تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - تاريخ قبيله ثقيف(١) / محمود حيدرى آقائى

تاريخ قبيله ثقيف(١) / محمود حيدرى آقائى

تاريخ قبيله ثقيف (١)

(از آغاز تا آستانه ظهور اسلام)

محمود حيدرى آقائى[١]

چكيده

آشنايى و شناخت قبايل شبه جزيره(عربستان) و حجاز و نقش آنان در تحولات سياسى ـ اجتماعى تاريخ صدر اسلام در حجاز، يمن، عراق، شام و ايران از موضوعات بسيار مهمى است كه محققان را براى شناخت بهتر و عميق تر حوادث آن دوره از تاريخ اسلام بسيار يارى مى كند. آشنايى با تاريخ قبيله ثقيف و نقش ثقفيان و نخبگان ثقفى در عرصه هاى گوناگون سياسى، نظامى، اجتماعى و فرهنگى از عصر رسالت تا اواخر دوران اموى و نيز تأثير آنان در تثبيت قدرت خلفا و حكّام اموى، در اين سلسله نوشتار مورد توجه است.

قبيله ثقيف از قبايل مهم در تاريخ صدر اسلام به شمار مى رود. آنان ساكنان طائف بودند. موقعيت ممتاز طائف، توجه عرب را به آن شهر و ساكنانش معطوف كرده و ايشان را هم پيمان قريش، اوس، خزرج و يهود قرار داده و محلى براى سرمايه گذارى قريش بود. طائف محلى به دور از صحنه هاى داغ سياسى و نزاع ها و جنگ هاى قدرت بود. طائف پناه گاه فراريان، عزلت گاه از جامعه بريدگان، تبعيدگاه نااهلان، مخالفان، متمردان و آشوب گران بود. كشاورزى، دامپرورى، حِرَف و صنايع آن و حضور فعّال آنان در تجارت و صادرات كالا و نيز شركت در بازارها، از جمله در عكّاظ، گواه خوبى بر اوضاع اقتصادى آن است. ثقيف به دليل حضور كمترش در جنگ ها و وقايع و ايام، دوران جاهليتى كم هياهو، و به دليل در برداشتن بت «لات»، بيت اللات، مناصب و آداب حج گذارى آن، دورانى بلند آوازه داشت.

نَسَب ثقيف و تيره هايى آن، طرح و بررسى حيات دينى، فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى و جغرافياى طبيعى و انسانى ثقيف و طائف، از موضوعاتى است كه در قسمت اول اين نوشتار آمده است. ادامه تاريخ قبيله ثقيف و نقش ثقفيان در تحولات تاريخ صدر اسلام از پذيرش اسلام پس از امتناع، فرماندهى در فتوح و ولايت دارى بصره و كوفه و عراق و منزله، بازوى دست راست امويان در سياست و نظامى گرى بودن و... از جمله نكاتى است كه در قسمت هاى بعدى طرح و بررسى خواهد شد.


الف ) پيشـينه ثقيـف

١ـ نسب ثقيف

ثقيف[٢] لقب قَسىّ، پدر قبيله ثقيف از نژاد عرب مستعربه (عدنانى) است.[٣]نسب شناسان در مورد نسب ثقيف اختلاف دارند، از اين رو ثقيف را به هوازن، قيس عيلان، اياد، ثمود، ابورغال و عبد ابورغال نسبت داده اند. البته «قَسىّ بن مُنَبّه (نعمان) بن بكر بن هوازن بن مَنصور بن عِكرِمَة بن حَصْفَة (خَصَفَه) بن قَيس (بن) عَيلان بن مُضَر بن نزار بن مُعَد بن عدنان »[٤] مطابق نظر جمهور و نيز بر آن اجماع شده است.[٥]

هوازن و قيس عيلان اجداد دور و نزديك ثقيف اند و هر يك از موارد چهارگانه بعدى مستقل از يكديگرند. «قسى بن منبه بن النبيت بن منصور بن يقدم بن اَفصى بن دُعْمىّ بن اياد بن نزار»، منسوب به «اياد» است.[٦] برخى ثقيف را به قوم ثمود نيز نسبت داده اند.[٧] در مورد انتساب ثقيف به «ابورغال»[٨] و «عبد ابورغال»[٩] گزارش هاى افسانه گونه اى نقل شده است كه دو نفر به نام ابورغال بودند، معروف ترين آن دو، شخصى است كه ابرهه و اصحاب فيل را تا نزديك مكه راهنمايى كرد و همان جا مُرد و مردم قبرش را سنگ سار مى كردند.[١٠] شخص ديگر، سلطان و حاكم ستم گر طائف و نواحى اطراف آن بود كه خداوند بر او غضب كرد و وى را بين طائف و مكه با عذابى هلاك ساخت و عرب قبرش را سنگ سار مى كرد.[١١] برخى مى گويند اين ابورغال از بقاياى ثمود بود و قبيله ثقيف از فرزندان او هستند. آنان بر اين انتساب، از روايت پيامبر(صلى الله عليه وآله) گواه مى آورند كه حضرت بر قبر ابورغال گذشت و فرمود: «هو ابوثقيف، كان من ثمود، و كان هذا الحرم يدفع عنه».[١٢]هم چنين گويند قسى عبد ابورغال بود كه اربابش را كشت و گريخت و همو پدر ثقيف شد و شاهدش، اين است كه روزى حضرت على(عليه السلام)بر ثقيف مى گذشت آنان حضرت را ريشخند كردند، حضرت به آنان فرمود: « يا عبيد ابى رغال...».[١٣] گويند: ثقيف با پسر خاله اش، جسر كه بعدها نخع ناميده شد با كشتن مأمور جمع آورى صدقات كه از طرف پادشاه يمن نصب شده بود، فرار كردند. جسر به طرف شرق تا بيشه هاى نواحى يمـن رفت و آن جـا مانـدگـار شد.[١٤] امّا قسـى به سمت غرب تا وادى القرى و وَجّ[١٥]رفت كه بعدها به طائف معروف شد. در آن جا نزد عامر بن ظرب عدوانى،[١٦] رئيس آن سرزمين رفت و از وى پناه (جوار) خواست و دختر وى را به همسرى گرفت. او به كشاورزى پرداخت و كارش بالا گرفت و نزد مردم به زيركى و باهوشى و به ثقيف شهرت يافت.[١٧] ثقيف پس از فوت همسرش زينب با آمنه[١٨] يا عمره[١٩] دختر ديگر عامر ازدواج كرد. عمره پيش از آن با صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن ازدواج كرده و از وى عامر را به دنيا آورده بود. عامر بن ظرب تنها دو دختر داشت و ثقيف و عامر بن صعصعه، وارثان وى بودند. پس از فوت عامر، طائف بين فرزندان ثقيف و فرزندان عامر بن صعصعه باقى ماند.[٢٠] در واقع، عدوان ثقيف را در طائف سكونت داد.[٢١]

٢ ـ جغرافياى طبيعى و انسانى طائف

الف ـ وجه تسميه و موقعيت جغرافيايى طائف: طائف از ماده طَوف «طاف، يَطيف» به معناى دور چيزى چرخيدن و طواف كردن است. در قرآن نيز به همين معنا به كار رفته است: «فَطَافَ عَلَيْهَا طَـآئفٌ مِّن رَّبِّكَ وَ هُمْ نَآئِمُونَ ».[٢٢] در مورد وجه تسميه طائف روايات مختلفى وارد شده است. در يكى از آن ها آمده است: دمون پسر عبدالملك[٢٣] از تيره صَدف[٢٤] پس از كشتن پسر عموى خود، عمرو به سرزمين وَجّ فرار كرد و با مسعود بن معتب ثقفى، حلفى بست. او تاجر پيشه و مال دار بود. وى دخترى به همسرى خواست تا در عوض، ديوارى اطراف محل سكونت ثقيف درست كند كه غير قابل نفوذ باشد. مسعود دخترش را به عقد وى بست و او نيز ديوارى به سرمايه خويش و كمك مردم ساخت. براى ورود به شهر بايد ديوار را دور مى زدند از آن رو آن جا را طائف ناميدند.[٢٥]

در گزارش ديگرى نيز آمده است: جبرئيل يك قطعه از سرزمين فلسطين را جدا كرد و آن را دور كعبه طواف داده، در محل فعلى طائف گذاشت، و آن را طائف ناميدند.[٢٦] در خبر ديگرى، وجه تسميه طائف به داستان سكونت هاجر(عليها السلام) و اسماعيل(عليه السلام) در مكه و اقامت حضرت ابراهيم(عليه السلام) در محل طائف بر مى گردد. طبق اين گزارش، حضرت ابراهيم(عليه السلام) به زيارت كعبه مى آمد و طواف مى كرد و به آن محل برمى گشت و آن جا با دعاى حضرت ابراهيم(عليه السلام) آباد شد،[٢٧] چرا كه خداوند آن دعا را مستجاب كرد و زمين طائف را از اردن آورد و هفت بار دور كعبه طواف داد و در محل فعلى آن قرار داد.[٢٨]ظاهراً اين روايت با روايت قبلى يكى است، منتها برخى به دعاى حضرت ابراهيم(عليه السلام)اشاره كرده و برخى متعرض آن نشده اند. البته جعلى بودن اين روايات بعيد نيست و در هر حال، اين امر با اين روايات ضعيف و مرسل قابل اثبات نيست، علاوه براين، اگر دعاى حضرت ابراهيم با استجابت همراه بود جا داشت كه در قرآن در كنار دعاى ابراهيم(عليه السلام) به آن اشاره مى شد.[٢٩] خاطرنشان مى شود كه مفسران عالى مقام شيعى، نظير قمى، طوسى، طبرسى و فيض نيز ذيل آيه ياد شده به اين داستان اشاره نكرده اند.[٣٠] در منابع كهن تاريخى نيز شاهدى بر آن نيافتيم.

طائف در دل وجّ در دو منزلى مكه،[٣١] در فاصله دوازده فرسخى[٣٢] و ٧٥ ميلى جنوب شرقى مكه[٣٣] بر كوهستان غزوان قرار دارد.[٣٤] طائف، مانند يثرب، خيبر، فدك و تيماء از مناطق حاصل خيز و قابل كشت و زرع حجاز به شمار مى رفت. اين شهر با شرايط مساعد جوّى و طبيعى، مركز اسكان شمارى از قبايل شد.[٣٥] ساكنين قديمى طائف، عدوان و عمالقه و ... بودند.[٣٦] آن جا را پيش از اين وجّ به نام وجّ بن عبدالحى از عمالقه مى ناميدند. وى برادرى به نام أجاء داشت كه كوه طىّء به نام اوست.[٣٧] برخى ثمود را پس از عمالقه ساكن آن جا شمرده اند.[٣٨] و به نظر برخى عدوان بر عمالقه غلبه كردند و طائف را بنوعامر بن صعصعه به ارث بردند و ثقيف با پيمان نامه اى بنوعامر را بيرون كرد و با نبردى بر بنوعامر و طائف غلبه كرد[٣٩] و آن جا محل سكونت ثقيف،[٤٠] حميَر و اقوام قريش بود.[٤١] بر اساس گزارش بلاذرى، تعدادى از يهوديان طرد شده از يمن و يثرب، در طائف ساكن شدند و به تجارت مشغول بودند.[٤٢]

ثقيف و بنوعامر بن صعصعه ساكنان طائف و اطراف آن بودند. با كثرت جمعيت و ازدياد شعوب و بطون مختلف، ثقيف (فرزندان قسى بن منبه) به بنوعامر گفتند: شما اهل باديه هستيد و بيابان و چادر را به سكونت ثابت در خانه هاى گلى ترجيح مى دهيد و خيمه و وَبَر را از درخت و شجر بيشتر دوست مى داريد. شما از اين جا كوچ كنيد، هر آن چه از چارپايان و شتران است از آن ِ شما، باغ و بوستان نيز براى ما و نصف غلات نيز براى شما، در پايانِ هر سال بياييد و سهم خود را دريافت كنيد.[٤٣] بدين ترتيب، ثقيف ساكنان طائف شدند و بنو عامر نيز از آن سهمى داشتند.

