معرفت اخلاقی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - سيماي مِهر؛ مفهومشناسي و مصاديق احسان در قرآن
، سال اول، شماره چهارم، پاييز ١٣٨٩، صفحه ٩٥ ـ ١١٤
Ma'rifat-i Ākhlaqī, Vol.١. No.٤, Fall ٢٠١٠
علي اسدي*
چکيده
احسان يكي از آموزههاي وحياني و از مفاهيم بنيادين و پردامنه قرآن است. اغلب تعاريف احسان در منابع تفسيري به سبب گستردگي مصاديق و مؤلفههاي معنايي و نيز خلط ميان معاني مختلف آن، جامع و مانع نيستند. اين پژوهش به روش توصيفي- تحليلي، به صورت تفسير قرآن به قرآن و با هدف بازشناسي دقيق يكي از مفاهيم كليدي قرآن، به بررسي مفهوم و مصاديق گوناگون احسان، نسبت آن با مفاهيم قرآني ديگري مانند تقوا، ايمان و عمل صالح، حسنه، كفر، تكذيب آيات الهي، ظلم و تعدي از حدود الهي پرداخته است. بررسي آيات نشان ميدهد كه قرآن كريم با توجه به آشنايي كامل عرب عصر نزول با مفهوم احسان،آن را كه بيشتر در قلمرو روابط انساني به كار ميرفت، به حوزه معنايي نسبتاً جديدي آورده است. مفهوم ياد شده هر چند صبغه غالب اخلاقي دارد، امّا قلمرو معناي قرآني آن، افزون بر چارچوب كلّي اعتقادي، با ترسيم نظامي از ارزشهاي اساسي اسلام، كه در هم تنيده و تفكيكناپذيرند، شاكله عاطفي، رفتاري و گفتاري مؤمنان را در حوزههاي گوناگون ارتباط با خدا، خود، ديگران، دين و بيگانگان به تصوير كشيده است.
واژگان کليدي: احسان، نيكوكاري، ايمان، عمل صالح، محسنان، تقوا، مفهوم شناسي احسان، مصاديق احسان
مقدمه
احسان به صورت يكي از مفاهيم كليدي و پر بسامد، بازتاب گستردهاي در قرآن كريم، فرهنگ و انديشه اسلامي يافته است. استناد به آيات و روايات مربوط به احسان براي استنباط احكام فقهي، در ابواب گوناگوني چون بيع، نكاح، طلاق، جهاد، ضمان و قصاص به شكل گسترده به وسيله فقيهان اهلسنّت[١] و شيعه[٢] صورت گرفته است. قاعده احسان از قواعد مهمّ فقهي[٣] كه كاربرد فراواني در ابواب گوناگون فقهي دارد، از رويكردهاي مهمّ احسان در فقه اسلامي است.[٤] در منابع اخلاقي[٥] و عرفاني[٦] نيز آيات احسان همراه با پارهاي تحليلها، برداشتها، پيامدهاي احسان و آثار غفلت از آن در فرايند سلوك، تكامل اخلاقي، معنوي فرد و جامعه و نيز ترسيم حوزههاي گوناگون آن آمده است.
به رغم چنين بازتاب گسترده اي از مفهوم احسان در معارف اسلامي، تصوير و تعريف روشني از مفهوم و مصاديق آن ارائه نشده است. اين امر در موارد زيادي موجب خلط ميان معاني مختلف احسان، غفلت از مصاديق گوناگون آن و تبادر معنايي بسيار محدود از اين مفهوم پربسامد گشته است. ارائه تصويري روشن از مفهوم احسان و گستره مصاديق آن و نيز اشاره به قدمت باستاني اين مفهوم و چگونگي توسعه دادن قرآن كريم در مصاديق آن، عواملي است كه بازشناسي درست مفهوم و مصاديق احسان را ضروري ميسازد. همچنين در اين پژوهش، رابطه احسان با مفاهيم مهم ديگري مانند تقوا، ظلم، ايمان و عمل صالح مورد توجه قرار گرفته است. بررسي آيات قرآن نشان ميدهد كه، احسان متناسب با چگونگي كاربرد آن، در سه معناي «انجام كار نيك»، «نيكي كردن به ديگري» و «انجام كاري به شكل كامل و بهترين شكل آن» به كار رفته است. دو معناي نخست با مصاديق گوناگون درباره روابط مختلف انسان با خدا، خود و ديگران به كار رفته، ولي مفهوم اخير فقط درباره خداوند به كار رفته است.
مفهوم شناسي«احسان»، مصدر باب افعال از ريشه «ح س ن» است. حُسْن (مصدر و اسم مصدر) در مقابل سُوْء و سَوْء[٧] (بدي و بد شدن) و نيز قُبح[٨] (زشتي و زشتشدن)، به كار رفته و متناسب با موارد كاربرد در معناي اسم مصدري آن، مفهوم زيبايي[٩]، خوبي، نيكي، شايستگي، مورد پسند و ... را ميرساند. اين واژه و مشتقّاتي چون حَسَن، حَسَنَة، حَسَنَات، حُسْني، محسن و اَحْسَن، كه در قرآن نيز فراوان به كار رفته است (نحل: ٦٧؛ بقره: ٢٠١؛ هود: ١١٤؛ اعراف: ١٣٧؛ نساء: ٥٩)، در وصف آن دسته از امور ديني و دنيايي به كار ميرود[١٠] كه به سبب داشتن گونهاي از زيبايي عقلي، عاطفي، حسّي و... ميتواند با برانگيختن احساس خوشي، رضايت، زيبايي و تحسين در انسان، او را به خود جذب كند.[١١]
واژه «احسان» در مقابل إساءة بوده[١٢] (إسراء: ٧؛ نجم: ٣١) و دو گونه كاربرد دارد: با حرف «إلي» كه بيشتر با آن به كار ميرود و نيز با حرف «لام و باء» به معناي نيكي و خوبي كردن به كسي است. بدون حرف اضافه، مفهوم كار نيكو كردن و نيز انجام دادن نيكو و شايسته يك كار در شكل كامل آن به كار رفته است.[١٣] قرابت معنايي واژه «احسان» با كلماتي چون اِنعام، اِفضال و برّ، واژهپژوهان[١٤] و مفسّران[١٥] را بر آن داشته است تا به بيان روابط و تفاوتهاي آنها بپردازند. احسان، كه در زبان فارسي به معناي خوبي، نيكوكاري، بخشش، انعام، افضال و ... آمده،[١٦] در كنار مجموعهاي از اسما و افعال مرتبط با آن، به طور كلّي ٧١ بار در ٦٦ آيه از ٢٨ سوره قرآن به كار رفته است.
مفسّران، افزون بر ديدگاههاي متفاوت در تفسير پارهاي از آيات مربوط،[١٧] كوشيدهاند تا تعريف واحدي از احسان ارائه كنند. امّا بيشترِ تعاريف به سبب گستردگي مصاديق و مولفههاي معنايي احسان و نيز عدم تفكيك كامل بين كاربردهاي سه گانه آن، جامعيت لازم را ندارند. تعاريفي چون، رساندن نفع نيكو و شايسته، ستايش به ديگري،[١٨] كاري كه از سر آگاهي و به شكل شايسته انجام پذيرد،[١٩] و نيز انجام كاري به شكل نيكو و با انگيزه خدايي و رساندن خير يا سودي به ديگري بدون چشم داشت هرگونه پاداش و جبران كردني[٢٠] از اين جمله هستند.[٢١] از مجموع آيات مربوط به احسان به دست ميآيد كه مؤلفههاي مهمّي چون ايمان، انگيزه و نيّت الهي (حُسن فاعلي)، نيك بودن ذاتي يك كار (حُسن فعلي)، شكل شايسته انجام (هيأت صدور)، رساندن خير و خوبي به ديگري، در مفاهيم سه گانه احسان دخالت دارند. در پارهاي از مصاديق، همه و در پارهاي ديگر فقط بخشي از عناصر يادشده، مرز معنايي احسان را تشكيل ميدهند. بنابراين، ارائه يك تعريف جامع براي هر سه معنا و همه مصاديق آنها امكانپذير نيست.
