نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٠ - بداء يا محو و اثبات از منظر قرآن و حديث
معرفت سال بيست و يكم ـ شماره ١٧٣ ـ ارديبهشت ١٣٩١، ١٢٥ـ١٤١
بداء يا محو و اثبات از منظر قرآن و حديثسيد عبدالرسول حسينىزاده*
چكيده
«بداء» به معناى مصطلح، از باورهاى شيعه است و در روايات جايگاه ويژهاى دارد. اما همواره جمعى از اهلسنت با غرضورزى يا نادانسته اين آموزه را بهانه، و شيعه را مورد هجوم قرار دادهاند. البته معناى لغوى آن يعنى «ظهور و پيدايش رأى جديد» بر خداوند محال است؛ زيرا لازمه آن سبق جهل و حدوث علم بوده كه هر دو بر خداوند محال است. در حالى كه خداوند بر همه چيزها آگاه و هيچ چيز بر او پوشيده نيست. معناى مجازى و اصطلاحى «بداء»، يعنى تغيير مقدّرات از سوى خداوند بر اساس برخى حوادث و تحت شرايط و عوامل ويژه در قضاى مشروط الهى، امرى است ممكن كه آيات و روايات زيادى بر آن دلالت دارد. اين آموزه بر سه مؤلّفه «علم بىنهايت خداوند، استمرار مشيّت الهى بر جهان هستى و امكان تغيير سرنوشت انسان به سبب انجام كارهاى خوب يا بد» استوار است. در اسلام انسان مىتواند با كارهاى نيك خود، همچون صدقه، نيكى، دعا، استغفار، نيكبختى، آسايش، عمر دراز و در مقابل، با ظلم، قطع رحم، بريدن از خدا و ساير كارهاى بد، نگونبختى و كوتاهى عمر را براى خود رقم بزند.
اين مقاله با رويكرد قرآنى و روايى با استناد به منابع فريقين، درصدد اثبات اين حقيقت است كه «بداء» به معنايى كه شيعه اماميه بدان معتقد است، در واقع، همان تغيير در لوح محو و اثبات است كه اهلسنّت به آن باور دارند و نزاع شيعه و سنى در اين موضوع لفظى است.
كليدواژهها: بداء، محو و اثبات، لوح محفوظ، قضاى محتوم، قضاى مشروط، نسخ.
مقدّمه«بداء» از مسائل علم كلام و باورهاى شيعه اماميه است كه همواره مورد اختلاف شيعه و اهلسنّت بوده. نوعا دانشمندان اهلسنّت با تفسيرى نادرست از بداء، آن را از عقايد انحرافى شيعه معرفى نموده و در اين خصوص، نارواترين تهمتها را بر آنها وارد كردهاند، در حالى كه بداء به معنايى كه شيعه اماميه باور دارد، در واقع همان تغيير در لوح محو و اثبات بوده كه اهلسنّت به آن باور دارند و اين واقعيتى است كه در معارف ناب قرآنى و روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام آمده است.
سؤال اصلى پژوهش حاضر اينكه ديدگاه قرآن درباره بداء و محو و اثبات چيست؟
و سؤالهاى فرعى عبارت است از: بداء در آموزههاى شيعه و اهلسنّت چه جايگاهى دارد؟ مهمترين مؤلّفههاى بداء چيست؟ دلايل و مستندات قرآنى بداء چيست؟ تفاوت بداء و محو و اثبات در چيست؟ مهمترين آثار و نتايج ايمان به بداء كدام است؟
پيشينه بحثمسئله بداء نسبت به خدا همواره يكى از مسائل علم كلام بوده كه به سبب آن، گروهى دانسته يا ندانسته شيعه را به كفر متهم نموده و بداء را برگرفته از افكار يهود و نتيجه آن را نسبت دادن جهل به خدا شمردهاند.[٤٧٠]
در روايات معتبرى از امامان معصوم عليهمالسلام به اين آموزه تصريح شده است.[٤٧١] از برخى منابع به دست مىآيد كه اين باور از زمان امام صادق عليهالسلاممطرح بوده و برخى علىرغم تبيين روشن اين آموزه توسط امامان معصوم عليهمالسلام، آن را بهانه قرار داده و شيعه را به سبب باور به آن مذمّت كردهاند. گزارش شده است كه سليمانبن جرير از ياران جداشده امام صادق عليهالسلام، به سبب اين عقيده بر امام صادق عليهالسلامخرده مىگرفت.[٤٧٢]
نيز در گفتوگويى بين امامرضا عليهالسلام و سليمان مروزى، كه با حضور مأمون انجام شد، آن حضرت با استناد به آيات قرآن و روايات، به اثبات اين آموزه دينى براى سليمان مروزى پرداختند كه در نهايت، سليمان با اعتراف به حقّانيت آن، خطاب به مأمون مىگويد: «از اين پس هرگز بداء را منكر نمىشوم و آن را تكذيب نمىكنم.»[٤٧٣]
محدّثان شيعه در كتابهاى حديثى با گشودن بابى با عنوان «بداء» روايات آن را گردآورى نمودهاند.[٤٧٤] دانشمندان شيعه، به ويژه متكلّمان،[٤٧٥] در طول تاريخ، به دليل اهميت آموزه «بداء» و براى دفاع از عقيده خود و رفع تهمت، در نوشتههاى خويش اين بحث را پى گرفته و به پاسخگويى شبهات آن پرداختهاند. حتى جمعى از دانشمندان شيعه كتابهاى مستقلى در اينباره نوشتهاند. آقا بزرگ از بيش از بيست تك نگاشته در اين موضوع ياد نموده است.[٤٧٦] كه قدمت برخى از اين كتابها مانند كتاب البداء محمدبن ابىعمر[٤٧٧] و كتاب البداء يونسبن عبدالرحمن از ياران امام كاظم و امام رضا عليهماالسلام به زمان امامان معصوم عليهمالسلام مىرسد.[٤٧٨] برخى ديگر از ٣٧ تك نگاشته در موضوع «بداء» ياد كردهاند.[٤٧٩]
به هر روى برخى از تكنگاشتههايى كه در قالب رساله يا كتاب در اين زمينه به نگارش درآمدهاند عبارت است از: بداء تأليف محمدبن مسعود عيّاشى،[٤٨٠] انوارالهدى فى مسئلة البداء نوشته شهيد ثانى، بداء تأليف محمدامين استرآبادى، نبراس الضياء و تسوأ السواء فى شرح باب البداء و اثبات جدوى الدعاء تأليف مير محمدباقر ميرداماد كه به تفصيل به مباحث مختلف بداء پرداختهاند. كتابهايى مانند بداء از محمدباقر مجلسى (فارسى و عربى)، بداء از احمدبن محمد بحرانى، انوارالهدى فى تحقيق البداء از سليمانبن عبداللّه بحرانى ماحوزى سراوى، در يك مقدمه و سه فصل، اثبات البداء از محمد خليلبن محمد اشرف قائنى اصفهانى، اجابهالدعاء فى مسئلة البداء از سيدكاظم عصّار، بحث حول البداء از سيدعبداللّه موسوى بحرانى محرقى.[٤٨١] بداء در كلام اسلامى و ملاحظاتى تازه در حلّ آن، بداء عندالشيعة از سيدعلى فانى اصفهانى، بداء عندالشيعة الامامية از سيدمحمد كلانتر، بداء فى ضوء الكتاب و السنّة از جعفر سبحانى، بداء يا محو و اثبات الهى از سيدمرتضى عسكرى، رسالتان فى البداء از محمدجواد بلاغى و سيدابوالقاسم موسوى خوئى، كشفالاسرار فى الجبر و الاختيار و البداء از سيداحمد شيرازى، مسئلة البداء از سيداختر رضوى[٤٨٢] نيز در زمينه «بداء» به نگارش درآمدهاند.
افزون بر اين كتابها، مقالاتى نيز در اين زمينه منتشر شده است، از جمله، «رساله بداء» علّامه بلاغى كه توسط مجتبى الهى خراسانى به فارسى ترجمه شده است.[٤٨٣] «بررسى مسئله بداء در آراء كلامى شيعه» اين مقاله، به اختصار، ديدگاه صاحبنظران شيعه در بداء بررسى و به دلائل آن اشاره مىكند و در پايان مقاله، آثار و كاركردهاى اعتقاد به بداء تبيين مىگردد.[٤٨٤] «مسئلة البداء فى ضوء إفادات معلم الأمة الشيخ المفيد»، نوشته سيدسعيد اختر رضوى كه به شرح ديدگاه شيخ مفيد درباره بداء در كتاب اوائل المقالات پرداخته است.[٤٨٥] «نظرة فى كتاب: البداء»، تأليف سيدعلى فانى اصفهانى،[٤٨٦] «بداء در كلام اسلامى و ملاحظاتى تازه در حلّ آن»، عباس زريابخويى.[٤٨٧]
مفهومشناسىدر معناى لغوى، «بداء الشىء» يعنى ظاهر شد.[٤٨٨] باديهنشين را در مقابل شهرنشين «بادى» گفتهاند؛ زيرا در بيابان در فضايى آشكار، كه در آن ساختمانى كه او را پوشش دهد، وجود ندارد، زندگى مىكند[٤٨٩] و «بد الى فى هذا الامر» يعنى: رأى و نظرم عوض شد[٤٩٠] و نظرى غير از نظر پيشين برايم پديدار شد. بنابراين، چنانچه احمدبن فارس تصريح نموده است، بداء در واقع، يك معنا يعنى ظهور بيشتر ندارد كه در قرآن نيز به همين معنا آمده است: «وَبَدَا لَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا» (جاثيه: ٣٣)؛ بدىهاى اعمالشان براى آنان آشكار شد.[٤٩١]
برخى بداء در آيه شريفه «ثُمَّ بَدَا لَهُم مِن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ.» (يوسف: ٣٥) را به معناى «پيدا شدن رأى جديد» تفسير نمودهاند،[٤٩٢] ولى بيشتر مفسّران معناى آن را همان «ظهور» دانستهاند.[٤٩٣]
در معناى اصطلاحى، دانشمندان شيعه هرچند معناى اصطلاحى «بداء» را با تعاريف متفاوتى ذكر نمودهاند، ولى هيچيك از تعاريف ارائه شده با معنايى كه علماى اهلسنّت از آن ارائه داده و به شيعه اماميه نسبت مىدهند سازگار نيست. در اينجا، به اختصار به برخى از اين تعاريف اشاره مىشود:
«بداء» در اصطلاح عبارت است از: تغيير مقدّرات از سوى خداوند بر اساس برخى حوادث و تحت شرايط و عوامل ويژه.[٤٩٤] علّامه عسكرى مىگويد:«بداء در اصطلاح علماى عقايد درباره خداوند، آشكار كردن چيزى است كه بر بندگان مخفى بوده و ظهورش براى آنانتازگى دارد.»[٤٩٥]
برخى آن را به ظاهر شدن رأى جديد پس از نبودن آن معنا كردهاند[٤٩٦] كه اين همان معناى لغوى بداء است كه جمعى از هلسنّت به اشتباه يا با غرضورزى، آن را به شيعه نسبت دادهاند و بر خداوند محال است.
