تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - محمدحنفيه و نهضت حسيني
، سال ششم، شماره چهارم، زمستان ١٣٨٨، ٨٥ ـ ١٠٤
علي غلاميدهقي (فريدني)
چكيده
حوادث تاريخي مهم و تأثيرگذار به همان اندازه كه خود بزرگ و پر اهميتاند، در غربالگري شخصيتها و چهرههاي متنفذ جامعه نيز مؤثرند. وقتي رويدادي همچون عاشورا اتفاق ميافتد، موضعگيري افراد، سلبي يا ايجابي، مورد دقت پژوهشگران و حتي عامة مردم قرار ميگيرد. بر اين اساس، هميشه اين پرسش براي عاشوراپژوهان وجود داشته و دارد كه چرا برخي نزديكان حسينبن علي(ع) كه از آنها انتظار ميرفت در ياري آن حضرت گوي سبقت را از ديگران بربايند، از اين قافله خير عقب مانده، در زمره عاشوراييان قرار نگرفتند. محمد حنفيه، برادر امام حسين(ع)، از اين شخصيتهاست كه حضور نيافتنش در كربلا اين سؤال را در ذهن پرسشگران ايجاد كرده است كه چرا وي در كربلا غايب بود و از همراهي برادرش محروم ماند؟ پاسخ به اين پرسش با بررسي منابع كهن تاريخنگاري مسلمانان، مسئله اصلي اين نوشتار است.
كليد واژهها: كربلا، امام حسين(ع)، محمد حنفيه، علّت عدم حضور در كربلا، بيماري و نمايندگي امام.
نسب محمد حنفيهمحمد فرزند عليبن ابي طالب(ع) معروف به محمد حنفيه از خاندان بنيهاشم بود. او برادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) است. اما مادر حسنين(ع)، فاطمهƒ و مادر محمد، خوله دختر جعفربن قيس بن مسلمه حنفيه بود. براي تمييز از آن دو امام همام (كه از ذريه پيامبر اعظم(ص) بودند) محمد را به مادرش نسبت داده، ابنحنفيه خواندهاند. مادرش از تيره بنيحنيفه از تيرههاي يمن بود كه به مدينه آمد. دربارة زمان آمدن او به مدينه دو روايت متفاوت وجود دارد. بلاذري بر اساس روايتي از مدائني مينويسد: پيامبر(ص)، علي(ع) را به يمن فرستاد و او به خوله كه در ميان بنيزبيد همراه عمروبن معدي كرب مرتد شده بودند، دست يافت. خوله در همان زمان حيات رسول خدا(ص) سهم علي(ع) شد. پيامبر(ص) به او فرمود: اگر پسري براي تو به دنيا آورد او را به اسم و كنيه من بنام. پس از درگذشت فاطمهƒ، خوله پسري به دنيا آورد و علي(ع) اسم او را محمد و كنيهاش را ابوالقاسم[١] انتخاب كرد. بلاذري پس از نقل روايت مدائني مينويسد: در روايت ديگري آمده است بنو اسدبن خزيمه بر بني حنيفه حمله كرده، خوله را به اسارت گرفتند. آنها در آغاز خلافت ابوبكر او را به مدينه آورده، به علي(ع) فروختند. اين خبر به خويشان خوله رسيد. آنها در مدينه نزد علي(ع) آمدند. امام او را آزاد و با قرار دادن مهريه با او ازدواج كرد و محمد از او به دنيا آمد. بلاذري مينويسد كه اين روايت از روايت مدائني «اثبت» است.[٢] ديگر مورخان هم نوشتهاند خوله در نبردهاي دوران ابوبكر و جنگهاي ردّه در يمامه به دست خالدن وليد اسير و سهم علي(ع) شد و محمد را به دنيا آورده.[٣] در تاريخ طبري اين نظر با عبارت «قيل» گزارش شده است.[٤] سيدمحسن امين در ميان اقوال مختلف اين قول را ميپذيرد كه خوله در زمان خلافت ابوبكر اسير شد و به ازدواج علي(ع) درآمد.[٥] هر چند سيد مرتضي علمالهدي بر اين باور است كه خوله اسير نبوده، بلكه او به سبب پذيرش اسلام آزاده بوده است.[٦]
موضع سياسي محمدحنفيه در زمان علي(ع) و حضرت يحيي(ع)او در جنگهاي جمل و صفين، نبردهاي عصر خلافت علي(ع) با ناكثين و قاسطين حضور داشت و در برخي موارد پرچمدار بود.[٧] فردي از محمد پرسيد: چرا پدرت تو را در برابر تير قرار ميدهد، اما حسنين(ع) را نه؟ پاسخ داد: چون آن دو همچون صورت اويند و من همچون دستش. امام با دست خود صورتش را حفظ ميكند.[٨] علي(ع) در صفين نگران بود محمد كشته شود از اين رو، خود با عبيداللهبن عمر تن به تن نبرد كرد.[٩]
دربارة زندگي او پس از شهادت پدرش علي(ع) گزارش چنداني در دست نيست. به طور طبيعي او در كنار برادرش امام حسن(ع) و امام حسين(ع) قرار داشته و موضع مخالفي از او گزارش نشده است. در منابع آمده است كه امام حسن(ع) به محمد و امام حسين(ع) وصيت كرد كه حسين(ع) خير محمد را بخواهد و محمد ياور حسين(ع) باشد.[١٠] هنگامي هم كه كوفيان از او خواستند كه قيام كند، محمد خودداري كرد و مسئله را با برادرش حسين(ع) در ميان گذاشت.[١١]
ابنسعد در ميان مورخان از او با عنوان كثيرالعلم و ورع ياد كرده است.[١٢] طبري نيز در توصيف او مينويسد: «وكان فاضلاً ديناً ذا علم جم و ورع».[١٣] گويا مورخاني همچون ابنسعد، صفتي مانند ورع را براي افرادي به كار ميبردند كه در مسائل سياسي دخالت چنداني نداشتند. مؤلف الطبقات الكبري اعتقادي را به محمد نسبت ميدهد مبني بر اينكه او هيچ يك از طرفهاي درگير پس از رسول خدا(ص)، حتي پدرش را اهل نجات نميدانسته است، [١٤ در حالي كه اين موضع با حضورش در جمل و صفين و ديگر مواضع او در منازعات سياسي سازگاري ندارد. جالب آن است همين نويسنده گزارش ميكند كه محمد اظهار علاقه ميكرد جانش را براي شيعيان فدا كند و اعتقاد داشت رفتار امويان از شمشير مسلمانان كارگرتر خواهد بود.[١٥]
