تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - شيوه تاريخ نگارى بيهقى / هاشم محمدى
شيوه تاريخ نگارى بيهقى
هاشم محمدى[١]
چكيده
خواجه ابوالفضل محمدبن حسين بيهقى دبير فاضل و مشهور دربار غزنويان يكى از بزرگ ترين مورّخانى است كه نهايت اهميت را براى صحت ضبط و دقت روايات به كار برده و روش او در نگارش تاريخ، شيوه اى منحصر به فرد بوده است. رعايت امانت او به حد وسواس مى رسد تا جايى كه چيزى را بر كاغذ نمى آورد مگر اين كه آن را بر معاينه ديده يا از معتمدى شنيده و يا در كتاب اطمينان بخشى خوانده باشد. شيوه امانت دارى و دقت و اهتمام او در اين كتاب به شيوه هاى گوناگون بيان شده است كه در اين تحقيق، اين موارد با ذكر منابع و و شخصيتهاى مورد اعتماد با ذكر صفحات كتاب آمده است. شنيدن از اشخاص معتمد، خواندن در اخبار و كتاب هاى گوناگون، نامه ها و مشافهه هايى كه در آغاز ديوان رسالت به همراه داشته است و مشاهده ها و نظريه هاى شخصى، از جمله مواردى است كه شيوه امانت دارى و صداقت و اطلاع و آگاهى تاريخى او را براى خوانندگان و علاقه مندان تبيين مى كند. مبناى اصلى تحقيق، كتاب تاريخ بيهقى به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر در سه جلد مى باشد كه در واقع از چاپ استاد دكتر على اكبر فياض استفاده كرده است. در موارد اختلاف به چاپ ديگرى از اين كتاب كه به اهتمام دكتر غنى و دكتر فياض در سال ١٣٢٤ در تهران چاپ شده رجوع شده است. هم چنين از اثر معروف و تعليقه هاى گرانبهاى استاد سعيد نفيسى بر كتاب تاريخ بيهقى كه به نام تاريخ مسعودى در سال هاى (١٣١٩-١٣٣٢) در تهران به زيور طبع آراسته شده، استفاده شده است.
«محال است چيزى نبشتن كه به ناراست ماند». (بيهقى)
اگر حقيقت را از تاريخ بگيرند. جز قصه بى فايده اى به جا نمى ماند. (بولى بيوس)
زندگى نامه
خواجه ابوالفضل محمدبن حسين بيهقى، دبير فاضل و مشهور دربار غزنويان در سال ٣٨٥ ق در قريه حارث آباد بيهق ولادت يافت و بعد از كسب فضايل در نيشابور، به ديوان رسائل محمودى راه جست و در خدمت خواجه بونصر مشكان به كار پرداخت وى هم چنان در خدمت سلاطين غزنوى به سر مى برد تا در زمان عزالدوله رشيد كه در سال ٤٤١ق سلطنت يافته بود، چندى صاحبديوانى انشا كرد، لكن به تهمت حاسدان، معزول و محبوس شد. در سال ٤٤٣ق كه طغرل كافر نعمت بر عبدالرشيد خروج كرد، او را كشت، بسيارى از خادمان درگاه را در قلاع محبوس ساخت و بيهقى را از حبس سلطان يا به قولى از حبس قاضى غزنين بيرون آورد و به زندان قلعه فرستاد. بيهقى بعد از رهايى از زندان، باقى عمر را در انزوا به سر برد تا در سال ٤٧٠ق بدرود حيات گفت.[٢]
آثار
«مهم ترين اثر بيهقى، تاريخ مشهور اوست كه در شرح سلطنت آل سبكتكين نوشته شده بود و به سى مجلد بالغ مى شد و در آن از تشكيل دولت غزنوى تا اوايل ايام سلطان ابراهيم بن مسعود سخن رفته بود و اكنون قسمتى از آن درباره سلطنت مسعودبن محمود غزنوى و تاريخ خوارزم از زوال دولت آل مأمون و افتادن آن ولايت به دست سلطان محمود و حكومت آلتون تاش حاجب در آن سامان تا غلبه سلاجقه در دست است».[٣] از اين تاريخ بزرگ، جز شش مجلد تاكنون به دست نيامده و همين مقدار، دليل روشنى بر شايستگى تاريخ نگار فرزانه و اديب توانايى است كه ٨٥ سال عمر گرامى را در راه دانش اندوزى و مطالعه تاريخ و ادب صرف كرد و به گرد آورى اسناد و مدارك پرداخت.