حوزه معنايي احسان در قرآنواژه احسان به هر سه معنا در قرآن کريم به كار رفته است. معناي نخست، «انجام دادن كار نيك» به طور عمده در آياتي به چشم ميخورد كه پس از بيان اموري چند، عاملان آن، محسن و نيكوكارخوانده شدهاند. (بقره: ٥٨؛ آلعمران: ١٣٤؛ اعراف: ٥٥ـ٥٦). در اين آيات، ضمن بيان مصاديق كارهاي نيك، خداوند، مخاطبان قرآن کريم را به انجامدادن كار نيك ترغيب كرده است. آياتي كه با تصوير بخشهاي مهمّي از شخصيّت فكري، عاطفي و رفتاري شماري از پيامبران، آنها را نمونه بارزي از مُحسنان (نيكوكاران) معرّفي كرده است، نيز در اين دسته از آيات جاي دارند. (يوسف: ٥١ـ٥٦؛ قصص:١٤؛ صافات:١٠٢ـ١٠٥) در پارهاي ديگر از آيات، بدون تعيين مصاديق نيكي، به نيكي كردن به ديگران (معناي دوم) امر و سفارش شده است. (نساء: ٣٦؛ انعام: ١٥١؛ قصص: ٧٧).
احسان به معناي انجام دادن نيكو و شايسته يك كار در شكل كامل آن (معناي سوم) نيز در برخي از آيات قرآن به چشم ميخورد. (يوسف: ٢٣؛ سجده: ٧؛ تغابن: ٣). چنانكه از كاربردهاي قرآني نيز بر ميآيد، فاعل احسان در معناي اخير، محسن خوانده نميشود.[٢٢] در نتيجه، نميتوان آن را در شمار مفاهيم اخلاقي به حساب آورد.
مطالعه و تأمّل در آيات نشان ميدهد كه احسان، مفهومي انتزاعي، و جامع هر گونه خير و نيكي است،[٢٣] و براي عرب عصر نزول، مفهومي كاملاً شناخته شده بوده است. سخني كه حتّي از برخي سران شرك در ستايش از آيه «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسـنِ» (نحل:٩٠)، شده است، مؤيّد آشنايي ياد شده ميباشد.[٢٤] البته با اين تفاوت كه قرآن كريم آن را كه بيشتر در قلمرو روابط انساني كاربرد داشته، به حوزه معنايي نسبتاً جديدي آورده است. از جمله پارهاي از مصاديق احسان در حوزه ارتباط انسان با خدا، دين و پيامبرˆ ميتواند از اين قبيل باشد.
احسان كه در نظر غالب مفسّران، حُسن آن عقلي است و از راه سيره عقلا تأييد ميشود،[٢٥] در عين تفاوت مفهومي، از حيث مصاديق، داراي گسترهاي يكسان با برخي از مفاهيم بنيادين و پردامنه ديگر قرآن است. از جمله در پارهاي از آيات، «تقوا» (آلعمران: ١٣٣ـ١٣٤؛ يوسف:٩٠؛ زمر: ٣٣ـ٣٤)، و در پارهاي ديگر، «ايمان و عمل صالح» (كهف: ٣٠)، به احسان (انجام دادن كار نيك)، تعريف شده است. همچنين از مقايسه برخي آيات با يكديگر بر ميآيد كه انجام دادن عمل صالح (بقره: ٦٢، ٨١ و ١١٢؛ نساء: ١٢٥) و حسنه (انعام: ١٦٠؛ نمل: ٨٩) مترادف با احسان به معناي انجام دادن كار نيك است.[٢٦]
در تفاوت مفهومي احسان با مفاهيم يادشده، براي نمونه ميتوان از جمله به معناي «پرهيزگاري براي خدا در تقوا» كه بيانگر انگيزه خدايي فعل است و مفهوم «نيكبودن در احسان» كه بيشتر «حُسن» فعل را ميرساند، اشاره كرد. از سوي ديگر، شماري از آيات، مفاهيم عامي چون ظلم (بقره: ٥٨ـ٥٩؛ يوسف: ٧٨ـ٧٩؛ صافات: ١١٣)، كفر و تكذيب آيات الهي (مائده: ٨٦؛ لقمان: ٢٢ـ٢٣؛ زمر: ٥٨ـ٥٩؛ مرسلات: ٤٠ـ٤٥) و تعدّي از حدود الهي را (بقره: ٢٢٩) در برابر احسان به معناي «انجامدادن كار نيك» آورده است.
احسان به صورت يكي از مفاهيم بنيادين و پر دامنه قرآن، هر چند بيش از همه در گستره اخلاق به كار رفته است، امّا قلمرو معناي قرآني آن، افزون بر چارچوب كلّي اعتقادي، با ترسيم نظامي از ارزشهاي اساسي اسلام كه در هم تنيده و تفكيكناپذيرند، شاكله عاطفي، رفتاري و گفتاري مؤمنان را در حوزههاي گوناگون ارتباط با خدا (بقره: ٥٨؛ آلعمران: ١٤٨)، خود (اسراء: ٧)، ديگران (بقره: ٨٣ و ١٩٥؛ آلعمران: ٤)، دين (انعام: ٨٤؛ توبه: ٩١) و بيگانگان (مائده: ١٣) به تصوير ميكشد. توجه به تصوير جنبههاي گوناگون شخصيّت شماري از انبيا و معرّفي آنان در شمار محسنان، ميتواند دليل ديگري بر توسعه قلمرو معنايي يادشده باشد. (يوسف: ٥٦؛ قصص: ١٤؛ صافات: ٨٠)
مصاديق احسان١. احسان به معناي انجام دادن كار نيك: احسان به اين معنا، افزون بر كاربرد در حوزههاي گوناگون ارتباط انسان با دين، انبيا (ع) و ديگران، بيش از همه در حوزه ارتباط شناختي، عاطفي و رفتاري انسان با خدا به كار رفته است.
