تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - عوامل مؤثر ورود و گسترش تشيّع امامي در بيهق(سبزوار) از آغاز تا حمله مغول
سال هشتم، شماره اول، بهار ١٣٩٠، ٣٩ ـ ٦٤
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٨, No.١, Spring ٢٠١١
مجيد افلاكيان* / مهدي پيشوايي**
چكيده
بيهق نام قديمي سبزوار و يكي از شهرهاي پيشگام در تشيّع، همانند قم و كاشان است. ريشههاي تشيّع بيهق به اواسط قرن اول هجري برميگردد. در اين پژوهش به بررسي زمان و عوامل ورود و گسترش تشيّع امامي بيهق از صدر اسلام تا حملة مغول (٦١٧م) پرداخته شده است.
حضور خاندان قنبر و برخي از صحابه رسولالله(ع) در بيهق، حضور امام رضا(ع) در نيشابور و طوس در نزديكي بيهق، حمايت مردم از قيام يحييبن زيد، وجود علما و كتابهاي شيعي در اين ديار، مهاجرت سادات به اين منطقه و محبت مردم به خاندان رسول(ص) و نيز وجود اشعار شيعي، از جمله عوامل ورود و گسترش تشيّع امامي در بيهق است.
كليدواژهها: بيهق، سبزوار، تشيّع، شيعه، سادات، امام رضا(ع)، فرهنگ و انديشه و شيعيان امامي.
مقدمهچنانكه ميدانيم در پي ماجراي سقيفه و به رغم فرمايشهاي پيامبر اكرم(ص) دربارة وصايت و خلافت اميرمومنان(ع)، به سفارش پيامبر(ص) عمل نشد، از اينرو، مردم مناطق مختلف فتح شده بيشتر با اسلام سني آشنا شدند. البته با وجود اين، برخي از زمينهها و علل باعث گرايش مردم بعضي از مناطق مفتوحه به تشيّع و پيروي از اميرمؤمنان علي(ع) و خاندان پيغمبر(ص) گرديد. ظهور تشيّع در برخي از اين مناطق، اين سؤال را تداعي ميكند كه چه عواملي در بسط و گسترش تشيّع دخالت داشته است؟
با توجه به انشعاب شيعيان به فرقههاي مختلف امامي، زيدي، اسماعيلي و...، آنچه اين مقاله به آن توجه و عنايت دارد، تشيّع به مفهوم امامي است و اگر به فرقههاي ديگر پرداخته ميشود از باب آمادهسازي بسترهاي لازم براي بحث از تشيّع امامي است. مطالب اين نوشتار طي چهار محور ذيل ارائه شده است: جغرافياي بيهق، ورود اسلام، گونهتشيّع بيهق و عوامل نفوذ و گسترش تشيّع در بيهق.
موقعيت جغرافيايي بيهقبيهق يكي از شهرهاي شمال شرق ايران است كه بين چهار شهرستان قوچان در فاصله ١٦٣ كليومتري شمال شرق بيهق، نيشابور در فاصله ١٦٤ كليومتري شرق بيهق، شاهرود در فاصله ٢٥٤ كليومتري مغرب بيهق، و كاشمر در فاصله ٢١٠ كليومتري در جنوب شرقي بيهق[١] قرار گرفته است.
چگونگي ورود اسلام به بيهقپس از ظهور اسلام، تغيير و تحولات بزرگي در جهان رخ داد. قدرت يافتن مسلمانان در مقابل مشركان و فراهم شدن زمينههاي فروپاشي اقتدار امپراتوري ايران و روم منشأ بسياري از اين تحولات بود. گفتني است تا زماني كه پيامبر اكرم(ص) در قيد حيات بود، درصدد گسترش اسلام و تثبيت پايههاي آن در جزيرةالعرب بود و تنها در اواخر عمر شريفشان به جنگ با روميان اقدام كردند. به هر حال، تا آخر عمر ايشان فتحي در خارج از جزيرةالعرب رخ ئداد. پس از رحلت پيامبر(ص)، يكي از اقدامات ابوبكر مبارزه با مدعيان نبوت بود و بعد از آن فتوحات به سمت مرزهاي ايران و روم آغاز شد. بعد از ابوبكر، فتوحات توسط عمر ادامه پيدا كرد، و بعد از كشته شدن عمر، فتوحات به سمت مرزهاي شرقي در زمان عثمان روند رو به رشدي به خود گرفت. عثمان در سال ٢٨ يا ٢٩ق عبداللهبن عامربن كريز را والى بصره قرار داد. عبدالله بخشهايي از سرزمين فارس را فتح كرد و در سال ٣٠ق سپاهي را براي فتح خراسان گسيل كرد. در اين لشكركشي اسودبن كلثوم عدوي از جانب عبداللهبن عامر فرماندهي فتح اين مناطق را بر عهده داشت.[٢] در سال ٣٠[٣] يا ٣١ق[٤] ابنعامر، اسودبن كلثوم را به سمت بيهق فرستاد، البته وي در بيهق كشته شد[٥] و ادامه فتح بعد از اسودبن كلثوم به دست برادرش ادهمبن كلثوم صورت گرفت و او بيهق را فتح كرد.[٦]
گونه تشيّع بيهقشواهد متعددي دلالت ميكند كه تشيّع بيهق، امامي بوده است. برخي از اين شواهد عبارتاند از:
اولاً: بسياري از علما به امامي بودن شيعيان بيهق اشاره كردهاند (به بخش نهايي اين مقاله شواهد نفوذ تشيّع امامي در بيهق مراجعه شود)؛
ثانياً: زيديه و اسماعيليه بعد از زمان امام صادق(ع) شكل گرفت، در حالي كه قيام زيد و فرزندش يحيي قبل از زمان امام صادق(ع) اتفاق افتاد و به رغم برخي از ادعاها زيد و فرزندش به امامت امام سجاد(ع) معتقد بودند.
ثالثاً: در منابع تاريخي، به خصوص تاريخ بيهق گزارشي مبني بر زيدي بودن شيعيان بيهق نيامده است. البته تنها ابنخلدون به زيدي بودن يكي از علماي بيهق، كه نقش جاسوس را براي يحييبن زيد داشت، تصريح كرده است، و از آنجا كه اين عالم شيعي نقش مهمي در پيروزي قيام يحيي بنزيد داشته و از سوي ديگر، نسبتي كه ابنخلدون به اين عالم داده طبق اعتقادي كه به قيام زيد و يحيي مبني بر زيدي بودن قيام داشته وي را نيز زيدي معرفي نموده است، در حالي كه طبق شواهدي كه در بخش قيام يحيي ذكر مينماييم اين قيام را قيامي امامي ميدانيم. بنابراين همان اشتباهي كه نسبت به انتساب قيام زيد و يحيي به زيدي بودن وارد شده، در معرفي اين شخص به عنوان فردي زيدي مذهب وارد شده است.
نكتة ديگري كه زيدي بودن شيعيان بيهق را با ترديد روبهرو ميكند، عدم اتحاد و همكاري نظامي ـ سياسي شيعيان بيهق با دولتهاي زيدي همسايه، مثل شيعيان طبرستان و آلبويه است.
اما شيعيان بيهق اسماعيلي نبودند، چون گزارشي از آرا و اعتقاد آنان در منابع مختلف، حتي در تاريخ بيهق كه از تكنگاريهاي مختص اين منطقه است، بر اسماعيليبودن مردم بيهق نرسيده است، بلكه گزارشي در تاريخ بيهق داريم كه شيعيان اسماعيليمذهب، قلعة مخصوصي در خارج از منطقه بيهق داشته و از لحاظ اعتقادي با شيعيان بيهق هماهنگ نبودند. براي نمونه ميتوان به چند مورد در اين زمينه اشاره كرد:
الف. محمدبن احمد معمورى، فيلسوف بيهقي كه بعد از قتل نظامالملك به خدمت تاجالملك درآمد. وي در سال ٤٨٥ق به دست اسماعيليه بيهق كشته شد.[٧] همچنين در سال ٤٩٧ق دستهاي از اسماعيليان به ششتمد، زادگاه ابنفندق حمله كردند، و امير رئيس اجل شمسالامرا زينالمعالى ابوالحسن علىبنحسين از خاندان فولادوند حاكم بيهق و تعدادي از بزرگان و شيوخ اين قصبه را قتلعام نمودند.[٨]
ب. طرز كه يكي از مناطق سكونت شيعيان اسماعيلي در اطراف بيهق است، چند بار مورد حمله خوارزمشاهيان قرار گرفت. يك بار در سال ٥٢١ ق توسط ارتش جلالي[٩] يا امير ارقش خاتوني[١٠] و يك بار توسط امير قجق سلطاني در سال ٥٣٦ق[١١] و بار ديگر توسط ينالتكينبنمحمد خوارزمشاه در ٥٤٧ق.[١٢]
ج. مركز اسماعيليه در جنوب سبزوار، در منطقه طبس واقع بود و پنجهزار سپاه اسماعيلي كه به اصحاب قلاع معروف بودند، در آنجا مستقر شده و از اميري به نام اسماعيل كلكالي فرمان ميبردند.[١٣]
بنابراين، با توجه به شواهد پيشگفته، تشيّع مردم بيهق امامي بوده است.