ابوالحسن بيهقى كتابى ديگر به نام زينة الكتاب در آداب كتابت، به ابوالفضل بيهقى نسبت داده است كه اكنون در دست نيست. هم چنين در يكى از مجموعه هاى خطى كتابخانه ملك چند ورق مشتمل بر شرح پاره اى از لغات است كه به ابوالفضل بيهقى نسبت داده مى شود.[٤]
«تاريخ بيهقى يكى از امهات كتب تاريخ و ادبيات فارسى است. اهميّت تاريخى اين كتاب تنها در آن نيست كه قسمتى از مهم ترين حوادث سياسى دوره غزنوى در آن نگارش يافته، بلكه بيشتر از باب روش كار مؤلف و اتقان و صحت مطالب و دقت بيهقى در نقل حوادث و استفاده او از اسناد و مداركى است كه مقام دربارى او در اختيارش نهاده بود.»[٥]
صداقت و اطلاع
دو شرط عمده مورخ، صداقت و اطلاع است كه بيهقى شايد بيش از خوانندگان خود متوجّه اهميّت آن بوده و بدين جهت در هر فرصتى خاطر خوانندگان را از راست گويى و حقيقت دوستى و هم چنين احاطه و اطلاع خود بر اخبار اطمينان مى دهد ... مندرجات كتاب بيهقى يا از مشهودات خود اوست كه در طى روزگار با دقت تمام تعليق مى كرده يا اطلاعاتى است كه با كنجكاوىِ بسيار، از اشخاص مربوط و مطّلع به دست مى آورده يا منقولاتى است از كتاب ها كه غالباً نام آن ها را ذكر مى كند و حتى راجع به ارزش آن ها نظر خود را اظهار مى دارد. بيهقى از ساليان دراز تأليف اين كتاب را در نظر داشت و با دلبستگى و علاقه مندى تمام به تهيّه مواد آن مشغول بوده و براى اين كار از موقع مساعد خود در دربار استفاده كرده است كه به قول خودش براى ديگر كس ميسر نبوده است».[٦]
امانت و دقت
رعايت اصل امانت و دقت كافى در ضبط و نقل مطالب، شيوه اى پسنديده و مقبول براى اغلب مورخان و محققّان قديم بوده كه نهايت اهميّت را براى صحت ضبط و دقّت روايات قائل بوده اند، اما در اين ميان، روش بيهقى در نگارش تاريخ، شيوه اى منحصر به فرد است و رعايت امانت او به حد وسواس مى رسد تا جايى كه چيزى را بر كاغذ نمى آورد مگر آن را به معاينه ديده باشد يا از معتمدى شنيده باشد و يا در كتاب اطمينان بخشى خوانده باشد. آن چه را كه به صحتش ايمان ندارد تصريح مى كند و آن چه را با ترديد تلقى كرده، ترديد خود را بر زبان مى آورد و اطمينان مى دهد كه: «محال است چيزى نبشتن كه به ناراحت ماند».[٧]
آن چه باعث شده است كه اين اثر ارزش مند مقبول طبع صاحب نظران واقع شود، همين جنبه صداقت و امانت و راست گويى و حقيقت گويى وى مى باشد تا آن جا كه خود مى گويد: «نبايد كه صورت بندد خوانندگان را كه من از خويشتن مى نويسم، و گواه عادل برين چه گفتم، تقويم سال هاست كه دارم با خويشتن همه بذكر اين احوال ناطق».[٨]
بيهقى در نقل روايات و ضبط وقايع، خواه تاريخى و خواه داستانى، همه جا كمال امانت و راستى را به كار برده و همراه با وقايع تاريخى، داستان هايى از هنر سحرآفرين بلاغت و سخن دانى خود مى گنجاند كه خواننده را مسحور و مجذوب مى كند، آن چنان كه اگر ده ها بار هم آن داستان را بخوانند باز هم سير نمى شوند.