الف. ارتباط با خدا: شماري از آيات، پارهاي از باورها، عواطف، گفتارها و رفتارهاي انسان را در ارتباط با خدا به مفهوم خاص آن، از مصاديق احسان «انجام دادن كار نيك» معرّفي ميكند. در برخي از اين آيات، اموري چون ايمان به خدا، رسولˆ، قرآن، انتظار درك زمان پيامبرˆ، آرزوي گرويدن به گروه مؤمنان، از مصاديق كارهاي نيك شمرده شده است. در آيه ٨٢ مائده، يهود و مشركان، دشمنترين، و نصارا به سبب وجود قسّيسان و رهبانان در ميان آنان و نيز عدم خودبرتربيني، دوستترين افراد براي مؤمنان معرّفي شدهاند. در ادامه آيات، از اشك شوق شماري از نصارا در هنگام شنيدن قرآن و شناخت حق، سخن رفته است و آنان به سبب اظهار ايمان به خدا، رسولˆ، قرآن و نيز درخواستشان از خداوند مبني بر اينكه آنان را در شمار درككنندگان رسالت پيامبرˆ[٢٧] نوشته و در گرو صالحان درآورد، جزو نيكوكاران خوانده شدهاند: (مائده: ٨٣ـ٨٥)
ظاهر جمله «فَاَثـبَهُمُ اللّهُ بِما قالوا...»، در آيات فوق نشان ميدهد ابراز سخنان ياد شده،[٢٨] كه گويا در برابر اعتراضِ هم كيشان به ايمان آنها، صورتگرفته[٢٩] و نوعي استدلال بر حقّانيّت پيامبرˆ و دين او است، بيش از اصل ايمان آنان، نوعي احسان خوانده ميشود؛ همچنين در آياتي، آرزوي كافران هنگام ديدن عذاب براي بازگشت به دنيا و پيوستن به زمره نيكوكاران، گزارش شده است: (زمر:٣٩، ٥٨ ـ ٥٩). در اين دو آيه نيز ايمان به آيات الهي، مصداق احسان معرّفي شده و كفر در برابر آن قرار گرفته است. در آيات ياد شده، از جمله عدم خود برتربيني به صورت زمينه انجام كار نيك و ايمان، و جاودانگي در بهشت پاداش آن معرّفي شده است.(مائده: ٨٢ـ٨٥؛ زمر: ٥٩)
شماري ديگر از اين دسته آيات، با نيكوكار خواندن فاعلان برخي امور، الگوهاي نيك رواني، رفتاري، گفتاري و زمان راز و نياز با خدا را ارائه ميكند: اين آيات، سبب بهرهمندي پرهيزكاران از باغها، و چشمهساران بهشتي و ديگر نعم الهي را «نيكوكار» بودن آنان در دنيا و خواب اندك شبانه، استغفار در سحرگاهان و اختصاص حقّي براي سائل و محروم از اموالشان معرّفي ميكنند. (ذاريات: ١٥ـ١٩) در آيه ٥٦ سوره اعراف: ٧ به خواندن خدا همراه با تضرّع و صداي آهسته و نيز با حالت رواني و متعادل خوف و رجاء فرمان، و از نزديك بودن رحمت الهي به صورت پاداش «نيكوكاران» خبر داده شده است. ذكر كمك مالي به سائل و محروم و نيز عدم افساد در روي زمين به همراه رفتارهاي عبادي مذكور، نشان ميدهد كه چگونه از منظر قرآن، افزون بر قرار گرفتن هر دو حوزه ارتباط انسان با خدا و جامعه در دايره احسان، آن دو از يكديگر تفكيكناپذيرند. (ذاريات: ١٧ـ١٩؛ اعراف:٥٦)
قرآن كريم در كنار معرّفي نحر شتران فربه در موسم حج، به شكرانه نعمت هدايت و نيز نفي ارزش گوشت و خون قرباني نزد پروردگار و معرّفي تقوا به صورت معيار ارزش و قبولي آن، از بشارت به نيكوكاران سخن گفته است. (حج: ٣٦ـ٣٧). اين آيات به همراه آيات پيش از آن (حج: ٢٨، ٣٠، ٣١ و ٣٣ ـ ٣٤)، برآن هستند كه در كنار نفي ارزشهاي جاهلي، با هدف زدودن انحرافاتي كه با گذر زمان در آيين قرباني كردن پديد آمده است، با بيان فلسفه و هدف توحيدي آن به صورت يكي از مناسك ديرين عبادي و بر جاي مانده از ابراهيم خليل(ع)، محتواي از دست رفته آن را بازگردانند. از آيات ياد شده، كه در كنار رعايت ارزشهاي الهي همچون ذكر نام خدا و چگونگي كشتن قرباني، و نيز پرهيز از ارزشهاي جاهلي، انگيزه خدايي را نيز مطرح كرده است، بر ميآيد كه در اتّصاف عمل قرباني به «كار نيك» بودن، افزون بر چگونگي انجام فعل (حُسن فعلي)، خلوص نيّت (حُسن فاعلي) نيز دخيل است (حج: ٣١ـ٣٧).
در سوره لقمان، آيات قرآن، مايه هدايت و رحمت براي نيكوكاران و آنها با عنوان برپا كنندگان نماز و پرداخت كنندگان زكات از سر يقين به آخرت معرّفي شدهاند. (لقمان: ٢ـ٥)
ذكر برجستهترين رفتار اقتصادي ـ اجتماعي يعني پرداخت زكات، در كنار بارزترين رفتار عبادي يعني اقامه نماز از يك سو، و آوردن آن دو، همراه با يقين به آخرت از سوي ديگر، نشان ميدهد كه چگونه از منظر قرآن، مثلث ارتباط با خدا، جامعه و آخرت، با يكديگر ارتباط تنگاتنگ داشته و در اتّصاف كارهاي ياد شده به «نيك» بودن و نيز «نيكوكار» خوانده شدن انسان، دخالت تام دارد. بنابراين، يكي از دو كار اقامه نماز و پرداخت زكات بدون ديگري و هر دو، با نبود يقين به آخرت، مصداق «كار نيك» نخواهد بود. از اين آيات، كه ابتدا «نيكوكاران» را ذكر، آنگاه با عنوان اقامه كنندگان نماز و پرداخت كنندگان زكات از سر يقين به آخرت، آنها را شناسانده است، بر ميآيد كه عناصر ياد شده، مصاديق جديد احسان كه براي عرب عصر نزول ناشناخته بود، معرّفي شدهاند. يادكردن از آن امور به صورت زمينه بهرهمندي از هدايت و رحمت آيات قرآن، در كنار معرّفي انجام دهندگان آن با عنوان همان گروه رستگاران، با توجّه به آشنايي عرب با مفهوم «رستگاري»، ميتواند مؤيّد اين سخن باشد.
پارهاي ديگر از آيات در بيان ارتباط مطلوبي كه انسان دوباره ميتواند پس از نافرماني خدا با او برقرار سازد، گردن نهادن به فرمان الهي و طلب آمرزش گناهان را از مصاديق «كارهاي نيك» برشمردهاند. قرآن پس از بيان نافرمانيهاي بنياسرائيل، به رغم مشاهده آيات و بهرهمندي از نعمتهاي فراوان الهي (بقره:٢، ٤٩ـ٥٧؛ اعراف: ٧، ١٥٩ـ١٦٠)، از دستور خود به آنان مبني بر داخل شدن به شهر بيتالمقدس،[٣٠] ورود متواضعانه و خاشعانه از دروازه آن[٣١] و درخواست آمرزش گناهان با گفتن واژهاي چون «حِطَّة»[٣٢]سخن گفته است. اينكه در اين صورت، گناهان آنان را آمرزيده و افزون بر آن، «نيكوكاران» را پاداش بيشتري خواهد داد؛ آنگاه از تغيير جملهاي[٣٣] كه بايد در مقام توبه ميگفتند از سوي ستمگران آن قوم و دچار شدن آنان به عذاب آسماني خبر ميدهد. (بقره: ٢، ٥٨ـ٥٩). در اين آيات، كساني كه با اطاعت از خدا،[٣٤] آن لفظ خاص را در مقام توبه گفتهاند، نيكوكار، و تغيير آن لفظ، ظلم دانسته شده است. بنابراين، افزون بر اينكه ظلم در برابر احسان آمده، ميتوان گفت كه در آيات ياد شده، بيشتر تعبّد و تسليم شدن بيچون و چرا در برابر امر خدا مصداق احسان و فزوني پاداش در كنار آمرزش گناهان پيامد آن معرّفي شده است. همچنين آنجا كه ابراهيمˆ به سبب اقدام به ذبح فرزند عزيز خويش از سر كمال تسليم در برابر خدا، جزو نيكوكاران ياد شده، تسليم محض و بيچون و چراي خدا بودن، مصداق احسان خوانده شده است. (صافات: ٣٧، ١٠٣ـ١٠٥) اموري چون اعلام سرفرازي در اين امتحان به ابراهيم(ع)، دادن قرباني براي ذبح به جاي اسماعيل و نجات او از مرگ، ماندگار كردن نام ابراهيم(ع) در ميان آيندگان و سلام خداوند به او، به عنوان پاداش چنين كار نيكي ياد شده است (صافات: ٣٧، ١٠٤ـ١١٠). دوبار تصريح به چگونگي پاداش نيكوكاران و نيز تعدّد و نوع پاداشهاي ياد شده نشان ميدهد كه تسليم محض خدابودن، از عاليترين مراتب احسان و داراي ارزش و منزلت بسيار والايي نزد خداوند است.