موضع محمد پس از صلح امام حسن(ع) با معاويه از سوي مورخان متفاوت گزارش شده است. ابنخلدون مينويسد كه معترضان به صلح نزد محمد رفته و با او مخفيانه بيعت كردند تا هر وقت ممكن شد خواهان خلافت شود و او نيز براي هر شهري مردي را معين كرد.[١٦] اين در حالي است كه ابنسعد نوشته است محمد از همكاري با معترضان خودداري كرد و موضوع را با برادرش حسين(ع) در ميان گذاشت.[١٧] ابنعساكر نيز گفته ابنسعد را تأييد كرده است.[١٨] ابنكثير هم نوشته است وقتي شورشيان مدينه در زمان خلافت يزيد از محمد خواستند تا همراه آنها بجنگد، او امتناع كرد. از او پرسيدند پس چگونه همراه پدرت جنگيدي؟ گفت: مانند پدرم را بياوريد تا همراه او جنگ كنم.[١٩]
به اعتقاد شيعه، محمد پس از عاشورا بر اين باور بود كه امامت از آن عليبن حسين(ع) است. در منابع در اين باره از زبان صادقين(ع) گفتوگويي ميان امام سجاد(ع) و محمد حنفيه نقل شده است. پس از از آن كه آن دو نزد حجر الأسود رفتند و از آن داوري خواستند و حَجر به جانشيني زينالعابدين(ع) گواهي داد، محمد حنفيه امامت آن حضرت را پذيرفت.[٢٠] محققان شيعه نوشتهاند مسند اين روايت صحيح است و بر ايمان محمد و اعتقاد او به امامت امام سجاد(ع) دلالت دارد.[٢١] در روايتي از امام صادق(ع) هم نقل شده است كه محمد حنفيه نمرد تا اين كه به امامت عليبن حسين(ع) اعتراف كرد.[٢٢]
عكسالعمل محمد حنفيه در برابر حوادث پس از عاشورا نيز اهميت ويژهاي دارد. او با ابنزبير مخالفت كرد و حاضر به همكاري با وي نشد. وقتي خبر قيام مختار به ابنزبير رسيد، او محمد حنفيه را دستگير كرد و از وي خواست تا با او بيعت كرده و مطيعش باشد. محمد گفت: اگر مسئله خلافت مطرح باشد، من از تو به اين امر سزاوارترم.[٢٣] محمد و ابنعباس از بيعت با ابنزبير خودداري كرده، از مكه به طائف رفتند.[٢٤] كيسانيه معتقد به امامت محمد حنفيه بودند و اينگونه احتجاج ميكردند كه علي(ع) در جنگ جمل پرچم را به او سپرده است.[٢٥] مختار، نخستين كسي بود كه مردم را به امامت او فرا خواند.[٢٦]
در گزارشي آمده است كه او پس از مرگ ابنعباس، در ايله سكونت گزيد و در همانجا درگذشت.[٢٧] برخي مكان مرگ او را طائف يا مدينه دانستهاند.[٢٨] شيخ عباس قمي هر سه قول را بدون ترجيح نقل كرده است.[٢٩] زمان در گذشت او را سالهاي ٨١ يا ٨٢ ق در سن ٦٥ سالگي دانستهاند.[٣٠]
آنچه موجب جلب توجه مورخان و شرح حال نويسان به محمد شده، دو حادثه مهم تاريخي است: نخست، غيبت او در كربلا و همراهي نكردن با امام حسين(ع) و ديگري شكلگيري شاخهاي از شيعه به نام كيسانيه كه مدعي مهدويت او بودند. حادثه نخست مسئله اين نوشتار است.[٣١] شايان توجه است كه در آغاز بررسي موضع محمد حنفيه در قيام عاشورا، نخست ديدگاه نويسندگان اهلسنت را درباره عدم همراهي او با امام حسين(ع) آمده و برخي نسبتهاي غيرواقعي پاسخ داده شده است، سپس ديدگاه نويسندگان شيعه در اين باره اشاره شده و برخي علل احتمالي همراه نشدن او با امام حسين(ع) در نهضت عاشورا نقد و بررسي گرديده است.
الف) ديدگاه نويسندگان اهلسنتبرخي مورخان اهلسنت نوشتهاند: محمد هنگام حركت امام حسين(ع) از مدينه به مكه، با آن حضرت همراهي نكرد و به او پيشنهاد كرد كه از يزيد و شهرها دوري كند و داعيان خود را به سوي مردم اعزام نمايد؛ اگر با او بيعت كردند وارد آن شهر شود. اما امام پاسخ داد كه ميرود. محمد گفت: پس به مكه برو. امام فرمود: اي برادر تو از سر دلسوزي و خيرخواهي سخن گفتي.[٣٢] ابنكثير مينويسد: در پي نامهاي كه امام حسين(ع) به مدينه نوشت و جمعي از بنيهاشم كه شمار آنها نوزده تن بودند، در مكه به آن حضرت پيوستند و محمد حنفيه هم به دنبال آنها آمد. او پس از ديدار با امام، مخالفت خود را با حركت به عراق ابراز داشت.[٣٣] طبري به نقل از ابومخنف نوشته است وقتي حسين(ع) از مكه راهي كوفه شد، خبر آن در مدينه به محمد حنفيه رسيد. او در حالي كه داشت وضو ميساخت به قدري گريه كرد كه اشكهايش در تشت ميريخت.[٣٤] اين گزارش هم نشان ميدهد محمد به مكه نيامده است. بنابراين، همراه نشدن محمد با امام ترديدناپذير است. البته نويسندگان اهلسنت افزون بر مخالفت محمد از همراهي با برادرش، مطلب ديگري را نيز به او نسبت ميدهند كه او نه تنها خود، امام را همراهي نكرد، بلكه از رفتن فرزندانش نيز جلوگيري نمود.[٣٥] برخي محققان معاصر شيعي ادعاي ياد شده را به دلايلي رد كردهاند:
اولاً: در كتابهاي شيعه چنين مطلبي نيامده است.
