تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٦ - بررسى تاريخى ـ تفسيرى حادثه افك / حسين حسينيان مقدّم
بررسى تاريخى ـ تفسيرى
حــادثه افــك
حسين حسينيان مقدم[١]
چـكيده
بر پايه اخبار موجود، دو تن از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) متهم به زنا شدند كه روايات هر يك با تفاوت ها و گاه تعارض هايى روبه روست. خلط اخبار مربوطه، و نيز نزاع هاى فرقه اى، به پيچيده تر شدن اين مسئله كمك كرده است. اين نوشتار اخبار آن دو حادثه را با نگاهى انتقادى، بررسى كرده و بر اساس رواياتِ شأن نزول، شواهدى از آيات ١١ ـ ٢٦ سوره مباركه نور و قراين تاريخى، نزول آيات افك را در دفاع از شخص رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و مبارزه با منافقان مدينه در خصوص اتهام زنا به عايشه دانسته است. اما اين حادثه بعدها دستاويزى براى بزرگ نمايى عايشه و به نوعى مبارزه با امير مؤمنان امام على(عليه السلام) شد و در دامن تعصبات مذهبى رشد كرد.[٢]
واژگان كليدى: افك، همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)، عايشه و ماريه
مقدمه
حادثه افك در دوره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با نفاق و گروه منافقان پيوند خورده است. آنان براى رسيدن به اهداف خود در زمينه هاى تخريب و سمپاشى، شايعه پردازى و تخريب شخصيت، و حتى كشتن شخص پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فعاليت مى كردند كه بسيارى از آن ها با افشاگرى قرآن و رهبرى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) دفع مى شد. منافقان در بازگشت از جنگ بنو مُصْطَلِق توطئه خطرناك افك را طراحى كردند. كه نتيجه آن، انتشار شايعه افك بود. پذيرش آن در اجتماع مسلمانان موجب انزواى سياسى اجتماعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از دست دادن مقبوليت و پايگاه اجتماعى آن حضرت مى شد، كه در اين صورت امكان رهبرى جامعه وجود نداشت. در حقيقت، ماجراى افك اساسى ترين توطئه داخلى منافقان بر ضد حكومت نبوى (صلى الله عليه وآله) بود كه جز اندك مردم هوشيار، همه را همراه توطئه گران به كام سرزنش الهى كشاند.
پيكان توطئه در اين حادثه، شخص پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) را هدف گرفت، لذا آيات افك در دفاع از رسالت نازل شد. همراهى عايشه با صفوان بن مُعَطَّل بهانه اى براى تخريب شخصيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود كه نزول آيات افك اين بهانه را از دست منافقان گرفت. از اين رو اثبات نزول آيات افك درباره عايشه فضيلتى بيش از پاكدامنى او را نمى رساند و اين مورد اتفاق فرقه هاى اسلامى است، همان گونه كه رد آن، بيان گر فساد اخلاقى عايشه نيست و كسى از شيعه اماميه عايشه را به فساد اخلاق نمى شناسد.[٣] هم چنين اثبات پاكدامنى او بيان گر سلامت وى در همه ابعاد زندگى، از جمله مسئله امامت و حتى ديگر فضايل اخلاقى نيست.[٤]
حديث افك از بحث هاى مهم و مشكل تاريخ اسلام است كه با گرايش هاى مذهبى و مباحث تفسيرى، كلامى، فقهى و رجالى پيوند جدّى خورده و گرايش هاى مذهبى ـ سياسى آن را پيچيده تر كرده است. راويان اخبار، حادثه افك را با گرايش هاى مختلفى روايت كرده اند و عايشه نيز كه نقش محورى در اين حادثه دارد، از موقعيت پيش آمده بهره بردارى كامل نموده با برداشت هاى خاص خود از اسلام، وحى و نبوت به بيان آن حادثه پرداخته است. او در اين ماجرا و ديگر حوادث، بيش از آن كه به اطرافش توجه داشته باشد از خود سخن گفته است و شايد همين باعث شده تا اهل سنت آيات افك را از فضايل وى بشمارند[٥] و برخى از شيعيان اصل داستان را درباره وى انكار كنند.[٦] كتاب ها و مقاله هايى كه درباره حادثه افك تأليف شده يكى از اين دو هدف مزبور را دنبال كرده اند. برخى از اين تأليف ها عبارت اند از:
خبر الافك، مدائنى، على بن محمد (م ٢٢٥ ق);
الرد على اهل الافك، ظاهرى، ابوسليمان اصفهانى، داود بن على بن خلف كوفى (م ٢٧٠ ق);
حديث الافك، ابن هيثم دير عاقولى، عبد الكريم (م ٢٧٨ ق);
حديث الافك، معافرى، ابوبكر محمد بن عبد الله بن عربى (م ٥٤٣ ق);
تنزيه عائشه عن الفواحش العظيمه، نصرالدين عبد الجليل بن محمد قزوينى (م بعد از ٥٥٦ ق);
حديث الافك، مقدسى، عبد الغنى (م ٦٠٠ق);
حديث الافك، مرتضى عاملى، جعفر (دامت افاضاته);
حديث الافك، ابن ديزل، ابراهيم بن حسين كسائى;
شرح حديث الافك، عبدالله بن سعد بن ابى جمره ازدى (م ٦٧٥ ق).
پيش از آغاز بحث، آيات مربوط به اين حادثه را مرور كنيم:
إِنَّ الَّذِينَ جَآءُو بِالاِْفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِى مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الاِْثْمِ وَ الَّذِى تَوَلَّى كِبْرَهُو مِنْهُمْ لَهُو عَذَابٌ عَظِيمٌ * لَّوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَـتُ بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا وَ قَالُواْ هَـذَآ إِفْكٌ مُّبِينٌ * لَّوْلاَ جَآءُو عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَآءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُواْ بِالشُّهَدَآءِ فَأُوْلَـلـِكَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَـذِبُونَ * وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُو فِى الدُّنْيَا وَالاَْخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِى مَآ أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ * إِذْ تَلَقَّوْنَهُو بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُم مَّا لَيْسَ لَكُم بِهِ ى عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُو هَيِّنًا وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ * وَ لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّم بِهَـذَا سُبْحَـنَكَ هَـذَا بُهْتَـنٌ عَظِيمٌ * يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُواْ لِمِثْلِهِ ى أَبَدًا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الاَْيَـتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَـحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى الدُّنْيَا وَ الاَْخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ * وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُو وَ أَنَّ اللَّهَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ * يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَ تِ الشَّيْطَـنِ وَ مَن يَتَّبِعْ خُطُوَ تِ الشَّيْطَـنِ فَإِنَّهُو يَأْمُرُ بِالْفَحْشَآءِ وَ الْمُنكَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُو مَا زَكَى مِنكُم مِّنْ أَحَد أَبَدًا وَ لَـكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّى مَن يَشَآءُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * وَ لاَ يَأْتَلِ أُوْلُواْ الْفَضْلِ مِنكُمْ وَ السَّعَةِ أَن يُؤْتُواْ أُوْلِى الْقُرْبَى وَالْمَسَـكِينَ وَ الْمُهَـجِرِينَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ أَلاَ تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَـتِ الْغَـفِلَـتِ الْمُؤْمِنَـتِ لُعِنُواْ فِى الدُّنْيَا وَ الاَْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ * يَوْمَـلـِذ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ * الْخَبِيثَـتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَـتِ وَ الطَّيِّبَـتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَـتِ أُوْلَـلـِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ;[٧] در حقيقت، كسانى كه آن بهتان (داستان افك) را (در ميان) آوردند، دسته اى از شما بودند. آن (تهمت را شرّى) براى خود تصور مكنيد براى شما در آن مصلحتى (بوده) است. براى هر مردى از آنان (كه در اين كار دست داشته) همان گناهى است كه مرتكب شده است، و آن كسى از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت.* چرا هنگامى كه آن (بهتان) را شنيديد، مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند: «اين بهتانى آشكار است»؟ * چرا چهارگواه بر (صحت) آن (بهتان) نياوردند؟ پس چون گواهان (لازم) را نياورده اند، اينانند كه نزد خدا دروغگويانند. * و اگر فضل خدا و رحمتش در دنيا و آخرت بر شما نبود، قطعاً به (سزاى) آنچه در آن به دخالت پرداختيد، به شما عذابى بزرگ مى رسيد. * آنگاه كه آن (بهتان) را از زبان يكديگر مى گرفتيد و با زبانهاى خودچيزى را بدان علم نداشتيد، مى گفتيد و مى پنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اينكه آن (امر) نزد خدا بس بزرگ بود. * و (گرنه) چرا وقتى آن شنيديد نگفتيد: براى ما سزاوار نيست كه در اين (موضوع) سخن گوييم. (خداوندا،) تو منزهى، اين بهتانى بزرگ است. * خدا اندرزتان مى دهد كه هيچ گاه ديگر مثل آن را ـ اگر مؤمنيد ـ تكرار نكنيد. * و خدا براى شما آيات (خود) را بيان مى كند، و خدا داناى سنجيده كار است. * كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آورده اند، شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود، و خدا(ست كه) مى داند و شما نمى دانيد. * و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و اينكه خدا رئوف و مهربان است (مجازات سختى در انتظارتان بود). * اى كسانى كه ايمان آورده ايد، پاى از پى گامهاى شيطان منهيد، و هر كس پاى بر جاى گامهاى شيطان نهد (بداند كه) او به زشتكارى و ناپسند وا مى دارد، و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى (اين) خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا(ست كه) شنواى داناست. * و سرمايه داران و فراخ دوستان شما نبايد از دادن (مال) به خويشاوندان و تهيدستان و مهاجران راه خدا دريغ ورزند، و بايد عفو كنند و گذشت نمايند. مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟ و خدا آمرزنده مهربان است. * بى گمان، كسانى كه به زنان پاكدامن بى خبر (از همه جا) و با ايمان نسبت زنا مى دهند، در دنيا و آخرت لعنت شده اند، و براى آنها عذابى سخت خواهد بود، * در روزى كه زبان و دستها و پاهايشان، بر ضد آنان براى آنچه انجام مى دادند، شهادت مى دهند. * آن روز خدا جزاى شايسته آنان را به طور كامل مى دهد و خواهند دانست كه خدا همان حقيقت آشكار است. * زنان پليد براى مردان پليدند، و مردان پليد براى زنان پليد، و زنان پاك براى مردان پاكند، و مردان پاك براى زنان پاك. اينان از آنچه درباره ايشان مى گويند بركنارند، براى آنان آمرزش و روزى نيكو خواهد بود.[٨]
از آيات مباركه بالا استفاده مى شود كه:
١. اتهام به يكى از همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) متوجه بوده است;
٢. جمعيتى، هم فكر و هم داستان براى انتشار شايعه افك، دست اندركار بودند;
٣. انتشار شايعه افك درسطح وسيع و نقل دهان به دهان;
٤. طراح شايعه يك نفر و آن هم مرد بوده است;
٥. گسترش فحشا از اهداف نخستين شايعه پراكنان بود;
٦. شايعه پراكنان سه دسته بودند: جماعتى متشكل (حزب)، رهبرى جماعت و توده ناآگاه همراه با جماعت متشكل (حزب);
٧. توده مردم بدون توجه به اهداف شايعه، وسيله انتقال آن شدند;
٨. سرزنش الهى متوجه مردمى است كه در دام شيادان گرفتار شدند;
٩. وعده عذاب الهى براى طراح شايعه;
١٠. افك به عنوان مرز ايمان قلبى و زبانى است: «يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُواْ لِمِثْلِهِى أَبَدًا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِين»;
١١. ذيل آيات مربوطه از امور مهمى خبر مى دهد: «عَذَابٌ عَظِيم»، «إِفْكٌ مُّبِين»، «هُمُ الْكَـذِبُون»، «هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيم»، «بُهْتَـنٌ عَظِيم»، «إِن كُنتُم مُّؤْمِنِين»، «عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى الدُّنْيَا وَ الاَْخِرَة»، «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيم»، «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لاَ تَعْلَمُون»، «أَنَّ اللَّهَ رَءُوفٌ رَّحِيم»، «وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيم»، «وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيم»;
١٢. عدالت الهى اقتضاى عذابى بزرگ و دردناك داشت، ولى حيات سياسى اجتماعى مسلمانان با فضل الهى ادامه يافت;[٩]
١٣. تشريع حكم قذف پيش از ماجراى افك بوده است، زيرا خواستن كارى بدون فرمان پيشين ناپسند است;
١٤. حادثه افك بسيار فراتر از تهمت همشويى به همشويش است. نزول شانزده آيه درباره حادثه اى، سخن از انواع عذاب و تكرار آن، توبيخ مردم ناآگاه، استحقاق نزول عذاب براى جامعه، نقش حزب (مشتمل بر رهبرى، جماعت متشكل يا به تعبيرى شوراى مركزى، جماعت همراه و پيرو) در اين حادثه، بيان گر پيچيدگى و بزرگى حادثه است كه خداوند فرمود: «هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيم ... وَ أَنتُمْ لاَ تَعْلَمُون»;
١٥. هدف اصلى شايعه افك تضعيف رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و حكومت نبوى بود كه با نزاع هاى خانوادگى سازگار نيست;
١٦. افشاى توطئه، هشيارى مردم و نجات جامعه، به دو صفت علم و حكمت الهى نسبت داده شده كه حكايت از پيچيدگى بالاى توطئه دارد.
