تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - جغرافياي تاريخي و شهري همدان در سدههاي نخستين اسلامي
سال هشتم، شماره اول، بهار ١٣٩٠، ٥ ـ ٢٦
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٨, No.١, Spring ٢٠١١
محمد احمديمنش*
چكيده
پيشفرض بنيادين اين نوشتار، توسعة شهرهاي ايران در نخستين سدههاي اسلامي است. يكي از پيامدهاي چنين پيشفرضي، مسئله حدود جبال و موقعيت همدان در آن ميباشد. ميدانيم كه با وجود شهرهاي اصفهان و ري، همواره همدان مركز جبال معرفي شده است و اين امر همراه با آشفتگي در تعيين حدود جبال، بررسي اين حدود را براي فهم موقعيت همدان پراهميت ميسازد. عواملي همچون گسترش شهرهاي تازه و رشد شتابان شهري، در تغيير حدود، گسترش و شكلگيري بافت اجتماعي و اقتصادي شهرهاي كهن، از جمله همدان نقش داشتهاند.
نتيجة اين پژوهش را در چند گزاره ميتوان خلاصه كرد: همدان مركز ناحيهاي بود كه به معناي خاص، جبال ناميده ميشد و از اواخر دورة ساساني به راه افول افتاد و به رغم رشد نسبي در سدههاي نخستين اسلامي، جايگاهي فروتر از ري و اصفهان داشت و سرانجام، شهري بود گسترده و غيرمتمركز كه رشد پرشتاب در آغاز دورة اسلامي بر بافت شهري و اجتماعي آن تأثير نهاد.
كليدواژهها: همدان، ري، اصفهان، جبال، ماد، گسترش شهري، بافت شهري.
مقدمهدر پهنة گستردة ايران، شماري از شهرهاي كهن را ميتوان نام برد كه هر يك در دوره يا دورههايي از تاريخ، اهميت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و نظامي ويژهاي داشتهاند. هر يك از اين شهرهاي بزرگ، در واقع چكيدهاي از سيماي تاريخي ناحيهاي كه در آن قرار داشتهاند را شامل ميشوند. در بخش مركزي و باختري ايران ميتوان سه شهر ري، اصفهان و همدان را از مهمترين اين شهرها دانست، چنانكه ميتوان نيشابور، مرو و بلخ در خراسان، و اهواز در خوزستان را در كنار بسياري شهرهاي ديگر، بهرهمند از چنين جايگاهي دانست. بنابراين، بديهي است كه شناخت و بررسي تطبيقي و مقايسهاي فراز و فرود، و ويژگيهاي اينگونه شهرها ميتواند در به دست دادن بينشي ژرف و همهجانبه دربارة تاريخ سياسي ـ اجتماعي ايران در سدههاي گذشته سودمند باشد.
در اين ميان، شهر همدان در ناحيهاي كه «ماد»، «جبال»، و از سدة شش هجري به بعد «عراق عجم» ناميده ميشد، قرار داشت و در بسياري از منابع تاريخي و جغرافيايي از همدان به سان مركز جبال، ياد شده است. در اينگونه منابع، نام همدان همواره بيش از ديگر شهرها با نام ماد يا جبال گره خورده است و تنها پس از بررسي دقيق حد و مرزهاي جبال ميتوان به علت اين امر پي برد. همدان از دوران مادها تا دورههاي اخير، دورههايي از رونق و ركود را هم پشت سر گذاشته است. در اين پژوهش، موقعيت همدان در جبال به گونهاي مقايسهاي، و همچنين سيماي كلي بافت شهري و اجتماعي آن در چهار قرن نخست هجري، بررسي شده است. در اين دوره، همدان پس از ركودي كه به نظر ميرسد در قرن پاياني حكومت ساسانيان دامنگير آن شده بود، رونقي دوباره پيدا كرد. به علت نزديكي همدان به عراق و شايد به علل ديگري جز آن، همدان وابسته به دستگاه خلافت بغداد باقي ماند و كمتر از شهرهاي شرقيترِ جبال، كانونِ توجه حركتهاي ضد خلافت قرار گرفت. به هر روي، به دست آوردن شناختي هر چند نسبي دربارة شهر همدان، ميتواند براي به دست آوردن شناختي دقيقتر از تاريخ بخشهاي مركزي و باختري ايران در سدههاي نخستين اسلامي سودمند باشد.
١). حدود جبال، دو رويكرد اصليماد در عهد باستان، سرزمينهاي گستردهاي را كه از شمال به رود ارس و كوههاي البرز، از شرق به كوير، و از غرب و جنوب به زاگرس محدود شده بود، دربر گرفت.[١] البته اين ناحيه از نظر اقليمي و نيز مرزبنديهاي سياسي يكدست نبوده و ميتوان گفت كه خود به چند بخش كوچكتر قابل تقسيم بود. در واقع، ماد به دو بخش بزرگ و كوچك تقسيم شده بود، بخش شمالي يا ماد عليا با نام آذربايجان يا ماد كوچك، و بخش جنوبي به نام ماد سفلي يا ماد بزرگ. اين تقسيمبندي در دورة هخامنشيان پديد آمد و هر يك از اين دو ماد، يك شتروبان يا ساتراپ داشت.[٢] در پي حملة اسكندر، اين دو از هم جدا شدند و از آن پس مراد از ماد، همان ماد بزرگ به مركزيت همدان بود و آذربايجان ديگر بخشي از ماد به شمار نميآمد.[٣]
در دورة ساساني، بزرگترين واحد تقسيمات كشوري «پادكوست» بود، شامل چند ساتراپي كه زير فرمان «پادكوسپان» يا «پاذوسپان» اداره ميشد.[٤] ماد قديم يعني سرزمين پهناوري كه آذربايجان هم بخشي از آن به شمار ميرفت (مادكوست) در عهد ساساني، به چهار استان، شامل همدان، ري، اصفهان و آذربايجان تقسيم شد. در اين ميان، بخش مربوط به همدان «اهمذان كوستي» ناميده شد.[٥] به احتمال زياد در دورة قباد كه تغييراتي در مرزبنديهاي كشوري انجام گرفت، اهمدان كوستي نيز به دو بخش جداگانه تقسيم شد كه ماه (ماي) دينور و ماه (ماي) نهاوند مركزهاي آنها بودند.[٦] در متون آرامي بر پاية تقسيمبندي كليساي نستوري، مادكوست را «بيت ماذايه» ميگفتند كه شهرهاي حلوان، دينور و همدان را دربر ميگرفت.[٧] اين، همخوان با همان برداشت از ماي، ماد يا ماه است كه به گفتة ماركوارت از گذرگاه حلوان تا نزديكي همدان ادامه داشته است.[٨] به اين ترتيب، ميتوان گفت كه ماد به معناي خاص آن، در دورة ساساني بخش مياني از ناحية كوهستاني غرب ايران را شامل ميشده كه شهرهاي مهم و بزرگ آن عبارت بودند از: حلوان، همدان، دينور و نهاوند. در اين ميان، نهاوند پايگاه و محل استقرار خاندان نيرومند قارن بود.[٩] شهرهاي غيركوهستاني بخشهاي خاوريتر، مانند قم، ري، اصفهان و قزوين كه در منابع دورة اسلامي جزء جبال است، در محدودة ماد به اين معناي خاص قرار نميگرفت. اين امر با نوشتههاي برخي جغرافينگاران مسلمان هم تأييد ميشود. براي نمونه، مقدسي اشاره كرده كه در تقسيمبندي رسمي شاهان ايران، اصفهان جزء فارس شمرده ميشده است.[١٠] در اينباره گفتار صريح ابنفقيه همداني هم قابل توجه است. وي شهرهايي را نام ميبرد كه به جبال بسته شدهاند، ولي در واقع از آن نيستند. اينها عبارتاند از، ري، اصفهان، كومش، طبرستان، گرگان، سيستان، كرمان، قزوين و ديلم.[١١]
واژة «پهله» دربارة تقسيمات پيش از اسلام نيز به كار برده شده است. به گفتة ابننديم، پهلويه منسوب بود به پهله كه نام پنج شهر است، اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان.[١٢] ابوريحان نيز از «بلدان فهله» يا شهرهاي پهله، مانند اصفهان و ري نام برده كه به گفتة او هنگام جشن اسفندارمذ در آنها مراسمي ويژه برگزار ميشده است.[١٣] ابنفقيه نيز همدان، ماسبذان، مهرجانقدق، قم، نهاوند، دينور و كرمانشاهان را در شمار شهرهاي پهلويان آورده است.[١٤] ابنخردادبه كه با روشهاي تقسيمبندي ساساني آشنايي داشته، نيز به دو اصطلاح «كورالجبل» و «بلادالبهلويون» اشاره كرده و شهرهاي آنها را به گونهاي متفاوت نام برده است. وي كورة جبال را شامل ماسبذان، مهرجانقدق، دينور، نهاوند، همدان و قم دانسته،[١٥] اما بلاد پهلويون را به گونهاي متفاوت و گستردهتر، چنين شمرده است، ري، اصفهان، همدان، دينور، نهاوند، مهرجانقدق، ماسبذان، قزوين.[١٦] تعبير ابنفقيه، ابننديم و ابوريحان از پهله از يكسو، و تعريف ابنخردادبه از آن، با هم تفاوت روشني دارند، زيرا ابنخردادبه پهله را با ماد به معناي گستردة آن منطبق ميداند، در حالي كه تعريف ابنفقيه، ابننديم و ابوريحان از آن با ماد به مفهوم خاص همخواني دارد.
