تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - ديپلماسى ايران در قبال عثمانى طى دوره سلطنت شاه سليمان اول / رودى متى / حسن زنديه
ديپلماسى ايران در قبال عثمانى
طى دوره سلطنت شاه سليمان اول
(١٠٧٧ ـ ١١٠٥ق / ١٦٦٦ ـ ١٦٩٤م)[١]
رودى متى[٢]/ حسن زنديه[٣]
درآمد
آقاى دكتر رودلف پ.متى هلندى الاصل و ساكن امريكاست. وى متخصص تاريخ ايران و خليج فارس، و در حال حاضر دانشيار گروه تاريخ دانشگاه دلوار امريكا در رشته تاريخ خاورميانه است.او بخش اعظم تحصيلات عالى خود را در زادگاهش، هلند و دوره دكترى را در دانشگاه كاليفرنياى لوس آنجلس امريكا به اتمام رسانده و در خلال اين مدت براى آشنايى بيشتر با متون عربى و فارسى، يك سال در دانشگاه قاهره و يك سال در دانشگاه تهران حضور داشته است. متى درباره تاريخ دوره صفويه و قاجار آثار فراوان و عميقى دارد. او تاكنون بيش از ٢٥ مقاله در مجلات علمى و دانشنامه ايران به چاپ رسانده و بيش از ده سخنرانى با محور ايران، بهويژه دوره صفوى در محافل علمى كشورهاى مختلف ايراد كرده است. مقاله حاضر، ترجمه اى از مقالات مستقل اوست. شايان توجه است كه اين ترجمه به رؤيت مؤلف محترم كه بر زبان فارسى نيز تسلط دارد رسيده است. تيترهاى فرعى مقاله توسط مترجم با الهام از محتواى مقاله انتخاب شده است. دو سند پيوستى در پايان مقاله توسط نويسنده مقاله به آن ضميمه شده و براى حفظ امانت عيناً چاپ شده است.
[اهميت صلح ذهاب]
معاهده صلح ذهاب يا قصر شيرين در سال ١٠٤٩ق/١٦٣٦م بين دولت صفوى وامپراطورى عثمانى منعقد گرديد. اين رويداد بايد به عنوان نقطه عطفى در تاريخ نظامى، تجارى و سياسى صفويان قلمداد گردد، چرا كه تقريباً يك قرن و نيم دشمنى ميان دو قدرت بزرگ را خاتمه بخشيد.[٤] اين توافق، هر دو دولت را از تهيه تداركات و آمادگى جهت جنگ قريب الوقوع در آذربايجان و بين النهرين بى نياز ساخت. گرچه اشتباه است كه انعقاد معاهده صلح را به عنوان سرآغاز ضعف روحيه جنگى ايرانيان و علت اصلى ناكارآمدى و فروپاشى ماشين جنگى صفويان تصور نماييم،[٥] لكن بدون ترديد آن معاهده در درازمدت روند آماده باش هاى نظامى را كاهش داد. آن چه كمتر مد نظر قرار گرفته، بهبود روابط بازرگانى بود كه در پى انعقاد معاهده صلح ذهاب و كاهش تنش پديدار گشت. در اين معاهده، ماده اى گنجانده شده بود[٦] كه به موجب آن منافع هر دو دولت ايجاب مى كرد كه به بازرگانان اجازه دهند بدون مانع در قلمرو يكديگر رفت و آمد كنند. از اين پس تجارت بين ايران و بنادر لوانت[٧]، از وسط آناطولى و بين النهرين در امنيت كامل و بدون مزاحمت هاى فراوانى كه در گرماگرم جنگ هاى ايران و عثمانى كاروان ها را به ستوه آورده بودند، جريان داشت.[٨] سرانجام ثابت شد كه معاهده صلح به طور قابل ملاحظه اى پايدار است. مفاد اين معاهده تا دهه ١٧٢٠م، يعنى هنگامى كه غروب ستاره اقبال دولت صفوى، عثمانى ها را جهت اشغال بخش هايى از مناطق شمالى ايران به اتحاد با روس ها سوق داد، رعايت مى شد. در واقع، ميراث آن معاهده تا امروز نيز باقى است. از هنگامى كه معاهده صلح ذهاب مرزهاى دو كشور را مشخص كرد، اين وضعيت با اندك تغييراتى در مرزبندى هاى بعدى ايران و عثمانى و حتى نشان گذارى جهت تعيين حدود و ثغور بين ايران معاصر، عراق و تركيه مجدداً تصريح و تأييد مى شد.[٩]
همان طور كه معاهده صلح اشعار داشت، طرفين با دقت و وسواس زياد خواستار آن بودند كه با استناد واتكا به مواد عهدنامه اوضاع را تحكيم بخشند و تمايلات صلح طلبى آينده را از طريق مبادلات سياسى تصديق نمايند. از اين رو طى سال هاى ١٠٥٠ـ١٠٧٢ق/١٦٤٠ـ١٦٦٢م هر يك از دولت هاى عثمانى و صفوى چهار هيئت سياسى به پايتخت هاى يكديگر اعزام داشتند.[١٠] در خلال سه دهه بعدى مبادله سفرا تداوم يافت، البته روند آن با سير نزولى همراه بود. صرف نظر از هيئت هاى سياسى عثمانى و صفوى كه حامل پيام هاى تبريك و تهنيت بودند و به ترتيب در سال هاى ١٠٧٨ق/١٦٦٧م و ١١٠٣ق/١٦٩١م به كشورهاى يكديگر رفت و آمد كردند، به نظر مى رسد كه عثمانى ها فقط يك هيئت سياسى را در سال ١١٠٣ق/١٦٩١م به اصفهان گسيل داشتند; سال هايى كه در آن، بحران هاى جديد يك بار ديگر صلح را نشانه رفته بود. در عوض به نظر نمى رسد كه ايرانيان در اين دوره، سفارتخانه واقعى درعثمانى داشته باشند.[١١]
[سياست هاى صلح طلبانه ايران]
قلت منابع داخلى منتشره در دولت عثمانى و صفوى طى اواخر قرن هفدهم، نتيجه گيرى قطعى در مورد انگيزه هاى صلح طلبى متقابل دولتين را بى نهايت مشكل مى سازد. تا هنگام انتشار گزارش هاى بخش ديگر تحقيقات بكر كوتوك اغلو[١٢] درباره روابط دولت عثمانى - صفوى در قرن هفدهم، گزارش هاى سياسى عثمانى وراى سال هاى ١٠٢١ق/١٦١٢م به تعدادى نامه هاى پراكنده منحصر مى شد. از اين رو بيشتر ناشناخته باقى ماند.[١٣] چنان كه در ايران هم تواريخ دربارى موجود، اطلاعات زيادى بين سال هاى ١٠٧٤ق/ ١٦٦٣م، آخرين سالى كه عباسنامه آن را پوشش داده است و سال ١١٠٥ق/١٦٩٣م، اولين سالى كه دستور شهرياران آن را گزارش مى كند، ارائه نمى دهند.[١٤] اطلاعات مندرج در اين منابع و ساير منابع فارسى زبان عموماً درمورد تبادل واقعى سفارتخانه ها و مأموريت هاى سياسى صحبت مى كنند، لكن احكام و اهداف آن ها را توضيح نمى دهند. به دليل فقدان گنجينه هاى آرشيوى صفوى در خصوص مكاتبات سياسى - صفوى، قادر نيستيم اهداف و مقاصد ايرانيان را از خلال آن ها وارسى كنيم.
حتى بدون سند و مدرك صريح هم مى توانيم به آسانى دريابيم كه چرا عثمانى ها از تجاوز و تسخير بيشتر شرق خوددارى ورزيدند. بغداد، شهرى كه هر دو قدرت براى دست يابى بدان، جنگ هاى زيادى كرده بودند و به كرات در بستر زمان دست به دست شده بود، سرانجام در سال ١٠٤٨ق/١٦٣٨م به تصرف عثمانى در آمده بود. گفته مى شود سلطان ابراهيم اول ( دوره سلطنت ١٠٤٩ـ١٠٥٨ق/١٦٤٠ـ١٦٤٨م) بعد از تصرف مجدد بغداد خودش را با توسعه طلبى شرقى عثمانى راضى نشان داده است. احتمالاً ينى چرى ها پس از يك سرى جنگ هاى مفتضحانه در ارمنستان،علايق خود را از جنگ با ايران از دست دادند. ضمناً دولت عثمانى پس از اعدام صدراعظم، كمانكش قرا مصطفى پاشا در سال ١٠٥٣ق/١٦٤٤م يك دوره بى نظمى و آشوب را تجربه كرد. طى دوازده سال بعدى استانبول شاهد جانشينىِ پى در پى هجده صدر اعظم بود. چهار نفر آن ها اعدام شدند و يازده نفر معزول گشتند.[١٥] مهم تر اين كه عثمانى ها در همان زمان به دليل پيشرفت هاى نظامى، در مرزهاى غربى شان گرفتار شده بودند. در دهه ١٦٤٠م تمايلات و توسعه طلبى هاى آن ها متوجه مديترانه گرديد، جايى كه گرفتار جنگ طولانى با ونيز[١٦] شدند. اين جنگ كه در بالاى جزيره كوچك كرت[١٧] روى داد، تحت عنوان جنگ هاى كانديا[١٨] مشهور است.[١٩]
در نگاه نخست، بسيار مشكل است كه دريابيم چرا ايران از هرگونه تحركى كه به از سرگيرى جنگ منجر مى شد خوددارى كرد. از دست دادن بين النهرين، از جمله شهرهاى مقدس شيعى، به طور منطقى مى بايست صفويان را بر آن مى داشت كه از هرفرصتى براى باز پس گيرى آن مناطق استفاده كنند، به ويژه آن كه عثمانى ها هم در ماوراى جزيره كرت گرفتار شده بودند. با اين حال مطالبى در مورد فرايندهاى بلند مدت دولت صفوى مى دانيم كه ما را قادر مى سازد يك جواب فرضى به آن سؤال بدهيم. مهم ترين اين فرايندها، انحطاط و زوال قزلباشان بود كه به طور سنتى هسته اصلى نيروى جنگى ايران را تشكيل مى دادند. منابع عصر صفوى روايت مى كنند كه چگونه وزير اعظم صفويان ميرزا محمد سارو تقى (١٠٤٤ـ١٠٥٥ق/١٦٣٤ـ١٦٤٥م) در تلاشى آگاهانه جهت تحليل نيروى قزلباشان از پرداخت مواجب به آنان خوددارى كرد. نتيجه اين اقدام سريع، آشكار شد. عده اى از قزلباشان كه مواجب نگرفته بودند در جنگى كه مقابل بغداد روى داده بود قشون ايران را ترك كردند.[٢٠] طبيعتاً نقشه هاى جنگى جديد با اين استراتژى، همخوانى نداشت. محمد سارو تقى روابط تنگاتنگى با درون قصر سلطنتى، بهويژه با خواجگان و زنان حرم سرا برقرار كرده بود. چنان كه اين دو گروه خودشان در پيشاپيشِ جنبش ضد قزلباش قرار داشتند، نقش آن ها را هم در تحليل نيروى قزلباشان نمى توان ناديده گرفت، علاوه بر اين، برخى از شواهد موجود دلالت مى كند كه درگاه هسته گروه صلح طلب را در ميان نخبگان حاكم عصر صفوى تشكيل داده بود. در سال ١٠٣٨ق/١٦٢٩م، سال جلوس شاه صفى،جده بزرگ شاه در مجلس مشورتىِ دربار شركت كرد تا ناخشنودى شديد خود را از شروع جنگ با عثمانى ابراز دارد.[٢١] شاردن فرانسوى هم در دهه ١٦٦٠م جوّ غير نظامى ايران را ناشى از مداخله خواجگان و زنان حرم سرا در امور مملكتى مى داند.[٢٢] سانسون هموطن او مدتى بعد گزارش مى كند كه خواجگانِ قصر سلطنتى، مخالف فروپاشى قدرت عثمانى بودند.[٢٣]
[تكاپوها و تحريكات اروپاييان]
تمايلات صلح طلبى ايران به طور موقت، طى دوره زمام دارى شاه عباس دوم (١٠٥٢ـ١٠٧٧ق/١٦٤٢ـ١٠٦٦م) فروكش كرد. شايان ذكر است كه اين فرمانروا، سپاهى آراست و فرماندهى آن را بر عهده گرفت تا قندهار را از مغولان هند باز پس گيرد، ولى از هر گونه تلاشى جهت استرداد بغداد خوددارى ورزيد. صلح به عنوان يك اصل مسلم از سوى شاه سليمان اول هم كه در سال ١٠٧٧ق/١٦٦٦م جانشين شاه عباس دوم گرديد، پذيرفته شد. دقيقاً در همان زمان، فشار زياد بين المللى بر ايران وارد مى شد كه جنگ با عثمانى را از سر گيرد. معاهده صلح ذهاب در عين حال كه جنگ گرم بين ايران و عثمانى را خاتمه بخشيده بود، زمينه ساز صلح سرد بين دو قدرت گرديد. آن معاهده، مشاجرات سياسى گروه هاى ثالث را كه قصد داشتند با اشتعال نايره جنگ بين ايران و عثمانى به اهداف خود نايل آيند، منتفى نساخت. از وقتى كه قسطنطنيه در سال ٨٥٧ق/١٤٥٣م سقوط كرد و مسيحيان اروپا از پيشروى عثمانى در بالكان و گسترش دامنه تهديدات عثمانى به اروپاى مركزى هراسان شدند، در صدد برآمدند كه يك ائتلاف ضد عثمانى تشكيل دهند. اين تلاش ها راه و چاره اى بود كه پاپ ها، ونيزيان و كسانى كه زير فشار تعدّى و تجاوزات عثمانى قرار داشتند، پيشنهاد نموده و رهبرى مى كردند. در حالى كه اتريشى ها[٢٤] بيش از لهستانى ها[٢٥] و روس ها[٢٦] در مقابله با عثمانى نقش خود را به خوبى ايفا مى كردند، تنها ملت اروپايى كه به اين جبهه ائتلافى ملحق نشد، فرانسه، رقيب عمده اتريش و ساير قدرت هاى قاره اروپا بود. ايران از دوره فرمانروايى اوزون حسن آق قويونلو (دوره سلطنت ٨٥٧ـ٨٨٢ق/١٤٥٣ـ١٤٨٧م) در كانون توجهات اروپاييان قرار داشت، چرا كه مى خواستند با محاصره عثمانى، آن را در قرنطينه نگه دارند. در پى نابودى مسيحيان درياى سياه توسط بيگانگان طرابوزان[٢٧] هيئت هاى سياسى متعددى بين تبريز، رم، و ونيز مبادله شدند.[٢٨] دامنه قدرت فزاينده صفويان و عثمانى ها كه به سوريه و بين النهرين كشيده شد، اندكى بعد به دشمنى شديد عثمانى - صفوى منجر گرديد، به حدى كه ايران را به يك شريك فعّال اين راه كار نظامى مبدل ساخت.