به هر حال، امانت دارى و دقت و اهتمام او در اين كتاب به شيوه هاى گوناگون بيان شده است: ١ـ شنيدن از اشخاص معتمد وثقه، ٢ـ خواندن اخبار و كتاب هاى گوناگون، ٣ـ نامه ها و مشافهاتى كه در آغاز كار ديوان رسالت به همراه داشته است، ٤ـ مشاهدات و نظريه هاى شخصى، ٥ـ مواردى بدون ذكر مبنع و مأخذ، ٦ـ مواردى از زبان خود بيهقى.
١ ـ شنيدن از اشخاص معتمد وثقه
بيهقى آن چه را از افراد موثق و مورد اعتماد شنيده بازگو نموده و آرزو مى كرده: «هميشه مى خواستم آن را بشنوم از معتمدى كه آن را به رأى العين ديده باشد».[٩] در جاى ديگر مى گويد: «و من كه اين تاريخ پيش گرفته ام، التزام اين قدر بكرده ام كه آن چه نويسم، يا از معاينه من است يا از سماع درست از مردى ثقة».[١٠] اينك اين افراد را معرفى مى كنيم:
الف ـ وى در درجه اول از استادش، ابونصر مشكان كه مدت نوزده سال در ديوان رسالت زير نظر او به خدمت ديوانى اشتغال داشته، اخبارى نقل كرده است. با بررسى مقايسه اى بيشترين نقل قول بيهقى از استادش بوده است كه او را با نام هاى: خواجه بونصر، استادم، بونصر مشكان در هيجده مورد ذكر نموده است.[١١]
ب ـ پس از استادش بونصر مشكان بيشترين نقل قول هاى او از خواجه بوسعيد عبدالغفار از دبيران كافى و از معتمدان سلطان مسعود بوده كه با لقب حميد اميرالمؤمنين (ستوده فرمانرواى گرويدگان) از او ياد نموده و حدود ٢٤ صفحه از اين كتاب را گفته هاى او تشكيل مى دهد.[١٢]
ج ـ استاد عبدالرحمن قوال خنياگر و سرودگوى دربار كه خود را عبدالرحمن فضولى (ياوه گو) ناميده نيز از افراد مورد اعتماد او بوده كه در شش مورد گفته هاى وى را ذكر نموده است.[١٣]
د ـ ديگر افرادى كه از آنان مطلبى را شنوده و در سمت دبيرى، مستوفى، وكيلِ در و پرده دار، بوده اند عبارت اند از: ١ـ خواجه طاهر دبير، (ص ١) ٢ـ خواجه احمد عبدالصمد (ص ٤٧٠ و ١١١٢) ٣ـ مسعدى (ص ٥١) ٤ـ ابوعبدالله (ص ٢٦٨) ٥ـ معتمد عبدوس (ص ٢٢٨) ٦ـ خواجه عميد عبدالرزاق (ص ٢٣٢) ٧ـ ابوعلى اسحق (ص ٥٣) ٨ـ عبدالملك مستوفى (ص ٢٤٩، ٢٥١، ٦٣٨، ٧٤٨) ٩ـ ابوالحسن على بن احمد (ص ٢٤٦، ٦٧٨، ٦٨٦) ١٠ـ اسمعيل بن شهاب (ص ٢٢٠) ١١ـ ابوالمظفر بن احمد (ص ٢٤٧) ١٢ـ خواجه بو منصور ثعالبى (ص ١١٠٢) ١٣ـ ابوالحسن حريلى (ص ٢٣٥) ١٤ـ مستى زرين مطربه (ص ٦٢٤) ١٥ـ عنديب (ص ٦٥١) ١٦ـ حاجب نوشتگين و لوالجى (ص ٧١١) ١٧ـ عبدالملك نقاش مهندس (ص ٧٢٢) ١٨ـ حسن تبانى (ص ١١٢٢).