جايگاه بداء در آموزههاى شيعهبا وجود باور شيعه بر محال بودن معناى حقيقى «بداء» (ظهور يا پيدايش رأى جديد) در حق خدا و با وجود باور به علم بىنهايت الهى به ماكان و مايكون، عقيده به «بداء» به معناى اصطلاحى پيش گفته، از عقايد مهم اماميه به شمار مىآيد، به گونهاى كه در روايتى از امام باقر عليهالسلام يا امام صادق عليهالسلام آمده است: «ما عبداللّهُ بشىءٍ مثل البداء»؛[٤٩٧] بندگى نشده است خدا به چيزى مانند بداء.
در روايت ديگرى امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ما عظّم اللَّهُ بمثلِ البداء»؛[٤٩٨] خدا به چيزى مثل بداء بزرگ داشته نشده است. نيز آن حضرت در روايت ديگرى مىفرمايد: «ما بعَثَ اللَّهُ نبيا حتّى يأخذَ عليه ثلاثَ خصالٍ: الاقرارُ له بالعبوديةِ و خلعُ الاندادِ و أن اللَّهَ يقدّمُ ما يشاءُ و يؤخّرُ ما يشاء»؛[٤٩٩] خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نكرده، مگر آنكه سه چيز از او پيمان گرفت: ١. اقرار به بندگى خدا؛ ٢. شريك براى او قرار ندادن؛ ٣. اقرار به اينكه خدا هر چه را بخواهد مقدّم مىدارد و هرچهرابخواهدبهتأخيرمىاندازد.
در حديثى ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است: «لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِى الْقَوْلِ بِالْبَدَاءِ مِنَ الْأَجْرِ مَا فَتَرُوا عَنِ الْكَلَامِ فِيهِ»؛[٥٠٠] اگر مردم مىدانستند در اعتقاد به بداء چه پاداش بزرگى نهفته است، از گفتوگو در باب آن كوتاهى نمىكردند و آن را مىپذيرفتند. اين تأكيد نسبت به بداء از آنروست كه در پرتو آن، اميد در دل مؤمنان تجلّى مىكند و مؤمن درمىيابد كه سرنوشتش با پرداختن به دعا، توبه، صدقه، احسان و مانند آن ممكن است تغيير كند و نسبت به آينده اميدوار مىشود. امام صادق٧ با استناد به آيه شريفه «يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»(رعد: ٣٩) (خداوند هر چه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات مىكند)، مىفرمايد: «آيا محو مىكند مگر آنچه ثابت بوده است و آيا ثابت مىكند مگر آنچه نبوده است؟»[٥٠١]
به سبب اين بركات است كه علّامه مجلسى از ايمان به بداء به عنوان بزرگترين عبادات قلبى ياد نموده است: «أنّ الإيمانَ بالبداءِ مِن أعظمِ العباداتِ القلبية.»[٥٠٢]
بداء در منابع اهلسنّتتعبير «بدا للَّه» در صحيح بخارى، كه از معتبرترين منابع روايى اهلسنّت است، به نقل از پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده. در روايت مذكور، پيامبر صلىاللهعليهوآلهبا اشاره به داستان سه مرد بنىاسرائيل، كه يكى مبتلا به پيسى، ديگرى نابينا و سومى تاس بود و خدا آنان را آزمود، فرمودند: «بَدا لِلّه ان يبْتَليهُم.»[٥٠٣] ابن اثير آن را به معناى «قضى بذلك» تفسير كرده است[٥٠٤] و بن باز در پاورقى صحيح بخارى آن را به «سبق فى علماللَّه فأراد اظهاره»[٥٠٥] يعنى همان تفسيرى كه اماميه از بداء دارد، تفسير كرده است.
ما وقتى بين آنچه شيعه اماميه در باب بداء بدان معتقد است و آنچه بعضى از نويسندگان اهل سنّت به او نسبت دادهاند مقايسه كنيم، مىبينيم فاصله زيادى بين آنها وجود دارد.
براى نمونه، خياط معتزلى ادعا مىكند: همه پيروان مذهب شيعه قايل به بداء هستند؛ به اين معنا كه خدا از انجام شدن كارى در آينده خبر مىدهد، سپس رأيش تغيير مىكند و آن را انجام نمىدهد. اين تهمتى است كه او به «همه شيعه» زده است، در حالى كه شيعه هرگز بداء را از مقوله اِخبار ندانسته و نگفتهاند كه خداوند نخست به چيزى خبر داده و سپس از آن عدول كرده و آن را انجام نداده است.[٥٠٦]
ابوالحسن اشعرى نيز درباره اعتقاد شيعه به بداء، آنان را به سه گروه تقسيم و ادعا مىكند: گروهى از شيعه (به قول او رافضه) معتقدند: براى خدا «بداوات» دست مىدهد؛ يعنى خدا مىخواهد كه در زمانى معين كارى انجام دهد، اما انجام نمىدهد؛ زيرا براى او بداء حاصل شده است، و اگر امر به شريعتى (دين يا حكم) كرد و بعد آن را نسخ كرد، براى آن است كه براى او بداء حاصل شده است، و اگر چيزى را بداند و آن را از خلق پوشيده دارد در آن بداء جايز است؛ اما اگر آن را بر بندگانش آشكار كند، در آن بداء جايز نيست. گروهى ديگر از شيعه معتقدند: در هر دو صورت براى خدا بداء حاصل مىشود. گروه سوم اساسا بداء را بر خدا روا نمىدارند.[٥٠٧] مطالب يادشده حاكى از بىخبرى اشعرى از احاديث اهلبيت عليهمالسلامو اعتماد وى به گفتههاى مخالفان شيعه است.
فخر رازى گفته است: رافضه معتقدند: بداء درباره خداوند روا باشد و آن عبارت است از اينكه خداوند معتقد به چيزى باشد، سپس خلاف آن برايش آشكار شود و در اينباره به كلام خداوند «يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ»استشهاد كردهاند.[٥٠٨] پس از فخر رازى نيز گروهى ديگر از نويسندگان اهلسنّت مانند ابىحيّان،[٥٠٩] قنوجى،[٥١٠] مصطفى زيد،[٥١١] و غير اينها بدون آنكه از درستى و نادرستى چنين ادعايى با خبر باشند آن را تكرار كردهاند. يكى از شيوخ معاصر اهلسنّت ادعا مىكند: بداء باورى خبيث از باورهاى شيعه است كه از يهود گرفتهاند.[٥١٢] ديدگاه يادشده نيز حكايت از بىخبرى يا غرضورزى اين فرد دارد. چنين ادعاهايى افترا بر اماميه است و هيچكس از آنان به آنچه فخر رازى و ديگر نامبردگان از اهلسنّت به آنها نسبت داده است باور ندارد. سخنان بزرگان اماميه نظير شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسى و صدها دانشمند ديگر بهترين شاهد بر اين حقيقت است. آيتاللّه سبحانى در اين خصوص مىنويسد: «اگر فرصتى پيش آيد و دانشمندان دو مذهب با هم بنشينند و بدون تعصّب، نقاط اختلاف را بحث نمايند قطعا حق به خوبى آشكار مىشود و به درستى ديدگاه شيعه اعتراف مىنمايند.»[٥١٣]
مؤلّفههاى بداءالف. علم بىنهايت خداوند
همه شيعيان باور دارند كه خداوند بر همه چيزها و رويدادها در گذشته و حال و آينده آگاه است و هيچ چيز نه كم و نه زياد بر او پوشيده نيست، تا با آگاهى از آن، ندانستن پيشين او برطرف شود و براى او نظر جديدى پيدا شود و هيچكس از شيعه اماميه در اين حقيقت شك ندارد و علاوه بر ادلّه عقلى، آيات و روايات فراوانى بر آن دلالت دارد كه در ذيل، نمونههايى از آنها ذكر مىشود:
آيات:
١. «إِنَّ اللّهَ لاَ يَخْفَىَ عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء» (آلعمران: ٥)؛ هيچ چيزى در زمين و در آسمان بر خدا مخفى نيست.
٢. «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»(انعام: ٥٩)؛ كليدهاى غيب تنها نزد اوست و جز او كسى آنها را نمىداند. او آنچه را در خشكى و درياست مىداند. هيچ برگى نمىافتد، مگر آنكه از آن آگاه است و نه هيچ دانهاى در تاريكىهاى زمين و نه هيچ تر و خشكى است، جز اينكه در كتابى آشكار (كتاب علم خدا) ثبت است.
٣. «اللّهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِيضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ» (رعد: ٨ـ٩)؛ خدا از جنينهايى كه هر (انسان و حيوان) مادهاى حمل مىكند آگاه است و نيز آنچه رحمها كم مىكند (و پيش از موعد مقرّر مىزايند) و هم آنچه افزون مىكند (و پس از موقع مىزايند) و هر چيزى نزد او مقدار معيّنى دارد. او از نهان و آشكار آگاه، و بزرگ و متعالى است.