[ائتلاف ضد عثمانى]
گرچه اين امر، هرگز به تشكيل ائتلاف واقعى ضد عثمانى منجر نشد، با وجود اين، مبادلات زياد سياسى از مسيرى كه ايران و دولت هاى اروپايى را به هم متصل مى كرد، تا آخر عصر صفوى ادامه يافت. مشهور است كه شاه سليمان پيشنهادهاى اروپاييان را مبنى بر پيشقدمى ايران جهت ضديت با عثمانى نپذيرفت. فرانسيسكو جملى كاررى[٢٩] عباراتى را به شاه سليمان نسبت مى دهد كه نشان دهنده واكنش او در مقابل تقاضاهاى اروپاييان است. بنا به روايت اين جهان گرد ايتاليايى شاه در برابر فشار اروپاييان كه مى خواستند ايران جنگ با عثمانى را از سر گيرد، مصراً اظهار داشت: چون با استانبول صلح كرده است نمى تواند حرف خود را زير پا بگذارد. شاه سليمان در جواب احتجاج اروپاييان كه مدعى بودند اگر عثمانى جنگ با اروپا را تمام كند، دوباره جنگ با ايران را از سر خواهد گرفت با بى اعتنايى پاسخ داد: «آنان اصفهان را براى او باقى گذارند، او ديگر در بند چيزى نخواهد بود».[٣٠]
عبارت اخير ممكن است جعلى باشد و دست كم هيچ شاهد عينى نداشته است. به هر حال، اين عبارت در آن زمان استعاره اى براى اهمال كارى و بى ثباتى شاه سليمان گرديد كه تا امروز هم بر آن تأكيد مى شود.[٣١] هيچ دليل و مدركى دال بر اين كه شاه سليمان سمبل شجاعت و استوارى بود، وجود ندارد. هم چنين نمى توانيم بگوييم كه فقدانش بر سرعت و پيشبرد تصميم گيرى هاى دربارى كه به واسطه دسته بندى ها آشفته گشته بود، آسيب جدى وارد نكرد. جملى كاررى نظر ديگران را منعكس مى كند، از جمله آن ها انگلبرت كمپفر،[٣٢] يكى از معدود سيّاحان غربى است كه اين ايام در دربار صفوى حضور داشته است. گرچه او تنها جهان گرد اروپايى نبود كه در اين موقع در ايران به سر مى برد، اما گزارش هايى را از خود باقى گذاشته كه نتيجه مشاهدات اوست. كمپر خاطر نشان مى سازد كه شاه سليمان هميشه مى گويد: «بى اعتنايى به تجاوزات ناچيز و پرخاش گرى هاى مختصر، بهتر از دست زدن به جنگى است كه سرانجامش نامعلوم است».[٣٣]
با وجود اين، مدلَّل مى سازد ضعف و سستى فزاينده حكومت باعث شد كه عزم ايرانيان جهت تداوم روابط مسالمت آميز با عثمانى ها جزم تر گردد. تنفر شاه سليمان از رويارويى نظامى نه بى قيد و شرط بود و نه جامع. در سال ١٠٨٤ق/١٦٧٣م هنگامى كه جنگ جديدى با عثمانى قريب الوقوع مى نمود، فرماندهان قشون ايران در تمام ايالاتى كه با قلمرو عثمانى هم مرز بودند حاضر شدند تا از واحدها و ادوات تحت فرماندهى شان سان ببينند و آمادگى جنگى حاكمان را جهت رويارويى با اعلان جنگ احتمالى ترك ها ارزيابى نمايند.[٣٤] روستاييان جهت استحكام دژهاى ايروان[٣٥] به كار گرفته شدند.[٣٦]
طى دوره زمام دارى شاه سليمان هم چنين قشون صفوى به منظور جلوگيرى از تهاجمات ازبكان به خراسان و سركوبى شورش بابا سليمان در كردستان، به اردوكشى هاى مختلفى دست يازيد. چندين شاهد در واقع، علل اصلى صلح طلبى ايران را فقدان آمادگى جنگى اين كشور در رويارويى با عثمانى مى دانند. جملى كاررى مدعى است كه احساسات صلح طلبى شاه سليمان از سوى وزير اعظم اش، شيخ على خان - كه شايع بود ملجأ و مأواى ضد مسيحيان است و عقيده راسخى به مذهب تسنن دارد- و ساير مشاوران به او القا شده بود كه عقيده داشتند عثمانى براى ايران همچون سدى است در برابر هجوم مسيحيان. جملى كاررى به طور قطع اظهار مى دارد: «درباريان مى ترسيدند اگر روزى تركان منهزم و نابود شوند حتماً نوبت حمله به ايران خواهد رسيد و براى ايران ميسور نيست كه در برابر مسيحيان به خوبى مقاومت نمايد».[٣٧]
اظهار نظرهاى جملى كاررى فقط در مورد نيروهايى نيست كه از صلح طلبى شاه سليمان حمايت مى كردند. او مشاهده كرد كه شيخ على خان به داشتن تمايلات سنى، مظنون است و در اين راستا شايعاتى را منعكس مى كند كه از بدو انتصاب شيخ على خان، حول و حوش اين صاحب منصب توانا را فرا گرفته بود.[٣٨] به مرور زمان، دامنه اين شايعات به اروپا هم كشانده شد; جايى كه تصور مى كردند طرفدارى شيخ على خان از مذهب تسنن، محرك اصلى و عمده اى است كه شاهِ سست و بى اراده را از جنگ با عثمانى باز داشته است.[٣٩]
اثبات عقيده محكم مذهبى شيخ على خان غير ممكن است، چه رسد به ارزيابى نقشى كه احتمالاً اين عقايد مذهبى در ابعاد سياسى خارجى اش ايفا كرده اند. حساسيت نسبت به درخواست هاى اروپاييان و تقويت احساسات ضد مسيحى، نمى تواند به عنوان يك عامل محرك ناديده انگاشته شود. به هر حال، محرك هاى آشكار بيشترى در منابع معاصر صفويان به خوبى معرفى شده اند، چنان كه شاهدان اروپايى خاطر نشان مى سازند دومين عاملى كه موجب شد وزير اعظم به جنگ با عثمانى تمايلى نداشته باشد، اين حقيقت بود كه املاك شيخ على خان غالباً در مرزهاى بين النهرين قرار داشت; يعنى در مجاورت كرمانشاه، در كردستان كه قلمرو ايل زنگنه و خاستگاه وزير اعظم بود.[٤٠] سومين عامل محرك را پطروس بديك[٤١] بيان مى كند. او يك كاتوليك (مبلغ ارمنى) در هيئت مأمور سياسى بود كه از سال ١٠٨٠ـ١٠٨٤ق/١٦٧٠ـ١٦٧٣م و مجدداً در سال ١٠٨٦ـ١٠٨٧ق/١٦٧٥ـ١٦٧٦م در ايران اقامت نمود و بعداً گزارش مهمى را منتشر ساخت كه تاكنون كمتر شناخته شده است. بديك به صورتى موجه، خط مشى صلح طلبى شيخ على خان را نسبت به تركان بيشتر از سياست هاى مالى و بودجه اى او ناشى مى داند تا هرگونه تمايلات شديد مذهبى.[٤٢] ساير منابع به صراحت بر جدّيتى تأكيد مىورزند كه شيخ على خان به اتكاى آن، سياست كاهش هزينه را توأم با افزايش درآمد تعقيب مى كرد.[٤٣] به هر حال، چنان كه در ذيل خواهد آمد نگرانى هاى استراتژيك وسيع تر، احتمالاً نقش تعيين كننده نهايى را در روابط ايران و عثمانى داشته اند.
ديپلماسى لهستان
چنان كه قبلاً خاطر نشان كرديم، جلوس شاه سليمان با طوفان فعاليت هاى سياسى بين المللى همراه بود. گسترش اين تحركات از تهاجم موفقيت آميز عثمانى عليه خاندان هابسبورگ[٤٤] و تهديد نيروى دريايى استانبول در كرت در اواخر سال ١٦٦٦م و تمركز فعاليت ها براى اغواى ايران جهت پيوستن به ائتلاف ضد عثمانى نشأت مى گرفت. بعضى از اين روابط به مسائل مذهبى و به خصوص مبلغان مذهبى مربوط مى شد. به عنوان مثال، ماهيت بيشتر مكاتباتى را كه بين دربار ايران و واتيكان[٤٥] صورت گرفته، همين مسئله تشكيل مى دهد.[٤٦] باز به طور نمونه لهستانى ها در صدد برآمدند مسائل تجارى و سياسى خود را با ايران مطرح كنند. در سال ١٦٣٧م انعقاد معاهده ترك مخاصمه آندروسوو[٤٧] بين لهستان و روسيه يك دوره طولانى جنگ و خصومت بر سر اوكراين را بين اين دو قدرت خاتمه بخشيده و افق جديدى را جهت اقدام هماهنگ عليه عثمانى بر روى آنان گشوده بود. علاوه بر اين، معاهده آندروسوو اين نتيجه را به دنبال داشت كه به بازرگانان روسى اجازه داد از طريق لهستان به اروپاى شرقى بروند و بازرگانان لهستانى هم مى توانستند از روسيه گذشته، به ايران عزيمت كنند.[٤٨] به دنبال اين، يك سفارت لهستانى به رهبرى بوگدان گوردزايسكى[٤٩] (گرجى) در سال ١٠٧٧ـ١٠٧٩ق/١٦٦٨م به ايران عزيمت نمود. وظيفه سفارت اين بود كه ايجاد يك ائتلاف ضد عثمانى را به دربار ايران پيشنهاد كند. به هر حال، اين بخش از مأموريت او ممكن است بخشى از رسالت اصلى و ضرورى او بوده باشد. از وظايف اصلى اين سفارت، تشويق دولت ايران جهت تصديق موافقت نامه اى بود كه در سال ١٠٧٧ـ١٠٨٨ق/١٦٦٧م بين روس ها و بازرگانان ارمنى ايران منعقد شده بود كه به موجب آن بازرگانان ارمنى ايران امتيازات تجارى را به دست آوردند. در عوض قول دادند ابريشمى را كه آن ها قبلاً به بنادر لوانت حمل مى كردند، از اين پس از طريق روسيه حمل كنند. بوگدان گوردزايسكى، بهويژه مأموريت داشت بسترى را فراهم كند كه بخشى از اين جريان جديد بازرگانى به لهستان منتقل شود.[٥٠] او در ماه شوال - ذيقعده سال ١٠٨٠/ فوريه و مارس ١٦٧٠ به همراه سر اسقف نخجوان، ماتئوس آوانيك[٥١] به حضور شاه سليمان بار يافت. وى به نمايندگى از لويى چهاردهم[٥٢]، پاپ كلمان نهم[٥٣]، دوك توسكانى[٥٤] و دوج ونيز[٥٥] در صدد جلب مشاركت ايران در ائتلاف ضد عثمانى بود.[٥٦] مسكو از مدت ها پيش جزء آن دسته از دولت هاى اروپايى بود، كه سعى داشتند ايران را وارد يك ائتلاف ضد عثمانى [٥٧] كنند.