گاهى همين افراد سخن را از ديگران شنيده و براى بيهقى نقل كرده اند، چنان كه مى گويد:«از عبدالملك مستوفى شنيدم و از احمد بو عمر نقل مى كند».[١٤] در جاى ديگر مى نويسد: «اسمعيل بن شهاب گويد از احمد بن ابى داود شنيدم».[١٥]
٢ ـ خواندن اخبار و كتاب هاى گوناگون
«در اين اخبار فوايد و عجايب بسيار است، چنان كه خوانندگان و شنوندگان را از آن بسيار بيدارى و فوايد حاصل شود».[١٦] بيهقى آن چه را در كتاب هاى مورد اعتماد و اطمينان بخش ديده، خوانده و همانند امانت دارى حقيقت گو آن را نقل كرده است: «و من كه بوالفضلم كتاب بسيار فرو نگريسته ام، خاصه اخبار كه از آن التقاط ها كرده و در ميانه اين تاريخ چنين سخن ها را براى آن آرم تاخفتگان و به دنيا فريفته شدگان بيدار شوند و هر كس آن كند كه امروز و فردا او را سود دارد».[١٧]
وى در مقايسه كتاب ارزش مند خود با ديگر منابع مى گويد: «در تاريخ مى خوانند كه فلان پادشاه، فلان سالار را به جنگ فرستاد و فلان روز صلح كردند و اين آن را يا او اين را بزد و برين بگذاشتند، اما من آن چه واجب است به جاى آرم».[١٨] اخبار و كتاب هايى كه از آنان به عنوان مأخذ خود استفاده كرده چنين است:
١ـ اخبار خلفا (ص ٢٤، ٢٢٠، ٢٤١، ٦٤٠، ٩٨٨)
٢ـ اخبار ملوك عجم ترجمه ابن مقفع (ص ١٥٩) كتاب سير ملوك عجم (ص ١٠٩٨)،
٣ـ اخبار خلفاى عباسيان (ص ١٥٩، ٩٧٣)، ٤ـ اخبار رؤسا (ص ١٨٩)، ٥ـ اخبار عمر وليث (ص ٤٤٥)، ٦ـ اخبار خلفاء عباسيان (ص ٧٣٥)، ٧ـ اخبار معتضد اميرالمؤمنين (ص ١١٠٢)، ٨ـ كتاب ابوريحان (ص ١١٠٣)، كتابى به خط ابوريحان (ص ١١٠٠) و تعليقات همين كتاب: (چنين نوشت ابوريحان در مشاهير خوارزم)، ٩ـ اخبار آل بويه در كتاب تاجى كه ابواسحاق دبير ساخته (ص ٢٤١)، ١٠ـ اخبار يعقوب ليث (ص ٣٩٧)، ١١ـ كعب احبار گفته (ص ٥١٥)، انوشيروان گفته (ص ٥١٥)، «اين حال ها محمود ورّاق سخت نيكو شرح كرده است در تاريخى كه كرده است» (ص٤١١).
وى در فايده اين كتاب هاى و اخبار گفته است: «و غرض من از نبشتن اين اخبار آن است تا خوانندگان را از من فايده اى حاصل آيد و مگر كسى را از اين به كار آيد». (ص ٢٢٦) «فايده كتب و حكايات و سير گذشته اين است كه آن را به تدريج بر خوانند و آن چه بيايد و به كار آيد بردارند.» (ص ٣٠) و «تاريخ ها ديده ام بسيار كه پيش از من كرده اند پادشاهان گذشته را خدمت كاران ايشان كه اندران زيادت و نقصان كرده اند و بدان آرايش آن را خواسته اند (ص ١٦٢) اما در تاريخ بيش از اين كه راندم، رسم نيست.» (ص ١٦٣).