روايات:
١. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: «كلُّ سرٍّ عندكَ علانيةٌ و كلُّ غيبٍ عندكَ شهادةٌ»؛[٥١٤] هر پنهانى نزد تو آشكار و هر غيبى نزد تو حاضر است.
٢. محمّدبن مسلم مىگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: «كان اللَّه ـ عزّوجل ـ و لاشىءَ غيره و لم يزل عالما بما يكون، فعَلِمه به قبل كونه كعلمِهِ به بعدَ كونه»؛[٥١٥] خداى عزّوجل بود و چيزى با او نبود و هميشه عالم است به آنچه پديد مىآيد. پس علم او به اشيا پيش از بودنشان مانند علم اوست به آنها پس از بودنشان.
٣. امام كاظم عليهالسلام در جواب سؤال كسى در اينباره مىنويسد: «لم يزل اللَّهُ عالما بالاشياء قبلَ أن يخلقَ الاشياءَ كعلمِه بالاشياء بعدَ ما خلَقَ الاشياء»؛[٥١٦] خداوند همواره پيش از خلقت اشيا عالم به آنهاست مانند علم او به آنها پس از آفرينش آنها.
ب. استمرار مشيّت خداوند بر جهان هستىقرآن كريم تصريح مىكند كه خداوند كار آفرينش را وانگذاشته و هر روزى در كارى نو است «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (رحمان: ٢٩)؛ و عالم امر و خلق در دست اوست «أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ» (اعراف: ٥٤) و خلقت و ايجاد و تدبير جهان به حسب مشيّت خدا استمرار دارد. بر اساس روايات، يهود كار آفرينش را پايان يافته و خدا را «فارغ از امر» آفرينش مىدانستند كه آيه شريفه «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ»(مائده: ٦٤) اين باور آنان را نفى مىكند.[٥١٧] و به گشاده بودن دو دست قدرت او تصريح مىنمايد «بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» (مائده: ٦٤) آموزه بداء بر استمرار مشيّت خداوند بر جهان هستى تأكيد دارد.
ج. تغيير سرنوشتانسان به سببكارهاىخوبوبدقرآن و روايات تصريح دارد كه سرنوشت انسانها با كارهاى خوب يا بد تغيير مىكند. صدقه، احسان، صلهرحم، نيكى به پدر و مادر، استغفار، توبه، شكرگزارى و مانند آن تقدير را تغيير مىدهد، موجب گشايش و برطرف شدن اندوه و افزايش روزى مىشود. در برابر، كارهاى ناشايست مانند بدخويى، بخلورزى، قطع رحم، نافرمانى پدر و مادر، آزردن آنها و ناسپاسى نعمت روزى را مىكاهد، عمر را كوتاه و مايه تلخكامى در زندگى مىشود. در باور شيعه، از اينگونه تغييرات در سرنوشت با عنوان «بداء» ياد شده است.
حقيقت بداءبا توجه به مطالبى كه بيان شد و دقت در روايات، اين مطلب به خوبى روشن مىشود كه بداء در روايات اهلبيت عليهمالسلام و كلمات بزرگان اماميه به معناى حقيقى آن نيست و اطلاق آن بر خداى تعالى به صورت مجاز است؛ مانند اطلاق بسيارى از عناوين ديگر مانند استهزا، مكر، كيد، نسيان، رضا، غضب، حبّ و بغض. دو دليل اين واقعيت را به خوبى روشن مىكند:
اول. رواياتى كه بهصراحت، معناىحقيقىبداء را از خدا نفى مىكند و با توجه به نظارتى كه به روايات بداء دارد، آنها را تفسير مىكند. براى نمونه، به چند مورد توجه كنيد:
الف. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «إنّ اللَّهَ لم يبد له مِن جهلٍ»؛[٥١٨] بداء نسبت به خدا ناشى از ندانستن نيست.
ب. در روايات ديگرى، آن حضرت در جواب منصوربن حازم، كه سؤال مىكرد «هل يكون اليوم شىء لم يكن فى علم اللَّه؟» آيا ممكن است امروز چيزى باشد كه ديروز در علم خدا نبوده است، فرمودند: «لا، مَن قالَ هذا فأخزاه اللَّه»؛[٥١٩] نه، كسى كه چنينگويد خدا رسوايش كند.
ج. همچنين آن حضرت در روايت ديگرى مىفرمايد: «مَن زعمَ اَنّ اللّهَ تعالى بدا له فى شىء اليوم لم يعلمهُ اَمس فأبرؤوا منه»؛[٥٢٠] كسى كه گمان مىكند خدا امروز در چيزى برايش بدا حاصل شده است كه ديروز آن را نمىدانسته از او برائت بجوييد.
د. نيز آن حضرت در ردّ معناى فاسد بداء مىفرمايد: «مَن زَعمَ اَنّ اللّهَ تعالى بدا له فى شىءٍ بداء ندامةٍ فهو عندنا كافرٌ باللّه العظيم»؛[٥٢١] كسى كه تصور كند براى خدا از روى پشيمانى بداء حاصل شده از نظر ما، نسبت به خداى بزرگ كافر شده است.
دوم. دليل ديگرى كه اين مطلب را تأييد مىكند سخنان بزرگان اماميه از اول تا امروز است. شيخ صدوق مىگويد: «بداء درباره خداوند آنگونه كه عدهاى از مردم نادان تصور كردهاند، از روى پشيمانى نيست. خداوند برتر از آن است كه چنين تصورى دربارهاش بشود. بدائى كه اقرار به آن لازم است، عبارت از اين است كه خدا آفرينش چيزى را قبل از چيز ديگر آغاز مىكند، سپس آن را از بين مىبرد و چيزى غير از آن مىآفريند. يا اينكه به چيزى فرمان مىدهد، سپس از آن نهى مىكند، يا از چيزى نهى مىكند سپس به مثل آن امر مىكند... پس هركس اقرار كند كه خدا هرچه بخواهد انجام مىدهد و هرچه نخواهد انجام نمىدهد و تأخير مىاندازد هرگونه كه بخواهد قطعا به بداء اقرار كرده است.»[٥٢٢]
شيخ مفيد نيز در تفسير «بدا للّه» مىفرمايد: مراد از آن پيدايش رأى جديد و آشكار شدن چيزى كه بر او مخفى بوده است، بلكه مراد از آن ظاهر شدن چيزى از ناحيه خداوند براى مردم است. و در جايى خداوند به «بداء» توصيف مىشود كه واقعهاى بر خلاف انتظار و محاسبات رايج صورت پذيرفته باشد.[٥٢٣]
شيخ طوسى نيز تصريح مىكند كه اطلاق «بداء» بر خداوند مجاز است و همانگونه كه در نسخ به وسيله دليل ناسخ چيزى براى مكلّفان آشكار مىشود كه ظاهر نبوده است، در بداء نيز چيزى كه بر مكلّفان ظاهر نبوده است، روشن مىشود.[٥٢٤]
ميرداماد بداء را همان نسخ مىداند كه همه مذاهب اسلامى به آن معتقدند، با اين تفاوت كه نسخ در احكام تشريعى تكليفى و وضعى است و بداء فقط در امور تكوينى است و به تعبير ديگر، نسخ همان بداء تكليفى است، و بداء نسخ تكوينى است. از اينرو، نسخ فقط در جايى معنا دارد كه احتمال استمرار يك حكم وجود داشته و خلاف آن اعلان شده باشد. به همينسان، بداء نيز در مواردى به كار مىرود كه رويدادى برخلاف روال طبيعى پيش آمده باشد.[٥٢٥]
حاصل سخن اينكه بداء نزد علماى اماميه عبارت است از: اظهار چيزى كه علم ازلى خدا به آن تعلّق گرفته است، ولى براى خلق ظاهر نبوده و خداوند خواسته است آن را آشكار كند و اين كفر و شرك نيست، كه به خاطر آن عدهاى اماميه را مورد لعن و نفرين خود قرار دادهاند.
دلايل بداءدلايل محكم و متقنى از قرآن و روايات بر صحّت اعتقاد به بداء يا به تعبير ديگر، محو و اثبات وجود دارد كه در اين بخش، به برخى از اين دلايل اشاره مىشود:
الف. دلايل قرآنى١. آيه شريفه «يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»(رعد: ٣٩)؛ خدا هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات مىكند و امّالكتاب نزد اوست. اين يكى از آياتى است كه به صراحت بر معناىدرستبداء دلالت دارد.
طبرى در تفسير آيه مذكور مىگويد: عدهاى گفتهاند: آيه عامّ است. مراد از آيه اين است كه خداوند هرچه را بخواهد محو مىكند و هرچه را بخواهد اثبات مىكند، و اين تفسير را به رواياتى مستند مىكند كه جمعى از صحابه و تابعان از جمله عمر و ابنمسعود در دعاى خود مىگفتند: «اللّهم إن كنتَ كتبتَنى مِن اهلِ السعادةِ فاثبتنى فيها و إن كنت كتبتَ علىَّ الذنبَ و الشقوةَ فامحنى و اثبتنى من اهل السعادة فإنّك تمحو ماتشاءُ و تثبتُ و عندَكَ امُّ الكتاب»؛[٥٢٦] پروردگارا، اگر مرا از اهل سعادت قرار دادهاى پس در زمره آنان ثابت بدار، و اگر بر من گناه و بدبختى نوشتهاى پس آن را محو كن و مرا در ميان اهل سعادت قرار بده كه تو هرچه را بخواهى محو مىكنى و هرچه را بخواهى اثبات مىكنى و امالكتاب نزد توست.