ثانياً: در منابع اهلسنت هم به جز ابنعساكر، مزي و ذهبي، نويسنده ديگري اين مطلب را نياورده است. روايت ذهبي و مزي مرسل است و شايد آنها از ابنعساكر گرفتهاند، افزون بر اينكه بيشتر راويان اين گزارش مجهولاند، به گونهاي كه برخي از آنها را خود ابنعساكر نيز ضعيف دانسته است. علاوه بر اين بايد توجه داشت كه هر سه نويسنده ياد شده، به نوعي از ابنسعد گرفتهاند كه هم تأثيرپذيري آنها از ابنسعد و هم تعصب اموي ابنسعد بر صاحبنظران پوشيده نيست.
ثالثاً: اين روايت از جعليات امويان به نظر ميرسد كه ميخواستهاند وحدت صفوف هاشميان را در نهضت حسيني مشوّه سازند. آنها به ابنحنفيه بد كردند در حالي كه او به امامت حسنين(ع) و امام سجاد(ع) باور داشت.[٣٦]
افزون بر دلايل ياد شده در ردّ ادعاي فوق، بايد گفت كه مورخان مشهوري همچون طبري و به پيروي او، ابناثير به منع فرزندان و رنجش امام هيچگونه اشارهاي نكردهاند، بلكه آن دو فقط نوشتهاند كه محمد با حسين همراهي نكرد.[٣٧] دينوري هم نوشته است او در مدينه ماند، اما سخني از منع فرزندان و گفتوگويي كه موجب رنجش امام شود، نياورده است.[٣٨] بنابراين، چنانكه گفته شد دور از ذهن نيست كه ادّعاي حبس فرزندان، ساخته برخي نويسندگان متعصب همچون ابنسعد باشد كه ديگران نيز از او پيروي كردهاند. متأسفانه برخي از پژوهشگران معاصر، مخالفت محمد با همكاري فرزندانش با امام حسين(ع) را مسلّم فرض كردهاند.[٣٩]
ابناعثم كوفي مينويسد: محمد به برادرش حسين(ع) پيشنهاد داد از مدينه به مكه برود و در صورت مساعد نبودن شرايط، راهيِ يمن شود؛ شهري كه ياران جدّ، برادر و پدرش آنجايند، و اگر يمن هم مساعد نبود، از شهري به شهر ديگر برود تا ببيند عاقبت چه خواهد شد.[٤٠]
ب) ديدگاه نويسندگان شيعهپيشنهادهاي محمد حنفيه
مورخان شيعه نوشتهاند كه محمد حنفيه از رفتن همراه امام خودداري و پيشنهادهايي را مطرح كرد.
شيخ مفيد مينويسد: محمد حنفيه نميدانست امام به كجا ميرود. او به امام پيشنهاد داد از بيعت با يزيد و رفتن به شهرها خودداري كند و نمايندگان خود را به سوي مردم اعزام نمايد و آنها را به سوي خود بخواند؛ اگر از او پيروي كردند و با او بيعت نمودند، شكر خدا را بجا آورد و اگر روي كس ديگري اجماع كردند، خداوند چيزي از دين و عقل او را كم نخواهد كرد و بدين گونه مروّت و فضيلتش حفظ خواهد شد. امام از او پرسيد: كجا بروم؟ محمد گفت: به مكه برو؛ اگر ماندن در آنجا أمن و مطمئن بود، همانجا ميماني و در صورت مساعد نبودن اوضاع، از شهري به شهري ديگر ميروي و از بيعت با يزيد امتناع ميكني. او با حركت به سوي شهري خاص مخالف بود. [٤١ طبرسي نيز همچون شيخ مفيد مينويسد: محمد، امام حسين(ع) را در حركت به عراق همراهي نكرد و نميدانست امام به كجا ميرود.[٤٢] ديگر مورخان شيعه نوشتهاند: شبي كه امام آهنگ حركت به سوي كوفه را نمود، محمد به مكه آمد و امام را از فريبكاري كوفيان نسبت به پدر و برادرش هشدار داد و گفت من ترس آن دارم كه حال تو نيز مانند آنها گردد، چنانچه در مكه بماني عزيزترين كس در حرم خواهي بود و مردم از هر سو به طرف تو خواهند آمد. امام در پاسخ او ترس از ترور را مطرح كرد. محمد پس از شنيدن پاسخ امام به او پيشنهاد كرد كه به يمن برود. [٤٣] در مجموع، هشدارها، و پيشنهادهاي محمد در موارد زير خلاصه ميشود : پرهيز از بيعت با يزيد، مخالفت با حركت به كوفه، هشدار به فريبكاري كوفيان، اقامت در مكه و حركت به يمن يا نواحي ديگر.[٤٤]
ج) علل عدم حضور محمد در كربلادر خصوص علل همراه نشدن محمد حنفيه با امام حسين(ع) در كربلا موارد ذيل گفته شده است:
١. بيماري محمد.
٢. نمايندگي از سوي امام در مدينه.
٣. قرار نگرفتن نام او در لوح محفوظ شهداي كربلا.
٤. باز ماندن از فتح.
١. بيماريبرخي علماي شيعه بر اين باورند كه محمد حنفيه زمان خروج امام حسين(ع) بيمار بود. در بخشي كه با عنوان كتاب «حكاية المختار في الأخذ بالثار» به ضميمه لهوف چاپ شده، اينگونه آمده است كه محمد به طوري دستش آسيب ديده بود كه توان به دست گرفتن شمشير را نداشت.[٤٥] البته معلوم نيست اين بخش، از فصول پاياني كتاب لهوف است يا ديگران بر آن افزدهاند. از سخن برخي مترجمان لهوف نيز اينگونه فهميده ميشود كه اين بخش كتاب جداگانهاي[٤٦] است كه در چاپ به لهوف ضميمه شده است.[٤٧] بنابراين نميتوان اين سخن را نظر سيدابن طاووس در لهوف ناميد. علامه حلي، فاضل دربندي و حبيبالله كاشاني نيز مسئله بيماري محمد را نقل كردهاند.[٤٨] مجلسي مينويسد: از علامه حلي دربارة تخلف محمد حنفيه سؤال شد. او گفت: شأن محمد حنفيه، عبداللهبن جعفر و امثال آنها اجلّ از آن است كه اعتقاداتشان برخلاف حق باشد، اما دربارة تخلف محمد از ياري امام حسين(ع) نقل شده كه او مريض بوده است.[٤٩] برخي مقتلنويسان به نقل از ابننماي حلي، بيماري چشم را به عنوان عذر ابنحنفيه ذكر كردهاند.[٥٠]
مامقاني از طرفي روايت ستايش محامده (محمدها)[٥١] را دليل بر عدالت محمد ميداند و از سوي ديگر بيمار بودن محمد را هنگام قيام حسيني، صحيح ندانسته و معتقد است چنانچه بيماري او صحت داشته باشد پس از شهادت امام حسين(ع) و بازگشت اهل بيت(ع) به مدينه بوده است؛[٥٢] سخني كه از خود محمد حنفيه نيز نقل شده است.[٥٣] مامقاني در عبارتي ديگر علت نيامدن محمد را به كربلا عذر و مصلحت خاصي دانسته است.[٥٤] گفتني است در منابع كهن كه گفتوگوي امام حسين(ع) با محمد را گزارش كردهاند، هيچ سخني از بيماري محمد به ميان نيامده است.