عوامل ورود و گسترش تشيّع در ناحية بيهق١. علم و فرهنگ
بيشك، علم و فرهنگ و تلاش دانشمندان شيعي و سني از عوامل مؤثر نفوذ تشيّع در اين ناحيه است. ولي ممكن است برخي تأثير علم و فرهنگ از طريق دانشمندان اهل سنت را مورد مناقشه قرار دهند، كه اين امر به صورت مطلق در مورد تمام مناطق مورد بحث نميتواند صادق باشد. حضور دانشمندان اهل سنت از چند جهت در بسط و گسترش تشيّع موثر بود.
الف. برخي از آنها راوي اخبار فضايل اهلبيت(ع) بودند، مانند نقلي كه در مورد فضايل حضرت علي(ع) از ابوصالح شعيببن ابراهيمبن شعيب بجلى بيهقى رسيده است.[١٤]
ب. تمايل برخي از آنها به تشيّع، مانند محسنبن كرامه كه به تشيّع گرايش پيدا كرد و كتاب تنبيهالغافلين عن فضايل الطالبيين را نگاشت.
ج. برخي صاحب تأليف يا راوي رواياتي بودهاند كه با اعتقادات شيعي سازگار است، مثل كتابي كه ابوبكر بيهقي(٣٨٤ـ ٤٥٨ق) يا فرزندش اسماعيلبن احمد بيهقي(٤٢٨-٥٠٧ق) در فضايل حضرت علي(ع) نوشته بود.[١٥] و يا رواياتي كه شعيببن ابراهيم عجلي بيهقي آورده است.[١٦]
د. مخالفت برخي از علماي اهل سنت با حاكمان سني، همانند نزاع و درگيري ابواسحاق ابراهيمبن محمد مغيثي[١٧] با والي صفاريان.[١٨]
٢. حضور آلقنبر در بيهقحضور قنبر يكي از مشهورترين خدمتگزاران اميرالمؤمنين(ع)[١٩] و فرزندان وي، هاني و شاذان، و نوة قنبر، عليبن جمعهبن هاني از عوامل مهم گسترش تشيّع در بيهق است. هرچند گفته شده است قنبر به دست حجاج در سرزمين عراق و خارج از مرزهاي ايران به شهادت رسيد،[٢٠] با اين حال نميتوان حضور وي را در بيهق به كلي رد كرد، چراكه ممكن است قنبر فرزندانش در بيهق ساكن شده، ولي خود قنبر پس از مدت كوتاهي به سمت عراق برگشته و در همانجا به شهادت رسيده باشد. ابنفندق دو مسجد در بيهق به نام هاني و شادان از فرزندان قنبر گزارش نموده است.[٢١] بنابراين حضور و اقامت خاندان قنبر در بيهق از عوامل گسترش تشيع در بيهق ميباشد، هر چند محل شهادت يا وفات آنها خارج از منطقه بيهق صورت گرفته باشد.
٣. قيام يحييبن زيدشهر بيهق يكي از مناطقي است كه از اوايل ورود اسلام كانون توجه برخي از داعيان شيعي بود. براي نمونه، يحييبن زيد بعد از شهادت پدرش همراه ياران بيهقي خود توانست بر حاكم ابرشهر(نيشابور) مسلط شده و براي مدتي حاكميت نيشابور را به دست گيرد.[٢٢] بنابراين، همراهي تعدادي از شيعيان با قيام يحيي بيانگر حضور شيعيان در بيهق است.
بعد از گذشت چند دهه از شهادت امام حسين(ع) قيامهاي متعددي در مناطق مختلف جهان اسلام به وقوع پيوست كه يكي از اين قيامها، قيام يحييبن زيد در بيهق بود. زيد بعد از شهادت پدرش بعد از گريزهايي كه از دست امويان داشت به كربلا و سپس به مدائن و ري و در ادامه به سرخس رفت. يحيي در سرخس نزد يزيدبن عمرو تميمى رفت و در خانة يكي خاندان اسيدبن عمرو به مدت شش ماه اقامت گزيد.
مسير بعدي يحيي، بلخ نزد حريشبن عبدالرحمن شيباني بود. بعد از وليدبن يزيد، هشامبن عبدالملك به حكومت رسيد و دستور دستگيري يحيي را داد، با اين حال حريش زير شكنجه حاضر به نشان دادن جاي يحيي نشد تا اينكه پسرش براي حفظ جان پدر، مخفيگاه يحيي را نشان داد و يحيي به زندان افتاد. بعد از مدتي به دستور وليد آزاد شد. اهالي خراسان زنجيرهايي را كه يحيي با آن بسته شده بود، به بالاترين قيمت خريداري كردند.[٢٣] نصربن سيار قبل از آزادي يحيي، وي را احضار كرد و او را به آزادى و امان مژده داد و سخن از تقوا و عفاف و آرامش به ميان كشيد. يحيي در پاسخ به صراحت گفت:
آيا امروز براى امت محمد فتنهاى خطرناكتر و زيانبخشتر از دستگاه شما يافت ميشود. آيا اين فتنه نيست كه شما خون بناحق ميريزيد و دعوت بناحق ميكنيد. نصربن سيار به سخنان يحيى پاسخى نگفت، فقط فرمان داد دو هزار درهم و جفتى نعلين براى او آوردند و از وى تقاضا كرد، به شام نزد وليدبن يزيد برود.[٢٤]
به نظر ميرسد نكشتن يحيي در خراسان به سبب حضور شيعيان خراساني بود و به همين سبب نصربن سيار قصد كرد وي را با آرامش از اين منطقه دور نمايد، از اينرو، نصربن سيار از عبداللهبن قيس بكري، والي سرخس تقاضا كرد يحيي را از سرخس بيرون كند. همچنين از فرماندار طوس حسنبن زيد يمني تقاضا كرد كه نگذارد يحيي حتي به اندازه يك ساعت آنجا بماند و خود يحيي نيز ميگفت كه والي عراق ميخواهد مرا غفلتاً به قتل برساند.
يحيي در بين راه به ابرشهر (نيشابور) رسيد و عامربن زراره حاكم شهر به يحيى هزار درهم داد و او را به سمت بيهق فرستاد. يحيى بعد از رسيدن به بيهق به فكر قيام افتاد و براى گروه خود اسب و تسليحات خريد و به سوى ابرشهر حركت كرد.[٢٥] يحيي بعد از آزادي تا رسيدن به بيهق تحت نظر بود و نميتوانست كاري انجام دهد، ولي وقتي به بيهق رسيد افرادي از شيعيان دورش جمع شده و از قيام يحيي حمايت نمودند. به نظر ميرسد تجهيز قوا، توسط فردي ذينفوذ و آشنا به بيهق صورت گرفته باشد، چون طبق برخي از نقلها داودبن طهمان، كاتب نصربن سيار براي يحيي جاسوسي مينمود.[٢٦]
عامربن زراره كه از تسليح و تجهيز يحيى در بيهق اطلاع يافت جريان را بيدرنگ به آگاهي نصربن سيار رسانيد و نصر هم كه از قيام يحيى دلنگران بود به عبدالله بكرى، حاكم سرخس، و حسنبن زيد حاكم طوس نامهاى نوشت و فرمان داد كه با سپاه خود به كمك عامربن زراره بشتابند. يحيىبن زيد با هفتاد سوار به نيروى عامربن زراره كه از ده هزار مرد جنگى تشكيل ميشد، حمله برد و آنان را درهم شكست و عامربن زراره در اين واقعه به قتل رسيد.
يحيىبن زيد تجهيزات لشكر عامربن زراره را به غنيمت گرفت و از آنجا به سوى هرات و سپس به جوزجان عزيمت نمود. نصربن سيار، مسلمبن اعور را با هشت هزار مرد در پي يحيى فرستاد و در نهايت، يحيي با هفتاد نفر از يارانش پس از سه روز جنگ به شهادت رسيد و تن بيسر او را در دروازه شهر جوزجان به دار آويختند.[٢٧] مردم خراسان چنان به يحيي علاقه داشتند كه براي زنده نگهداشتن نام وي، نام فرزندان خود را در آن سال يحيي نهادند.[٢٨]
بنابراين، قيام يحيي يكي از قيامهاي امامي بود كه در اوايل قرن دوم شكل گرفت و تا حدودي نيز موفقيت كسب كرد، ولي به سبب قدرت نيروي مركزي نتوانست دوام بياورد. در هر حال گرد آمدن افرادي دور او نشانه تشيّع آنها بوده و متقابلاً قيام و شهادت يحيي باعث رواج تشيّع در آن منطقه شد.