همسايگان ثقيف بر آبادانى طائف رشك بردند و سوداى تصرف آن را داشتند. در اين ميان، ثقيف از بنو عامر كه در باديه بود، كمك خواست، آن ها امتناع ورزيدند. مسعود بن مُعَتّب ثقفى[٤٤] از أوس كمك خواست آنان از كمك نظامى خوددارى كردند، اما كسى را كه در كار ساختمان سازى مهارت داشت با وى همراه كردند تا اطراف طائف ديوارى بسازند. ثقيف بر دور محل سكونت خود، باروى محكمى با دو دروازه در دو طرف به نام هاى صعب و ساخر براى بنو يسار و بنو عوف ساخت.[٤٥]

ب ـ تيره هاى مختلف ثقيف: فرزندان ثقيف به تيره ها، بطون و شعوب مختلف تقسيم شدند و هر يك در طائف و مناطق دور و نزديك آن سكونت يافتند. ثقيف به دو تيره بزرگ احلاف و بنو مالك تقسيم شده و تا ظهور اسلام، هم چنان باقى بوده است.[٤٦]فرزندان جهم و فرزندان عوف پسران ثقيف، از احلاف بودند.[٤٧] فرزندان بنو مالك دو تيره بزرگ بودند به نام بنوسائب بن اقرع و بنو حارث بن مالك كه به آنان الأثرون گفته مى شد.[٤٨]موقعيت و پايگاه اجتماعى احلاف، از بنو مالك بالاتر بود.[٤٩]

برخى تيره هاى معروف ثقيف عبارت اند از: بنوحبيب، بنو سعد بن عوف بن ثقيف،[٥٠]بنوسفيان، بنوعقدة بن غيره، بنومعتب،[٥١] بنوغـِيَرَه و بنو يسار بن مالك بن حطَيط.[٥٢] البته تيره هاى كوچك ترى نيز از اين بطون منشعب مى شود كه برخى از آنان عبارت اند از: آل ساعده از تيره بنى سفيان از قبيله ثقيف، آل عاشة (آل عائشة) تيره اى از بنى سفيان، آل عبيد از آل ساعده، بطن النور، بطن بنى سالم، بطن سفيان، بطن شماله، بطن عوف، بطن قريش،[٥٣] بطن هذَيل، بطن عمر، بطن بنوعمر از تيره بنى سفيان، تيره نمور،[٥٤] بطن ثقيفِ ترعه، بطن حمده، بطن طُوَيرق، (كه باديه نشين و غير باديه نشين بودند)، بطن عتيبه و بطن غُنَّم. هر يك از اين بطون به عشيره هايى تقسيم مى شدند[٥٥] و در محل هايى سكونت داشتند. اينك پس از آشنايى با جغرافياى طبيعى و انسانى طائف، تاريخ ثقيف را در روزگاران گذشته و پيش از اسلام بررسى مى كنيم.

ب ) اوضاع فرهنگى و اعتقادى ثقيف

چنان كه گذشت ثقيف در لغت به معناى حاذق، ماهر و زيرك آمده و امروزه در لغتِ رايج عرب، «الثقافة» به معناى فرهنگ است. ثقفيان در آن عصر به قبيله اى داراى فرهنگ و شعور بهتر و برترى نسبت به همسايگان خويش شهره بودند. زيركى، فتانت، تيز هوشى و آگاهى هاى سياسى و اجتماعى ايشان در دوره هاى مختلف زبان زد بود. زمانى كه دُهات عرب را كمتر از انگشتان دست مى شمرند سه نفر از ايشان (مغيرة بن شعبه، زياد بن ابيه[٥٦] و امية بن ابى الصلت[٥٧]) از ثقيف بودند. گواه اين مدعا، سخنان شخصيت هاى مهمى از صحابه، خليفگان درباره زيركى و كفايت برخى از ثقفيان با وجود جديدالاسلام و حديث السّن بودنشان است، نظير آن چه درباره مغيره بن شعبه، زياد بن عبيد و حجاج و ديگران بر زبان عمر، معاويه و عبدالملك و جز آن جارى شده است.

بر خلاف فقر علمى و فرهنگى جوامع وَبَرى و مَدرى، از قريش بواطن در مكه گرفته تا قريش ظواهر در احابيش و باديه نشينانِ دل در گرو ابيضان و اسودان و احمران[٥٨] داشته، ثقيف به فرستادن افرادى به خارج از مرزهاى شبه جزيره عرب (اعزام دانشجو) اقدام كرد، چنان كه افتخار تحصيل در رشته طب را در دانشگاه جندى شاپور دارد. حارث بن كَلَدَه ثقفى طبيب مشهور عرب، هموست كه از دل طائف به فارس آمد و علم آموخت[٥٩] و پسرش نضر بن حارث نيز دانش آموخته جندى شاپور بود. عُروةُ بن مسعود ثقفى و غيلان بن سلمه ثقفى از كسانى هستند كه براى آموزش هاى نظامى و فراگيرى چگونگى استفاده از ابزار و ادوات جنگى به جُرَش عزيمت كرده بودند.[٦٠]

ثقيف در باب علم و ادب و فرهنگ عرب نيز شاعران پرآوازه اى، چه پيش از اسلام و چه پس از آن به نمايش گذارده است. شاعرانى چون امية بن ابى الصلت ثقفى و بسيارى ديگر كه سياهه اى از نام ايشان در اين مقاله خواهد آمد.

در گزارش هاى تاريخى درباره حجاج بن يوسف ثقفى و پدرش آمده است كه شغل خاندانى ايشان معلمى بوده است[٦١] و مى دانيم كه وجود طبقات فرهنگى در جوامع انسانى، شاخصه اى از رشد فرهنگ آنان است. ردپايى از كاهنان نيز كه از طبقات فرهنگى قلمداد مى شوند، در ثقيف مشهود است.

دور بودن ثقفيان از نزاع هاى جاهلى و ايّام العرب به نسبت ساير قبايل، از شعور سياسى ـ اجتماعى ايشان حكايت دارد. هم چنين پرهيز ايشان از شورش ها، قيام ها، غارت ها و نيز دورى از فتنه هاى سياسى و رويكرد به عافيت طلبى هاى سياسى (صرف نظر از حق و باطل بودن آن) نشان از زيركى و هوشيارى ثقيف است.

در ادامه بحث به دو مورد از مسائل مهم درباره اين قبيله مى پردازيم:

١ ـ دين و آيين

ثقيف از لحاظ دينى بر همان آيينى بود كه قريش بود; يعنى بت پرستانى كه در عين حال به كعبه و ابراهيم(عليه السلام) احترام مى نهادند. ثقيف به لحاظ مرتبت دينى در كنار قريش و بالاتر از ساير قبايل بود. قبيله هاى ثقيف و بنى عامر بن صعصعه و عدوان (از شاخه قيس عيلان) و قريش و همه تيره هاى كنانه، خزاعه بر آيين حمس بودند.[٦٢] قبايل عرب براى حج به مكه و زيارت كعبه مى رفتند و هر تيره تلبيه اى ويژه خود داشت. تلبيه ثقيف چنين بود:«لَبَيك اللهُمَّ، انّ ثَقيفاً قَد أَتَوك و اَخلِفُوا المالَ و قَد رَجَوك».[٦٣]

مشهورترين بت هاى حجاز كه مقام اول را در ميان تمامى بت ها داشتند، بت هاى ثلاثه، يعنى لات، عزّى و منات بودند كه دختران خدا تصور شدند. ثقيف بتى به نام لات داشت. لات در طائف قرار داشت و ثقيف پرستندگان اصلى آن بودند و بنايى بر آن ساخته، پرده اى بر آن انداخته و بر گرد آن طواف مى كردند.[٦٤]

پيدايى بت پرستى را در حجاز به عمرو بن لُحىّ نسبت مى دهند، پرستش لات نيز به وى منسوب است. گفته اند لات، تخته سنگ چهار گوش سفيدى بود[٦٥] كه تنى چند از يهود نزد آن سبوس مى كوبيدند.[٦٦] مردى كه اين كار را انجام مى داد نامش لات و از ثقيف بود و چون درگذشت(يا مفقود شد)، عَمْرو بن لُحىّ به ثقيف گفت كه او نمرده، بلكه در اين صخره داخل شده است. پس ثقيف به دستور پسر لُحىّ بر روى آن صخره بنايى ساختند و «لات» (نام آن مرد) را بر آن گذاشتند. اين خبر اين گونه شايع شد كه خدا در تخته سنگ لات فرو رفته است.[٦٧] آنان معتقد بودند خدايشان در تابستان نزد لات و در زمستان نزد عزّى مى آيد.[٦٨] بر خلاف دورى محل لات، تمام قريش و ساكنان حجاز اين بت را پرستش مى كردند. ثقفيان مردم را به زيارت، حج گزارى و قربانى براى آن فرا مى خواندند و شبيه همان آدابى كه در مكه براى كعبه انجام مى شد براى لات انجام مى دادند.[٦٩] موسمى براى حج لات تعيين كرده بودند، و درّه اطراف آن را حريم مى دانستند.[٧٠] همه قبايل در آن جا اجتماع كرده، آن را گرامى مى داشتند.[٧١] در يكى از جنگ هاى فجّار «لات» را به معركه برده، حريمى برايش معين كردند و به پناهندگان به آن آسيبى نمى رسيد.[٧٢]

در قرآن مجيد نام اين بت ها به ترتيب لات، عزّى و منات آمده است : «أفريتم اللات و العزى و مناة الثالثة الاخرى».[٧٣] دومين بت معروف عرب، لات بود و در شأن و مرتبت بعد از منات و پيش از عزّى قرار داشت[٧٤] و به آن ربّة يا ربّة الطائف مى گفتند.[٧٥] عرب فرزندان خويش را به نام آن مى ناميدند، چون زيد اللات، و تيم اللات.[٧٦] برخى مفسران نوشته اند كه لات، از اللّه مشتق شده ـ چنان كه عزّى از عزيز اشتقاق يافته استـ و تاء براى تأنيث است.[٧٧] لات مناصبى چون سدانت، حجابت، عرافه و زجر[٧٨] داشت.[٧٩] سدانت[٨٠] آن با ثقيف بود. روايات مختلفى درباره متصديان سدانت از تيره هاى گوناگون ثقيف وجود دارد، اما به طور قطع در اختيار بنومالك بوده است، نه احلاف. بنو عتّاب و بنو مُعَتَّب پرده داران آن بودند. ايشان و فرزندان ابوالعاص و فرزندان ابى العاصى را به عنوان سدنه لات نام مى برند.[٨١] افرادى براى زجر به ازلام نزد لات مى آمدند و وجوهى را نيز به متصديان آن مى پرداختند.[٨٢] قربان گاهى به نام غَبغَب در كنار آن ساخته، هَدى را در آن جا قربانى مى كردند. هدايا و نذورات لات، نظير برخى محصولات كشاورزى، زيورآلات، اسلحه، پارچه و قماش در آن جا نگهدارى مى شد.[٨٣] ثقيف از منافع مالى، اجتماعى و سياسى حجّاج و زوّار لات بهره مى برد، البته نه به اندازه بهره قريش از منافع كعبه. مغيرة بن شعبه و ابوسفيان كه پس از اسلام آوردن ثقيف، مأمور خراب كردن بناى لات و تخريب صخره شدند، آن اموال را برداشته و نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) بردند.[٨٤]

وجود كَهَنه در ثقيف حاكى از اعتقاد مذهبى محكم آن هاست. عمرو بن اميه از تيره بنى علاج، كاهن ثقيف بود،[٨٥] هم چنين عوف بن عامر بن حسان بن مالك، كاهن و شاعر دوره جاهلى بود.[٨٦] از گزارش هاى بالا مى توان به جايگاه و منزلت رفيع اجتماعى و دينى ثقيف پى برد و اطمينان يافت كه آنان در رديف دومين قبايل عرب و مورد توجه ديگران بودند.

در منابع تاريخ از آيين حنيف و حنفا نيز در ثقيف اطلاعاتى به دست مى آيد، چنان كه اميه بن ابى الصلت را به دليل آن كه از بت پرستى روى برتافته بود[٨٧] از حنفاى ثقفى شمرده اند.

٢ ـ آداب و رسوم

با وجود انحطاط اعتقادى بت پرستان در مورد مبدأ و معاد، برخى آداب و رسوم اجتماعى و ارزش هاى انسانى، مانند جوار، حلف، بيعت، اكرام صميمانه به مهمان و ... در ميان ثقيف رايج بوده است. افسانه و اساطير كم و بيش در هر قوم و ملتى وجود داشته و دارد و قبيله ثقيف نيز از اين ميراث پيشنيان خويش بى بهره نبود.