هيئت هاى ديپلماسى
به هر حال، رقابت و خصومت بين روسيه و لهستان غالباً مانع شده بود كه روسيه بتواند در راستاى برقرارى تجارت با ساير قدرت هاى مسيحى گامى بردارد. اين روند با انعقاد معاهده صلح آندروسوو دگرگون شد، چرا كه اين معاهده، موازنه قدرت در اروپاى شرقى را تغيير داد و يك بار ديگر تزار را به جمع شركاى فعّالى برگرداند كه سعى داشتند بابعالى[٥٨] را در انزوا و قرنطينه نگه دارند. اعزام سه سفارت كامل به اصفهان افزون بر نُه هيئت معمولى در دهه بعد نشان دهنده اين بود كه مجدداً علايق و منافعى را در ايران جستوجو مى كنند.[٥٩]
تشديد فعاليت هاى ديپلماسى در چند سال بعد كه در راستاى تهديد عثمانى تمركز يافته بود، طى سال هاى ١٠٨٣ـ١٠٨٥ق/١٦٧٣م روى داد; سال هايى كه در آن، كشمكش صفوى - عثمانى، شروع جنگ ديگرى را هشدار مى داد. نمايندگى سياسى روسيه، انگليس و فرانسه جهت جلب توجه دربار صفوى با هم رقابت مى كردند. هيئت هاى نمايندگى فرانسه و انگليس جهت تحصيل حقوق تجارى يا توسعه آن در اصفهان گرد هم آمدند، چنان كه هيئت اعزامى روسيه هم اهداف تجارى را با مقاصد سياسى در هم آميخت. نمايندگان روس، خبر پيروزى لهستان را بر ارتش عثمانى در خورزين[٦٠] به ايران آوردند و هدفشان اين بود كه شاه را ترغيب كنند تا به اتحادى كه اخيراً بين لهستان و روسيه برقرار گرديده است، ملحق شود و سوى بغداد لشكركشى نمايد. عمق اين پيچيدگى ها هنگامى آشكار گرديد كه گريگورى لوزيكنت[٦١] در سال ١٠٨٢ق/١٦٧١م به عنوان فرستاده شاه و نماينده بازرگانان ارمنى جلفاى جديد، از مسكو بازديد كرد. بخشى از رسالت او تقاضاى غرامت اموال مسروقه بازرگانان ايرانى بود كه به واسطه شورش اخير ياغيان استن كا رازين[٦٢] به يغما رفته بود. خشم مقامات ايرانى به دليل اين مسئله با عصبانيت روس ها برابرى مى كرد. علت ناراحتى روس ها اين بود كه شاه موفق نشده بود هيئتى را كه به نمايندگى از استن كا رازين به اصفهان آمده بود، دست گير نموده و به دولت متبوعش مسترد دارد. به رغم تلاش هايى كه لوزيكنت جهت رفع موانع انجام داد، خوددارى مسكو از پرداخت غرامت اموال مسروقه به ايران، گسترش روابط را با مشكل روبه رو ساخت. پذيرايى و استقبال سرد از هيئت نمايندگى روسيه كه بعداً به اصفهان آمدند، آشكار ساخت كه روسيه چقدر نفوذ و اهميت خود را از دست داده است. اف. وزنيچسن،[٦٣] رئيس هيئت نمايندگى، مجبور شد در مقابل شاه، زانو بزند. شاه هم طبق معمول جوياى سلامتى تزار نشد. حاجت به تذكار نيست كه جلب مشاركت ايران در ائتلاف ضد عثمانى در دستور كار جلسه نبود.[٦٤]
[هوشيارى سياسى شاه سليمان]
شكست لهستان در پادليا[٦٥]، توأم با تنزل ناگهانى روابط دولت عثمانى- صفوى سبب شد كه روسيه و لهستان طى چند سال آتى نيز پيشنهادهاى سياسى خود را به ايران ارائه دهند. روس ها به واسطه هيئت اعزامى كه توسط پرى كلنسكى[٦٦] و كريستوفرو[٦٧] رهبرى مى شد، شاه را در سال ١٦٧٢م جهت پيوستن به اتحادى كه اخيراً توسط لهستان روسيه شكل گرفته بود و نيز حمله به بغداد ترغيب كردند.[٦٨]شاه سليمان، پيشنهاد كريستوفرو را رد كرد و بدين وسيله نيات خود را آشكار ساخت، مبنى بر اين كه او زمانى به بغداد حمله خواهد كرد كه روسيه و لهستان واقعاً درگير جنگ با تركان باشند، علاوه بر اين شاه را مطمئن سازند كه بدون جلب نظر او با عثمانى صلح نخواهند كرد. با توجه به بيانات شيخ على خان كه در خلال مذاكره با هيئت هاى اروپايى ايراد گرديد و بر آن تكيه شده است، مى توان به صراحت علل عقيم ماندن راه كارهاى بلندمدت سياسى قدرت هاى اروپايى را دريافت. هنگامى كه از وزير اعظم خواسته شد راجع به تقاضاى اروپاييان در خصوص ايجاد ائتلاف ضد عثمانى جواب و توضيح مفصل ترى بدهد، وى كه به نظر مى رسيد پيشقراول حركت ضد روسيه در دربار بود، در جوابى دندان شكن گفت: «قدرت هاى مسيحى به كرات شاه ايران را جهت اتحاد با خودشان براى جنگ عليه ترك ها فرا خوانده اند. بعد از آن هميشه بدون حضور متحدشان صلح نموده اند».[٦٩]
شاه سليمان، به رغم مخالفت ظاهرى با از سرگيرى خصومت با عثمانى ها در پاييز سال ١٠٨٤ق/١٦٧٣م عازم قزوين شد، چنان كه بعضى اين حركت را به منزله آمادگى جهت شروع جنگ جديد براى باز پس گيرى بغداد قلمداد نمودند.[٧٠] شاه سال بعد، طى اقامتش در قزوين يك كشيش اسپانيولى به نام پدرو كوبرو سباستيان[٧١]را به حضور پذيرفت. وى نامه اى از مارشال لهستان و شاه آتى يان سوم سوبيسكى[٧٢](دوره سلطنت ١٦٧٤ـ١٦٩٦م) همراه خود آورده بود. در اين نامه كه در ژوئن ١٦٧٣ تحرير يافته بود، از شاه خواسته بود كه جهت انجام عمليات نظامى مشترك عليه بابعالى، به ائتلاف لهستان روسيه ملحق شود.[٧٣] در ماه صفر ١٠٨٥/مى١٦٧٥ گزارش شد كه عثمانى ها و صفويان بر سر مسئله عوارض راه دارى و حقوق گمركى در سرحدات نواحى بغداد و بصره تصادم پيدا كرده اند و يك ماه بعد، با ورود نمايندگانى از خوشاب[٧٤]، يك بخش مستقل از كردستان، روابط ايران و عثمانى آبستن تحولات جديدى گرديد. اين نمايندگان نگران بودند كه دولت عثمانى خوشاب را به قلمرو خود ضميمه نمايد و پيشنهاد كردند كه خراج گزار دولت صفوى باشند. شاه پس از مشورت با مشاورانش، اين پيشنهاد را رد كرد و به حاكم خوشاب گفته شد كه خودش به بهترين وجهى كه مى تواند با بابعالى كنار بيايد.[٧٥]تصميم به قطع كشمكش هاى فزاينده، ممكن است به دليل عكس العمل عثمانى ها صورت گرفته باشد، چرا كه عثمانى ها توپخانه و ساير تجهيزات نظامى خود را از اسكندريه به سوى بغداد حركت داده بودند.[٧٦] به همين گونه تهديدهاى عثمانى ممكن است نتيجه تشكيل جلسه اى بوده باشد كه شاه آن را در ١٣ جمادى الاولى/٥ آگوست با صاحب منصبان خود جهت بررسى تقاضاى روسيه مبنى بر اعزام بيست هزار نيروى نظامى به منظور جنگ عليه عثمانى ها برگزار نمود. اين تقاضاى روسيه، ماه گذشته توسط فرستاده روس ها به ايران مطرح شده بود. اين درخواست نيز پذيرفته نشد. استدلال شاه اين بود: «بى احترامى نمودن به روس ها بهتر از نقض پيمان صلح با عثمانى هاست».[٧٧]
هيچ يك از هشدارهايى كه از سوى دربار صفوى داده شد، قدرت هاى مسيحى را از تلاش جهت كشاندن ايران به ائتلاف ضد عثمانى باز نداشت. ابتكارهاى سياسى آن ها طى سال هاى ١٠٩٤ـ١٠٩٦ق/١٦٨٣ـ١٦٨٥م به اوج خود رسيد. سال قبل، ارتش عثمانى در عملياتى ناموفق وين را محاصره كرد و توسط نيروهاى لهستان مغلوب شد. پيشينه بعضى از هيئت هاى تبليغى كه طى اين آخرين دوره از جنگ هاى اروپايى مجدداً تشكيل يافتند، به مسائل و استراتژى هاى نظامى محدود نمى شد.
[سياست هاى مداخله جويانه پاپ]
در سال ١٦٨٢م پاپ اينوسان يازدهم،[٧٨] كناب سباستين[٧٩] آلمانى را به عنوان سر اسقف جديد نخجوان در ارمنستان منصوب نمود و او را همراه نامه خود به شاه صفوى، روانه ايران كرد. كناب، در مسيرش به سوى شرق، در وين توقف كرد. او در آن جا از امپراتور اتريش، لئوپلد اول[٨٠] (دوره سلطنت ١٧٠٥-١٦٥٥م) تقاضا نمود كه براى تأسيس صومعه دومينيكن در اصفهان، ياريش كند. در حالى كه وظايف خود را در دربار صفوى به عنوان نماينده امپراتور انجام مى داد، يورش عثمانى به اتريش - هنگرى[٨١] در حول و حوش بهار سال ١٠٩٤ق/١٦٨٣م باعث شد كه امپراتور نامه اى به كناب بدهد و طى آن از شاه تقاضا كند كه عملياتى را عليه عثمانى سازماندهى نمايد تا بدين وسيله قدرت هاى اروپايى كه در محاصره عثمانى هستند، خلاص شوند. كناب هم چنين قبل از ترك وين، نامه ديگرى از سوى پاپ دريافت كرد كه در ١٩ ژوئن نوشته شده و حاكى از پيشروى دولت عثمانى بود. در اين نامه هم پاپ اينوسان، شاه رابه اقدام عليه عثمانى ترغيب كرده بود. كناب هنگام ورود به لهستان نيز نامه اى از يان سوم سوبيسكى دريافت داشت. يان سوم، در گرماگرم جنگ با تمام قوايش، فرصت را غنيمت شمرده تا اين كشيش ره گذر را ملاقات كند.[٨٢]
در حالى كه سفير لهستان از ايران باز مى گشت، كناب با دستورالعمل هايى به سوى ايران رفت تا شاه را از موارد ذيل مطلع نمايد:
١- شكست تركان در ١٠ رمضان/١٢ آگوست در جنگ كالنبرگ[٨٣] روى داده بود.