بايد توجه داشت تلاش پيروان زيديه، براي انتساب قيام يحيي در ادامه ادعاي آنها مبني بر زيدي بودن قيام زيدبن عليبن الحسين(ع) ميباشد در حالي كه زيدي بودن قيام زيد و فرزندش يحيي مورد پذيرش نيست؛ چون اولاً، زيد ادعايي نسبت امامت نداشت و قيامش مورد تأييد امام صادق(ع) بود،[٢٩] و امام صادق(ع) در حق وي دعا نمود و فرمود:
خداوند عمويم زيد را رحمت كند او مردم را به آل محمد(ع) دعوت نمود و اگر پيروز ميشد بر عهد خود وفا مينمود. زيد با من درباره خروجش مشورت نمود، من به وي گفتم اي عمو اگر ميخواهي بر كناسه كوفه تو را بر دار بزنند پس خروج كن.[٣٠]
يحيي نيز ادعايي نسبت به امامت نداشت و حتي در روايتي كه از يحييبن زيد رسيده وي اقرار به امامت امام باقر(ع) و ائمّة اثنيعشر نموده است،[٣١] از جهت ديگر قيام يحيي نيز مورد تأييد امام صادق (ع) بود و امام(ع) علت از بين رفتن حكومت وليدبن يزيد را جنايت وليدبن يزيد در حق يحييبن زيد دانسته است.[٣٢]
نكتة ديگري كه ميتواند بر امامي بودن قيام زيد و يحيي دلالت داشته باشد، حديثي از امام صادق(ع) است كه ضمن آن زيد را دانشمند و راستگو خطاب كرده و ادعاي امامت از جانب زيد را رد نموده و به صراحت نفس زكيه را به عنوان كسي كه مدعي امامت بوده معرفي نموده است و از پيوستن شيعيان به قيام نفس زكيه منع نموده است.[٣٣]
در حقيقت طبق حديث فوق ميتوان زمان تشكيل انديشههاي پيروان زيديه را در ادعاي محمدبن عبداللهبن حسنبن حسن جستوجو كرد، چراكه وي ادعاي امامت داشت و به توصية امام صادق(ع) براي خودداري از قيام توجهي نكرد. اما با اينكه زيد ادعاي امامت نداشت، پيروان نفس زكيه، انديشههاي خود را به زيد نسبت دادند. اما اينكه چرا پيروان نفس زكيه قيام خود را به زيد نسبت دادند جاي تحقيق و بررسي جديدي دارد.
بنابراين با توجه به مطالب فوق ميتوان چنين نتيجه گرفت: اولاً، شيعيان قبلاً در بيهق حضور داشتهاند، ثانياً، در بين آنها عالمي بوده كه به يحيي در قيامش كمك نموده است. ثالثاً، ميتوان به گونه تشيّع مردم بيهق كه از نوع امامي بوده پي برد.
٤. حضور امام رضا(ع) در نيشابورحضور امام رضا(ع) در نيشابور از زمينههاي مهم بسط و گسترش تشيّع در بيهق است، چون بين بيهق و نيشابور ارتباط بسيار نزديكي برقرار بود، به گونهاي كه برخي از بيهقيون در نيشابور ساكن بودند و برخي از نيشابوريها در بيهق،[٣٤] و حضور امام رضا(ع) در نيشابور ميتوانست عامل مهمي در بسط و گسترش تشيّع در اين منطقه باشد. حضور امام رضا(ع) در نيشابور و نيز حديث معروف سلسةالذهب و به ويژه مضجع شريف امام هشتم(ع) در خراسان و نزديك بيهق از زمينههاي ديگر گرايش مردم اين منطقه به تشيّع امامي است. در حقيقت، قبل از آمدن امام رضا(ع) به خراسان شيعيان زيادي در خراسان بخصوص در بيهق وجود داشته و حضور امام رضا(ع) ميتوانست در تثبيت يا تغيير روش فرقههاي ديگر شيعي مؤثر واقع شود.
٥. مزار امام رضا(ع) و مشاهده معجزه يا كرامت از آن حضرتتأثير حضور امام رضا(ع) مختص زمان حيات ايشان نبود، بلكه نزديكي مضجع شريف امام هشتم(ع) به بيهق و حاضر شدن مردم در كنار مضجع آن امام همام و برآورده شدن حاجات و شفايافتن امراض جسمي و روحي آنها از عوامل ديگر ميل و گرايش آنان به تشيّع است كه براي نمونه ميتوان به گزارش ابنحمزه طوسي(م٥٦٠ق) استناد كرد. وي مينويسد:
از كراماتي كه ما ديدهايم اين است كه محمدبن علي نيشابوري به مدت هفده سال بينايي خود را از دست داد و هيچ چيزي را نميديد. پس، از نيشابور به محضرش [امام رضا(ع)] وارد شد، صورتش را بر قبر گذاشت و گريه و تضرع مينمود، سپس سرش را بلند نمود، در حالي كه چشمانش شفا يافته بود و شفا يافتن وي معجزه قلمداد شد و تا آخر عمرش در مشهد باقي ماند و در همانجا ازدواج كرد و خداوند به ايشان اولادي رزق و روزي داد و بعد از آن ديگر مبتلا به چشم درد نشد و اين موضوع را سلطان و رعيت همه دانستند.
اگرچه مستندي كه در اين گزارش ذكر شده، به فردي از مردم نيشابور اختصاص دارد، اما روشن است كه تأثير كرامات به قوم يا ديار خاصي، اختصاص ندارد، از اينرو، ديده شدن كرامات ميتواند يكي ديگر از عوامل بسط و گسترش تشيّع در بيهق باشد.
٦. ارتباط مردم بيهق با معصومان(ع)بيهق در زمان اميرالمومنين(ع) به واسطة حاكم منسوب از جانب آن حضرت بر خراسان به نام جعدةبن هبيره،[٣٥] با ايشان در ارتباط بود و بعد از جعده، عبدالرحمنبن ابزي جانشين او شد و تا زمان حكومت امام حسن مجتبي(ع) حاكميت خراسان را به عهده داشت[٣٦] و مردم بيهق از اين طريق با امام مرتبط بودند.
بعد از امام حسن(ع)، نزديكترين ارتباط مردم بيهق با امام معصوم(ع) در زمان حضور امام رضا(ع) در نيشابور و طوس بود، چراكه بيهق از شهرهاي نزديك به نيشابور و طوس بود و با توجه به شهرت تشيّع مردم بيهق و حمايت آنان از برخي قيامهاي شيعي، نميتوانستند به اين مسئله بزرگ تاريخي و حضور امام رضا(ع) در نيشابور و طوس بيتفاوت باشند. به نظر ميرسد تشيّع مردم بيهق باعث شده بود تا امام رضا(ع) را از بيهق عبور ندهند، در حالي كه مسير طبيعي زائران خراساني به خانه خدا از بيهق ميگذشت.[٣٧]
نوع ديگر ارتباط مردم بيهق با امام از طريق نهاد وكالت بود. طبق نقل كشي، دانشمند رجالشناس بزرگ شيعه، عبدالله حمدويه بيهقي مورد وثوق امام كاظم(ع)[٣٨] بود و طبق برخي ديگر از نقلها وي از اصحاب امام رضا(ع)[٣٩] و يا امام حسن عسكري(ع)[٤٠] بوده است.
طبق خبري كه شيخ طوسي نقل كرده عبدالله حمدويه بيهقي واسطه بين امام و وكيل امام كاظم(ع) بوده، به گونهاي كه امام نامهاي به عبدالله حمدويه بيهقي نوشت و از او خواست اموال جمعآوري شده را به ابراهيمبن عبده تحويل دهد. اين ماجرا، حكايت از اين دارد كه قبل از آمدن ابراهيمبن عبده مسئوليت جمعآوري اموال به دست عبدالله حمدويه بوده و بعد از مدتي امام از وي ميخواهد اموال را به وكيل جديد تحويل دهد:
من براي شما ابراهيمبن عبده را نصب كردم تا اهالي منطقه شما و مناطق اطراف، حقوق واجبهام را به ايشان پرداخت نمايند و من او را امين و ثقه براي دوستدارانم در آنجا قرار دادم. پس تقواي الهي جلجلاله را پيشه خود سازيد و حقوق را ادا كنيد و هيچ عذري براي كسي در ادا يا تأخير در آن نيست، خداوند آنها و تو را به خاطر طلب رحمتم بيامرزد، چراكه خداوند واسع و كريم است.[٤١]
نام بردن ابراهيمبن عبده از طرف امام به عنوان يكي از وكلاي بيهقي يا از افراد مورد اطمينان اهلبيت(ع) ميتواند كاشف از دو امر باشد:
١. اينكه مردم اين منطقه، گرايشهاي شيعي داشته و مديريت و جمعآوري اموال آنان نيازمند فردي امين بوده است، از اينرو، امام(ع) فردي را به عنوان وكيل خود انتخاب نمودند؛ ٢. اينكه در ميان مردم بيهق فردي وجود داشته كه شايستگي چنين مقامي را داشته است.
