نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٦ - بازكاوى داستان رفع القلم
معرفت سال بيستم ـ شماره ١٧٠ ـ بهمن ١٣٩٠، ٧٧ـ٨٩
بازكاوى داستان رفعالقلمعباسعلى مشكانى*
مصطفى صادقى**
چكيده
در روزهاى پايانى ذىالحجه سال ٢٣ غلامى ايرانى، معروف به فيروز ابولؤلؤ عمربن خطاب را به قتل رساند. منابع تاريخى معتبر مكتب خلفا و مكتب اهلبيت عليهمالسلام و اكثر علماى فريقين، زمان قتل را روزهاى پايانى ذىالحجه دانستهاند، ولى برخى از منابع متأخر شيعى، با استناد به يك روايت، روز واقعه را نهم ربيعالاول مىپندارند. اين روايت به «روايت رفعالقلم» معروف و به احمدبن اسحاق قمى مستند است. روايت مذكور ادعاهاى ديگرى از قبيل تحريف قرآن و رفعالقلم و جواز ارتكاب معاصى را نيز طرح مىكند.
در اين بررسى، در استناد روايت مذكور به احمدبن اسحاق قمى خدشه وارد شده و به نقد متنى و سندى آن پرداخته مىشود و قتل خليفه در ٢٦ ذىالحجه مدلّل مىگردد. به مستند اين مقاله نهم ربيعالاول و برگزارى جشنهاى كذايى در آن و انتساب آن به روز قتل خليفه از هيچ پشتوانه روايى و تاريخى برخوردار نيست. اين مقاله با رويكرد تحليلى و توصيفى به نقد افسانه رفعالقلم مىپردازد.
كليدواژهها: احمدبن اسحاق قمى، عمربن خطاب، نهم ربيعالاول، بيست و ششم ذىالحجه، رفعالقلم.
مقدّمه«رفعالقلم» عنوان روايتى است كه در برخى منابع شيعى از احمدبن اسحاق قمى روايت شده است. براساس گزارش اين روايت، عمربن خطاب، در نهم ربيعالاول سال ٢٣ هجرى به دست غلامى ايرانى، به نام ابولؤلؤ به قتل رساند. اين گزارش در حالى است كه تمامى منابع تاريخى معتبر شيعه و سنى، قتل خليفه را در روزهاى پايانى ذىالحجه سال ٢٣ ذكر كردهاند. روايت مذكور همچنين، ادعاهاى ديگرى از قبيل تحريف قرآن، رفعالقلم و جواز ارتكاب معاصى را مطرح مىكند. اين روايت تا به امروز در كانون نقادى مفصل و علمى قرار نگرفته است. در مقابل، برخى به دفاع از اين روايت پرداخته و در عين اعتراف به ضعف سند، آن را پذيرفته و دستاويزى براى جشنهايى با عنوان «عيدالزهراء» قرار دادهاند. اين موضوع بستر تحريك عواطف پيروان مكتب خلفا را فراهم آورده و بساط تفرقه و اختلاف قومى و مذهبى را به راه انداختهاند. آن «عملكرد ناشايست» و اين «واكنش متعصبانه» دل هر انديشورى را درد مىآورد و چارهجويى براى حل مشكل را ضرورى مىكند.
نويسندگان در اين مقاله با رعايت موازينِ علمى، تاريخى و حديثشناسى، به نقد و بررسى سندى و متنى اين روايت پرداختهاند. اين پژوهش مىكوشد به سؤالات ذيل پاسخ گويد:
١. مضمون و مفهوم روايت رفعالقلم چيست؟
٢. استناد «روايت رفعالقلم» به «احمدبن اسحاق قمى» صحت دارد يا خير؟
٣. ادلّه مدافعان رفعالقلم چيست؟
٤. خليفه دوم در چه روزى به قتل رسيده است؟
٥. جشنهاى عيدالزهراء با چه مبنايى برگزار مىگردد؟
بر همين اساس، مقاله حاضر در چند بخش ذيل پى گرفته خواهد شد:
١. ذكر اقوال در مورد روز قتل خليفه دوم؛ ٢. ذكر روايت ساختگى رفعالقلم؛ ٣. نقد و بررسى سندى و متنى روايت فوق؛
٤. نتيجهگيرى.
در مورد روز ترور عمربن خطاب دو قول وجود دارد: ١. اواخر ذىالحجه؛ ٢. نهم ربيعالاول. در ميان معتقدان به اواخر ذىالحجه، اختلافاتى وجود دارد، اما چون اصل اختلاف بر سر ذىالحجه و ربيعالاول است، اكنون به اختلاف نظر ميان قول اول توجهى نمىكنيم.
قول اول را قاطبه مورخان و نويسندگان اهل سنت و اكثر علماى شيعه برگزيده و روايت كردهاند. ولى قول دوم به گروه قليلى از شيعه اختصاص دارد و از اهل سنت كسى آن را نپذيرفته است. دليل قول اول همان اجماع مورخان اوليه و دليل قول دوم روايتى منسوب به احمدبن اسحاق است كه قديمىترين سند آن به قرن ششم برمىگردد. از ميان كسانى كه قتل عمر را در اواخر ذىالحجه سال ٢٣ هجرى مىدانند، تنها به عالمان شيعه اشاره مىكنيم؛ زيرا چنانكه گذشت، اين مسئله در ميان اهل سنت اجماعى است و مخالفى ندارد.
١. شيخ مفيد (م ٤١٣ق): شيخ مفيد در مسارالشيعه مىنويسد: «فى اليوم السادس و العشرين سنة ٢٣ ثلاث و عشرين من الهجرة طعن عمربن الخطاب... و فى التاسع و العشرين منه قبض»؛[٣٥٣] عمربن خطاب در ٢٦ ذىالحجه سال ٢٣هجرى ضربهخورد و در روز ٢٩همان ماه درگذشت.
٢. ابن ادريس حلى (م ٥٧٨ق): وى در كتاب السرائر به شدت احتمال كشته شدن عمربن خطاب در روز نهم ربيع را رد مىكند و مىنويسد: «فى اليوم السادس و العشرين منه، سنة ثلاث و عشرين من الهجرة، طعن عمربن الخطاب و فى التاسع و العشرين منه، قبض عمربن الخطاب... و قد يلتبس على بعض أصحابنا يوم قبض عمربن الخطاب، فيظن أنّه يوم التاسع من ربيعالأول، و هذا خطأ من قائله، بإجماع أهل التاريخ و السير، و قد حقق ذلك شيخنا المفيد، فى كتابه كتاب التواريخ، و ذهب إلى ما قلناه»؛[٣٥٤] عمربن خطاب در ٢٦ ذىالحجه سال ٢٣ هجرى ضربه خورد و در ٢٩ همان ماه درگذشت. اما اين امر بر بعضى از اصحاب ما مشتبه گشته و آنان پنداشتهاند كه عمر در نهم ربيعالاول به قتل رسيده است. اما به اجماع مورخان و سيرهنويسان، قول نهم ربيع خطايى است كه از قائل آن سر زده. شيخ مفيد نيز در كتاب تواريخ خود قول ٢٦ ذىالحجه را صحيح دانسته و همانند ما نظر داده است.