به اين ترتيب، ميتوان گفت كه در مورد تقسيمبندي نواحي مركزي، باختري و شمال باختري ايران با دو رويكرد كلي روبهرو هستيم كه پيشينة تاريخي آن به زماني بسيار دور و دستكم از زمان هخامنشيان باز ميگردد. در رويكرد نخست، سرتاسر اين ناحية گسترده به طور يكپارچه قلمرويي واحد به شمار ميآمد. به نظر ميرسد اين رويكرد در درجة اول بر ويژگيها و هويت قومي ـ فرهنگي اين سرزمينها بنيان داشته است. در رويكرد دوم كه ميتوان آن را كمابيش رويكردي اداري ـ سياسي دانست، اين ناحية گسترده به بخشهايي خُردتر تقسيم ميشد. طبق رويكرد دوم، ناحيهاي كه عرض آن از حلوان تا همدان (و شايد تا ساوه)، و طولش از سيسر در شمال همدان تا ناحية مهرجانقدق در جنوب بوده، به طور ويژه بخش اصلي ماد دانسته ميشد، و مناطقي چون آذربايجان، ري و اصفهان بخشهايي جدا از آن شمرده ميشدند. چنانكه خواهيم گفت دامنة اين دوگانگي به دوران پس از اسلام هم كشيده شده است.
واژة «جبال» در آثار جغرافينگاران اسلامي، جايگزين «ماد» يا «ماي» شد و سرزميني كه در تقسيمبندي ساساني «اهمذان كوستي» ناميده شده و شهرهاي همدان، دينور، نهاوند، حلوان و ماسبذان را دربر ميگرفت جزء جبال قلمداد شدند. با اين حال، اختلاف ديدگاه فراواني در مورد نواحي ديگر به چشم ميخورد. در شماري از متون، شهرهاي بزرگ ري و اصفهان، جزء جبال ياد نشدهاند. مسعودي آنجا كه از اشكانيان سخن ميراند، جبال را تنها شامل دينور، نهاوند، همدان، ماسبذان و آذربايجان دانسته است،[١٧] چنانكه ابنحوقل نيز همچون جيهاني ري را در زمرة شهرهاي بزرگ جبال نياورده است.[١٨] مقدسي نيز جبال را داراي سه خوره (كوره) و هفت ناحيه دانسته است؛ خورهها شامل همدان، ري و اصفهان، و ناحيهها شامل قم، كاشان، سيمره، كرج، ماه كوفه، ماه بصره، شهرزور.[١٩] با اين حال، وي اشاره كرده كه اصفهان را در زمرة فارس هم ميتوان شمرد.[٢٠] وي ميگويد كه در نقشة شاهان، كه بيگمان مراد وي شاهان ساساني است، اصفهان را در نقشة فارس نهادهاند.[٢١] ارزيابي خود وي چنين است كه «سهم اصفهان از كوهستان در گزارش و توصيف است، و سهم آن از فارس در نقشة زمين ميباشد.[٢٢] به همين ترتيب، ابنمطهر مقدسي گويد: «آنچه در دنبالة سرزمين فارس، از جبل ميآيد، كرج است و اصفهان و آنچه ميان آنهاست.»[٢٣] ماركوارت هم به اين امر اشاره كرده كه اصفهان در دورة ساساني جزء ناحية جنوب بود، اما جغرافيدانان عرب[٢٤] آن را جزء جبال به شمار ميآوردند.[٢٥] البته ادعاي اخير وي را نميتوان به همة جغرافينگاران مسلمان تعميم داد.
ابنخردادبه كه به خوبي از جغرافياي ايران و مرزبنديهاي سياسي و اداري آن آگاهي داشته، اصفهان را كورهاي جدا از كورة جبال دانسته و حتي قم را هم كه در منابع پسين در زمرة شهرهاي بزرگ جبال ذكر ميشود، از رستاقهاي اصفهان شمرده است.[٢٦] وي ـ همانطور كه پيشتر گفته شد ـ ماسبذان، مهرجانقدق، دينور، نهاوند، همدان و قم را جزء كوره جبال به شمار ميآورد.[٢٧]
ري و اصفهان نيز در بسياري از منابع در شمار شهرهاي جبال آمدهاند. يعقوبي در تاريخ خود، گستردهترين تعريف از جبال (كورالجبل) را ارائه داده كه طبرستان، آذربايجان، ري و اصفهان ـ افزون بر شهرهاي پيشگفته ـ را در بر ميگيرد.[٢٨] اصطخري در سدة چهارم هجري همدان، دينور، اصفهان، قم و نهاوند را به عنوان شهرهاي بزرگ جبال معرفي نموده است.[٢٩] ابوالفداء در دورة پس از حملة مغولان كه ري را يكسره ويران كرده بودند، همدان، دينور، اصفهان و قم را شهرهاي جبال ميشمرد.[٣٠] اين در حالي است كه حمدالله مستوفي كه اندكي پس از وي ميزيست، چهار شهر ري، همدان، اصفهان و قم را بزرگترين شهرهاي جبال دانسته است.[٣١] وي مرزهاي جبال را از سفيدرود تا يزد، و از گيلان تا خوزستان، حدگذاري كرده است.[٣٢] لسترنج، قرميسين يا كرمانشاهان را به همراه ري، اصفهان و همدان، چهار شهر بزرگ جبال دانسته است.[٣٣] اين در حالي است كه هيچ يك از منابع جغرافياي اسلامي در پنج سدة نخست هجري، از قرميسين در زمرة شهرهاي بزرگ جبال، يادي نكردهاند.