٧. حضور سادات در بيهقيكي از مهمترين عوامل ترويج تشيّع در بيهق مهاجرت سادات از نيشابور و ري از اوايل قرن دوم به بيهق است.[٤٢] كثرت سادات بيهق سبب شده تا ابنفندق بيهقي فصلي از كتاب تاريخ بيهق را به سادات بيهق اختصاص دهد. ارادت مردم به خاندان رسولالله(ص) به اندازهاي بوده كه براي سادات بعد از مرگ يا شهادتشان بقعه و بارگاه درست ميكردند. برخي از سادات صاحب بقعه عبارتاند از:
١. سيدحسينبن محمدبن حسينبن عيسىبن زيدبن علىبن حسينبن علىبن ابيطالب(ع) (مدفون در خسروگرد)؛[٤٣]
٢. سيدابراهيمبن عبيداللّهبن ابراهيمبن محمدبن موسى كاظم،[٤٤]
٣. ابومنصور سيدحسينبن عليبن محمدبن محمدبن محمدبن يحييبن محمدبن احمدبن محمد الزيارةبن عبدالله المفقودبن الحسن المكفوفبن الحسن الافطسبن علي الاصغربن زين العابدين؛
٤. سيداجل عزالدين زيدبن عليبن السيدالاجل الزاهد فخرالدين ابيالقاسم عليبن ابي يعلي زيدبن السيد العالم عليبن السيدالاجل اب الحسين محمدبن يحيي... زين العابدين.[٤٥]
مزار و بقعه اين چهار امامزاده مطاف و مورد توجه اهالي شهر و اطراف بيهق (سبزوار) بوده و هست. در زمان ما بسياري از مردم روزهاي جمعه به مزار خسروجرد ميروند. مزار خسروجرد كه مدفن اين چهار بزرگوار است در شش كيلومتري مغرب سبزوار واقع شده است.[٤٦]
٨. نهاد نقابت در بيهقنقابت منصبي بود كه شخص نقيب با شرايط خاصي، از طرف سادات يا حاكم وقت انتخاب ميشد. نقيبان به دو گروه خاصه و عامه تقسيم ميشدند و هر كدام وظايف خاصي داشتند. از وظايف آنان ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
الف. شناخت انساب خاندانهاي سادات و گردآوري شجره نسب آنان؛ ب. اهتمام به امر تعليم و تربيت سادات؛ ج. بازداشتن سادات از زورگويي؛ د. ياري كردن افراد تحت نقابت؛ ه. قضاوت در ميان افراد تحت نقابت؛ و. سرپرستي يتيمان و بيوهزنان؛ ز. نصب نقيبِ بعد از خود، و بسياري از وظايف ديگر.[٤٧]
برخي از نقيبان بيهق عبارتاند از: سيدجمال الساده ابوالقاسم عريضى؛ علىبن محمدبن علىبن حسنبن [علىبن جعفربن حسن]، عيسىبن محمدبن عيسى،[٤٨] ابومنصور ركنالدين،[٤٩] سيداجل ابومحمد زباره،[٥٠] و عمادالدين عليبن محمدبن يحيي علوي.
نقابت در همه شهرها جايگاه ويژهاي داشت، از اينرو، نقيبان در برخي از سفرهاي زيارتي با استقبال رسمي مردم يا نقيب شهرهاي بين راه، روبهرو ميشدند، همانطوري كه زيدبن حسن، نقيب مردم نيشابور هنگام برگشت از سفر حج مورد استقبال نقيب مردم سبزوار، يعني ابومنصور ركنالدين قرار گرفت.[٥١]
٩. وجود علماي شيعيتعداد علماي بزرگ و شناختهشدة شيعي بيهق به بيش از ٣٤ مورد ميرسد كه ياد كرد نام تمامي آنها از حوصله اين مقاله خارج است. داودبن طهمان بيهقى، ابوعلى احمدبن حمدويهبن مسلم بيهقى(م٢٨٩ق)، زيدبن حسين بيهقى و فرزند ايشان ابوالحسن فريد خراسان عليبن زيد بن[محمد] حسين بيهقي (٤٩٩ـ٥٦٥) و عليبن محمد قمي(متولد٦٢٠ق) از جمله علماي شيعي اين منطقه ميباشند. از ميان علماي بيهق برخي مشيخه و استاد علماي بزرگ امامي بودند، از جمله:
الف. ابوعلي احمدبن محمدبن احمدبن ابراهيم هرمزي بيهقي،[٥٢] ابوعلي احمدبن ابي جعفر بيهقي[٥٣] حاكم ابوعلي حسين [حسن][٥٤]بن احمد بيهقي[٥٥] م٣٥٩ و حسنبن علي بيهقي[٥٦] از مشايخ شيخ صدوق.
ب. ابوعلي احمدبن ابيجعفر بيهقي از مشايخ كشي.[٥٧]
ج. عليبن عبدالصمد تميمي سبزواري، فقيه شيعي از مشايخ ابيجعفر شيخ طوسي.[٥٨]
د. محمدبن عليبن عبدالصمد تميمي سبزواري،[٥٩] و ابوالقاسم عليبن زيدبن محمدبن حسينبن فندق(م ٥٦٥ق)،[٦٠]و شيخ ركنالدين ابوالحسن عليبن عليبن عبدالصمد سبزواري تميمي(م ٥٢٩ق)،[٦١] و ابوالقاسم عليبن زيدبن محمدبن حسينبن فندق[٦٢] (م٥٦٥ق) از مشايخ ابن شهرآشوب.
ه. محمدبن عليبن عبدالصمد تميمي سبزواري[٦٣] و محمدبن حسينبن حسن بيهقي، معروف به قطبالدين كيدري[٦٤] و شيخ ركنالدين ابوالحسن عليبن عليبن عبدالصمد سبزواري تميمي[٦٥] (م ٥٢٩ق)، از مشايخ قطبالدين راوندي. ركنالدين كسي است كه حرز امام جواد(ع) به ايشان منتهي ميشود.[٦٦]
و. ابوالحسن عبيداللهبن محمدبن احمدبن حسين بيهقي از مشايخ شيخ طبرسي؛[٦٧]
برخي از علماي شيعي بيهق نيز شاگرد برخي از علماي بزرگ شيعي بودند، از جمله:
الف. فقيه ابوالفرج يعقوببن إبراهيم بيهقي، از شاگردان شريف مرتضي علم الهدي(م٤٣٦ق).[٦٨]
ب. شيخ فقيه عليبن عبدالصمد تميمي سبزواري، از شاگردان شيخ طوسي (م٤٦٠ق).[٦٩]
ج. محمدبن علي نيشابوري بيهقي [كيدري][٧٠] و معاصر با قطبالدين رواندي، از شاگردان ابن حمزه بود.[٧١]
١٠. آثار علماي شيعي بيهقعامل مهم ديگري كه ميتواند در تشيّعپذيري بيهق تأثيرگذار باشد، وجود كتابهاي متعدد از علماي شيعي بيهق است. كتابهاي نگاشته شده توسط علماي بيهق با موضوعات متعدد فقهي، اصولي، كلامي، اعتقادي، تاريخي و حديثي است و بعضي از اين كتابها عقايد شيعه است، برخي از اين كتابها عبارت است از:
١. تلخيص كتاب مسائل الذريعة، ذخائرالحكم، لباب الالباب و الانساب و الالقاب، حدائق الحدائق، تاريخ بيهق و معارج نهجالبلاغه. اين كتابها نوشتة عليبن زيد بن[محمد] حسين بيهقي (٤٩٩ـ٥٦٥ق) معروف به ابنفندق است.
٢. كتاب الاصباح، بصائر الانس، اصباح الشيعه بمصباح الشريعه، شرح نهجالبلاغه، الدرر في دقائق علم النحو، مناهج النهج، انوار العقول في جمع اشعار اميرالمؤمنين(ع) و بصائر الانس بحظائر القدس. اين كتابها نوشتة قطبالدين محمدبن حسن كيدري امامي است.[٧٢]
٣. جامع الخلاف والوفاق بين الإمامية و بين أئمة الحجاز و العراق،[٧٣] و جامع الاخبار،[٧٤] از شيخ عليبن محمدبن محمد قمي سبزواري از علماي قرن هفتم هجري است.