طائف، شاعران زيادى ندارد، زيرا فراوانى شعر و شاعرى ثمره جنگ و غارت ميان شاخه هاى قبايل و خاندان ها بوده است، چنان كه ميان اوس و خزرج بود، و اندكىِ شعر و شاعرى در قريش، عمان و طائف از كمى خون ريزى ايشان بود.[٨٨] با اين حال، شاعرانى در طائف و ثقيف ظهور كردند. ثقيف در هر طبقه از شاعران جاهلى، مخضرم و اسلامى شعر سرايانى عرضه كرده است. ابن سلام در طبقات الشعراء نام پنج تن از شاعران برجسته طائف را شمرده است.[٨٩] كه قسى بن منبه از آن جمله است; همو كه ثقيف نام داشت و سر سلسله قبيله ثقيف بود. شعر اميه بن ابى الصلت در مدح فارسيانى كه بر حبشيان پيروز شدند و نيز در رثاى كشته هاى بدر، مشهور است. او اشعار و عجايب و غرايب فراوان دارد.[٩٠] او، پدر و فرزندش از شاعران پرآوازه ثقيف بودند. ابومحجن حبيب و غيلان بن سلمه و ديگران از اين جمله اند.[٩١]

بنوثقيف اهل نسىء و نساءة نبودند.[٩٢] مرتكب زنده به گور كردن دختران (وأد بنات) نشده بودند.[٩٣] به نظر مى رسد وضع مناسب اقتصادى و اشتغال به كشاورزى مانع از چنين عملى بوده است، زيرا يكى از علل اين رفتار زشت، فقر و بيم از گرسنگى بود.

ج ) اوضاع سياسى ـ اجتماعى

شناخت خاندان ها و تيره ها در سايه بررسى همه جانبه و فراگير اوضاع گوناگون آن ها ممكن است. غفلت از هر يك از آن اوضاع، كاستى در شناخت و كژى در آگاهى و عدم درك صحيح از موضوع مورد پژوهش را به دنبال خواهد داشت. هر قبيله هر چند كوچك، داراى تاريخى در بستر زمان است; حوادث و رويدادهايى بر ايشان گذشته، تغييراتى در ايشان و محل زندگى شان پديد آمده، خوشى ها و ناملايمات دو روى سكه زندگى است كه بارى روى خوش مى نماياند و بارى پنهان.

پيش از ادامه بررسى اوضاع سياسى ـ اجتماعى ثقيف به اختصار به معرفى تنى چند از سران اين قبيله مى پردازيم:

١ ـ رؤساى ثقيف و طائف

بر اساس گزارش هاى تاريخى، ابو رغال نخستين حاكمى است كه در سرزمين طائف حكم مى راند و به ستم گرى ماليات مى ستاند.[٩٤] عامر بن ظرب بن عمرو بن عياذ بن يشكر بن عدوان عدوانى رئيس قبيله عدوان[٩٥] و از رؤساى اين منطقه بود كه قَسىّ را جوار داد و به دامادى برگزيد و او ثقيف ناميده شد[٩٦] و پس از عامر رئيس طائف بود. غيلان بن سلمه به رياست ثقيف رسيد و همراه ايشان براى دفاع از طائف به مقابله قبيله خَثعَم[٩٧]كه جمعيتى از يمن فراهم آورده بودند و به طائف و ثقيف حمله بردند، پرداخت و با جنگى سخت آن ها را عقب راند.[٩٨] مسعود بن معتب ثقفى ـ پدر عروه بن مسعود ـ معاصر عبدالمطلب و رئيس طائف بود. هم چنين مسعود بن معتب رياست و فرماندهى سپاه سليم و هوازن را در يوم شَمطَه از جنگ هاى فجار به عهده داشت.[٩٩] هم چنين در برخورد با ابرهه او خطر درگيرى را از طائف دور كرد.[١٠٠] عبد ياليل، حبيب و مسعود فرزندان عمرو از بزرگان ثقيف بودند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگام سفر به طائف با ايشان ملاقات كرد[١٠١].

مالك بن عوف نضرى رئيس هوازن و فرمانده كل سپاه مشركان در غزوه حنين بود. در اين غزوه، هوازن با ثقيف ائتلاف كردند. احلاف به سركردگى قارب بن اسود بن مسعود ثقفى ـ برادر زاده عروهـ و بنو مالك به فرماندهى ذوالخمار سبيع بن حارث به نبرد با مسلمانان رفتند.[١٠٢]

در سال نهم هجرى گروهى متشكل از احلاف و بنو مالك به سركردگى عبدياليل ـ كه او از احلاف و هم سن و سال عروه (رئيس طائف) بود، در هيئتى براى ملاقات با پيامبر (صلى الله عليه وآله)رهسپار مدينه شدند.[١٠٣] نمايندگان ثقفيان پس از مسلمان شدن آهنگ بازگشت به طائف كردند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) عثمان بن ابى العاص را كه خردسال ترين ايشان بود بر آنان برگزيد و بر طائف امارت داد. وى نخستين كارگزار رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بر ثقفيان و طائف بود. او در دوره خلافت ابوبكر و مدتى در دوره خلافت عمر نيز عامل حكومتى بر آن جا بود. يعلى بن منيه پس از عثمان بن ابى العاص از سوى عمر به سمت ولايت گرى طائف برگزيده شد. سفيان بن عبدالله ثقفى نيز از طرف عثمان بر طائف حاكم شد.[١٠٤] در دوره هاى بعدى، ثقفيان و امويان، زمامداران طائف بودند. طائف زمانى را پشت سر گذاشته كه زير سلطه نجده خارجى بود كه به موازات ابن زبير، داعيه خلافت داشت و يمن، طائف، عمان، بحرين، وادى تميم و عامر را تحت سلطه خويش درآورد.[١٠٥]

٢ ـ وقايع و ايّام ثقيف

زندگى عرب، آميخته با جنگ و غارت بود و هر از گاهى به دليلى آتش جنگى، دامن خيمه و خرگاه ايل و تبارى را به كام خود فرو مى كشيد و مدت ها زن ها و فرزندان داغ ديده، بر خاكستر آن مويه كنان مرثيه مى سرودند. قومى غالب، و تيره اى به تيره بختى مى رسيد. حدود اوايل قرن پنجم ميلادى بين إياد و قيس عيلان نبردى رخ داد و رياست قيسيان با عامر بن ظرب بود كه به پيروزى قيس انجاميد.[١٠٦] در همين سال هايى كه عامر رياست قيس را به عهده داشت، قيسيان به طمع تصاحب كعبه و تصرف مكه به خزاعه، ساكنان آن، هجوم بردند و با زبونى و خوارى و با تحمل شكست بازگشتند.[١٠٧]

موقعيت ممتاز طائف همواره ديگران را به طمع مى انداخت كه بر آن دست يازند و همسايگانش بر آن رشك برده و به آن جا حمله برند، اين كه گفته شده: «ثقيف در اغلب جنگ هايش به دفاع مى پرداخته است» احتمالاً ناظر به وقايع مقارن ظهور اسلام بوده است. قبيله خَثعم با سپاهى، از يمن به طائف حمله برد. غيلان بن سلمه همراه ثقيف آنان را عقب راند، سپاهيان زيادى را كشت و به اسارت گرفت و سپس اسيران را آزاد ساخت.[١٠٨]

يكى ديگر از ايام ثقيف يوم وَجّ است كه در جريان آن، ثقيف و خالد بن هوذة درگير شدند و ثقيف بر ايشان غالب شد.[١٠٩]

بنوعامر بن صعصعه طبق قرارداد براى دريافت سهم خود از غلات به طائف آمد و از آن جاى كه پيش از آن، استغاثه ثقيف را اجابت نكرده بود، ثقيف از پرداخت سهم ايشان امتناع ورزيد. آن گاه بنوعامر به طائف حمله برد و ثقيف آنان را عقب راند. كسان بسيارى كشته شدند و زان پس، ثقيف بر تمام طائف مسلط شد.[١١٠] اين اتحاد و هم دلى، ضرب المثل ميان عرب شد، چنان كه حضرت ابوطالب نيز به آن تمثل جسته است:

مَنَعنا أرضنا من كل حىٍّ *** كما امتنعت بطائفها ثقيفُ[١١١]

أتاهم معشرٌ كـَى يسلبوهم *** فحالت دون ذلكم السيوفُ[١١٢]

يوم شَمطَه يكى از جنگ هاى فجار است كه بين قريش و كنانه از يك سو و قبيله هاى سليم و هوازن از سوى ديگر به وقوع پيوست. رياست سپاه سليم و هوازن با مسعود بن معتب ثقفى بود. در آغاز درگيرى، پيروزى با كنانه بود، اما سرانجام هوازن بر كنانه پيروز شد و قريش كشته هاى زيادى داد.[١١٣]

يوم عُكاظ يكى ديگر از جنگ هاى فجار بود كه مسعود بن معتب ثقفى براى جلوگيرى از خون ريزى، نزد همسرش سبيعه، دختر عبدشمس[١١٤] خيمه اى بر پا كرد و گفت هر كه به اين خيمه پناه آورد در جوار من است. حرب بن اميه ، جوار مسعود را پذيرفت و به عمه خويش سبيعه گفت هر كه را نزديك خيمه تو باشد پناه مى دهم.[١١٥]

در غزوه حنين، ثقيف در ائتلافى با هوازن، مقابل مسلمانان ايستادند و شكست خوردند.

غزوه طائف، از مهم ترين وقايع ثقيف بود گرچه درگيرى زيادى رخ نداد و بيشتر به محاصره گذشت.[١١٦]

البته بحث به ايّام العرب در دوران جاهلى ثقيف مربوط بود، گرچه اين دو غزوه از حوادث عصر نبوت و از ايّام الله محسوب مى شوند، ولى چون در دوران كفر و شرك ثقفيان بوده است در اين جا آورديم. اما درباره دوران اسلامى، وقايع و ايّام خاصى گزارش نشده است، مگر نبرد يوم جبانة السبيع كه در ذى حجه سال ٦٦ق رخ داد و در آن مختار عليه كوفيان حضور داشت.[١١٧] البته نبردهاى ايشان در فتوحات و امثال آن به پاى همه مسلمانان نوشته شده است، گرچه ايشان نيز حضور نسبتاً مؤثرى هم داشته اند.

٣ ـ ثقيف و اصحاب فيل

ثقيف با قريش بر سر مسائل اقتصادى، مشاركت ها و نزاع هايى داشت. ثقيف با عبد المطلب بر سر آب اختلاف داشتند، براى داورى نزد كاهنى رفتند، وى به نفع عبد المطلب رأى داد و ثقفيان ناراحت شدند و سخنانى گفتند، آن كاهن گفت: «ثقيف برده اى فرارى بود، زيركى و باهوشى از خود نشان داد، آزاد و حرّ شد». از اين رو، ثقيف حق تصاحب هيچ منصب و جايگاه خوبى را نداشت.[١١٨] قريش در مالكيت و استفاده از سرزمين هاى حد فاصل بين مكه و طائف با هم مشاركت داشتند. با آمدن اصحاب فيل روزنه اميدى به سوى آرزوهاى ثقيف گشوده شد و ثقيف از فرصت استفاده كرده، گروهى به سركردگى مسعود بن معتب نزد ابرهه رفتند و با وى سازش كرده و گفتند: ما بندگان توايم، خداى ما، لات، آن خدايى نيست كه شما به دنبال از بين بردن آن هستيد. آن خانه كعبه در ميان قريش است كه عرب به آن حج مى گذارد. ثقيف ابو رغال را براى راهنمايى اصحاب فيل به سوى مكه گماشت، او آنان را تا مغَمّس (شش ميلى مكه) راهنمايى كرد[١١٩] و آن جا مُرد و عرب در عصر اسلام به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله) قبر وى را سنگ سار مى كرد.[١٢٠] البته همراهى و راهنمايى ثقيف با ابرهه به اين معناى نبود كه مى توانستند در برابر او مقاومت كنند، ولى به دليل قبول داشتن اهداف ابرهه او را يارى كردند. ترس و هراس ثقيف از ابرهه كاملا روشن بود. بر فرض آن كه خصومتى با قريش نيز متصور باشد طبيعى مى نمود كه ايشان از حيثيت عربى و كيش بت پرستى دفاع كنند، همان طور كه حمله ابرهه با نارضايتى و حتى مخالفت قبايل يمنى روبه رو شد. عرب جنوب ويرانى كعبه را كارى بس ناپسند شمرد و مبارزه با او را لازم دانست. ثقفيان نيز راهى جز تملق و تواضع نداشتند. شكست اصحاب فيل ضربه اى سهمگين بر ثقيف بود و پس از آن، عظمت قريش نزد عرب تا آن جا فزونى يافت كه قريش را اهل الله و سكان حرم الله ناميدند.[١٢١]