٢. نمايندگي امام در مدينهدر منابع كهن مانند تاريخ طبري و پس از آن در كامل ابن اثير سخني از اجازه امام به محمد براي ماندن در مدينه و چشم آن حضرت بودن، ديده نميشود.[٥٥] تنها در منابع كهن، ابناعثم اين مطلب را نقل كرده و به تبع او مستوفي هروي در ترجمه فتوح ابن اعثم آورده است.[٥٦] اما در برخي منابع متأخر آمده است كه امام به محمد فرمود: مانعي ندارد كه تو در مدينه بماني و عامل اطلاعاتي من باشي و هيچ امري از امور حكومت را از من پنهان نكني.[٥٧] برخي محققان معاصر هم نوشتهاند با توجه به اين روايت، پاسخ اين سؤال كه چرا محمد حنفيه امام را همراهي نكرد، روشن است، زيرا محمد به فرمان امام(ع) در مدينه ماند و همراه او حركت نكرد.[٥٨]
به نظر ميرسد نميتوان با استناد به روايت ياد شده، محمد را مأمور از سوي امام دانست. تنها مطلبي كه ميتوان گفت اين است كه، بر فرض صحت اين گزارش، چون محمد به همراهي با امام تمايلي نشان نداد، امام هم او را مجبور نكرد و فرمود كه عامل اطلاعاتي من در مدينه باش. اگر محمد اظهار همراهي مينمود، به طور حتم امام از همراهي او استقبال ميكرد.
٣. نبودن نام محمد حنفيه در لوح محفوظابنشهر آشوب مطلبي را به نقل از محمد حنفيه آورده است كه ديگران نيز همين مطلب را به نقل از او آوردهاند. او مينويسد: محمد درباره همراه نشدنش با امام در كربلا گفت: «انّ اصحابه عندنا لمكتوبون بأسمائهم و أسماء آبائهم؛[٥٩] نامهاي ياران امام حسين(ع) و نام پدرانشان نزد ما نوشته و از پيش تعيين شده بود».
مامقاني نيز مينويسد:
جواب درست آن است كه ياران شهيد امام حسين(ع) افراد معيني بودند و شمار آنها ٧٢ تن كه در تقدير الهي به اين افتخار رسيده بودند؛ سخني كه از خود محمد حنفيه نيز نقل شده است».[٦٠]
اين علّت همان توجيهي است كه ابنعباس هم در پاسخ به سرزنشش از سوي ديگران در همراهي نكردن امام ميگفت كه احدي از ياران امام حسين(ع) كاهش و افزايش نيافتند و ما پيش از شهادتشان آنان را به نام ميشناختيم.[٦١]
اين علت نيز پذيرفته نميشود، زيرا:
اولاً: در صورت وجود چنين علمي، اين آگاهي اختصاص به امام معصوم(ع) دارد نه كسان ديگر؛ ديگران فقط بر اساس روايات شنيده بودند كه چنين رويدادي براي امام حسين(ع) رخ خواهد داد، اما اين كه ياران او چه تعداد و چه كساني خواهند بود، دست كم براي امثال ابنعباس و ابنحنفيه معلوم نبوده است.
ثانياً: چنين آگاهي براي هيچ كس، چه امام و چه غير امام (بر فرض داشتن چنين آگاهي)، تكليف آور نيست. معصومان(ع) اعم از پيامبران و امامان نيز فقط براي اثبات نبوت و امامت و موارد مهمي از اين قبيل، از اين آگاهي بهره ميبردند، نه در زندگي عادي و شخصي، زيرا چنانچه ميخواستند براي هر كاري از اين علم بهره ببرند، از بشر بودن خارج شده و ديگر نميتوانستند الگوي ديگران باشند.
ثالثاً: اين توجيه ميتواند ادّعا و بهانهاي براي همه كساني باشد كه از ياري امام حسين(ع) سر باز زدند.
٤. باز ماندن از فتحاز امامان شيعه(ع) جز يك روايت در اين باره گزارش نشده است. در اين روايت، حمزةبن حمران (يا عمران) از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) درباره خروج امام حسين(ع) و تخلف محمد حنفيه از همراهي با آن حضرت ميپرسد. امام ميفرمايد:
اي حمزه در اينباره سخني با تو ميگويم ولي پس از اين جلسه در اين باره پرسش مكن. امام حسين(ع) وقتي عازم عراق شد، كاغذي خواست و بر آن نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم. من الحسين بن علي الي بنيهاشم. امّا بعد، فانّه من لحق بي منكم استشهد معي و من تخلف لم يبلغ الفتح، و السلام.[٦٢]
ابنقولويه هم اين روايت را در كامل الزيارات آورده است. سيدابن طاووس نيز در لهوف به همين صورت نقل كرده است.[٦٣]
در برخي منابع همانند روايت مذكور با اندك تفاوتي، از زبان خود امام حسين(ع) نقل شده است كه امام در كربلا نامهاي به اين مضمون به برادرش محمد حنفيه نوشت:
من الحسين بن علي(ع) الي محمد بن علي و من قبله من بني هاشم. اما بعد، فانّ من لحق بي استشهد و من تخلف لم يدرك الفتح و السلام از حسينبن علي به محمدبن حنيفه و هر كس كه از بنيهاشم نزد او است: اما بعد، هر كس به من بپيوند به شهادت ميرسد و هر كس تخلف كند به پيروزي دست نيافته است و السلام.[٦٤]
اما آنچه ابنقولويه نقل كرده با عبارت فوق متفاوت است. او به نقل از امام باقر(ع) مينويسد: امام حسين(ع) نامهاي از كربلا به برادرش محمد و ديگر بنيهاشم نوشت و فرمود: «اما بعد فكأن الدنيا لم تكن و كأن الآخرة لم تزل و السلام؛[٦٥] گويا دنيا نبوده و آخرت هميشگي بوده است». مجلسي و شيخ عبدالله بحراني هر دو صورت روايت را از ابنقولويه نقل كردهاند.[٦٦]
علامه مجلسي دو تعليقه بر روايت نخست، نوشته است:
الف: معناي لم يبلغ الفتح، يعني به آرزوهاي فتح دنيوي و تمتع از آن نميرسد كه ظاهر عبارت، سرزنش آميز است. شايد هم معنايش مخير گذاشتن بنيهاشم است؛ بنابراين، گناهي بر متخلف نيست.