٢- تشكيل ائتلاف بين دول لهستان و اتريش و نقش سرنوشت سازى كه پاپ در اين راستا ايفا كرده بود.
٣- علاقه روسيه جهت پيوستن به اين ائتلاف پس از انعقاد صلح بين لهستان و روسيه. (در واقع اتحاد مقدس[٨٤] بين لهستان، اتريش و ونيز فقط تا مارس سال ١٦٨٤ دوام آورد و روسيه در سال ١٦٨٤ ميلادى طى معاهده صلح روسيه - لهستان به اين اتحاد ملحق شد).
با توجه به اين مسائل، كناب مزيت اقدام نظامى مشترك بر ضد عثمانى را به ايرانيان گوشزد كرد.[٨٥] معطلى در روسيه باعث شد كه كناب در ماه ذيقعده ١٠٩٥/اكتبر١٦٨٤ وارد اصفهان شود.
[ديپلماسى فعّال لهستان]
كناب به هيچ وجه تنها فرستاده اى نبود كه از سوى پادشاه لهستان جهت پى گيرى اين موضوع به دربار صفوى آمده باشد.لهستان، به خوبى روند اعزام فرستادگان سياسى خود را به ايران، با اعزام مأموران و پيك هاى متعدد در سال ١٠٨٧ق/١٦٧٦م- به دنبال انعقاد معاهده زُرآنو[٨٦] كه لهستان، اوكراين را به عثمانى واگذار كرد- و تعدادى مبلّغ مذهبى بين سال هاى ١٠٩٣ـ١٠٩٦ق /١٦٨٢ـ١٦٨٤م حفظ نموده و تدوام بخشيد.[٨٧] دومان گزارش مى كند كه چگونه يان سوم سوبيسكى بين ماه هاى شوال و ذيحجه سال ١٠٩٤/سپتامبر و نوامبر ١٦٨٣ در حين لشكركشى هايش از مكان هاى مختلفى، نظير پاركنى[٨٨]، شيسن[٨٩] و اشترگم (گرن)[٩٠]در هنگرى كه با يورش ارتش عثمانى مواجه بود هشت نامه براى شاه نوشت.[٩١] اين نامه ها به وسيله پيك ها و مأموران مختلف به اصفهان رسانده شد. يكى از اين مأموران بوگدان گوردزايسكى بود كه يك بار ديگر در ربيع الاول ١٠٩٥/فوريه ١٦٨٤ به اصفهان اعزام گشت. در نيمه دوم همان سال دو مأمور سياسى ديگر به نام هاى آدام كانتسكى[٩٢] و تئودور ميرانويچ[٩٣] به اصفهان فرستاده شدند. پطروس بديك كه در سال ١٦٩٣م از سوى ائتلاف قدرت هاى مسيحى به ايران اعزام شده و در مسيرش از ورشو عبور كرده بود تا نامه هايى را از يان سوم سوبيسكى دريافت دارد، بايد دومين فرد بوده باشد كه در اين راستا به ايران آمده است.[٩٤] بنابراين، بديك هرگز به ايران نرسيد، چرا كه در نقطه اى در طول خط مرزى لهستان - روسيه ناپديد گشت. منصب و مأموريت او به عنوان فرستاده كشور لهستان، بر عهده كنت كنستانتين سليمان ژكورسكى[٩٥]، ارمنى اى كه در لهستان جزو طبقه اشراف درآمده بود، واگذار گرديد.[٩٦] صرف نظر از هيئت هاى لهستانى و ساير هيئت هاى نمايندگى، دو هيئت اعزامى غربى ديگر در همان زمان در اصفهان حضور داشتند. اولين هيئت نمايندگى از جانب تزار روسيه، تحت رياست يك نفر يونانى الاصل به نام كنستانتين كريستوفرو (كنستانتين كريستوفروويچ)[٩٧] به ايران آمده بود كه قبلاً هم به استانبول اعزام شده بود. ديگر نماينده سياسى، لودويش فابريتيوس[٩٨] بود كه در سال ١٠٩٥ـ١٠٩٦ق/١٦٤٨م براى دومين بار به عنوان نماينده شاه سوئد از ايران ديدن نمود. بسان بيشتر نمايندگانى كه از شمال به ايران مى آمدند، هيئت فابريتيوس هم مسائل تجارى و اهداف سياسى را در هم آميخت. ما از طريق كمپفر، منشى سفارت و خود فابريتيوس، اطلاعات بالنسبه خوبى راجع به سرنوشت هيئت نمايندگى سوئدى به دست مى آوريم.[٩٩] اين هيئت در ٣ ربيع الثانى/٣٠ مارس، ده روز پس از سال جديد ايرانيان، نوروز وارد اصفهان شد و مجبور بود چهار ماه تمام منتظر بماند تا شاه در ٢٧ شعبان/٣٠ جولاى رسماً آن ها را به حضور بپذيرد.[١٠٠] به نظر مى رسد توضيحات فابريتيوس منطقى است. هيئت اعزامى ممكن است مجبور شده باشد جهت اولين باريابى حتى در شرايط «طبيعى» براى مدت طولانى منتظر بماند. اين رويه، معمولى بود كه شاهان صفوى هيئت هاى نمايندگى خارجى را قبل از اين كه به حضور بپذيرند، براى مدت زمان مديدى منتظر نگه مى داشتند، آن گاه آنان را به طور دسته جمعى و در ايام تعطيلى مانند نوروز كه ميهمانى مجلل و پر ريخت و پاشى براى درباريان و ميهمانان خارجى ترتيب داده مى شد، به حضور مى پذيرفتند. شاردن توضيح مى دهد كه معطل نگه داشتن فرستادگان خارجى براى مدت زمان طولانى، از سياست آگاهانه صفويان نشأت مى گرفت كه مى خواستند بر جلال و شكوه دربار بيفزايند.[١٠١] فابريتيوس هنگامى كه نزد شاه سليمان راه يافت، تقاضاهاى خود را در قالب چهار موضوع به او تقديم نمود، از جمله اين موضوعات، پيشنهاد پادشاه سوئد چارلز يازدهم[١٠٢] بود كه از شاه خواسته بود به ائتلاف اروپايى ضد عثمانى بپيوندد با اين خبر كه سوئديان دوازده هزار سرباز را براى مساعدت به ايران آماده كرده اند.[١٠٣] اگرچه رسم بود كه نمايندگان خارجى پس از معطلى زياد به حضور شاه باريابند معمولاً طى تعطيلى هاى مهم نيز غير معمول نبود كه جهت باريابى به محضر شاه، مدت زمان زيادى را به انتظار بنشينند تا جواب نهايى شاه يا اجازه مراجعت را دريافت دارند. در ماه ربيع الثانى سال ١٠٩٦/مارس سال ١٦٨٥ كناب - كه خودش فقط در خلال جشنى كه در ماه نوروز برگزار شد، به حضور شاه بار يافته بود - نامه اى به امپراتور لئوپولد اول[١٠٤] نوشت و در آن نامه خاطر نشان ساخت كه نمايندگان لهستان، سوئد و روسيه هنوز منتظر دريافت جواب نامه هاى خود هستند كه شش ماه پيش تسليم نموده اند. او اضافه كرد تنها نشانه آمادگى جنگى صفويان حضور قشونى از آن ها در گرجستان بود كه آن ها هم بر اثر شيوع طاعونِ سال قبل، به عقب فرا خوانده شده بودند.[١٠٥]
شكيبايى هيئت هاى مختلف خارجى بايد در يك سال ديگر هم محك زده شده باشد، چرا كه فقط در تابستان سال ١٠٩٨ق/١٦٨٦م بيش از دو سال كه از ورود به پايتخت صفويان گذشت، فابريتيوس (احتمالاً همراه نمايندگان روسيه و لهستان) اجازه يافت كه پايتخت را ترك كند.
مسامحه دربار در رسيدگى سريع به اين موضوع، كه به نظر مى رسد صرفاً به اين ايده شايع دامن مى زد كه قدرت هاى اروپايى با جلب نظر يك حاكم ايرانى توانسته اند او را مجاب سازند، نسبت به هر پيشنهادى كه اصرار داشت او را از سستى و تنبلى برهاند، دست رد بزند. ماهيت پيام نهايى شاه به مأموران مختلف به هر حال بيان گر مطلب ديگرى است. با اطمينان مى توان گفت كه نتايج حاصله بسيار ضعيف بود.
[ناكامى ديپلماسى اروپاييان]
در نهايت، دربار صفوى هر گونه پيشنهادى را جهت پيوستن به دسته بندى و جنگ رد كرد. فابريتيوس گزارش مى كند كه چگونه شاه به او اطلاع داد بايد خوشحال باشد كه تمام خواسته هاى شاه سوئد را جز هر پيشنهادى جهت از سرگيرى خصومت با عثمانى برآورده ساخته است. فابريتيوس مى گويد: شاه سليمان ادامه داد: «اجداد من پيمان صلح بسته اند و من تا ابد نسبت به آن وفادار خواهم بود. لعنت بر اولين كسى كه دوباره دست به شمشير ببرد... ما خودمان باعث شديم كه توسط قدرت هاى مسيحى به مقدار زيادى ترك ها را رنجيده خاطر سازيم، اما بعداً قدرت هاى مسيحى بدون آن كه ما را به حساب آورند، صلح كردند».[١٠٦]
گزارش هاى ديگرى در مورد آخرين بار عامى كه جهت پذيرايى از نمايندگان متعدد سياسى برگزار شد، حدود و روابط سياسى و ملاحظات استراتژيك صفويان را نمايان مى سازد. بنا به روايت سانسون، نماينده آلمانى (كناب) هنگام باريابى به حضور شاه، مزاياى انضمام ايران به ائتلاف ضد عثمانى را به او گوشزد كرد. در همين راستا شاه جواب داد كه او هيچ امتيازى را در پيوستن به اتحاد ضد عثمانى نمى بيند كه فراتر از حفظ روابط مسالمت آميز با همسايگانش باشد. شاه صفوى در جواب فرستاده لهستان كه تأكيد مى كرد زمان مناسب براى صفويان فرا رسيده است كه شهرهاى بغداد، بصره و ارزروم را باز پس گيرند، گفت: «اين شهرها براى ايران مهم تر از شهر كامى نيتك[١٠٧] براى لهستان نيست» (كه در سال ١٦٧٢م به تصرف عثمانى ها در آمده بود). بدين طريق، بصيرت و آگاهى خود را در مورد توسعه طلبى هاى عثمانى در اروپا نمايان ساخت. او افزود: «هرگاه لهستان شهر كامى نيتك را مجدداً به تصرف درآورد، دولت ايران نيز شهرهاى بصره، بغداد و ارزروم را تصرف خواهد كرد».[١٠٨] پيام نهايى شاه سليمان، براى فرستاده روسيه هم، صريح و قاطع بود. فرستاده روسيه به شرح اين نكته پرداخت كه اينك وضع امپراتورى عثمانى بسيار وخيم شده است و اكنون چقدر براى ايران آسان است كه او را از ميان بردارد. بدو پاسخ دادند: «بگذار بنده خدا ضعيف و گرفتار باقى بماند، ولى ما نمى خواهيم به كلى از ميان برود. راست است كه او همسايه زورمند ماست و اغلب ما را ناراحت كرده است، ولى ما تحمل آن را نداريم كه پادشاهى از مذاهب ديگر، با ما همسايه شود. از اين گذشته به مصلحت ما نيست كه او چندان ضعيف شود كه از پاى درآيد، زيرا كشور او سدى است در جلو مسيحيان، كه ما را از اينان آسوده خاطر مى سازد». شيخ على خان نطق كنايه آميز خود را اين گونه كامل كرد:
«خيلى خطرناك است كه انسان درِ كندوى بسته زنبور عسل را باز كند، زيرا در معرض نيش زنبوران واقع خواهد شد». به اين ترتيب مى خواست به آن ها بفهماند كه وقتى سلطان عثمانى كه دشمن خطرناك ايران به شمار مى رود با مسيحيان گرفتار و مشغول باشد، ايران از صلح و آرامش برخوردار خواهد بود، ولى اگر در چنين مواردى او نيز به عثمانى حمله كند تاتارها، مغول ها و ازبك ها كه همه با سلطان عثمانى هم مذهب هستند، به سرزمين ايران هجوم خواهند آورد و اين گو با اين كه قدرت و قوت آن ها در مقابل ايران چيزى به حساب نمى آيد، ولى چون زنبوران كه وقتى عده آن ها افزايش يابد خطرناك مى باشند، بايد از آن ها و نيز از حملاتشان اجتناب كرد و در اين مورد، مسيحيان هم به دليل بُعد مسافت نمى توانند كمك شايسته اى نسبت به ما به عمل آورند.»[١٠٩]
[ديپلماسى فعّال شاه سليمان]
صرف نظر از مسئله زمام دارىِ شخص شاه سليمان، مى توانيم نتيجه بگيريم كه دربار را بيش از صرف سستى و تنبلى، ملاحظات استراتژيكى و ژئوپلتيكى، به حالت انفعالى درآورده بود. بدون ترديد در دهه ١٦٨٠م صاحب منصبان دولت صفوى از وضعيت اسفناك دولت ايران آگاهى داشتند. اين امر، علاوه بر يك محاسبه دقيق از امكانات قواى متحدين و دشمنان، بايد نخبگان حاكم دولت صفوى را متقاعد كرده باشد كه نقض پيمان صلح شكننده با عثمانى، غير عقلايى خواهد بود. تجربيات ايرانيان در مورد اروپاييان كه از مدت ها پيش مصمم بودند ايران را در يك اتحاد ضد عثمانى گرفتار سازند، حتى بدون اين كه هيچ يك از تعهدات خود را در خصوص مساعدت نظامى به ايران عملى نمايند، بى ترديد ايرانيان را بيشتر تقويت نمود كه در تصميم خود مبنى بر رعايت بى طرفى در كشمكش هاى بين عثمانى ها و قدرت هاى مسيحى مصمم تر گردند. آخرين مسئله اى كه غربيان كمتر بدان توجه مى كردند امكان اتحاد ضد صفوى همسايگان ايران بود. تصور ايجاد يك اتحاد سنى كه شيعيان ايران را نشانه رود، در مخيله عثمانى ها نمى گنجيد و مغولان و ازبكان به كرات يك چنين اتحادى را پيشنهاد كردند و صرفاً سوء ظن متقابل مغول، ازبك و علايق و اولويت هاى متفاوت آن ها در آن زمان، مانع از تحقق آن ايده گرديد.[١١٠] بر اساس مطالعه وسيع تر، بر روى يك سرى از منابع موجود، تنها به اين نتيجه مى رسيم كه تجسم دربار صفوى، چنان كه در بعضى روايات آمده، به عنوان يك دربار ضعيف و بى حركت كه به ايستادگى در مقابل دشمن بزرگش تمايلى نداشت، به اندازه كافى با واقعيت مطابقت نمى كند.