در آياتي از قرآن و به دنبال گزارش از جنگيدن شمار بسياري از مردان الهي، همراه پيامبران خويش با دشمنان خدا[٣٥] و عدم سستي و ناتواني و نيز تسليمناپذيري و پايداري آنها در برابر سختيها و مصائب اين راه (آلعمران: ٣، ١٤٦)، آنان «نيكوكار» خوانده شدهاند؛ چرا كه در وضعيّت دشوار ياد شده در اعتراف به گناه و ابراز ناتواني خويش، سخني جز درخواست از خداوند مبني بر آمرزش گناهان و گزافه كاريها، پايداري در راه خدا و پيروزي بر كافران بر زبان جاري نكردهاند (آلعمران: ٣، ١٤٧ـ١٤٨). اين آيات با معرّفي امور ياد شده به صورت كارهاي نيك، بر آن است كه الگوي درست نگرش به حوادث، هنگام شكست و ناكامي در مبارزه با دشمنان خدا را ارائه كند تا مؤمنان از يك سو، بدون نگاه نادرست به زمينههاي ناملايمات ياد شده، ريشه آن را عمل كرد ناصواب خويش دانسته، از خدا، به سبب آن، آمرزش طلب كند و از سوي ديگر، بدون نااميد شدن، با تصحيح رفتار خويش و استعانت از خدا، در راه خدا و دين او پايداري كنند.
خداوند پاداش دنيايي يعني پيروزي بر دشمن و غنايم جنگي،[٣٦] و ثواب نيك آخرت يعني بهشت و نعمتهاي آن، مغفرت[٣٧] را نتيجه كارهاي نيك ياد شده دانسته و از نشانه محبّت خود به «نيكوكاران» خبر داده است.
ب. ارتباط انسان با دين و پيامبر خداˆ: چگونگي ارتباط انسان مسلمان با دين و پيامبر الهي،حوزه ديگري است كه احسان به معناي انجامدادن كار نيك، در آن به كار رفته و اموري چون تبليغ باورها و ارزشهاي توحيدي، دفاع از آن در برابر دشمنان و تحمّل انواع فشارها و آزار، از مصاديق آن شمرده شده است. در اين حوزه نيز قرآن كريم، قلمرو احسان را افزون بر رفتار، به محدوده عواطف و گفتار هم كشانده و بر آن است تا با معرّفي الگوهاي نيك، راه كارهاي مطلوب رواني، فرهنگي، اجتماعي و نظامي را براي گسترش فرهنگ ديني و صيانت از آن ارائه كند. در اين معنا، الياس پيامبرˆ به سبب فراخوان قوم خود به پرهيزكاري، پرهيز از بتپرستي و پرستش خدايي، كه احسن الخالقين و پروردگار آن قوم و نياكان نخستينشان است، نيكوكار خوانده شده (صافات: ٣٧، ١٢٤ ـ ١٢٦ و ١٢٩ ـ ١٣١). ماندگاري نام نيك الياس ميان آيندگان و سلام خدا بر او، پاداش كارهاي نيك وي خوانده شده است. آيه ١٣١ سوره صافات نشان ميدهد كه خداوند، پاداش ياد شده را به هر شخص ديگري كه مردم را به باورها و ارزشهاي توحيدي دعوت و از كفر و شرك پرهيز دهد، ارزاني ميكند.
در آيه ١٢٠ سوره توبه كساني كه رسولخداˆ را در جهاد با دشمنان ياري كرده، انواع سختيها و ناملايمات اين راه را به جان ميخرند، نيكوكار خوانده شدهاند. عمل صالح خواندن كارهاي يادشده، در مقام بيان پاداش عاملان آن و در ادامه، سخن گفتن از تباه نساختن پاداش نيكوكاران، نشان ميدهد كه عمل صالح و احسان، در اينجا به يك معنا هستند. حتّي افراد ضعيف و بيمار كه افزون بر ناتواني، چيزي براي هزينه كردن در راه جهاد ندارند، در صورتي كه خيرخواه خدا و رسول بوده و از آنچه در توان دارند، مضايقه نكنند، نيكوكار خوانده شدهاند (توبه: ٩،٩١)، و سرانجام، اينكه مطلق جهاد و تلاش براي خدا، اعمّ از جهاد نظامي، فرهنگي، جهاد با نفس و... ،[٣٨] كار نيك معرّفي شده است (عنكبوت: ٢٩، ٦٩)، ميرساند كه جهاد و تلاش ياد شده در صورتي كه فقط براي خدا باشد، كار نيك بوده و هدايت به راه خدا و نيز «انواع عنايتهاي الهي»[٣٩] را در پي خواهد داشت.
«پايداري در راه دين» و «تحمّل انواع آزار و اذيّتهاي روحي و جسمي دشمنان»، مصداق ديگري از كار نيك در اين حوزه است. (نحل: ١٦، ١٢٧ـ١٢٨؛ هود: ١١، ١١٥) نام بردن از پيامبراني چون نوح(ع)، ابراهيم(ع)، موسي(ع) و هارون(ع) در شمار نيكوكاراني برجسته، در كنار توجّه به شخصيّت فكري و رفتاري آنان در قرآن نشان ميدهد كه همه موارد ياد شده، به ويژه دعوت به باورها و ارزشهاي توحيدي و مبارزه با كفر و شرك با شيوههاي گوناگون، از مصاديق برجسته و مراتب عالي احسان درباره دين است. (صافات: ٣٧، ٧٥ ـ ٨٠، ١١٤ ـ ١٢١ و ١٣٠ ـ ١٣١).
ج. ارتباط با ديگران: ارتباط انسان با ديگر هم نوعان و افراد جامعه، حوزه ديگري است كه احسان به معناي انجام دادن كار نيك، در آن به كار رفته و قرآن با شناساندن پارهاي از مصاديق، مؤمنان را به انجام آن ترغيب كرده است. سفارش به رفتار نيك با همسر به ويژه زنان، در اين حوزه بيشتر به چشم ميخورد. پرهيز مرد از آزار و اذيّت همسر خويش، با استفاده از حقّ رجوع در طلاق از اين موارد است. (بقره: ٢،٢٢٩) براساس گزارش مفسّران برخي مردان بنا به رسم جاهليّت، بارها همسر خويش را طلاق و هر بار با رجوع پيش از انقضاي عدّه، وي را محروم از پارهاي حقوق، در بلاتكليفي قرار ميدادهاند.[٤٠] از اينرو طلاق رجعي محدود به دو بار، و بر اساس ظاهر آيه، مردان موظّف شدهاند كه در هر مرتبه، رجوع و به طور شايسته (بدون آزار همسر و با پرداخت نفقه و ...)[٤١] همسر خود را نگه دارند يا با پرهيز از رجوع و در نتيجه انقضاي عدّه، او را رها سازند؛[٤٢] البتّه ديدگاه دوم براساس برخي احاديث، «تسريح به احسان» را به طلاق سوم براساس حكم الهي، تفسير كرده است كه باز، مصداق احسان خواهد بود.[٤٣]
در آياتي ديگر نيز سازگاري و مصالحه مردان با همسر خويش و چشم پوشي از برخي حقوق خود براي رفع اختلاف و حفظ زندگي زناشويي[٤٤]از مصاديق احسان خوانده شده است. (نساء: ١٢٨) احسان در اين آيه، بيشتر در پرهيز از حالت رواني حرص و آز مورد توجّه است كه زمينه صلح و سازش را از بين ميبرد. دادن متاع و مالي در خور و به قدر توان هر كس، به زناني كه پيش از آميزش و تعيين مهر، طلاق داده ميشوند، مصداقي از احسان مالي در حقّ برخي از زنان ديگر است (بقره: ٢٣٦).