١. نزول آيات افك
از دير باز به نوعى درباره شأن نزول آيات افك اختلاف نظر بوده است، برخى نزول آيات مزبور را درباره اتهام عايشه به ماريه قِبْطّيه و پاكدامنى وى و برخى ديگر درباره اتهام منافقان به عايشه دانسته اند. به نظر مى رسد اين دو داستان گاهى در اصل ماجرا و گاهى در ارتباط با نزول قرآن با يكديگر خلط شده است. على بن ابراهيم قمى (م. بعد ٣٠٧ق) گويد: شيعه، نزول آيات افك را درباره پاكدامنى ماريه، و اهل سنت درباره عايشه مى دانند. آن گاه به روايتى از ابن بكير از زراره از امام باقر(عليه السلام)براى اثبات نظر شيعه استناد كرده است. بنا بر اين روايت، امام (عليه السلام)فرمود: پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) از درگذشت فرزندش ابراهيم[١٠] بسيار غمگين بود. عايشه از حضرت خواست تا ناراحت نباشد، زيرا ابراهيم فرزند جريح (جريج) قبطى[١١]بوده است، نه فرزند او! پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با شنيدن اين سخن، على (عليه السلام) را مأمور كشتن جريح كرد. على (عليه السلام) براى انجام مأموريت، شمشير به دست، درِ باغى را كه جريح در آن بود، كوفت. جريح با ديدن شمشير و آثار غضب در چهره امام (عليه السلام)، گريخته براى نجات خود از درخت خرمايى بالا رفت، اما آن حضرت را در تعقيب خود بر تنه درخت ديد كه خود را از بالاى درخت به زير انداخت. اين كار موجب بالا رفتن پيراهن وى و كشف عورتش شد. در اين هنگام امام (عليه السلام) دريافت كه جريح هيچ گونه اندام تناسلى ندارد، دست از مأموريت برداشت و نزد پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله)رسيده، عرض كرد: در انجام دادن دستور سراپا مطيع باشم يا تحقيق كنم. حضرت او را به تحقيق فرمان داد و على (عليه السلام) با نقل آن چه ديده بود، پرده از توطئه عايشه برداشت.[١٢]
قديمى ترين سندِ اين داستان، گفتار على بن ابراهيم قمى[١٣] است كه از كلام وى استفاده مى شود شيعه، در باب نزول آيات درباره ماريه اختلاف نظر ندارد و گويا نوعى اجماع يا دست كم شهرت را قائل است، در حالى كه نزول آيات افك درباره ماريه نه تنها اجماعى نيست، بلكه ميان شيعه، مشهور هم نبوده و بيشتر علماى شيعه، نزول آيات مزبور را درباره عايشه دانسته اند. نصر بن مزاحم منقرى (م ٢١٢ق) و بزرگانى كه پس از على بن ابراهيم زيسته اند، مانند نعمانى (م ٣٤٢ق)، مفيد (م ٤١٣ق)، طوسى (م ٤٦٠ق)، طبرسى (م ٥٤٨ق)، ابوالفتوح رازى (م نيمه اول قرن ٦)، ابوالمحاسن (م قرن ششم)، راوندى (م ٥٧٣ق)، ابن شهر آشوب (م ٥٨٨ق)، ابن ادريس حلى (م ٥٩٨ق)، سيورى (م ٨٢٦ق)، مقدس اردبيلى (م ٩٩٣ق)، مجلسى (١١١٠ق) و ديگران، نزول آيات افك را درباره عايشه دانسته اند.[١٤] برخى نيز به بيان دو داستان و اشكالات سندى و محتوايى هر يك اكتفا كرده[١٥] و معدود كسانى كه آيات مزبور را درباره ماريه دانسته اند، به كلام على بن ابراهيم و به روايت ايشان از امام باقر (عليه السلام) استناد كرده اند.[١٦] از اين رو مى توان مانند مفيد[١٧]، ابن ابى الحديد[١٨]، عبد الله شُبّر[١٩] و مُغنيه[٢٠] ادعا كرد كه شأن نزول آيات افك درباره عايشه مورد اتفاق همه مفسران و راويان از جميع فرقه هاى اسلامى، مگر اندكى است. علامه حلّى نيز در پاسخ به اين پرسش كه قصه افك و آيات مربوطه در سوره نور درباره پاكدامنى كدام يك از همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نازل شده است، گويد: علما اختلافى در اين ندارند كه مراد از آيات مزبور در سوره نور، عايشه است.[٢١]
گذشته از اين ها، على بن ابراهيم و پيروان ايشان نيز در شأن نزول آيات افك نظر قاطعى ندارند، زيرا داستان ماريه را، هم ذيل آيات افك و هم ذيل آيه نباء[٢٢]آورده اند،[٢٣] كه در واقع به ذكر مصاديق پرداخته است. گويا دليل على بن ابراهيم براى نزول آيات درباره ماريه روايتى از امام باقر (عليه السلام) است كه از نظر گذشت. گرچه روايات زير مستند على بن ابراهيم را تأييد مى كند، اما قابل نقد هستند كه در ادامه، بررسى مى شوند:
١. روايت ابن بكير از امام صادق (عليه السلام):
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) مى دانست كه عايشه به ماريه و جريح تهمت زده است، اما فرمان كشتن جريح نه به قصد وقوع كه به قصد سازندگى عايشه صادر شد، ولى اين فرمان، او را از اين كار باز نداشت.[٢٤]
٢. روايت ابن بابويه از حضرت امير (عليه السلام) در «حديث مناشده» در شوراى شش نفره:
آيا نمى دانيد كه به دست من اتهام عايشه به ماريه و جريح قبطى كشف شد.[٢٥]
٣. روايت حسين بن حمدان خصيبى (م ٣٥٨) از حضرت رضا (عليه السلام):
تولد ابراهيم از ماريه براى عايشه و حفصه قابل تحمل نبود، شكايت نزد ابوبكر و عمر بردند و سرانجام تصميم به تهمت گرفتند. پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) از شنيدن اين سخن غضب كرده حكم به قتل جريح داد.[٢٦]
٤. شيخ مفيد روايتى نقل كرده كه وقتى جريح بالاى درخت رفت بادى وزيده عورتش نمايان شد.[٢٧]
٥. روايت محمد بن حنفيه از اميرالمؤمنين(عليه السلام): پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام)فرمود:
اگر او را نزد ماريه يافتى بكش و چون چنين ديد قصد جان او كرد. جريح از درخت خرمايى بالا رفت. وقتى امام على(عليه السلام) به درخت خرما نزديك شد خودش را پشت سر حضرت پرتاب كرده پايش را بالا گرفت تا نشان دهد اندام تناسلى ندارد.[٢٨]
٦. مأبور در چاهى شنا مى كرد، وقتى امام على (عليه السلام) او را براى مجازات از آب بيرون آورد، اندام تناسلى در او نديد.[٢٩]
٧. مأبور بالاى درخت خرما بود كه با ديدن امام على(عليه السلام) جامه بينداخت. با معلوم شدن حقيقت، جبرئيل با خطاب «يا ابا ابراهيم» پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) را از پاكى همسرش مطمئن كرد.[٣٠]
٨. مأبور با ديدن على(عليه السلام) ظرف آبى را كه بر سر داشت ريخت، به درخت خرمايى پناه برده، عريان شد.[٣١]
٩. پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) به ماريه مشكوك شد، لذا عمر را مأمور قتل مأبور كرد. وقتى او عمر را ديد برهنه شد تا نشان دهد بى گناه است. عمر براى گزارش نزد پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) بازگشت حضرت، نزول جبرئيل و بشارت پاكى ماريه و حمل او به ابراهيم را براى عمر بيان كرد.[٣٢]
١٠. جريح وقتى على(عليه السلام) را در تعقيب خود ديد از درخت خرما بالا رفت و على(عليه السلام)او را از پايين نگاه كرد، اندام تناسلى در او نديد.[٣٣]
نقد روايات
الف ـ روايات بالا در وقوعِ اصل داستان يكديگر را كمك مى كنند، اما از درون با هم ناسازگارند. موارد ناسازگارى عبارت است از:
١. زمان اتهام و كشف: روايت على بن ابراهيم آن را بعد از مرگ ابراهيم مى داند[٣٤]و بعضى روايات آن را زمان حمل ماريه مطرح مى كنند كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله)فرمود:
«ان الله عز و جل قد برّأ مارية... و بشرنى ان فى بطنها منى غلاما».[٣٥]
٢. مكان برخورد امير المؤمنين(عليه السلام) با جريح: برخى روايات محل ملاقات را درون باغ، پاره اى بيرون از باغ، برخى هنگام شنا، بعضى نزد ماريه و برخى ميان راه هنگام آب بردن بيان مى كنند و روايات هفتم و نهم كشف اتهام را با نزول جبرئيل دانسته و براى على(عليه السلام) نمى دانند.[٣٦]
٣ ـ اختلاف در چگونگى كشف اتهام: بر پايه روايات هفتم و نهم، نزول جبرئيل[٣٧]و بر اساس ديگر روايات، تحقيق امام على(عليه السلام) در كشف توطئه نقش داشت، كه خود اين روايات نيز با يكديگر اختلاف دارند، زيرا روايتى كشف اتهام را به هنگام بيرون آمدن جريح از آب مى داند و رواياتى درخت خرما را در كشف اتهام مطرح مى كنند:
ـ جريح قبل از ديدن على(عليه السلام) بالاى درخت بود كه با ديدن حضرت عبا از تن انداخت.[٣٨]
ـ با ديدن على(عليه السلام) از درخت بالا رفته و چون او را نزديك ديد خود را پايين پرتاب كرده، عورتش نمايان شد.[٣٩]
ـ هنگامى كه حضرت را به خود نزديك ديد، شلوار از تن انداخت.[٤٠]
ـ بالاى درخت عريان شد.[٤١]
ـ با وزيدن باد، عورت او نمايان شد.[٤٢]
ـ با نگاه على(عليه السلام) از پايين به او، كشف واقع شد.[٤٣]
ـ بالا زدن جامه پس از پرتاب كردن خود از بالاى درخت بود.[٤٤]
براى توجيه اين روايات اگر بگويند از عبا و شلوار، لباس اراده شده است و بيشتر روايات همديگر را بازسازى مى كنند، جاى اين سؤال خواهد بود كه كشف اتهام توسط جبرئيل بوده يا على(عليه السلام)، نزد چاه آب بوده يا بالاى درخت يا پايين آن؟
٤. تعارض روايات درباره آگاهى پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) به پاكدامنى همسرش: روايت ابن بكير حكايت از آگاهى آن حضرت دارد،[٤٥] در حالى كه بيشتر روايات بيان گر شك رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است.[٤٦] تفسير ديدن به آگاهى در عبارت «يرى الشاهد ما لا يرى الغائب» نيز شك پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) را تأييد مى كند.[٤٧]
٥. اختلاف در زمان پرسش: بعضى روايات، سؤال حضرت امير(عليه السلام) را از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله)پس از كشف واقع و برخى پيش از اقدام به مأموريت بيان مى كنند.