براى مثال، گزارش كناب در ماه آوريل سال ١٦٨٥ مدعى است كه بابعالى نماينده اى را به اصفهان فرستاد كه چندين خانواده تبعه سلطان را كه در ايران زندگى مى كردند به عثمانى برگرداند و مجدداً تحت حاكميت سلطان درآورد. طبق روايات كناب، به نماينده گفته شده بود: «هر كس بخواهد در ايران زندگى كند، به زور اخراج نخواهد شد».[١١١] يك سياست فعّال ترى نيز در دربار صفوى، در واكنش به اطلاعات واصله از اروپا ديده مى شود. پادشاه سوبيسكى در نامه اش فرمانرواى صفوى را از پيروزى هايش و به طور كلى از پيشرفت منازعات ضد عثمانى آگاه ساخت. دومان كه در موقعيتى قرار گرفته بود كه به عنوان مترجم مكاتبات خارجى دربار شناخته مى شد (و به عنوان يك فرانسوى، احتمالاً وظيفه داشت كه شاه را از جنگ با عثمانى باز دارد) اظهار مى دارد كه پادشاه لهستان در نامه هايش، به شاه سليمان توصيه كرد كه يك اردوكشى به سوى بغداد و ساير نقاطى كه در امتداد دجله قرار دارند يا قبلاً به ايران تعلق داشته اند راه بيندازد و سوگند ياد كرد كه صلح با عثمانى محقق نخواهد شد مگر اين كه نقاطى كه قبلاً در مالكيت ايران بوده است، به ايران مسترد گردد.[١١٢] شاه سليمان هم ظاهراً بعد از مطالعه گزارش هاى آزادسازى وين، تحريك شد كه بغداد را باز پس گيرد، لذا جاسوسانى به قلمرو تركان رفتند تا شكست عثمانى را تأييد كنند.[١١٣] گفته مى شود در همان زمان سلطان محمد چهارم، نسبت به اخبار نگران كننده، مبنى بر اين كه پادشاه لهستان، با اعزام هيئت نمايندگى خود، فرستاده مخصوصى را به اصفهان روانه كرده است، واكنش نشان داد (ممكن است اين فرد شخص ديگرى غير از آن فردى باشد كه كناب از او نام مى برد). اين هيئت نمايندگى، هداياى گران بهايى را به همراه آورده بود كه به واسطه آن ها انديشه حاكم بر دربار صفوى را تغيير دهد و على الظاهر موفق شده بود كه به هدف خود نايل آيد.[١١٤] شايع بود كه عثمانى ها با پرداخت پول به صفويان و رفع موانع عبور و مرور زوّار به مكه، كه هميشه منشأ اختلاف دو دولت بود، ايران را آرام كردند و از برقرارى روابط مسالمت آميز پايدار مطمئن ساختند.[١١٥] عثمانى ها حتى ممكن است از صفويان تقاضا كرده باشند كه در رويارويى با قدرت هاى اروپايى، آنان را يارى كنند; تقاضايى كه شاه سليمان به قرار مسموع در جواب آن مى گويد: «هر گاه بغداد به او مسترد گردد، در صدد بر مى آيد كه عثمانى را مساعدت نمايد، اما از طرف ديگر هنگامى كه جنگ با مسيحيان پايان پذيرد هدفش به دست آوردن قلاعى است كه از قديم در حوزه قلمرو ايران بوده است».[١١٦]
نوشته اى با همان سبك، اما با محتوا و مضمونى جالب تر، در بردارنده نامه هاى بى نام و نشانى است كه در كتابخانه كاسانه تنسه[١١٧] و آكادمى لنچيه[١١٨]، در شهر رم ايتاليا موجود است. در اين كتابخانه مكتوبى وجود دارد كه ادعا مى شود بيان گر ديپلماسى شاه سليمان است و عنوان آن اين است: «گزارش واقعى از جنگى كه شاه ايران درماه ژوئن ١٦٨٤ با لشكر كشى جهت محاصره بغداد، به محمد چهارم پيشنهاد نمود». اين گزارش در ضميمه خواهد آمد. در آكادمى لنچيه يك سرى نامه ها نگهدارى مى شود كه بين شاه سليمان و فرماندهان متعددى در اروپا و هم چنين پادشاه حبشه (اتيوپى) مبادله شده اند. در همين راستا نامه اى از شاه صفوى به پادشاه لهستان، سوبيسكى وجود دارد كه در آن شاه سليمان تأييد مى كند كه نامه هاى قبلى پادشاه لهستان را دريافت داشته است و از صراحت و رفاقتى كه در نامه هايش نشان داده قدردانى مى كند. خود شاه هم متقابلاً مراتب دوستى خود را اعلام مى دارد.[١١٩] در همان كتابخانه ذيل عنوان «گزارش هايى از قسطنطنيه و جاهاى ديگر» مفاد مكاتبه اى كه بين سلطان عثمانى، محمد چهارم و شاه سليمان انجام گرفته است، وجود دارد كه در آن سلطان عثمانى، شاه صفوى را دزد و غاصب خطاب مى كند، چرا كه قصد داشته است به سوى بغداد حركت كند و آن جا را تصرف نمايد. هم چنين او را خائن مى نامد به اين دليل كه مى خواسته با قدرت هاى اروپايى متحد شده و با تهديد نظامى، از عثمانى انتقام گيرى نمايد. شاه صفوى، در عوض با مطلع ساختن سلطان عثمانى مبنى بر اين كه او در واقع، دسته هاى نظامى خود را به سوى بغداد گسيل داشته و نواحى اطراف شهر را غارت نموده و بسيارى از مردم آن نواحى را زير فرمان خود آورده است، به نامه او جواب داد. هم چنين اضافه كرد كه قدرت هاى مسيحى، هرگز به اندازه سلطان عثمانى اسباب نگرانى او نشده اند. هر دوى اين نامه ها در ضميمه بيان مى شود. جفت سوم از نامه هاى همان كتابخانه، يك مبادله صورى بين شاه سليمان و پادشاه حبشه، پرته ايانى (پريستر جان)[١٢٠] را نشان مى دهد كه در آن ها شاه سليمان، پادشاه حبشه را مطلع مى سازد كه به سوى بغداد حركت كرده است. شاه سليمان، همراه نامه، دوازده رأس اسب را هم «همراه با زين هايى كه از زر ناب ساخته شده و از آن پادشاه ستم گر شهوتران و رسوا به غنيمت گرفته شده بود» پيش كش نمود. فرمانرواى اتيوپى، در حالى كه به وسيله يك كشتى هلندى به نام ليوارنو[١٢١]، چهار زنجير فيل به ايران مى فرستاد، در پاسخ، پادشاه صفوى را دعوت نمود كه به عمليات مشترك عليه تركان ملحق شود.[١٢٢] حضور پريستر جان افسانه اى به عنوان يك شريك در مكاتبه اخير، علاوه بر آگاه ساختن ما از رويدادهاى واقعى و تحولات ايران در آن زمان، سبب مى شود كه به آسانى اين رسالات را به عنوان مثال هايى از سبك تركيه اى نمايان سازيم. بعد از اين كه عثمانى در سال ٨٥٧ق/١٤٥٣م قسطنطنيه را تصرف كرد و ادبيات ضد ترك در اروپا گسترش يافت و بدين وسيله، مرز ميان واقعيت و افسانه، مبهم و نامشخص گرديد، رسالات، جزوات و كتاب هاى مجادله آميز، مشتمل بر نامه ها و گزارش هايى بودند كه تمايل داشتند مجدداً دوران هايى را كه جنگ مسلحانه برقرار بود يا بحران هايى بين عثمانى و قدرت هاى مسيحى طغيان مى كرد، نمايان سازند. نخستين بار اين نامه هاى به اصطلاح جعلىِ منسوب به سلطان، در آلمان پديدار شدند و به موقع به ايتاليا، لهستان و روسيه راه يافتند و در آن كشورها به زبان هاى گوناگونى كه بدان تكلم مى شد، ترجمه شدند.[١٢٣] آن هايى كه اردو كشى شاه عليه عثمانى را ترسيم مى كنند، ظاهراً به ايران هم راه يافته اند، علاوه بر اين، نامه اى توسط رافائل دومان در شعبان سال ١٠٩٦/ژوئن ١٦٨٥ نوشته شده كه مشتمل بر عبارات ذيل است:
ما در اين جا، گزارش هاى متعددى از فرانسه و نقاط ديگرى كه تحت فرمانروايى قدرت هاى مسيحى است دريافت كرديم. طبق اين گزارش ها، شاه ايران، جهت خلع سلطان بزرگ يك اردوكشى را سازمان دهى كرده است. آن ها در مورد مواجهه متقابل، حملات و تحركات دفاعى به تفصيل صحبت مى كنند.[١٢٤] دومان، نظريه خود را در خصوص جوهره سياست خارجى ايران كه در دوره زمام دارى شاه سليمان به منصه ظهور رسيده است اين گونه خلاصه مى كند: «چنين وضعيتى بى نظير است. ايرانيان فاقد قدرت و اراده هستند و حتى نمى توانند در مورد سازماندهى يك اردوكشى بينديشند».[١٢٥]
آرزوهاى غربيان به منظور ايجاد يك اتحاد فراگير عليه عثمانى ها در دهه ١٦٨٠م محو نشد. از اين رو در سال ١٦٩١م نوشته اى به امپراتور لئوپولد اول و فرمانرواى استان هلند، ويليام سوم[١٢٦] (دوره زمام دارى ١٦٨٩ـ١٧٠٢م) تقديم شد كه از ضرورت و در واقع، فوريت اعزام هيئتى به ايران نيز حكايت مى كرد.[١٢٧] باز هم اولياى امور دولت صفوى، رويه خود را مبنى بر رد تمام پيشنهادهايى كه جهت الحاق ايران به يك اتحاد ضد عثمانى ارائه مى شد، ادامه دادند. در سال ١١٠١ق/١٦٩٠م شاه سليمان فرستاده اى را به نام حسين خان بيك، جهت عرض تبريك به مناسبت جلوس تزار پطر روانه مسكو كرد. پس از ورود به مسكو در ١٢ رجب١١٠٣/مارس ١٦٩٢، تزار رومانف، رسماً به فرستاده دولت صفوى اطلاع داد كه ايران مايل نيست به اتحاد ضد عثمانى ملحق شود كه روس ها از مدت ها پيش در پى ايجاد آن بوده اند.[١٢٨] عثمانى ها هم در اين زمان، بايستى خودشان را به واسطه تمايلات صلح طلبى ايران قانع كرده باشند، زيرا در سال ١١٠٠ـ١١٠١ق/١٦٨٩م سلطان عثمانى، سليمان دوم، نامه اى به اورنگ زيب امپراتور مغول نوشت كه بيش از اين، وقت خود را صرف اين مسئله نكند كه مذهب رسمى صفويان، تهديدى براى اسلام راستين (تسنن) به شمار مى آيد و براى نخستين بار از تلاش براى ايجاد اتحاد ضد ايران خوددارى نمايد.[١٢٩] در دوره زمام دارى شاه سلطان حسين (دوره سلطنت ١١٠٥ـ١١٣٥ق/١٦٩٤ـ١٧٢٢م) ايران سعى كرد روابط دوستانه خود را با قدرت هاى اروپايى تداوم بخشد. در واقع تا آخر عصر صفوى، اين روند به عنوان يك اصل مهم در سياست خارجى ايران باقى ماند تا ايران با حفظ روابط دوستانه با قدرت هاى اروپايى كه سعى داشتند او را نيز به دشمنى با عثمانى بكشانند، به عنوان كمربند ايمنى،[١٣٠] گرداگرد دولت عثمانى را محافظت نمايند. چنان كه سيّاح آلمانى، شيلنگر[١٣١] دريافت كه در آغاز قرن هيجدهم «يكى از اصول كلى دولتش (شاه سلطان حسين) حفظ روابط دوستانه پايدار با مسكو، لهستان و آلمان جهت كنترل تركان بود.»[١٣٢] به هر حال، ملاحظات ژئوپلتيكى ايجاب كرد كه روابط دوستانه هرگز نبايد از مبادله سفرا فراتر رود.