سيوطى نيز در تفسير اين آيه روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآلهآورده است كه: «يمحو من الرزقِ و يزيدُ فيه، يمحو مِن الاَجلِ و يزيدُ فيه»؛[٥٢٧] از روزى محو مىكند و در آن زياد مىكند و اجل را كم و زياد مىكند. همو روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش مىكند كه آن حضرت در جواب اميرالمؤمنين عليهالسلام، كه از تفسير آيه سؤال كردند، فرمودند: «لأقرنّ عينَكَ بتفسيرها و لأقرنّ عين اُمّتى بعدى بتفسيرها: الصدقة على وجهِها و برّ الوالدين و اصطناعُ المعروف يُحوّل الشِّقاء سعادةً و يزيدُ فى العمر و يقى مصارعَ السوءِ»؛[٥٢٨] روشن مىكنم چشم تو و امّتم را به تفسير اين آيه، صدقه براى خدا، نيكى به پدر و مادر و انجام خوبىها شقاوت را تبديل به سعادت مىكند و عمر را طولانى و از مرگهاى بد جلوگيرى مىنمايد.
در روايت ديگرى كه ابنعباس نقل مىكند، آمده است: «لاينفعُ الحذرُ مِن القدرِ و لكنّ اللّهَ يمحو بالدعاءِ ما يشاءُ مِن القدر»؛[٥٢٩] پرهيز از قدر نفعى نمىدهد، ولى خداوند با دعا محو مىكند از قدر هرچه را بخواهد.
قرطبى در تفسير آيه مذكور پس از نقل نظر كسانى كه معتقدند همه چيز تغيير مىكند مگر سعادت و شقاوت و خَلق و خُلق و رزق ـ كه آيه شامل اينها نمىشود ـ مىگويد: اين چيزى نيست كه بتوان با اجتهاد بدان رسيد. اگر روايت صحيحى در استثناى اينها باشد به آن معتقد مىشويم. در غير اين صورت، آيه عام است و شامل همه چيز مىشود و روشنتر هم همين است.
پس با نقل رواياتى نظر خويش را تقويت مىكند و چنين اظهارنظر مىنمايد: «باورمان اين است كه تبديل و تغييرى براى قضاى الهى نيست و اين محو و اثبات ـ كه از آيه برداشت مىشود ـ از چيزهايى است كه قبلاً قضاى الهى به آن تعلّق گرفته و پيشتر بيان كرديم كه قضاى الهى بر دو گونه است:
الف. قضاى حتمى كه حتما واقع مىشود.
ب.قضاىمشروطبهاسبابكهمحوواثباتازآناست.[٥٣٠]
ميبدى نيز اين نظر را در تفسير آيه نقل مىكند و سپس رواياتىدرتأييدآنآوردهاست،بدونآنكهآنراانكارنمايد.[٥٣١]
ابن كثير در تفسير آيه ياد شده مىنويسد: خداوند سرنوشتها را هرچه بخواهد از بين مىبرد و هرچه بخواهد اثبات مىكند؛ «إنّ الاقدارَ ينسخُ اللّهُ ما يشاءُ و يثبتُ ما يشاءُ منها» سپس از مسند احمد روايتى در تأييد اين ديدگاه نقل مىكند و از قول ابنعباس مىگويد: دو كتاب وجود دارد: كتاب محو و اثبات، و امّالكتاب.[٥٣٢]
همچنين آلوسى در تفسيرش، پس از نقل نظرات مختلف در تفسير آيه مىگويد: شيخالاسلام به عموميت آيه قايل شده است، بعد چنين اظهارنظر مىكند: اگر محو و اثبات مربوط به امورى باشد كه نزد ملائكه است فرقى بين سعادت و شقاوت و رزق و اجل و غير اينها نيست در اينكه همه آنها قابل محو و اثبات است، و اگر مربوط به چيزهايى باشد كه علم خدا به آن تعلّق گرفته است پس هيچ فرقى بين اين امور نيست در اينكه قابل تغيير و تبديل نيست.[٥٣٣]
٢. آيه يازده سوره مباركه «فاطر» يكى ديگر از آياتى كه به روشنى بر بداء دلالت دارد: «وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»؛ هيچكس زندگانى دراز داده نشود و از عمر هيچكس كاسته نشود، مگر آنكه در كتاب ثبت است. اين كار براى خدا آسان است.
جمعى از مفسّران اين آيه را به زياد و كم شدن عمر به سبب اعمال خوب و بد تفسير كردهاند. زمخشرى، طبرسى، قرطبى و جمعى ديگر اين احتمال را در تفسير اين آيه آورده و حتى رواياتى در تأييد آن نقل كردهاند.[٥٣٤] هرچند برخى ديگر چون نتوانستهاند ميان «اجل حتمى» و «اجل مشروط» فرق بگذارند اين ديدگاه را نپسنديدهاند.[٥٣٥]
ميبدى در تفسير آيه شريفه «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُسمّىً عِندَهُ» (انعام: ٢)؛ مىگويد: عطاء در تفسير آيه گفته است: براى هر انسانى اجل مسمّى است از ولادت تا مرگش و از مرگ تا زنده شدن او در قيامت. پس اگر انسانى پرهيزگار، شايسته، نيكىكننده و وصلكننده رحم باشد خداوند در اجل زندگانىاش زياد مىكند و از اجل مرگش تا قيامت كم مىكند، و اگر اين چنين نباشد خداوند از اجل زندگىاش كم و در اجل قيامتش زياد مىكند و همين مراد سخن خداوند است «وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُعَمَّرٍ وَلَا يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ»(فاطر: ١١)؛ يعنى لوح محفوظ. سپس سخنش را با كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله«صلةُ الرحمِ تزيدُ فى العمر» تأييد مىكند.[٥٣٦] شبيه همين مطلب را آلوسى در روحالمعانى بيان كرده است.[٥٣٧]
٣. آيات متعددى از قرآن بر تغيير سرنوشت انسان به سبب ايمان و تقوا دلالت مىكند كه بهترين گواه بر بداء به معناى اصطلاحى آن است. به برخى از آنها اشاره مىشود:
در سوره مباركه «اعراف»، ايمان و تقوا را سبب نزول بركات آسمان و زمين مىداند: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَـكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ» (اعراف: ٩٦)؛ و اگر مردم آبادىها ايمان آورده و پرهيزگارى كرده بودند هر آينه بركتها (نيكىها و نعمتها) از آسمان و زمين بر آنان مىگشاديم، ولى (پيامها و نشانههاى ما را) دروغ شمردند، پس آنها را به سزاى آنچه مىكردند، گرفتار ساختيم.
٤. آيات زيادى به صراحت بر تغيير سرنوشت به وسيله دعا و استغفار دلالت مىنمايد كه اين همان بداء يا تغيير در لوح محو و اثبات است. به نمونههايى از اين آيات توجه كنيد:
الف. در داستان حضرت نوح عليهالسلام آمده است كه خداوند به سبب دعاى آن حضرت، او و اهلش را از غرق شدن نجات داد: «وَنُوحا إِذْ نَادَى مِن قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» (انبياء: ٧٦)؛ و نوح را (ياد كن) آنگاه كه پيش از اين (پيش از ابراهيم و لوط) ما را خواند، پس وى را پاسخ داديم و او و خاندانش را از اندوه بزرگ (طوفان و غرق) رهانيديم. اين آيه شريفه به صراحت دلالت دارد بر اينكه خداوند حضرت نوح عليهالسلامو اهلش را به خاطر دعايش نجات و سرنوشتشان را تغيير داد.
ب. همچنين خداوند دعاى حضرت ايّوب عليهالسلامرا مستجاب كرد و او را از گرفتارى رهانيد: «وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ» (انبياء: ٨٣ـ٨٤)؛ و ايّوب را (به ياد آور) هنگامى كه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): (بدحالى و مشكلات) به من روى آورده است، در حالى كه تو مهربانترين مهربانانى. ما دعاى او را مستجاب كرديم و ناراحتىهايى را كه داشت، برطرف ساختيم.
ج. در داستان حضرت يونس عليهالسلام نيز آمده است كه آن حضرت به سبب دعا و مناجات خداوند، او را از شكم نهنگ نجات داد: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ» (انبياء: ٨٧ـ٨٨)؛ و ذوالنون (يونس) را (ياد كن) آنگاه كه خشمناك رفت و پنداشت كه هرگز بر او تنگ نمىگيريم. پس در آن تاريكىها (تاريكى شب و تاريكى دريا و تاريكى شكم نهنگ) ندا داد كه خدايى جز تو نيست، پاك و منزّهى تو، همانا من از ستمكاران بودم. پس او اجابت كرديم و از اندوهش رهانيديم، و اينچنين مؤمنان را مىرهانيم.
د. در آيات ذيل، از شيخالانبياء حضرت نوح عليهالسلام نقل مىنمايد كه خطاب به قومش مىفرمايد: استغفار كنيد تا خداوند نعمتهايش را به سوى شما سرازير كند: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارا يُرْسِلِ السَّمَاء عَلَيْكُم مِّدْرَارا وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَل لَّكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَارا» (نوح: ١٠ـ١٢)؛ به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است تا بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد.
٥. برخى آيات بر تأثير شكرگزارى در فراوانى نعمت دلالت دارد كه اينها هم ديگرى بر بداء است؛ مانند: «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ» (ابراهيم: ٧)؛ و هنگامى كه پروردگارتان به شما آگاهى داد كه اگر سپاس گزاريد شما را [نعمت ]بيفزايم، و اگر ناسپاسى كنيد قطعا عذاب من سخت است.
٦. آيات زيادى از قرآن بر تغيير سرنوشت اقوام به سبب كفر و ناسپاسىشان حكايت دارد كه اين هم مىتواند تأييدى بر اين باور اصيل باشد؛ از جمله:
الف. خداوند در سوره مباركه «نحل»، در ضمن مثلى به اقوام و افرادى اشاره مىكند كه نعمت امنيت و رفاه آنها را فراگرفته بود، ولى بر اثر كفران و ناسپاسى، فقر و ناامنى به جايش نشست: «وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدا مِن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ»(نحل: ١١٢)؛ و خداوند شهرى را مَثَل مىزند كه امن و آرام بود، روزىاش به فراوانى از هر جاى مىرسيد، اما [مردم آن] نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند. پس خداوند به سزاى آن كارها كه مىكردند، جامه گرسنگى و ترس به آنها چشانيد.