٣. سيدبن طاووس (م ٦٦٤ق): سيد در كتاب اقبال الاعمال يادآور مىشود كه گروهى از شيعيان ايرانى نهم ربيع را روز قتل عمر مىدانند، ولى او نتوانسته مؤيدى بر اين مطلب بيابد و در بيان اعمال ذىالحجه متذكر مىشود كه عمر در اين ماه كشته شده و در ادامه از كتاب حدائق شيخ مفيد به توضيحى درباره اين روز مىپردازد.[٣٥٥]
ايشان در توجيه قول قائلان به نهم ربيع، دو احتمال را يادآور مىشود: «مراد از كشته شدن شخص يادشده در روز نهم ربيع اين است كه علت تصميم به قتل در روز نهم ربيع رخ داده و قاتل در آن روز تصميم به قتل او گرفته است و در نتيجه روزى كه علت قتل در آن به وقوع پيوسته، روز خود قتل به شمار آمده و مجازا روز قتل ناميده شده باشد؛ ديگر آنكه گفته شود: زمان حركت قاتل از شهر خود به شهرى كه قتل در آن واقع شده يا زمان رسيدن قاتل به شهر مدينه كه قتل در آن به وقوع پيوسته، روز نهم ربيع بوده است.»[٣٥٦]
٤. شيخ ابراهيم كفعمى (م ٩٠٥ق): وى در كتاب جنهالامان الواقيه و جنهالايمان الباقيه كه به «مصباح كفعمى» مشهور است، مىنويسد: «فى السابع و العشرين طعن عمربن الخطاب و من زعم انه قتل فى يوم التاسع من ربيعالاول فقد اخطأ و قد نبهنا على ذلك فيما تقدم عند ذكر شهر ربيعالاول»؛[٣٥٧] عمربن خطاب در ٢٧ ذىالحجه ضربه خورد و هر كس پنداشته عمر در نهم ربيع به قتل رسيده، بىگمان اشتباه كرده است و ما در بخش ماه ربيعالاول به اين مطلب آگاهى داديم. وى كشته شدن خليفه در ٢٦ ذىالحجه سال ٢٣ را اجماعى شيعه و اهلسنت مىداند.[٣٥٨]
٥. علّامه حلّى (م ٧٢٦ق): وى در كتاب خويش، ٢٦ ذيحجه را روز ترور عمربن خطاب شناسانده است.[٣٥٩]
٦. رضىالدين حلى (م اواخر قرن ٨ ق): برادر علّامه حلّى، در كتاب العدد القويه به تفصيل به اين قضيه و تأييد نظريه مشهور پرداخته است.[٣٦٠]
شهرت قتل خليفه دوم در ذىالحجه به گونهاى بوده كه بسيارى از بزرگان همچون شيخ بهائى، با وجود معاصر بودنشان با دوران صفويه كه اوج فعاليتهاى تبليغى براى ترويج تشيع است، با صراحت ٢٦ ذىالحجه را تاريخ قتل عمربن خطاب معرفى كردهاند.[٣٦١] حتى علّامه مجلسى هم كه از مدافعان بزرگداشت روز نهم ربيع است، با اعتراف به شهرت تاريخ ذىالحجه در ميان عالمان شيعه مىنويسد: «اقول ما ذكر أنّ مقتله كان فى ذىالحجه هو مشهور بين فقهائنا الاماميه»؛[٣٦٢] اين سخن كه عمر در ذىالحجه به قتل رسيده، بين فقهاى اماميه مشهور است.
٧. از مورخان مشهور نيز يعقوبى و مسعودى از قدما، و از متأخران نيز شيخ عباس قمى در تتمهالمنتهى تاريخ قتل عمر را ٢٦ ذىالحجه دانستهاند.[٣٦٣]
برخى نيز با ترديد موضوع نهم ربيع را طرح كردهاند و يگانه كسى كه بر پذيرش قول دوم اصرار دارد، علّامه مجلسى است كه در عين مشهور دانستن قول اول، قول دوم را طرح كرده و در اثباتآنبه تفصيل به بحث پرداخته است!
مستند قول دومدليل كسانى كه قتل عمر را نهم ربيعالاول مىدانند روايتى است كه مرحوم مجلسى از دو كتاب محتضر و زوائدالفوائد نقل كرده و به روايت «رفعالقلم» مشهور است و غير آن مستندى براى اين قول يافت نمىشود. لذا در اين قسمت پس از نقل يگانه دليلِ گروه دوم، آن را به تفصيل و از جوانب مختلف بررسى خواهيم كرد.