()
ضميمهA
گزارشى واقعى از اعلان جنگ شاه ايران به محمد چهارم، ترك بزرگ،
درماه ژوئن سال ١٦٨٤م و لشكركشى ارتش شاه جهت محاصره بغداد
ونيز(١٠٩٥ ق/١٦٨٤م)
به محض اين كه شاه ايران از شكست ارتش مهيب ترك در وين در اتريش آگاهى يافت، متوجه شد كه عجالتاً هيچ تدبير جنگى، بهتر از باز پس گيرى شهر بزرگ بغداد نيست، لذا سريعاً سفيرى را به قسطنطنيه، نزد ترك بزرگ اعزام نمود تا بدين وسيله به اطلاع بابعالى برساند كه سلطان بزرگ، به اجحاف بغداد را تصرف كرده است بنابراين بايد آن را به شاه ايران مسترد دارد كه حاكم به حق و قانونى آن است در غير اين صورت، شاه ايران، اعلان جنگ خواهد داد. شاه در همان زمان به كبف كبلان،[١٣٣]فرمانده كل قشون شاهنشاهى[١٣٤] دستور داد كه تمام تلاش خود را جهت فراهم نمودن سپاهى گران، مركب از سواره و پياده نظام به كار گيرد و اين نيروى جمع آورى شده را به پنجاه هزار سواره دايمى (غير از گارد سلطنتى) بيفزايد و به سوى تبريز حركت كند، آن گاه شاه هم در رأس قشونى ديگر از پى كبف كبلان روانه خواهد شد تا به سمت بغداد روند و آماده باشند كه اگر ترك بزرگ از تسليم شهر امتناع ورزيد، شهر را محاصره كنند. گويا شاه ايران به اين نتيجه رسيده بود كه او شهر بغداد را پس نخواهد داد. از قسطنطنيه گزارش شده است كه در ماه ژوئن سفير شاه ايران به آن شهر وارد شد و به ديوان بار يافت. او از جانب شاه ايران تقاضا كرد كه عثمانى ها بغداد را ظرف دو هفته به ايران مسترد دارند وگرنه او از طرف شاه ايران دستور دارد كه اعلان جنگ بدهد. هنگامى كه دو هفته سپرى شد، او بار ديگر نزد سلطان عثمانى رفت تا آگاه شود با توجه به مسائلى كه طى شرف يابى قبلى با او مطرح كرده، چه تصميمى گرفته است. به سفير ايران گفته شد كه سلطان بزرگ جنگ را ترجيح مى دهد و سلطان مراد، بغداد را در جوى خون فتح كرده است و اگر شاه طالب بغداد است بايد برود و آن جا را بگيرد، اما به راحتى شكست خواهد خورد. شاه، پس از اين كه از شكست مسلمانان در وين، توسط فرمانروايان اروپايى و سپس فتح شهر استرگوم/گران، مطمئن شد،[١٣٥] و مطلع گرديد كه فرمانروايان اروپايى متحد شده اند تا پيروزى هاى اوليه خود را تداوم بخشند و به ويژه پس از آگاهى از ناوگان قدرت مندى كه ونيزيان جهت اتحاد با اروپاييان تدارك ديده بودند، به اعتمادالدوله وزير اعظم دولتش فرمان داد كه تمام عسس باشيان[١٣٦]، فرماندهان سواره و پياده نظام، همه بلوك باشيان[١٣٧]، فرماندهان نيروهاى چريك و سرداران يا سركرده ها و واليان، مانند نايب ها را احضار كند كه در ١٥ آوريل همراه جنگ جويان خود، اعم از سواره و پياده نظام، در مرز ايروان گرد هم آيند كه پيشاپيش سيورسات و مهمات مورد نياز آن ها تدارك ديده شده است.[١٣٨]
همه آن ها در موعد مقرر، گرد شهر ايروان، در مكانى كه براى آن ها در لشكرگاه در نظر گرفته شده بود، فراهم آمدند و آماده فرمان سلطانشان بودند كه در ١٧ آوريل همراه خزانه دار يا گنجور كشور با دفتردارش، خوانسالار[١٣٩] تمام دسته هاى نظامى را سان ديدند و به دستور دربار و طبق معمول، تك تك سربازان قماش گرفتند كه عبارت از يك جفت لباس زربفت بود كه به وسيله افسران و خزانه دار به آن ها تحويل داده شد. اين مراسم كه چند روز طول كشيد، با صداى سوت و كف سربازانى همراه بود كه فرياد مى زدند «افق، افق صوفى، بابام»; يعنى «زنده باد شاه، پدرم».[١٤٠]
اين كار انجام پذيرفت و سواره نظامى به استعداد چهل هزار و پياده نظامى مركب از پنجاه هزار نفر آماده شدند. شاه، عسس ترپينو منفار[١٤١] را به فرماندهى كل قشون برگزيد و عصاى فرماندهى و رداى (افتخار) را به او اعطا كرد.[١٤٢] وقتى كه اين كار تمام شد عسس منفار طبق فرمان سلطنتى به عسس امير كينتل بوگا[١٤٣] دستور داد كه بيست سردار به عنوان پيش قراول انتخاب كند و هر سردار بايد پانصد سواره نظام در اختيار داشته باشد. سپس، طلايه سپاه مركب از ده هزار سواره نظام با آرايش جنگى در طول رودخانه دجله به منظور تصرف همه نواحى بغداد به حركت درآمد. سپس فرمانده كل، به عسس افيل ملچى ننصر[١٤٤] دستور داد كه با ده هزار سواره نظام ديگر از پى طلايه سپاه برود. سپس عسس تئوفيلوابانداچ[١٤٥] فرمان يافت كه با بيست هزار پياده نظام، سى قبضه توپ و چند هزار ارابه، خواروبار آن ها را پشتيبانى كند. پس از آن عسس منفار مذكور، مابقى پياده نظام را به فرماندهى عسس سليپوزاراتن[١٤٦] و عسس مل بى سلاكاراز[١٤٧] همراه بقيه بار و بنه كه در ميان آن ها چهل قبضه توپ هم جاسازى شده بود، به حركت در آورد. فرماندهى ده هزار سواره نظام را هم خود به عهده گرفت و پس قراولى هم مركب از ده هزار سواره نظام به فرماندهى عسس ملچى دارونى باقى گذاشت. آن ها به سوى كنات(؟) حركت كردند كه تا آن جا يك روز راه بود. در ١٨ آوريل وارد محلى شدند كه بابل ناميده مى شد و از آن جا بغداد قابل رؤيت بود. سى هزار سرباز ترك به فرماندهى پاشا برهاچ[١٤٨] در آن جا مستقر بودند. وقتى مناطق شناسايى شدند، زد و خوردى بين طرفين روى داد، اما قلاع ياد شده، مسدود باقى ماند و بخش اعظم سواره و پياده نظام در قسمت شرق، در مقابل دروازه سفيد پراكنده شدند كه از منطقه براى دفاع از بخشى از برج به نام جلال زاده[١٤٩] استفاده مى شد كه اين منطقه تا بارويى كه به آن برج پرندگان مى گفتند در مقابل كرانه دجله قرار داشت. معلوم نيست كه ايرانيان چه موقع مى خواستند حمله كنند. فقط گفته مى شود كه آن ها قلاع اطراف را تسخير كرده اند و اين كه يك پاشا كه از اقرباى مصطفى بود از ترس اين كه مبادا گردن زده شود به شاه پناهنده شد و از اين سرنوشت شوم گريخت. در ايروان بيست هزار سرباز ترك كه به ارتش ايران پيوسته بودند از شاه استقبال كردند.[١٥٠]
ضميمهB
گزارش هايى از قسطنطنيه و جاهاى ديگر همراه با نمايش كشتى هاى بادبانى حكومت ونيز و فرمانبردارى جزاير و ملل مختلف از اين حكومت و نامه هايى كه از سوى ترك بزرگ به شاه ايران نوشته شده و جواب هايى كه شاه ايران به ترك بزرگ داده و ساير نامه هايى كه در يك كشتى[١٥١] كه به دروغ تحت لواى قدرت هاى مسيحى حركت مى كرد، يافت شده است.
ونيز (١٦٨٤م)
از محمد چهارم به شاه سليمان، شاه ايران
به من خبر رسيده كه شما با سپاهى گران از رود فرات عبور كرده ايد و به لتا[١٥٢](؟) رسيده و وارد نواحى اطراف بغداد شده ايد. شما همه چيز را سوزانده و غارت كرده ايد و به اين اندازه راضى نشده، ارتش كاملى را تدارك ديده ايد. شما خيال داريد به اتكاى جسارت فوق العاده خود،از اين هم فراتر رفته، غنايمى را كه قبلاً سربازان به دست آورده اند، اعم از خانه هاى ييلاقى، قلاع و شهرها، در ميان آن ها تقسيم كنيد. از اين روست كه من از جرأت و جسارتى كه شما به خرج داده ايد متحيرم. كارهاى شما مانند اقدامات يك فاتح نيست، بلكه به عمل يك دزد شبيه است و هم چنين اعمالى كه شما مرتكب شده ايد تشريك مساعى با دشمن خودمان، مسيحيان است. با اين همه، به هر حال بايد بدانيد كه ما گزيده ترين سربازان را از سراسر يونان فراهم آورده ايم كه به جنگ شما بفرستيم، گرچه در واقع به نظر مى رسد كه براى پادشاهى بزرگ و مقتدر، افتخار چندانى ندارد كه خود را با يك دزد يا كسى كه قوانين مسلمانى مان را مراعات نمى كند، درگير سازد.