ب. سند روايات، نقدپذير است، حتى روايت على بن ابراهيم كه بيشتر به او استناد كرده اند. فيض ذيل همين روايت مى فرمايد: «اگر خبر صحيح باشد بايد توجيه شود».[٤٨]
ج. متن روايات نقدپذير است و به قدرى اشكال دارد كه كسى بدون توجيه آن ها را نپذيرفته است. اشكالات داستان عبارت اند از:
١. چرا پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با شنيدن سخن عايشه دستور كشتن جريح را داد؟
آيا علم به ناپاكى او داشت و طبق آگاهى خود، حكم قتل او را صادر كرد؟ آيا سخنان عايشه براى او علم آور بود؟ آيا شهادت يك زن براى كشتن كافى است، آن هم همشويى كه از ابتداى حمل ماريه كينه هاى بسيارى بروز داده بود؟[٤٩] آيا طبق روايت محمد بن حنفيه، شهادت دو مرد و دو زن در حد زنا كافى است؟[٥٠]
٢. چگونه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) تحت تأثير سخنان كينه توزانه عايشه واقع شد و در حال غضب، حكم قتل جريح را صادر كرد؟[٥١]
٣. اگر زانى محكوم به مجازات بود، چرا از حكم زانيه سخن به ميان نيامد، در حالى كه حكم هر دو مساوى است؟
٤. مجازات زنا در اسلام كشتن نيست.[٥٢]
٥. از مجازات كسانى كه به ماريه تهمت زدند، گزارشى وجود ندارد.[٥٣]
٢. توجيه داستان ماريه
داستان ماريه، مبهم تر از آن است كه بتوان به ظاهر آن استناد كرد، حتى بزرگانى مانند شيخ مفيد و سيد مرتضى كه به وقوع اين حادثه معتقد هستند به دنبال راه حل و چاره جويى بوده بيشتر از راه كلامى و نه تاريخى در صدد اثبات حادثه هستند. توجيه آنان بر چند مقدمه استوار است:
١. ذمى بودن جريح;[٥٤]
٢. نهى ذمى از داخل شدن به منزل ماريه;
٣. مخالفت نهى پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله);
٤. مخالفت نهى، موجب محارب شدن است;[٥٥]
٥. حكم محارب، قتل است.[٥٦]
اما دليلى بر مقدمات اول و دوم وجود ندارد، بلكه در روايت محمد بن حنفيه به نيكو بودن اسلام جريح تصريح شده است[٥٧] و از طرفى خادم يا برادر ماريه بود[٥٨] كه ورود او به منزل مولايش نه منعى دارد و نه موجب بدگمانى مى شود.
به نظر مى رسد كوتاه ترين توجيه اين داستان آن باشد كه فرمان كشتن به عنوان عقوبت نبوده است تا موجبات آن بررسى شود، بلكه در شمار دستورهاى ظاهرى است كه به انگيزه وقوع، صادر نمى شوند; يعنى همان گونه كه فرمان ذبح اسماعيل٧ براى امتحان ابراهيم(عليه السلام) بود،[٥٩] دستور كشتن جريح نيز براى بيدارى فطرت خفته عايشه صادر شد.[٦٠]
٣. تطبيق حادثه با آيات افك
در صورت پذيريش توجيهات داستان ماريه، روايات مزبور تنها بيان گر وقوع اصل حادثه است، اما مستندى براى نزول آيات افك درباره ماريه ارائه نشده است، بنابراين، پذيرش داستان ماريه با نزول آيات افك درباره ديگرى منافاتى ندارد، همان گونه كه شيخ مفيد از سويى رساله اى به توجيه اين داستان اختصاص داده و آن را مورد اتفاق همه دانسته است[٦١] و از سوى ديگر، نزول آيات افك را درباره عايشه مى داند.[٦٢]
كسانى هم كه داستان ماريه را ذيل آيات افك نقل كرده اند درست همان مطالب را ذيل آيه نبأ[٦٣] نقل كرده اند[٦٤] كه تزلزل نظر آنان را مى رساند، به خصوص با اضافه كردن روايتى از امام باقر(عليه السلام) كه داستان ماريه را شأن نزول باطنى آيه نبأ مى شمرد.[٦٥]طبرسى نيز بر پايه نقلى، داستان نزول آيه نبأ را درباره ماريه مى داند.[٦٦]
پس مى توان گفت دليل قطعى براى نزول آيات افك درباره ماريه وجود ندارد، علاوه بر اين، داستان ماريه با ظاهر آيات افك هم سازگار نيست، زيرا:
الف ـ ظاهر آيات بيان گر جمعيتى هم فكر و هم دست براى انتشار شايعه افك است، ولى در داستان ماريه، نسبت ناشايست به يك نفر (عايشه) داده شده است.[٦٧]
روايت حسين بن حمدان، دخالت ابوبكر، عمر، عايشه و حفصه را در اين ماجرا نشان مى دهد،[٦٨] ولى نكاتى در اين روايت قابل توجه است كه عبارت اند از:
١. سند روايت به دليل فساد مذهب حسين بن حمدان مورد تأييد علماى رجال نيست;[٦٩]
٢. اختلاف روايت با ديگر روايات (البته ممكن است اين روايت با رواياتى كه تعبيراتى مانند «اكثر الناس»[٧٠]، «اهل الإفك و الزور»[٧١] و «أشرار الناس»[٧٢] دارند، همديگر را كمك كرده، به طور اجمال دخالت غير عايشه را اثبات كنند و تنها ذكر كردن عايشه در بعضى روايات به عنوان شاخص ترين فرد باشد);
٣. از آيات افك دخالت سه دسته در شايعه افك استفاده مى شود; ١. جماعت متشكل يا حزب يا به تعبير قرآن «عصبه»، ٢. رهبر حزب و ٣. توده ناآگاه همراه.
با فرض اين كه افراد ديگرى هم در اتهام به ماريه شريك بوده اند نام «عصبه» و حزب براى آن ها صحيح نيست; زيرا «عصبه» را جماعتى هم دست و نيرومند همچون شبكه اعصاب مرتبط با يكديگر و مؤثر در تمام اعضا معنا كرده اند و به كمتر از ده نفر گفته نمى شود.[٧٣] عصبه در قرآن هم به معناى جماعت نيرومند و غير مقهور به كار رفته است.[٧٤]
تنها گروهى كه زمان پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) تشكيلات نيرومند و شناخته شده اى در برابر مسلمانان داشته و بارها براى تضعيف نظام اسلامى توطئه كردند، حزب منافقين به رهبرى عبدالله بن ابى بود. براى نيرومندى آن ها همين بس كه با انتشار شايعه افك، جامعه مسلمانان را متزلزل كردند. اما خداى سبحان براى جلوگيرى از تزلزل جامعه، حزب نفاق را تحقير كرده فرمود: «لا تحسبوه شرّاً لكم بل هو خيرٌ لكم» اين توطئه به زيان شما نيست.[٧٥]
٤. از آيات، توطئه اى مهم و فراتر از نزاع هاى خانوادگى استفاده مى شود. شيعه و سنى هدف توطئه را تضعيف پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) دانسته اند.[٧٦] اگر هدف، تضعيف حكومت نبوى (صلى الله عليه وآله) بود تنها گروه منافقين مى توانست عهده دار اين شايعه باشند نه همسران حضرت و پدران آنان، زيرا آنان در شمار مسلمانان نخستين بوده و تقويت حكومت نبوى ديدگاه هاى آنان را تأمين مى كرد، چه ايمان آنان واقعى باشد يا ظاهرى، با ايمان واقعى بايستى جانفشانى مى كردند و با ايمان ظاهرى راهى جز تقويت آن نظام نداشتند تا بتوانند فردا بهتر از ثمره آن استفاده كنند;
٥. اگر اين ها گروه شايعه سازى بودند كه نفرين خداوندى درباره آن ها نازل شده بود، دست كم عايشه در كوران مسائل پيچيده سياسى پس از رحلت پيامبرخدا (صلى الله عليه وآله)يك مرتبه شماتت مى شد.
بـ قرآن طراح شايعه را يك نفر مرد معرفى مى كند، زيرا موصول و ضمائر در آيه «الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم»[٧٧] مفرد مذكر است و برگشت آن ها به لفظ «المفترى» يا «القاذف» خلاف ظاهر آيه است.[٧٨]
جـ خداوند در توطئه افك به دفاع از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) افشاگرى كرد و اين را هم به دو صفت «علم» و «حكمت» خود نسبت داد كه بيان گر عظمت حادثه است، اما در داستان ماريه توطئه به دست على(عليه السلام) كشف شد.
دـ ماريه با كشف واقعيت، از تهمت پاك شد و با كشف واقعيت، نيازى به تبرئه شرعى نداريم; به بيان ديگر، پاك شدن از تهمت با قوانين شرعى زمانى ارزش دارد كه دست رسى به واقعيت نباشد و آيات افك، برائت شرعى را مى رساند، گرچه مى توان گفت آيات افك با آن همه تهديد، ملامت و شدّت نوعى آگاهى دادن به برائت واقعى هم هست.
پس استدلال به آيات افك و رواياتى كه داستان ماريه را نقل مى كند، براى اثبات نزول آن آيات درباره ماريه، ناتمام است، همان گونه كه استدلال به شأن نزول آيات اوليه سوره تحريم[٧٩] نيز تلاشى بى نتيجه است;[٨٠] زيرا نزول آيات اوليه سوره تحريم نزد بيشتر شيعه درباره زينب، بنت حجش[٨١] و نزد اهل تسنن درباره خلوت كردن پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با ماريه و آزار پيامبر توسط حفصه و عايشه و بشارت حضرت به حكومت ابوبكر و عمر است.[٨٢]
از سوى ديگر، آيا سه بخش از قرآن مى تواند درباره يك حادثه نازل شود؟[٨٣] در صورت امكان، آيا داستان ماريه اين اندازه مهم بود كه آيات زيادى در سوره هايى متعدد براى او نازل شود؟ بنابراين، هيچ مدركى احتمال ارتباط داستان خلوت كردن پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با ماريه را با اتهام عايشه به ماريه و نزول آيات افك تأييد نمى كند.
٤. اتهام به عايشه
غزوه بنو مُصطَلِق (مُرَيْسيع)[٨٤] در سال پنجم هجرى[٨٥] به هنگام بازگشت از آن نبرد رخ داد. لشكريان براى استراحت بين راه اردو زده بعد از استراحت با فرمان حركت، به سوى مدينه براه افتادند. عايشه كه براى قضاى حاجت از لشكرگاه فاصله گرفته بود، زيور خويش را در گردن نديد. به اين گمان كه لشكريان منتظر او خواهند ماند به جست و جوى گردن بند پرداخت.[٨٦] مأموران نقل و انتقال وى نيز به اين تصور كه وى در هودج نشسته و آماده حركت است، مركب او را حركت دادند.[٨٧] عايشه بعد از يافتن گردن بند به لشكرگاه آمد و اثرى از لشكريان نديد. ناگزير به اين اميد كه به سراغش خواهند آمد، در همان محل ماند و پس از مدتى انتظار، خواب بر او چيره شد كه ناگهان با صداى استرجاع شخصى از خواب بيدار شد. صفوان بن مُعَطَّل سُلمى را ديد كه در ساقه لشكر حركت مى كرد.[٨٨] صفوان با ابراز تأسف از آن چه پيش آمده بود شترش را در اختيار عايشه قرار داد و مهار شتر را در دست گرفته، حركت كرد. آنان به هنگام ظهر به لشكريان ملحق شدند. منافقان به رهبرى عبداللّه بن اُبى با ديدن چنين منظره اى موقعيت را براى ضربه زدن به اسلام مناسب ديدند و توطئه افك را ساز كردند.