د ) اوضاع اقتصادى

عمده فعاليت تجارى اهل مكه و غير آن، تجارت در خشكى بود.[١٢٢] ساكنان شهرها، به ويژه مردم مكه از راه تجارت بيشترين درآمدها را داشته و از اين رو، ثروت هاى فراوانى اندوخته بودند. اكثر مكيان، تاجر بوده[١٢٣] و گروهى نيز نقش واسطه گرى و خدماتى را در نقل و انتقال كالا داشتند.[١٢٤] قافله هاى تجارى آنان در مسيرهاى گوناگون در حركت بود، از مناطق جنوبى، شمالى، شرقى، يعنى يمن، شام، عراق، فارس، مصر، حبشه و سواحل آفريقا گرفته تا سواحل هند.[١٢٥] بر اساس آثار و نشانه هايى كه در دست است تجارت عرب همه جاى دنيا را فرا گرفته بود و دو هزار سال ادامه داشت. از اين رو در تورات نيز نام تجارت عرب ذكر شده است.[١٢٦]

مكه بسيارى از مال التجاره اقتصادى خود را از بازارهاى طائف تهيه مى كرد. اشراف قريش در آن جا خانه و باغ و بوستان داشتند. مكه بهترين بازار براى محصولات كشاورزى طائف بود و نزديكىِ راه، مانع از فاسد شدن ميوه و تره بار مى شد.[١٢٧]شاخص ترين فعاليت هاى تجارى عرب ها، در بازارهاى ثابت و موسمى بود.[١٢٨] بازارهاى ثابت در شهرها و اجتماعات مسكونى بر پا مى شد، نظير بازار عكاظ نزديك طائف كه كسبه و تجّار در آن حضور يافته و متاع خود را روى زمين يا روى ميز و در دكّه اى قرار مى دادند و اين ويژه دست فروشان بود. اما تجار عمده فروش، دكان و حجره اى داشتند كه هنگام تعطيلى، درهاى آن را مى بستند و روز بعد مى گشودند.[١٢٩]

طائف، يثرب، خيبر، فدك و تيماء مناطق حاصل خيز و قابل كشت و زرع حجاز به شمار مى رفت. حجاز بر خلاف يمن كم آب و زمين هاى غير قابل كشت فراوانى داشت.[١٣٠]آب و هواى طائف سردتر از همه جاى سرزمين حجاز بود، چرا كه فقط در بالاى كوه غزوان آب منجمد مى شد و نزديكى طائف به غزوان، شرايط مناسب زندگى را، به ويژه در تابستان گرم حجاز براى ساكنان آن فراهم مى كرد.[١٣١] از آن جا كه سرزمين هاى خوش آب و هوا را بلاد سعيده ناميده اند، برخى طائف را مدينة الحجاز السعيدة و بستان مكه ناميده اند.[١٣٢]

عرب شمال، محصولات كشاورزى قابل توجهى نداشتند، از اين رو به تجارت روى آوردند.[١٣٣] شمال شبه جزيره، طائف، مدينه و برخى مناطق ديگر را مى توان نام برد كه از لحاظ آب و هوا، شرايط مساعدترى نسبت به مكه داشتند و عرب هاى مهاجر از جنوب (يمن) كه با فن كشاورزى آشنا بودند بيشتر در اين مناطق سكونت داشتند. از اين رو، اين قبيل شهرها از نظر كشاورزى در موقعيت بهترى قرار داشت و اهل طائف به كشاورزى مشغول بودند، و آن جا به تاكستان هايش شهرت داشت و مويز و كشمش به سواحل مديترانه حمل مى كردند، ولى عرب به شراب طائف بسنده نمى كرد، بلكه از بلاد شام مى آورد.[١٣٤] عرب، حرفه ها و فنون را زشت مى پنداشت، اما طائف به صنايع گوناگون دباغى، آهنگرى، نجارى و غيره اشتغال داشتند و از نظر تمدنى به يمن بيشتر شبيه بودند تا حجاز و صنعت دباغى در آن رايج تر بود.[١٣٥] گفته اند كه بازرگانان طائف روغن، خرما و پوست هاى دباغى شده را به حبشه مى بردند.[١٣٦]

وضعيت كشاورزى و زمين هاى سرسبز و مراتع و نيز صنعت دباغى ايجاب مى كرد در كنار كشاورزى به دامپرورى نيز بپردازند. گرچه صراحت و نصى بر آن در گزارش هاى تاريخى به چشم نمى خورد، اما اين مطلب از كار كشاورزى و نيز رواج صنعت دباغى به خوبى استنباط مى شود. صنعت دباغى از صنايع جانبى دامپرورى به شمار مى رود و براى بهره بردارى از پوست احشام و تغيير شكل دادن آن و جلوگيرى از افساد آن، اين صنعت احداث مى شود. هم چنين توليد روغن و صادرات آن، حايز اهميت است. كه اگر روغن نباتى و دانه اى بوده، دليلى بر رونق كشاورزى و تنوع آن است و اگر از نوع روغن حيوانى بوده، دليلى بر رواج دامپرورى و توليد و تكثير و نگهدارى احشام و چارپايان است. گواه ديگر، غنايم فراوان غزوه حنين است كه هزاران گاو و گوسفند و شتر به غنيمت مسلمانان در آمد كه در كتاب هاى سيره ذكر شده است.

اشتغال نافع بن حارث بن كلده ثقفى به پرورش اسب، مى تواند گواه ديگرى بر اين باشد. او كه به بصره مهاجرت كرد، در آن جا به پرورش اسب پرداخت و به توصيه عمر، خليفه وقت، زمين مناسبى به انتخاب خودش براى اين كار به اقطاع گرفت. اين امر، به اضافه جنگل هاى اطراف طائف را مى توان شاهد و گواهى براى سابقه وجود دامپرورى در طائف گرفت.[١٣٧]

از جمله بازارهاى معروف حجاز حَباشه است كه نزديك طائف برپا مى شد.[١٣٨]پيامبر (صلى الله عليه وآله) پيش از نبوت، براى تجارت به آن جا رفته بود.[١٣٩] هم چنين عُكاظ[١٤٠] در منتهى اليه سرزمين نجد بين نخله و طائف برپا مى شد[١٤١] و با مكه سه روز فاصله داشت[١٤٢] و نزديك طائف بود. عكاظ نام نخلى بود[١٤٣] و مكان مقدسى به شمار مى رفت و بت هايى در آن جا نصب كرده بودند و مردم به طواف آن ها مشغول بوده، براى آن ها قربانى مى كردند.[١٤٤]زمان برگزارى بازار عكاظ از اول تا بيستم ماه ذى قعده بود.[١٤٥] قريش و ثقيف و ساير عرب كه بيشتر از طائفه مضر بودند، در آن شركت داشتند. جرجى زيدان گويد:«عرب از هر سو به بازار عكاظ مسافرت مى كردند و قريش نيز در برپايى و جذّابيت آن مى كوشيد».[١٤٦]

پيامبر (صلى الله عليه وآله) هفت سال در بازار عكاظ مردم را به دين اسلام دعوت كرد[١٤٧] و ثقفيان با توجه به نزديكى طائف به عكاظ و حضورشان در آن، مخاطب حضرت قرار مى گرفتند.

هـ ) مناسبات ثقيف با ساير قبايل و اشخاص

نظام قبيلگى مقتضيات خاص خود را داراست. مناسبات و تعاملات قبايل با يكديگر عمدتاً بر اساس نيازمندى ها استوار بود. ايجاد امنيت تجارى و اقتصادى، قريش را به راه اندازى رحلة الشتاء و الصيف در شمال و جنوب واداشت و ديگر تعاملات عرب از كوچنده تا يك جانشين (باديه نشين تا شهرنشين) در تأمين نيازهاى سياسى و اقتصادى توجيه پذير است. احساس نياز به امنيت و آسايش از گزند دشمن، قبايل را به هم نزديك مى كرد تا در احلاف و پيمان ها از يكديگر حمايت كنند و قرارداد همكارى ببندند.

بسيارى از پيمان هاى اقتصادى و روابط خانوادگى در راستاى تعميق بخشيدن به تعاملات سياسى بود. شايد ازدواج ها و داد و ستد دختران و زنان بين قبايل، وجه الضمان عدم تعرّض نظامى به شمار مى رفت، چنان كه شواهدى از اين نوع ازدواج ها را در دوران صدر اسلام سراغ داريم. نمونه هايى از پيمان هايى كه در تاريخ عرب و اسلام نام برده شده بر اساس برقرارى امنيت يا تحكيم و توثيق آن است. در سايه احلاف و جوارها، افراد و عشيره ها و در نتيجه، قبايل، به هم نزديك و نزديك تر مى شدند، و ازدواج هاى بين آنان ميثاق ها را تشديد مى كرد، منافع مشترك اقتصادى به وجود مى آمد و براى حفظ آن منافع، امتيازهايى به يكديگر عطا مى كردند و حاصل آن برخوردارى از حقوقى در زمينه هاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى و اعتقادى بود.

ثقيف در درجه اى از اهميت و اعتبار قرار داشت كه مناسبات ثقيف را با اشراف و بزرگ زادگان ديگر قبايل، توجيه پذير كرده و زمينه داد و ستد خاندانى، سياسى و اقتصادى با همسايگان و همسانان را براى او فراهم كرده بود. ميزان مناسبات خانوادگى ميان خاندان هاى ثقفى و قرشى حايز اهميت است. موقعيت جغرافيايى آن دو و اوضاع اقتصادى، به ويژه موقعيت كشاورزى طائف و تجارى مكه مفسّر مناسبات ميان آن دو است.

اين مناسبات، به قريش منحصر نبود، چنان كه در قسمت معرفى تيره ها و محل سكونت ثقيف به هم زيستى ثقيف با هوازن، هذيل، عتيبه و عدوان و... اشاراه اى داشتيم، علاوه براين، شواهدى در اختيار است كه نشان مى دهد مدنى ها نيز در اين تعاملات حضور داشته اند. اوسيان پيش از ملاقات با پيامبر(صلى الله عليه وآله) در عقبه براى استمداد، نزد ثقيف رفته بودند و از ايشان در مقابل يهود مدينه كمك خواستند، اما پاسخ مثبت نشنيدند. شايد مناسبات ثقيف با يهود مدينه كه سكّان دار نظام اقتصادى مدينه بودند، دليل اين پاسخ منفى به اوس باشد. دست يابى به اين نتيجه كه ثقيف در مناسبات خويش با قريش، تابع بوده و در تعاملات با ديگران متبوع، خيلى دشوار نيست.

١ ـ مناسبات خانوادگى

اصالت خانواده از اصول اجتماعىِ قابل توجه عرب بود. ازدواج ممكن بود بر اساس تك همسرى يا چند همسرى باشد. از شيوه هاى همسريابى، شايد كهن ترين راه تحصيل همسر، اسارت و يغمابرى يا خريدارى و مبادله بوده است. ازدواج از طريق مبادله و معاوضه در ميان بسيارى از قبايل و گروه هايى كه روابط دوستانه داشتند متداول بود و براى تحكيم اين روابط، متقابلاً دخترها و پسرهايشان را به ازدواج هم در مى آوردند. عامل ديگرى كه بسيار بر امر ازدواج تأثير داشت، مسئله امنيت بود. اصولا در جوامع قبيلگى گاه زناشويى به منظور رفع اختلافات تدبير مى شود، مانند ازدواج هاى مصلحتى كه خانواده هاى معتبر يك تيره يا شاخه هاى گوناگون يك ايل، طرح مى ريزند.[١٤٨] در ازدواج ها به حسَب، نسَب، خون و جايگاه اجتماعى بيشتر توجه مى شد، به هر كسى دختر نمى دادند و از هر خانواده و قبيله اى دختر نمى گرفتند. قريش كه در رأس عرب به شمار مى آمد، به اين مسئله توجه زيادترى داشت و براى حفظ موقعيت و اشرافيت خويش از وابستگى به خاندان هاى پست و زيردستان و خانواده هاى بى نام و نشان پرهيز مى كرد. در اين ميان، ثقيف به مرتبه اى از شرافت و بزرگى و احراز اشرافيت قبيلگى ـ كه در گرو آيين و پاى بندى به اعتقادات شرك آلود و نيز وجود بت هايى، از جمله لات بود ـ و هم چنين به درجه اى از اشرافيت مالى و اقتصادى (همپاى تجارى خود قريش) رسيده بود، كه قريش به تعاملات گوناگونى با ايشان رغبت داشت. در اين جا اشاره به يك گفت وگو ميان حجاج با عبدالملك در عصر خلفا درباره اهميت مناسبات خانوادگى ثقيف با قريش مناسب است و حساسيت موضوع را نشان مى دهد.