ترك بزرگ
بلگرات، ٢٥ آوريل ١٦٨٤
از شاه سليمان به محمد، شاه تركان
همان طور كه من در حال لشكركشى در دامنه كوه توروس هستم، بلافاصله قشون خود را با سرعت زياد به بغداد يا هر جايى كه براى من مناسب باشد، اعزام مى كنم و در اين زمان كوتاه چنان ناحيه وسيعى از سرزمين ها را غارت مى كنم كه بيشتر مردم آن جا از ترس تسليم ما شوند. و از اين رو متحيرم كه وقتى ما به حق درگير جنگ هاى مختلف و كارهاى مهمى هستيم، شما متهوّرانه مرا ناسزا مى گوييد و از روى شرارت و بدخواهى با من صحبت مى كنيد. به هر حال، ما از بدگويى دشمن و از ستايش او پروايى نداريم (حتى اگر شما از ارتباطمان با مسيحيان كه بر خلاف شما موجب رنج و عذاب ما نشده اند، متعجب شويد، هيچ غمى به خود راه نمى دهيم) ما فقط به دنبال پيروزى هستيم.
از اردوگاه نظامى
١٠ مى١٦٨٤، شاه ايران
كتابشناسى
دانش پژوه، محمد تقى، پيمان نامه هاى ايران، در نامواره دكتر محمود افشار، به كوشش ايرج افشار، همكارى كريم اصفهانيان، ج ١، تهران، مجموعه انتشارات ادبى و تاريخى موقوفات دكتر محمود افشار يزدى، ١٣٦٤.
اسكندر منشى و واله اصفهانى، ذيل تاريخ عالم آراى عباسى، تصحيح سهيل خوانسارى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣١٧.
اعتماد السلطنه، محمد حسن خان، تاريخ منتظم ناصرى، تصحيح محمد اسماعيل رضوانى، ٣ ج، تهران، دنياى كتاب، ١٣٦٧ - ١٣٦٣.
مشيزى، ميرمحمد سعيد، تذكره صفويه كرمان، تصحيح باستانى پاريزى، تهران، نشرعلم، ١٣٦٩.
مهندس باشى، جعفرخان، رساله تحقيقات سرحدّيه، تصحيح محمد مشيرى، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٨.
نصيرى، محمد ابراهيم، دستور شهرياران: سال ١١٠٥ تا ١١١٠ ق پادشاهى شاه سلطان حسين، تصحيح محمد نادر نصيرى مقدم، تهران، موقوفات دكتر محمود افشار يزدى، ١٣٧٣.
نوايى، عبدالحسين، اسناد و مكاتبات سياسى ايران از سال ١٣٠٨ تا ١١٠٥ ق همراه با يادداشتهاى تفصيلى، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٦٠.
رياحى، محمد امين، سفارتنامه هاى ايران: گزارشهاى مسافرت و مأموريت سفيران عثمانى در ايران، تهران، توس، ١٣٦٨.
ثابتيان، ذبيح الله، اسناد و نامه هاى تاريخى دوره صفويه، تهران كتابخانه ابن سينا، ١٣٤٣.
وحيد مازندرانى، غلامعلى، مجموعه عهدنامه هاى تاريخى ايران از عهد هخامنشى تا عصر پهلوى، ٥٥٩ قبل از ميلاد - ١٩٤٢ (١٣٢٠)، تهران، وزارت امور خارجه شاهنشاهى.
وحيد قزوينى، محمد طاهر، عباسنامه يا شرح زندگانى ٢٢ ساله شاه عباس ثانى (١٠٧٣-١٠٥٢)، تصحيح ابراهيم دهگان، اراك، كتابفروشى داوودى، اسفند ١٣٢٢.
[١]. نخستين نسخه اين مقاله در سومين كنفرانس جامعه اروپايى مطالعات ايرانى در دانشگاه كمبريج انگلستان در سپتامبر ١٩٩٥ ارائه گرديد. ضرورى است كه مراتب سپاس خود را از دكتر پائولو ارساتى( PaolaOrsatti)و دكتر آنجلو پيه مونتزAngelo Piemontese))اعلام دارم كه زحمت وارسى متن هاى ايتاليايى را تقبل نمودند. هم چنين بايد از دكتر موريزيوپيتوسو (Maurizio Pistoso) و دكتر آناونزان (Anna vanzan)تشكر كنم كه پاره اى از مشكلات و ابهامات ترجمه را برطرف نمودند.
[٣]. دانشجوى دوره دكترى تاريخ ايران دوره اسلامى، دانشگاه شهيد بهشتى.
[٤]. پيمان ٣٥ سال دوام داشت، اما در سال ١٠٣٢ق/ ١٦٢٣م در پى شورش بكر، والى بغداد، كه سرانجام قصد ترك بغداد را به شاه ايران داشت، اين پيمان شكسته شد. پس از جنگ هاى طولانى سرانجام مراد چهارم، شخصاً در رأس سپاه به سوى بغداد رفت و آن جا را تصرف كرد و با درخواست ايران در محرم سال ١٠٤٩/مارس ١٦٣٩ با بستن پيمان قصر شيرين جنگى كه هفده سال به درازا كشيده بود، پايان گرفت. به موجب پيمان قصر شيرين، بغداد باز پس گرفته شد و خصّان، بدره، مندلى، خانقين، دره تنگ شاخه هاى ضياءالدين هارونى عشيره چاف و نيز روستاهاى غرب«قلعه زنجير»، قسمت غربى كوه هاى پشت قلعه على ظالم كه نزديك شهر زور بود، اراضى موجود در مرزهاى قديم آخيسخه، قارص، وان، شهر زور، بغداد و بصره در دست عثمانى ها مى ماند و قلعه ها و روستاى شرق قلعه زنجير و قلعه مهربان در اختيار ايران قرار مى گرفت. هم چنين قلعه هاى موجود در قوتور، ماكو واقع در مرز وان و نيز قلعه هاى مرزى قارص از سوى طرفين ويران مى شد. در پس بستن پيمان صلح، دو سلطان هديه هاى گران بهايى رد و بدل كردند. پس از اين تاريخ تا قرن هيجدهم; زمان طهماسب دوم كه افغان ها بر ايران مستولى شدند و عثمانى ها با استفاده از اين موقعيت به نيت زبون كُشى پيمان صلح را شكستند، روابط دوستانه بين ايران و عثمانى ادامه داشت و سفيران رد وبدل مى شدند. ر.ك: اوزون چارشى لى، اسماعيل حقى، تاريخ عثمانى، ترجمه ايرج نوبخت (چاپ اول: سازمان انتشارات كيهان، ١٣٧٧م) ج ٥، ص ١٤٣. مترجم.
[٥]. بعضى از محققان بر اين عقيده اند كه عهدنامه مزبور، هر چند موجب آسايش بندگان خدا از ايرانيان و تركان گرديد و مرزنشينان ايرانى و ترك، مدتى در حدود ٨٦ سال از آرامش و آسايش برخوردار شدند، اثرات بدى در قزلباشان گذاشت. به اين معنا كه دولت صفوى بر اثر فراغت خاطر از جنگ با دشمنان ديرين، كوشش و جوشش خود را از دست داد و به جمع ثروت و كسب لذت افتاد و سران قزلباش نيز به جاى جنگيدن با دشمنان كشور وتصرف اراضى مخالفان، به جان رعايا افتادند و به قيمت دست رنج آن ها به ايجاد كاخ ها و خريدن سراها و باغ ها و انباشتن سرمايه فراوان پرداختند و... .ر.ك: عبدالحسين نوايى، اسناد و مكاتبات سياسى ايران( از سال ١٠٣٨ تا ١١٠٥ق) همراه با يادداشتهاى تفصيلى (انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ١٣٦٠) مقدمه، ص ١١. مترجم.
[٦]. براى اطلاع تفصيلى ر.ك:
[٨]. براى اطلاع از نسخه هاى متعدد متن تركى معاهده ر.ك: وحيد قزوينى، ١٩٥١، ص ٥٠ـ٥٤;مهندس باشى، ١٩٦٩،ص ٧٤ـ٧٧; اعتماد السلطنة، ٨-١٩٨٤،ص ٩٤٠ـ٩٤٣; نوايى ١٩٨١. ص ٣٩ـ٤٢ و اسكندر منشى و واله اصفهانى ١٩٣٨، ص ٢٢٣ـ٢٢٧; نسخه هاى فارسى در آثار ذيل گنجانده شده اند: نوايى، ١٩٨١، ص ٣٥ـ٣٨; وحيد مازندرانى، ١٩٧١، ص ٨١ـ٨٢; مهندس باشى ١٩٦٩، ص ٧٧ـ٨١; اسكندر منشى و واله اصفهانى ١٩٣٨، ص ٢٢٠ـ٢٢٣; فريدون بيگ ١٨٥٨، ج ٢، ص ٢٩٩ـ٣٠١;جهت اطلاع از رونوشت هايى كه از روى نسخه اصلى متن معاهده برداشته شده است ر.ك: دانش پژوه ١٩٨٥. يك ترجمه انگليسى از روى متن تركى وتعدادى عبارات مربوط به معاهده، نزد ادموند(Edmonds) يافت شد. ١٩٧٥، ص ١٢٥ـ١٢٧; يك بحث جالب درباره شرايط معاهده را مى توان در اثر براون(Braun) ١٩٦٩، ص٢٢، ٣٧ـ٤١، مطالعه كرد. بحث هاى بيشتر مربوط به بازرگانان (و زوار ايرانى كه از قلمرو عثمانى عبور مى كردند) طى ملاقاتى با سفارت كبراى عثمانى در سال ١٠٦٧ـ١٠٦٨ق/١٦٧٥م در اصفهان انجام شد. در عوض صلح موقت بيست ساله، از عثمانى ها خواسته شد با تقاضاهاى صفويان مبنى بر كاهش عوارض تحميلى از زوّار ايرانى به مكه موافقت كنند و بسترى را فراهم آورند كه ورّاث بازرگانان ايرانى كه در خاك عثمانى فوت نموده اند بتوانند كالاها وسرمايه هاى آنان را به ارث ببرند. ر.ك:
[٩]. جهت اطلاع از تداوم روابط سياسى دولت عثمانى - صفوى در قرن هيجدهم ر.ك: Tucker, ١٩٩٦.
اطلاعات موجود در تحقيق براون غالباً برگرفته از عباسنامه، اثر محمد طاهر وحيد قزوينى است (وحيد قزوينى، ١٩٥١) هم چنين ر.ك: ثابتيان، ١٩٦٤، ص ٣٤٢ـ٣٤٤.
[١١]. ر.ك: اعتماد السلطنة ١٩٨٤، ج ٢،ص٩٩٤ـ٩٩٥; رياحى ١٩٨٩، ص ٤٣ـ٤٤. تضعيف ديپلماسى فعال ايرانيان در پى توقف خصومت هاى صفوى - عثمانى بر هموارسازى رابطه با روسيه تأثير گذاشت. ر.ك: Matthee ,١٩٩٣.
جهت اطلاع از هيئت سياسى عثمانى در سال ١٠٩٥ـ١٠٩٧ ق/١٦٨٤ـ١٦٨٥م ر.ك: ارجاعات بعدى.
[١٣]. كوتوك اغلو، تاكنون دو اثر پژوهشى راجع به روابط سياسى بين دو قدرت ايران و عثمانى منتشر كرده است. دومين اثر (شرح و بسط اولين اثر) تا سال ١٦١٢ را در بر دارد. ر.ك: Saray ١٩٩٠ , ٤٥-٧ هم چنين ر.ك: Kutukoglu ١٩٦٢, ١٩٩٣
به علاوه تعدادى نامه موجود است كه توسط سلطان محمد رابع و احمد ثانى، به شاهان صفوى نوشته شده و نوايى آن ها را منتشر كرده است.
ر.ك: نوايى ١٩٨١، ص ٢٠٣ـ٢٠٥، و ٢٥٠ـ٢٥٧ و ٢٧١ـ٢٧٧.