روايت رفعالقلمخلاصه روايت اين است كه دو راوى ادعايى، با يكديگر درباره ابالخطاب اختلاف پيدا كرده و مىخواستهاند تا با مراجعه به احمدبن اسحاق قمى، مشكل خويش را حل نمايند. اما تصادفا اين مراجعه در روز نهم ربيعالاول رخ مىدهد و آنها احمدبن اسحاق را در حال انجام دادن اعمال روز عيد مىبينند. از اينرو، با تعجب علت اين امر را از او مىپرسند. احمد نيز با بيان اينكه در چنين روزى با گروهى نزد امام هادى عليهالسلام رفته و امام را در اين حال مشاهده كرده است، از قول امام فضيلتهاى اين روز را برمىشمرد؛ در ادامه نيز به نقل روايتى طولانى از يكى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله، به نام حذيفهبن يمان مىپردازد كه او نيز از زبان پيامبر، فضايل و ويژگىهاى اين روز را بيان كرده و علت آن را قتل يكى از منافقان و دشمنان خدا در اين روز دانسته است.[٣٦٤]
نقد و بررسى سندى و متنى روايت رفعالقلمالف. بررسى منابع روايت
١. كتاب محتضر نوشته حسنبن سليمان حلّى، شاگرد شهيد اوّل است كه در موضوع احتضار و روايات حضور ائمه بر سر شخص محتضر سخن مىگويد. در اين كتاب آمده است: «از آنچه درباره منافق بودن ... (نام شخصى را مىبرد) وارد شده است، روايتى است كه شيخ فاضل علىبن مظاهر واسطى و يحيىبن جريح بغدادى از احمدبن اسحاق قمى نقل كردهاند... .[٣٦٥]
٢. كتاب زوائدالفوائد نوشته فرزند سيدبن طاووس كه در اعمال سال و آداب مستحبى نگارش يافته است.[٣٦٦]
٣. مرحوم مجلسى نيز دوبار روايت را در بحارالانوار ذكر مىكند: در جلد ٣١ به نقل از المحتضر و در جلد ٩٨ به نقل از زوائد. در پاورقى جلد ٣١ دو منبع ديگر نيز براى اين حديث ذكر شده است: يكى مصباحالانوار هاشمبن محمد (٦ ق) و ديگرى دلائلالامامه طبرى (٤ ق). از عبارات محقق بحارالانوار پيداست كه اين دو منبع را از قول محشى محتضر آورده است و خود به آن دست نيافته است. محشى محتضر هم سند دلائلالامامه را از كتاب انوار نعمانيه نقل كرده[٣٦٧] و سند مصباح را به اين صورت ذكر كرده است: «أخبرنا أبو محمد الحسنبن محمد قمى بالكوفه قال: حدّثنا أبوبكر محمدبن جعدويه قزوينى و كان شيخا صالحا زاهدا سنة ٣٤١ صاعدا الى الحج، قال: حدّثنى محمدبن على القزوينى، قال: حدّثنا حسنبن حسن الخالدى بمشهد أبىالحسن الرضا عليهالسلام، قال: حدّثنا محمدبن العلاء الهمدانى الواسطى و يحيىبن جريح البغدادى، قالا: تنازعا فى أمر آبىالخطاب محمدبن أبى زينب الكوفى و اشتبه علينا أمره فقصدنا جميعا أبا على أحمدبن اسحاق... .»[٣٦٨]
در مورد دلائل الامامه گفتنى است كه چنين روايتى در آن وجود ندارد و معلوم نيست مرحوم جزائرى چگونه اين روايت را به آن نسبت داده است. عجيبتر اينكه در پاورقى محتضر آمده است: «اين حديث را طبرى در فصل متعلق به اميرالمؤمنين از كتاب دلائلالامامه آورده است»! در حالى كه كتاب دلائلالامامه چنين فصلى ندارد و در فصلهاى ديگر آن نيز روايت نيامده است.[٣٦٩] احتمال دارد مرحوم جزائرى روايت را در كتاب ديگرى ديده و اشتباها به دلائلالامامه نسبت داده باشد و اين در حالى است كه ديگر ناقلان نيز از قول مرحوم جزائرى روايت را آوردهاند! احتمالاً منشأ اين اشتباه نيز خلط نمودن نام طبرى نويسنده كامل بهائى با طبرى صاحب دلائلالامامه است. عمادالدين ابوجعفر محمدبن ابىالقاسم طبرى نويسنده كامل بهائى (٦ ق) كتابى به نام يوم وفات عمر نوشته كه در آن فقط قول نهم ربيع را صحيح دانسته و متعرض روايت مورد نقد نشده است.[٣٧٠] در نسخ موجود از مصباحالانوار نيز روايت موجود نيست و شايد در جلد دوم آن، كه ظاهرا از بين رفته، وجود داشته است. با اين حال وجود روايت در المحتضر و زوائدالفوائد روشن است كه از كتب نوشته شده در قرن هشتماند. نتيجه آنكه اين روايت از قرن هشتم جلوتر نمىرود و اثرى از آن در منابع متقدم نيست!
ب. بررسى راويان و اسناد حديثبراى روايت مذكور، چند سلسله سند وجود دارد كه تمام آنها به احمدبن اسحاق ختم مىشود.
١. سند مصباحالانوار: چنانكه گفته شد در مصباحالانوار، روايت رفعالقلم موجود نيست، اما سند منتسب به اين كتاب به ادعاى محشى محتضر از قرار ذيل است: «أخبرنا أبومحمد الحسينبن محمدالقمى بالكوفه، قال: حدّثنا أبوبكر محمدبن جعدويه قزوينى و كان شيخا صالحا زاهدا سنة ٣٤١ صاعدا الى الحج، قال: حدّثنى محمدبن على القزوينى، قال: حدّثنا حسنبن حسن الخالدى بمشهد أبى الحسن الرضا عليهالسلام، قال: حدّثنا محمدبن العلاء الهمدانى الواسطى و يحيىبن جريح البغدادى قالا... .»[٣٧١]
بررسى سند مصباحالانوار: سند پيشگفته از چند جهت مناقشهپذير است:
الف. نام هيچيك از اين راويان در كتب رجالى موجود نيست، به گونهاى كه نه تنها كسى از آنها نامى نبرده، بلكه در سند هيچ روايت ديگرى نيز قرار ندارند و هيچ روايت ديگرى از ايشان نقل نشده است.
ب. سند مذكور مرسل است. چه اينكه محمدبن جعدويه قزوينى در سال ٣٤١ روايت را براى آخرين راوى نقل كرده است؛ اين در حالى است كه نويسنده مصباح طريق خود به وى را بيان ننموده و خود وى در قرن ششم مىزيسته است و فاصله دو قرن، بين آخرين راوى و نگارنده مصباح، به اتقان سند لطمه وارد مىسازد.
ج. چنانكه گفته شد، در مصباحالانوار اين روايت موجود نيست.
نتيجه اينكه نقل از مصباحالانوار، علاوه بر فقد منبع، از جهت اسناد نيز مناقشهپذير است.
٢. سند محتضر: سند محتضر چنين است: «علىبن مظاهر الواسطى عن محمدبن العلاء الهمدانى الاسطى و يحيىبن محمد بن جريح بغدادى... .»[٣٧٢]
بررسى سند محتضر: اولين شخصى كه صاحب محتضر از او نقل مىكند، فردى ناشناخته است و نام و نشانى از او در تراجم و رجال به چشم نمىخورد. يحيىبن جريح نيز به مجهول بودن مبتلاست و اطلاعى از وى در دست نيست. راوى ديگر اين روايت يعنى محمدبن علاء نيز از چند جهت درخور تأمّل است:
الف. محمدبن علاء همدانى از راويان صحاح سته و اهل سنت بوده و از جانب ايشان مورد تجليل و توثيق قرار گرفته است. همچنانكه بيشتر روايات نقل شده از او نيز از طريق اهل سنت است.
ذهبى درباره وى مىنويسد: «محمدبن العلاءبن كريب الحافظ الثقه الامام، شيخالمحدثين ابوكريب الهمدانى الكوفى... قال حجاجبن الشاعر سمعت احمدبن حنبل يقول: لو حدثت عمن اجاب فب المحنه لحثت عن اثنين ابو معمر و ابوكريب... قال محمدبن عبداللّهبن نمير: ما بالعراق اكثر حديثا من ابى كريب و لا اعرف بحديث بلدنا منه. وثقه النسائى و غيره. و قال ابوحاتم صدوق و قال ابوعمرو احمد بن نصر الخفاف ما رأيت من المشايخ بعد اسحاقف احفظ من ابى كريب... .»[٣٧٣]
بديهى است كه اگر اين راوى حديث رفعالقلم را نقل مىنمود، نزد اهلسنت متهم به غلو، رفض و كفر مىشد نه وثاقت و اعتبار.