به هر روي، ميتوان گفت كه اگر جبال به مفهوم گستردة آن را در نظر داشته باشيم، در دورة اسلامي ري، اصفهان و همدان بزرگترين شهرهاي آن به شمار ميآمدند و با اين حساب، ناحية ميان فارس و خوزستان در جنوب، يزد و كرمان در جنوب شرق، كوهپايههاي غربي كوهستان زاگرس در باختر، رشته كوههاي البرز و رود ارس در شمال، و كوير مركزي ايران در شرق سرزمين جبال به مفهوم گستردة آن را دربر ميگرفته است. اما در كنار آن، بخشي از ناحية كوهستاني باختر ايران كه در جنوب آذربايجان واقع شده و از گذرگاه حلوان آغاز و تا ساوه كشيده ميشد، قلمرو دقيقتر جبال به مفهوم خاص و دقيقتر آن را تشكيل ميداده است. چنانكه اشاره شد، در حقيقت، اين دوگانگي تداوم وضعي بود كه در دورة ساساني وجود داشت. همدان شهر اصلي ناحية اخير بود و برخي ديگر از شهرهاي آن هم عبارت بودند از: ماسبذان، دينور، نهاوند، قرميسين، سيمره و كرج. با همين زمينه است كه روايتهايي مانند آنچه ابنفقيه به نقل از دانشمندي پارسي نقل كرده است، قابل فهم ميشود؛ مبني بر اينكه همدان بزرگترين شهر جبل است و چهار فرسنگ در چهار فرسنگ بوده است[٣٤] بنابراين شهرهاي بزرگ و مهم ري و اصفهان در اين قلمروي محدود جاي نميگرفتهاند. قم در بيشتر توصيفها از شهرهاي جبال دانسته شده،[٣٥] در حالي كه همزمان از رستاقهاي اصفهان نيز به شمار ميآمده است.[٣٦]
٢). موقعيت سياسي ـ اداري و تجاري همدان در جبالدر دورة ساساني و پس از آن، انجام امور اداري و سياسي نواحيِ مركزي و باختري ايران غير از آذربايجان و فارس، ميان شهرهاي اصفهان، ري و همدان تقسيم شده بود و اين مناطق به يكي از اين سه شهر، وابسته بودند. با اين حال، اين امر همواره پابرجا نبوده و در اين ميان همدان موقعيتي كمابيش نااستوار داشته است.
در دورة پارتي، شهر نهاوند در جنوب همدان مقر خاندان بانفوذ «قارن» شد.[٣٧] در دورة ساساني هم خاندان قارن همچنان نفوذ خود را حفظ نمودند. اينها در برخورد ميان اردشير بابكان و اردوان، جانب ساسانيان را نگه داشته و از همين رو امتيازهاي پيشين خود را از دست ندادند. حتي وظيفة تاج نهادن بر سر پادشاه جديد، امتياز ويژة اين خاندان بود.[٣٨] موسي خورني در سدة ششم ميلادي همدان را جزء ناحية شرق يا كوست خراسان آورده است. ماركوارت اين را ناشي از خطاي وي دانسته،[٣٩] اما ـ آنچنانكه پرويز اذكايي اشاره كرده است ـ براي اين امر، ميتوان دليل ديگري هم آورد و آن اينكه در تقسيمبندي نظامي كشور بوده كه «اهمدان كوستي» بخشي از كوست خراسان به شمار آمده، از آنرو كه اسپهبدي خراسان از آنِ خاندان قارن بوده كه در قومس اقامت داشته است.[٤٠]
به نظر ميرسد در اواخر دوران ساسانيان، موقعيت و اهميت همدان در مقايسه با چند سده پيش از آن و بهويژه در برابر دو شهر دينور و نهاوند، كاستي گرفته بود. در سدة ششم ميلادي و در زمان قباد «اهمدان كوستي» كه ربعي از مادكوست بود، به دو بخش اداري تقسيم شد كه دو شهر ماهدينور و ماهِنهاوند مراكز آنها بودند.[٤١] در واقع، موقعيت همدان، بهويژه در اواخر حكومت ساسانيان بيرقيب و سستيناپذير نبوده است.
اين امر در منابع اسلامي هم بازتاب پيدا كرده است. چنانكه بارتولد اشاره ميكند، اينكه جغرافيداني مانند ابنحوقل پنداشته كه شهر كهن همدان به دست مسلمانان ساخته شده است، دليلي تواند بود بر ناياب بودن بناهاي ساساني بر جاي مانده در آن.[٤٢] آنچنانكه در مجملالتواريخ آمده است هنگام ورود اسلام، در همدان تنها «اسپيددژ» و شمار اندكي از خانهها باقي مانده بود.[٤٣] بخشي از گفتار ابنفقيه به نقل از عبدالقاهربن حمزة واسطي دربارة همدان، وضعيت اين شهر را در دورة ساساني باز مينماياند. وي اشاره ميكند كه از مداين تا گردنة اسدآباد، بناهاي ساساني قابل مشاهدهاند، در حالي كه پس از آن و در درون خود همدان اينگونه بناها به چشم نميخورند.[٤٤] شماري از نويسندگان مسلمان هم متوجه اين حقيقت بودهاند و گاه همچون ابنفقيه همداني دلايلي براي آن، اگر چه با رنگ و بوي داستاني، شمردهاند. وي به نقل از عبدالقاهر واسطي مينويسد كه خسرو پرويز هنگام ورود به همدان از نام جايي كه در آن بود پرسيد و گفتند كه نامش «دوزخدره» است. پس خسرو به يارانش گفت: از ورود به شهري كه در آن از دوزخ سخن رفته است، نياز ندارد.[٤٥]
همدان در دورة اسلامي دوباره تا اندازهاي رو به گسترش نهاد. نويسندة مجملالتواريخ كه خود اهل همدان بوده، دربارة همدان در دورة اسلامي مينويسد:
... اما به وقت اسلام از همدان «اسپيددز» مانده بود و بعضي خانها در حوالي و آن را «قصر ابيض» ميخواندند. بعد از آن، آن را ديواري ساختند و چهار دروازه، و به مدتي نزديك آن را باطل گردانيدند و عمارت افزودند. در سنة ستين و ماتين(٢٦٠ ه )، و گورستانها را از دروازهها در شهر گرفتند، چنانكه اين ساعت پيداست و شهر را دروازه ساختند چنانكه اين ساعت پيداست و شهر را گرد بر گرد آن قرب فرسنگي زيادت بر ميآيد.[٤٦]
توصيف اين بند، اين ديدگاه را كه همدان در دورة ساساني شهري كماهميت بوده و در دوران اسلامي رونقي دوباره يافته، را تأييد ميكند.
همدان، به ويژه در دورة اسلامي از لحاظ تجاري نيز اهميت درخور توجهي داشت و به نوعي بارانداز تجاري بخشهاي جنوب غربي ايران و عراق به شمار ميرفت،[٤٧] چراكه همدان بر سر شاهراه خراسان قرار داشت. ابنخردادبه مسير اين راه را از حلوان كه پيوندگاه عراق و جبال به شمار ميآمده، تا ري، چنين وصف نموده است،
حلوان -> پس از گذر از گردنة حلوان -> ماذرواستان -> مرجالقلعه ->كاخ يزيد -> زبيديه -> خشكاريش -> قصر عمرو -> قرميسين -> دكان -> قصراللصوص(كنگوار يا كنگاور) -> خنداد -> گردنة همدان -> قرية عسل -> همدان -> درنوا -> بوزنجرد -> زره -> طرزه -> اساوره -> بوسته و روذه -> داودآباد -> سوسنقين -> درود -> قسطاده -> ري.[٤٨]
ابنرسته در اواخر سدة سوم، مسير اين راه را به گونهاي مفصلتر توصيف كرده است. بخش مربوط به كنگاور تا ساوه از اين مسير چنين است:
قصراللصوص -> خنداد -> زعفرانيه -> انگبين -> همدان -> خرقان -> درنو -> بوزنجرد -> زره -> طرزه -> روذه -> عبداللهآباد -> رودخانة روذه -> بوسته -> وينده -> داودآباد -> سونقين -> ساوه.[٤٩]
ويژگيهاي اين راه در ديگر منابع هم با تفاوتهاي اندكي آمده است. ابنرسته ميگويد كه پس از بوسته از سوي همدان و در قرية «وينده»، حاكم ري گروهي را گماشته تا از مسافران باج عبور گيرند.[٥٠] از اين گفته بايد چنين نتيجه گرفت كه در سدة سوم هجري رودخانة روذه كه قرية بوسته در جانب خاوري آن قرار داشت،[٥١] مرز ميان دو ناحية همدان و ري در سدة سوم هجري بوده است.