٣ ـ نامه ها و مشافهات
بخش ديگرى از اين تاريخ گرانبها، مزيّن به نامه ها و مشافهات و نسخه هايى است كه در زمان بيهقى در ديوان رسالت نگهدارى مى شده و اين مورّخ نامى در هنگام نگارش تاريخ خود از آن استفاده كرده است: «و نامه ها و مشافهات اين جا ثبت كنم تا بر آن واقف شده آيد.»(ص ٢٥٧). وى با جمع آورى اين نوشته ها اولا، يك مجموعه نفيس از نثر پارسى را به يادگار گذاشته و ثانياً، همچون مورخى صريح و شجاع، تمام رويدادهاى عمر خود را جمع آورى كرده است.[١٩] عنوان نامه ها و مشافهات به قرار زير است:
١ـ نامه حشم تگينا باد به مسعود (ص٥). اين نامه درباره اركان دولت محمودى بوده كه در آغاز مجلد پنجم آمده است،
٢ـ نامه به قدرخان (ص ٦٤)، محتواى نامه در باب دوستى با قدرخان است،
٣ـ نامه امير به آلتونتاش (ص ٧٣) در باب دريافت دل وى و جواب نامه آلتونتاش به اميرى (ص ٧٦)،
٤ـ مشافهه اولى (ص ٢٥٩) تقاضاى وصلت، ٥ ـ مشافهة الثانيه (ص ٢٦٢) درباره شرح وليعهدى مسعود،
٦ـ نامه القائم به مسعود (ص ٤٤٦)، ٧ـ نسخه العهد (بيعت نامه) (ص ٤٥٢)، ٨ـ نامه تركمانان در باب صلح (ص ٧١٣)، ٩ـ نامه به ارسلان خان، ١٠ـ نامه مسعود به خوارزم شاه آلتونتاش و نامه سلطان مسعود به قدرخان (ص ٢٥٨)، ١١ـ نامه مسعود به آلتونتاش (ص ٤٦٧)، ١٢ـ نامه تركمانان به سورى (ص ٦٩٣).
٤ ـ مشاهدات و نظريه هاى شخصى
«آن چه گويم از معاينه گويم و از تعليق كه دارم و يا از تقويم».[٢٠] بيهقى در چند مورد، مطالبى را از زبان خود مى گويد و يا با ذكر: «چنين آورده اند، گويند، چنان خوانند» اشاره اى صريح به ذكر منبع و مأخذ نموده است كه به اين صورت بيان گرديده است: «چنين گويد ابوالفضل بيهقى»[٢١]، «همى گويد ابوالفضل محمد بن الحسين بيهقى»،[٢٢] «چنين آورده اند: حكايت فضل و سهل ذوالرياستين با حسين مصعب»[٢٣] و «چنان خواندم».[٢٤]
٥ ـ مواردى بدون ذكر منبع و مأخذ
با توجه به اين كه بيهقى مى گويد: «من مى خواستم كه اين تاريخ بكنم هر كجا نكته اى بودى در آن آويختى»[٢٥] مطالبى را بدون ذكر منبع آورده است كه برخى از آن ها را يادآور مى شويم:
الف ـ «شنودم به درست كه اين سرهنگان را پوشيده سلطان مسعود فرموده بود كه گوش به يوسف مى دادند و نيز شنودم كه طغرل حاجبش را بر وى در نهان مشرف كرده بود تا انفاس يوسف مى شمرد.» (ص ٥٧)
ب ـ «پس از آن شنيدم كه قريب ١٠ فرسنگ فروغ آن آتش بديده بودند.» (ص ٦٦٦)
ج ـ «حديث كرد يكى از فقهاى بلخ.» (ص ٢٥٤)
د ـ «از ثقات او (خواجه احمد حسن ميمندى) شنيدم.» (ص ٢٠٥)
هـ ـ «از چند ثقة زاولى شنيدم.» (ص ٤١١).