عايشه بعد از ورود به مدينه بى خبر از چنين توطئه اى، نزديك يك ماه در بستر بيمارى بود تا به دوران نقاهت رسيد. شبى با ام مِسْطح[٨٩] براى قضاى حاجت به آبريزگاه رفت، پاى ام مسطح لغزيد و با ناراحتى پسرش را ناسزا گفت. عايشه از ناسزاگويى به مجاهد بدرى برآشفت و ام مسطح در پاسخ وى ماجراى افك را تعريف كرد.
عايشه با آگاهى از شايعه ارتباط وى با صفوان و نسبت زنا به آنان، بيماريش شدت يافت و به منظور دريافت خبرى از پدر و مادرش، به منزل ابوبكر آمد. مادرش ام رَوْمان، سعى در دلجويى او داشت، ولى نه اشك از چشم او بازماند و نه خواب به چشمش راه يافت.[٩٠]
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) پس از مشورت با نزديكانش اسامة بن زيد، على(عليه السلام) و بريره[٩١]ضمن ايراد خطبه اى، پاكدامنى همسرش را اعلام و براى مجازات توطئه گران از مسلمانان يارى خواست.[٩٢] مهتر اوسيان به دفاع از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) و خانواده اش گفت: اگر توطئه گر از قبيله اوس باشد، گردن وى را مى زنيم و اگر از قبيله خزرج باشد، گوش به فرمان هستيم. از آن جا كه اذهان عمومى متوجه عبداللّه بن ابى از قبيله خزرج بود، سعد بن عباده، بزرگ قبيله خزرج، برآشفت و مهتر اوسيان را به تعصبات قبيله اى متهم كرده، او را عاجزتر از كشتن يك نفر خزرجى دانست. اين كار، سبب شد تا سعد بن عباده به دفاع از نفاق متهم شود و در نهايت دو گروه انصار با يكديگر درگير شوند و با يادآورى افتخارات جاهلى[٩٣] به آشفتگى اوضاع بيفزايند.
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با مشاهده وجود تعصبات قبيله اى و جاهلى در تاروپود فكرى ياران، مصلحت را در آرامش جامعه و سوختن و لب فروبستن ديد. پس از يك ماه غمِ افك و تلاش در اثبات پاكدامنى همسرش، وقتى دست بشر را در سركوبى توطئه كوتاه ديد خطاب به عايشه فرمود: «اگر پاكدامن باشى خداوند تو را تبرئه مى كند و اگر لغزشى بوده راه توبه باز است».
احساسات شخصى به عايشه اجازه سخن نداد. پدر و مادرش را به دفاع از خود خواند و چون آنان را از دفاع ناتوان ديد، احساسات خود را كنترل كرد و به دفاع از خود پرداخت. اما او ماجراى افك را فراتر از اتهام به شخص خود نمى ديد و تنها به فكر رهايى خود از اين اتهام بود كه آثار وحى بر رخسار مبارك نبوى (صلى الله عليه وآله) ظاهر شده، پاكدامنى عايشه و رهايى از توطئه منافقان را نويد داد. پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با خواندن آيات مزبور براى مردم، از توطئه منافقان پرده برداشت و بار ديگر آنان را رسوا كرده، برگ خيانتى بر پرونده سياه آنان افزود.[٩٤]
روايات افك كه از اهل سنت و بيشتر، از شخص عايشه نقل شده افزون بر شهرت و كثرت[٩٥] يكديگر را در وقوع اصل حادثه كمك مى كند و نيازى به بررسى جداگانه روايات نيست، به ويژه با نفى نزول آيات افك درباره ماريه، حديث افك درباره عايشه تقويت مى شود. شواهدى نيز اين استناد را تأييد مى كند:
الف ـ استناد عدى بن حاتم طايى[٩٦] نزد امير المؤمنين (عليه السلام) به حديث افك و برداشت عمومى جامعه آن روز از حديث افك و شأن نزول آيات مزبور: زيد بن عدى بن حاتم طايى پس از جنگ صفين جنازه حابس بن سعد طايى[٩٧] را ميان كشته ها ديد و با تأثر از قتل دايى خود قاتل او را كشت و چون مورد شماتت پدر قرار گرفت به معاويه پناهنده شد. پناهندگى زيد سبب بدگمانى بزرگان عراق بر ضد عدى بن حاتم شد. عدى براى اتهام زدايى نزد امير المومنين (عليه السلام) آمده، پوزش طلبيد و گفت:
خداوند آيات افك را براى رهايى عايشه از توطئه اهل افك نازل كرد، در حالى كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) بهتر از تو و عايشه «در آن روز» بهتر از من بود. زيد نزد معاويه رفته و اين، سبب بدگمانى مردم شده است. به خدا قسم! اگر فرزندم را بيابم خواهم كشت.[٩٨]
گفتنى است عدى به نزول آيات و حديث افك براى عايشه استناد كرد، اما ظاهر كلام وى بى مهرى به عايشه را نشان مى دهد، زيرا از آن جاى كه عدى در زمان حادثه، مسلمان نبود، عايشه را نسبت به روز حادثه افك با خودش قياس كرد، نه به طور كلى، يا نسبت به زمانى كه از حضرت امير (عليه السلام) فاصله گرفته بود.
ب ـ پسينى بودن شايعه افك از درگيرى مهاجر و انصار: در بازگشت از غزوه مُرَيسيع نخستين رويارويى مسلحانه مهاجران و انصار رخ داد و رقابت ميان آنان وارد مرحله اى تازه شد. از اين رو عبدالله بن اُبَى در جمع برخى منافقان اعلام كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را از مدينه بيرون خواهد كرد[٩٩]. گرچه آنان با افشاگرى قرآن رسوا شدند، اما تأخير ورود عايشه به مدينه، آنان را در اجراى تصميم شان در قالب منزوى كردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و متزلزل نمودن پايگاه اجتماعى آن حضرت كمك كرد.
٥. نقد داستان
نسبت دادن حديث افك به عايشه با آيات قرآن سازگارتر و اصل حادثه، پذيرفتنى تر است، اما اشكالات زيادى دارد كه نبايستى از آن ها غافل ماند. توجه به چند نكته پيش از پرداختن به اين اشكالات لازم است:
الف ـ هر روايتى بخشى از داستان را بيان كرده و ابن شهاب زهرى آن را به شكل داستانى پيوسته درآورده است.[١٠٠] البته پيوسته كردن روايات مختلف و به نمايش دادن حادثه اى ممكن است موجب اختلاف نقل شود، اما اين سبب ضعف اصل داستان نخواهد بود;
ب ـ عايشه در اين داستان، زنان زمان حادثه را لاغر وصف كرده و اين بيان گر نقل داستان سال ها پس از وقوع حادثه است. الفاظ «كان»، «اذ ذاك» و «انما يأكلن» در خبرِ «كان النساء اذ ذاك خفافا لم يثقلهن و لم يغشيهن اللحم، و انما يأكلن العلقة من الطعام»[١٠١] بيان گر فاصله زمانى زيادى ميان نقل حادثه و وقوع آن است و طبيعى است كه الفاظ در تعريف حادثه اى با زمان نقل حادثه، سازگارتر است. به عنوان مثال، استفاده از لفظ «منبر» در اين داستان تطبيق همان مكان مرتفع در سال پنجم هجرى يا منبر چوبى در سال هفتم يا هشتم هجرى است، زيرا منبر چوبى براى نخستين مرتبه در اين سال ساخته شد.[١٠٢]
ج ـ برخى حوادث تاريخى در مسائل سياسى پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله)دستاويزى براى برخورد با مخالفان بوده است و چه بسا در بستر مسائل سياسى، تعارض نقل ها پديد آمده باشد كه به بررسى نياز دارد و سبب نفى اصل حادثه نمى شود. نقل واقعه افك نيز خالى از رسيدن به اغراض شخصى و سياسى نبوده است، كه دخالت آن ها و ديدگاه هاى فكرى ـ سياسى در بيان آن گاهى سبب تعارض يا تحريف نقل شده است. به گفته نويرى، افك در دامن تعصبات واقع شده است.[١٠٣]
د ـ افك در كوران مسائل سياسى پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وسيله اى براى بزرگ كردن عايشه و مبارزه با حضرت امير (عليه السلام) شد و بنى اميه مسئول اصلى شايعه افك را آن حضرت معرفى مى كردند.[١٠٤] جواب آن حضرت در مشورت پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) به سه تعبير بيان شده است:
١. زنان ديگرى هستند كه مى توانى ديگرى را به جاى عايشه برگزينى، ولى از آن جا كه كنيز از حال مولاى خود بيشتر آگاه است، با بريره، كنيز عايشه مشورت كن;[١٠٥]
٢. همان جواب با اين اضافه كه امام (عليه السلام) بريره را زد، تا راست بگويد;[١٠٦]
٣. شهادت به پاكى عايشه. بنابر روايتى كه آن را حلبى نقل كرده است، امام على (عليه السلام)فرمود: پاكدامنى عايشه از اين استفاده مى شود كه در نماز پاپوش خود را بيرون آوردى و چون سبب پرسيديم، فرموديد: جبرئيل به من خبر داد كه در آن نجاستى است. بنابراين اگر نبايد نجاستى در كفش تو باشد، چگونه در ميان اهل خانه تو باشد؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از پاسخ حضرت امير (عليه السلام) خرسند شد.[١٠٧]
امام على (عليه السلام) از سوى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عهده دار تحقيق از بريره شد و پرسش امام (عليه السلام) از بريره بر اساس فرمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود و آن امام (عليه السلام) نيز جز خيرخواهى و امتثال امرِ آن حضرت، كارى انجام نداد. از اين رو، نه مورد شماتت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) قرار گرفت[١٠٨] و نه در كوران مسائل سياسى پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هيچ گاه در اين خصوص از سوى مخالفانش سرزنش نشد. اما براى عايشه خوشايند نبود كه حتى امام (عليه السلام) به فرمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در صدد تحقيق برآيد.[١٠٩] آيا احتمال نمى رود اين خبر كه امير المؤمنين (عليه السلام) بريره را كتك زده است، از ساخته هاى دشمنان آن حضرت باشد؟ همان گونه كه خدمت حَسّان به حكومت سقيفه سبب ناديده گرفتن لغزش وى پس از روى كار آمدن ابوبكر و معرفى حسّان به عنوان حامى دين و رسالت، از سوى عايشه شد.[١١٠]
با توجه به نكته هاى بالا بسيارى از ايراداهاى داستان عايشه قابل دفاع است. رواياتى كه اين داستان را نقل مى كنند در اصل داستان مشترك، اما در شاخ و برگ آن، تفاوت هاى زيادى دارند، از جمله:
١. حدّ قذف به شايعه پراكنان: طبق برخى منابع بر هيچ يك از شايعه پراكنان حدّ جارى نشد،[١١١] اما رواياتى حدّ را براى چهار تن به نام هاى عبداللّه بن اُبَى، حَسّان بن ثابت، مِسْطح بن اثاثه[١١٢] و حَمَنه، دختر جَحْش ياد كرده اند.[١١٣] رواياتى عبداللّه را از اين چهار تن استثنا نموده[١١٤] و بر خلاف آن، رواياتى ديگر دو حدّ قذف[١١٥] و روايتى يك حدّ براى عبداللّه بيان كرده است.[١١٦]
برخى احتمال داده اند خداوند از باب فضل خود[١١٧] ـ گرچه با عفو متهم[١١٨] ـ مجازات آنان را برداشت يا اين كه حد (هشتاد تازيانه) بر آنان جارى شده و زيادتر از آن بخشيده شده است، زيرا در اين موارد به احترام پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) بايد عقوبت بيشترى باشد.[١١٩] البته بيشتر احتمالات و توجيهات در رفع تعارض رواياتِ ذكر شده، كلامى است نه شواهد تاريخى.[١٢٠]
٢. مشورت پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با نزديكانش پيش از خطبه بوده يا پس از آن؟[١٢١]
٣. مستشاران نبوى چه كسانى بودند؟ بيشتر منابع از امام على (عليه السلام)، اسامة بن زيد و بريره ياد كرده اند.[١٢٢] برخى نصوص نيز زينب دختر جحش و ام ايمن،[١٢٣] برخى ام مسطح،[١٢٤] برخى نويبيّه[١٢٥] و بعضى نيز عمر و عثمان را نام برده اند.[١٢٦]
٤. مشورت پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با جوان: اسامة بن زيد جوانى چهارده ساله[١٢٧] و برخوردار از رشد عقلى بالايى بود. برخى از صحابه به منظور اجرا نشدن حدّ الهى بر شايعه پراكنان از وى خواستند نزد پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) شفاعت كند و او هنگامى كه تقاضايش پذيرفته نشد، سبب آن را پرسيد.[١٢٨] همو در سن بيست سالگى از سوى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عهده دار فرماندهى لشكريان مسلمان براى نبرد با روم شد و پيامبر (صلى الله عليه وآله) در پاسخ به اعتراض اصحاب، او را شايسته اين منصب دانست.[١٢٩] لشكر او نيز در شمار موفق ترين لشكرها بود كه بدون تلفات و با غنايم زيادى به مدينه بازگشت.[١٣٠] طبيعى است مشورت با چنين نوجوانى كه پدرش نيز فرزند خوانده رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود و در خانه آن حضرت آمد و شد داشت، ناپسند نيست.