با اين وصف، ري و اصفهان اهميتي بيش از آن داشتند و همدان در سدههاي نخست اسلامي و پيش از آنكه پايتخت سلجوقيان عراق شود، از هر دو شهر مورد اشاره، كوچكتر و كماهميتتر بوده است تا جايي كه يهودية اصفهان را از همدان بزرگتر ميدانستند.[٥٢]
٣) تأثير پيدايش شهرهاي جديد در موقعيت همداندر سدههاي نخستين اسلامي، حد و مرز و قلمروي اداري ـ سياسي شهرهاي ايران دچار تغيير فراواني شد. يكي از عوامل مهمي كه در ايجاد اين تغييرها نقش بسياري داشت، گسترش شهرهاي جديد در ايران دورة اسلامي بود. با بزرگ شدن شهرهايي كه در دورة ساساني كماهميت بودند و يا وجود نداشتند، تقسيمات اداري ـ سياسي هم دگرگون ميشد. در گسترة مورد نظر در اين نوشتار، ميتوان از شهرهاي قم، قزوين و كرج ابودلف و نيز سيسر نام برد. در ميان آنها قم و قزوين پس از اسلام توسعه پيدا كردند و دو تاي ديگر تنها در دورة اسلامي بود كه بنا نهاده شدند.
پيدايش اين شهرها سبب ميشد كه قلمرو زير نفوذ شهرهاي بزرگ كهن، محدودتر شود. با اين حال، بايد گفت با سپري شدن زمان، اينگونه مرزبنديها بدون تغيير باقي نميماند. در نهايت در نواحي مركزي و غربي ايران شهرهاي ري و اصفهان همچنان گونهاي از برتري و نفوذ را بر شهرهاي خُردتر پيرامون خود حفظ كردند.
در ادامه، چگونگي ايجاد شهرهاي پيشگفته و روند تغيير حدود شهرهاي بزرگ، بهويژه همدان بررسي ميشود.
«قم» يكي از شهرهايي بود كه پيش از اسلام مجموعهاي از دهكدههاي نزديك به هم بود و در دوران اسلامي به شهري مهم تبديل شد. نويسنده تاريخ قم تصريح ميكند كه بسياري از ضيعتهاي قم از ري، همدان و اصفهان بدان پيوسته است و اين ديهها چنان پرشمار بود كه قم همچون شهرها گرديد.[٥٣] بنا به قول وي، فردي به نام حمزةبن يسعبن عبدالله از اميران عرب قم در زمان هارون الرشيد، از او درخواست كه قم را به كورهاي تبديل كرده و در آن منبر نهد تا خراج آن از اصفهان جدا شود. سرانجام اين كار در سال ١٨٩ق انجام گرفت.[٥٤] همو از حمزه اصفهاني[٥٥] نويسنده كتاب اصفهان نقل كرده كه كورة قم، شامل چهار رستاق است كه از اصفهان، كاشان و تيمره، همدان و نهاوند بدان افزوده شده است. از ري به اين سبب كه ميان آنها بيابان و شورهزار است چيزي به قم افزوده نشد.[٥٦] ديههايي كه از همدان به قم پيوسته شدند، عبارتاند از: رستاق كوزدر با وادي عمار، رستاق طبرشِ(تفرش) داخل و خارج، رستاق فراهان، و ديههاي ني و چهارتختآباد از ناحية روذه.[٥٧] در تاريخ قم به نقل از برخي از اشخاص ثقه گفته شده كه عربان قم ضيعتهايي از همدان را با خريد نواحي، املاك و ديهها از افرادي چون سلمةبن سلمه همداني، به قم افزودند.[٥٨] سلمه حكمران رشيد در جبال يا رئيس همدان بود [٥٩] و پس از آنكه از بيصرفه بودن كشت و كار خود، و كمآبي كاريز به ستوه آمد، ديهي از آنِ خود به نام «طريز ناهيد» را به يكي از اميران عرب قم به نام حسنبن محمدبن عمرانبن عبداللهبن سعد اشعري فروخت و بدين ترتيب، اين ديه به قم پيوسته شد.[٦٠] البته اين انتقالها همواره با روشي درست و مشروع انجام نميشد، چنانكه عربان قم بسياري از ناحيههاي اصفهان را «به قوت و شجاعت مالك شدند، به سبب آنكه همه يك دل و يك زبان بودند و مجتمع و متفق!»[٦١] ابنفقيه از محمدبن ابيمريم شنيده بود كه خراج كشتزارهايي كه به خورة قم منتقل شده بود، اندكي فزونتر از ٢٢٠ هزار درهم، در برابر ٢/٣ ميليون درهم خراج خورة قم بود.[٦٢] ابنرسته در اواخر سدة سوم ميگويد كه قم و كرج از اعمال اصفهاناند و به درخواست مردم آنها و همت عبداللهبن كوشيد كه مأمور خراج اين شهرها بود، جدا شدند.[٦٣] اين به رغم آن است كه در زمان رشيد هم يك بار خراج قم از اصفهان جدا شده بود.[٦٤] به گفتة ابنرسته، ابنكوشيد تلاش ميكرد كار خراج هر شهر مستقل شود.[٦٥] مقدسي يك سده پس از وي مينويسد كه برخي خليفگان كرج و قم كه پيشتر بخشي از اصفهان بودند، به همدان و ري پيوستند.[٦٦] با اين حساب، قم به ري، و كرج به همدان پيوسته شد. اما بايد چنين گفت كه برآيند كلي اين فرايندها، افزايش استقلال قم از شهرهاي بزرگ جبال بوده؛ امري كه به نوبة خود تا اندازهاي از اعتبار آنها ميكاست.
شهر «قزوين» يا «كشوين»[٦٧] هم كمابيش با چنين فرايندي گسترش يافت. براي نمونه، پيوستهشدن ناحية گستردة «دستبي» به اين شهر در متون تاريخي بازتاب يافته است. ناحية «دستبي» يا «دستباي» شامل چندين دهكده در سرزمين ميان ري و همدان، و شامل دو بخش بود، دستبي همدان و دستبي ري.[٦٨] به گفتة طبري در دورة فتوح، پادگانهاي دستبي با همدان بود و همراه با آن زير فرمان خسروشنوم قرار داشت.[٦٩] البته بايد مراد طبري از دستبي را همان بخش متعلق به همدان دانست. نويسندة تاريخ قم از حمزه اصفهاني نقل كرده كه موسيبن بغا اين دو بخش را همراه با قزوين، در عهد خليفه معتز به يك كوره تبديل كرد.[٧٠] گزارش بلاذري و ابنفقيه از آنچه در تاريخ قم نقل شده، متفاوت است. بنا بر گزارش اين دو، دستبي به پايمردي فردي از بنيتميم به نام حنظلةبن خالد[٧١] يا حنظلةبن مالك[٧٢] يكپارچه شد و به قزوين پيوست. تا پيش از آن، خراج دستبي به همدان فرستاده ميشد.[٧٣]
اين فرايند، ناگزير سبب جدا شدن بخشهايي از كورة همدان ميشد. براي نمونه، ابنفقيه گفته است كه در آغاز سدة سوم، حاكم طاهربن حسين در قزوين به عدل، و حاكم خليفه معتصم در همدان به بيداد حكم ميراندند. با دادخواهي مردي به نام محمدبن ميسره، دو روستاي نسا و سلقان كه پيش از اين، تابع همدان بودند، به قزوين پيوستند.[٧٤]
كرج ابودُلف هم در دوران اسلامي بود كه به شهري تبديل شد، حال آنكه پيش از آن از روستاهاي اصفهان به شمار ميآمد.[٧٥] شخصي عرب به نام ابودُلف عيسيبن ادريس معقل عجلي كه پدرش در يكي از ديههاي همدان ساكن شده بود، در ناحيه كره (كرج) اقامت گزيد و زمينه را براي توسعة آن آماده نمود.[٧٦] كرج در زمان ابنفقيه مستقل شده بود و «ايغارين» ناميده ميشد.[٧٧] با اين حال، ابتدا در قلمرو اصفهان بود تا آنكه به گفتة مقدسي يكي از خليفگان آن را به همدان پيوست.[٧٨]
دو روستاي ساوه كه نبايد آنها را با شهر معروف ساوه يكي پنداشت، وضعيتي همانند دستبي، اما ميان همدان و اصفهان داشتند. اين دو روستا در كنار هم قرار داشتند و يكي از آنِ همدان بود و ديگري به اصفهان تعلق داشت. در زمان حمزه اصفهاني در جاي اين دو روستا شهري به نام «ميلادجرد» قرار داشته است.[٧٩]