ب. خداوند در سوره مباركه «انفال» با اشاره به عادت آل فرعون و ديگر كافران پيش از آنها بر كفرورزيدن به آيات الهى به سرنوشت شومى كه پيامد كفران آنهاست، اشاره مىكند و مىفرمايد: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال: ٥٣)؛ اين (كيفر) از آنروست كه خدا هرگز بر آن نبودهاست كه نعمتىرا كهبرمردمى ارزانى داشته، دگرگون كند، تا آنكه آنها آنچه را كه در خودشان است دگرگون سازند (كفروناسپاسىكنند.) و خدا شنوا و داناست.
ج. قوم سبأ نيز از اقوامى بودند كه خداوند انواع نعمت را در اختيارشان گذاشت، ولى به سبب ناسپاسى و كفران و نافرمانى، آنها را دچار سيل ويرانگر نمود و نعمتهايش را از ايشان گرفت: «ذَلِكَ جَزَيْنَاهُم بِمَا كَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ» (سبأ: ١٧)؛ آن (كيفر) را به سزاى آنكه كافر شدند و ناسپاسى كردند به آنان داديم، و آيا جز ناسپاس را كيفر مىدهيم؟
ب. دلايل روايىدر منابع روايى اماميه، روايات فراوانى از اهلبيت عليهمالسلامگزارش شده كه «بداء» به معناى اصطلاحى را از آموزههاى اصيل قرآنى، كه باور به آن ضرورى است، معرفى نموده، سند بخشى از اين روايت صحيح يا معتبر است. در مباحث پيشين، برخى از اين روايات گزارش شد. براى اطلاع بيشتر از اين روايات، به منابع روايى مراجعه شود.[٥٣٨] در اينجا، صرفا به برخى از رواياتى كه در منابع معتبر اهلسنّت آمده است و درستى اين آموزه را گواهى مىنمايد استدلال مىشود. به باور علّامه مجلسى اخبارى كه بر بداء ـ به معنايى كه شيعه باور دارد ـ دلالت مىنمايد در منابع اهلسنّت بيش از اخبارى است كه در روايات شيعه آمده است.[٥٣٩] به برخى از اين روايات در مباحث تفسيرى گذشته اشاره شد. با اين حال براى تكميل بحث، رواياتى ديگرى نيز ذكر مىشود:
١. بخارى و مسلم از ابوهريره نقل كردهاند كه گفت: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم: «من سرّه أن يبسطَ له فى رزقه و أن ينسأ له فى اثره فليصل رحمه»؛[٥٤٠] كسى كه دوست دارد روزىاش فراوان و عمرش طولانى شود پس صلهرحم كند.
در جوامع حديثى ديگر نيز مكرّر احاديثى به اين مضمون آمده است؛ چنانكه احمدبن حنبل از پيامبر صلىاللهعليهوآلهروايت كرده است: «مَن سرّه ان يعظم اللّه رزقه و أن يمدَّ فى اَجلِه فليصل رحمَه.»[٥٤١]
بسيارى از كسانى كه مسئله اجل حتمى و اجل مشروط و قضاى حتمى و مشروط برايشان حل نشده درصدد توجيه اينگونه روايات برآمدهاند كه نمونههاى آن فراوان است. نووى، شارح صحيح مسلم، در شرح روايت اخير مىنويسد: در اين روايت، اشكال مشهورى وجود دارد: با آنكه آجال و ارزاق از جانب خداوند معين است و كم و زياد نمىشود، مراد از اين روايت چيست؟ بعد سه جواب مىدهد؛ از جمله آنكه اين تغيير و تحوّل مربوط به عالم فرشتگان و لوح محفوظ و مانند آن است؛ مثلاً، براى فرشتگان آشكار مىشود كه عمر فلانى شصت سال است، ولى اگر صله رحم بنمايد چهل سال به آن افزوده مىشود، و حال آنكه خداوند داناست به آنچه رخ خواهد داد. و همين است مراد از كلام خداوند «يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ»؛ چون در رابطه با علم خداوند و آنچه مقدّر كرده زياده و نقصان محال است، تنها زيادى و نقصان درباره آنچه براى مخلوقان آشكار شده است تصور مىشود. سپس مىگويد: مراد از حديثنيز همين است.[٥٤٢]
٢. همچنين در منابع حديثى اهلسنّت از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهروايت شده است: «صنائعُ المعروفِ تقى مصارعَ السوءِ و صدقةُ السرِّ تطفىءُ غضبَ الربِّ و صلةُ الرحم تزيدُ فى العمر»؛[٥٤٣] كارهاى خوب انسان را از مرگهاى بد حفظ مىكند و صدقه پنهانى خشم پروردگار را خاموش مىسازد و صله رحم عمر را زياد مىگرداند.
هيثمى پس از نقل اين روايت، مىنويسد: سندش نيكوست.[٥٤٤] برخى ديگر از بزرگان اهلسنّت نيز به نيكو بودن سند اين حديث تصريح كردهاند.[٥٤٥]
ابنحجر پس از نقل حديث «الصدقةُ تدفع ميتةُ السوء» (صدقه مرگ بد را دفع مىكند)، مىنويسد: اين حديث با حديث «انّ النذرَ لا يردُّ القدر» (نذر قدر را بازنمىگرداند) تعارض دارد. سپس مىگويد: جمع بين اين دو حديث اين است كه صدقه سبب دفع مرگ بد مىشود و اسباب همانند مسببّات خود، از مقدّرات هستند.[٥٤٦]
٣. جمعى از بزرگان اهلسنّت از جمله طيالسى، أحمد، ترمذى و ابنحيّان گزارش كردهاند كه وقتى خداوند آدم را آفريد ذريّهاش را به او نماياند. وقتى چهره نورانى داود عليهالسلام را ديد از عمرش سؤال كرد، فرمود: شصت سال. آدم از خداوند درخواست نمود چهل سال از عمرش به عمر داود بيفزايد.[٥٤٧] ترمذى اين حديث را حسن و غريب توصيف نموده است.[٥٤٨] حاكم نيشابورى مىنويسد: اين حديث با وجود آنكه به شرط مسلم صحيح است آن را روايت ننموده است.[٥٤٩] به هر روى، اين حديث كه در بسيارى از منابع اهلسنّت گزارش شده و بزرگان اهلسنّت آن را تلقّى به قبول كردهاند و در برخى منابع روايى معتبر شيعه نيز آمده است[٥٥٠] كه اين مىتواند تأييدى بر آموزه بداء باشد.
گستره بداءعلما بر اين باورند كه براى خداوند دو نوع قضا وجود دارد:
الف. قضاى حتمى كه هيچگونه تغييرى در آن راه ندارد و از آن به «امّالكتاب» ياد مىشود.
ب. قضاى مشروط كه بداء در اين مرحله راه دارد و از آن به «لوح محو و اثبات» تعبير مىشود. «بداء» فقط در قضاى مشروط الهى است. شيخ مفيد در اينباره مىفرمايد: «فالبداءُ من اللّهِ يختصُّ ما كان مشترطا فى التقدير»[٥٥١] و در اين مرحله است كه سرنوشت انسان به وسيله توبه، دعا، صدقه، صله رحم، قطع رحم، ظلم، احسان به والدين، عاق والدين تغيير مىكند و به طور خلاصه، در آن صلاح و فساد امكان تغيير دارد. به بيان ديگر، «بداء» عبارت است از: تغيير سرنوشت به وسيله كارهاى خوب و بد در قضاى مشروط خداوند.
علّامه مجلسى پس از ذكر اخبار مربوط به بداء در اين خصوص مىگويد: آيات و اخبار بر وجود دو لوح حكايت دارد: يكى لوح محفوظ كه هيچگونه تغييرى در آن نيست و مطابق علم پروردگار است، و ديگرى لوح محو و اثبات كه چيزى را در آن اثبات نموده، سپس از روى حكمت و مصالحى كه بر صاحبان عقل پنهان نيست محو مىنمايد. فرض كنيد در لوح محو و اثبات آمده است زيد پنجاه سال عمر مىكند؛ يعنى حكمت اقتضا مىنمايد كه پنجاه سال عمر كند، به شرط آنكه كارى كه سبب كاهش يا افزايش عمرش شود انجام ندهد. پس از اينكه زيد صله رحم كند عمر پنجاه ساله او حذف و به جاى آن شصت سال ثبت مىشود، ولى در لوح محفوظ، از اول ثبت شده است كه زيد صله رحم مىكند و عمرش شصت سال است. تغييراتى كه از آن به «بداء» تعبير مىشود، در لوح محو و اثبات است؛ زيرا تحقق بسيارى از حوادث مشروط به شرايط آن است و با تحقّق و عدم تحقّق شرايط، ظهور تحقّق عمل در لوح محو و اثبات تغيير مىيابد، و انتساب اين معنا به حق تعالى همانند اطلاق لغات «ابتلا، استهزا، سخريه» و مانند آن به خداوند است.[٥٥٢]
برخى از مصاديق بداء در كتاب و سنّتبداء بدين معنا نه تنها آنگونه كه برخى تصور كردهاند، باورى بر خلاف كتاب و سنّت نيست، بلكه كتاب و سنّت آن را تأييد و به تحقق برخى از مصاديق آن تصريح مىنمايد كه در اينجا برخى از موارد آن ذكر مىشود:
١. «وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ»(اعراف: ١٤٢)؛ با موسى سى شب وعده نهاديم و آن را با ده شب ديگر كامل كرديم.
از ابنعبّاس در تفسير اين آيه روايت شده است كه حضرت موسى عليهالسلام به قومش گفت: خدا به من سى روز وعده داده است تا با او مناجات كنم، زمانى كه حضرت موسى عليهالسلام از قومش جدا شد، خداوند ده روز بر آن افزود.[٥٥٣] شكى نيست كه از اول، در علم پروردگار ميقات موسى چهل روز بود، ولى براى امتحان بنىاسرائيل بعدا آن را بر موسى و قومش آشكار كرد.