٥. بدگمانى نسبت به عايشه: مشورت حضرت با نزديكانش در شمار مواردى است كه حكايت از ترديد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) دارد. اما اشكال فرمانِ كشتن جريح در داستان ماريه كمتر از ترديد در داستان عايشه نيست. همان گونه كه دستور كشتن در داستان ماريه از روى مصلحت بود، سخنان حاكى از ترديد آن حضرت نيز مى تواند در جهت مصالح جامعه و نوعى برخورد طبيعى با حوادث باشد. و چنان كه انگيزه دستور هميشه طلب وقوع كارى نيست، مشورت نيز هميشه به انگيزه آگاهى از واقع صورت نمى پذيرد. قتاده، ربيع و ابن اسحاق فلسفه «و شاورهم فى الامر»[١٣١] را شخصيت دادن به افراد، كه نوعى مصلحت سياسى ـ اجتماعى است، مى دانند. سفيان بن عيينه نيز آن را نوعى تربيت و هدايت امت اسلامى براى مشورت در امورشان شمرده است و برخى نيز به منظور تمايز ميان خيرخواهان از غير آنان دانسته اند.[١٣٢]
شعله توطئه افك چنان سوزان بود كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با علم به پاكدامنى عايشه[١٣٣]نمى توانست به آگاهى خود عمل كند، لذا مشورت كرد تا دست كم از مقدار نفوذ توطئه در ميان نزديكانش آگاه شود. وقتى آن ها را هوشيار ديد خطبه خوانده اعلام كرد كه جز پاكدامنى از عايشه چيزى نمى دانم، اما با گره خوردن توطئه نفاق با افكار جاهلى اصحاب، جز سكوت و واگذارى كار به خدا راهى نديد و سرانجام با بى نتيجه بودن تلاش هايش براى اثبات پاكدامنى عايشه خطاب به او گفت: اگر پاكدامن باشى خداوند تو را از اين توطئه نجات خواهد داد و اگر لغزشى سرزده باشد، توبه كن.[١٣٤] اين سخن حاكى از بدگمانى نيست، بلكه حكايت از كوتاهى دست بشر در سركوبى توطئه است، به ويژه آن كه اين سخن را پس از اعلام پاكى عايشه بيان فرمود. آيات افك نيز با بزرگ شمردن توطئه و انتساب كشف آن به دو وصف علم و حكمت الهى[١٣٥] حكايت از كوتاهى دست بشر در سركوبى توطئه دارد.[١٣٦]
٦. خواجه بودن صفوان: در بيشتر روايات افك تعبيراتى مانند «حصور»[١٣٧] و «لا يأتى النساء»[١٣٨] درباره صفوان آمده كه آن را دليل ناتوانى جنسى وى شمرده اند،[١٣٩]اما «لا يأتى النساء مع القدرة» و «لا يأتى النساء من العفة» از ديگر معانى «حصور» است، از اين رو با ازدواج و فرزنددار شدن صفوان پس از حادثه افك منافاتى ندارد.[١٤٠]
٧. اشعار حَسّان در بدگويى صفوان: حسّان در بدگويى صفوان شعر گفت يا مهاجران يا اعراب مسلمان؟ باغ به او اهدا شد يا سيرين[١٤١] خواهر ماريه قبطيه؟ هديه پس از درگيرى مهاجر و انصار بر سر چاه مريسيع بود يا در ماجراى افك يا به سبب اشعارش در دفاع از اسلام و پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله)؟[١٤٢]
٨. ابوبكر مسطح را عفو كرد يا در مذمت او شعر گفت؟[١٤٣] ممكن است شعر او قبل از نزول آيه «ولا يأتل اولو الفضل منكم و السعة...»[١٤٤] باشد.
كتاب نامه
١. قرآن كريم.
٢. ابن ابى الحديد مدائنى، عبد الحميد (م ٦٥٦)، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٨٥ ق.
٣. ابن اثير، على بن ابى الكرم (م ٦٣٠)، اسد الغابه، بيروت، داراحياء التراث العربى، [بى تا].
٤. ابن اثير، مبارك بن محمد (م ٦٠٦)، النهاية فى غريب الحديث و الاثر، نحقيق طاهر احمد زاوى و محمود محمد طناحى، قم، انتشارات اسماعيليان، ١٣٦٧.
٥. ابن ادريس حلى، محمد بن احمد (م ٥٩٨)، منتخب التبيان، به كوشش مهدى رجايى، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١٤٠٩ ق.
٦. ابن جوزى، عبدالرحمان بن على (م ٥٩٧)، صفة الصفوه، بيروت، دارالفكر، [بى تا].
٧. ابن حجر، احمد بن احمد بن محمد (م ٩٧٣)، الصواعق المحرقه على اهل الرفض و الضلال و الزندقه، تحقيق عبدالرحمان تركى و كامل محمد خراط، بيروت، مؤسسة الرساله، ١٩٩٧ م.
٨. ابن حجر، احمد بن على (م ٨٥٢)، الإصابه فى تمييز الصحابه، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١٣٢٨ ق.
٩. ابن داود حلى، حسن بن على (م ٧٠٧)، رجال، نجف، مطبعة الحيدريه، [بى تا].
١٠. ابن سعد، محمد بن سعد (م ٢٣٠)، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ق.
١١. ابن شَبَّه نُميرى بصرى، عمر (م ٢٦٢)، تاريخ المدينه المنوره، تحقيق فهيم محمد شلتوت، قم، دارالفكر، [بى تا].
١٢. ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على (م ٥٨٨)، مناقب آل ابى طالب، قم، چاپخانه علميه، [بى تا].
١٣. ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالله (م. ٤٦٣)، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد ابجاوى، بيروت، دارالجبل، ١٤١٢ق.
١٤. ابن فارس، ابو الحسين احمد (م ٣٩٥)، معجم مقائيس اللغه، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٤٠٤ق.
١٥. ابن كثير دمشقى، ابو الفداء اسماعيل (م ٧٧٤)، البداية و النهايه، تحقيق گروهى، بيروت، دارالكتب العلميه، [بى تا].
١٦. ابن كثير دمشقى، ابو الفداء اسماعيل (م ٧٧٤)، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالمعرفه، ١٤٠٩ق.
١٧. ابن منظور، محمد بن مكرم (م ٧١١)، لسان العرب، تحقيق على شيرى، داراحياء التراث العربى، ١٤٠٨ ق.
١٨. ابن هشام، عبدالملك حميرى (م ٢١٨)، السيرة النبويه، تحقيق گروهى، بيروت، دارالمعرفه، [بى تا].
١٩. ابوالفتوح رازى، حسين بن على نيشابورى (م نيمه اول قرن ٦)، روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، كوشش محمد جعفر ياحقى و محمد مهدى ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، ١٣٦٨.
٢٠. ابو الفرج اصفهانى، (م ٣٥٦)، الاغانى، تحقيق عبدالعلى مهنا و سمير جابر، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٧ ق.
٢١. استرآبادى نجفى، سيد شرف الدين (م قرن ١٠)، تأويل الآيات الطاهره، تحقيق مدرسه امام مهدى (عج)، قم، مدرسه امام مهدى (عج)، ١٤٠٧ق.
٢٢. بحرانى، سيد هاشم (م ١١٠٧)، البرهان فى تفسير القرآن، بيروت، دارالهادى، ١٤١٢ق.
٢٣. بخارى، محمد بن اسماعيل (م ٢٥٦)، صحيح، تحقيق قاسم شمّاعى رفاعى، بيروت، دارالعلم، ١٤٠٧ق.
٢٤. بلاذرى، احمد بن يحيى (م ٢٧٩)، انساب الاشراف، تحقيق محمد باقر محمودى، بيروت، مؤسسة الأعلمى، ١٣٩٤ق.
٢٥. بوطى، محمد سعيد رمضان، فقه السيرة النبويه، مع موجز لتاريخ الخلافة الراشده، بيروت، دارالفكر المعاصر و دمشق، دارالفكر، ١٤١١ق.
٢٦. بيهقى نيشابورى، احمد بن الحسين (م ٤٥٨)، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشريعه، تصحيح عبدالمعطى قلعجى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٥ق.
٢٧. تبريزى، ميرزا جواد، صراط النجاة، (استفتاءات خويى)، دفتر نشر برگزيده، ١٤١٦ق.
٢٨. جصاص، احمد بن على رازى (م ٣٧٠)، احكام القرآن، بيروت، دار الكتاب العربى، [بى تا].
٢٩. حاكم نيشابورى، محمد بن عبدالله (م ٤٠٥)، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، [بى تا].
٣٠. حلبى، على بن برهان الدين (م ١٠٤٤)، السيرة الحلبيه، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].
٣١. حلى، حسن بن يوسف (م ٧٢٦)، اجوبة مسائل المهنائيه، قم، مطبعة الخيام، ١٤٠١ق.
٣٢. حموى، ياقوت بن عبدالله (م ٦٢٦)، معجم البلدان، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ١٣٩٩ق.
٣٣. حويزى، عبد على بن جمعة العروسى (م ١١١٢)، نور الثقلين، تعليقه هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات اسماعيليان، ١٤١٠ ق.
٣٤. خازن بغدادى صوفى، على بن محمد بن ابراهيم (م ٧٢٥)، باب التأويل فى معانى التنزيل، بيروت، دارالفكر، ١٣٩٩ ق.
٣٥. خليفة بن خياط (م ٢٤٠)، الطبقات، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، ١٤١٤ق.
٣٦. ذهبى، محمد بن احمد (م ٧٤٨)، سير اعلام النبلاء، تحقيق گروهى، بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤١٠ ق.
٣٧. راغب اصفهانى، حسين بن محمد (م ٥٠٢)، مفردات الفاظ القرآن فى غريب القرآن، تحقيق محمد سيد گيلانى، تهران، مكتبة المرتضويه، ١٣٦٢.
٣٨. راوندى، سعيد بن هبة الله (م ٥٧٣)، فقه القرآن، تحقيق سيد احمد حسينى، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١٣٩٩ ق.
٣٩. زمخشرى، محمود بن عمر(م٥٣٨)، اساس البلاغه، تحقيق عبدالرحيم محمود، قم، دفتر تبليغات اسلامى.
٤٠. زمخشرى، محمود بن عمر(م٥٣٨)، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٤٠٦ق.
٤١. سمهودى، على بن احمد (م ٩١١)، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، بيروت، دارالكتب العلميه، [بى تا].
٤٢. سهيلى، عبد الرحمن (م ٥٨١)، الروض الاُنُف، تحقيق عبد الرحمن الوكيل، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٤١٢ ق.