ب. جاعلان روايت فراموش نمودهاند كه محمدبن علاء از محدثان عراق و شهر كوفه مىباشد و در شهر قم (محل نقل روايت) نمىزيسته است.
ج. با توجه به كهولت و اختلاف سن زياد او نسبت به احمدبن اسحاق، و همچنين بزرگى شخصيت او در عراق، كه با عناوينى چون «حافظ» و «اكثر حديثا بالعراق» توصيف شده، رجوع وى به احمدبن اسحاق، آن هم در مورد شخصيت خليفه ثانى، بعيد به نظر مىرسد.
٣. سند انوار نعمانيه: سند انوار نعمانيه از قرار ذيل است: «اخبرنا ابوالبركاتبن محمد الجرجانى هبهاللّه القمى و اسمه يحيى قال: حدثنا احمدبن اسحاقبن محمد البغدادى، قال: حدثنا الفقيه الحسنبن الحسن السامرى، قال: كنت انا و يحيىبن احمدبن جريح البغدادى... .»[٣٧٤]
بررسى سند:الف. راويان اين سند نيز نامشان در هيچيك از كتب رجالى نيامده و در سند هيچ روايت ديگرى نيز قرار ندارند.
ب. سند فوق همچنان ناقص است؛ زيرا شمار راويان آن از سه نفر تجاوز نمىكند، كه مسلما اين عده نمىتوانند تنها واسطههاى نقل اين روايت به كتاب دلائلالامامه (منبع ادعايى انوار نعمانيه) باشند.
ج. در اين سند به جاى محمدبن علاء، حسنبن حسن سامرى قرار دارد؛ اين در حالى است كه نقلهاى پيشين تصريح بر آن داشت كه رجوع به احمدبن اسحاق، به سبب اختلافى بوده كه بين محمدبن علاء و يحيىبن جريح رخ داده بود و در ديگر نقلها نامى از حسنبن حسن سامرى به ميان نيامده است.
د. سيد جزايرى اين روايت را از كتاب دلائلالامامه نقل مىكند، در حالى كه چنين روايتى در هيچيك از نسخههاى خطى و چاپى دلائلالامامه وجود ندارد.
نتيجه اينكه اين نقل علامه بر ضعف منبع و مجهول بودن راويان، با ارسال سند روبهروست و از اين جهت قابل استناد نيست.
٤. سند زوائدالفوائد: سند اين كتاب نيز همچون اسناد ديگر اين روايت مرسل است و در آن مستقيما به نقل روايت از محمدبن علاء و يحيىبن جريح پرداخته شده است؛ با اين تفاوت كه نويسنده آن، روايت فوق را از علىبن مظاهر واسطى نقل نمىكند، بلكه در انتهاى روايت مىنويسد: «نقلته من خط محمدبنعلىبنمحمدبنطىرحمهاللّه.»[٣٧٥]
با صرفنظر از اختلافى كه درباره ابن طى، ميان دانشمندان رجال و تراجم وجود دارد، بايد گفت نقل كتاب زوائد نيز به سبب مرسل و مجهول بودن راويان سندش بىارزش و مردود است.
نتيجه بحث در سند روايت رفعالقلماز مجموع بررسىها درباره سند روايت رفعالقلم مشخص شد كه هيچيك از اسناد اين روايت قابل اعتنا نيست؛ چون تمام راويان آن مجهولاند و سلسله اسناد نيز مرسل است.
در انتهاى اين بحث، نظر يكى از مراجع عالىقدر تقليد عصر حاضر را حسن ختام قرار مىدهيم. آيتاللّه العظمى صافى گلپايگانى درباره اين روايت مىفرمايد: «روايت علىبن مظاهر از نظر متن و سند ضعيف است و آن را در كتب معتبر و اصيل شيعه نيافتيم، همچنانكه شناختى نسبت به علىبن مظاهر كه از علماى شيعه به حساب آورده شده وجود ندارد. و وجود چنين روايات مجهولى در مجامع بزرگ حديثى شيعه، كه مؤلف آنها صرفا براى جمعآورى اخبار و بدون بررسى اعتبار سند و متن آنها همت گماشته است، چندان بعيد نيست.»[٣٧٦]
ج. بررسى متن روايتگذشته از مشكل سند، متن روايت نيز از جهات متعددى سست است و اين امر ما را از اعتماد به آن بازمىدارد. اشكالاتى نظير طرح مسئله «رفعالقلم» و برداشته شدن قلم و نوشته نشدن گناهان افراد در اين روز و سه روز بعد از آن، كه با مسلّمات قرآن، روايات و حكم بديهى عقل در تضاد تام مىباشد. در فقراتى ديگر بر تحريف قرآن اصرار شده، در حالى كه اين مسئله نيز با مبانى مكتب تشيع در تضاد تام است. از طرفى نخستين منبعى كه اين روايت در آن آمده، مربوط به قرن ششم است و پيش از آن در هيچ منبع ديگرى ذكر نشده است. همچنين نظر به اينكه اين روايت شاذ است و هيچ قرينهاى دال بر صحت آن در دست نيست، و به اصطلاح خبر واحدى است كه قابل اعتماد نيست، نمىتواند مورد استدلال و منبع استنباط احكام و مبانى قرار گيرد.
تفصيل اشكالات متنىاشكال اول: مهمترين اشكال به متن اين خبر كه آن را از درجه اعتبار ساقط مىكند، مطلبى است كه به نقل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خداى متعال نسبت داده است: «و امرت الكرام الكاتبين ان يرفعوا القلم عن الخلق كلهم ثلاثة ايام من ذلك اليوم و لا اكتب عليهم شيئا من خطاياهم كرامة لك و لوصيك»؛ به فرشتگان نويسنده اعمال دستور دادم سه روز قلم را از همه مردم بردارند و چيزى از گناهان آنان را ننويسند.
همچنين از قول اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكند: «هذا يوم الاستراحة ويوم تنفيس الكربة ويوم العيد الثانى ... و يوم رفع القلم»؛ امروز، روزِ آرامش و استراحت و روزِ نابودى سختىها و روز عيد ثانى (براى شيعيان)... و روز برداشته شدن قلم و نوشته نشدن گناهان است.
اين در حالى است كه علاوه بر مخالفت صريح با آيات قرآنى مانند «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرا يَرَهُ»(زلزله: ٧)، با قوانين و سنن الهى نيز مغاير و مخالف حكم بديهى عقل است.