شماري ديگر از جلوههاي احسان در اين حوزه، با رويكرد غالب عاطفي، براي تلطيف روابط اجتماعي و تنشزدايي از آن مورد توجّه و تأكيد قرار گرفتهاند. پرهيزكاران با عنوان كساني كه هنگام توانگري و تنگ دستي انفاق كرده و هنگام عصبانيّت از دست ديگران، با فرو خوردن خشم خويش از خطاي مردم در ميگذرند، تعريف شدهاند. (آلعمران:٤ـ١٣٣).
تناسب آمرزش الهي و بهشتي به وسعت آسمانها و زمين به عنوان پاداش و نشانه محبّت خدا به نيكوكاران، با كارهاي نيك ياد شده به صورت بازتابي از مهر و شفقت انسان با ديگران، قابل توجّه است. در اين آيات، پرهيزكاران به نيكوكاران تعريف شدهاند. عفو و گذشت با توجّه به تأثير سازندهاي كه در تأليف قلوب و تربيت نفوس دارد، حتّي با افراد غيرخائن از اهل كتاب نيز سفارش و كار نيك خوانده شده است (مائده: ٥، ١٣) در جاي ديگر افراد كهنسال، كه به سبب وضعيّت سنّي و روحي خاص، نيازمند رعايت و تأمين عاطفي بيشتري هستند، مورد توجّه قرار گرفته و دل سوزي به آنان با پرهيز از اقدامي كه ضربه عاطفي به دنبال دارد، كار نيك معرّفي شده است (يوسف: ٧٨). اين امر نشان ميدهد كه كار نيك ياد شده از مصاديق بديهي و شناخته شده احسان و در نتيجه مورد انتظار از افراد نيكوكار است. ايجاد توافق بين دو طرف درگيري از مصاديق ديگري است كه در برابر ديگران، احسان به شمار ميرود (نساء:٤،٦٢).
تخصيص بخشي از درآمد و دارايي به اقشار نيازمند جامعه، جلوه ديگري از عواطف اجتماعي است كه اسلام با قرار دادن آن در حوزه كارهاي نيك، مؤمنان را بدان فرا ميخواند. پرداخت زكات (لقمان: ٢ـ٤)، و حقّ سائل و محروم (ذاريات: ١٩)، از اين جملهاند. چنان كه در جاي ديگر، مطلق صدقه، احسان خوانده شده است (قصص: ٢٨، ٧٦ ـ ٧٧). عدم مسامحه و رعايت بايستهها و شايستهها در پرداخت خونبها، مصداق ديگري از احسان در حوزه روابط اجتماعي است (بقره: ١٧٨).
در شمار ديگري از آيات، پارهاي از عناوين عام، احسان به معناي انجام دادن كار نيك، معرّفي شدهاند كه اغلب بر مصاديق كارهاي نيكي كه ذكر آن رفت، قابل تطبيق است. عمل صالح (نساء: ٤، ١٢٤ـ١٢٥؛ لقمان: ٢٢)، پرهيز از افساد در روي زمين (اعراف: ٥٦)، پرهيز از گناهان بزرگ و كارهاي زشت (نجم: ٣١ـ٣٢؛ نحل: ٩٠) و نيز شكيبايي در برابر ناملايمات زندگي (يوسف: ١٥ ـ ٢٢ و ٩٠) از اين قبيل هستند.
٢. نيكي به ديگران: احسان به اين معنا هر چند در مصاديق احسان به معناي انجام دادن كار نيك هم به چشم ميخورد، اما كاربرد متمايزي از آن دارد؛ زيرا از آنجا كه در پارهاي از مصاديق آن، فوايد احسان، بيش از فرد نيكوكار، متوجّه افرادي است كه نيكي به آنان به سبب وضع خاصّي كه دارند، سفارش شده است و در مواردي نيز هيچ منفعتي براي نيكي كننده نداشته و نيازي از وي تأمين نميكند. اين معنا در ارتباط خدا با انسان، انسان با ديگران و خود به چشم ميخورد.
الف. نيكي خدا به بندگان: قرآن براي نيكي خدا به بندگانش، افزون بر دنيا و در زمينه نيازهاي رواني و مادّي، در آخرت نيز مصاديقي را آورده است. در قرآن حضرت يوسف(ع) خداوند را عامل رهايي خويش از زندان و آورنده خانوادهاش از باديه به مصر معرّفي كرده، آن را نيكي خدا به خود ميخواند (يوسف: ١٠٠). آمدن خاندان يعقوب، به سبب جايگزيني زندگي در مصر به جاي باديه نشيني، رهايي آنان از خشك سالي و نيز قحطي به دنبال مرگ احشام، همچنين پايان دادن به جدايي يوسف(ع) و خانوادهاش، نيكي خدا به وي خوانده شده است.[٤٥]
گاهي ثروت و دارايي نيز مصداق نيكي خدا به انسان دانسته شده است. قرآن در كنار گزارش از گنج شايان قارون (قصص: ٢٨، ٧٦)، آن را از زبان بني اسرائيل، احسان خدا به وي ميخواند (قصص: ٢٨). در سوره الرحمن، ضمن بيان شماري از نعمتهاي بهشتي براي خداترسان، از اينكه پاداش نيكي جز نيكي چيز ديگري نيست، سخن گفته شده است (الرحمن: ٤٦ـ٥٨). بنابر ظاهر آيه و نيز قرينه آيات پيشين، نعمت هاي ياد شده، مصداق نيكي خداوند است كه به صورت پاداش كارهاي نيك خداترسان در دنيا، براي آنان مهيّا شده است. ساختار پرسشي آيه، بديهي بودن قاعده نيكي در برابر نيكي و اطلاق آيه، كلّي بودن آن را حتّي درباره كافران نيز ميرساند.[٤٦] همچنين رزق بهشت و جاودانگي در آن، مصداق ديگري از احسان خدا به كساني ياد شده است كه اهل ايمان و عمل صالح هستند(طلاق: ١١).