١١. ترويج تشيّع از طريق ادب و شعركارهاي هنري و شعري از عوامل ترويج تشيّع در اين دوره است كه برخي از علماي بيهق يا شاعر و يا ناقل اشعار با مضامين شيعي بودهاند. براي نمونه ابوعلي حسينبن احمد بيهقي گزارشي از اشعار دعبلبن علي و ابراهيمبن عباس، در مدح اهلبيت(ع) در حضور امام رضا(ع) آورده كه دعبل بيت اول و ابراهيم بيت دوم اشعار ذيل را سروده است:
|
مدارس آيات خلت من تلاوة |
و منزل وحي مقفر العرصات |
امام رضا(ع) بعد از خواندن اين اشعار به هر يك بيست هزار درهم هديه داد. اين سكهها را مأمون دستور داده بود به اسم امام رضا(ع) ضرب كنند، در گزارش بيهقي آمده است كه دعبل توانست هر كدام از اين سكهها را به ده درهم بفروشد، از اينرو، صد هزار درهم براي او جمع شد.[٧٦]
طبق گزارش ديگري حسينبن احمد بيهقي از محمدبن يحيي صولي از هارونبن عبدالله مهلبي و او از دعبلبن علي نقل ميكند كه وقتي خبر شهادت امام رضا(ع) در قم به من رسيد، قصيدهاي در مورد امام رضا(ع) گفتم:
بنياميه را در قتلي كه انجام دادند معذور ميبينم، ولي براي بنيعباس عذر نميبينم. فرزندان ابوسفيان و مروان و خانواده آنها فرزندان بنيمعيط، پرچمداران كينه هستند و اين قوم كساني هستند كه سران آنها در آغاز با اسلام جنگيدند (و تظاهر به اسلام كردند)، اما همين كه فرصت يافتند، سر از كفر در آوردند. در طوس كنار قبر پاكي كه در آنجاست بنشين، اگر تو از اهل دين ولا و فطرت هستي، دو قبر در طوس است، قبر بهترين و بدترين مردم كه اين مسئله از عبرتهاي تاريخ است. نزديكي ناپاكي به قبر امام منزه، نفعي نميرساند و بر امام پاك نيز نزديكي به رجس و ناپاكي، ضرري نميرسد، چراكه هر كسي در گرو اعمال و كردار خود است پس هر كدام را كه ميخواهي بگير يا واگذار.[٧٧]
ابوبكر بيهقي نيز در كتاب دلائل النبوة، اشعاري آورده كه از فضايل امام حسين(ع) بعد از شهادت و جدا شدن سر از تنش، حكايت دارد.[٧٨] محسنبن كرامه از علماي اواخر قرن پنجم (يكي از علماي شيعي بيهقي) نيز شعري در مدح امام علي(ع) به سبب خوابيدن در جاي پيامبر(ص) و حفظ جان آن حضرت در شب هجرت از زبان اميرالمؤمنين(ع) آورده است.[٧٩]
شواهد نفوذ و گسترش تشيّع در بيهقاز مجموع آنچه گذشت، روشن شد كه در پرتو عوامل يازدهگانه، تشيّع در بيهق گسترش پيدا كرد. اينك در اينجا براي تأييد حضور شيعيان امامي در بيهق، چند شاهد ذكر ميشود:
الف) اقوال علما و دانشمندانصاحب معجمالبلدان كه نويسندهاي سنيمذهب است به رافضي (شيعه) بودن مردم اين منطقه اشاره و چنين گزارش نموده است: «از بيهق، علما و فقها و ادباي بيشماري برخاستهاند، با اين حال، غالب بر مذهب مردم اين منطقه غاليان رافضي ميباشد.»[٨٠]
عبدالجليل قزويني نيز در كتاب النقض خود به تشيّع مردم بيهق اشاره نموده و چنين گفته است:
آنگه در ولايت حلب و حرّان و كوفه و كرخ و بغداد و مشاهد ائمه و مشهدِرضا و قم و قاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استراباد و دهستان و جربادقان و همة بلاد مازندران و بعضي از ديار طبرستان و ري و نواحي بسيار از وي [آن] و بعضي از قزوين و نواحي آن، و بعضي از خرقان، همه شيعي اصولي و امامتي باشند.[٨١]
عالم رجالي سيد بحرالعلوم نيز در مورد اعتقادات مردم اين منطقه چنين گفته است:
بيهق منطقه معروفي است در خراسان كه بين نيشابور و قومس (دامغان) قرار گرفته است و مركزيت آن با سبزوار است و اين شهر از شهرهاي شيعي امامي، در گذشته و حال بوده است و اهالي آن در تشيّع معروفتر از اهل خاف و باخرز در تسنن هستند.[٨٢]
طبق گزارش نويسندة خروج و عروج سربداران، سبزوار منطقهاى بوده كه شيعيان دوازده امامى در آن اقامت داشتهاند، از اينرو، براى تعاليم شيخ خليفه جاى بسيار مناسبى بوده است. شيخ خليفه در اينجا چنان به وعظ مينشست كه زمينه ترس و واهمه سنيان سبزوار را فراهم ميكرد. آنها براى محكوم كردن شيخ خليفه دست به دامن ابوسعيد، ايلخان مغول شدند و در نتيجه خوددارى ابوسعيد از دخالت در اين كار، توسط هواداران سنى، شيخ خليفه را در سال ٧٣٦ق / ١٣٣٥م به قتل رسانيدند.[٨٣] هرچند اين گزارش از امامي بودن شيعيان اين منطقه در دورة سربداران حكايت دارد، ولي رواج عقايد خاص را نميتوان بدون علل و عوامل خاص و بدون فراهم شدن زمينههاي آن در نظرگر فت.
در حقيقت، تشيّع امامي مردم بيهق در دوره سربداران ضعيفتر از دورههاي قبل شده بود، هرچند تشكيل حكومت شيعي سربدارن در اين منطقه از نقاط قوت آن بود، چون قبل از حمله مغول به بيهق تعداد شيعيان و علماي شيعي بيهق بسيار زياد بودند و برخي از دانشمندان شيعي بيهق سمت استادي براي برخي از علماي بزرگ امامي داشتند (كه در بخش بررسي علماي شيعي بيهق به اين موضوع پرداخته شد)، اما بعد از قتلعام آنها در حمله مغول، عليبن مؤيد (امير سربداري) براى رهبرى دينى و مرجعيت شيعيان دست نياز به سوى شمسالدين محمد عاملي (شهيد اول) دراز كرد و از او تقاضاى هجرت به سبزوار نمود، ولي چون وى دچار مشكلاتى شده بود و تحت مراقبت و دسيسهچينى برخى از علماى فرقههاى ديگر بود، نميتوانست به نامه پاسخ مثبت دهد. وي كتاب اللمعة الدمشقيه (يكى از كتابهاى مهم فقهى شيعه) را نوشت و براى خواجه على مؤيد سبزوارى فرستاد.[٨٤]
برخي از محققان معاصر، تشيّع بيهق را از زمان طاهريان، اثنا عشري دانستهاند[٨٥] و نويسندة كتاب تاريخ سبزوار نيز به مشهور بودن اين شهر به تشيّع و دارالمؤمنين اشاره كرده است.[٨٦] همچنين در كتاب تاريخ تشيّع اثر گروه تاريخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، شيعيان بيهق بر اساس برخي از شواهد و مدارك، امامي معرفي شدهاند.[٨٧]
ب) قدرت يا حكومت علويها در اين منطقهعلويان بيهق در برخي از دورهها توانستند قدرت را در دست گرفته و در برابر تهاجم دشمنان ايستادگي كنند. براي نمونه ميتوان به زمان تسلط غزها بر نيشابور اشاره نمود كه بعد از حمله به طوس، خلق بسياري از مردم آنجا را كشتند و سپس به سمت بيهق آمدند، ولي به علت وجود فردي علوي و نقيب نتوانستند كاري از پيش ببرند، از اينرو، با نقيب مردم سبزوار عمادالدين عليبن محمدبن يحيي مصالحه كردند.[٨٨]
بيهق در اين زمان تحت حاكميت سلجوقيان بود و سلجوقيان در سراشيبي انحطاط قرار گرفته بودند، از اينرو، بيهق محل تاخت و تاز خوارزمشاهيان و غزها و ... شده بود و چون حكومت توانايي مقابله با مهاجمان را نداشت، مردم امور خود را به دست فردي علوي داده بودند كه كار آنها را سرو سامان دهد.
ج) پرهيز از نامگذاري فرزندان به نام مخالفانمردم بيهق چنان در تشيّع خود راسخ بودند كه از نامگذاري فرزندانشان به نام مخالفان خودداري ميكردند، به گونهاي كه در اواخر قرن ششم فردي با نام ابوبكر در بيهق پيدا نميشد. گواه بر اين مسئله، گزارش بسيار جالب و با زبان شعر جلالالدين محمدبن محمد بلخي است. اين شاعر نامدار، اين داستان را ذيل اشعار مربوط به داستان شكارچي آهو بيان كرده كه خلاصه داستان اين شكارچي به اين صورت است:
شكارچي، آهويي را شكار كرد و آهو را در طويله اسب و الاغ و گاو زنداني كرد. آهو از ترس به اين سو و آن سو فرار ميكرد و مولوي اين كار را ظلمي از ناحيه شكارچي ميداند، چراكه يكي شدن موجودات غير هم سنخ و يا دشمن را بدترين عقوبت ميداند و در ادامه گفته است كه اين كار همانند تهديد حضرت سليمان به هدهد است كه گفت اگر هدهد دليل موجهي براي غيبت خود نداشته باشد، او را خواهم كشت يا در قفس با غير هم جنسش زنداني خواهم كرد.
مولوي اين داستان را به حكايت پيرمرد فرتوت و مردني به نام ابوبكر در زمان تسلط سلطان محمد خوارزمشاه تشبيه كرده كه داستان آن به صورت ذيل است.
سلطان محمد خوارزمشاه در اواخر قرن ششم بر بيهق مسلط شد و چون ميدانست مردم اين منطقه شيعه هستند، حفظ خون آنها را مشروط به آوردن ابوبكر نامي از مردم سبزوار كرد. مردم شب و روز درپي فردي ابوبكر نام بودند تا اينكه پيرمرد مريض و فرتوت و افتاده و مسافري را كنار راه پيدا كردند كه زار و گرفتار در گوشهاي افتاده بود، از اينرو، او را به دوش گرفته و نزد سلطان آوردند.
|
شد محمدآلپ اُلُغ خوارزمشاه |
در قبال سبزوار بر پناه |
اهل سبزوار متوجه شدند كه ديگر هيچ چارهاي جز آوردن چنين شخصي ندارند، از اينرو، با تلاش بسيار در پي چنين شخصي رفتند:
|
منهيان انگيختند از چپ و راست |
كاندرين ويران ابوبكري كجاست |
صاحب مجالس المؤمنين تشيّع مردم بيهق و عدم وجود ابوبكر نامي را در اين منطقه به جز پيرمرد مردني و فرتوت، در قالب شعر چنين آورده است:
|
سبزوار است اين جهان بيمدار |
ما چو بوبكريم در وي خوار و زار[٩٠] |
البته چنين موضوعي براي مردم قم نيز گزارش شده است،[٩١] ولي مدرك ادبي كه در مثنوي معنوي آمده مربوط به مردم سبزوار است. ممكن است اين مسئله فقط براي قم يا سبزوار اتفاق افتاده و به سبب اينكه برخي از شهرهاي ايران تماماً يا اغلب شيعي بودند، اين داستان را به شهر خودشان نسبت دادهاند و مولوي كه بعد از محمد خوارزمشاه به دنيا آمده اين اشعار را در مورد مردم سبزوار سروده است.