٤٣. سيد مرتضى، على بن الحسين (م ٤٣٦)، امالى سيد مرتضى، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١٤٠٣ ق.
٤٤. سيورى، مقداد بن عبدالله (م ٨٢٦)، كنز العرفان فى فقه القرآن، تعليق محمد باقر شريف، تهران، مكتبة المرتضويه، ١٣٤٣.
٤٥. سيوطى، جلال الدين (م ٩١١)، الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١٤٠٤ ق.
٤٦. شُبّر، عبد الله، الجوهر الثمين.
٤٧. شبيرى، محمد جواد، «نقد اعلام المكاسب»، مجله نور علم، شماره ١٩، ٢١ و ٢٣.
٤٨. شوشترى، قاضى نورالله (م ١٠١٩)، الصوارم المهرقه، تصحيح سيد جلال الدين محدث ارموى، تهران، چاپخانه نهضت، ١٣٦٧.
٤٩. صدوق، محمد بن على (م ٣٨١)، الخصال، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ١٤٠٣ ق.
٥٠. صنعانى، عبد الرزاق بن همام (م ٢١١)، مصنف، تحقيق حبيب الرحمن اعظمى، المجلس العلمى، [بى تا].
٥١. طباطبايى، سيد محمد حسين (م ١٤٠٢)، الميزان فى تفسير القرآن، قم، انتشارات اسماعيليان، ١٣٩٢ ق.
٥٢. طبرانى، سليمان بن احمد (٣٦٠)، المعجم الكبير، تحقيق حمدى عبدالمجيد اسلفى، بيروت، داراحياء التراث العربى (افست قاهره)، [بى تا].
٥٣. طبرسى، على بن فضل (م ٥٤٨)، اعلام الورى بأعلام الهدى، تهران دارالكتاب الاسلاميه، [بى تا].
٥٤. طبرسى، على بن فضل (م ٥٤٨)، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تحقيق هاشم رسولى محلاتى و فضل الله يزدى، بيروت، دارالمعرفه، ١٤٠٦ق.
٥٥. طبرى، محمد بن جرير (م ٣١٠)، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث العربى، [بى تا].
٥٦. طوسى، محمد بن حسن (م ٤٦٠)، التبيان فى تفسير القرآن، كوشش احمد حبيب قصير عاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].
٥٧. طوسى، محمد بن حسن (م ٤٦٠)، عدة الأصول، تحقيق محمد رضا انصارى، قم، ستاره، ١٤١٧ق.
٥٨. فخررازى، محمد بن عمر قرشى طبرستانى (م ٦٠٦)، التفسير الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربى، [بى تا].
٥٩. فريد گلپايگانى، بينات الفريد، تهران، افست مروى، ١٣٩٩ق.
٦٠. فيض كاشانى، محمد محسن (م ١٠٩١)، الصافى، مشهد، دار المرتضى، [بى تا].
٦١. قرطبى، محمد بن احمد (م ٦٧١)، الجامع لأحكام القرآن، بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٦٢. قمى، على بن ابراهيم (م بعد از ٣٢٩)، تفسير قمى، تصحيح سيد طبيب اموسوى اجزائرى، بيروت، دار السرور، ١٤١١ق.
٦٣. لاستين، عبدالفتاح، لغة المنافقين فى القرآن، بيروت، دارالرائد العربى، ١٤٠٥ق.
٦٤. متقى هندى، علاء الدين على بن المتقى (م ٩٧٥)، كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال ، تحقيق شيخ بكرى حيانى و شيخ صفوة السقا، بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤٠٩ق.
٦٥. مجلسى، محمد باقر (م ١١١٠)، بحار الانوار، بيروت، موسسة الوفاء، ١٤٠٣ق.
٦٦. محقق حلى، جعفر بن حسن (م ٦٧٦)، المعتبر فى شرح المختصر، تحقيق گروهى، قم، مؤسسة سيد الشهداء، ١٣٦٤.
٦٧. مرتضى، سيد جعفر، حديث الافك، بيروت، دارالتعارف، ١٤٠٠ق.
٦٨. مسعودى، على بن الحسين (م ٣٤٥)، التنبيه و الاشراف، تحقيق عبد الله اسماعيل اصاوى، قاهره، دار الصاوى، [بى تا].
٦٩. مشهدى، ميرزا محمد (م ١١٢٥)، كنز الدقائق، قم، جامعه مدرسين، ١٤١٢ق.
٧٠. مغنيه، محمد جواد، التفسير الكاشف، بيروت، دارالملايين، ١٩٨١م.
٧١. مفيد، محمد بن محمد (م ٤١٣)، الافصاح فى الامامه: مصنفات شيخ مفيد ج ٨، تحقيق مؤسسة البعثه، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ق.
٧٢. مفيد، محمد بن محمد (م ٤١٣)، الجمل و النصرة لسيد العتره، مصنفات شيخ مفيد ج ١، تحقيق سيد على مير شريفى، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ق.
٧٣. مفيد، محمد بن محمد (م ٤١٣)، رسالة حول خبر ماريه، مصنفات شيخ مفيد ج ١، تحقيق مهدى صباحى، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ق.
٧٤. مقدس اردبيلى، احمد بن محمد (م ٩٩٣)، زبدة البيان، تحقيق محمد باقر بهبودى، تهران، المكتبة المرتضويه، [بى تا].
٧٥. مقريزى، احمد بن على (م ٨٤٥)، امتاع الاسماع، تحقيق محمود محمد شاكر، قاهره، [بى تا].
٧٦. مكارم شيرازى، ناصر، القواعد الفقهيه، قم، مدرسة الامام اميرالمؤمنين (عليه السلام)، ١٤١١ق.
٧٧. منقرى، نصر بن مزاحم (م ٢١٢)، وقعة صفين، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، ١٤٠٣ق.
٧٨. نجاشى، احمد بن على (م ٤٥٠)، رجال، تحقيق سيد موسى شبيرى زنجانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ١٤٠٧ق.
٧٩. نويرى، احمد بن عبدالوهاب (م ٧٣٣)، نهاية الارب فى فنون الادب، تحقيق گروهى، قاهره، وزارة الثقافه و الارشاد القومى،[بى تا].
٨٠. واقدى، محمد بن عمر (م ٢٠٧)، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، قم، دفتر تبليغات اسلامى (افست بيروت)، ١٤١٤ق.
٨١. هيثمى، على بن ابى بكر (م ٨٠٧)، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٨٢. يوسفى غروى، محمد هادى، موسوعة التاريخ الاسلامى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، ١٤٢٣ق.
[١]. كارشناس ارشد تاريخ اسلام.
[٢]. با سپاس از نويسنده و پژوهشگر مقاله كه با پى گيرى و دقت فراوان و تحسين برانگيز، در اين بحث ديرينه و آشنا، اما دشوار و پيچيده، به نتايج تازه اى رسيده; باب بحث و نقد و نظر در اين باره همچنان باز است، هيئت تحريريه
[٣]. ابن حجر نسبت زنا به عايشه را به بسيارى از غاليان شيعه (روافض) نسبت داده و آنان را به دليل تكذيب آيات قرآن درباره پاكدامنى عايشه، كافر شمرده است. (صواعق المحرقه، ج ١، ص ١٩٤). شوشترى در رد گفتار وى، اين نسبت را به اماميه و حتى غاليان شيعه دروغ محض دانسته و افزوده است كه البته غلات، كافر و مانند ساير كافران نجس العين هستند. (الصوارم المهرقه، ص ٣١٩ـ٣٢١) شيخ طوسى، نسبت زنا به همسران انبيا را اشتباهى بزرگ و گفتارى بى پايه خوانده است و ذيل آيه ١٠ سوره تحريم، از ابن عباس روايت كرده است كه خيانت زنان نوح (عليه السلام) و لوط (عليه السلام)، به كفر باطنى و نفاق آنان بازمى گردد نه زنا، زيرا همسران انبيا مرتكب زنا نمى شوند. (تبيان، ج ١٠، ص ٥٢). واغله همسر نوح (عليه السلام) و واهله همسر لوط (عليه السلام) بود. (طبرسى، مجمع، ج ١٠، ص ٦٤)
[٤]. آن چه در اين حادثه، مهم بود، دفاع از شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود، گرچه گواه پاكدامنى عايشه نيز هست، همان گونه كه تعبير ام المؤمنين (وَ أَزْوَ جُهُ أُمَّهَـتُهُم (احزاب (٣٣)، آيه ٦) براى همسران پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به منظور احترام به شخص آن حضرت است، گرچه وصفى براى همسران و حتى مورد سوء استفاده برخى از آنان نيز شد.
[٥]. فخر رازى، التفسير الكبير، ج ٢٣، ص ١٧٣; تفسير خازن، ج ٥، ص ٦١; ابن اثير، اسدالغابه، ج ٥، ص ٥٠٤.
[٦]. سيد جعفر مرتضى، حديث الافك، ص ٢٦٧. خويى بر اساس ملاك هاى رجالى و بازگشت سند اين روايات به عايشه، آن ها را تام و قابل اعتنا نمى داند، (ر.ك: تبريزى، صراط النجاة، ج ١، ص ٤٦٤).
[٧]. نور (٢٤) آيه هاى ١١ـ٢٦.
[٨].ترجمه فولادوند، محمدمهدى، قم:دارالقرآن الكريم(دفتر مطالعات تاريخ ومعارف اسلامى)،چاپ اول، ١٣٧٢ش.
[٩]. «لو تُليت القرآن و فُتّشت عما اوعد به العُصاة لم تر الله تعالى قد غلُظ فى شىء تغليظه فى افك عايشه» (زمخشرى، كشاف، ج ٣، ص ٢١٧).
[١٠]. ابراهيم سال دهم هجرى، در سن شانزده ماهگى وفات يافت و در بقيع دفن شد. ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج ١، ص ٩٧; ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٥٤ ـ ٦١; ابن جوزى، صفة الصفوه، ج ١، ص ٦٦ و ابن اثير، اسدالغابه، ج ١، ص ٣٨ ـ ٤٠.
[١١]. مَقوقِس، پادشاه مصر، ماريه و سيرين را به همراه خادمى براى آن ها در سال هشتم هجرى به پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) اهدا كرد. نام او جريح و طبق منابع اهل سنت مأبور بود; (طبقات ابن سعد، ج ٨، ص ١٧١; تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢١ و ١٧٢ و ج ١١ ص ٦١٧; ابن اثير، اسد الغابه، ج ٤، ص ٢٦٨ و ج ٥، ص ٥٤٣; ابن حجر، الااصابه، ج ٤، ص ٤٠٤; ابن كثير، البدايه، ج ٤، ص ٢٧١ ـ ٢٧٢). مأبور در لغت به معناى خواجه يا فرد متهم است كه گويا جريح به آن وصف مشهور شده و آن جايگزين نامش گرديده است. ظهير الدين كازونى (م ٦٩٧) نام وى را مايوشنج آورده است (به نقل از: مجلسى، بحارالانوار، ج ٢١، ص ٤٥). استاد يوسفى غروى يوشنج را معرب هوشنگ در زبان فارسى دانسته است، (موسوعة التاريخ الاسلامى، ج ٣، ص ٣٥٠) اما با توجه به لفظ «ما» پيش از يوشنج و عبارت «مأبور شيخ كبير كان اخا ماريه; ابن سعد، ج ٨، ص ٢١٢» به نظر مى رسد «مايوشنج» تصحيف شده «مأبور شيخ» باشد.
[١٢]. تفسير قمى، ج ٢، ص ١٠٠.
[١٣]. تفسير قمى گردآورى ديگران است، رك: شبيرى، «نقد اعلام المكاسب»، مجله نور علم، شماره ١٩، ٢١ و ٢٣.