«اين حكايات بى فايده نيست و تاريخ به چنان حكايات آراسته گردد.» (ص ٤٧٥). «و شرط آن است كه گوينده بايد كه ثقه و راست گوى باشد و نيز خرد گواهى دهد كه آن خبر درست است و نصرت دهد كلام خدا آن را كه گفته اند: «لا تُصَدِقَنّ مِنَ الاَخبار ما لا يستقيم فيه الرأى»; راست مشمار از خبرها آن چه براى (خرد) درست نيايد». (ص ١٠٩٩) «زيرا روا نيست در تاريخ تحريف و تغيير و تبذير كردن.» (ص ٦٧٨)
و اين، رازِ امانت دارى و صداقت و راست گويى اين مورخ بزرگ و اديب نامور است كه باعث شده اثر ارزش مند او در بين آثار ديگرى كه به امانت پاى بندند همچون: وفيات الاعيان ابن خلّكان، تاريخ عالم آراى عباسى، كتاب مشهور منية الفضلاى ابن طباطباء، تجارت الامم ابوعلى مسكويه و... از اعتماد بيشترى برخوردار شود.
٦ ـ مواردى از زبان خود بيهقى
در نگاه اوّل، شايد تصور شود كه اين موارد همان مشاهدات و نظريه هاى شخصى است كه در بخش چهارم به آن پرداخته شده، اما در آن جا هم از طريق معاينه يا تعليق يا يادداشت هايى بوده كه بدون ذكر منبع و مأخذ بوده است كه در بخش پنجم همان موارد با ذكر منابع و مآخذ روشن ترى آورده شده است. اما مواردى در اين اثر گرانبها وجود دارد كه در واقع، تحليل و تجزيه حوادث و وقايع روزگار دوران اوست و به قول استاد دكتر على اكبر فياض: «هيچ كس به قدر بيهقى معناى تاريخ را درست نفهميده و به شرايط و آداب تاريخ نويسى استشعار نداشته است. ابداعى كه بيهقى در اين فن آورده حتى در نظر خود او بى سابقه بوده است. خود او مى گويد: «در ديگر تواريخ چنين طول و عرض نيست كه احوال را آسان تر گرفته اند و شمّه اى بيش ياد نكرده اند، امّا چون من اين كار را پيش گرفتم مى خواهم كه داد اين تاريخ را به تمامى بدهم و گرد زوايا و خبايا برگردم تا هيچ از احوال پوشيده نماند».[٢٦]
مزّيت عمده اين كتاب بر تاريخ هاى ديگر اين است كه خواننده همه جا خود را با نويسنده اى حقيقت گو و امانت دار از يك سو، و عباراتى بليغ و گويا از ديگر سو، روبه رو مى بيند. با اين كه بيهقى مانند همه خوانندگان و شنوندگان از مظلوميت حسنك وزير سخت به خود مى پيچد، هيچ گاه تحت تأثير احساسات، عنان اختيار خِرد و عقل سليم را از كف نمى دهد و از رعايت جانب امانت و بيان حقيقت فروگذارى نمى كند.