عبدالملك براى انتخاب فرمانده نظامى براى سركوبى زبيريان در عراق به بحث و مشورت با اميران و درباريان مشغول بود. در اين جمع، سه مرتبه حجاج آمادگى خويش را براى تصدى پست فرماندهى اعلام كرد. عبدالملك از قوم و قبيله اش پرسيد. حجاج پاسخ داد: از قبيله اى هستم كه شما امويان به ازدواج با زنان آن رغبت فراوان داريد و زنان ما، در خانه هاى شما بسيارند.

بايد مسئله مهمى باشد كه حجاج به آن تمسك جسته و چنين ازدواج هايى از نظر طرفين، حايز اهميت و توجه بوده است. براى نمونه، نسبت هاى خانوادگى حجاج با امويان و مروانيان از اين قرار است: خواهر حجاج، عروس عبدالملك[١٤٩] و شوهر مادر حجاج (فارعه بنت همّام بن عروة بن مسعود ثقفى)، يزيد بن عبدالملك بود.[١٥٠] برادر مادرى حجاج، نوه عبدالملك (وليد بن يزيد بن عبدالملك) بود.[١٥١] اين مناسباتِ حاكم ميان اين دو خاندان، حجاج را جذب مروانيان كرد تا زبيريان.

ازدواج هاى ميان ثقيف و قريش، بهويژه امويان، با استقرايى ناقص ضمن جدولى در پايان مقاله عرضه شده است. فراوانى و (تقريباً) تمركز ازوداج ها در بنى اميه، دليل خوبى بر حاكميت روابط ديرينه و استوار ميان خاندان ثقيف و اميه است.

٢ ـ مناسبات اقتصادى

يكى از تعاملات و مناسبات گسترده ثقيف با ديگران، مناسبات اقتصادى بود. يكى از شهرهاى مهم حجاز طائف بود كه در پرتو ويژگى هاى ممتاز كشاورزى آن و فراوانى محصولات و غلاّت و اشتغال به حِرفه ها و صنايع، همسايگان براى تهيه ملزومات مورد نياز خويش با آن تعاملاتى داشتند. شهر مكه بازار مهم طائف بود. نزديكى مسافت، مانع از فاسد شدن ميوه و تره بار و غيره بود. مكه ـ سرزمين خشك و بى حاصل ـ مكانى بود كه هر ساله صدها و هزاران زائر و حاجى براى زيارت كعبه و انجام موسم حج به آن رفت و آمد مى كردند. صاحبان مناصب رفادت و سقايتِ كعبه كه به امر تأمين آذوقه و خواروبار زوّار و مسافران مى پرداختند، مايحتاج خويش را از جاى هايى، از جمله طائف فراهم مى كردند. عباس بن عبد المطلب كه سقايت كعبه را به عهده داشت از تاكستان هاى متعلق به خويش در طائف انگور مى آورد و در آب مى خيساند تا آب گوارايى براى حجاج فراهم كند. سيطره اقتصادى مكه و قريش در تمامى جزيرة العرب زبان زد بود و منازعى نداشت. قرشيان از اين توان اقتصادى كه قدرت سياسى را نيز به دنبال داشت، توانستند بر طائف نيز سلطه پيدا كرده و با خريد بخش هايى از اراضى آن، جاى پاى خويش را محكم كنند و از اين رو طائف را بستان مكه[١٥٢] و منطقه اى از مناطق مكه مى ناميدند.[١٥٣] نفوذ قريش در طائف در سايه مناسبات و تعاملات اقتصادى بود. مكيان در طائف به فعاليت هاى اقتصادى مشترك (با ثقيف) يا اختصاصى اشتغال داشتند.

گفتنى است كه همكارى ثقيف با قريش همكارى خصمانه بود; يعنى نوعى همكارى كه برخلاف وجود ضديت هاى اجتناب ناپذير و صرفاً در جهت تحقق هدفى مشترك و آنى صورت مى پذيرد. هر چند همكارى، براى توليد ضرورت دارد، ولى به هنگام تقسيم درآمد، بين توليد كنندگان اختلاف بروز مى كند و اين بهم آميزى توافق و عدم توافق، سازش و ناسازگارى، همكارى رقابت آميز يا همكارى در عين خصومت ناميده مى شود.[١٥٤] نمونه اى از اين تخاصم را در اختلاف بين عبدالمطلب با ثقيف بر سر چاه آبى سراغ داريم كه پيش تر از آن سخن گفتيم.[١٥٥] هم چنين مسعود بن معتب ثقفى در شعرى، فرزندانش را از معامله با قريش و از فروختن آن چه به ارث برده اند بيم داده است.[١٥٦]

نمونه هايى از وقايع و ايام در جاهليت بين ثقيف با ساكنان مكه از نظر گذشت، اما در سال هاى نزديك ظهور اسلام، ثقيف به سلطه و سيطره قريش تن داده و تابع و متغيّرى از قريش بود.

ثقيف در حوزه فعاليت هاى اقتصادى خويش در عرصه تجارت خارجى نيز حضور داشت. صادرات مويز و كشمش به سواحل درياى مديترانه، و صادرات روغن، خرما و پوست به حبشه از آن جمله است.[١٥٧] مسافرت هاى تجارى ثقفيان به فارس، روم، مصر، يمن و حبشه، همسايگان بلندپايه شبه جزيره، حاكى از تعاملات كلان اقتصادى ايشان است. غيلان بن سلمه ملاقاتى با خسرو پرويز داشت. عروه در جريان صلح حديبيه در بيان مقايسه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با خسرو، نجاشى و قيصر گفت: من آنان را از نزديك ديده ام، و اين در سايه تجارت بوده است.[١٥٨] مغيره با بنومالك براى تجارت به مصر نزد مقوقس رفته بودند. همراهى اميه بن ابى الصلت با ابوسفيان در سفر به شام و از اين دست سفرها كه گزارش هاى پراكنده اى از آن يافت مى شود گواهان خوبى براى گستردگى تعاملات اقتصادى ثقيف است. البته ثقيف كاروان هاى تجارى گسترده، نظير كاروان هاى قريش نداشت و در بسيارى از موارد به همراه قريش تجارت مى كرد كه نمونه هايى از آن ياد شد.


جدول ازدواج هاى ثقيف با ديگران

ثقفياننسبتاشخاص و قبايلمنبع

أخنس بن شريق ثقفىهمسرشخالده بنت ابى العاصانساب، ٥/٤٧٩

سائب بن أقرع ثقفىدامادشمسروق بن عبدالرحمن بن مالك بن أميةطبقات، ٦/١٤٣

قاسم بن حبيب ثقفىهمسرش فاطمه بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمسانساب، ٩/٣٦٨

مغيرة بن شعبة ثقفىهمسرانش آمنه بنت صخر بن حربانساب، ٥/٦

ــــــــــــرقطاء از تيره بنى مرهطبرى، ٤/٧٠

ــــــــــــزينب بنت عثمان بن مظعون طبقات، ٨/٢١١

ــــــــــــميمونه بنت ابى سفيان بن حرب طبقات، ٨/١٩١

أسيد بن أخنس ثقفىهمسرشزينب بنت حكم بن ابى العاص انساب، ٦/٣٠١

أسيد بن أخنس ثقفىدامادشحارث بن أمية الأصغر بن عبد شمس انساب، ٩/٣٨٤

أم سعيد بنت عروة ثقفىشوهرشعلى ٧انساب، ٢/١٩٣;طبرى،٥/١٥٤

أم سلمة بنت مختار ثقفىهمسرشعبد الله بن عبد الله بن عمرطبقات، ٨/٣٤٥

أم عاصم بنت عمر بن عاصم ثقفىدامادشإبراهيم بن عمرو بن شعيب بن محمدطبقات، ٥/٣٣٣

أم عماره بنت سفيان بن عبد اللههمسرشعاصم بن عمر بن الخطابانساب، ١٠/٤٥٩

أمية بن ابى الصلت ثقفىهمسرشأم حبيب بنت ابى العاص بن أميةانساب، ٥/٤٧٩

باديه بنت غيلان بن سلمةهمسرانشمسور بن مخرمة بن نوفلطبقات، ١١/١٣٩

ــــــــــــعبد الرحمن بن عوفانساب، ١٣/٤٣٣

برزه بنت مسعود بن عمروهمسرشصفوان بن أمية بن خلف جمحىطبقات، ٨/٢٣٠

بشر بن عبد بن دهمانهمسرشريحانة بنت ابى العاص بن أميةانساب، ٥/٤٧٩

جويرية بنت ابى عمرو بن عدىهمسرشحميد بن عبد الرحمن بن عوفطبقات، ٥/١١٧

حارث بن كلده ثقفىكنيزش سميهطبقات، ٦/٤٧

حبيب بن كعيب بن عتير همسرشأميمة بنت عبد الله بن بجادطبقات، ٨/٢٠١

حجاج بن عتيك ثقفىهمسرش أم جميل بنت محجن بن الأفقم بن شعيثةانساب، ١٠/٣٨٧

حجاج بن يوسف ثقفىدامادشپسر عبدالملك بن مروان انساب، ٨/٢٦٧

ــــــدامادشحكم أيوب بن حكم بن ابى عقيلطبرى، ٦/٢٧٩

ــــــهمسرانش ابنة عبدالرحمن بن عمرو بن سهل انساب،٧/٢٨٥و٨/٢٠٠و١١/١٣ و ١٣/٤٢٥

ــــــــــــدختر عبدالله بن جعفرانساب، ٥/٦١٨و١٣/٤٢٢

ــــــــــــأم الجلاس بنت سعيد بن عبدالرحمن بن عتابانساب، ٥/٤٥٧;،١٣/٤٢٥

ــــــــــــأم أبان بنت النعمان بن بشيرانساب،٦/٢٨٣و٧/٢٨٥و١٣/٤٢٥; طبرى، ٥/٥٣٩

ــــــــــــأم سلمة بنت أبى بكر بن عبيد الله بن عمرانساب، ١٠/٤٥٨

ــــــــــــهند بنت المهلب بن ابى صفرهانساب،٨/٢٨٢و١٣/٤٢٦:طبرى، ٦/٤٤٨

ــــــــــــهند بنت أسماءمروج، ٣/١٥٢

حكم بن الصلت بن عقيلدامادحجاج يوسفطبرى، ٦/٢٧٩

داود بن عروة بن مسعودهمسرشحبيبة بنت عبيد الله بن جحشطبقات، ٨/٧٦;انساب،١/٤٣٨: طبرى، ١١/٦٠٥

ريطة بنت الحويرث ثقفيههمسرشأبو عمرو بن أميةانساب، ٩/٣٣٩

زياد بن عبيد ثقفىهمسرانشريطةانساب، ١/٥٠٢

لبابة بنت أوفى حرشىطبرى، ٥/٢٢٤

زينب بنت ابى معاويههمسرشعبد الله بن مسعود طبقات، ٨/٢٢٦و٣/١١٨:انساب، ١١/٢٢٥; طبرى،١١/٦٢٤