ب: معناي ديگرش آن است كه امكان فتح و فلاح دنيا يا آخرت براي متخلف نيست.[٦٧]
برخي محققان نوشتهاند: نص اين روايت ( عبارت لميبلغ الفتح) بيترديد اين نكته را بيان ميكند كه هركس به امام ملحق نشود از اين فتح محروم خواهد بود؛ چه معذور باشد يا غير معذور؛ بنابراين، دليلي در اين عبارت نيست كه هر متخلفي غير معذور است. شايد هم امام صادق(ع) ميخواهد گفتوگو كنندگان در اينباره را به اين نكته رهنمون سازد كه آنچه مهم است اصل محروم ماندن از رسيدن به ياري حسين(ع) است نه سبب تخلف شخص محمد حنفيه، چون حقّ هر مؤمني است كه از محروم ماندن از اين فوز عظيم اظهار حسرت كند. [٦٨] پژوهشگر ديگري نوشته است: روايت لم يبلغ الفتح دلالت دارد بر اين كه متخلفان از همراهي با امام به مقام شهادت نايل نشدند، نه اين كه مؤاخذ و معاقب باشند.[٦٩]
به هر حال، همراهي نكردن محمد با برادرش حسين(ع) و محروم شدن از جهاد، سلب توفيقي از او بود، اما امام با برخورد كريمانه، ماندن در مدينه را، (در صورت پذيرش روايت نمايندگي از سوي امام) براي او مجاز شمرد و همچون وظيفهاي براي وي دانست. از طرف ديگر، امام به جمع نيرو نپرداخت و همه را آزاد گذارد. از برخورد كريمانه امام با محمد فهميده ميشود كه او ميخواست در مدينه بماند، امام هم او را آزاد گذارده، مكلف به همراهي با خود نكرد.
با توجه به نقد فرضيههاي بيماري ابنحنفيه، داشتن نمايندگي از سوي امام، نبودن نامش در ميان لوح محفوظ شهداي كربلا، و بالأخره بازماندن از فتح، در جمعبندي علل تخلف محمد حنفيه از همراهي با امام، گزينههاي ديگري زير محتمل است:
١. مخالفت با هرگونه قيامي عليه امويان.
٢. مشروع دانستن حكومت امويان.
٣. نپذيرفتن تاكتيك امام در برابر امويان.
٤. عافيتطلبي و عدم خطرپذيري و نداشتن تفكر انقلابي.
در ميان فرضيات چهارگانه ياد شده، سه فرضيه نخست، غير قابل پذيرشاند، زيرا محمد در پيشنهادهايش به امام، خودداري از بيعت با يزيد را مطرح نمود؛ نكتهاي كه مورخان شيعه و اهلسنت آن را نقل كردهاند و ابتداي نوشتار گفته شد. از سوي ديگر، او امام را به حركت از شهري به شهري ديگر فرا ميخواند كه باز نشانه غير مشروع دانستن امويان در باور اوست. او در اينباره حركت به يمن را پيشنهاد ميداد. همچنين از اين فراخوان او فهميده ميشود كه او با هرگونه قيامي عليه امويان مخالف نبوده است. بنابراين، ممكن است اينگونه نتيجه گرفته شود كه ابنحنفيه با اصل قيام عليه امويان مخالف نبوده، بلكه با تحليل ظاهري از قيام، با حركت امام به عراق نظر مساعد نداشته است و علت آن را فريبكاري و بيوفايي آنان با پدر و برادرش ميدانست، در حالي كه امام حسين(ع) بهگونهاي ديگر ميانديشيد. همين نوع نگاه او به قيام امام حسين(ع) موجب بازماندنش از رسيدن به فتح گرديد؛ تعبيري كه در روايت ياد شده به آن تصريح شده است، اما بايد توجه داشت كه از آغاز حركت امام از مدينه به قصد مكه كه هنوز بحثي از رفتن امام به عراق نبود، او امام را همراهي نكرد. پس گزينه سوم نيز قابل دفاع به نظر نميرسد. در مجموع ميتوان نتيجه گرفت كه گزينه چهارم به واقعيت نزديك است؛ يعني ابنحنفيه تفكر انقلابي و روحيه خطرپذيري نداشت، اما حركت امام را مشروع ميدانست و چون امام به او تكليف و الزام نكرد كه او را همراهي كند، در مدينه ماند و قرار شد اطلاعات مدينه را به امام گزارش كند.
نتيجهبا توجه به آنچه در اين مقاله بيان شد، محمد حنفيه برادر امام حسين(ع) از حضور در كربلا باز ماند. ملاقات محمد با امام(ع) در دو جا گزارش شده است؛ برخي اين ملاقات را در مدينه، و برخي ديگر آن را به مكه مربوط دانستهاند. براساس نقل ملاقات مدينه، محمد به امام توصيه كرد به مكه برود يا از شهري به شهر ديگر حركت كند. براساس نقل ملاقات مكه و آگاهي محمد از نيت امام براي حركت به كوفه، به امام توصيه كرد در مكه بماند. وقتي امام فرمودند در مكه بيم ترور وجود دارد، محمد پيمانشكني مردم كوفه نسبت به جدشان اميرالمؤمنين و برادرش امام حسن مجتبي(ع) را يادآوري، و به امام توصيه كرد به سمت يمن برود. امام بعد از شيندن توصيههاي محمد، وي را در همراهي با خودش آزاد گذاشت كه محمد ماندن در مدينه را انتخاب كرد و از همراهي با امام(ع) باز ماند.