[١٤]. منقرى، وقعة صفين، ص ٥٢٣; فريد، بينات الفريد، ص ٢٦٧; شيخ مفيد، جمل، ص ١٥٨، ٢١٨، ٤٢٦; مفيد، افصاح، ص ٦٠; شيخ طوسى، تبيان، ج ٧، ص ٤١٤ ـ ٤٢٥; طبرسى، مجمع البيان، ج ٧ ـ ٨، ص ٢٠٣ ـ ٢١١; طبرسى، اعلام الورى، ج ١، ص ٩٥; تفسير ابوالفتوح، ج ١٤، ص ١٠٤ ـ ١١٤; تفسير گازر، ج ٦، ص ٢٨٥ ـ ٢٩٤; راوندى، فقه القرآن ج ٢، ص ٣٨٨ ـ ٣٩٠; ابن شهر آشوب، مناقب، ج ١، ص ٢٠١، ابن ادريس، منتخب التبيان، ج ٢، ص ١٤٣، سيورى، كنز العرفان، ص ٣٤٥; مقدس اردبيلى، زبدة البيان، ص ٣٨٨; مجلسى، همان، ج ٢٠، ص ٣٠٩ ـ ٣١٦. مكارم شيرازى، همراهى را با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در جنگ مُرَيسيع نقل كرده و آن را مستند قاعده فقهى قرعه قرار داده و افزوده است سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن بود كه براى همراهى برخى همسرانش در نبردها، قرعه مى زد (القواعد الفقهيه، ج ١، ص ٣٥١).
هم چنين ر.ك: سواطع الالهام، ج ٤، ص ٤٤ ـ ٤٩، بخشى از تفسير كهن به پارسى، ص ٢٥١; تفسير شريف لاهيجى، ج ٣، ص ٢٦٢; الوجيز فى تفسير القرآن العزيز، ج ٢، ص ٣٧٧ ـ ٣٨١; تفسيرى بر عشرى از قرآن مجيد، ص ٣٤١ ـ ٣٥٦; قمى، منتهى الآمال، ج ١، ص ١٣٩; حسينى عراقى، العقل و القرآن، ج ٣، ص ٣٨٨; اعيان الشيعه، ج ١، ص ٢٦٢; آشنايى با قرآن از شهيد مطهرى، ج ٤، ص ٣٠ ـ ٦٦; بلاغى، حجة التفاسير و بلاغ الاكسير، ج ٥، ص ٨ ـ ١٢; احسن الحديث، ج ٧، ص ١٩٠ ـ ١٩٨; تفسير آسان، ج ١٤، ص ٣٥ ـ ٤٨; الجديد فى تفسير القرآن المجيد از سبزوارى، ج ٥، ص ٩٦ ـ ٩٩.
[١٥]. فيض كاشانى، الصافى، ج ٣، ص ٤٢٣ ـ ٤٢٦; طباطبايى، تفسير الميزان، ج ١٥، ص ٨٧ ـ ١٠٧.
[١٦]. بحرانى، البرهان، ج ٣، ص ١٢٦ و حويزى، نور الثقلين، ج ٣، ص ٥٨١.
[١٧]. شيخ مفيد، جمل، ص ٢١٨.
[١٨]. شرح ابن ابى الحديد، ج ١٤، ص ٢٣.
[١٩]. شبّر الجوهر الثمين، ج ٤، ص ٣٠٢.
[٢٠]. مغنيه، تفسير كاشف، ج ٥، ص ٤٠٣ ٤٠٥;
[٢١]. حلّى، اجوبة المسائل المهنائيه، ص ١٢١: «ما يقول سيدنا فى قصة الإفك والآيات التى نزلت ببراءة المقذوفة هل ذلك عند أصحابنا كان فى عايشة أم نقلوا أن ذلك كان فى غيرها من زوجات النبى صلى الله عليه وآله؟ الجواب: ما عرفت لأحد من العلماء خلافا فى أنّ المراد بها عايشه».
[٢٢]. حجرات (٤٩): آيه ٦.
[٢٣]. تفسير قمى، ج ٢، ص ٣٢٦
[٢٤]. همان.
[٢٥]. شيخ صدوق، خصال، ج ٢، ص ٥٦٣.
[٢٦]. بحرانى، البرهان، ج ٣، ص ١٢٧.
[٢٧]. شيخ مفيد، رساله، ص ١٦.
[٢٨]. سيد مرتضى، امالى، ج ١، ص ٥٤; و متقى هندى، كنزل العمال، ج ٥، ص ٤٥٤.
[٢٩]. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج ٤، ص ٣٩ ـ ٤٠; ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٣٣٤ و حلبى، السيرة الحلبيه، ج ٣، ص ٣١٢.
[٣٠]. طبقات ابن سعد، ج ٨، ص ١٧٢ و هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٦١.
[٣١]. ابن سعد، همان، ج ٨، ص ٤٥٨.
[٣٢]. ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٣٣٥; هيثمى، همان، ج ٩، ص ١٦١ ـ ١٦٢; متقى هندى، همان، ج ١١، ص ٤٧١ و ج ١٢، ص ٤٥٣ ـ ٤٥٤ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣١٢.
[٣٣]. متقى هندى، همان، ج ٥، ص ٤٥٨.
[٣٤]. قمى، همان، ج ٢، ص ١٠٠.
[٣٥]. ابن سعد، همان ج ٨، ص ١٧٢; هيثمى، همان، ج ٩، ص ١٦١ ـ ١٦٢ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣١٢.
[٣٦]. همين مقاله، ص ٧.
[٣٧]. همين مقاله، ص ٧.
[٣٨]. ابن سعد، همان، ج ٢٨، ص ١٧٢; هيثمى، همان، ج ٩، ص ١٦١ و ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٣٣٥.
[٣٩]. قمى، همان، ج ٢، ص ١٠٠.
[٤٠]. ابن سعد، همان، ج ٨، ص ٤٥٨.
[٤١]. همان، ج ٨، ص ١٧٢ و هيثمى، همان، ج ٩، ص ١٦١.
[٤٢]. شيخ مفيد، رسالة حول خبر ماريه، ص ١٦.
[٤٣]. متقى هندى، همان، ج ٥، ص ٤٥٨.
[٤٤]. سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٤; متقى هندى، ج ٥، ص ٤٥٤.
[٤٥]. قمى، همان، ج ٢، ص ٣٢٦.
[٤٦]. هيثمى، همان، ج ٩، ص ١٦١ ـ ١٦٢ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣١٢.
[٤٧]. سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٥.
[٤٨]. فيض، همان، ج ٣، ص ٤٢٤.
[٤٩]. ابن سعد، همان، ج ٨، ص ١٧١; ابن كثير، البدايه، ج ٤، ص ٣٧٤; ابن حجر، الاصابه، ج ٤، ص ٤٠٥; سمهودى، وفاء الوفاء، ج ٣، ص ٨٢٦ و متقى هندى، همان ج ١٢، ص ٤٣٠.
[٥٠]. سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٤ و متقى هندى، همان، ج ٥، ص ٤٥٤.
[٥١]. بحرانى، همان، ج ٣، ص ١٢٨.
[٥٢]. رجم غير از كشتن با شمشير است.
[٥٣]. مجازات تهمت زنا هشتاد تازيانه است، (نور (٢٤) آيه ٤).
[٥٤]. به اهل كتاب كه جان و مال او در پناه اسلام باشد ذمّى گويند، ابن اثير، النهايه، ج ٢، ص ١٦٨، ماده ذمم.
[٥٥]. غير مسلمانى كه طبق قرار داد در پناه اسلام است، اگر با مفاد قرار داد مخالفت كند محارب ناميده مى شود.
[٥٦]. شيخ مفيد، رسالة حول خبر ماريه، ص ١٦ و سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٥.
[٥٧]. ابن سعد، همان، ج ٨، ص ١٧٢; طبرى، همان، ج ١١، ص ٦١٧; سيد مرتضى، همان، ج ٢، ص ٥٤; ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٣٣٥. حلبى او را مسيحى مى داند (ر.ك: همان، ج ٣، ص ٣١٣).
[٥٨]. برخى جريح را خادم ماريه (ر.ك: طبرى، همان، ج ٣، ص ١٧٢; ابن ابى الحديد، همان، ج ١٠، ص ٢٦٢ و ابن كثير، البدايه، ج٤، ص٢٧٢ و ٣٧٦) و برخى او را برادر ماريه (ر.ك: ابن سعد، همان، ج٨، ص١٧١; طبرى، همان، ج ١١، ص ٦١٧; ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٣٣٤، ج ٤، ص ٤٠٥ و مجلسى، همان، ج ٢١، ص ٤٥)، برخى ديگر وى را پسر عموى ماريه دانسته اند (حاكم نيشابورى، المستدرك، ج ٤، ص ٣٩; سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٤; طبرسى، همان، ، ج ٥، ص ١٩٨ و ابن حجر، الاصابه، ج٣، ص ٣٣٥). به نظر مى رسد جريح، خادم ماريه بوده است نه برادر يا پسر عموى او، زيرا به گفته طبرى او مأمور حفظ ماريه و سيرين در مسير مصر ـ مدينه و رساندن آنان به پيامبرخدا (صلى الله عليه وآله) بود و ابن كثير او را غلام سياه خواجه معرفى كرده است. خواجه بودن و سياهى رنگ او مى تواند بيان گر غلام بودن وى باشد، اما به اعتبار هم كيشى، هم نژادى يا هم شهرى بودن، برادر يا پسر عموى ماريه گفته شده است. در اسلام نيز دو هم كيش، برادر، و در نظام قبيلگى دو تن از يك قبيله پسر عمو خوانده مى شود.
[٥٩]. صافات (٣٧) آيه ١٠٥. انگيزه دستور در كشتن اسماعيل، سنجش ميزان اطاعت از دستور است كه در اصطلاح به اين گونه دستورات، «اوامر امتحانيه» گويند.
[٦٠]. قمى، همان، ج ٢، ص ٣٢٦.
[٦١]. شيخ مفيد، رسالة حول خبر ماريه، ص ١٦ ـ ١٩.
[٦٢]. همو، الجمل، ص ١٥٨ و ٢١٧ و ٤٢٦ و همو، الافصاح، ص ٦٠.
[٦٣]. حجرات (٤٩) آيه ٦.
[٦٤]. قمى، همان، ج ٢، ص ٣٢٦; بحرانى، همان، ج ٤، ص ٢٠٥ و حويزى، نورالثقلين، ج ٥، ص ٨١.
[٦٥]. استرابادى، تأويل الآيات، ج ٢، ص ٦٠٤
[٦٦]. طبرسى، همان، ج ٥ ـ ٦، ص ١٩٨.
[٦٧]. قمى، همان، ج ٢، ص ١٠٠; حاكم نيشابورى، همان، ج ٤، ص ٣٩; ابن كثير، البدايه، ج ٤، ص ٣٧٤ و بحرانى، همان، ج ٣، ص ١٢٧.
[٦٨]. بحرانى، همان، ج ٣، ص ١٢٧.
[٦٩]. رجال نجاشى، ص ٦٧، شماره ١٥٩ و رجال ابن داود، ص ٢٤٠.
[٧٠]. سيد مرتضى، همان، ج ١، ص ٥٤ و متقى هندى، همان، ج ٥، ص ٤٥٤.
[٧١]. حاكم نيشابورى، همان، ج ٤، ص ٣٩.
[٧٢]. شيخ مفيد، رسالة حول خبر ماريه، ص ١٦.
[٧٣]. ابن فارس، معجم مقائيس اللغه، ج ٤، ص ٣٣٩ (عصب); راغب، ص ٣٣٦ (عصب); زمخشرى، الكشاف، ج ٣، ص ٢١٧ و همو، اساس البلاغه، ص ٣٠٢ (عصب)
[٧٤]. يوسف (١٢)، آيه هاى ٨ و ١٤ و قصص (٢٨) آيه ٧٦.
[٧٥]. نور (١٢) آيه ٨ و ١٤ و قصص (٢٨) آيه ٧٦.
[٧٦]. ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج ٣، ص ٧٩ و طباطبائى، همان، ج ١٥، ص ٩٠ و لاستين، لغة المنافقين فى القرآن، ج ٢، ص ٢٨.
[٧٧]. نور (٢٤) آيه ١١.
[٧٨]. مشهدى، كنزالدقائق، ج ٧، ص ٢٨.
