چهار نعمت قرآن، پيامبر، اهل بيت، عقل - حسین انصاریان - الصفحة ٢٧

باباى پسرى مرده بود و او يتيم شده بود. شب مادرش به او گفت، بچه من! براى ما تنها چهار و پنج كيلو آرد، كمى روغن و كمى شكر مانده و بابايت چيز ديگرى را براى ما نگذاشته است. من با اين‌ها حلوا درست مى‌كنم و تو آن‌را به بازار ببر و بفروش تا از اين راه خرجى ما دربيايد. صبح، آن پسر ديگ حلوا را براى فروش به بازار برد. نُه صبح بود، كسى آن حلوا را نخريد. ده صبح شد، باز كسى حلوايش را نخريد. دوازده ظهر هم شد، باز آن را كسى نخريد. يك بعدازظهر هم اوضاع چنين بود. پسرك كه ديگر طاقتش طاق شده بود، زارزار شروع به گريه كردن كرد. مرد بازارى كه آمد از كنار او رد شود، وقتى او را در چنان حالى ديد، دلش سوخت و گفت: عزيز دلم! چرا گريه مى‌كنى؟ پسر گفت: يتيمم و تمام سرمايه ما همين ديگ حلوا است. مادرم گفته است كه آن را به بازار بياورم و بفروشم تا با پولش بتوانيم زندگى‌مان‌