سوگند ياد كرد كه اگر خليفه شود اين مسأله را با غيلان دمشقى تلافى كند و همين كار را هم كرد.[٥١]بدين ترتيب، گرچه خلفا مدّعيان اختيار و اراده انسان را از بين بردند ولى اين نوع طرز تفكر تكوّن پيدا كرده بود و بعدها به صورت يك فرقه اساسى به نام «معتزله» در آمد.
بنابراين، با يك نگاه اجمالى به تاريخ صدر اسلام، مشاهده مى شود كه روند مخالفت ها از زمان پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله) و در مقابل آن حضرت شروع مى شود و بتدريج قوى تر شده و در اواخر عمر شريف آن حضرت، به صورت يك جريان عمده سياسى در مى آيد كه در نهايت، در«سقيفه بنى ساعده»حكومت رابه دست مى گيرد و امّت اسلامى بدين شكل متشتّت و متفّرق در مى آيند.
-
پى نوشتها
[١]«بدون شك، نياز مسلمانان به اتحاد و اتفاق از مبرّم ترين نيازهاست و لكن درد اساسى جهان اسلام اين نيست كه فرقه هاى اسلامى به خاطر اتحاد اسلامى از اصول اعتقادى و يا غيراعتقادى خود صرف نظر كنند و به اصطلاح، مشتركات همه فرق را بگيرند و مختصات همه را كنار بگذارند; چه، اين كار نه منطقى است و نه عملى... به هر حال، طرفدارى از تز"اتحاد اسلامى" ايجاب نمى كند كه در گفتن حقايق كوتاهى شود. آنچه نبايد صورت گيرد، كارهايى است كه احساسات و تعصّبات و كينه هاى مخالف را برمى انگيزد اما بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف واحساسات.»(مرتضى مطهّرى، امامت ورهبرى، چاپ چهاردهم، قم، انتشارات صدرا،١٣٧٢، ص١٧ـ٢٠)
[٢]«اَطيعُوااللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ...» (نساء: ٥٩)/ «اَطيعُوااللّهَ وَ رَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُوا ...» (انفال : ٤٦)
[٣]بغ دادى مى گويد: «كان المسلمون عند وفاة رسول الله(ص) على منهاج واحد فى اصول الدين و فروعه، غير من اظهر وفاقاً واضمر نفاقاً.» (الفرق بين الفرق، ص ٣٥، بيروت) شهرستانى نيز در كتاب الملل و النحل، ص ٢١، نظير همين عبارت را دارد.
[٤]ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص ٨٦١
[٥]ابن هشام، السّيرة النبّويّه، ج ٣، ص ٣٣١، بيروت / ابن ابى الحديد، همان، ج ٢، ص ٨٦١
[٦]در آغاز ابلاغ رسالت، وقتى آيه شريفه «وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاقرَبين» نازل شد على(ع) به فرمان پيامبر اكرم(ص)چهل تن از خويشاوندان خود، از جمله ابولهب، عباس و حمزه را ميهمان كرد. ابولهب جلسه اول را برهم زد. ناگزير، در روز ديگرى، به همان ترتيب، از آنان دعوت به عمل آمد و پس از صرف غذا، آنها را به دين اسلام دعوت فرمودند: چه كسى مى خواهد برادر و وزير من باشد تا او را پس از خود وصى و خليفه قرار دهم؟ اين دعوت سه بار تكرار شد و در هر بار، تنها على(ع) برخاست و به ايشان پاسخ مثبت داد. آنگاه پيامبراكرم(ص) در باره على(ع) فرمود: او برادر، وصى و جانشين من است، سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد» (طبرى، تاريخ طبرى، ج ٣، ص ١١٧١ ـ ١١٧٤)
[٧]اشاره اى است به حديث منزلت كه پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمودند: «يا على، تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.» (ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٧٨)
[٨]حادثه روز پنج شنبه، موضوع لوح و قلم
[٩]عن جابر بن سمرة قال: خطبنا رسول الله(ص) بعرفات «قال المقدمى فى حديثه: سمعت رسول الله(ص)يخطب بمنى و هذا لفظ حديث ابن الربيع، فسمعته يقول: "لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً يملك اثناعشركلهم" ثمّ لغط القوم و تكلّموا فلم افهم قوله بعد كلهم...»(احمد بن حنبل، المسند، بيروت، الطبعة الثانيه،بيروت، دارالفكر، ١٤١٤، ج ٧، ص ٤٢٨، حديث ٢٠٩٨١
[١٠]احمد بن حنبل، همان، ج ٧، ص ٤٢٨، حديث ٢٠٩٨١/منتخب الاثر فى الامام الثّانى عشر، ص ١١ به نقل از صحيح ابى داود، ج ٢، كتاب المهدى، ص ٢٠٧
[١١]«انّ النّبى(ص) قال: لايزال اهل هذاالدين ينصرون على من ناوأهم عليه الى اثنى عشر خليفة فجعل النّاس يقومون و يقعدون و تكلّم بكلمة لم افهمها...»، همان،ص ٢٠، به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة / احمد بن حنبل، همان، ج ٧، حديث ٢٠٩٩٣
[١٢]صحيح مسلم، چاپ چهارم، بيروت، ١٤١٢ق.، ج ٣، ص ١٤٥٣، كتاب الاماره، حديث ٩ / احمد بن حنبل، همان، ج ٧، ص ٤٣٥، حديث ٢١٢٠ (در اين حديث لفظ «اصمّينها النّاس» دو بار تكرار شده است) و ص٤٢٨، حديث ٢٠٩٨٠; راوى اين روايات فقط جابربن سمره نيست، بلكه از هشام بن يزيد و حفصة بنت سيرين، از طريق ابى العاليه از انس بن مالك نيز اين روايت نقل شده است. ر. ك. به: منتخب الاثر به نقل از كفاية الاثر و حاكم نيشابورى،المستدرك على الصحيحن.