ناگفته نماند كه محمد خوارزمشاه با خلافت عباسي ميانه خوبي نداشت، از اينرو، خليفه عباسي را ظالم معرفي كرد[٩٢] و از مردم براي يكي از سادات به نام عطاءالملك ترمذي بيعت گرفت.[٩٣] بنابراين، بعيد نيست، كه محمد خوارزمشاه به دليل تعارضي كه با خليفه عباسي داشت، براي تمسخر و مزاح و خوشگذراني كه نوعي بيتوجهي به عقايد عباسيان بود، چنين اقدامي را انجام ميداد، وگرنه چه كسي جرأت داشت در مقابل سلطان چنين كلمات تندي را بگويد كه آب و هواي سبزوار بهتر از اين فرد، با نام ابوبكر پرورش نميدهد.[٩٤] و يا بگويند چگونه انتظار پيدا نمودن كلوخ خشك را در جويبار داري.[٩٥]
به نظر ميرسد كه هرچند مولوي مردم بيهق را به سبب مذهب تشيّع نكوهش كرده و از اهل سنت مدح نموده است، اما با اين حال برخي از بخشهاي اشعار جنبه طنز دارد، مانند:
|
كي بود بوبكر اندر سبزوار |
يا كلوخ خشك اندر جويبار |
بنابراين تعداد شيعيان در اين دوران به اندازهاي بوده است كه فردي با نام ابوبكر در شهر سبزوار يافت نميشده و محمد خوارزمشاه براي تنبيه شيعيان يا براي بياعتنايي به عقايد عباسيان با اين روش برخورد كرده و مولوي اقدام وي را در قالب اشعار آورده است.
نتيجهاثبات آغاز تشيّع امامي در بيهق مشكلاتي دارد؛ زيرا بسياري از اطلاعات مربوط به اين منطقه به دست ما نرسيده يا از بين رفته است. ليكن با اين حال برخي از اطلاعات در كتب فقهي، حديثي، اصولي و تاريخي و كلامي به صورت پراكنده آمده است كه از جمعبندي آنها ميتوان به وجود تشيّع در بيهق پي برد.
دربارة آغاز تشيّع در بيهق ميتوان گفت، حضور خاندان قنبر، غلام اميرالمؤمنين(ع) و نوادگان ايشان در اين منطقه از نخستين زمينههاي ظهور تشيّع است. ورود اولية افكار شيعي را به صورت آشكارتر بعد از حمايت آنها از قيام يحيي صورت گرفت. به نظر ميرسد شمار شيعيان بيهق تا پيش از ورود امام رضا(ع) به اين منطقه به عدد درخور توجهي رسيده باشد؛ چون با اينكه مسير مدينه به نيشابور و طوس از بيهق ميگذشت، مأمون امام رضا(ع) را از اين شهر عبور نداد.
دليل مهم ديگر گرايش مردم به تشيّع، حضور امام رضا(ع) در نيشابور و طوس در زمان حياتشان بود كه مردم بيهق ميتوانستند با امام ملاقات حضوري داشته باشند و پس از شهادت حضرت، مضجع شريف ايشان در طوس و ديده شدن كراماتي از آن حضرت دليل ديگري بر گرايشهاي شيعي مردم بيهق بود.
وجود علماي شيعي بيهق و تأليفات آنان و نيز نقل احاديث از جانب آنان، از ديگر علل بسط و گسترش تشيّع در بيهق است. نفوذ دانشمندان شيعة بيهق به حدي گسترش يافته بود كه پارهاي از آنان سمت استادي براي برخي از علماي برجستة شيعه ديگر مناطق يافته بودند. مهاجرت سادات به بيهق و نيز رفت و آمد مردم به مزار آنان نيز از ديگر دلايل بسط و گسترش تشيّع در بيهق است. اقوال برخي از علما در اين زمينه و قدرتگيري بعضي علويان در زمان ضعف دولت مركزي از شواهد ورود افكار شيعي به بيهق است.
در مجموع با توجه به كثرت علماي شيعي بيهق و جمعيت رو به تزايد آنها و كتابهايشان ميتوان چنين ادعا نمود، اگر حمله مغول به مناطق اسلامي صورت نميگرفت تشكيل دولت شيعي مقتدر و يا نفوذ گسترده آنان بر مناطق ديگر دور از انتظار نبود.
منابعابن جوزي، ابوالفرج عبدالرحمنبن علىبن محمد ابن جوزى(م ٥٩٧)، المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤١٢/١٩٩٢.
ابن حجر عسقلاني، احمدبن علي، الإصابه فى تمييز الصحابه(م ٨٥٢)، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، ط الأولى، ١٤١٥/١٩٩٥.
ابن فقيه، ابوعبد الله احمدبن محمدبن اسحاق همدانى(م ٣٦٥)، البلدان، تحقيق يوسف هادى، بيروت، عالم الكتب، ١٤١٦.
ابن كرامه، شرف الاسلامبن سعيد محسنبن كرامه(م٤٩٤)، تنبيه الغافلين عن فضايل الطالبيين، تحقيق سيدتحسين آل شبيب موسوي، بيجا، مركزالغدير للدراسات الاسلاميه، ١٤٢٠ق.
ابنشهراشوب(م٥٨٨)، معالم العلماء، قم، بيناشر، بيتا، بيجا.
ابنشهرآشوب(م ٥٨٨)، مناقب آل ابي طالب، تحقيق گروهي از علماي نجف اشرف، نجف، مطبعةالحيدريه، ١٣٧٦ق.
ابنفندق، علىبنزيد بيهقى، تاريخ بيهق، كتابفروشى فروغى ـ چ سوم، بىجا، بينا، ١٣٦١.
ابنكثير، أبوالفداء اسماعيلبنعمربنكثيرالدمشقى (م٧٧٤)، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، ١٤٠٧/١٩٨٦.
ابوالفرج اصفهاني، على بنالحسين(م ٣٥٦)، مقاتل الطالبيين، تحقيق سيداحمد صقر، بيروت، دار المعرفه، بىتا.
ابوالفرج اصفهاني، فرزندان ابو طالب (مقاتل الطالبيين)، ترجمه جواد فاضل، تهران، كتابفروشى على اكبر علمى،١٣٣٩ش.
اردبيلي، محمدعلي(م١١٠١)، جامع الرواه، قم، مكتبه المحمدي. بيتا.
اژير، حميد رضا، بهشت كافى، ترجمه روضه كافى، قم، سرور١٣٨١.
اسميت، جان ماسون، خروج و عروج سربداران، ترجمه يعقوب آژند، تهران، مركز فرهنگى علامه طباطبايى، ١٣٦١.
امين، علينقي، تاريخ سبزوار، به كوشش سيدحسن امين، تهران، دائرةالمعارف ايرانشناسي، ١٣٨٢.
اميني، عبدالحسين(١٣٩٢ق)، الغدير في الكتاب و السنه، بيروت، دارالكتاب العربي، ١٣٧٩ق.
باغاني، علياكبر، «جغرافياي تاريخي و اوضاع و احوال سياسي، اجتماعي واقتصادي و فرهنگي ولايت بيهق»، پاياننامه كارشناسي ارشد، دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهر ري، استاد راهنما: نورالله كسائي، استاد مشاور: هادي عالم زاده، سال تحصيلي ٧٢-٧٣.
بحرالعلوم، محمدمهدي، الفوائد الرجاليه، تحقيق محمدصادق بحرالعلوم، تهران، مكتبه الصادق، ١٣٦٣.
بلاذرى، ابوالحسن أحمدبن يحيى، فتوح البلدان، دار و مكتبه الهلال، بيروت، ١٩٨٨م.
بلاذري، احمدبن يحييبن جابر(م٢٧٩)، كتاب جمل من انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دارالفكر، ١٤١٧/١٩٩٦.
بلخي، جلالالدين محمد(٦٠٤ـ ٦٧٢)، دوره كامل مثنوي معنوي، تهران، اميد مستعان، ١٣٧٨.
بيهقي، محمود، دائرة المعارف بزرگ سبزوار، سبزوار، آژند(ج١) و سنبله(ج٢و٣)١٣٨٣(ج١) و ١٣٨٦(ج٢) و ١٣٨٨(ج٣٣).
تشّيد، علياكبر، قيام سادات علوي براي تصاحب خلافت، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٨٥.
تفرشي، مصطفيبن حسين(قرن ١١)، نقد الرجال، تحقيق مؤسسه آل البيت(ع) لاحياء التراث، قم، موسسه آل البيت(ع) لاحياء التراث، ١٤١٨ق.
ثقفي، ابراهيمبن محمد، الغارات، ترجمه، عزيزالله عطاردي، بيجا، عطارد، ١٣٧٣.
جعفريان، رسول، تاريخ تشيّع در ايران از آغاز تا قرن دهم هجري، چ سوم، قم، انصاريان، ١٣٨٠.
حر عاملي، محمدبن حسن(م١١٠٤)، أمل الآمل، تحقيق سيداحمد حسيني، بغداد، مكتبه الاندلس، ١٤٠٤ق.
ـــــ ، وسائل الشيعه، تحقيق و نشر مؤسسه آلالبيت(ع)، قم، موسسه البيت(ع)، ١٤١٤ق.
حلي، احمدبن محمدبن فهد(م٨٤١)، المهذب البارع في شرح المختصر النافع، تحقيق شيخ مجتبي عراقي، قم، جامعه مدرسين، ١٤٠٧ق.
حموى، ياقوت، معجم البلدان، چ دوم، بيروت، دار صادر، ١٩٩٥م.
خالقي، محمدهادي، ديوان نقابت پژوهشي درباره پيدايش و گسترش اوليه تشكيلات سرپرستي سادات، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، ١٣٧٨ق.
خزاز قمي، علىبن محمد، كفاية الأثر، قم، بيدار قم، ١٤٠١ ق.