شهر ساوه هم ناحيهاي بوده كه گاه بخشي از ري و گاه از همدان شمرده ميشد. از شرحي كه ابنرسته دربارة شاهراه خراسان داده كه پيشتر آورده شد ـ چنين مينمايد كه دستكم خراج ساوه را فرمانرواي ري ميستانده است.[٨٠] شايد از همين رو بوده كه بارتولد ساوه را از لحاظ سياسي زيردست ري به شمار آورده است.[٨١] اين در حالي است كه متون تاريخي و جغرافيايي در مواردي پرشمار، ساوه را بخشي از همدان دانستهاند. براي نمونه، ابنفقيه آن را يكي از رستاقهاي ٢٤ گانة همدان دانسته [٨٢] و همو عرض منطقة كارداري همدان را از اسدآباد تا ساوه معرفي كرده است.[٨٣] در تاريخ قم نيز ساوه حد باختري قم معرفي شده است.[٨٤] در اين كتاب، نظر حمزه اصفهاني مبني بر اينكه ساوه جزء كورة همدان ميباشد، ذكر شده است.[٨٥] ابوعبدالله خصيبي وزير خليفه مقتدر در اوايل سدة چهارم، خراج شهرهاي همدان، ساوه، قم، روذه، دينور، نهاوند و ... را به سپاه يوسفبن ابيساج اختصاص داد تا به رويارويي با قرمطيان جنوب عراق و بحرين بپردازد.[٨٦] اگر اين فرض كه تركيب اين شهرها از روي تقسيمات اداري تعيين شده درست باشد، ميتواند گواهي باشد بر اينكه ساوه در بخش همدان قرار داشته است.[٨٧]
سرانجام بايد به پيدايش شهر «سيسر» در شمال همدان نيز اشاره كرد كه در اواخر سدة دوم هجري و براي رويارويي با دزدان و راهزناني كه شمارشان فزوني گرفته بود، بنيان نهاده شد. خليفه مهدي به پيشنهاد و درخواست عبيداللهبن سليمان و شريكانش كه ماليات همدان را به كفايت ستانده بودند، اين شهر را بنا نهاد. مهدي چند ديه، مانند ماينهرج، جوذمه، رسطف و خابنجر[٨٨] را به سيسر پيوند داد و عاملي هم براي خراج آن تعيين كرد و به اين ترتيب، سيسر خود، به شهري تبديل شد.[٨٩]
نمونههاي بالا نشاندهندة چگونگي شكلگيري شهرهاي جديد در دوران اسلامي است. در اين فرايند، عوامل محلي نقش بسيار مهمي داشتند و پذيرش دستگاه اداري ـ سياسي خلافت به تثبيت و رسميت يافتن آنها كمك ميكرد. شهرهايي كه به اين ترتيب پديد آمدند، البته جاي شهرهاي كهن و پراهميتي چون ري و اصفهان و حتي همدان را نگرفتند. البته بخشي از اهميت شهرهاي ياد شده، به شهرهاي خُردترِ نوپديد انتقال يافت. اين امر، بهويژه در مرزبندي قلمرو اداري ـ مالي و سياسي نمود بيشتري پيدا كرد. در ميان مهمترين سه شهر مركز و باختر ايران، همدان، بيشتر از فرآيند پيدايش شهرهاي جديد آسيب ديد و مركزيت آن در نواحي پيراموني بيش از پيش كاهش يافت.
٤) حدود و بافت شهري همدانهمدان آنچنانكه منابع جغرافي اسلامي توصيف كردهاند، در سدة چهارم شهري بوده به مساحت تقريبي يك فرسنگ در يك فرسنگ، با خانههاي گلين، با سه رسته بازار و مسجد جامعي كه در ميان آنها قرار داشته، ربضي بزرگ، و شهرستاني كه چهار دروازة آهنين داشته است.[٩٠] از وجود حصار، به جز ابنحوقل، ديگر منابع جغرافيايي يادي نكردهاند.[٩١] در زمان مقدسي شهرستان، رو به ويراني نهاده بود.[٩٢] از شرح حمدالله مستوفي در سدة هشتم هجري چنين برميآيد كه به رغم شهرستان ويران، ربض و نواحي پيراموني همدان گسترده و آباد بوده است.[٩٣] توسعة ربض را ميتوان نشانهاي از گسترش شتابان شهر دانست[٩٤] و اين با روند نامنظم توسعة همدان در اواخر دوره ساساني، و آغازين سدههاي اسلامي هماهنگي دارد.
به طور خلاصه بايد گفت كه تقسيم شهر به سه بخش كهندژ، شهرستان و ربض در طرح شهرهاي ايراني، بيش از هر چيز در ايجاد امنيت براي محيط اجتماعي ـ اقتصادي شهر اهميت بنيادين داشته است. ربض، محل كشتزارها و زمينهاي كشاورزي گرداگرد شهرستان بود و ساكنان آن هنگام روي نمودن تهديد و خطر به درون شهرستان كه به طور معمول توسط بارويي حفاظت ميشد، ميرفتند. به همين ترتيب، در اين شهرها بازار و مسجد جامع در شهرستان ساخته ميشد، اگر چه گاهي كه شهرها به گونهاي سريع رشد ميكردند، جامع و بازار در ربضها هم ساخته ميشدند.[٩٥]
ابنفقيه در سدة سوم هجري ميگويد كه همدان ٢٤ رستاق و ٧٦٥ دهكده دارد كه سه رستاق آن به كورة قزوين منتقل شدهاند.[٩٦] حدود اداري آن هم از كرج تا سيسر، و عرضش از گردنة اسدآباد تا ساوه بوده است.[٩٧] مقدسي نيز شهرهاي همدان (مُدُن) را شامل اسدآباد، طرز، قرماسين، بوسته، رامن، به، سيراوند، روذراور، آوه، و ناحيههاي آن را هم ماه كوفه، ماه بصره و ماسبذان دانسته است.[٩٨] همانطور كه پيشتر هم گفته شد، دو روستاي بوسته و ساوه[٩٩] به ترتيب، مرز ميان قلمرو همدان و نواحي ري و اصفهان بودهاند.
اما خود شهر همدان در سدة چهارم از كوه الوند تا دهكدة «زينوآباد» امتداد داشته و صنف يا رستة بازرگانان در همين زينوآباد قرار گرفته بود.[١٠٠] چنانكه رستة بزازان هم در ديهي به نام «برشيقان»، و صنف «صيارف» يا اسلحهسازان[١٠١] نيز در سنجاباد بوده است.[١٠٢] اما در مجملالتواريخ محل بازار زرگران با سيجاباد يا سنجاباد تطبيق داده شده است.[١٠٣] لسترنج بدون نام بردن از منبع خود، دهكدة «زمينده» را محل بازار زرگران همدان دانسته است.[١٠٤] در سيجاباد يا سنجاباد، خرابههايي موجود بوده كه در سدههاي ميانه آن را «ساروق» يا همان جايي ميدانستند كه داريوش سوم خزاين و خاندان شاهي را براي در امان ماندن از حملة اسكندر در آن قرار داد.[١٠٥] در مجملالتواريخ از منبعي پهلوي نقل شده كه «سارو جم كرد، بهمن كمر بست، دارا[ى] دارا، گرد هم آورد.»[١٠٦] از وجود چنين بنايي در بسياري از منابع جغرافي اسلامي ياد شده است. ابنفقيه جاي آن را تعيين نكرده، اما حمدالله مستوفي ويرانههاي قلعهاي گلين را در ميان شهر كه در زمان او «شهرستان» ناميده ميشد، را بقاياي اين بنا شمرده است.[١٠٧] در مجملالتواريخ هم از بناي شهرستان، بي آنكه آن را با سارو يكي بداند، ياد شده است.[١٠٨]
به اين ترتيب، همدان ـ چنانكه پرويز اذكايي هم اشاره كرده است ـ شهري پراكنده و «مداينگونه» بود.[١٠٩] اينكه بازار زرگران همدان در سيجاباد، حدود دو فرسنگي شهر قرار داشته،[١١٠] در كنارِ قرار داشتن رستة بازرگانان و بزازان در ديههاي پيرامون شهر و بيرون از شهرستان، نشان ميدهد كه اين شهر چندان متمركز نبوده است و بخشهاي مهم اقتصادي و شهري در پيرامون شهرستان قرار داشتند، از اينرو، ربض همدان تنها منطقة كشاورزي آن نبود، بلكه برخي از كانونهاي اصلي شهري مانند بازارها و مسجد جامع در آن جاي گرفته بود.