ب. نيكي كردن انسان به ديگران: در پارهاي از آيات، نيكي در عواطف، گفتار و رفتار به افراد خاصّي از جامعه، كه توجّه بيشتري را ميطلبند، همراه با تأكيد بيشتر به برخي از آنان به چشم ميخورد. در اين ميان، نيكي به پدر و مادر، به سبب اينكه دست كم بيش از ده بار و به طور معمول پس از توحيد به آن سفارش شده است، (بقره: ٨٣؛ نساء: ٤، ٣٦؛ انعام: ٦، ١٥١ و ...)، جايگاه ويژهاي دارد. در آيات ٢٣ ـ ٢٤ سوره اسراء، بر روا نداشتن كمترين اهانت به پدر و مادر،[٤٧] گفتار نرم، نيكو و سنجيده، نهايت فروتني از سر مهر و شفقت، و نه از سر ناچاري، طلب آمرزش و رحمت الهي و نيز كمك مالي به صورت مصاديق نيكي به پدر و مادر، به ويژه در اوان پيري، تأكيد شده است.[٤٨](نساء: ٣٦)
در سوره احقاف بر رنجهاي مادر در دوران بارداري، زايمان، شيردهي و كودكي فرزند به صورت عاملي كه نيكي به وي را ميطلبد، تصريح شده است(احقاف: ١٥). اين آيه بيان ميكند كه بايد به مادر بيش از پدر نيكي كرد. در آياتي كه به نيكي به پدر و مادر سفارش شده، از پاداش آن و نيز نيكوكار بودن فرزند به سبب آن، سخني نيامده است. اين امر به اين دليل است كه احسان ياد شده در برابر زحمات و رنجهاي پدر و مادر است و نبايد انتظار پاداش و ستايش داشت.
فروتني و كمك مالي به خويشان، يتيمان، بيچارگان، همسايگانِ دور و نزديك، دوستِ هم نشين، در راه ماندگان، بردگان و پرهيز از خودپسندي، فخرفروشي و بخل ورزي با آنان از مصاديق ديگر نيكي به ديگران است. (نساء: ٣٦ ـ ٣٧)، همچنين روشن است كه نوع و اهمّيّت نيكي به هر يك از گروههاي ياد شده در مقايسه با ديگري متفاوت است(بقره: ٨٣).
ج. نيكي كردن انسان به خود: از منظر قرآن کريم، انسان پاداش و كيفر و ديگر پيامدهاي عقايد، عواطف، گفتار و رفتارهاي خوب و بد خويش را در دنيا و آخرت ميبيند نجم: ٣١؛ بيّنه: ٦ ـ ٨ ؛ زلزله: ٧ ـ ٨). از اينرو، انجام هرگونه كار نيك از سوي انسان را نيكي به خود او ميخواند: (اسراء: ٧)؛ بنابراين، انجام كارهاي نيك ياد شده، مصداق نيكي انسان به خود نيز به شمار ميرود.
٣. انجام دادن شايسته كاري در شكل كامل آن: قرآن اين معنا را كه متناسب با هر موردي متفاوت است، بيشتر به صورت يكي از صفات فعل الهي به كار برده است. در آيه ٧ سجده آفرينش همه مخلوقات، و در آيه ٦٤ غافر و ٣ تغابن، آفرينش انسان، نيكو و در كامل ترين شكل آن معرّفي شده است. همچنين در مواردي هم كه از خدا با وصف «اَحسَنُ الخــلِقين» ياد ميشود، همين معنا مقصود است: (مؤمنون: ١٤؛ صافات: ١٢٥). درباره «خلقت احسن» هر چند مفسّران وجوهي متفاوت و در عين حال قابل جمع ذكر كردهاند،[٤٩] مقصود از آن را چنان كه برخي مفسّران نيز تصريح دارند،[٥٠] خود قرآن دست كم درباره انسان بيان كرده است. (مؤمنون: ١٢ـ١٤). در اين آيه، ستايش خداوند با آوردن، «فاء» تفريع و پس از بيان مراحل گوناگون آفرينش انسان نشان ميدهد كه آفرينش به گونهاي كه در آيه آمده، وجه «خلقت احسن» انسان و «احسن الخالقين» بودن خداوند است. شأن نزولي كه دربارة آيه ٩٣ سورة انعام، گزارش شده، مؤيّد اين معنا است.[٥١]
در سورة يوسف نيز احسان به معناي انجام دادن شايسته و به نحو احسن يك كار، به خدا نسبت داده شده است. (يوسف: ٢٣) در اين آيه، يوسف(ع) ناز و نعمتي را كه در خانه عزيز مصر داشت، جايگاه نيكو و گرامي داشتي ميخواند كه خداوند به وي ارزاني كرده است. برخلاف آنچه بيشتر مفسّران[٥٢] گفتهاند، قراين جدّي نشان ميدهد كه مقصود از «ربّي» نميتواند عزيز مصر باشد؛[٥٣] البتّه در هر دو صورت، احسان به يك معنا خواهد بود.
احسان به معناي انجام دادن نيكوي يك كار، فقط در يك مورد، آن هم درباره ايمان و عمل صالح به انسان نسبت داده شده است (كهف: ١٨).
اين نكته ميتواند از اين جهت باشد كه انسان به سبب فقدان احاطه علمي به جوانب گوناگون يك رفتار، از جمله پيامدهاي دنيايي و آخرتي آن، نميتواند بدون هدايت الهي، نيك يا بد بودن آن را تشخيص، و در نتيجه، در كاملترين و شايستهترين شكل، انجامش دهد. (هود: ٧؛ فصلت: ٣٣).
نتيجه گيرياحسان از آموزه هاي پرسابقه وحياني و پر دامنه قرآني است. به سبب خلط ميان معاني مختلف و بيتوجهي به بخشي از مصاديق و مولفههاي معنايي احسان، اغلب تعاريف ارائه شده براي آن جامع و مانع نيستند. بررسي آيات قرآن نشان ميدهد كه احسان متناسب با چگونگي كاربرد آن، در سه معناي «انجام كار نيك»، «نيكي كردن به ديگري» و «انجام كاري به شكل كامل و بهترين شكل آن» به كار رفته است. دو معناي نخست با مصاديق گوناگون درباره روابط مختلف انسان با خدا، خود و ديگران به كار رفته، ولي مفهوم اخير فقط درباره خداوند به كار رفته است. بررسي مفهوم و مصاديق گوناگون احسان، از يك سو نشان مي دهد كه اين مفهوم نسبت اين هماني با مفاهيم قرآني تقوا، ايمان و عمل صالح، حسنه و نسبت تقابل با مفاهيم كفر، تكذيب آيات الهي، ظلم و تعدي از حدود الهي دارد. از سوي ديگر قرآن كريم با توجه به آشنايي كامل عرب عصر نزول با مفهوم احسان، آن را كه بيشتر در قلمرو روابط انسانى به كار مي رفت، به حوزه معنايى نسبتاً جديدى آورده است. مفهوم ياد شده هر چند صبغه غالب اخلاقي دارد، امّا قلمرو معناى قرآنى آن، افزون بر چارچوب كلّى اعتقادى، با ترسيم نظامى از ارزشهاى اساسى اسلام كه در هم تنيده و تفكيكناپذيرند، شاكله عاطفى، رفتارى و گفتارى مؤمنان را در حوزههاى گوناگون ارتباط با خدا، خود، ديگران، دين وبيگانگان به تصوير كشيده است و يك مفهوم چند بعدي است.
منابع
الجصاص، احمد بن علي، احكام القرآن، به كوشش صدقي محمد جميل، مكه المكرمه، المكتبه التجاريه، بي تا.
الغزالي، محمدبن محمد، احياء علوم الدين، بيروت، دارالكتب العربي، بيتا.
سرخسي، محمد بن احمد، المبسوط سرخسي، بيروت، دارالمعرفة، ١٤٠٦ق.
ابن قدامه، المغني والشرح الكبير، بيروت، دارالكتب العلميه، بيتا.
محقق حلي، شرايع الاسلام في مسائل الحلال والحرام، تهران، اعلمي، ١٣٨٩ش.
مراغي، حسين، العناوين الفقهيه، قم، نشر اسلامي، ١٤١٧ق.
انصاري، محمدعلي، الموسوعه الفقهيه الميسره، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ١٤١٥ق.
مكارم شيرازي، ناصر، القواعدالفقهيه، چ دوم، بيجا، بينا، بيتا.