آيا برداشتن تكليف از بندگان به معناى ايجاد هرج و مرج، برخلاف شيوههاى اهلبيت عليهمالسلام در تربيت بندگان خدا و دوستان خود نيست؟ آيا امكان دارد از بزرگوارانى كه مىفرمودند: «ما من نكبة يصيب العبد الا بذنب»؛[٣٧٧] هيچ نكبتى به بنده نمىرسد، مگر به سبب گناه. چنين كلماتى صادر شود؟ چه ظلم بزرگى است كه اين كلمات را به كسانى نسبت دهيم، كه همواره مىفرمودند: «لاتنال ولايتنا الا بالعمل و الورع»؛[٣٧٨] به ولايت ما نتوان رسيد مگر به پرهيزكارى و دورى از گناه. همچنانكه قرآن كريم نيز با تأكيد بر اين مطلب مىفرمايد:«أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ نَّجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاء مَّحْيَاهُم وَمَمَاتُهُمْ سَاء مَا يَحْكُمُونَ»(جاثيه: ٢١)؛ آيا آنان كه مرتكب اعمال زشت شدند، مىپندارند آنها را مانند كسانى كه ايمان آوردهاند و نيكوكار شدهاند قرار مىدهيم كه زندگى و مرگشان يكسان باشد؟ چه بد داورى مىكنند!
با اين حال چگونه برخى، تمام تعليمات الهى قرآن و اهلبيت عليهمالسلام را به كنارى مىنهند و اينگونه با تمسك به اين روايات جعلى، پردههاى حيا را دريده، مرتكب اعمالى مىشوند كه از شأن و منزلت هر فرد مسلمان و مؤمن به خدا خارج است.
توجيه اينگونه رواياتدر اين ميان برخى خواستهاند روايت را به موارد خاصى محدود كنند و آن را مربوط به افراد نابالغ و مجنون يا به صورتهاى اضطرار و اكراه اختصاص دهند![٣٧٩] اما اين بيان، نه تنها با ظاهر روايت كه در بيان رفع تكليف از همه مردم است، مغايرت دارد، بلكه اختصاص به اين ايام ندارد تا روايت بخواهد آن را به اين ايام اختصاص دهد. توضيح اينكه بنابر روايات معتبر از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه فرمودند: «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِى تِسْعَةُ أَشْياءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيهِ وَ مَا لَا يعْلَمُونَ وَ مَا لَا يطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِى الْوَسْوَسَةِ فِى الْخَلْوَةِ مَا لَمْ ينْطِقُوا بِشَفَةٍ»،[٣٨٠] در تمام ايام از چنين اعمالى رفع قلم صورت مىگيرد. پس ناگزير بايد «رفعالقلم» در اين روايت را بر معناى ظاهرىاش، يعنى برداشتن تكليف از همه گناهان حمل نمود. ضمن اينكه اين روايت رفع تكليف را در مورد همه مردم دانسته و بر آن تأكيد كرده است: «يرفعوا القلم عن الخلق كلهم»؛ اين در حالى است كه در همين روايت كذايى، سخن از اختصاص اين عيد به شيعيان و دوستداران اهلبيت عليهمالسلام به ميان آمده است.
اشكال دوم: سياق اين خبر بر محور داستانسرايى و برجسته نشان دادن اين روز ساخته شده است. از اينرو غالب تعبيراتى را هم كه براى برجسته ساختن اين روز به كار برده، نشاندهنده جعل آن است. براى مثال، از اين روز به «افضل الاعياد عند اهلبيت عليهمالسلام» يا «اىّ يوم اعظم عند اهلالبيت من هذا اليوم» تعبير مىشود كه قبول آنها با وجود اعياد بزرگى همچون عيد مبعث و غدير خم پذيرفتنى نيست. همچنين در منابع روايى شيعه، عيد غدير افضلالاعياد شمرده شده است.[٣٨١] وانگهى اگر نسبت دادن چنين عناوينى به اين روز صحيح مىبود، بىگمان رواياتى غير از اين روايت ضعيف به دست ما مىرسيد كه از فضيلت اين روز يا حداقل اهتمام اهلبيت عليهمالسلام به آن حكايت كند. اين در حالى است كه هيچ روايت يا مستند تاريخى ـ حتى بهصورتضعيفـدراينمورديافتنمىشود.
اشكال سوم: در نقلى از اين روايت كه علّامه مجلسى آن را از كتاب المحتضر آورده، مىخوانيم: «محمدبن علاء واسطى و يحيىبن محمدبن جريح گويند ما در موضوع ابنالخطاب اختلاف كرديم و امر بر ما مشتبه شد، پس نزد احمدبن اسحاق رفتيم كه ديديم مشغول اعمال عيد است.» اما آنچه از كتاب مصباح نقل شده، چنين است: «محمدبن علاء واسطى و يحيىبن محمدبن جريح گفتند ما درباره ابىالخطاب محمدبن ابى زينب الكوفى اختلاف كرديم و امر بر ما مشتبه شد، پس نزد احمدبن اسحاق رفتيم... .» به نظر مىرسد اگر اصل روايت منشأ صحيحى داشته، درباره ابوالخطاب كوفى،[٣٨٢] غالى معرف بوده، ولى چون «ابن الخطاب» نوشته شده و همچنين به جهت شباهت نامى، مربوط به عمربن خطاب دانسته شده است.
اشكال چهارم: نقلهاى مختلف اين روايت اختلاف فاحشى با يكديگر دارند كه به سادگى نمىتوان از آنها گذشت. براى مثال در نقل المحتضر مىخوانيم كه محمدبن علاء و يحيىبن جريح به سبب اختلافى كه درباره ابوالخطاب داشتند نزد احمد رفتند. اين در حالى است كه در نقل انوار نعمانيه فردى ديگر به نام حسنبن حسن سامرى به همراه يحيىبن جريح بدون آنكه اختلافى بين آنها وجود داشته باشد به نزد احمد مىروند.[٣٨٣] همچنين در نقل المحتضر احمدبن اسحاق به نقل روايت از امام هادى عليهالسلاممىپردازد، در حالى كه در انوار نعمانيه اين روايت از امام حسن عسكرى عليهالسلام نقل شده است. از طرفى الفاظ اين روايت نيز اختلافات بسيارى با يكديگر دارند كه همگى كاشف از اضطراب و ضعف اين روايت است.
اشكال پنجم: در چند بخش از اين روايت به تحريف قرآن تأكيد و تصريح شده است. براى مثال در بخشى مىخوانيم: «انا غير شاك فى امر الشيخ حتى ترأس بعد وفاة النبى صلىاللهعليهوآله و سلم و اعاد الكفر و ارتد عن الدين و شمّر للملك و حرّف القرآن» يا در عبارتى ديگر آمده است: «يا حذيفة جبت من المنافقين يترأس عليهم و يستعمل فى أمتى الرياء ويدعوهم الى نفسه... يصد عن سبيلاللّه و يحرف كتاب.» اين در حالى است كه باور به عدم تحريف قرآن از مسلّمات شيعه و سنى مورد اجماع مسلمانان است.