محققان براي ريشهيابي علت همراهي نكردن محمد، دلايل متعددي بيان كردهاند؛ مانند: مريضي محمد، نمايندگي از طرف امام، نبودن نام محمد در لوح محفوظ شهدا، مخالفت با هرگونه قيامي عليه امويان، مشروع دانستن حكومت امويان، نپذيرفتن تاكتيك امام در برابر امويان، عافيتطلبي و عدم خطرپذيري ونداشتن تفكر انقلابي.
به باور نگارنده، از ميان تمامي دلايل مزبور، عافيتطلبي و عدم خطرپذيري، و به تعبير ديگر نداشتن تفكر انقلابي، عامل حقيقي شركت نكردن وي در قيام كربلا بوده است.
منابع
ابن طاووس، عليبن موسي، اللهوف في قتلي الطفوف، ترجمه، تعريب، تصحيح و تحقيق عبدالرحيم عقيقي بخشايشي، قم، نويد اسلام، ١٣٧٧.
ابن كثير الدمشقي، أبو الفداء اسماعيلبن عمر، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، ١٤٠٧/ ١٩٨٦.
ابناعثم الكوفي، أبومحمد أحمد، كتاب الفتوح، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالأضواء، ١٤٤١ق/ ١٩٩١م.
ابن اثير، عزالدين أبوالحسن عليبن ابي الكرم، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر ـ دار بيروت، ١٣٨٥/١٩٦٥.
ابنبابويه قمي، عليبن الحسين، الامامة و التبصرة من الحيرة، قم: مدرسة الامام المهدي?، ١٤٠٤ ق/١٣٦٣ ش.
ابنحزم، ابومحمد عليبن احمدبن سعيد، جمهرة أنساب العرب، تحقيق لجنة من العلماء، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م.
ابنخلدون، عبدالرحمنبن محمد، تاريخ ابن خلدون، تحقيق خليل شحادة، بيروت، دارالفكر، ط.الخامسه، ١٤٠٨/١٩٨٨.
ابنسعد، محمد، الطبقات الكبري، تحقيق محمدبن صامل السلمي، الطائف، مكتبة الصديق، ١٤١٤/١٩٩٣.
ابنسعد، محمد، الطبقات الكبري، تحقيق محمد عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٠ق/١٩٩٠م.
ابنشهر آشوب مازندراني، محمدبن علي، مناقب آل ابي طالب، نجف، المكتبة الحيدرية، ١٣٧٦ ق/١٩٥٦م.
ابنطاووس، علي بن موسي، اللهوف في قتلي الطفوف، قم، انوار الهدي، ١٤١٧ق.
ابنعساكر، عليبن حسن شافعي، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق علي شيري، بيروت، دار الفكر، ١٤١٥ق/١٩٩٥م.
ابنقولويه، جعفر بن محمد، كامل الزيارات، تحقيق الشيخ جواد قيومي، مؤسسة النشر الإسلامي، ١٤١٧ق.
اربلي، علي بن عيسي، كشف الغمة فيمعرفة الائمة، بيروت، دار الاضواء، ١٤٠٥ ق/١٩٨٥م.
امين عاملي، سيدالمحسن، لواعج الاشجان فيمقتل الحسين(ع)، قم، مكتبه بصيرتي، ١٣٣١.
امين عاملي، سيدمحسن، اعيان الشيعة، تحقيق حسن الامين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، بيتا.
بحراني اصفهاني، شيخ عبد الله، العوالم، الامام الحسين(ع)، قم، مدرسة الامام المهدي?، ١٤٠٧ق / ١٣٦٥ ش.
بلاذري، أحمدبن يحييبن جابر، انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دار الفكر، ١٤١٧/١٩٩٦.
ثقفي الكوفي، ابواسحاق ابراهيمبن محمد، الغارات، تحقيق جلالالدين حسينيارموي، تهران، انجمن آثار ملي، ١٣٥٣ش.
چلونگر، محمدعلي، «محمدبن حنفيه و قيام كربلا»، حوزه و دانشگاه، ش ٣٣، زمستان ١٣٨١،
ص ١٥٠ ـ ١٣٧.
حسين يعقوب، احمد، كربلا، الثورة و المأساة، بيروت، الغدير، ١٤١٨ ق/ ١٩٩٧ م.
حلي، حسن بن سليمان، مختصر البصائر، تحقيق مشتاق المظفر، بيجا، بينا، ١٤٢٠ ق.
حموي، شهابالدين ابو عبد الله ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، ١٩٩٥م.
خوئي، سيدابو القاسم، معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، بيجا، بينا، ١٤١٣ق/ ١٩٩٢ م.
دينوري، ابوحنيفه احمدبن داود، الأخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات الرضي، ١٣٦٨ش.
ذهبي، شمسالدين محمدبن احمد، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمري، بيروت، دار الكتاب العربي، ١٤١٣/١٩٩٣.
رضوي اردكاني، سيدابوفاضل، ماهيت قيام مختار، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ١٣٧٨ ش.
صدوق، محمدبن عليبن بابويه قمي، كمال الدين و تمام النعمة، تصحيح علي اكبر غفاري، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، ١٤٠٥ ق/ ١٣٦٣ ش.
صفار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، تحقيق حاج ميرزا محسن كوچه باغي، تهران: مؤسسة الاعلمي، ١٣٦٢ ش/ ١٤٠٤ ق.
طبرسي، ابوعلي الفضلبن الحسن، إعلام الوري بأعلام الهدي، قم، مؤسسة آلالبيت(ع)، ١٤١٧ ق.
طبري، ابوجعفر محمدبن جرير، تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد أبوالفضل ابراهيم، بيروت، دار التراث، ١٣٨٧/١٩٦٧.
طبري، محمد بنجرير بنرستم، دلائل الامامه، قم: مؤسسه البعثه، ١٤١٣ق.
طبسي، نجمالدين، الامام الحسين(ع) في مكة المكرمة(مع الركب الحسيني من المدينة الي المدينة)، قم، مركز الدراسات الاسلامية لممثلية ولي الفقيه في حرس الثورة الاسلامية، ١٤٢١ق/١٣٧٩ش.
فتال النيشابوري، محمد، روضة الواعظين، قم، منشورات الرضي، بيتا.