[١٣]ابن ابى الحديد، همان، ج ١، ص ٧٧ و ج ٢، ص ٢١
[١٤]طبرى، همان، چاپ اروپا،ج٢، ص٤٤٥و ج٤، ص ١٧٩٤
[١٥]پيشين، ج ٤، ص ١٣١١ ـ ١٣١٣ و ج ٢، ص ٤٣١ از چاپ بيروت
[١٦]صحيح مسلم، ج ٣، كتاب الوصية ص ١٢٥٩ / ابن اثير، همان، ج ٢، ص ١٢٢ / طبرى، همان، ج ٢، ص ٤٢٦ / بخارى، صحيح بخارى، بيروت، ١٩٨٧، باب مرض النّبى، ج ٣، احمد بن حبنل، همان، ج ٣، ص ٢٤٦
[١٧]صحيح مسلم، ج ٣، كتاب الوصية، ص ١٢٥٧
[١٨]صحيح مسلم، ج ٣، كتاب الوصية، ص ١٢٥٩
[١٩]ابن ابى الحديد، همان، ج ١، ص ١٦٥
[٢٠]شهرستانى، همان، ج ١، ص ٣٦
٢١_طبرى، همان، ج ٢، ص ٤٤٢ / ابن اثير، همان، ص ٢١٩
[٢٢]ابن ابى الحديد، همان، ج ٢، ص ٢٠
[٢٣]و[٢٤]پيشين، ج ٦، ص ١٠ ; «والله مااضطرك الى هذا الامر الا الحسد لابن عمّك» / طبرى، همان، ج ٣، ص ١٠٩ و ج ٢، ص ٤٤٦
[٢٥]براى توضيح بيشتر مراجعه كنيد به ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، ص ١٠ و ابن ابى الحديد، همان، ج ٢، ص ٢١٢
[٢٦]پيشين، ج ٢، ص ٢٧١
[٢٧]و[٢٨]و [٢٩]همان، ج ٣، ص ٩٨ و ج ٨، ص ١٧ و ص٢٧١
[٣٠]احمد بن حنبل، همان، ج ٣، ص ١٢ ـ ١٣ / سنن دارمى، ج ١، ص ١١٩
[٣١]كنز العمّال، ج ١٠، ص ٢٩٥، حديث ٢٩٤٩٠
[٣٢]بخارى، همان، باب ٧٧، ج ١، ص ١١٤
[٣٣]جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النّحل، چاپ دوم، ١٤٠٨، ج ١، ص ٦٤
[٣٤]به اين مضمون حديث ثقلين، در كتاب غاية المرام ٣٩ حديث از اهل تسنن و ٨٢ حديث از شيعه نقل شده است. (ص ٢١١ ـ ٢٣٥)
[٣٥]جعفر سبحانى، همان، ج ١، ص ٧٢ به نقل از محمد بن احمد ذهبى، تذكرة الحفّاظ، ج ١، ص ٥٢
[٣٦]جعفر سبحانى، همان، ج ١، ص ٧٦ به نقل از مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٣٩ ـ ٣٤٠
[٣٧]جعفر سبحانى، همان، ص ٧٧ به نقل از سنن دارمى، ج ١، ص ٥
[٣٨]شبلى نعمانى، تاريخ علم كلام، ص ٨ ـ ٩
[٣٩]همان، ص ١٠ ـ ٩
[٤٠]در باره اختلافات بين اين دو مراجعه كنيد به جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، ج ٣، ص ٧
[٤١]واقدى، مغازى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦٦، ج ٣، ص ٦٩٠
[٤٢]السيوطى، تاريخ الخلفاء، بيروت، دارالقلم، ١٤٠٦، ص ١٠٦ و ١٠٧
[٤٣]محمد تقى الشيخ التسترى، الاوائل، ج ٢، ص ١٢٥
[٤٤]ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة و هو المعروف بتاريخ الخلفاء،ج١،قم، منشورات الرضى،١٣٦٣، ص١٨٣
[٤٥]پيشين، ج ١، ص ١٧١
[٤٦]ابن سعد، طبقات الصحابه، چاپ بيروت، ص ١٤٨
[٤٧]احمد بن حنبل، طبقات الحنابله، ج ١، ص ١٥، كتاب السّنّة، ص ٤٤ ـ ٥٠
[٤٨]ابوالحسن اشعرى، همان، ص ٣٢٥ و ٣٢٠
[٤٩]جعفر سبحانى، همان، ج ٣، ص ١٠٣ به نقل از الخطط المغريزيه، ج ٢، ص ٣٥٦
[٥٠]و[٥١]شهرستانى، همان، ج ١، ص ١٦ و ٤٧