تكمله اشكالات: نكته ديگرى كه آن را مىتوان مؤيدى بر اشكالات مذكور ـ و نه اشكالى مستقل ـ شمرد، اين است كه در اين خبر احمدبن اسحاق مىگويد: با گروهى از دوستانم در سامرا حضور امام هادى عليهالسلام رسيديم. آن حضرت به اعمال عيد مشغول بود و خادمانش را فرموده بود لباسهاى نو بپوشند!
اين نكته درخور توجه است كه عسكريين عليهماالسلام در سامرا موقعيت ديدارهايى از اين دست را به ندرت به دست مىآوردند؛ گرچه ديدارهايى در كتب تاريخ و سيره نقل شده است، اما ديدار مورد ادعاى راويان، با توجه به اشكالات وارد بر آن و سير داستانسرايانه و ادعاى امور واهى و خلاف مكتب اين روايت، اين نقل را به دروغى بزرگ شبيهتر و كذب آن را مسجل مىنمايد. توضيح اينكه شايد عسكريين عليهماالسلام در سامرا ديدارهايى با شيعيان داشته و عمّال حكومتى از برخى ديدارها جلوگيرى نمىكردند، اما يقينا ديدارها و جلساتى از اين دست كه بر ضد بزرگان آنان برگزار و مثلاً عليه خليفه دوم به برگزارى جشن و سرور اقدام شود، به شدت مخالفت و مسبّبان آن را مجازات مىكردند. جرياناتى كه در تاريخ نقل شده است، شدت خفقان حاكم بر عسكريين عليهماالسلام را مشهود مىسازد. اما جاعلان اين خبر در قرون ششم به بعد، گويا از مشكلات و محدوديتهاى ايشان در سامرا اطلاعى نداشتهاند.
مراوده و اختلاط شيعيان با امامان خويش در اين دوران چنان مورد پيگرد بود، كه حتى در بيرون از محدوده منزل و در گذر از خيابان نيز شرايط براى طرح سؤال مهيا نبود. محمدبن اشرف مىگويد: همراه امام هادى عليهالسلام در مدينه راه مىرفتم. حضرت فرمود: آيا تو پسر اشرف نيستى؟ عرض كردم: آرى. آنگاه خواستم مطلبى بپرسم، امام بر من پيشى گرفت و فرمود: ما در حال گذار از شاهراه هستيم و اين محل براى طرح سؤال مناسب نيست.[٣٨٤]
اين حادثه شدت خفقان حاكم در مدينه را نشان مىدهد و ميزان پنهانكارى اجبارى امام را به خوبى نشان مىدهد. اين، وضع امام هادى عليهالسلام در مدينه است؛ اما وضعيت حضرت در سامراء ـ كه ادعا شده محل ملاقلات كذايى احمدبن اسحاق با امام است ـ به مراتب سختتر و بحرانىتر از مدينه است. در تاريخ مىخوانيم: امام در اين شهر (سامراء) ظاهرا آزاد بود، ولى در حقيقت همانند يك زندانى به سر مىبرد؛ زيرا موقعيت محل طورى بود كه امام همواره تحت نظر بود و مأموران خليفه رفتوآمدها و ملاقاتهاى حضرت را زيرنظر داشتند.[٣٨٥]
با اين حال ادعاى ملاقات كذايى با امام و مشاهده حضرت در موقعيت عيد و جشن كشته شدن خليفه دوم، نشان از غيرواقعى بودن اين گزارش دارد و جهل جاعلان را در مورد موقعيت امام در سامرا آشكار مىسازد.
نحوه برخورد بزرگان با اين روايتبرخى از بزرگان در برخورد با اين حديث، به جعلى بودن آن تصريح كردهاند و برخى به توجيه و تأويل آن همت گماردهاند. از جمله كسانى كه به توجيه و تأويل روايت پرداخته، سيدبن طاووس در كتاب اقبال است. وى پس از اشاره به اين روايت مىنويسد: «وقتى ابتداى وفات امام عسكرى عليهالسلام هشتم ربيع باشد، ابتداى ولايت حضرت مهدى روز نهم خواهد بود؛ لذا شايد تعظيم اين روز بدين علت باشد... شايد معناى روايت اين باشد كه باعث عزم قاتل بر قتل در روز نهم ربيع رخ داده يا قاتل در اين روز از شهر خود به شهرى كه قتل در آن رخ داده، حركت كرده يا روز رسيدن قاتل به محل حادثه است.»[٣٨٦]
لكن تأويلات سهگانه سيد چندان صحيح به نظر نمىرسد، بخصوص كه گزارشهاى تاريخى خلاف آن را ثابت مىكند. زيرا علت قتل خليفه نزاعى است كه بين او و ابولؤلؤ پيش آمده و فاصله اين مشاجره با ترور بيش از چند روز نبوده و در هيچ جا سخن از فاصله چند ماهه نيست. همچنين حركت قاتل به طرف مدينه يا رسيدن او به اين شهر به قصد انجام قتل نبوده و آنچه مسلم است اينكه او پس از اسارت براى اجراى كارهاى صنعتى به مدينه فرستاده شده است.
اكثر فقيهان و مراجع تقليد نيز بر ساختگى بودن روايت مذكور تصريح كرده و مسئله رفعالقلم را به چالش كشيدهاند.
آيتاللّه مكارم شيرازى در اينباره مىگويد:
اولاً روايتى با عنوان رفعالقلم در آن ايام مخصوص در منابع معتبر نداريم، و ثانيا بر فرض كه چنين چيزى باشد ـ كه نيست ـ مخالف كتاب و سنت است و چنين روايتى قابل پذيرفتن نيست و حرام و گناه در هيچ زمانى مجاز نيست، همچنين سخنان ركيك و كارهاى زشت ديگر، و ثالثا تولى و تبرى راههاى صحيحى دارد نه اين راههاى خلاف.٣٨٧
آيتاللّه نورى همدانى نيز مىفرمايد:
چيزى با عنوان رفعالقلم در روز بخصوصى نداريم و مسلمانان بايد از تفرقه بپرهيزند و از هر چيزى كه موجب وهن مىباشد، جدا اجتناب نمايند.٣٨٨
مرحوم آيتاللّه تبريزى در اينباره مىفرمايد:
روايت مزبور صحيح نيست و فرقى بين ايام نيست و معصيت، معصيت است. واللّه العالم.[٣٨٩]
مرحوم آيتاللّه فاضل لنكرانى با تصريح به عدم صحت اين روايت مىنويسد:
حديث رفعالقلم صحيح نيست، بلكه هر مسلمانى موظف به انجام واجبات دينى بوده و فرقى در ايام سال نسبت به آن وجود ندارد و انجام اعمالى كه موجب تفرقه مسلمين يا وهن شيعه شود،جايزنيست.[٣٩٠]
جشنهاى نهم ربيع مورد مخالفت علماى گذشته نيز بوده است. رسول جعفريان در اين مورد مىنويسد: «روشن نيست كه از چه زمانى اين مراسم در ميان شيعيان عجم آغاز شده است... اين مراسم تا عصر صفوى در كاشان برقرار بوده و در اوايل اين دوره ميرمخدوم شريفى، سنى معاصر اسماعيل دوم، در كتاب نواقص الروافض كه آن را بر ضد شيعه تأليف كرده، خبر آن را آورده است... اين عادت بعدها به برخى ديگر از شهرها نيز كشيده شد. قاضى نوراللّه شوشترى كتابى با نام مصائبالنواصب در رد بر كتاب مخدوم نگاشته و به همين مطلب هم پاسخ داده است. او مىنويسد: اين كار مورد تاييد علما نبوده و در زمان ما اين كار در كاشان متروك شده است.»[٣٩١] اين گزارش حاكى از مخالفت و يا عدم موافقت علماى گذشته، با داستان رفعالقلم مىباشد.