زينب بنت محمد بن يوسفهمسرشيزيدعبدالملك انساب،٨/٢٨٧; طبرى،٦/٥٦٤

سبع بن حارث ثقفىهمسرشبرة بنت عبد مناف بن قصىانساب، ١/٦٢

سعيد بن الأخنس بن شريقهمسرشصخرة بنت ابى سفيان بن حربطبقات، ٨/١٩١

سلم بن زياد بن عبيد ثقفىدامادكركرةطبقات، ٧/١٤٨

ــــــهمسرانشأم محمد بنت عبد اللهطبرى، ٥/٤٧٣،٤٧٤

ــــــــــــمعاذة بنت عبد الله العدويةطبرى، ٥/٤٧٣

سلمى بنت عمرو بن سفيانهمسرشربيعة بن عبدالعزى بن عبد شمس انساب، ٩/٣٨٠

صفية بنت ابى عبيدهمسرشعبد الله بن عمرطبقات، ٤/١٠٦و١٢٤و٨/٣٠٥و٣٤٥; طبرى،٥/٥٧١

عبدالرحمن بن أم حكمدامادالمنذر بن حسان بن ضرارانساب، ١١/٣٦٥

عبدالله بن عثمانهمسرشأم حكم بنت ابى سفيانانساب، ١/٤٤١; طبقات، ٨/٩

عبدالله بن عثمان ثقفىهمسرشأم حكم بنت صخر بن حربانساب ٥/٥و١٣٧

عبيد الله بن زياد همسرانشأم نافع بنت عمارة بن عقبةطبرى، ٥/٣٦٥

ــــــــــــبحرية بنت المنذرطبرى، ٥/٣١٨

ــــــــــــقبج خاتونطبرى، ٥/٢٩٨

ــــــــــــهند بنت أسماءطبرى، ٦/٩٠

عثمان بن ابى العاص ثقفىدامادشزياد بن ابيهانساب، ٥/٣٧٠

ــــــهمسرشخالدة بنت ابى لهب بن عبد المطلبطبقات، ٨/٤٠

عروة بن مسعود ثقفىهمسرشآمنة بنت ابى سفيانطبرى، ٣/٨٤

ــــــهمسرشميمونة بنت ابى سفيانطبقات،٨/١٩١;انساب،١/٤٤١

علاج بن ابى سلمة بن عبد العزىهمسرشخالدة بنت خويلد بن أسدانساب، ١/٤٠٦

غيرة بن عوف بن ثقيفهمسرشهند بنت كعب بن ثمالةانساب ١٣/٤٣٣

محمد بن يوسف ثقفىهمسرشأم إسماعيل بنت المهلبانساب، ١٣/٤٢٦

محمد بن يوسف ثقفىهمسرشحميدة بنت عبد الله الأعمى بن عبد اللهانساب، ٩/٣٦١

مختار بن ابى عبيد ثقفىشوهر خواهرش عبد الله بن عمرانساب، ٦/٣٨١

ــــــهمسرانشأم ثابت بنت سمرة بن جندب فزارىطبرى، ٦/٦٦و١٠٧و١١٢

ــــــــــــأم زيد الصغرى بنت سعيد بن زيدطبقات،٣/٢٩٢; انساب، ١٠/٤٧٣

ــــــــــــعمرة بنت النعمان بن بشيرطبرى، ٦/١١٢;انساب، ٦/٤٤٣

ــــــــــــأم ثابت بنت سمرة بن جندبانساب، ٦/٤٤٠

مسعود بن معتب ثقفىهمسرانشأم عمرو بنت المقوم بن عبد المطلبطبقات، ٨/٤٠

ــــــــــــفاختة بنت المقوم بن عبد المطلبانساب، ٤/٢٩٤

ــــــــــــميمونة بنت حارث بن حزن هلالىطبقات، ٨/١٠٤:طبرى،١١/٦١١

نافع بن حارث بن كلدهدامادعتبة بن غزوان بن جابر مازنى; طبرى، ٣/٥٩٧

نفيع بن حارث بن كلدهدامادعتبة بن غزوان بن جابر مازنىطبرى، ٣/٥٩٧

ــــــهمسرشميسة بنت سحام من بنى ربيعطبقات، ١٠/٣٦١;انساب،٣/١٦

وهب بن عبد ثقفىهمسرشهالة بنت خويلد انساب،١/٤٠٦


كتابنامه

١ ـ قرآن كريم

٢ ـ نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، چهاپ هفتم: تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٤ .

٣ ـ آلوسى بغدادى، محمود شكرى، بلوغ الإرب فى معرفة أحوال العرب، تحقيق محمد بهجة اثرى، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٣١٤ ق .

٤ ـ ابن ابى الحديد، محمد (متوفاى ٦٥٦ ق)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٨٥ ق .

٥ ـ ابن اثير، عز الدين ابو الحسن بن على(متوفاى ٦٣٠ ق)، اسد الغابه فى معرفة الصحابه، تحقيق على محمد معوّض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٥ ق .

٦ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر و دار بيروت، ١٣٨٥ ق .

٧ ـ ابن العبرى، غريفوريوس ملَطى (متوفاى ٦٨٥ ق )، تاريخ مختصر الدول، ترجمه تاج پور رياضى ، تهران، اطلاعات، ١٣٦٤ .

٨ ـ ابن جوزى، عبدالرحمن بن على بن محمد (٥٠٨ - ٥٩٧ ق)، المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٢ ق .

٩ ـ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على (متوفاى ٨٥٢ ق)، الإصابة فى تمييز الصحابة ، چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤١٥ ق .

١٠ ـ ابن حزم اندلسى، على بن احمد بن سعيد (٣٨٤ ـ ٤٥٦ ق)، جمهرة أنساب العرب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٣ ق .

١١ ـ ابن سعد، محمّد بن سعد هاشمى بصرى (متوفاى ٢٣٠ ق)، الطبقات الكبرى، الطبقة الخامسه من الصحابه (سلسله الناقص من طبقات ابن سعد)، تحقيق محمد بن صامل السلمى، چاپ اول: الطائف، مكتبة الصديق، ١٤١٤ ق .

١٢ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبد القادر عطا، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ ق .

١٣ ـ ابن سلام، ابو عبيد قاسم (١٥٤ ـ ٢٢٤ ق)، النسب، تحقيق مريم محمد خير الدرع و مقدمه سهيل زكّار ، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٠ ق .

١٤ ـ ابن سلام، محمد بن سلام جمحى (متوفاى ٢٣١ق)، طبقات الشعراء، چاپ دوم: بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤٠٨ق .

١٥ ـ ابن كلبى، ابو المنذر هشام بن محمد بن السائب (متوفاى ٢٠٤ ق)، نسب معد و اليمن الكبير، تحقيق ناجى حسن، چاپ اول: بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٨ ق .

١٦ ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، الأصنام (تنيكس الاصنام)، ترجمه سيد محمد رضا جلالى نائينى (تاريخ پرستش عرب پيش از اسلام)، تهران، نشر نو، ١٣٦٤ .

١٧ ـ ابن هشام، عبدالملك بن هشام بن ايوب الحميرى (متوفاى ٢١٨ ق)، السيرة النبوية (سيرة ابن هشام)، تحقيق مصطفى سقا و ديگران، قم، نشر ايران، ١٣٦٣ .

١٨ ـ ابوالفرج اصبهانى، على بن الحسين بن محمد (٢٨٤ ـ ٣٥٦ ق)، الأغانى ، تحقيق دار احياء التراث العربى، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٤١٤ ق .

١٩ ـ ارزقى، ابوالوليد محمد بن عبدالله بن احمد (متوفاى حدود ٢٥٠ ق)، أخبار مكه و ما جاء فيها من الأثار ، تحقيق رشدى صالح مَلْحَسْ، قم، منشورات الرضى، ١٣٦٩ .

٢٠ ـ بروّ، توفيق، تاريخ العرب القديم، چاپ اول: دمشق، دارالفكر، ١٩٨٢ م .

٢١ ـ بستانى، بطرس، دائرة المعارف قاموس عام لكل فنّ و مطلب، بيروت، دارالمعرفة، [بى تا].

٢٢ ـ بكرى أندلسى، ابوعبيد عبدالله بن عبدالعزيز (متوفاى ٤٨٧ ق)، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، تحقيق مصطفى سقاء، چاپ سوم: بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٣ ق .

٢٣ ـ بلادى، عاتق بن غيث، معجم معالم الحجاز، مكه، دار مكه، [بى تا] .

٢٤ ـ بلاذرى، احمد بن يحيى (متوفاى ٢٧٩ ق)، أنساب الأشراف، تحقيق محمد حميد الله، قاهره، دارالمعارف، [بى تا] .

٢٥ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، البلدان و فتوحها و احكامها (فتوح البلدان)، تحقيق سهيل ذكار، بيروت، دارالفكر، ١٤١٢ق .

٢٦ ـ تقوى، نعمت الله، مبانى جمعيت شناسى ، چاپ اول: تبريز، انتشارات نيما، ١٣٦٩ .

٢٧ ـ جاحظ، عمرو بن بحر (متوفاى ٢٥٥ ق)،كتاب الحيوان، تحقيق عبد السلام هارون، بيروت، دارالجيل، ١٤١٦ ق .

٢٨ ـ جاء المولى، محمد احمد و ديگران، أيام العرب فى الجاهلية، بيروت، دارالجيل، ١٤٠٨ ق .

٢٩ ـ جوهرى، اسماعيل بن حمّاد (متوفاى ٣٩٣ ق)، الصحاح (تاج اللغة و صحاح العربيه) ، تحقيق احمد عبدالغفور عطّار، چاپ سوم: بيروت، دارالعلم للملايين، ١٤٠٤ ق .

٣٠ ـ حاج حسن، حسين، حضارة العرب فى عصر الجاهلية.ـ بيروت، مؤسسة الجامعية للدارسات و النشر و التوزيع، [بى تا].

٣١ ـ خضرى بك، محمد، الدوله الامويه، تحقيق محمد عثمانى ، بيروت، دارالقلم، ١٤٠٦ق .

٣٢ ـ خليفه بن خياط (متوفاى ٢٤٠ ق)، الطبقات، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، [بى تا].

٣٣ ـ خليل بن احمد فراهيدى، العين، تحقيق مهدى مخزومى و ابراهيم سامرائى، قم، اسوه، ١٤١٤ ق .

٣٤ ـ دروزّه، محمد عزّه، عصر النبى(صلى الله عليه وآله) و بيئته قبل البعثة، [بى جا]، دار اليقظة العربية، ١٣٨٤ق .

٣٥ ـ دهخدا، على اكبر، لغت نامه دهخدا، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ١٣٧٣ .

٣٦ ـ دينورى، عبدالله بن مسلم بن قتيبه (٢١٣ - ٢٧٦ ق)، المعارف، تحقيق ثروت مكاشه، چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف، ١٩٦٩م .

٣٧ ـ زبيدى، سيد محمد مرتضى حسينى (متوفاى ١٢٠٥ ق)، تاج العروس من جواهر القاموس، تحقيق مصطفى مجازى، بيروت، دارالهدية، ١٤٠٨ ق .

٣٨ ـ زيدان، جرجى، تاريخ التمدن الإسلامى، بيروت، دارالمكتبة الحياة، [بى تا].

٣٩ ـ صَقر، ناديه حسنى، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، چاپ اول: مكه، دارالشروق، ١٤٠١ ق .

٤٠ ـ ضيف، شوقى، العصر الجاهلى، ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو، تهران، اميركبير، ١٣٦٤ .

٤١ ـ طباطبائى، سيد محمد حسين (متوفاى ١٣٦٠)، الميزان فى تفسير القرآن، قم، انتشارات جامعه مدرسين، [بى تا].

٤٢ ـ طبرسى، فضل بن حسن (متوفاى ٥٤٨ ق)، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تصحيح رسولى محلاتى و فضل اللّه يزدى طباطبائى، چاپ هشتم: بيروت، دارالمعرفة، ١٤٠٨ ق .

٤٣ ـ طبرى، محمد بن جرير (متوفاى ٣١٠ ق)، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دارالمعرفة،١٤١٢ق .

٤٤ ـ طوسى ، محمد بن الحسن (٣٨٥ ـ ٤٦٠ ق)، التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].

٤٥ ـ عبيدى، عبد الجبار منسى، الطائف و دور قبيله ثقيف العربيه، چاپ دوم: رياض، دار الرفاعى، ١٤٠٣ ق .

٤٦ ـ على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چاپ دوم: بغداد، جامعه بغداد، ١٤١٣ ق .

٤٧ ـ فارق، خورشيد احمد، تاريخ الرّده، اقتباس و تهذيب از كتاب الاكتفاء كلاعى يلنسى، چاپ دوم: [بى جا]، دار الكتاب الاسلامى، [بى تا] .

٤٨ ـ فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام و الدولة الأمويه، بيروت، دار العلم للملايين، ١٩٨٣م.

٤٩ ـ فيض كاشانى، محسن (متوفاى ١٠٩١ ق)، تفسير الصافى، چاپ سوم: تهران، مكتبة الصدر، ١٤١٥ق /١٣٧٣ ) .

٥٠ ـ قرطبى، احمد بن محمد اشعرى، التعريف فى الانساب و التنويه لذوى الاحساب، تحقيق سعد عبدالمقصود ظلام ، قاهره، دارالمنار، ١٩٩٠م .