٥) ويژگيهاي اقتصادي و فرهنگي همداندر همدان اقتصاد كشاورزي چندان نيرومند نبوده و به جاي آن، بازرگاني و پيشهوري، رونقي درخور داشته است. در تاريخ قم به نقل از ابوعلي كاتب، ماجراي ناخوشنودي هارون الرشيد از نبود زراعت و عمارت در همدان نقل شده است.[١١١] در سدههاي نخست اسلامي، وجود فرمانروايان و نخبگان محلي نيرومند ميتوانسته يك ديار را از خراجهاي سنگين و بهرهكشي ويرانكنندة دستگاه خلافت بغداد، رهايي بخشد. همدان از آنجا كه نزديك به مركز دستگاه خلافت بود، زير سلطة مستقيم آن و نه حكمرانان محلي، قرار داشت. عبيداللهبن سليمان و شريكانش در اواخر سدة سوم، ماليات همدان را به ١٧٠ هزار دينار به كفايت برداشتند، به اين شرط كه ديگر هزينهاي براي بغداد به بار نياورند.[١١٢] ١٢ رستاق از رستاقهاي ٢٤ گانة همدان در اين قباله بودند.[١١٣] بسياري از ديهها و روستاهاي همدان در همين دوره، آنچنان از پرداخت خراج تعيين شده درمانده شده بودند كه خراج آنها ميان روستاهاي ديگر سرشكن ميشد.[١١٤]
در سدههاي چهار و پنجم هجري در هر يك از شهرهاي بزرگ ايران، مانند نيشابور، مرو، ري و اصفهان درگيريها و كشمكشهاي مذهبي فراواني به وقوع ميپيوست. از سدة چهارم هجري با سست و ضعيف شدن ساختار اجتماعياي كه از جامعة ساساني بازمانده بود و با گسترش شهرها و بروز دستهبنديهاي شهري كه دو عامل هويت طبقهاي و مذهبي، پايههاي شكلگيري آن بودند، بسياري از شهرهاي ايران دچار كشاكشهاي مذهبي شدند. در منابع گوناگون ميتوان نشانههاي فرواني از وجود چنين كشاكشهايي، بهويژه در نيشابور، ري و اصفهان يافت. اما اين نكته جالب است كه همدان كمتر شاهد چنين ناآراميهايي بوده است. اين امر با مقايسة گزارشهاي مقدسي در مورد اصفهان، نيشابور و ري با همدان آشكار ميشود. مقدسي اشاره ميكند كه همدان و شهرهايش اهل حديثاند و مردم آن در مذهب، تعصبي ندارند.[١١٥] همو اشارهوار ميگويد كه كشاكشهاي همدان ريشة مذهبي نداشته است.[١١٦] همدان همراه با اصفهان دو شهر يهودينشين ايران بودهاند و افزون بر اين، همدان را در سدههاي سوم تا ششم هجري «دارالسنه» ميخواندند.[١١٧] حمدالله مستوفي در سدة هشتم هجري، دين مردم همدان را مشبهه و معتزلي معرفي كرده است.[١١٨] روي هم رفته به نظر ميرسد كه همدان را بايد از نظر مذهبي شهري كمابيش يكدست و دور از پراكندگي به شمار آورد.
نتيجهگيريبا توجه به آنچه در اين نوشتار آمد ميتوان گزارههاي زير را از نتايج اين بررسي دانست: در تعيين گستره و مرزهاي ماد و جبال، همواره اختلاف و حتي آشفتگي وجود داشته است. يك علت مهم اين امر، وجود معيارهاي گوناگون قومي، اقليمي، فرهنگي از يكسو، و سياسي اداري از سوي ديگر در تعيين حدود ماد و جبال، از روزگار هخامنشي تا سدههاي نخستين اسلامي است. در اين ميان، گاه سرزمين ماد و جبال سرزمين گستردهاي در نواحي مركزي و باختري ايران را دربر ميگيرد، به طوري كه حتي آذربايجان، طبرستان و گيلان هم بخشي از آن به شمار آمدهاند. اما در شيوة دوم، ناحيهاي محدودتر كه عرض آن از حلوان تا نزديك ساوه، و طول آن از سيسر تا سيمره در ناحية مهرجانقدق بود، جبال خوانده ميشد. در اين نگاه محدود است كه همدان جايگاهي مركزي دارد و اين شهر پيش و پس از اسلام، مركز ماد و جبال معرفي شده است، حال آنكه در بيشتر زمانها، ري و اصفهان شهرهايي بزرگتر و پراهميتتر بودهاند.
نواحي و شهرهاي مركز و باختري ايران در دورة ساساني از نظر سياسي و اداري و اقتصادي، به يكي از سه شهر ري، اصفهان و همدان وابسته بودند. البته در نخستين سدههاي اسلامي و بر اثر گسترش شهرها، شهرهاي ديگري مانند قم، قزوين و كرج هم پديد آمدند و اين فرايند سبب شد كه مرزبندهاي اداري ـ سياسي قديمي ميان شهرها دستخوش تغيير شده و بهويژه قلمروي سه شهر بزرگ ياد شده، محدود شود. با اين حال، ري و اصفهان كمابيش جايگاه برتر خود را همچنان حفظ كردند. البته همدان در چهار سدة نخست اسلامي بيش از آنها آسيب ديد و موقعيت آن كاستي گرفت، چرا كه شمار در خور توجهي از دهكدهها و نواحي آن در پي فرايندهايي كه تا اندازهاي در اين نوشتار بازنموده شدند، به شهرهاي ديگر ملحق گرديدند.
بافت شهري همدان به طور عمده در دورة اسلامي و از نو شكل گرفت. اين شهر در اواخر دورة ساساني بخش بزرگي از اهميت خود را از دست داد و در آغاز دوران اسلامي آثار اندكي از حيات پوياي شهري در آن باقي مانده بود. اما همدان در دوران اسلامي همراه با بسياري از مناطق ايران توسعه پيدا كرد. به اين ترتيب، همدان در سدههاي نخستين اسلامي بسياري از ويژگيهاي شهري نامتمركز و گسترده با مراكز اجتماعي ـ اقتصادي پراكنده را داشت. با اين همه، محيط فرهنگي و مذهبي اين شهر كمابيش يكدست باقي ماند و همين امر، توجيهكنندة عدم تحرك فرهنگي ـ مذهبي همدان در مقايسه با بيشتر شهرهاي ايران در سدههاي نخستين اسلامي است.
منابعابناثير جزري، ابوالحسن عليبن محمدبن محمدبن عبدالكريم، كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، ١٣٧١.
ابنحوقل، ابوالقاسم محمدبن حوقل، صورة الارض، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٥.
ابنخردادبه، عبيداللهبن عبدالله، المسالك و الممالك، ترجمه حسين قرهچانلو، بيجا، بينا،١٣٧٠.
ابنرسته، احمدبن عمر، اعلاقالنفيسه، حسين قره چانلو، تهران، اميركبير ١٣٦٥.
ابنفقيه، ابوبكر احمد بن محمدبن اسحاق همداني، مختصرالبلدان(بخش مربوط به ايران)، ترجمه محمدرضا حكيمي، تهران، بنياد فرهنگ ايران ١٣٤٩.
ابننديم، محمدبن اسحاق، الفهرست، رضا تجدد، تهران، كتابخانة ابنسينا، ١٣٤٣.
ابوالفداء، اسماعيلبن علي، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٩.
اذكايي، پرويز، تاريخنگاران ايران، تهران، بنياد موقوفات محمود افشار يزدي ١٣٧٣، بخش يكم.