قمي، حسنبن محمدبن حسن قمي، تاريخ قم، ترجمه حسنبن عليبن حسن عبد الملك قمي، تحقيق سيدجلالالدين تهراني، تهران، توس، ١٣٦١ ش.
قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، تهران، كتابفروشي اسلاميه، ١٣٣٨ ش.
قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، قم، هجرت، ١٤١١ ق.
طهراني، الشيخ آقا بزرگ، الذريعة الي تصانيف الشيعة، بيروت: دار الاضواء، ١٤٠٣ ق/ ١٩٨٣ م.
طوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفه الرجال، تصحيح و تعليق المعلم الثالث ميرداماد الاسترآبادي، تحقيق السيدمهدي الرجائي، قم، مؤسسه آلالبيت(ع) لاحياء التراث، ١٤٠٤ ق.
كليني الرازي، محمدبن يعقوب، الكافي، تحقيق علياكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلامية، ١٣٦٣ش.
مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ١٤٠٣/ ١٩٨٣.
مزي، ابو الحجاج يوسف، تهذيب الكمال في أسماء الرجال، تحقيق بشار عواد معروف، بغداد، مؤسسة الرسالة، ١٤٠٦ ق/ ١٩٨٥ م.
مسعودي، ابو الحسن علي بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، قم، دار الهجرة، ١٤٠٩.
مسعودي، أبوالحسن عليبن الحسين، التنبيه و الإشراف، تصحيح عبدالله اسماعيل الصاوي، القاهرة، دارالصاوي، بيتا (افست قم، مؤسسة نشر المنابع الثقافة الاسلامية).
مفيد البغدادي، محمدبن محمد بن نعمان، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، تحقيق مؤسسة آلالبيت(ع) لاحياء التراث، بيروت، دار المفيد، ١٤١٤ ق/ ١٩٩٣ م.
مقدسي، مطهربن طاهر، البدء و التاريخ، بور سعيد، بيجا، مكتبة الثقافة الدينية، بيتا.
مقرم، عبدالرزاق الموسوي، مقتل الحسين(ع)، بيجا، المكتبة الحيدرية، ١٤٢٣ ق.
منقري، نصربن مزاحم، پيكار صفين، ترجمه پرويز اتابكي، تهران، آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٧٠ ش.
استاديار و عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشکي اصفهان. دريافت: ٢٨/١١/٨٨ ـ پذيرش: ١٩/١/٨٩
E-mail: [email protected]
[١]. با اين که ابنسعد هم کنيه او را ابو القاسم دانسته، ابنحزم اندلسي او را ابا عبدالله ناميده است. ( ابنسعد، الطبقات الکبري،
ج ٥ ، ٦٨ / ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص ٣٧).
[٢]. بلاذري، انساب الاشراف، ج٢، ص ٢٠٠ – ٢٠١.
[٣]. ابنکثير، البداية و النهاية، ج ٧، ص ٣٣١ / مقدسي، البدء و التاريخ، ج ٥، ص ٧٤ / ذهبي، تاريخ الاسلام، ج ٦، ص ١٨١.
[٤]. طبري، تاريخ اامم و الملوك، ج ١١، ص ٦٢٨.
[٥]. سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج ١، ص ٤٣٣.
[٦]. مجلسي، بحار الانوار، ج ٤٢، ص ١٠٨.
[٧]. ابنسعد، الطبقات الکبري، ج ٥، ص ٦٩ / دينوري، الاخبار الطوال ص ١٤٧ و ١٤٩ و ١٧٤ / قمي، تاريخ قم، ٢٣٦.
[٨]. اربلي، کشف الغمه، ج٢، ص ٢٣٥ / ذهبي، تاريخ الاسلام، ج ٦، ص ١٨٤.
[٩]. منقري،پيکار صفين، ص ٣٠٠.
[١٠]. دينوري، الاخيار الطوال، ص ٢٢١ .
[١١]. ابنکثير، البداية و النهاية، ج ٨، ص ١٦١ .
[١٢]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج ٥، ص ٦٨.
[١٣]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج ١١، ص ٦٢٨ .
[١٤]. ابن سعد، الطبقات الكبري، ج ٥، ص ٦٩.
[١٥]. همان، ص ٧٢.
[١٦]. ابنخلدون، تاريخ ابن خلدون، ج ٣، ص ٢١٥ – ٢١٦ .
[١٧]. ابنسعد، الطبقات الكبري، الطبقه الخامسه، ج ١، ص ٤٣٩.
[١٨]. ابنعساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج ١٤، ص ٢٠٥.
[١٩]. ابن کثير، البدائة و النهاية، ج ٨، ص ٢٣٣.
[٢٠]. کليني، الکافي، ج ١، ص ٣٤٨ / فتال نيشابوري، روضة الواعظين، ص ١٩٧ / صفار، بصائر الدرجات، ص ٥٢٢ ؛ ابن بابويه، الامامة و التبصرة، ص ٦٢.
[٢١]. خوئي، معجم رجال الحديث، ج ١٧، ص ٥٥- ٥٦.
[٢٢]. صدوق، کمال الدين و تمام النعمة، ص ٣٦.
[٢٣]. مقدسي،البدء و التاريخ، ج ٦، ص ٢٠ .
[٢٤]. دينوري، الاخيار الطوال، ص ٢٦٤ و ٣٠٩ .
[٢٥]. مقدسي، البدء التاريخ، ج ٥، ص ١٣١ .
[٢٦]. طوسي، اختيار معرفة الرجال، ج ١، ص ٣٤٢ .
[٢٧]. دينوري، الاخيار الطوال، ص ٣٠٩.
[٢٨]. مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج٣، ص ١١٦ ؛ همو، التنبيه و الاشراف، ص ٢٧٣ .
[٢٩]. شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج ١، ص ١٨٦. ياقوت حموي مي نويسد در جزيره خارک قبري است که ساکنان آن گمان مي کنند قبر محمد حنفيه است اما تواريخ چنين چيزي را تأييد نمي کنند. معجم البلدان ٢ / ٣٣٧.
[٣٠]. بلاذري، انساب الاشراف، ج ٢، ص ٢٠١ و ج ٣، ص ٢٩٥.
[٣١]. در خصوص زندگي محمد در قرون نخستين، حنفيه کتابي با عنوان اخبار محمد بن الحنفيه به طور جداگانه توسط سه تن به نام هاي ابواحمد عبدالعزيز جلودي، ابو مخنف لوطبن يحيي ازدي (م ١٥٧ق) و ابو المنذر هشام بن محمد بن السائب الکلبي (م ٢٠٦ق) نگاشته شده است. آقا بزرگ طهراني، الذريعه، ج ١، ص ٣٤٧.