خليفةبنخياط، ابوعمروبنأبي هبيرة الليثي العصفري الملقب بشباب (م ٢٤٠)، تاريخ خليفةبنخياط، تحقيق فواز، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٥/١٩٩٥.
ذهبي، شمسالدين محمدبن احمد الذهبى (م ٧٤٨)، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمرى، چ دوم، بيروت، دار الكتاب العربى، چاپ دوم، ١٤١٣/١٩٩٣.
زركلي، خيرالدين(م١٤١٠)، الاعلام قاموس تراجم لاشهرالرجال و النساء من العرب و المستعربين، و المستشرقين، چ پنجم، بيروت، دارالعلم للملايين، بيتا.
سمعاني، ابوسعيد عبدالكريمبن محمد(م٥٦٢)، الأنساب، تحقيق عبد الرحمنبن يحيى معلمى يمانى، حيدر آباد، مجلس دائرةالمعارف المعارف العثمانيه، ١٣٨٢/١٩٦٢.
شريف مرتضي، عليبنالحسين، (٣٥٥ـ ٤٣٦)، الانتصار، قم، مؤسسه نشر اسلامي، ١٣١٥ق.
شيخ صدوق، ثواب الأعمال و عتاب الاعمال، قم، شريف رضى، ١٣٦٤.
شيخ صدوق، محمدبن عليبن بابويه(م٣٨١)، الامالي، تحقيق قسم الدارسات الاسلاميهموسسه بعثه، قم، موسسه البعثه، ١٤١٧ق.
شيخ صدوق، محمدبن عليبن بابويه، الهدايه، تحقيق موسسه امام الهادي(ع)، قم، مؤسسه الامام الهادي(ع)، ١٤١٨ق.
شيخ صدوق، محمدبن عليبن بابويه، عيون اخبارالرضا(ع)، تحقيق شيخ حسين اعلمي، بيروت، موسسه اعلمي للمطبوعات، ١٤٠٤ق.
شيخ صدوق، محمدبن عليبن بابويه، معاني الاخبار، تحقيق علياكبر غفاري، بيجا، اسلامي، ١٣٦١.
طبري، محمدبن جرير (م ٣١٠)، تاريخ الأمم والملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، دارالتراث، ١٣٨٧/١٩٦٧.
طوسي، محمدبن حسن(٣٨٥ـ ٤٦٠)، تهذيب الاحكام، تحقيق سيدحسن خراسان، چ چهارم، بيجا، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٦٥ش.
طوسي، محمدبن حسن(م٤٦٠)، رجال الطوسي، تحقيق جواد قيومي اصفهاني، قم، موسسه نشر اسلامي التابعه لجامعه المدرسين، ١٤١٥ق.
طوسي، محمدبن حسن، اختيار معرفة الرجال (رجال كشي)، مشهد، دانشگاه، ١٣٤٨.
عسكرى، ابوهلال، الأوائل، بيجا، دار البشير، ١٤٠٨ق.
عطاملك جويني، علاءالدينبنبهاءالدين محمدبنشمسالدين محمد(م٦٥٨)، تاريخ جهانگشاي جويني، چ چهارم، تهران، ارغوان، ١٣٧٠.
قاضي نعمان مغربي، نعمانبن محمد، شرح الاخبار في فضايل الائمه الاطهار، تحقيق سيدمحمد حسيني جلالي، قم، موسسه نشر اسلامي، بيتا.
قزويني، عبدالجليل، بعض مثالب النواصب في نقض «بعض فضائح الروافض»، معروف به النقض، به تصحيح شادروان ميرجلال الدين محدث ارموي، تهران، انجمن آثار ملي، ١٣٥٨ش.
قطبالدين راوندي، ضياءالدين ابيالرضا فضلاللهبن علي حسني(م ٥٧١ق)، النوادر، تحقيق سعيدرضا علي عسكري، قم، دارالحديث، ١٤٠٧ق.
قمي سبزواري، عليبن محمد(م قرن هفتم)، جامع الخلاف والوفاق، تحقيق شيخ حسين حسني بيرجندي، بيجا، پاسدار اسلام، بيتا.
كلينى، محمدبن يعقوب، الكافي، چ دوم، تهران، اسلاميه، ١٣٦٢ش.
گرديزي، ابوسعيد، عبدالحيبنضحاكبنمحمود(م٤٤٢-٤٤٣)، زين الاخبار (تاريخ گرديزي)، تصحح و تحشيه و تعليق عبدالحي حبيبي، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣ش.
گروه تاريخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و مركز مديريت حوزههاي علميه خواهران، تاريخ تشيّع، چ سوم، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، زمستان، ١٣٨٩.
لكهنوي، حامدحسين(١٢٤٦ـ١٣٠٦)، خلاصه عبقات الانوار، قم، موسسه بعثت، ١٤٠٦ق.
مجلسي، محمدباقر(م١١١١)، بحار الانوار، بيروت، ١٤٠٣ق.
محدث نوري طبرسي(م ١٣٢٠)، خاتمه المستدرك، تحقيق مؤسسه آلالبيت(ع) لإحياء التراث، قم، موسسه آلالبيت(ع)، ١٤١٥ق.
محقق اردبيلي، احمد(م٩٩٣)، مجمع الفائده، تحقيق مجتبي عراقي و عليپناه اشتهاردي و حسين يزدي، قم جامعه مدرسين، ١٤٠٣ق.
محلي، حميدبن احمد، الحدائق الورديه في مناقب الأئمه الزيديه، صنعاء، مكتبه بدر، ١٤٢٣ق.
مزاوى، ميشل م، پيدايش دولت صفوى، ترجمه يعقوب آژند، چ دوم، تهران، گستر، ١٣٦٨.
مسعودي، ابوالحسن عليبن حسينبن علي(م٣٤٦)، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، قم، دار الهجرة، چ دوم، ١٤٠٩ق.
مشهدي، محمد(م٦١٠)، المزار، تحقيق جواد قيومي، قم، موسسه نشر اسلامي، ١٤١٩ق.
منتجبالدين رازي، عليبن بابويه(م٥٨٥)، الفهرست، تحقيق سيدجلالالدين محدث ارموي، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، ١٣٦٦ش.
موسوى خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، تحقيق اسدالله اسماعيليان، قم، چاپخانه مهر استوار، بيتا.
نويري، شهابالدين، نهاية الأرب في فنون الأدب، قاهره، دارالكتب و الوثائق القوميه، ١٤٢٣ق.
نيشابوري، حاكم، تاريخ نيشابور، تهران، آكه، ١٣٧٥.
* کارشناس ارشد تاريخ تشيع، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره). [email protected]
** دانشآموخته سطح ٤ حوزه علميه قم.
دريافت: ٦/٧/١٣٨٩ ـ پذيرش: ٦/١٢/١٣٨٩
[١]. علينقي امين، تاريخ سبزوار، ص٣٣.
[٢]. احمدبن يحيي بلاذري، فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، ص ٥٦٢.
[٣]. محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٣، ص٣٣٠.
[٤]. ابوهلال عسكري، الأوائل، ص ١٩٤؛ ابنحجر عسقلاني، الاصابه في تمييز الصحابه، ج١، ص٣٤١؛ محمدبن جرير طبري، تاريخ الامم والملوک، ج٤، ص ٣٠٢.
[٥]. ابوعمرو خليفهبن خياط، تاريخ خليفهبن خياط، ص٩٥؛ محمدبن جرير طبري، تاريخ الامم والملوک، ج ٤، ص ٣٠٢.
[٦]. بلاذري، أنسابالأشراف، ج١١، ص٢٨٥.
[٧]. ابنفندق بيهقي، تاريخ بيهق، ص٢٣٣.
[٨]. همان، ص٩٧
[٩]. همان، ص٢٧١.
[١٠]. همان، ص٢٧٦.
[١١]. همان، ص٢٧٦.
[١٢]. همان، ص٢٧١.
[١٣]. علياکبر باغاني، جغرافياي تاريخي و اوضاع و. . . . ، ص ٨٢.
[١٤]. ابنفندق، تاريخ بيهق، ص١٥٦.
[١٥]. حموي، معجم البلدان، ج ١، ص ٥٣٨؛ عبد الرحمنبن علىبن محمد ابن الجوزى، المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، ج ١٧، ص ١٣٤؛ سيدحامد لکهنوي، خلاصه عبقات الأنوار، ج ٢، ص ٢٢؛ عبدالحسين اميني، الغدير، ج ٦، ص ٦٤.
[١٦]. عليبن زيد بيهقي، تاريخ بيهق، ص١٥٦.
[١٧]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني، البلدان، ص ٢٤.
[١٨]. ابنفندق، تاريخ بيهق، ص١٥٢ـ١٥٣.
[١٩] . الغارات، ص٥٣٤.
[٢٠]. ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٢، ص٣٠٣.
[٢١]. ابنفندق بيهقي، تاريخ بيهق، ص ٢٥.
[٢٢]. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص ١٤٥ـ١٥٠؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج٣، ص٢٦٠ـ٢٦٣. (تحقيق سهيلزكار) ج٣، ص٤٥١ـ ٤٥٦؛ محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج ٧، ص ٢٢٨ـ٢٣٠؛ حميدبناحمد محلي، حدائق الورديه في مناقب الائمه الزيديه، ج١، ص ٢٦٨ـ٢٦٩؛ شهابالدين نويري، نهاريه الارب في فنون الادب، ج٢٤، ص ٤٠٨ـ٤١٠.