٥١ ـ قسطلانى، احمد بن محمد بن قسطلانى (٩٢٣ ق)، المواهب اللدينة بالملح المحمدية، تحقيق مأمون بن يحيى الدين الجنان، چاپ سوم: بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤١٦ ق .

٥٢ ـ قفطى، تاريخ الحكماء، ترجمه قرن ١١ق، به كوشش بهمن دارايى ، چاپ دوم: تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧١ .

٥٣ ـ قلقشندى، احمد بن على بن احمد بن عبدالله، نهاية الارب فى معرفة أنساب العرب ، بيروت، دار الكتب العلميه، [بى تا].

٥٤ ـ قمى، على بن ابراهيم (بعد ٣٠٧ ق)، تفسير القمى، اعداد سيد طيّب موسوى جزايرى ، چاپ سوم: قم، دار الكتاب، ١٤٠٤ ق .

٥٥ ـ كحّاله، عمر رضا، معجم قبائل العرب القديمه والحديثه ، چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤١٤ ق .

٥٦ ـ گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، سيدهاشم حسينى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، [بى تا].

٥٧ ـ ماوردى، ابوالحسن بن على بن محمد (متوفاى ٤٥٠ ق)، أعلام النبوة، تصحيح خالد عبدالرحمن عك، چاپ اول: بيروت، دار النفائس، ١٤١٤ ق .

٥٨ ـ محمد بن حبيب بغدادى (متوفاى ٢٤٥)، المحبر، تحقيق سيد كسروى، قاهره، دار الغد العربى، [بى تا].

٥٩ ـ مرزبانى، محمد بن عمران، معجم الشعراء، بيروت، دارلجيل، ١٩٩١م.

٦٠ ـ مسعودى، على بن حسين (متوفاى ٣٤٦ ق)، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، دار الهجره، ١٤٠٩ ق .

٦١ ـ مقدسى، مطهر بن طاهر ، البدء و التاريخ ، باريز، [بى تا]، ١٩٠٣ م .

٦٢ - ياقوت حموى، ياقوت بن عبدالله رومى بغدادى (متوفاى ٦٢٦ق )، معجم البلدان ، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٩٩ ق .

٦٣ ـ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفاى ٢٨٤ ق)، البلدان ، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٥٦ ق .

٦٤ ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، تاريخ يعقوبى ، بيروت، دار صادر، [بى تا].


تاريخ در آينه پژوهش / سال اول، ش ٣، پاييز ٨٣

()



[١] كارشناسى ارشد تاريخ اسلام و عضو مؤسسه پژوهشى حوزه و دانشگاه

[٢]. ثقيف در لغت به معناى «حاذق» آمده است. (تاج العروس، ماده ثقف، ج ٢٣، ص ٥٩; ثقافت [ثَفَ ]زيركى، زيرك و سبك روح و چست و چالاك گرديدن، زيرك و استاد شدن; سخت استوار شدن. نيز دانا و استاد در حرب و طعن و ضرب; و نيز، دانستن و يافتن. (لغت نامه دهخدا، ماده ثقافت و ثقف.) قرطبى، التعريف فى الانساب و التنويه لذوى الاحساب، ص ٨٢.) واژه ثقيف در قرآن نيامده، اما شش مورد از مشتقات ريشه «ثقف» نظير « ثقفوا، ثقفتموهم، تثقفنهم و يثقفوكم » آمده است. بقره(٢) آيه ١٩١; نساء(٤) آيه ٩١; آل عمران(٣) آيه ١١٢; احزاب (٣٣) آيه ٦١; انفال(٨) آيه ٥٧; ممتحنة(٦٠) آيه ٢.

[٣] . قلقشندى، نهاية الارب فى معرفه انساب العرب، ص ١٨٦.

[٤] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ١، ص ٤٩; ابن كلبى، نسب معد و اليمن الكبير، ج ١، ص ١٢٢;ابن سلام، النسب، ص ٢٦٦;خليفة بن خياط، الطبقات، ص ١٠٤; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٣١، (نام عيلان، «الناس» بود، پسرش قيس بن عيلان را قيس عيلان نيز مى نامند مادر «الياس و الناس» دو فرزند مضر، رباب نام داشت.); همان، ج ١، ص ٢٥، و نيز ص ٣٦٦ - ٣٣٧ (بلاذرى گويد: در غزوه حنين اشراف هوازن و ديگران از تبار قيس براى جنگ جمع شدند، از اينجا شايد بتوان اين نظريه را كه انتساب ثقيف به «قيس» را قبول دارد، ترجيح داد. مقدسى، البدء و التاريخ، ج ٤، ص ١٢٣; ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص ٢٤٣، ٢٥٩ و ٢٦٦; قرطبى، التعريف فى الانساب و التنويه لذوى الاحساب، ص ٨٣; قلقشندى، همان، ص ١٨٦; و نيز تاج العروس، ج ٢٣، ص ٦٠ - ٥٩، «حصفه به فتح صاد نيز آمده است.» و نيز در جواد على، المفصل، ج ٤، ص ٥٠٧، خصفه با خاء و سكون صاد آورده است.

[٥]. شرح نهج البلاغه، ج ٨، ص ٣٠٣.

[٦] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ٤٨; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥; ابن كلبى، همان، ج ١، ص ١٢٥، «هر دو سلسله نسب را آورده، اما انتساب به «اياد» را اول ذكر كرده است.); ابو الفرج اصفهانى، الاغانى، ج ٢، ص ٤٦٣ به نقل از ابن كلبى.

[٧] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥; ابوالفرج اصفهانى، همان، ج ٢، ص ٤٦٣ به نقل از ابن كلبى; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٨، باب ١٣٥، ص ٣٠٤ و قلقشندى، همان، ص ٦١٩.

[٨] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ٤٩.

[٩] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥، «نام عبد ابى رغال قيس بود».

[١٠] - همان، ج ١، ص ٢٥; ابو الفرج اصفهانى، همان، ج ٢، ص ٤٦٣ و أعلام النبوه، ص ٢٩٥.

[١١] . همان.

[١٢] . همان; و نيز بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٦ به نقل: از حماد الراويه: «ثقيف من ولد ابى رغال، و ابورغال من بقية ثمود»; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٤٣، وى گويد: «بعيد است اين ابورغال همان حاكم ستم گر باشد، بلكه به شخص راهنماى ابرهه نزديك تر است و اگر او اين باشد پس وى از فرزندان ثقيف است، ديگر ابوثقيف بودنش صحيح نيست».

[١٣] . ابوالفرج اصفهانى، همان، ج ٢، ص ٤٦٣.

[١٤] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٧ - ٢٦ و ياقوت حموى، معجم البلدان، ج ٤، ص ٩، «تيره هاى قيبله نخع از اويند.»

[١٥] - نام مكان است، «وجّ» را به نام وج بن عبد الحى از عمالقه مى ناميدند، بكرى، معجم ما استعجم، ج ١، ص ٦٤ و ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٧ - ٩.

[١٦] . جواد على، همان، ج ٢، ص ٥٩٤ و ج ٤، ص ١٤٦،«او يكى از حكيمان عرب بود كه پيش از سال ٥٢٥ م. مى زيست.

[١٧] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٧; ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨ - ٩ و مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٥٢.

[١٨] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٧.

[١٩] . ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨-٩.

[٢٠] . ابوالفرج اصفهانى، همان، ج ٢، ص ٤٦٤ - ٤٦٥.

[٢١] . دينورى، المعارف، ص ٨٠.

[٢٢] . القلم(٦٨) آيه ١٩.

[٢٣] . ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ١١، قبيصه، رئيس شرطه مغيره بن شعبه در كوفه از فرزندان دمون است و برخى از فرزندان دمون در كوفه با ثقيف در يك خطّه زندگى مى كردند.

[٢٤] . زبيدى، تاج العروس (ماده طوف)، ج ٢٤، ص ١٠٢، «نام صدف، مالك بن مرتع بن كنده است.»

[٢٥] . بكرى، همان، ج ١، ص ٦٤; ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٧ - ١١ و زبيدى، همان، (ماده طوف)، ج ٢٤، ص ١٠٢.

[٢٦] . قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٦: «ان جبرئيل اقتلع الجنة التى كانت لاصحاب الصريم»; جواد على، همان، ج ٤، ص ١٤٦; اثير، الكامل، ج ١، ص ٤٢٠و صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٢٠ به نقل از: البدء و التاريخ، ج ٢، ص ١٠٩.

[٢٧] . ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٩ و جواد على، همان، ج ٤، ص ١٤٣.

[٢٨] . طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج ١٢، ص ٨٠.

[٢٩] . همان.

[٣٠] . قمى، تفسير قمى، ج ١، ص ٣٧١; طوسى، التبيان، ج ٦، ص ٣٠٠; طبرسى، مجمع البيان، ج ٥، ص ٤٩٠ و فيض كاشانى، تفسير الصافى، ج ٣، ص ٩١ - ٩٣.

[٣١] . يعقوبى، البلدان، ص ٩٦; بكرى، همان، ج ١، ص ٦٤ و ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨-١١.

[٣٢] . ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨-١١.

[٣٣] . جواد على، همان، ج ٤، ص ١٤٢.

[٣٤] . همان; ضعيف، العصر الجاهلى، ص ٢٥ و آلوسى، بلوغ الارب، ج ١، ص ١٩١.

[٣٥] . جواد على، همان، ج ٤، ص ١٤٦.

[٣٦] . قلقشندى، همان، ص ١٨٦.

[٣٧] . بكرى، همان، ج ١، ص ٦٤ و ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٧-٩.

[٣٨] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥ - ٢٦; قلقشندى، همان، ص ١٨٦; ضعيف، همان، ص ٢٥، ٦٠، ١٢٦ و جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٣.

[٣٩] . دينورى، المعارف، ص ٨٠ و قلقشندى، همان، ص ١٨٦.

[٤٠] . يعقوبى، البلدان، ص ٩٦; بكرى، همان، ج ١، ص ٦٤; ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨-١١; قلقشندى، همان، ص ١٨٦ و كحاله، معجم قبائل العرب، ج ١، ص ١٤١.

[٤١] . ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨-١١.

[٤٢] . بلاذرى، البلدان و فتوحها و احكامها (فتوح البلدان)، ص ٦٤.

[٤٣] . بلاذرى، انساب الاشراف، جزء١، ص ٢٧; بكرى، همان، ج ١، ص ٦٤ و ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٩.

[٤٤] . اين نام به هر دو صورت مُعَتّب و مُعْتِب آمده است، ابن حزم، همان، ص ٢٦٧ و ابن حجر، الاصابه، ج ٤، ص ٤٠٦.

[٤٥] . افسانه هايى در مورد چگونگى ساخت قلعه و برج و باروى طائف گفته شده و اين از آن دست است.

[٤٦] . فارق، تاريخ الرده، ص ٧ و صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٣٩.

[٤٧] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٤٨.

[٤٨] . دينورى، المعارف، ص٩١.

[٤٩] . صقر، همان، ص ٦٣.

[٥٠] . قلقشندى، همان، ص ٢٦٤.

[٥١] . عيون الاثر، ج ١، ص ٢٧١.

[٥٢] . جوادعلى، همان، ج ٤، ص ٥١٧.

[٥٣] . بلادى، معجم معالم الحجاز، ج ٥، ص ١٩٤، به آنان «قريش ثقيف» و «قريش خير الاشراف» نيز مى گويند و دليلى نداريم كه آن ها از ثقيف باشند جز اين كه در مناطق مسكونى مشتركى زندگى مى كردند، اما نمى توانيم با جزم و قطع بگوييم آنان از ثقيف نيستند.

[٥٤] - همان، ج ١٠، ص ٩١، («بنو نمير» از قبيله ثقيف را «نمور» مى نامند.)

[٥٥] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٤٨ - ١٤٩.

[٥٦] . محمدبن حبيب بغدادى، المحبر، ص ٢٠٠.

[٥٧] . جاحظ، كتاب الحيوان، ج ٢، ص ٣٢٠.

[٥٨] . زبيدى، تاج العروس، ماده حمر; حاج حسن، حضارة العرب فى عصر الجاهلية، ص ١٤٨. زندگى آنان در جاهليت در اين چند چيز خلاصه مى شد: ابيضان: آب و شير، اسودان: خرما و شراب، احمران: گوشت و شراب يا طلا و زعفران و يا زيور و طيب. و اصفران به طلا و زعفران نيز گفته مى شده است، اين مجموعه را «أحامره» مى نامند. اعشى چنين سروده است:

ان الأحامرة الثلاثة أهلكت *** مالى و كنت بها قديماً مولعا

الخمر و اللحم السمين و أطّلى *** بالزعفران فلن أزال مبقعا.

