ارزش کتاب و کتاب خوانی - حسین انصاریان - الصفحة ٢٥ - مشكلات تحصيل علم در گذشته
اينجا زندان نبود به ديدن من نمىآمدى. گفتم: من مولايم متوكل عباسى است.
زندانبان گفت: متوكلى كه ناحق است امّا امام هادى (ع) مولاى برحق تو و من است تو فكر كردى كه من رئيس زندان متوكل هستم و بىمعرفت و بىرابطه نسبت به اهلبيت: مىباشم و با بودن حضرت هادى: من ديگرى را به ولايت و مولويت قبول دارم؟
زندانبان گفت: صبر كن، يكى از مقامات دولتى نزد مولاى ماست بيرون بيايد من تو را خدمت حضرت (ع) مىفرستم تا چهره مباركشان را زيارت كنى و اگر حرفى هم دارى با حضرت بزنيد.
اين كارها جان كف دست گرفتن بود آن هم زمان متوكل اگر مىفهميدند كه اينها شيعه هستند با امام برحق رابطه دارند قطعه قطعهشان مىكردند.
كودكى را صدا كرد، كه ظاهراً فرزند خود او بوده، گفت: دست ايشان را بگير و نزد اين زندانى ببر. وقتى من وارد اتاق شدم ديدم حضرت امام هادى (ع) بر حصير كهنهاى و قبرى نيز داخل حفر شده است.