٢. «فَلَوْلاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّآ آمَنُواْ كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الخِزْيِ فِي الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ» (يونس: ٩٨)؛ پس چرا هيچ آبادى و شهرى نبود كه مردمش ايمان بياورند و ايمانشان سودشان دهد، مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب خواركنندهاى را از زندگى اين جهان آنان برداشتيم و آنان را تا هنگام (زمان مرگشان) برخوردار ساختيم.
مفسّران در تفسير اين آيه آوردهاند: قوم يونس پس از آنكه آثار عذاب الهى را مشاهده كردند به دعا و مناجات با خدا پرداختند و توبه كردند و خداوند عذاب را از ايشان برداشت.[٥٥٤]
در روايات آمده است: زمانى كه حضرت يونس عليهالسلاماز ايمان آوردن قوم خود نااميد شد به آنان نفرين كرد و چون نشانههاى عذاب آشكار شد، از ميان آنان بيرون رفت. قوم يونس عليهالسلام چون نشانههاى عذاب را ديدند، به پيشنهاد دانشمندى كه در ميانشان بود، از شهر بيرون رفتند و با خلوص نيت، دست به دعا و تضرّع برداشتند و اظهار ايمان و توبه كردند. توبه آنان پذيرفته شد و نشانههاى عذاب برطرف گرديد و آرامش به سوى آنها بازگشت.[٥٥٥]
بدائى كه شيعه بدان باور دارد چيزى جز اين نيست كه سرنوشت قومى (مانند قوم يونس) به وسيله دعا و امثال آن دگرگون شود و آنگونه كه فخر رازى تصور كرده است اين منجر به تغيير و تبدّل در علم خدا نمىشود كه از لوازم ذات اوست؛[٥٥٦] زيرا از ازل خداوند به اين تغيير و تبديل آگاه بوده است. به همين دليل، امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «ما بدا للّه فى شىء إلّا كان فى علمه قبل أن يبدو له»؛[٥٥٧] براى خدا نسبت به چيزى بداء حاصل نشد، مگر آنكه پيش از بداء خدا مىدانست.
٣. سيوطى به نقل از ابنعبّاس از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت مىكند: در بنىاسرائيل دو برادر بودند كه بر دو شهر زمامدارى مىكردند، يكى از آنها نسبت به رعيتش عادل و در اقوامش نيكوكار بود و ديگرى بر خلاف او، نسبت به مردمش ستمگر، و حقوقشان را ادا نمىكرد. به پيامبرى كه در آن عصر بود، وحى شد كه از عمر پادشاه عادل سه سال و از عمر ظالم سى سال باقى مانده است. آن پيامبر اين مطلب را با مردم در ميان گذاشت. طرفداران پادشاه ستمگر خوشحال و طرفداران پادشاه عادل ناراحت شدند و به صحرا رفتند و با تضرّع و زارى، دست به دعا برداشتند كه بر اثر دعاى آنان، عمر حاكم عادل سى سال و عمر حاكم ستمگر سه سال شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه شريفه را تلاوت كردند: «وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلَا يُنقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»؛ هيچكس زندگانى دراز داده نشود و از عمر هيچكس كاسته نشود، مگر آنكه در كتابى ثبت است.اينكاربرخدا آسان است.[٥٥٨]
٤. در روايتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله گزارش شده است: حضرت مسيح عليهالسلام از قومى گذشت كه در جشن عروسى شادى مىنمودند. آن حضرت فرمودند: امروز شادى مىكنيد و فردا به سبب مردن عروس، عزادارى. ولى ياران حضرت مسيح عليهالسلام فردا، آن نوعروس را زنده يافتند، تعجب كردند و با آن حضرت به خانه نوعروس رفتند و از او سؤال كردند: امروز چه كردى؟ آن زن گفت: مثل هر روز، سائلى به خانه ما آمد و غذاى يك شبانهروزش را به او دادم. آن حضرت فرمود: از جايت برخيز. بسترش را كنار زدند، افعى بزرگى را زير آن يافتند. حضرت مسيح عليهالسلام فرمود: خداوند به خاطر كارى كه انجام دادى شرّ اين افعى را از تو دور كرد.[٥٥٩]
٦. كلينى از امام صادق عليهالسلام نقل نموده است: مردى يهودى از كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله گذشت و خطاب به آن حضرت گفت: السام عليك (مرگ بر تو.) آن حضرت در جوابش فرمودند: و عليك، و به يارانشان خبر دادند كه او با نيش مارى كشته مىشود. يهودى به صحرا رفت و سالم با بار هيزمى برگشت. حضرت فرمودند: بار هيزمش را باز نماييد. افعى سياهى را در آن يافتند. از يهودى سؤال كردند: چه كردى؟ گفت: قرص نانى را صدقه دادم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خداوند به سبب اين صدقه، شرّ اين مار را از تو دفع نمود و فرمودند: «إنّ الصدقة تدفعُ ميتةَ السوء عن الإنسان.»[٥٦٠]
بداء يا تغيير در لوح محو اثباتبا توجه به مطالبى كه گذشت، اين حقيقت به خوبى آشكار مىشود كه نزاع بين شيعه و اهلسنّت در بحث «بداء» لفظى است و احدى از بزرگان اماميه به معناى حقيقى «بداء»، «ظهور بعد الخفاء»، يا «نشأة رأى جديد» اعتقادى ندارد. شيخ مفيد در اوائلالمقالات[٥٦١] و ساير بزرگان اماميه نيز به اين نكته اشاره كردهاند. بداء نزد اماميه همان تغيير در لوح محو و اثبات است كه اهلسنّت به آن باور دارند و پيشتر آراء جمعى از دانشمندان اهلسنّت در خصوص جواز تغيير در آن گزارش شد.
آثار مثبت بداء١. بر اثر اعتقاد به «بداء» بيم و اميد در دل مؤمن تجلّى مىكند و درمىيابد كه كارهاى خوب و بد در سرنوشت او دخيل است و مىتواند با كارهاى نيك خود، نظير صدقه، نيكى، دعاء، استغفار و مانند آن، نيكبختى و در مقابل، با ظلم و ستم، قطع رحم، بريدن از خدا و ساير كارهاى بد، نگونبختى را براى خود رقم زند. در پرتو چنين باورى، اميد در دل مؤمنان تجلّى مىكند و مؤمن درمىيابد كه سرنوشتش با پرداختن به دعا، توبه، صدقه و كارهايى از اين قبيل ممكن است تغيير يابد. چنين نيست كه همه آنچه بايد بشود، از پيش تعيين شده و برگشتناپذير باشد. در پرتو چنين باورى، دلگرمى به آينده، اميد بستن به گشايش امور، چشم به راه بودن براى رفع گرفتارىها و دورى از يأس صورت مىبندد و مؤمنان به بندگى و تضرّع در پيشگاه خدا تشويق مىشوند. وجود اين نقش تربيتى و روحى در نظريه بداء، اين باور را در رتبه اعظم عبادات قرار داده است.
٢. اعتقاد به بداء موجب مىشود كه انسان تمام توجهش را به خدا معطوف دارد؛ چراكه باور دارد كه همه چيز در جهان به مشيّت الهى بستگى دارد.
٣. اعتقاد به بداء انسان را به اين واقعيت مىرساند كه دست خدا در هيچ كارى بسته نيست و در هر شرايطى انسان مىتواند بر اساس مصلحت، قضا و قدر را دگرگون سازد، برخلاف يهود كه معتقد بودند: سرنوشت هر چيزى در ازل رقم خورده و دست خدا در تغيير آن بسته است.
٤. اعتقاد به بداء فرق بين علم مخلوق و خالق را روشن مىكند. در علم خدا، با توجه به احاطه او بر همه چيز، هيچ خفايى راه ندارد؛ ولى بر مخلوقات، حتى پيامبران و فرشتگان مقرّب نيز بسيارى از علوم پوشيده است.
نتيجهگيرىاز مطالب گذشته، اين نتايج به دست مىآيد:
١. «بداء» در لغت، به معناى ظهور و پيدايش رأى جديد، بر خداوند محال است.
٢. در روايات، «بداء» به معناى مجازى آن يعنى تغيير سرنوشت از سوى خداوند بر اساس برخى حوادث و تحت عوامل و شرايط ويژه، بر خدا اطلاق شده است.
٣. «بداء» به معناى يادشده فقط در قضاى مشروط خداوند و در لوح محو و اثبات است.
٤. اهلسنّت هرچند شيعه را به سبب اعتقاد به بداء سرزنش مىنمايند، ولى با توجه به قرآن و روايات، ناگزير به مفهوم آن باور دارند، هرچند از اطلاق لفظ آن ابا دارند و از آن به محو و اثبات ياد مىكنند.
٥. اعتقاد به بداء همان اعتقاد به «محو و اثبات» در عالم تكوين است. اين محو و اثبات به دست خدا و بر پايه حكمت و مشيّت او صورت مىگيرد.
٦. اعتقاد به بداء آثارى همچون بيم و اميد، توجه كامل به علم و قدرت بىنهايت خداوند و تلاش انسان براى ايجاد تغيير در سرنوشت خويش دارد.
منابعـ نهجالبلاغه، تحقيق صبحى صالح، بيروت، بىنا، ١٣٧٨ق.
ـ آلوسى، سيدمحمود، روحالمعانى، تحقيق محمدحسين عرب، بيروت، دارالفكر، ١٩٩٧م.
ـ ابناثير، مباركبن محمد، النهاية فى غريبالحديث والاثر، چ چهارم، قم، اسماعيليان، بىتا.
ـ ابندريد، محمدبن الحسن، ترتيب جمهرهاللغه، ترتيب و تصحيح عادل عبدالرحمن البدرى، بىجا، مجمع البحوث الاسلاميه، بىتا.
ـ ابن سلامه، محمد، مسندالشهاب، بيروت، موسسهالرساله، ١٤٠٥ق.
ـ ابنفارس، احمد، مقاييساللغه، قم، ادبالحوزه، ١٣٧٦.
ـ ابنكثير دمشقى، اسماعيل، تفسير القرآنالعظيم، بيروت، دارالمعرفه، بىتا.