[٣٢]. دينوري، الاخبار الطوال، ص ٢٢٨ / ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج ٣، ص ٢٦ / ابن کثير، البداية و النهاية، ج ٨،
ص ١٤٧ – ١٤٨.
[٣٣]. ابن کثير، البداية و النهاية، ج ٨، ص ١٦٥ .
[٣٤]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج ٥، ص ٣٤٩ .
[٣٥]. ابن کثير، البداية و النهاية، ج ٨، ص ١٦٥ / ذهبي، تاريخ الاسلام و وفيات الحشاهير و الاحلام، ج ٥، ص ٩ / مزي، تهذيب الکمال، ج ٦، ص ٤٢١ / ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج ١٤، ص ٢١١.
[٣٦]. طبسي، الامام الحسين(ع) في مكة المكرمة، ص ٢٦٤ – ٢٦٥.
[٣٧]. طبري، همان، ج ٥، ص ٣٤١ / ابن اثير، الکامل في التاريخ، ج ٤، ص ١٦.
[٣٨]. دينوري، الاخبار الطوال، ص ٢٢٨.
[٣٩]. محمد علي چلونگر، محمد حنفيه و قيام کربلا، ص ١٤٩.
[٤٠]. ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج ٥، ص ٢٠ – ٢١.
[٤١]. مفيد، الارشاد، ج ٢، ص ٣٣ – ٣٥.
[٤٢]. طبرسي، اعلام الوري باعلام الهدي، ج ١، ص ٤٣٤ .
[٤٣]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ٣، ص٢٤٠ / طبسي، الامام الحسين(ع) في مكة المكرمة، ص ٢٥٥.
[٤٤]. سيد ابن طاووس، اللهوف في قتلي الطفوف، ص ٢٤٠.
[٤٥]. ابن طاووس،اللهوف، ص ١٦٤.
[٤٦]. از تعليقه عبد الرزاق مقرم چنين فهميده ميشود که ابن نما کتابي با اين عنوان داشته است. مقرم، مقتل الحسين(ع)،
ص ١٣٥.
[٤٧]. سيد ابن طاووس، اللهوف، ترجمه عقيقي بخشايشي، ص ٢٥٣.
[٤٨]. طبسي، الامام الحسين(ع) في مكة المكرمة، ص ٢٦٢ – ٢٦٣.
[٤٩]. مجلسي، بحار الانوار، ج ٤٢، ص ١١٠.
[٥٠]. ر.ك: مقرم، مقتل الحسين(ع).
[٥١]. در روايتي از امام رضا(ع) آمده است : کان امير المؤمنين يقول: انّ المحامدة تأبي ان يعصي الله عزّ و جلّ. قلت من المحامدة؟ قال : محمدبن جعفر، محمدبن ابي حذيفة، محمدبن ابي بکر و محمدبن امير المؤمنين. شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، ١، ٢٨٦ / بحارالانوار ٣٣ / ٢٤٢و ج ٣٤ / ٢٨٢ به نقل از رجال کشي. در منابع ديگر نيز شبيه همين تعبير هست : ثقفي کوفي، الغارات، ج ٢، ص ٧٥٢. آيتالله خوئي، روايت فوق را ضعيف دانسته است. معجم رجال الحديث، ج ١٧، ص ٥٤.
[٥٢]. رضوي اردکاني، ماهيت قيام مختار، ص ١٦٤ – ١٦٥ به نقل از مامقاني، تنقيح المقال ج٣، ص ١١١ – ١١٢ کلمه محمد حنفيه .
[٥٣]. ابنشهر آشوب، المناقب، ج ٣، ص ٢١١ / مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٨٥.
[٥٤]. رضوي، ماهيت قيام مختار، ص ١٦٥ به از مامقاني ج ٣ کلمه محمد حنفيه .
[٥٥]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج ٥، ٣٢ـ٣١؛ ج ٥، ص ٣٤١ – ٣٤٢ / ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج ٤، ص ١٦ – ١٧.
[٥٦]. ابن اعثم، كتاب الفتوح، ج ٥، ص ٢١ / ابن اعثم، الفتوح، ترجمه مستوفي هروي، ص ٨٣٣.
[٥٧]. مجلسي، ٤١، ج ٤٤، ص ٣٢٩ (به نقل از تسلية المجالس و زينة المجالس تأليف سيدمحمدبن ابيطالب حسيني موسوي حائري) / شيخ عبد الله البحراني، العوالم، الامام الحسين(ع)، ص ١٧٨- ١٧٩ / سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ١ / ٥٨٨ / همو، لواعج الاشجان ص ٣٠ / شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ص ٥٥٨ .
[٥٨]. رضوي اردکاني، ماهيت قيام مختار، ص ١٧٠.
[٥٩]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ٣، ص ٢١١ / مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٨٥ .
[٦٠]. رضوي، ماهيت قيام مختار، ص ١٦٥ به نقل از مامقاني، ج ٣، ص ١١٢.
[٦١]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ٣، ص ٢١١ / مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٤، ص ١٨٥.
[٦٢]. صفار، بصائر الدرجات، ص ٥٠١ / حلي، مختصر البصائر، ص ٧٦ / ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج ٣، ص ٢٢٨ / طبري، دلائل الامامة، ص ١٨٢.
[٦٣]. کامل الزيارات ص ١٥٧ / بحار ٤٤ / ٣٣٠ و ج ٤٥ ص ٨٧ / ابن طاووس، اللهوف، ص ٣٩ ـ ٤٠.
[٦٤]. مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٨٧ / البحراني، العوالم، ص ١٥٥ و ١٩٦.
[٦٥]. ابن قولويه، كامل الزيارات، ١٢ ص١٥٨ ؛ مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٨٧ .
[٦٦]. مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٨٧ / بحراني، العوالم، ص ٥٥ و ١٩٦.
[٦٧]. مجلسي، بحارالانوار، ج ٤٢، ص ٨١ .
[٦٨]. طبسي، الامام الحسين(ع) في مكةالمكرمة، ص ٢٥٩ – ٢٦٠ .
[٦٩]. رضوي، ماهيت قيام مختار، ص ١٦٩.