ـــــ ، همداننامه، بيست گفتار دربارة مادستان، همدان، مادستان، ١٣٨٠.
اصطخري، ابواسحاق ابراهيم، مسالك و ممالك، ترجمه فارسي قرن ٥ يا ٦، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٠.
بارتولد، واسيلي ولاديميروويچ، جغرفياي تاريخي ايران، همايون صنعتيزاده، تهران، بنياد موقوفات محمود افشار ١٣٧٧.
بلاذرى، احمدبن يحيى، فتوح البلدان، محمد توكل، تهران، نقره، ١٣٣٧.
بيروني، ابوريحان، آثارالباقية، اكبر داناسرشت، چ سوم، تهران، اميركبير، ١٣٦٧.
جيهاني، ابوالقاسمبن احمد، اشكال العالم، عليبن عبدالسلام كاتب، مقدمه، فيروز منصوري، مشهد، به نشر، ١٣٦٨.
دياكونوف، اي. ام، تاريخ ماد، كريم كشاورز، تهران، پيام، ٢٥٣٧.
دينوري، ابوحنيفه احمدبن داود، اخبار الطوال، محمود مهدوى دامغانى، چ چهارم، تهران، نى، ١٣٧١.
سلطانزاده، حسين، روند شكلگيري شهر و مراكز مذهبي در ايران، تهران، آگاه ١٣٦٢.
طبرى، محمدبن جرير، تاريخ طبرى، ترجمه ابو القاسم پاينده، چ پنجم، تهران، اساطير، ١٣٧٥.
قدامهبن جعفر، خراج، ترجمه و تحقيق، حسين قرهچانلو، تهران، البرز، ١٣٧٠.
قمى، حسنبن محمدبن حسن، تاريخ قم، ترجمه، حسنبن علىبن حسن عبد الملك قمى، تحقيق، سيدجلالالدين تهرانى، توس، ١٣٦١.
لسترنج، گاي، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، محمود عرفان، تهران، علمي و فرهنگي ١٣٨٦.
لوسكايا، پيگو، شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان، عنايتالله رضا، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٦٧.
ماركوارت، يوزف، ايرانشهر، بر مبناي جغرافياي موسيخورني، مريم اميراحمدي، تهران، اطلاعات١٣٧١.
مستوفي، حمداللهبن ابيبكر، نزهةالقلوب، سيدمحمددبير سياقي، تهران، حديث امروز ١٣٨٢.
مسعودى، ابوالحسن علىبن حسين، مروجالذهب و معادنالجوهر، ابوالقاسم پاينده، تهران، علمىفرهنگى، ١٣٦٧.
مسكويه رازى، ابوعلي، تجارب الامم، علىنقى منزوى، تهران، توس، ١٣٧٦.
مقدسي، ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسيم، علينقي منزوي، تهران، شركت مولفان و مترجمان ايران ١٣٦١.
مقدسي، مطهربن طاهر، آفرينش و تاريخ، محمدرضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، ١٣٧٤.
نولدكه، تيودور، ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، عباس زرياب، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، تهران، ١٣٨٧.
نويسندة ناشناس، مجمل التواريخ و القصص، تصحيح، ملكالشعراء بهار، تهران، بينا، بيتا.
ياقوت حموي، شهابالدين ابوعبدالله ياقوتبن عبدالله الحموى، معجم البلدان، چ دوم، بيروت، دار صادر، ١٩٩٥.
يعقوبي، احمدبن واضح، تاريخ يعقوبي، محمد ابراهيم آيتي، چ نهم، تهران، علمي و فرهنگي ١٣٨٢.
* دانشجوي دکتري تاريخ اسلام، دانشگاه تهران [email protected]
دريافت: ١٣/٥/١٣٩٠ ـ پذيرش: ٢٥/٩/١٣٩٠
[١]. اي. ام دياکونوف، تاريخ ماد، ص٧٩.
[٢]. پرويز اذکايي، همداننامه: بيستگفتار درباره مادستان، ص٤.
[٣]. همان.
[٤]. تيودور نولدکه، ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص٦٦٧؛ پيگو لوسکايا، شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان، ص٢٤٢.
[٥]. تيوددور نولدکه، همان، ص٦٦٨؛ پرويز اذکايي، همداننامه: بيستگفتار درباره مادستان، ص٥.
[٦]. پرويز اذکايي، همداننامه: بيست گفتار درباره مادستان، ص٥.
[٧]. همان.
[٨]. يوزف مارکوارت، ايرانشهر: بر مبناي جغرافياي موسي خورني، ص٤٥.
[٩]. پرويز اذکايي، همداننامه: بيستگفتار دربارهي مادستان، ص٧٠.
[١٠]. محمدبن احمد مقدسي، احسنالتقاسيم، ج٢، ص ٥٧٨.
[١١]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابنفقيه، مختصرالبلدان(بخش مربوط به ايران)، ص٢٣.
[١٢]. محمدبن اسحاق بننديم، الفهرست، ص١٥.
[١٣]. ابوريحان بيروني، آثارالباقيه، ص٢٢٩.
[١٤]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص٢٣.
[١٥]. عبيداللهبن عبداللهبن خردادبه، المسالک و الممالک، ص١٨.
[١٦]. همان، ص٤٢.
[١٧]. علىبن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ص١/٢٢٨.
[١٨]. محمدبن حوقل، صورة الارض، ص١٠٦؛ ابوالقاسمبن احمد جيهاني، اشکال العالم، ص١٤١.
[١٩]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٧٣.
[٢٠]. همان.
[٢١]. همان ج٢، ص ٥٧٨.
[٢٢]. همان، ج٢، ص ٥٧٦.
[٢٣]. مطهربن طاهر مقدسي، آفرينش و تاريخ، ج٢، ص٦٠٤.
[٢٤]. بنابر اشتباهي رايج در ميان خاورشناسان، دانشوران مسلمانِ عربينگار، به غلط «عرب» دانسته ميشوند، و مارکوارت هم دستکم در نمونه فوق از اين خطا برکنار نبوده است.
[٢٥]. يوزف مارکوارت، ايرانشهر، صبر مبناي جغرافياي موسي خورني، ص٦٥ـ٦٦.
[٢٦]. عبيداللهبن عبداللهبن خردادبه، المسالک و الممالک، ص٤٢.
[٢٧]. همان، ص١٨.
[٢٨]. احمدبن واضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج١، ص ٢١٨.
[٢٩]. ابواسحاق ابراهيم اصطخري، مسالک و ممالک، ص٢٠١.
[٣٠]. ابوالفداء اسماعيلبن علي، تقويمالبدان، ص٤٧١.
[٣١]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص٤٧.
[٣٢]. همان.
[٣٣]. گاي لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص٢٠١.
[٣٤]. ابوبکر احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٣٦.
[٣٥]. ر.ك: حسنبن محمد قمى، تاريخ قم، ص٢٦؛ ابنخردادبه عبيداللهبن عبدالله، المسالک و الممالک، ص٤٢؛ احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٢٣.
[٣٦]. ابوعبدالله محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨١؛ ابنخردادبه عبيداللهبن عبدالله، المسالک و الممالک، ص٤٢؛ حسنبن محمد قمى، تاريخ قم، ص٢٨
[٣٧]. پرويز اذکايي، همداننامه: بيست گفتار دربارهي مادستان، ص٧٠؛ نولدکه، ص٦٧٤
[٣٨]. پرويز اذکايي، همان، ص٧١
[٣٩]. يوزف مارکوارت، ايرانشهر بر مبناي جغرافياي موسي خورني، ص٣٧
[٤٠]. پرويز اذکايي، همداننامه: بيست گفتار دربارة مادستان، ص٧٢
[٤١]. همان، ص٧٢ و ٥
[٤٢]. ابن حوقل، صوره الارض، ص١٠٥؛ واسيلي ولاديميروويچ بارتولد، جغرفياي تاريخي ايران، ص١٥٩-١٦٠
[٤٣]. نويسنده ناشناس، مجمل التواريخ، ص٥٢٢
[٤٤]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني، همان، ص٥١ـ٥٢؛ نيز ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج٥، ص ٤١٣.