ـ ابنمنظور، محمدبن مكرم، لسانالعرب، بيروت، دار احياءالتراثالعربى، ١٤٠٥ق.
ـ ابننديم، محمدبن اسحاق، الفهرست، مصر، بىنا، بىتا.
ـ ابوحيان اندلسى، محمدبن يوسف، البحرالمحيط فى التفسير، بيروت، دارالفكر، ١٩٩٢م.
ـ اشعرى، ابوالحسن، مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، بىجا، فرانس شتاينر، بىتا.
ـ بخارى، محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، تحقيق شيخ عبدالعزيزبن عبداللّهبن ياز، بيروت، دارالفكر، ١٩٩١م.
ـ ترمذى، محمدبن عيسى، سنن ترمذى، تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٣ق.
ـ تهرانى، شيخ آقابزرك، الذريعة الى تصانيف الشيعه، ط. الثالثة، بيروت، دار الاضواء، ١٤٠٣ق.
ـ جرجانى، سيدشريف، التعريفات، به كوشش ابراهيم الابيارى، بيروت، دار الكتب العربى، ١٤٠٥ق.
ـ حاكم نيشابورى، ابوعبداللّه، المستدرك، تحقيق يوسف عبدالرحمن المرعشلى، بىتا، بىنا، بىتا.
ـ حنبل، احمدبن، مسند احمد، بيروت، دار صادر، بىتا.
ـ دروزه، محمد عزه، التفسير الحديث، ط. الثانية، بيروت، دارالغرب الاسلامى، ١٤٢١ق.
ـ راغب اصفهانى، حسينبن محمد، مفردات الفاظ القرآن، چ دوم، تهران، المكتبة المرتضويه، ١٣٦٢.
ـ رضوى، سيد سعيداختر، «مسألة البداء فى ضوء إفادات معلم الأمة الشيخ المفيد»، رسالة التقريب، ش ٦، بهمن ١٣٧٣، ٢٠ـ٣٨.
ـ زادهوش، محمدرضا، «آموزه بداء و كتابشناسى آن»، كتاب ماه دين، ش ٦٨ـ٦٩، خرداد و تير ١٣٨٢، ص ٦٦ـ٨٠.
ـ زمخشرى، محمودبن عمر، الكشّاف عن حقائق غوامص التنزيل، قم، ادبالحوزة، ١٤١٤ق.
ـ زيد، مصطفى، النسخ فى القرآن الكريم، بيروت، دارالفكر، بىتا.
ـ سبحانى، جعفر، الأضواء على عقائد الشيعة الإمامية، قم، موسسهالرسالة، بىتا.
ـ سيوطى، جلالالدين، الدرالمنثور فى تفسير المأثور، بيروت، دارالمعرفه، ١٩٩٢م.
ـ شوكانى، محمدبن على، فتحالقدير، قاهره، عالم الكتب، بىتا.
ـ صدوق، محمدبن على، الاعتقادات، بيروت، دارالمفيد، ١٩٩٣م.
ـ ـــــ ، التوحيد، تهران، وزارت ارشاد اسلامى، بىتا.
ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، چ سوم، قم، اسماعيليان، ١٣٩٣ق.
ـ طبرسى، فضلبن حسن، مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، دارالمعرفه، ١٩٨٦م.
ـ طبرى، محمدبن جرير، جامعالبيان، تحقيق صدقى جميل عطار، بيروت، دارالفكر، ١٩٩٥م.
ـ طحان، عبدالرحيم، خطب و دروس الشيخ عبدالرحيم الطحان، جمع و اعداد أبو عبدالرحمن المحروسى، ١٤٣١ق. www.al-tahaan.com
ـ طوسى، محمدبن حسن، التبيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، داراحياء التراثالعربى، بىتا.
ـ طوسى، محمدبن حسن، العدّة فى اصول الفقه، قم، نشر مؤسسه بعثت، ١٣٧٦.
ـ طيالسى، سليمانبن داود، مسند ابىداود، بيروت، دارالمعرفه، بىتا.
ـ عسكرى، سيدمرتضى، البداء، نرمافزار نورالكلام.
ـ فخر رازى، محمدبن عمر، المحصل، نرمافزار نورالكلام.
ـ فراهيدى، خليلبن احمد، ترتيب كتاب العين، قم، مؤسسهالنشر الاسلامى، ١٤١٤ق.
ـ قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لأحكام القرآن، چ پنجم، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٩٤م.
ـ قفارى، ناصربن عبداللّهبن على، اصول مذهبالشيعة الإمامية الإثنى عشرية، بيروت، دارالنشر، ١٤١٤ق.
ـ قمى مشهدى، محمدبن محمدرضا، تقسير كنزالدقائق، تحقيق حسين درگاهى، بىجا، مؤسسة الطبع و النشر، ١٣٦٦.
ـ قنوجى، صديقبن حسن، فتحالبيان الى مقاصد القرآن، تحقيق عبداللّهبن ابراهيم فناوى، بيروت، المكتبهالعصرية، ١٤١٢ق.
ـ كلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، تحقيق علىاكبر غفارى، بيروت، دارالكتبالاسلاميه، ١٣٨٨ق.
ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسهالوفاء، بىتا.
ـ ـــــ ، مرآهالعقول فى شرح اخبار آلالرسول، تهران، دارالكتب الإسلامية، بىتا.
ـ مراغى، احمد مصطفى، تفسيرالمراغى، چ دوم، بيروت، داراحياءالتراث العربى، ١٩٨٥م.
ـ مفيد، محمدبن محمدنعمان، تصحيح الاعتقاد، بيروت، دارالمفيد، ١٩٩٣م.
ـ ميبدى، رشيدالدين ابوالفضل، كشفالاسرار و عدّهالابرار، به كوشش علىاصغر حكمت، چ ششم، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٦.
ـ نجاشى، احمدبن على، رجال النجاشى، تحقيق سيدموسى شبيرى زنجانى، چ پنجم، قم، موسسهالنشر الاسلامى، ١٤١٦ق.
ـ نوبختى، حسنبن موسى، فرق الشيعة، بيروت، دارالأضواء، بىتا.
ـ نووى، يحيىبن شرف، شرح صحيح مسلم، بيروت، داراحياء التراثالعربى، بىتا.
ـ نيشابورى، مسلمبن حجاج، صحيح مسلم، تحقيق محمدسالم هاشم، چ دوم، بيروت، دارالكتبالعلميه، ١٩٩٤م.
ـ هيثمى، علىبن ابىبكر، مجمع الزوائد، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
* استاديار دانشكده تفسير و معارف قرآن قم. دريافت: ١٩/٣/٩٠ ـ پذيرش: ٢٩/١١/٩٠.
hosseiny٤٣@yahoo.com
[٤٧٠]ـ ر.ك: ناصربن عبداللّهبن على القفارى، اصول مذهبالشيعة الإمامية الإثنى عشرية، عرض و نقد.
[٤٧١]ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج ١، ص ١٤٦ـ١٤٩؛ محمدبن على صدوق، التوحيد، ص ٣٣٢ـ٣٣٦؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ٩٦.
[٤٧٢]ـ سليمانبن جرير از ياران جداشده امام صادق عليهالسلام بود كه امام را از دو جهت متهم به نادرستى كرد: يكى تقيه و ديگرى بداء. وى گفت: «و اما بداء زمانى پيدا شد كه آنان، براى دانستن گذشته و حال و آينده، در ميان پيروان براى خود مدعى آن منزلتى شدند كه پيامبران در ميان قومهاى خود داشتند. به پيروان خود مىگفتند كه فردا يا روزهاى ديگر پس از آن چنين و چنان خواهد شد. اگر حوادث بدان صورت كه پيشبينى كرده بودند اتفاق مىافتاد، مىگفتند: به شما نگفتيم كه چنين خواهد شد؟ خدا به ما دانشى داده است كه جز پيامبران كسى بدان آگاه نيست، و با خدا همان ارتباطى را داريم كه پيامبران داشتند و از آن راه دانش خود را به دست مىآورد. و اگر آنچه پيشگويى كرده بودند صورت وقوع پيدا نمىكرد، مىگفتند: خدا انديشه خود را درباره آفريدن آن عوض كرد.» حسنبن موسى نوبختى، فرق الشيعة، ص ٦٤ـ٦٥؛ فخر رازى، المحصل، ص ٦٠٣.
[٤٧٣]ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ٩٦.
[٤٧٤]ـ براى نمونه، ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٤٦؛ محمدباقر مجلسى، همان، ج ٤، ص ٩٢.
[٤٧٥]ـ براى نمونه، ر.ك: محمدبن على صدوق، الاعتقادات، ص ٤٠؛ محمدبن محمد نعمان مفيد، اوائل المقالات، ص ٨٠؛ همو، تصحيح الاعتقاد، ص ٦٥.
[٤٧٦]ـ شيخ آقابزرگ تهرانى، الذريعه، ج ٣، ص ٣٠.
[٤٧٧]ـ محمدبن اسحاق ابننديم، الفهرست، ص ٢٧٦؛ شيخ آقابزرگ تهرانى، الذريعه، ج ٣، ص ٥٨.
[٤٧٨]ـ شيخ آقابزرگ تهرانى، همان، ج ٣، ص ٥٨.
[٤٧٩]ـ مير محمدباقر داماد، نبراس الضياء، مقدّمه حامد ناجى اصفهانى، ص ١٧ـ٢١.
[٤٨٠]ـ احمدبن على نجاشى، رجال النجاشى، ص ٣٥.
[٤٨١]ـ آقابزرگ تهرانى، همان، ج ٣، ص ٥٣ـ٨٥؛ مير محمدباقر داماد، همان، ص ١٧ـ٢١.
[٤٨٢]ـ براى آشنايى با كتابهايى كه در موضوع «بداء» نگاشته شده است يا بخشى از آنها به موضوع «بداء» پرداخته است، ر.ك: محمدرضا زادهوش، «آموزه بداء و كتابشناسى آن»، كتاب ماه دين، ش ٦٨و٦٩، خرداد و تير ١٣٨٢، ص ٦٦ـ٨٠.