با اين حساب اعتماد به اين روايت و استناد بدان براى اثبات قتل خليفه در چنين روزى و همچنين اثبات مسئله خرافى رفعالقلم و براشته شدن قلم و آزادى در انجام دادن فجور و گناهان به هيچ روى صحيح نيست و اين قول توان مقابله و معارضه با قول جلّ فقها و مورخان شيعه و سنى را ندارد.
مقام معظم رهبرى نيز در اين زمينه مىفرمايند:
بعضىها به نام شاد كردن دل فاطمه زهرا عليهاالسلام، اين روزها و در اين دوران كارى مىكنند كه انقلاب را كه محصول مجاهدت فاطمه زهراست، در دنيا لنگ كنند. ... اگر امروز كسى كارى كند كه آن دشمن انقلاب، آن مأمور سياى آمريكا، آن مأمور استخبارات كشورهاى مزدور آمريكا، وسيلهاى پيدا كند، دليل پيدا كند، نوارى پيدا كند، ببرد اينجا و آنجا بگذارد، بگويد كشورى كه شما مىخواهيد انقلابش را قبول كنيد اين است، مىدانيد چه فاجعهاى اتفاق مىافتد؟ بعضىها دارند به نام فاطمه زهرا عليهاالسلام اين كار را مىكنند، در حالى كه فاطمه زهرا راضى نيست. اين همه زحمت براى اين انقلاب (مكتب) كشيده شده... آن وقت يك نفرى كه معلوم نيست تحت تأثير كدام محركى واقع شده، به نام شاد كردن دل فاطمه زهرا، كارى بكند كه دشمنان حضرت زهرا را شاد كند!٣٩٢
سؤالى كه بايد در اينجا بدان پاسخ گفت، اينكه: چه چيز باعث شده كه از قديمالايام شيعيان اين روز را روز قتل خليفه بپندارند؟
بنابر نظر برخى آنچه موجب گرديده تا روز نهم ربيع به روز قتل خليفه شهرت يابد، قتل عمربن سعد، فرمانده ظالم و منحوس لشكر يزيد در اين روز به دست مختار ثقفى بوده، كه به سبب شباهت نام او و خليفه دوم، بعدها به اشتباه اين روز به روز قتل عمربن خطاب شهرت يافته است.[٣٩٣]
در مقابل اين قول ضعيف و شاذ، كشته شدن عمربن خطاب در ٢٦ ذيحجه قول تمام علماى اهلسنت و اكثر فقيهان و مورخان شيعه است. درباره نظريه مشهور، مىتوان به همان منابع دست اول تاريخى و گفتههاى تاريخنگاران كهن شيعه و سنى استناد كرد. همچنين ابتداى خلافت عثمان كه در اواخر ذيحجه يا اول محرم ثبت شده دليل ديگرى بر اين مدعاست؛[٣٩٤] چراكه با توجه به اينكه شوراى عمر براى تعيين خليفه چند روز طول كشيده، بيعت با عثمان در روزهاى اول محرم بسيار طبيعى مىنمايد.
نتيجهگيرى«رفعالقلم» كه مضمون حديث مورد بحث است، به معناى نوشته نشدن گناهان در ايامى خاص، همچون نهم ربيع است. كشته شدن خليفه دوم، براساس منابع معتبر تاريخى و برخلاف ادعاى روايت مذكور، در ٢٦ ذىالحجه سال ٢٣ هجرى بوده است. روايت رفعالقلم، از نظر قواعد حديثى در پايينترين درجه اعتبار قرار دارد و نيز از ديدگاه وقايع تاريخى از كمترين ارزش برخوردار نيست. اين احتمال وجود دارد كه اين روايت در دوران آلبويه يا زمانهايى كه اختلاف شيعه و سنى به اوج خود رسيده، جعل گرديده است. همچنين جاعلان روايت، براى مقبول واقع شدن روايتِ جعلى خويش، از نام و شخصيت احمدبن اسحاق سوءاستفاده و روايت را به نام اين مرد بزرگ جعل كردهاند. با اين حساب برپايى جشنهاى عيدالزهراء در نهم ربيع و انجام اعمال كذايى در آنها، از هيچ منطقى و پشتوانه علمى برخوردار نيست و تنها اثر آن، تشديد اختلاف شيعه و سنى و به خطر افتادن جان شيعيان در اقصى نقاط جهان است.
منابعـ اربلى، علىبن عيسى، كشف الغمه، تبريز، مكتبه بنىهاشمى، ١٣٨١ق.
ـ بهائى، حسنبن عبدالصمد، توضيح المقاصد، قم، كتابخانه آيتاللّه العظمى مرعشى نجفى، ١٤٠٦ق.
ـ پيشوايى، مهدى، سيره پيشوايان، قم، مؤسسه امام صادق عليهالسلام، ١٣٧٧.
ـ تهرانى، شيخ آقابزرگ، الذريعة، تهران، كتابخانه اسلاميه، بىتا.
ـ جزايرى، سيد نعمتاللّه، انوار النعمانيه، چ چهارم، بيروت، اعلمى، ١٤٠٤ق.
ـ جعفريان، رسول، صفويه در عرصه دين و فرهنگ و سياست، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، ١٣٧٩.
ـ ـــــ ، تاريخ تشيع در ايران، چ دوم، قم، انصاريان، ١٣٨٣.
ـ حرّ عاملى، محمّدبن حسن، وسائلالشيعه، چ دوم، قم، آلالبيت لاحياءالتراث، ١٤١٤ق.
ـ حلّى، ابنادريس، السرائرالحاوى لتحريرالفتاوى، قم، مؤسسة النشرالاسلامى، ١٤١٠ق.
ـ حلّى، حسنبن سليمان، المحتضر، تحقيق سيدعلى اشرف، نجفاشرف، المكتبة الحيدريه، ١٤٢٤ق.
ـ حلّى، حسنبن يوسفبن مطهّر، رجال العلّامة الحلّى، قم، دارالذخائر، ١٤١١ق.
ـ حلّى، حسنبن يوسف، تذكرهالفقها، قم، آلالبيت لاحياءالتراث، ١٤١٥ق.