[٤٥]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني، همان، ص ٥٢؛ نيز به نقل از وي، ياقوت حموي، همان، ج٥، ص ٤١٣.
[٤٦]. نويسنده ناشناس، مجمل التواريخ، ص٥٢٢
[٤٧]. واسيلي ولاديميروويچ بارتولد، جغرفياي تاريخي ايران، ص١٦٠
[٤٨]. ابن خردادبه عبيداللهبن عبدالله، المسالک و الممالک، ص١٧و١٨.
[٤٩]. احمدبن عمربن رسته، اعلاق النفيسه، ص١٩٦ـ١٩٧.
[٥٠]. همان، ص١٨٥.
[٥١]. همان.
[٥٢]. ابواسحاق ابراهيم اصطخري، مسالک و ممالک، ص٢٠٦؛ ابوالقاسمبن احمد جيهاني، اشکال العالم، ص١٤١؛ محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨٦.
[٥٣]. حسنبن محمد قمى، تاريخ قم، ص٢٨؛ و ٢٦٤.
[٥٤]. همان، ص٢٨.
[٥٥] چنانكه مؤلف تاريخ قم در مقدمه اشاره كرده، مراد وي از كتاب اصفهان اثر ابوعبدالله حمزةبن حسن اصفهاني ميباشد (تاريخ قم، مقدمه، ص ١١).
[٥٦]. حسنبن محمد قمى، تاريخ قم، ص٥٦.
[٥٧]. همان، ص٥٩.
[٥٨]. همان، ص٥٩.
[٥٩]. همان، ص٢٦٣.
[٦٠]. همان، ص٨٦.
[٦١]. همان، ص٥٩.
[٦٢]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٩٩.
[٦٣]. احمدبن عمربن رسته، اعلاق النفيسه، ص١٨٠.
[٦٤]. حسنبن محمد قمى، همان، ص ٢٨.
[٦٥]. احمدبن عمربن رسته، همان، ص ١٨٠.
[٦٦]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨٢.
[٦٧]. قدامهبن جعفر، خراج، ص١٨١.
[٦٨]. احمدبن يحيى بلاذرى، فتوح البلدان، ص٤٥١؛ ابنفقيه همداني، همان، ص ١٢٠ـ١٢١؛ قدامهبن جعفر، خراج، ص١٨١.
[٦٩]. محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج٥، ص١٩٧٤؛ و ١٩٥٤.
[٧٠]. حسنبن محمد قمى، همان، ص٥٧؛ نيز ر.ك: گاي لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص٢٣٧.
[٧١]. احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص ٤٥٤.
[٧٢]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ١٢٤.
[٧٣]. همان، ص١٢٠ـ١٢١
[٧٤]. همان، ص١٢١؛ و ٦٦
[٧٥]. همان، ص٩٦ـ٩٧
[٧٦]. همان، ص٩٦ـ٩٧
[٧٧]. همان، ص٩٦ـ٩٧
[٧٨]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨٢.
[٧٩]. حسنبن محمد قمى، همان، ص ٥٦؛ با اين حال نويسندة تاريخ قم در حدگذاري ناحيتهاي قم، به نقل از برقي ميلاذجرد را همان ساوه دانسته و معلوم نکرده که مراد وي همان ساوة معروف است يا جاي ديگري به جز آن. حسنبن محمد قمى، همان، ص ٢٥.
[٨٠]. احمدبن عمر بن رسته، همان، ص١٩٦ـ١٩٧
[٨١]. واسيلي ولاديميروويچ بارتولد، جغرفياي تاريخي ايران، ص ١٥٨.
[٨٢]. ابوبکر احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٦٦.
[٨٣]. همانجا.
[٨٤]. حسنبن محمد قمى، تاريخ قم، ص٢٦
[٨٥]. همان، ص٥٦
[٨٦]. ابوعلي مسكويه رازى، تجارب الامم، ج٥، ص٢١٦.
[٨٧]. البته مواردي هم مي توان پيدا کرد که واگذاري حکومت نواحي بنا بر الگوهاي متفاوتي انجام شده است. براي نمونه معتضد، ري و همدان و دينور و قزوين و آذربايجان را به يکي از فرزندان خود، و اصفهان و نهاوند و کرج را به فرزند ديگر خود داد. محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج١٥، ص ٦٦٥٦؛ عليبن محمدبن بن اثير، كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، ج١٨، ص٣٠١
[٨٨]. احمدبن يحيى بلاذرى، فتوح البلدان، ص٤٣٧. بايد توجه داشت صورت دقيق نامهايي که بلاذري ذکر کرده بايد با احتياط تلقي گردد.
[٨٩]. همانجا؛ احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٦٦.
[٩٠]. ابواسحاق ابراهيم اصطخري، مسالک و ممالک، ص١٦٤؛ ابوعبدالله محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨٥؛ ابوالقاسمبن احمد جيهاني، اشکال العالم، ص١٤١؛ ابن حوقل، صوره الارض، ص١٠٥.
[٩١]. محمدبن حوقل، صوره الارض، ص١٠٥؛ واسيلي ولاديميروويچ بارتولد، جغرفياي تاريخي ايران، ص ١٦٠.
[٩٢]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٨٥.
[٩٣]. حمدالله مستوفي، نزهه القلوب، ص١١٥
[٩٤]. حسين سلطانزاده، روند شکلگيري شهر و مراکز مذهبي در ايران، ص١٢٤
[٩٥]. همان، ص١٢٤ـ ١٢٥
[٩٦]. ابوبکر احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٦٦.
[٩٧]. همان؛ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج٤، ص٤١٤ـ٤١٥.
[٩٨]. ابوعبدالله محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ص٥٧٥ـ٥٧٦؛ و ج١، ص ٧٣.
[٩٩]. اين روستا با شهر معروف ساوه اشتباه نشود.
[١٠٠]. ياقوت حموى، معجم البلدان، ج ٥، ص٤١٢.
[١٠١]. پرويز اذکايي، همدان نامه: بيست گفتار درباره مادستان، ص ١٠.
[١٠٢]. ياقوت حموى، همان، ج ٥، ص٤١٢.
[١٠٣]. نويسنده ناشناس، مجمل التواريخ، ص٥٢٢
[١٠٤]. گاي لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص ٢١٠.
[١٠٥]. ابوبکر احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٣٧؛ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج٥، ص٤١٢؛ ابوحنيفه احمدبن داود دينوري، اخبار الطوال، ص٥٧ [بدون اشاره به نام ساروق]؛ واسيلي ولاديميروويچ بارتولد، جغرفياي تاريخي ايران، ص ١٥٩.
[١٠٦]. نويسندة ناشناس، مجمل التواريخ، ص٥٢١). ياقوت اين قول را چنين نقل کرده است: «قال شيرويه في أخبارالفرس بلسانهم: سارو جم كرد، دارا كَمَر بست، بهمن اسفنديار به سر آورد». ياقوتبن عبدالله حموى، معجم البلدان، ج٤، ص٣٢٤.
[١٠٧]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص٧١.
[١٠٨]. نويسنده ناشناس، مجمل التواريخ، ص٥٢٠
[١٠٩]. پرويز اذکايي، همدان نامه: بيستگفتار دربارة مادستان، ص١٠ـ١١.
[١١٠]. ياقوتبن عبدالله حموى، معجم البلدان، ج٥، ص٤١١.
[١١١]. حسنبن محمد قمى، همان، ص ١٨٩.
[١١٢]. احمدبن محمدبن اسحاق همداني ابن فقيه، همان، ص ٦٥.
[١١٣]. همان.
[١١٤]. حسنبن محمد قمى، همان، ص١٨٩ـ١٩٠
[١١٥]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم، ج٢، ٥٩١.
[١١٦]. همان، ج٢، ص٥٩٢.
[١١٧]. پرويز اذکايي، تاريخنگاران ايران، ص١١٧
[١١٨]. حمدالله مستوفي، نزهه القلوب، ص٧١