[٥٩] . قفطى، تاريخ الحكماء، ص ٢٢٢ - ٢٢٤ و ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، ص ٩٢.

[٦٠] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٦٠ و ابن سعد، الطبقات الكبرى ، ج ١، ص ٢٣٧.

[٦١] . دينورى، همان، ص ٥٤٨.

[٦٢] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ٢١١ - ٢١٤; محمدبن حبيب بغدادى، المحبر، ص ٢٠٠; تاريخ يعقوبى، ج ١، ص ٢٥٦ ـ ٢٥٨; ارزقى، اخبار مكه، ص ١٧٩; دينورى، همان، ص ٦١٦ و جوادعلى، همان، ج ٤، ص ٥١٨. « حُمْس و حِلّه » دو آيين عرب در جاهليت بود. از جمله آداب حمس، در پناه سايه نرفتن در منى در مراسم حج، و وقوف در مشعر بود، ايشان چون خود را اهل حرم و برتر مى دانستند از حرم خارج نمى شدند و به عرفه نمى رفتند چون خارج از حرم است و هنگام وارد شدن به خانه هاى خويش از در آن داخل نمى شدند.

[٦٣] . تاريخ يعقوبى، ج ١، ص ٢٥٦، يعقوبى تلبيه هاى قبايل زيادى را آورده است.

[٦٤] . جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٥ و كحاله، همان، ج ١، ص ١٥١.

[٦٥] . قلقشندى، همان، ص ٤٠٠ و ابن حزم، همان، ص ٤٩١.

[٦٦] . ابن كلبى، الأصنام، ص ١٦.

[٦٧] . ارزقى، همان، ص ١٢٦ و جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٥.

[٦٨] . ارزقى، همان، ص ١٢٦.

[٦٩] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٥١: «...يضاهؤن بها بيت الله الحرام بمكه».

[٧٠] . صقر، همان، ص ٥٢ - ٥٣.

[٧١] . ابن كلبى، الأصنام، ص ١٦ - ١٧ و صقر، همان، ص ٥٢ - ٥٣.

[٧٢] . صقر، همان، ص ٥٢-٥٣.

[٧٣] . النجم (٥٣) آيه ١٩ - ٢٠.

[٧٤] . ابن كلبى، الأصنام، ص ١٧.

[٧٥] . صقر، همان، ص ٥٣ و توفيق بروّ، تاريخ العرب القديم، ص ٢٩٤; هيرودت لات را به خداى ساميان شمالى عشتروت و نيز به (آلهة الفلك) تشبيه كرده و آن نظير مادرى بزرگ براى آلهه است.

[٧٦] . ابن كلبى، الأصنام، ص ١٧.

[٧٧] . طبرى، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ٢٧، ص ٣٤.

[٧٨] . نوعى از كهانت و طيره است. فراهيدى، العين، ج ٢، ص ٧٤٢ و جوهرى، صحاح، ج ١، ص ٥٤٧.

[٧٩] . صقر، همان، ص ٥٤.

[٨٠] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ٨٧، «معنى السدنة: الذين يقومون بأمر الكعبة».

[٨١] . ابن كلبى، الأصنام، ص ١٦ : «كان سدنتها من ثقيف بنو عتاب بن مالك»; ابن هشام، همان، ج ١، ص ٨٧: «كان سدنتها و حجابها بنو معتب من ثقيف»; ابن حزم، همان، ص ٤٩١، «سدنتها ابوالعاصى»; جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٥: «كان سدنتها من ثقيف بنو عتاب بن مالك و هم من ثقيف»; و نيز همان، ج ٤، ص ٥١٨، «كان سدنتها من آل ابى العاص بن ابى اليسار بن مالك من ثقيف»، كحاله، همان، ج ١، ص ١٥١: «كان سدنتها ابوالعاص بن ابى اليسار بن مالك الثقفى».

[٨٢] . صقر، همان، ص ٥٤.

[٨٣]. كحاله، همان، ج ١، ص ١٥١ و تاريخ العرب القديم، ص ٢٩٤.

[٨٤] . ابن هشام، همان، ج ٤، ص ١٨٦.

[٨٥] . صقر، همان، ص ٤٧.

[٨٦] . مرزبانى، معجم الشعراء، ص ٢٠١.

[٨٧] . دينورى، همان، ص ٦٠.

[٨٨] . ابن سلام، طبقات الشعراء، ص ١٠٠و١٠١.

[٨٩] . ضيف، همان، ص ١٠٦، ١١١، ٢٠٩، ٤١٤ - ٤١٦، (با تلخيص).

[٩٠] . ابن سلام، همان، ص ١٠١.

[٩١] . ابن اثير، اسدالغابه، ج ٦، ص ٢٧٦ - ٢٧٨ و ابن سلام، همان، ص ١٠٣.

[٩٢] . ارزقى، همان، ص ١٨٣.

[٩٣] . جوادعلى، همان، ج٤، ص ٤٣٨.

[٩٤] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٥; الاغانى، ج ٢، ص ٤٦٣ و ماوردى، اعلام النبوه، ص ٢٩٥.

[٩٥] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ١٢٩; ابن حزم، همان، ٢٤٣ و جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٦.

[٩٦] . بلاذرى، همان، ج ١، ص ٢٧; ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ٨ - ٩ و مسعودى، همان، ج ٢، ص ٥٢.

[٩٧] . خثعم از قبيله هاى يمنى با سه تيره شهران، ناهس و كرر [ كَوْد] از فرزندان أنمار بن إراش است. النسب، ص ٣٠٣ - ٣٠٤.

[٩٨] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٤٨.

[٩٩] .ابن هشام، همان، ج ١، ص ١٩٧; ايام العرب فى الجاهلية، ص ٣٣١ و بستانى، دائرة المعارف، (ذيل ثقيف)، ج ٦، ص ٣٢٧.

[١٠٠] . منابع آن پيش از اين گذشت.

[١٠١] . تاريخ يعقوبى، ج ٢،ص ٣٦.

[١٠٢] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٨٨٤ - ٨٨٥.

[١٠٣] . همان، ج ٣، ص ٩٦٢; ابن سعد، همان، ج ١، ص ٢٣٧ و صقر،همان، ص ١٠٨.

[١٠٤] . خضرى بك، الدوله الامويه، ص ٣٣٧.

[١٠٥] . ابن ابى الحديد، همان، ج ٤، ص ١٣٣.

[١٠٦] . جوادعلى، همان، ج ٢، ص ٥٩٤.

[١٠٧] . همان.

[١٠٨] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٤٨.

[١٠٩] . همان، ج ١، ص ١٤٩ و ياقوت حموى، همان، (ذيل وجّ).

[١١٠] . كحاله، همان، ج ١، ص ١٤٩ و بستانى، دائرة المعارف ، (ذيل ثقيف)، ج ٦، ص ٣٢٧.

[١١١] . «در مورد محل سكونت ثقيف به اين بيت استشهاد مى شود.» ياقوت حموى، همان، ج ٤، ص ١١.

[١١٢] . ياقوت حموى، همان، ذيل طائف، جزء٤، ص ١١; بلاذرى، انساب الاشراف، جزء١، ص ٢٧; ما سرزمين مان را از هر تيره و ايلى حراست مى كنيم همان گونه كه ثقيف به وسيله ديوار طائف (يا اين كه همان گونه كه ثقيف) از طائف حراست كرد، در حالى كه گروهى آمدند تا آنان را غارت كنند و شمشيرها ميان ايشان قرار گرفت.

[١١٣] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ١٩٧; ايّام العرب فى الجاهلية، ص ٣٣١ و بستانى، دائرة المعارف، (ذيل ثقيف)، ج ٦، ص ٣٢٧.

[١١٤] . ابن حزم، همان، ص ٢٦٧،« در يكى از نسخه هاى چاپ مصر اين كتاب، نام وى به جاى سبيعه، شفيعه آمده است. او مادر عروة بن مسعود و خاله امية بن ابى الصلت شاعر بود.»

[١١٥] . ايّام العرب فى الجاهلية، ص ٣٣٤ - ٣٣٥.

[١١٦]. اين دو غزوه در بخش دوم اين مقاله خواهد آمد.

[١١٧] . قلقشندى، همان، ص ٤٢٣.

[١١٨] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٧٥.

[١١٩] . ابن هشام، همان،ج ١، ص ٤٩.

[١٢٠] . همان; بلاذرى، همان، ج ١، ص ٢٥ - ٢٦; مسعودى، همان، ج ٢، ص ٥٣; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٤٣; ماوردى، همان ص ٢٩٥; ارزقى، همان، ص ١٤٢; جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٤٧.

[١٢١] . صقر، همان، ص ٣٥.

[١٢٢] . جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٢٢٩ ـ ٢٢٨.

[١٢٣] . ابن هشام، همان، ج ١، ص ١٩٩.

[١٢٤] . همان، ج١، ص ١٩٩ و جوادعلى، همان، ج٧، ص ٥٠٩ و ٢٩٧.

[١٢٥] . عمر فروخ، تاريخ صدر الاسلام و الدولة الأمويه، ص ٤٢ و دروزه، عصر النبى(صلى الله عليه وآله) و بيئته قبل البعثة، ص ٧٤ ـ ٧٢.

[١٢٦] . جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٢٣٣ ـ ٢٣٢ و گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص ٩٤ ـ ٩٣.

[١٢٧] . صقر، همان، ص ٢٠-٣٠.

[١٢٨]. جواد على، همان، ج ٧، ص ٣٦٥ و دروزه، ص ٨٤ ـ ٨٠.

[١٢٩]. جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٣٦٥.

[١٣٠] . همان، ج ٤، ص ١٤٢.

[١٣١] . همان، ج ٤، ص ١٤٦.

[١٣٢] . عبيدى، الطائف و دور قبيلة ثقيف العربية، ص ٨ به نقل از: مورخ فرانسوى سيديو. و صقر، همان، ص ٣٩.

[١٣٣] . عمر فروخ، همان، ص ٤٢.

[١٣٤] . ضعيف، همان، ص ٢٨، ٦٠ و ٨٦.

[١٣٥] . جوادعلى، همان، ج ٤، ص ١٥٢.

[١٣٦] . دروزه، همان، ص ٨٠ ـ ٨٤.

[١٣٧] . يعقوبى، فتوح البلدان، ص ٤٨٦.

[١٣٨] . دروزه، همان، ص ٨٠ ـ ٨٤.

[١٣٩] . جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٣٧٦ ـ ٣٧٥، دكتر جوادعلى گويد: حباشه در تهامه برپا مى شد.

[١٤٠] . تاريخ يعقوبى، ج ١، ص ٢٧٠.

[١٤١] . ايام العرب فى الجاهلية، ص ٣٢٦.

[١٤٢] . جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٣٧٨.

[١٤٣] . همان.

[١٤٤] . همان، ج ٧، ص ٣٨٣ ـ ٣٨٢.

[١٤٥] . دروزه، همان، ص ٨٤ ـ ٨٠.

[١٤٦] . جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، ج ١، ص ٢٩.

[١٤٧] . جوادعلى، همان، ج ٧، ص ٣٨٢.

[١٤٨] . تقوى، مبانى جمعيت شناسى، ص ٦٥ ـ ٧٤.

[١٤٩] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٨، ص ٢٦٧.

[١٥٠] . مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢١٦.

[١٥١] . همان، ج ٣، ص ٢١٦.

[١٥٢] . عبيدى، همان، ص ٨ و صقر، همان، ص ٣٩.

[١٥٣] . بلاذرى، البلدان و فتوحها و احكامها (فتوح البلدان)، ص٦٤.

[١٥٤] . دائرة المعارف علوم اجتماعى، ص ١٤٠ - ١٤٤.

[١٥٥] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٧٥.

[١٥٦] . مرزبانى، همان، ص ٢٥١.

[١٥٧] . دروزه، همان، ص ٨٤ ـ ٨٠ و ضيف، همان، ص ٢٨، ٦٠ و ٨٦.

[١٥٨] . ابن هشام، همان، ج ٢، ص ٣١٣ - ٣١٤; تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٥٤: «قال عروه: تالله ما رايت مثل محمّد(صلى الله عليه وآله)لما جاء له». شايد از اين جا بود كه خداوند نور ايمان را در دل عروه روشن كرد و بعدها مسلمان شد و به دست قومش ثقيف شهيد شد.