[٧٩]. تحريم (٦٦)، آيه هاى ١ ـ ٤.
[٨٠]. سيد مرتضى، همان، ص ٢٥٠.
[٨١]. طبرسى، همان، ج ٩ ـ ١٠، ص ٤٧١ ـ ٤٧٢.
[٨٢]. ابن سعد، همان، ج ٨، ص ١٧٢; زمخشرى، همان، ج ٤، ص ٥٦٢ ـ ٥٦٣; حلبى، همان، ج ٣، ص ٣١٤ ٣١٦. بخارى نزول آيات اوليه سوره تحريم را درباره زينب، بنت حجش مى داند (صحيح بخارى، ج ٦، ص ٥٤١ ٥٤٣).
[٨٣]. نور (٢٤) آيه هاى ١١ ـ ٢٦; تحريم (٦٦) آيه هاى ١ ـ ٤ و حجرات (٤٩) آيه ٦.
[٨٤]. مُرَيسيع نام چاه آبى ميان مكه و مدينه است. و به غزوه بنو مِصطلِق، غزوه مريسيع نيز گويند، حموى، معجم البلدان، ج ٤، ص ٢٥٢; واقدى، المغازى، ج ١، ص ٤١٥; ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣ ـ ٤، ص ٢٩٠ و ابن سعد، همان، ج ٢، ص ٤٨.
[٨٥]. واقدى، همان، ج ١، ص ٤٠٤; ابن سعد، همان، ج ٢، ص ٤٨; مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص ٢١٥; بيهقى، دلائل النبوه، ج ٤، ص ٤٤; و سمهودى، همان، ج ١، ص ٣١٤.
[٨٦]. برخى روايات، فاصله گرفتن عايشه را از لشكريان در موقع خم شدن هودج ام سلمه مى دانند، ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج ١، ص ٣١٩.
[٨٧]. زن دور از چشم نامحرمان در هودج مى نشست و مأموران نقل و انتقال، آن را روى شتر گذاشته مى بستند، واقدى، همان، ج ١، ص ٤٢٧; ابن هشام، همان، ج ٢، ص ٢٩٧. گويند: مسئول حمل و نقل عايشه ابو مويهبه بوده است، حلبى، همان، ج ١، ص ٢٩٢.
[٨٨]. واقدى، همان، ج ١، ص ٤٢٨; ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١٩; ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٧٢٥; سهيلى، الروض الأنف، ج ٦، ص ٤٣٧; ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٢٦; قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج ١١ ـ ١٢، ص ١٣٣; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ٢، ص ٥٤٦ و ٥٥٠; مفريزى، امتاع الأسماع، ج ١، ص ٢٠٧ و حلبى، همان، ج ١، ص ٢٩٢.
[٨٩]. ام مسطح دختر خاله ابوبكر است، ابن هشام، همان، ج ٢، ص ٢٩٩; بخارى، همان، ج ٥ ٦، ص ٢٢٤ و ابن عبدالبر، همان، ج ٣، ص ١٢٢٤.
[٩٠]. طبق برخى منابع ابو بكر وى را سرزنش كرد و آرزو نمود كه پيش از اين مرده بود، واقدى، همان، ج ١، ص ٤٣٣.
[٩١]. برخى زينب بنت حجش، ام ايمن و ام مسطح را از مستشاران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) دانسته اند، ر.ك: واقدى، همان، ج ١، ص ٤٣٠; ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٢١. برخى از نويبيه نيز نام برده اند; همان، ج ١، ص ٣٢٥; طبرانى، همان، ج ٢٣، ص ١٠٦. برخى از عمر و عثمان نيز در اين خصوص ياد كرده اند، ر.ك: همان، ج ١، ص ٣٢٥.
[٩٢]. برخى خطبه حضرت را پيش از مشورت آورده اند، ابن هشام، همان، ج ٢٢، ص ٣٠٠ ـ ٣٠١.
[٩٣]. روايتى درگيرى اوس و خزرج را بعد از نزول آيات افك و خطبه پيامبر (عليه السلام) بيان مى كند، ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٣٩ ـ ٣٤٠.
[٩٤]. واقدى، همان، ج ١، ص ٤٢٦ ـ ٤٣٤; بخارى، همان، ج ٥ ـ ٦، ص ٢٢٣ ـ ٢٢٩ و طبرانى، همان، ج ٢٣، ص ٥٠ ـ ١٣٣.
[٩٥]. ر.ك: ابن شبه، ج ١، ص ٤٢٦ ـ ٤٣٤; طبرانى، ج ٢٣، ص ٥٠ ـ ١٣٣ و هيثمى، ج ٩، ص ٢٢٩ ـ ٢٤٠ و سيوطى، ج ٥، ص ٢٤ ـ ٣٨.
[٩٦]. عدى فرزند حاتم طايى معروف، مهتر قبيله طَىّ در زمان جاهلى و اسلام، مسلمان شده سال نهم (و به قولى دهم) هجرى، صحابه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و يار وفادار امير المؤمنين بود كه در نبردهاى جمل و صفين با آن امام (عليه السلام) همراهى كرد و چشم خود را در جنگ جمل از دست داد. عدى در ١٢٠ سالگى در سال ٦٨ق در زمان مختار از دنيا رفت، ابن سعد، همان، ج ٦، ص ٢٢; خليفة بن خياط، الطبقات، ص ١٢٧ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٣٩٢.
[٩٧]. حابس از فرماندهان لشكر شام در جنگ صفين بود; منقرى، همان، ص٢٠٧ وابن عبدالبر، همان، ج١، ص٢٧٩.
[٩٨]. منقرى، همان، ص ٥٢٢ ـ ٥٢٣ و ر.ك: بلاذرى، انساب الاشراف، ص ٣٠٦ و ٣٦٤.
[٩٩]. منافقون (٦٣) آيه ٧: «يَقُولُونَ لَـلـِن رَّجَعْنَآ إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَل».
[١٠٠]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١١ و ٣٢٨; ابن هشام، همان، ج ٣ ـ ٤، ص ٢٩٧; صنعانى، مصنف، ج ٥، ص ٤١٠.
[١٠١]. زنان در آن زمان به دليل كم خوراك بودن، لاغراندام و سبك وزن بودند; ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١٢.
[١٠٢]. حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠٠.
[١٠٣]. نويرى، نهاية الارب، ج ١٦، ص ٥٠.
[١٠٤]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٣٧; طبرانى، همان، ج ٢٣، ص ٩٧ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠٢.
[١٠٥]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١٤ و ٣٢٠ و ٣٢٤ و هيثمى، همان، ج ٩، ص ٢٣٩.
[١٠٦]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٣٣; ابن هشام، همان، ج ٣ ـ ٤، ص ٣٠١ و سهيلى، همان، ج ٦، ص ٤٣٨.
[١٠٧]. حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠٦. براى آگاهى از روايتِ در آوردن پاپوشِ نماز ر.ك: شيخ طوسى، عدة الاصول، الاصول ج ٢، ص ٥٨١ و محقق حلى، المعتبر، ج ١، ص ٤٣٣.
[١٠٨]. بغض و كينه عايشه به امير المؤمنين در دوران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) چنان بود كه رافع، مولاى عايشه گويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) فرمود: «قاتل اللّه من يقاتلك و عادى الله من عاداك». عايشه پرسيد آن چه كسى است، فرمود: تو و همراهانت (شيخ مفيد، الجمل، ص ٤٢٧). عايشه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز حاضر نمى شد نام امام (عليه السلام) را به زبان آورد. او در وصف بيمارى منتهى به رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله)، روايت كرده است كه آن حضرت با تكيه بر دوش دو تن از اهل بيت، خارج شد، كه يكى از آنان فضل بن عباس بود، عبدالله بن عباس گويد: فرد ديگر على (عليه السلام) بود، اما عايشه پيوسته و تا آن جا كه بتواند از وى به نيكى ياد نمى كند (همان، الجمل، ص ١٥٨). همو با شنيدن خبر شهادت امير (عليه السلام) سجده شكر كرد (همان).
[١٠٩]. مفيد، الجمل، ص ٤٢٧.
[١١٠]. ابو الفرج اصفهانى، الأغانى، ج ٤، ص ١٦٨ ـ ١٦٩.
[١١١]. واقدى، همان، ج ١، ص ٤٣٤.
[١١٢]. نامش عوف بن اثاثه بن عباد است، ابن عبدالبر، همان، ج ٣، ص ١٢٢٣.
[١١٣]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٣٧ ـ ٣٣٨; صنعانى، همان، ج ٥، ص ٤١٩ ـ ٤٢٠.
[١١٤]. ابن شبه، همان، ج١، ص٣٣٧، ابن هشام، همان، ج٣ ـ ٤، ص ٣٠٢ و مسعودى، التنبيه و الأشراف، همان،ص٢٦.
[١١٥]. طبرانى، همان، ج ٢٣، ص ١١٦; هيثمى، همان، ج ٩، ص ٢٣٩ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠٥.
[١١٦]. طبرانى، همان، ج ٢٣، ص ١٢٤ و ١٢٨.
[١١٧]. اشاره به آيه: «ولو لا فضل الله عليكم و رحمته...» نور (٢٤) آيه ١٤.
[١١٨]. حد قذف با درخواست متهم جارى مى شود; جصاص، احكام القرآن، ج ٣، ص ٢٧١ و فخر رازى، التفسير الكبير، ج ٢٣، ص ١٥٢.
[١١٩]. حسينى عراقى، ج ٣، ص ٣٨٨.
[١٢٠]. حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠٥.
[١٢١]. ابن هشام، همان، ج ٣ ـ ٤، ص ٣٠٠ ـ ٣٠١.
[١٢٢]. همان.
[١٢٣]. واقدى، همان، ج ١، ص ٤٣٠ و ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٣٢.
[١٢٤]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٢١ و ٣٢٥.
[١٢٥]. همان.
[١٢٦]. حلبى، همان، ج ٢، ص ٣٠٦.
[١٢٧]. ابن سعد، همان، ج ٤، ص ٥٤ و ذهبى، همان، ج ٤، ص ٥٠١.
[١٢٨]. ابن سعد، همان، ج ٤، ص ٥١ ـ ٥٢.
[١٢٩]. همان، ج ٢، ص ١٤٥ ـ ١٤٧ و ج ٤، ص ٤٩ ـ ٥١.
[١٣٠]. همان، ج ٤، ص ٥٠.
[١٣١]. آل عمران (٣) آيه ١٥٩.
[١٣٢]. شيخ طوسى، تبيان، ج ٣، ص ٣١. شيخ طوسى اقوال ديگرى را نيز ياد آور شده است.
[١٣٣]. ابن ابى الحديد، همان، ج ٢٠، ص ٣٠.
[١٣٤] ٠ ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١٥.
[١٣٥]. نور (٢٤) آيه ١٨.
[١٣٦]. ر.ك: بوطى، فقه السيرة النبويه، ص ٣١٠.
[١٣٧]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٤٥; ابو الفرج اصفهانى، همان، ج ٤، ص ١٦٧ و هيثمى، همان، ج ٩، ص ٢٣٦.
[١٣٨]. همان.
[١٣٩]. ابن منظور، همان، ج ٣، ص ٢٠٢، «حصر».
[١٤٠]. راغب، همان، ص ١٢٠، ماده حصر; ابن حجر، الاصابه، ج ٢، ص ١٩١ و حلبى، همان، ج ٣، ص ٣٠١.
[١٤١]. اهدايى مقوقس به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در سال هشتم.
[١٤٢]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣٤١ ـ ٣٤٢ و ٣٥٠ و ابو الفرج اصفهانى، همان، ج ٤، ص ١٦١ ـ ١٦٧.
[١٤٣]. ابن شبه، همان، ج ١، ص ٣١٧; ابن عبدالبر، همان، ج ٣، ص ١٢٢٤; نويرى، همان، ج ١٦، ص ٤١٤ و هيثمى، همان، ج ٩، ص ٢٣٥.
[١٤٤]. نور (٢٤) آيه ٢٢.