الشرباصي، احمد، موسوعه اخلاق القرآن، چ سوم، بيروت، دارالرائد العربي، ١٤٠٧ق.
فناري، محمد بن حمزه، مصباح الانس، به كوشش محمد خواجوي، تهران، مولي، ١٤١٦.
احمد بن فارس، مقاييس اللغه، به كوشش عبد السلام محمد هارون، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ١٤٠٤ق.
فيروزآبادي، مجدالدين، القاموس المحيط، به كوشش محمد المرعشلي، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤١٧ق.
راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، به كوشش صفوان عدنان داوودي، دمشق، دارالقلم، ١٤١٢ق.
ايزتسو، توشيهيكو، مفاهيم اخلاقي ديني در قرآن، ترجمه فريدون بدرهاي، تهران، فرزان روز، ١٣٧٨ش.
ابن منظور، لسان العرب، به كوشش علي شيري، اول، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤٠٨ق.
احمد بن محمد فيومي، المصباح المنير، قم، دارالهجره، ١٤٠٥ق.
طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان، چ سوم، بيروت، اعلمي، افست، قم اسلامي،١٣٩٣ق.
دهخدا، علياكبر، لغت نامه، تهران، موسسه لغتنامه دهخدا ودانشگاه تهران، ١٣٧٣ش.
طبرسي، فضل بن حسن، مجمعالبيان، بيروت، دارالمعرفه، افست، تهران، ناصرخسرو، ١٤٠٦ق.
راوندي، سعيد بن هبه الله، فقه القرآن، به كوشش سيداحمد حسيني، چ دوم، قم، كتابخانه مرعشي نجفي، ١٤٠٥ق.
واحدي، علي بن احمد، اسباب نزول، به كوشش ايمن صالح شعبان، قاهره، دارالحديث، بيتا.
الشرتوني اللبناني، اقرب الموارد في فصح العربية والشوارد، تهران، دارالاسوه، ١٤١٦ق.
فيروزآبادي، محمد بن يعقوب، بصائر ذوي التمييز في لطائف الكتاب العزيز، بيروت، المكتبه العلميه، بيتا.
الحنفي، زبيدي، تاجالعروس من جواهر القاموس، به كوشش علي شيري، بيروت، دارالفكر، ١٤١٤ق.
طوسي، محمد بن حسن، تبيان في تفسيرالقرآن، به كوشش احمد حبيب العاملي، بيروت، داراحياء التراث العربي، بيتا.
مصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، ١٣٧٤ش.
فراهيدي، خليل بن احمد، ترتيب كتاب العين، به كوشش محمد حسن بكايي، قم، اسلامي، ١٤١٤ق.
الدمشقي، اسماعيل ابن کثير، تفسير القرآنالعظيم، به كوشش يوسف مرعشلي، چ سوم، بيروت، دارالمعرفة، ١٤٠٩ق.
العياشي، محمدبن مسعود، تفسير العياشي، به كوشش رسولي محلاتي، تهران، المكتبه العلميه الاسلاميه، بيتا.
فخر الرازي، محمد بن عمر، التفسيرالكبير، چ چهارم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ١٤١٣ق؛
ابن تركه اصفهاني، صائنالدين، تمهيد القواعد، به كوشش جلالالدين آشتياني، سوم، قم، دفتر تبليغات اسلامي،١٣٨١ش.
طبري، محمد ابن جرير، جامعالبيان عن تأويل آي القرآن، به كوشش صدقي جميل العطار، بيروت، دارالفكر، ١٤١٥ق.
قرطبي، ابوعبدالله، الجامع لاحكام القرآن، چ پنجم، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٧ق.
ابن دريد، جمهرة اللغه، به كوشش رمزي بعلبكي، بيروت، دار العم للملايين، ١٩٨٧م.
نجفي، محمدحسن، جواهرالكلام في شرح شرايع الاسلام، چ هفتم، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
شهيد اول، الدروس الشرعيه، قم، اسلامي، ١٤١٤ق.
ابوهلال عسکري، الفروق اللغوية، تحقيق مؤسسه نشر اسلامي، قم، موسسه نشر اسلامي، ١٤١٢ق.
آلوسي، سيدمحمود، روحالمعاني في تفسيرالقرآن العظيم، به کوشش محمدحسين عرب، بيروت، دار الفکر، ١٤١٧ق.
الجوزي، جمالالدين، زادالمسير في علم التفسير، چ چهارم، بيروت، المكتب الاسلامي، ١٤٠٧ق.
حلي، جعفر بن الحسن، شرائع الاسلام في مسائل الحلال والحرام، تهران، اعلمي، ١٣٨٩.
سبزواري، هادي، شرح الاسماء او شرح دعاءالجوشن الكبير، به كوشش حبيبي، چ دوم، تهران، دانشگاه، ١٣٧٥ش.
قيصري، شرح فصوص الحكم، به كوشش آشتياني، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٧٥ش.
بيهقي، احمد بن حسين، شعب الايمان، به كوشش محمد سعيد بن بسيوني، بيروت، دارالكتب العلميه،١٤١٠ق.
جوهري، اسماعيل بن حماد، الصحاح تاجاللغة و صحاحالعربيه، به كوشش عبدالغفور العطاري، قاهره، ١٣٧٦ق.
* عضو هيئت علمي پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامي. دريافت: ٣/٦/٨٩ ـ پذيرش: ١٥/٨/٨٩
[١]. محمد بن احمد سرخسي، المبسوط، ج٥، ص٤٦ـ٤٧ و ١٩٠ـ٢٠١؛ ابن قدامه، المغنى، ج٧، ص٤٣٣، ج٨، ص٤٨ و ج١٠، ص٤٦٠.
[٢]. محقق حلي، شرايع الاسلام، ج٢، ص٢٠؛ شهيد اول، الدروس، ج٣، ص١٨١؛ محمد حسن نجفي، جواهرالكلام، ج٢٠، ص٢٩١ و ج٢١، ص٢٤ و ١٨٠.
[٣] برگرفته از آيات ٩٣ ـ ٩٢ سورة توبه.
[٤]. حسين مراغي، العناوين الفقهيه، ج٢، ص٤٧٣؛ محمد علي انصاري، الموسوعة الفقهيه الميسره، ج١، ص٣٢٣ـ٣٢٧؛ ناصر مكارم شيرازي، القواعد الفقهيه، ج٢، ص٢٥١ـ٢٧٩.
[٥]. احمد بن حسين بيهقي، شعب الايمان، ج٧، ص٥٠١؛ محمد غزالي، احياء علومالدين، ج٢، ص٧٩٣ـ٧٩٩؛ احمد شرباصي، موسوعة اخلاق القرآن، ج١، ص٤٣ـ٥٣.
[٦]. قيصري، شرح فصوص الحكم، ص٦١٥؛ محمد بن حمزه فناري، مصباحالانس، ص٢٢ـ٢٣ و ٥٥؛ ابن تركه اصفهاني، تمهيد القواعد، ج١، ص١٥١ـ١٥٤ و ١٦٠ـ١٦٢.
[٧]. احمد بن خليل فراهيدي، ترتيبالعين، ص١٨٠؛ احمد بن فارس، مقاييساللغه، ج٢، ص٥٨؛ حسن مصطفوي، التحقيق، ج٢، ص٢٢١ـ٢٢٢، «حسن».
[٨]. ابن دريد، جمهرة اللغه، ج١، ص٥٣٥؛ همو، مقاييس اللغه، ج٢، ص٥٨؛ اسماعيل بن حماد جوهري، الصحاح، ج٥، ص٢٠٩٩، «حسن».