[٢٣]. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص ١٤٨ ـ ١٤٧.
[٢٤]. همان، ترجمه جواد فاضل، ج ١، ص ٢٤٠.
[٢٥]. همان، ص٢٤١_٢٤٢.
[٢٦]. محمدبن جرير طبري، تاريخ الامم والملوک، ج٦، ص٣٨١.
[٢٧]. ابوالفرج اصفهاني، فرزندان آل ابي طالب(مقاتل الطالبيين)، ترجمه جواد فاضل، ج١، ص٢٤٢ـ ٢٤٤.
[٢٨]. ابوالحسن عليبن حسينبن علي مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج٣، ص٢١٣.
[٢٩]. محمدبن يعقوب كليني، الکافي، ج٨، ص٢٦٤.
[٣٠] . شيخ صدوق، عيون اخبارالرضا(ع)، ج١، ص٢٤٩.
[٣١]. على بن محمد خزاز قمى، كفاية الأثر، ص٣٠٤.
[٣٢]. شيخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص٢٢١.
[٣٣]. محمدبن يعقوب كليني، الكافي، ج٨، ص٢٦٤؛ ترجمه از حميدرضا آژير، بهشت كافي، ص٣١٠.
[٣٤]. لذا شهرت برخي از علما به «بيهقي نيشابوري» ميباشد، به عنوان مثال حاكم نيشابوري در كتاب تاريخ نيشابور به تعدادي از علمايي كه به «بيهقي نيشابوري» مشهور بودهاند را در کتابش آورده است. (تاريخ نيشابور، ص٩٢ و ٩٤). همچنين خاندان زباره يکي از خاندان مهم سادات ميباشند که از نيشابور به بيهق آمدند و در اين شهر ساکن شدند. (ابنفندق، تاريخ بيهق، ص ٥٥).
[٣٥]. عبدالحيبنضحاک گرديزي، زين الاخبار، ص٢٣٢.
[٣٦]. گرديزي، زين الاخبار، ص٢٣٣.
[٣٧]. چنانکه زيدبن حسن نقيب مردم نيشابور در هنگام مراجعت از مکه به بيهق رسيد و مورد استقبال نقيب مردم سبزوار يعني ابومنصور رکنالدين قرار گرفت (ابنفندق، تاريخ بيهق، ص ٥٨).
[٣٨]. کشي، رجال کشي، ص ٣٠٨، ح٩٨٢.
[٣٩]. تفرشي، نقدالرجال، ج١، ص٤٨٣.
[٤٠]. شيخ طوسي، رجال الطوس، ص ٤٠٠؛ تفرشي، نقد الرجال، ج٣، ص١٠١.
[٤١]. شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، ج٢، ص ٧٩٧.
[٤٢]. ابنفندق بيهقي، تاريخ بيهق، ص٦٠و ٦١.
[٤٣]. همان، ص٢٨٥.
[٤٤]. همان، ص٢٨٥.
[٤٥]. همان، ص ٢٨٥.
[٤٦]. علينقي امين، تاريخ سبزوار، ص٧٨ـ٧٩.
[٤٧]. براي اطلاعات تفصيلي در اين باره بنگريد به: هادي خالقي، ديوان نقابت، ص١٣٩ـ١٤٩.
[٤٨]. ابنفندق، تاريخ بيهق، ص ٦٢.
[٤٩]. همان، ص ٥٧.
[٥٠]. همان، ص١٦٨.
[٥١]. همان، ص ٥٦.
[٥٢]. شيخ صدوق، الهدايه، ص ٥٠؛ شيخ صدوق، الامالي، ص ١٦.
[٥٣]. قاضي نعمان مغربي، شرح الأخبار، ج٣،ص ٥٧١؛ محدث نوري، خاتمه المستدرک، ج ٥، ص ٤٦٧؛ شيخ صدوق، الهدايه، ص ٤٨؛ شيخ صدوق، معاني الأخبار، ص ٣٨.
[٥٤]. محمدبن جعفر مشهدي، المزار، پاورقي، ص ١٤٩.
[٥٥]. همان، ص ٦١؛ شيخ صدوق، الهدايه، ص ٦١؛ شيخ صدوق، الامالي، ص ٨ و ١٨.
[٥٦]. علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج٤، ص ١٩٩.
[٥٧]. شيخ طوسي، تهذيب الأحكام، ج١٠، ص ٤٩.
[٥٨]. شيخ منتجب الدين، الفهرست، ص٧٦.
[٥٩]. محدث نوري، خاتمه المستدرك، ص ١.
[٦٠]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ١، ص ١٤؛ معالم العلماء، ص ١١؛ محدث نوري، خاتمه المستدرك، ج٣، ص٩٩ و ٢٠٥؛ اميني، الغدير، ج ٤، ص ١٨٦.
[٦١]. ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص ١٢؛ محدث نوري، خاتمه المستدرک، ج ٣، ص ٦٣و ج ٥، ص ٤٧٢.
[٦٢]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ١، ص ١٤؛ معالم العلماء، ص ١١؛ محدث نوري، همان، ج٣، ص٩٩ و ٢٠٥؛ اميني، الغدير، ج ٤، ص ١٨٦.
[٦٣]. قطبالدين راوندي، كتاب النوادر، ص٢٣.
[٦٤]. همان، ص ٢٦.
[٦٥]. همان، ص ٢١.
[٦٦]. ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص ١٢؛ محدث نوري، خاتمه المستدرک، ج ٣، ص ٦٣و ج ٥، ص ٤٧٢.
[٦٧]. محدث نوري، خاتمه المستدرک، ج ٣، ص ٦٩ـ٧١. شيخ طبرسي از علماي شيعي و صاحب تفسير مجمع البيان است که در سال ٥٢٣ق به سبزوار رفت و در همانجا نداي حق را لبيک گفت.
[٦٨]. شريف مرتضي، الانتصار، ص ٤٨.
[٦٩] . محمدبن حسن طوسي، النهايه، ص ٣٨؛ حرعاملي، امل الآمل، ج ٢، ص ١٩٢؛ محمدعلي اردبيلي، جامع الرواه، ص ٥٨٩.
[٧٠]. خيرالدين زرکلي، الاعلام، ج ٦، ص٢٧٧.
[٧١]. ابن فهدحلي، المهذب البارع، ج٣، ص٣٧٣؛ محقق اردبيلي، مجمع الفائده، ج١١، ص ٣٠٠.
[٧٢]. احمدبن محمدبن فهد حلي، المهذب البارع في شرح المختصر النافع، ج ٣، ص ٣٧٣.
[٧٣]. عليبن محمد قمي سبزواري، جامع الخلاف بين الاماميه و بين ائمه الحجاز و العراق، ص ٣.
[٧٤]. محدث نوري، خاتمه المستدرک، ج ١، ص ١٩.
[٧٥]. شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا(ع)، ج٢، ص١٤٣.
[٧٦]. همان، ج٢، ص١٤٣.
[٧٧]. أرى أمية معذورين أن قتلوا * ولا أرى لبني العباس من عذر أولاد حرب ومروان وأسرتهم * بنو معيط ولاة الحقد والوغر قوم قتلتم على الاسلام أولهم * حتى إذا استمكنوا جازوا على الكفر.....(شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا(ع)، ج٢، ص٤٩٩؛ همان، الامالي، ص ٧٥٨ـ٧٥٩).
[٧٨]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، ج٣، ص٢١٨.
[٧٩]. محسن بن کرامه بيهقي، تنبيه الغافلين، ص٢٦.
[٨٠]. ياقوت حموي، معجم البلدان، ج١، ص٥٣٨.
[٨١]. عبدالجليل قزويني، كتاب النقض، ص ٤٥٩.
[٨٢]. محمدمهدي بحرالعلوم، الفوائد الرجاليه، ج٣، ص ٢٤٨.
[٨٣]. جان اسميت، خروج و عروج سربداران، ترجمه يعقوب آژند، ص٥٥.
[٨٤]. ر. ك: محمدباقر موسوى، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ج ٧، ص ١١ و ميشل م. ر مزاوى، پيدايش دولت صفوى، ص١٤٥.
[٨٥]. رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران از آغاز تا قرن دهم هجري، ج١، ص ٢٦٠ به نقل از تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان، ص ٢٣١.
[٨٦]. ر.ک: به نقل از علينقي امين، تاريخ سبزوار، ص ١٩ـ٢٣.
[٨٧]. گروه تاريخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاريخ تشيع، ص٣٨٤.
[٨٨]. ابنخلدون، تاريخابنخلدون، ترجمهمتن، ج ٤، ص ١٣٣.
[٨٩]. جلالالدين محمدبن محمد مولوي، مثنوي معنوي، دفتر پنجم، ص ٧٦٥ـ ٧٦٧؛ محمود بيهقي، دائرةالمعارف بزرگ سبزوار، ج ٣، ص ٢٧١.
[٩٠]. به نقل از: محمود بيهقي، دائرةالمعارف بزرگ سبزوار، ج ٣، ص ٢٧١.
[٩١]. ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٤، ص٣٩٨.
[٩٢]. ابنکثير، البداية والنهاية، ج١٣، ص٧٦.
[٩٣]. عطا ملک جويني، تاريخ جهانگشاي جويني، ج٢، ص٦٦ و ٩٧.
[٩٤]. همان.
[٩٥]. جلالالدين محمدبن محمد مولوي، مثنوي معنوي، دفتر پنجم، ص ٧٦٥.