[٤٨٣]ـ مجتبى الهى خراسانى، كلام اسلامى، ش ١٩، پاييز ١٣٧٥، ص ٣٥ـ٤٣.
[٤٨٤]ـ مهدى نصيرى، شيعهشناسى، ش ١٤، تابستان ١٣٨٥، ص ١٣٩ـ١٦٢.
[٤٨٥]ـ سيدسعيد اختررضوى، «مسألهالبداء فى ضوء افادات معلم الامة الشيخ المفيد»، رسالة التقريب، ش ٦، بهمن ١٣٧٣، ص ٢٠ـ٣٨.
[٤٨٦]ـ سيدعلى فانى اصفهانى، الهادى، ش ٣٥، ١٣٥٨، ص ٢٨ـ٣٥.
[٤٨٧]ـ عباس زريابخويى، «بداء در كلام اسلامى و ملاحظاتى تازه در حلّ آن»، تحقيقات اسلامى، سال دوم، ش دوم.
[٤٨٨]ـ خليلبن احمد فراهيدى، ترتيب كتاب العين، ص ٧٣؛ محمدبن حسنبن دريد، ترتيب جمهرهاللغه، ج ١، ص ١٠٨.
[٤٨٩]ـ احمد ابنفارس، مقاييساللغه، واژه «بداء»؛ حسينبن محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غريبالقرآن، ص ١١٣.
[٤٩٠]ـ احمد ابنفارس، همان؛ محمدبن مكرم ابنمنظور، لسانالعرب، ج ١٤، ص ٦٦.
[٤٩١]ـ فضلبن حسن طبرسى، مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن، ج ٣، ص ٣٨٦.
[٤٩٢]ـ محمد عزه دروزه، التفسير الحديث، ج ٥، ص ١٨٠.
[٤٩٣]ـ محمدبن يوسف ابوحيان اندلسى، البحر المحيط فى التفسير، ج ٦، ص ٢٧٤؛ احمدبن مصطفى مراغى، تفسير المراغى، ج ١٢، ص ١٤٣؛ محمدبن محمدرضا مشهدى قمى، تفسير كنزالدقائق و بحرالغرائب، ج ٦، ص ٣٠٨.
[٤٩٤]ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسيرالقرآن، ج ١١، ص ٣٨٠ـ٣٨١.
[٤٩٥]ـ سيدمرتضى عسكرى، البداء، ص ٧.
[٤٩٦]ـ سيدشريف جرجانى، التعريفات، ص ٦٢.
[٤٩٧]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٩٧، باب بداء، ح ١.
[٤٩٨]ـ همان.
[٤٩٩]ـ همان.
[٥٠٠]ـ همان، ص ١٩٨.
[٥٠١]ـ همان، ص ١٩٧.
[٥٠٢]ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ١٣٤.
[٥٠٣]ـ ر. ك: محمدبن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، ج ٤، ص ١٧٦.
[٥٠٤]ـ مباركبن محمد ابناثير، النهاية فى غريبالحديث و الاثر، واژه «بداء».
[٥٠٥]ـ محمدبن اسماعيل بخارى، همان، ج ٤، ص ١٧٨، پاورقى.
[٥٠٦]ـ خياط معتزلى، الانتصار و الردّ على ابنالراوندى الملحد، ص ٦.
[٥٠٧]ـ ابوالحسن اشعرى، مقالات اسلاميين و اختلافالمصلين، ص ٢٢٢.
[٥٠٨]ـ فخر رازى، التفسير الكبير، ج ١٩، ص ٥٢.
[٥٠٩]ـ محمدبن يوسف ابوحيّان اندلسى، همان، ج ٦، ص ٣٩٩.
[٥١٠]ـ صديقبن حسن قنوجى، فتحالبيان الى مقاصدالقرآن، ج ٧، ص ٧١.
[٥١١]ـ مصطفى زيد، النسخ فى القرآنالكريم، ج ١، ص ٢٥.
[٥١٢]ـ ر.ك: محمدبن ابراهيمبن ابراهيمبن حسان، دروس للشيخ محمد حسان.
[٥١٣]ـ جعفر سبحانى، الاضواء على عقائدالشيعة الامامية، ص ٤٢٨.
[٥١٤]ـ نهجالبلاغه، ص ١٥٨، خ ١٠٩.
[٥١٥]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٥٩، ح ٢.
[٥١٦]ـ همان، ص ١٦٠، ح ٤.
[٥١٧]ـ ر.ك: سيدهاشم بحرانى، البرهان، ج ٢، ص ٣٣٠ـ٣٣١.
[٥١٨]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٩٨، ح ١٠.
[٥١٩]ـ همان، ح ١١.
[٥٢٠]ـ محمدبن على صدوق، الاعتقادات، ص ٤٠ـ٤١.
[٥٢١]ـ همان.
[٥٢٢]ـ محمدبن على صدوق، التوحيد، ص ٣٣٥.
[٥٢٣]ـ محمدبن محمد نعمان مفيد، تصحيحالاعتقاد، ص ٦٥.
[٥٢٤]ـ محمدبن حسن طوسى، العدة فى اصول الفقه، ج ٢، ص ٤٩٥.
[٥٢٥]ـ مير محمدباقر داماد، همان، ص ٥٥.
[٥٢٦]ـ محمدبن جرير طبرى، جامعالبيان، ج ٨، جزء ١٣، ص ٢١٩.
[٥٢٧]ـ جلالالدين سيوطى، درالمنثور، ج ٤، ص ٦٦٠ـ٦٦١.
[٥٢٨]ـ همان.
[٥٢٩]ـ همان.
[٥٣٠]ـ محمدبن احمد قرطبى، الجامع الاحكامالقرآن، ج ٩، ص ٢٣١.
[٥٣١]ـ رشيدالدين ابوالفضل ميبدى، كشفالاسرار و عدهالابرار، ج ٥، ص ٢١١.
[٥٣٢]ـ اسماعيلبن كثير دمشقى، تفسير القرآنالعظيم، ج ٢، ص ٥٣٨.
[٥٣٣]ـ سيدمحمود آلوسى، روحالمعانى، ج ١٣، ص ٢٤٥.
[٥٣٤]ـ محمدبن جرير طبرى، همان، ج ٧، جزء ١١، ص ٢٢؛ فضلبن حسن طبرسى، همان، ج ٥، ص ٢٠٤؛ جلالالدين سيوطى، همان، ج ٤، ص ٣٩١.
[٥٣٥]ـ فخر رازى، التفسير الكبير، ج ١٩، ص ٧٢.
[٥٣٦]ـ رشيدالدين ابوالفضل ميبدى، همان، ج ٣، ص ٢٩١.
[٥٣٧]ـ سيدمحمود آلوسى، همان، ج ٥، ص ١٢٧ـ١٢٨.
[٥٣٨]ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٤٦ـ١٤٩؛ محمدبن على صدوق، التوحيد، ص ٣٣٢ـ٣٣٦؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ٩٦.
[٥٣٩]ـ محمدباقر مجلسى، مرآهالعقول، ج ٢، ص ١٢٤.
[٥٤٠]ـ محمدبن اسماعيل بخارى، همان، ج ٧، ص ٩٦؛ مسلمبن حجاج نيشابورى، صحيح مسلم، ج ١٦، ص ١٤.
[٥٤١]ـ احمدبن حنبل، مسند احمد، ج ٣، ص ٦٢٩.
[٥٤٢]ـ مسلمبن حجاج نيشابورى، همان، ج ١٦، ص ١١٤.
[٥٤٣]ـ علىبن ابىبكر هيثمى، مجمعالزوائد، ج ٣، ص ١١٥.
[٥٤٤]ـ همان.
[٥٤٥]ـ عبدالرحيم الطحان، خطب و دروس الشيخ عبدالرحمان الطحان، ص ٥٥.
[٥٤٦]ـ محمّدبن شوكانى، فتحالقدير، ج ١١، ص ٣.
[٥٤٧]ـ احمدبن حنبل، همان، ج ١، ص ٢٥٢و٣٧١؛ محمّدبن عيسى ترمذى، سنن ترمذى، ج ٥، ص ١٢٣؛ حارثبن ابىاسامه، بغيهالباحث عن الزوائد مسند الحادث، ص ١٠٧.
[٥٤٨]ـ محمّدبن عيسى ترمذى، همان، ج ٥، ص ١٢٣.
[٥٤٩]ـ ابوعبداللّه حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج ٢، ص ٣٢٥.
[٥٥٠]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ٧، ص ٣٧٨.
[٥٥١]ـ محمدبن محمدنعمان مفيد، تصحيحالاعتقاد، ص ٦٧.
[٥٥٢]ـ ر. ك: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ١٣٠ـ١٣١؛ همو، مرآهالعقول، ج ٢، ص ١٣٢.
[٥٥٣]ـ محمدبن احمد قرطبى، همان، ج ٧، ص ١٤٢؛ جلالالدين سيوطى، همان، ج ٣، ص ٥٣٥.
[٥٥٤]ـ محمدبن جرير طبرى، همان، ج ٧، جزء ١١، ص ٢٢؛ فضلبن حسن طبرسى، همان، ج ٥، ص ٢٠٤؛ جلالالدين سيوطى، همان، ج ٤، ص ٣٩١.
[٥٥٥]ـ ر.ك: سيدمحمود آلوسى، همان، ج ٦، ص ١٨٠؛ فضلبن حسن طبرسى، همان، ج ٥، ص ٢٠٤.
[٥٥٦]ـ فخر رازى، التفسير الكبير، ج ١٩، ص ٧٢.
[٥٥٧]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ١، ص ١٩٨.
[٥٥٨]ـ جلالالدين سيوطى، همان، ج ٧، ص ١٣.
[٥٥٩]ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٤، ص ٩٤.
[٥٦٠]ـ محمدبن يعقوب كلينى، همان، ج ٤، ص ٦.
[٥٦١]ـ محمدبن محمدنعمان مفيد، اوائلالمقالات، ص ٨٠.