اين نويسنده توانا براى آرايش و زينت تاريخ خود، اشعار عربى و فارسى و حكايات و امثالى را آورده كه بيشتر در موارد پند و اندرز و بى اعتبارى دنياست. درباره مأخذ اين اشعار و نام گوينده آنان هم امانت دارى را رعايت نموده و به جز چند مورد نادر، اسامى شعرا و گويندگان را ذكر كرده است. برابر كتاب مذكور، ٣٢١ بيت به عنوان شاهد آورده شده كه طبق تصحيح استاد سعيد نفيسى ٣٢٧ بيت و يك مصراع مى باشد. گوينده هاى اين اشعار عبارت اند از:
الف اشعار پارسى
١ـ رودكى، ٣٢ بيت (ص ٤٩، ٢٣٥، ٢٨٥، ٥٠٢، ٩٣٠);
٢ـ لبيبى، ٥ بيت (ص ٦٠-٦١);
٣ـ دقيقى طوسى، ١١ بيت (٥١٣ و ٥٢٣);
٤ـ ابوطيب مصعبى، ١٤ بيت (ص ٥١٣-٥١٧);
٥ـ ابوالعباس ربنجنى، ٣ بيت، در چاپ خطيب رهبرى ٤ بيت (ص ٥١٤);
٦ـ معروفى بلخى، ١ بيت (ص ٦٩٠);
٧ـ مسعودى رازى، ٢ بيت (ص ٩٢٥);
٨ـ عنصرى، ٢ بيت (ص ١١١١);
٩ـ ابوحنيفه اسكافى، ٢٤٣ بيت كه طبق چاپ مرحوم نفيسى شش بيت اضافه در چهار قصيده دارد.(ص ٤٢٤ ـ ٤٣٢، ٥١٦ ـ ٥٢٢، ٩٦٦ ـ ٩٧٣);
١٠ـ گوينده پنج بيت معلوم نيست كه سه بيت آن در صفحه هاى ٦٣٩ و ٦٤٠ در تاريخ بيهق آمده و از شيخ ابوالمظفر عبدالجبار است و دو بيت باقيمانده در صفحه ٢٣٦.
ب ـ اشعار عربى
٥٩ بيت عربى به عنوان شواهد شعرى و به تناسب موضوعى آمده كه نام گوينده تعدادى را ذكر نكرده است: ١ـ عتابى، ٢ بيت (ص ٤٩); ٢ـ ابن رومى، ٢ بيت (ص ٤٩); ٣ـ ابى سهل زوزنى، ٤ بيت (ص ١٧٨); ٤ـ عبدالله زبير، ٤ بيت (ص ٢٣٨ ـ ٢٣٩). دو بيت از اين اشعار به نقل از حصين بن الحمام ذكر شده است; ٥ ـ ابن الانبارى، ٢١ بيت (ص ٢٤٢ ـ ٢٤٣); ٦ـ سديف، ١ بيت (ص ٢٨٥); ٧ ـ ابوالفتح بستى، ٣ بيت (ص ٢٥٣); ٨ ـ حُطيئه، ١ بيت (ص ٢٨٤); ٩ ـ متنبى، ١ بيت (ص ٢٨٥); ١٠ـ ابو العتاهيه، ١ بيت (ص ٢٨٥);
ابيات نامعلوم: ١ بيت در (ص ٢٢، ٣٠، ٦٢ و ٢٤٣) و دو بيت در (ص ٥٢، ٦٣، ١٥٦، ٢٣٥ و ٢٧٢). بيت هاى بدون ذكر نام گوينده در (ص ٢٤٠) كه دو بيت آن از فضل بن عبدالصمد زناشى، و يك بيت در (ص ٢٥٢) از ابوعبدالله العزيز و يك بيت در (ص ٣٠) از متنبى شاعر معروف عرب مى باشد.
ج ـ حكايات و داستان ها
١٩ داستان به تناسب موضوع و براى عبرت گيرى خوانندگان در اين اثر ارج مند آمده است:
١ـ داستان فضل بن ربيع و مأمون (ص ٢٤); ٢ـ حديث ملطفه ها و مأمون (ص ٢٩); ٣ـ قصه نصر احمد در علاج خشم خود (ص ١٦١); ٤ـ حكايت فضل سهل ذوالرياستين با حسين مصعب (ص ١٨٩); ٥ـ داستان مأمون و امام رضا(عليه السلام) (ص ١٩١); ٦ـ حكايت افشين و بودلف (ص ٢٢٠); ٧ـ قصه عبدالله بن زبير (ص ٢٣٦); ٨ـ قصه هارون الرشيد و جعفر برمكى (ص ٢٤٠); ٩ـ قصه بردار كردن ابن بقيه (ص ٢٤١); ١٠ـ داستان امير رضى و عمش عبدالعزيز (ص ٢٤٦); ١١ـ قصه سبكتكين (ص ٢٤٩); ١٢ـ حكايت موسى با بره گوسفند (ص ٢٥٠); ١٣ـ داستان زندانى شدن بوذرجمهر (ص ٤٧٢); ١٤ـ حكايت ابوالمظفر برغشى (ص ٤٩٤); ١٥ـ حكايت فضل برمكى و هارون الرشيد (ص ٦٤٠); ١٦ـ حكايت عمروليث در مرگ فرزند (ص ٦٩٨); ١٧ـ داستان هارون الرشيد با دو زاهد: ابن سماك و عبدالعزيز (ص ٧٣٦); ١٨ـ حكايت جعفر بن يحيى بن خالد برمكى (ص ٩٨٨); ١٩ـ حكايت خوارزم شاه ابوالعباس (ص ١١٠٠).