ـ ـــــ ، منتهى المطلب، مشهد، آستان قدس رضوى، ١٤١٢ق.
ـ حلّى، رضىالدين علىبن يوسف، العددالقوية، قم، كتابخانه آيتالله مرعشى، ١٤٠٨ق.
ـ ذهبى، شمسالدين محمّدبن احمد، سير اعلامالنبلاء، تحقيق صالح سمر، بيروت، رساله، ١٤١٣ق.
ـ سيدبن طاووس (علىبن موسىبن جعفر)، الاقبال بالاعمال، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٦.
ـ صافى گلپايگانى، لطفاللّه، مجموعه رسائل، بىجا، بىنا، بىتا.
ـ طبرى، محمّدبن جرير، تاريخ الملوك و الامم (تاريخ طبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، ١٣٨٧ق.
ـ طبرى، محمّدبن جرير، دلائل الامامه، تحقيق مؤسسة بعثت، قم، بىنا، ١٤٢٣ق.
ـ عاملى كفعمى، ابراهيمبن على، المصباح، قم، رضى، ١٤٠٥ق.
ـ عسقلانى، احمدبن علىبن حجر، تهذيبالتهذيب، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٤ق.
ـ قمى، شيخ عباس، تتمهالمنتهى، تحقيق ناصر باقرى بيدهندى، قم، دليل ما، ١٣٨٢.
ـ كلينى، محمّدبن يعقوب، اصول كافى، تهران، دارالكتب الإسلامية، ١٣٦٥.
ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم، بيروت، داراحياء التراثالعربى، ١٤٠٣ق.
ـ مسائلى، مهدى، نهم ربيع خسارتها و جهالتها، قم، وثوق، ١٣٨٦.
ـ مفيد، محمّدبن محمد نعمان، مسارُّالشيعة فى مختصر تواريخالشريعة، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ق.
* كارشناس كلام اسلامى مؤسسه امام صادق عليهالسلام. [email protected]
** عضو هيئت علمى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى. دريافت: ٢٩/١/٩٠ ـ پذيرش: ١١/٨/٩٠.
[٣٥٣]ـ محمّدبن نعمان مفيد، مسارالشيعه فى مختصر تواريخ الشريعة، ص ٤٢.
[٣٥٤]ـ ابنادريس حلّى، السرائرالحاوى لتحريرالفتاوى، ج ١، ص ٤١٨.
[٣٥٥]ـ سيدبن طاووس، اقبالالاعمال، ج ٢، ص ٣٧٩.
[٣٥٦]ـ همان، ج ٣، ص ١١٣.
[٣٥٧]ـ ابراهيم كفعمى، المصباح، ص ٥١٠.
[٣٥٨]ـ همان.
[٣٥٩]ـ حسنبن يوسف حلّى، تذكرهالفقها، ج ٦، ص ١٩٥؛ همو، منتهىالمطلب، ج ٢، ص ٦١٢.
[٣٦٠]ـ رضىالدين علىبن يوسف حلّى، العددالقوية، ص ٣٢٨ـ٣٣١.
[٣٦١]ـ شيخ بهائى، توضيحالمقاصد، ص ٣٣.
[٣٦٢]ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٣١، ص ١١٨.
[٣٦٣]ـ شيخ عباس قمى، تتمهالمنتهى، تحقيق ناصر باقرى بيدهندى، ص ٢١٨٥.
[٣٦٤]ـ ر.ك: شيخ حسنبن سليمان الحلّى، المحتضر، ص ٤٤ـ٥٥.
[٣٦٥]ـ همان.
[٣٦٦]ـ به نقل از: محمّدباقر مجلسى، همان، ج ٣١، ص ١٢٠.
[٣٦٧]ـ سيد نعمتاللّه جزايرى، انوار نعمانيه، ج ١، ص ١٠٨.
[٣٦٨]ـ حسنبن سليمان حلّى، همان.
[٣٦٩]ـ بنگريد به: محمّدبن جرير طبرى، دلائلالامامة، تحقيق مؤسسه بعثت.
[٣٧٠]ـ آقابزرگ تهرانى، الذريعه، ج ٢٥، ص ٣٠٣.
[٣٧١]ـ حسنبن سليمان حلّى، همان.
[٣٧٢]ـ همان.
[٣٧٣]ـ شمسالدين محمّدبن احمد ذهبى، سير اعلامالنبلاء، ج ١١، ص ٣٩٥؛ احمدبن علىبن حجر عسقلانى، تهذيبالتهذيب، ج ٩، ص ٣٤٢.
[٣٧٤]ـ سيد نعمتاللّه جزايرى، همان، ج ١، ص ١٠٨.
[٣٧٥]ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج ٣١، ص ١٢٩.
[٣٧٦]ـ لطفاللّه صافى گلپايگانى، مجموعه رسائل، ج ٢، ص ٣٩٥.
[٣٧٧]ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج ٢، ص ٢٦٩.
[٣٧٨]ـ محمّدبن حسن حرّ عاملى، وسائلالشيعه، ج ١٥، ص ٢٤٧.
[٣٧٩]ـ حسنبن سليمان حلّى، همان، ص ٤٤ـ٤٥.
[٣٨٠]ـ محمّدبن حسن حرّ عاملى، همان، ج ١٥، ص ٣٦٩.
[٣٨١]ـ همان، ج ٧، ص ٣٨١.
[٣٨٢]ـ وى از معروفترين غلات زمان امام صادق عليهالسلام و از بنيانگذاران مكتب غلات مىباشد. او بارها مورد لعن و نفرين امام صادق عليهالسلام قرار گرفت.
[٣٨٣]ـ سيد نعمتاللّه جزايرى، همان، ج ١، ص ١٠٩.
[٣٨٤]ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج ٥٠، ص ١٧٦؛ علىبن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج ٣، ص ١٧٥.
[٣٨٥]ـ مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، ص ٥٨٢.
[٣٨٦]ـ ر.ك: سيدبن طاووس، همان.
[٣٨٧]ـ مهدى مسائلى، نهم ربيع خسارتها و جهالتها، ص ١٠٨.
[٣٨٨]ـ همان، ص ١٠٧.
[٣٨٩]ـ همان، ص ١١٠.
[٣٩٠]ـ همان، ص ١١٢.
[٣٩١]ـ رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران، ج ٣، ص ١٠٣٧ـ١٠٣٩.
[٣٩٢]ـ سخنرانى مقام معظم رهبرى در جمع مداحان اهلبيت عليهمالسلام، هفتهنامه علمى ـ فرهنگى بصير حوزه، سال چهاردهم، ش ١، مسلسل ٣٢٣.
[٣٩٣]ـ رسول جعفريان، صفويه در عرصه دين و فرهنگ و سياست، ج ١، ص ٤٧٦.
[٣٩٤]ـ محمّدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٠٤.