[٩]. مجد الدين فيروز آبادي، القاموس المحيط، ج٢، ص١٥٦٣؛ زبيدي حنفي، تاج العروس، ج١٨، ص١٤٠؛شرتوني لبناني، اقرب الموارد، ج١، ص٦٤٩، «حسن».
[١٠]. راغب اصفهاني، مفردات، ص٢٣٦ـ٢٣٧؛ ابن منظور، لسان العرب، ج٣، ص١٧٨ـ١٧٩؛ حسن مصطفوي، التحقيق، ج٢، ص٢٢١ـ٢٢٢، «حسن».
[١١]. راغب اصفهاني، همان، ص٢٣٦؛ محمدبن يعقوب فيروزآبادي، بصائر ذوى التمييز، ج٢، ص٦٧؛ توشيهيكو ايزتسو، مفاهيم اخلاقى و ديني در قرآن، ص٢٧٨ـ٢٨٠.
[١٢]. احمد بن فارس، مقاييس اللغه، ج٢، ص٥٨؛ مجدالدين فيروز آبادي، همان، ج٢، ص١٥٦٤؛ ابن منظور، همان، ج٣، ص١٧٩، «حسن».
[١٣]. اسماعيل بن حماد جوهري، الصحاح، ج٥، ص٢٠٩٩؛ ابن منظور، همان، ج٣، ص١٧٨ـ١٧٩؛ احمد بن محمد فيومي، المصباح المنير، ص١٣٦.
[١٤]. راغب اصفهاني، همان، ص١١٤، ٢٣٦ و ٨١٥؛ ابوهلال عسكري، الفروق اللغويه، ص٢٣ و ٥٤٨.
[١٥]. محمدبن حسن طوسي، التبيان، ج٣، ص١٤؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج٢٠، ص١٢٤ و ٢٠٢.
[١٦]. علي اكبر دهخدا، لغتنامه، ج١، ص٩٢٦.
[١٧]. محمد بن جرير طبري، جامعالبيان، ج٥، ص٤١٩؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمعالبيان، ج٢، ص٥١٦؛ اسماعيل ابن کثير دمشقي، تفسير ابنكثير، ج١، ص٢٧٩.
[١٨]. محمد بن حسن طوسي، همان، ج٢، ص١٥٣ و ج٤، ص٤٢٦ و ج٦، ص١٨٩.
[١٩]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٢٤٨.
[٢٠]. سيد محمد حسين طباطبايي، همان، ج٤، ص٢٠ و ج١٢، ص٣٣٢.
[٢١]. سيدمحمود آلوسي، روحالمعانى، ج١٦، ص٤٨.
[٢٢]. محمد بن حسن طوسي، همان، ج١، ص٢٦٧؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٥١٥.
[٢٣]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١٤، ص٢١٤؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٦، ص٥٨٦؛ احمد شرباصي، موسوعة اخلاق القرآن، ج١، ص٤٣.
[٢٤]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٦، ص٥٨٧؛ ابو عبدالله قرطبي، تفسير قرطبى، ج١٠، ص١١٠؛ اسماعيل ابن کثير دمشقي، تفسير ابنكثير، ج٢، ص٦٠٤ـ٦٠٥.
[٢٥]. سعيد بن هبة الله راوندي، فقه القرآن، ج١، ص٢١٣؛ هادي سبزواري، شرح الاسماء، ج١، ص٣١٤؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١، ص٩٥.
[٢٦]. همو، همان، ج١، ص٢٥٨.
[٢٧]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٧، ص٩؛ محمد بن حسن طوسي، همان، ج٤، ص٤ـ٥؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٣، ص٢٠٥.
[٢٨]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٧، ص١١؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٣، ص٣٦٣؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٦، ص٨٢.
[٢٩]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٧، ص١١؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٣، ص٣٦٣؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٦، ص٨٢.
[٣٠]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١، ص٤٢٦؛ محمد بن حسن الطوسي، همان، ج١، ص٢٦٢؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٢٤٧.
[٣١]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١، ص٤٢٧؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٢٤٧.
[٣٢]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١، ص٤٢٨؛ محمد بن حسن طوسي، همان، ج١، ص٢٦٣؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٢٤٧.
[٣٣]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١، ص٤٣٢؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ٢٤٨.
[٣٤]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٩، ص١٢١؛ ا محمد بن حسن طوسي، لتبيان، ج١، ص٢٦٦.
[٣٥]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٢، ص٨٥٤ـ٨٥٥؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٤، ص٤١؛ جمال الدين جوزي، زادالمسير، ج١، ص٤٧٢.
[٣٦]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٤، ص١٦٢؛ محمد بن حسن طوسي، همان، ج٣، ص١٣؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٢، ص٨٥٥.
[٣٧]. همان.
[٣٨]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٨، ص٤٥٨؛ ابوعبدالله قرطبي، تفسير قرطبى، ج١٣، ص٢٤٢؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١٤، ص٤١١.
[٣٩]. محمد بن حسن طوسي، همان، ج٨، ص٢٢٦؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٨، ص٤٥٨؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١٦، ص١٥٢.
[٤٠]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٢، ص٦١٨؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٢، ص٥٧٨؛ اسماعيل ابن کثير دمشقي، تفسير ابنكثير، ج١، ص٢٧٩.
[٤١]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٢، ص٦١٩؛ محمدبن مسعود عياشي، تفسير عياشى، ج١، ص١١٧؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٢، ص٥٧٨.
[٤٢]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٢، ص٦١٩؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٢، ص٥٧٨؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٢، ص٢٣٣.
[٤٣]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٢، ص٦٢١؛ محمدبن مسعود عياشي، تفسير عياشى، ج١، ص١١٦ـ١١٧؛ محمد بن حسن طوسي، همان، ج٢، ص٢٤٨.
[٤٤]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٥، ص٤١٢ـ٤١٩؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٥، ص١٨٤؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج٥، ص١٠٠.
[٤٥]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٥، ص٤٠٦؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١١، ص٢٤٧.
[٤٦]. فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١، ص٢٦١؛ محمدبن عمر فخر رازي، التفسير الكبير، ج٣٠، ص٣٧٧ـ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١، ص٣٨٦ و ج١٩، ص١١٣.
[٤٧]. محمد بن جرير طبري، همان، ، همان، ج١، ص٥٥٠؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٦، ص٦٣٠ـ٦٣١؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج١٣، ص٩٨.
[٤٨]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١، ص٥٥٠؛ احمد بن علي جصاص، احكامالقرآن، ج٣، ص٢٩١.
[٤٩]. محمد بن جرير طبري، همان، ج٣، ص٣٠٧ـ٣٠٨؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج١٠، ص٤٤٨، ٦٢٠، ٦٨٣ و ٧٧٥ـ٧٧٦؛ زادالمسير، ج٨، ص٢٨١.
[٥٠]. اسماعيل ابن کثير الدمشقي، تفسير ابنكثير، ج٣، ص٢٥١ـ٢٥٢.
[٥١]. علي بن احمد واحدي، اسبابالنزول، ص١٤٨؛ ابوعبدالله قرطبي، تفسير قرطبى، ج٧، ص٢٧ـ٢٨؛ اسماعيل ابن کثير الدمشقي، تفسير ابنكثير، ج٣، ص٢٥١ـ٢٥٢.
[٥٢]. محمد بن جرير طبري، همان، ج١٢، ص٢٣٨؛ فضل بن حسن طبرسي، همان، ج٥، ص٣٤١؛ ابوعبدالله قرطبي، تفسير قرطبى، ج٩، ص١٠٩.
[٥٣]. سيدمحمدحسين طباطبائي، همان، ج ١١، ص ١٢٥.