با پايان يافتن كتاب رشحات جادويى و سحرآميز اين اثر بزرگ، خواننده را بر بال هاى خيال به تماشاى قرون و اعصار گذشته مى برد و آن چه تاكنون درباره او گفته و نوشته اند، به نظر حقير و ناچيز مى آيد و اين نويسنده بزرگ حق دارد بگويد:
امّا غرض من آن است كه تاريخ پايه اى بنويسم و بنايى بزرگ افراشته گردانم، چنان كه ذكر آن تا آخر روزگار باقى ماند و توفيق اتمام آن را از حضرت صمّديت خواهانم.[٢٧]
و به قول اديب پيشاورى:
در شكر غلطد چو طوطى هر كه خواند اين كتاب *** هين بخوان اى خواجه تا بر قول من ايقان كنى
[١] دكترى ادبيات فارسى، استاديار.
[٢] . ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج ٢، ص ٨٩١.
[٣] . ابوالحسن على بن زيد بيهقى، تاريخ بيهق، تصحيح احمد بهمن يار، ص ١٧٥.
[٤] . ذبيح الله صفا، همان، ج ٢، ص ٨٩١ .
[٥] . همان، ص ٨٩٢ .
[٦] . خواجه ابوالفضل بيهقى، تاريخ بيهقى، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، مقدمه، ص ٤ .
[٧] . همان، ص ١٦١.
[٨] . همان، ص ٨٨٦.
[٩] . همان، ص ١٦٢ .
[١٠] . همان، ص ١١٠٠ .
[١١] . ر.ك: همان، ص ٤٣، ٥٤، ٧٠، ١٩٥، ٢٠٠، ٢٧٧، ٢٨٨، ٤٥٥، ٤٥٦، ٤٧٩، ٦٦٦، ٦٧٠، ٦٧٤، ٦٧٩، ٦٩١، ٧٠٠، ٨٧٣ و ٨٩٠ .
[١٢] . ر.ك: همان، ص ١٦٤ ـ ١٨٨.
[١٣] . ر.ك: همان، ص ٥، ٥٨، ٦١ ـ ٦٢ و ٦٨٩.
[١٤] . همان، ص ٢٤٩ .
[١٥] . همان، ص ٢٠ .
[١٦] . همان، ص ١١٠٢ .
[١٧] . همان، ص ٢٤١ .
[١٨] . همان، ص ٤٩١ .
[١٩] . محمد شفيعى، «تراژدى تاريخ بيهقى»، يادنامه ابوالفضل بيهقى، ص ٣٧٤ .
[٢٠] . بيهقى، همان، به كوشش خليل خطيب رهبر، ص ٢٠٤.
[٢١] . همان، ج ٥، ص ٨٣.
[٢٢] . همان، ص ١٤٩، ١٨٦، ٨٦٩ و ١٩٩.
[٢٣] . همان، ص ١٨٩ .
[٢٤] . همان، ص ٢٨٤، ٤٧٢ و ٦٣٤.
[٢٥] . همان، ص ٤٧٠ .
[٢٦] . ابوالفضل محمدبن حسين بيهقى، تاريخ بيهقى، تصحيح على اكبر فياض، ص ١١.
[٢٧] . بيهقى، همان، به كوشش خليل خطيب رهبر، ص ١٤٩.