[١٤]. ر.ك: نصيرى، ١٩٩٤. دو نامه توسط شاه سليمان و وزير اعظمش محمد طاهر وحيد قزوينى در اوايل ١٦٩٠م براى صدر اعظم عثمانى فرستاده شد كه نوايى آن ها را منتشر كرده است. ر.ك: نوايى، ١٩٨١، ص ٢٧٨ـ٢٨١.
[١٩]. ر.ك: Luft ١٩٦٨. ١٢٠-٢ كه عمدتاً بر تحقيقات ژوزف هامر پورگشتال
(Purgstall Joseph Hammer) و يوهان ويلهلم زنكايسن (Johan Wilhelm
Zinkeisen) و تواريخ دربارىِ فارسى كه در دوره سلطنت شاه عباس دوم نوشته
شده، مبتنى است.
[٢٠]. ر.ك:colenbrander, ١٨٩٩, ١١٦.
[٢٣]. نامه هاى سانسون از اصفهان، ١٣ سپتامبر ١٦٩١ در كرول (kroell)، ١٩٧٩، ٥٠.
هم چنين ر.ك:
[٣١]. داستان توسط پدر كروسينسكى (Fathe Krusinski) تكرار شده است و در دوره هاى جديد توسط لاكهارت (Lockhart) و ديگران هم براى توضيح راجع به بى عزم و ارادگى شاه سليمان آورده شده است. ر.ك:
طبق نظر پيشين بيننده، اين مطلب هم چنين وضعيت متزلزل و بى ثبات شاه را در مقابل تهاجمات ازبكان در خراسان توضيح مى دهد.
[٣٨]. ر.ك: Matthee ١٩٩٤. و ساير منابع ذكر شده در ارجاعات بعدى.
[٣٩]. ر.ك:
كپى دست نوشته ها در وين در سال ١٦٩١م كه هم اكنون در آرشيو شخصى خانواده سلطنتى هلند نگهدارى مى شوند. آرشيو دولت هلند متعلق به ويليام سومA ١٦. Xii. Fol. ١٨, اشاره به شيخ على خان در اين رساله منسوخ است، چرا كه او در سال ١٠١١ق/١٦٨٩م درگذشته بود.
[٤٠]. ر.ك: .Ezser ١٩٧٣, ٢٧٢
[٤٣]. در اين مورد ر.ك: Marrhee. ١٩٩٤
[٤٦]. ر.ك: A Chronicle ١٩٣٩, ١: ٤١٧ FF
[٥٠]. ر.ك: zevakin ١٩٤٠. ١٤٤ - ٥ ; Jozefovicz ١٩٦٢, ٣٣٢ - ٤ ما از طريق ديگر هم در خصوص بوگدان گوردزايسكى (Bogdan Gurdziecki) مطلع هستيم; يعنى به واسطه شرح مسافرت كشتى ساز هلنديان استرويزى گوردزايسكى (Jan Struysi Gurdziecki). زوراويچ، استرويز را از بازرگانان ايرانى خريد و از اسارت نجاتش داد. او پس از اين كه يكى از هموطنان خود را به قتل رساند، جرأت نداشت كه به لهستان بازگردد و تا سال١٠٨٨ق / ١٦٧٧م در ايران اقامت نمود. ر.ك:
[٥٦]. ر.ك: Kevorkian ١٩٨٩, ١٥ - ٦.
[٥٧]. جهت اطلاع از تلاش هاى آنان تا سال ١٠٤٨ـ١٠٤٩ ق /١٦٣٩م ر.ك: .Matthee ١٩٩٣
[٥٩]. Bushev ١٩٧٦. ١٣٦ فرستادگان اين افراد بودند:
و هيئت ها عبارت بودند از:
پدر كاره (Abbe Carre) حضور سفيرى از لهستان را در اصفهان، در آن زمان خاطر نشان مى سازد. در ساير منابع معاصر، از يك چنين فرستاده اى ذكرى به ميان نمى آيد. چنان كه شاردن و هلنديان صرفاً به هيئت نمايندگى روسيه اشاره مى كنند. اين ممكن است اشاره اى باشد به برادر زورايسكى كه به نظر مى رسد به اصفهان رفته است تا خواهش كند اجازه دهند كه بوگدان به عنوان يك مسلمان در ايران اقامت نمايد. ر.ك:
مأمورى از جانب پاشاى بصره وارد اصفهان شد، به هر حال مأموريت او ربطى به كشمكش نداشت:
[٧٣]. ر.ك: .Richard ١٩٩٥, ١: ٩٧
[٧٤]. در استان كردستان، دو منطقه به نام خوشاب وجود دارد: يكى، دهى از دهستان حومه، بخش مركزى شهرستان بيجار. و ديگرى، دهى از دهستان كلاترزان; بخش كلاترزان شهرستان مريوان. احتمالا منظور نويسنده خوشابى است كه جزء شهرستان مريوان و نزديك مرز قرار دارد. ر.ك: فرهنگ جغرافيايى سنندج (انتشارات سازمان جغرافيايى وزارت دفاع و پشتيبانى نيروهاى مسلح، ١٣٧٤) ج٣٥. مترجم.
[٧٥]. Chardin ١٨١١, ٩: ٢٣٢ - ٣, ٢٤٣ هم چنين ر.ك: Kaempfer ١٩٧٧. ٧٥ - ٦.
[٨٧]. جهت اطلاع از هيئت هاى متعدد لهستانى كه در اين دوره به ايران آمدند ر.ك:
Reychman & Zajaczkowski ١٩٦٨, ١٨١ - ٢; Zevakin ١٩٤٠, ١٤٥ - ٦; & Kaempfer١٩٧٧, ٢٦٧ اشاره به هيئت گوردزايسكى(Gurdziecki)كه در سال ١٦٧٦م همراه Reychman/ ZajaczkowskiوZevakin به ايران آمده، آن خبرى را كه وى تا سال ١٠٨٨ق/١٦٧٧م در ايران اقامت داشته است، رد مى كند.cf. footnote no. ٢٦ فرستاده لهستانى كه در جمادى الثانى ١٠٨٧/آگوست ١٦٧٦ به اصفهان وارد شد (در پيشين زمانى كه دو فرستاده روسى هم به اصفهان آمده بودند) احتمالاً ژكوفسكى( PiotrZukowski) بود; قاصدى كه فراتر از يك سفير بود. به نظر مى رسد ژكوفسكى هيچ پيام صريحى براى شاه نداشته است. گفته مى شود كه او بر خلاف عرف و رسم معمول هيچ تحفه اى همراه خود نياورده بود و صرفاً تقاضا كرد كه پاره اى از مشكلات موجود بين ايران و نمايندگان لهستان در ايران خاتمه يابد. ر.ك:
[٩٤]. از آن جا كه اين ائتلاف با دعاى خير پاپ در سال ١٦٨٤م شروع شد، اتحاد مقدس ( Holy League) ناميده شد.
[٩٦]. ر.ك: Chowaniec ١٩٢٦ ١٥٠ - ٦٠: and Kevorkian ١٩٨٩. ٣٣ - ٤ در سال ١٠٨٦ق/١٦٧٥م شاه سليمان، بديك(bedik) را به عنوان سفير به روسيه فرستاده بود. ر.ك: ibid. ٢٥ژگرسكى(Zgorski) قبلا به عنوان نماينده شاه لهستان، به استانبول اعزام شده بود. او مؤسس هيئت تبليغى ژزوئيت، در شماخى، در شمال ايران گرديد. ر.ك:Avril ١٦٩٢. ٢٦١ - ٢.
[٩٩]. هم اكنون يك مطالعه دقيق در خصوص فابريتيوس و سه هيئت همراهش به ايران ميسر است ر.ك:
[١٠٠]. فابريتيوس معتقد است علت تأخير طولانى شاه سليمان، به اين دليل بود كه همسر محبوبش را از دست داده بود. منجمانش به او توصيه كرده بودند از انجام كارهاى دولتى بپرهيزد كه مبادا شوم بختى بيشترى در انتظار او باشد. ر.ك:
همچنين ر.ك: Kaempfer ١٩٧٧. ٧٨-٩. ٢٥٢.
[١٠٣]. كمپفر در سياحت نامه منتشره اش بيان مى دارد كه پادشاه، چارلز قول داد كه دوازده هزار سرباز اعزام دارد (Kaempfer ١٩٧٧. ٢٦٦). در مقاوله نامه اى كه در جلسه خصوصى به امضا رسيد، عبارت لاتين transmisit(ارسال) به كار رفته است. جهت اطلاع از عبارات مختلف و مفاد آن ها ر.ك: .Haberland١٩٩٣. ٤١٠ - ٢٥
[١٠٨]. اين اشاره اى است به اين كه لهستان دژ نظامى كامى نيتك را(Kamieniecz) واقع در سرتاسر خوتين(Khotin)بر كناره دنى ستر(Dniestr) در لهستان كه امروزه در اكراين قرار دارد، به عثمانى واگذار كرده است.
[١١٢]. Richard ١٩٩٥, ١: ٢٩٦ هم چنين ر.ك:. also Levi - Weiss ١٩٥٢, ٧٩
[١١٤]. ر.ك: Richard ١٩٩٥, ١:١٢١-٢ به نقل از:. Beregani ١٩٦٨, ١: ٤٢١-٢
[١١٥]. ر.ك:Eszer ١٩٧٣, ٢٦٧. براى اطلاع از عبور و مرور زوار ر.ك:.Tucker ١٩٩٦
[١٢٣]. ر.ك: .Waugh ١٩٧٨
[١٢٧]. Pietro Ricciardi's Che nelle emergenze (پى نوشت شماره ٢١). چنان كه از عنوانش پيداست اين رساله غالباً به منظور گيج كردن شاه فرانسه، تنها متحد عثمانى نوشته شده است.
[١٣٤]. Kabaf Kablan بايد اشاره اى باشد به كلبعلى خان، امير قزلباش كه در واقع در سال ١١٠٣ق/١٦٩١م از سوى شاه سليمان به دربار عثمانى نزد سلطان احمد سوم فرستاده شده بود تا جلوس نو را تبريك گويد. اعتماد السلطنه ٨-١٩٨٤.٥-٩٩٤:٢
[١٣٥]. Gran or Esztergon واقع شده در كنار دانوب در مجارستان نزديك مرز اسلواكى امروز. محلى بود كه عثمانى ابتدا آن را تصرف كرد و در اواخر شوال ١٠٩٤/سپتامبر ١٦٨٣ مجدداً به تصرف درآورد.
[١٣٨]. عبارات سردار(Sardar)، ارتش(armu)، فرمانده(commander) و والى، حاكمان ايالتى(provincial governor)، منعكس كننده سلسله مراتب واقعى مقامات دولت صفوى است. عبارات عسس باشى(asas bashi)و بلوك باشى(baluchi bashi) ممكن است اشاره اى باشد به مقام عسس باسى(asas basi)، (فرمانده گارد) و بلوك باسى(boluk basi) (افسر ينى چرى) در ارتش عثمانى.
[١٤٠]. افق(Afach)، احتمالاً تحريفى از عافيت(afiyat) يا عافيت باش(afiyat bash)، (سلامت باش) است.
[١٤٢]. عسس تريپنو منفار(asas Torpino manfar) شايد شباهت داشته باشد با سردار واقعى عصر صفوى، منصورخان كه در سال ١٠٧٦ق/١٦٦٥ـ١٦٦٦ به فرمانروايى ايالت كرمان گماشته شد. ر.ك: مشيزى، ١٩٩٠، ص ٣٢٣.
[١٥٠]. اسامى Ghintelbogaو Asas Melebisella Caras, Asas Salapio Zaratton, Asas Teofilo Abaldach, Asas Efiel, Asas Emir, Asas Melchi Melchinenser, كه در اين پاراگراف آمده، در هيچ منبعى ذكر نشده است و همه اين اسامى به نظر مى رسد تصحيف يا مأخوذ از نام هاى عثمانى ها باشد.
[١٥١]. آناوازن به من گفت: peotta (peota) كه تا امروز هم بدين نام خوانده مى شود، نوعى قايق ونيزى است كه در اصل جهت حمل كالاها به كار گرفته مى شود. يك نوع از اين وسيله براى حمل اشخاص برجسته، جهت بازديد جزاير، در درياچه يا مشاهده منطقه تماشايى استفاده مى شود. خانواده اشراف نيز از اين وسيله براى گردش و تفريحات دسته جمعى در كانال ها استفاده مى كردند.