علوم سیاسی
(١)
نامه اى از امام ره -
١ ص
(٢)
گزارشى از سفر علمى تحقيقى طلبه دانشجويان موسسه به جمهورى خودمختار نخجوان -
٢ ص
(٣)
امام خمينى ؛ گفتمان تجدد اسلامى -
٣ ص
(٤)
اجتهاد و سياست از ديدگاه امام خمينى ره -
٤ ص
(٥)
نگاهى به ديدگاههاى سياسى امام خمينى (ره) در دوره اقامت در فرانسه - طالبى دارابى ابراهيم
٥ ص
(٦)
جايگاه طبقات پايين اجتماع در انديشه امام خمينى ره - قنبرى آيت
٦ ص
(٧)
جايگاه امنيت در انديشه سياسى اسلام و امام خمينى - ولى پور زرومى سيد حسين
٧ ص
(٨)
امام خمينى و غرب - خالقى افکند على
٨ ص
(٩)
امام خمينى ؛ روحانيت و نظام سياسى - زهيرى عليرضا
٩ ص
(١٠)
امام خمينى (ره) و مبانى نظرى سياست خارجى - ستوده محمد
١٠ ص
(١١)
درآمدى بر آزادى هاى سياسى از ديدگاه امام خمينى - مير احمدى منصور
١١ ص
(١٢)
حاكم اسلامى ؛ نصب يا انتخاب - ارسطا محمدجواد
١٢ ص
(١٣)
امام خمينى ؛ ولايت فقيهان و مشاركت مردم - مقيمى غلامحسن
١٣ ص
(١٤)
ثبات و تحول در انديشه سياسى امام خمينى - لک زايى نجف
١٤ ص
(١٥)
كاركرد نظام سلطه در روابـط بين المللـى از ديدگاه امام خمينى ره - متقي ابراهيم
١٥ ص
(١٦)
امام خمينى و جنبشهاى اسلامى معاصر - سجادى سيد عبد القيوم
١٦ ص
(١٧)
آزادى و عدالت در انديشه امام خمينى - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٧ ص
(١٨)
گزارش اجمالى از رساله اجتهاد و تقليد تاليف امام خمينى - حيدرى بهنوئيه عباس
١٨ ص
(١٩)
مفهوم حكومت اسلامى و جمهورى اسلامى از ديدگاه امام خمينى ره - فراتى عبدالوهاب
١٩ ص
(٢٠)
شرايط حكومت دينى به قرائت امام خمينى - پزشکى محمد
٢٠ ص
(٢١)
منشــإ مشروعيت حكومت اسلامى - قاسمى مهدى
٢١ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - امام خمينى و غرب - خالقى افکند على

امام خمينى و غرب
خالقى افکند على


مقدمه :
پس از ظهور تمدن جديد غرب و نفوذ و گسترش روز افزون مظاهر جهان شمول آن در جوامع شرقى, يكى از مسائل مهم و اساسى اين ملتها از جمله ايرانيان, چگونگى برخورد با اين تمدن جهان شمول غرب بوده است. چه اينكه, آنان در اين مواجهه, با دو رويه متفاوت از تمدن جديد غرب روبه رو شده بودند. در حالى كه رويه كارشناسى و دانش تمدن جديد غرب, شامل نوآورى در زمينه دانشهاى گوناگون; مانند: پزشكى, نجوم, دريانوردى, فيزيك, شيمى, دانشهاى نظامى و نوانديشى در زمينه تاريخ, حقوق طبيعى و شيوه هاى حكومتى و ديگر مسائل اجتماعى و سياسى بود; رويه ديگر آن, ملل شرقى را در معرض سلطه جوئى هاى استعمارى قرار داده بود و از اين رو, آنان در اين مواجهه بر سر دو راهى انتخابى دشوار قرار گرفته بودند; زيرا كه از يك سو, به دليل عقب ماندگى در زمينه دانش و فن آورى, خود را نيازمند تمدن جديد غرب و دستاوردهاى پيشرفته آن مى ديدند و از سوى ديگر, خواهان حفظ هويت فرهنگى, ملى و دينى خود بوده و حاضر به پذيرش سلطه استعمارى غرب نبودند.
در ايران نيز, اين كشمكش فكرى, از زمانى كه آنها به طور جدى با فرودستى خود در جنگ ايران و روس و پيشرفتهاى جهان غرب آشنا شدند, بروز يافت و به زودى چندين ديدگاه كلى در باره چگونگى برخورد با تمدن جديد غرب شكل گرفت. در حالى كه برخى از آنان, بدون توجه به رويه سلطه جويانه و استعمارى غرب, به پذيرش همه جانبه تمدن جديد غرب تاكيد مى ورزيدند و تنها راه رهايى از عقب ماندگى خود را در پيوند با غرب و ترديد در هر آنچه خود بود, مى ديدند; عده اى ديگر, به داعيه دفاع از سنت دينى و هويت خودى, مقابله با غرب را در تمامى وجوه آن توصيه كرده و به بستن درها به روى هر آنچه غربى بود, باور داشتند. اما در اين ميان, كسانى نيز بوده اند كه راه مواجهه با تمدن دو رويه جديد غرب را نه در نفى كامل آن و نه در پذيرش مطلق آن; بلكه در بازگشت به هويت اصيل اسلامى خود و برخوردى انتخاب گر با انديشه و تمدن جديد غرب مى دانستند.
به اعتقاد ما, امام خمينى, از جمله كسانى است كه چنين گفتمان مستقلى را در مواجهه با تمدن جديد غرب و بازيابى هويت اصيل اسلامى تحقق بخشيده است. در اين گفتمان جديد, امام آثار تمدن جديد غرب را يكدست نگرفته, بلكه آنها را قابل انفكاك از هم دانسته اند.
و لذا در مواجهه با آن نيز از كلى نگرى اجتناب كرده و براى مواجهه با دو رويه متفاوت غرب, راه حل هاى خاص ارائه مى كند. به عبارت ديگر, وى نه همچون غرب زدگان, در صدد پيوند همه جانبه باغرب است و نه همچون غرب گريزان, در صدد طرد و نفى كامل هر آنچه غربى است; بلكه راه حل خاص با ويژگيهاى خاص دارد كه در بررسى حاضر درصدد بيان آن هستيم :
محورىترين ايده ما در بررسى حاضر, اين است كه امام تنها راهكار مواجهه مسلمانان از جمله ملت ايران با دو رويه غرب را در بازگشت به اسلام جست وجو مى نمايد; چرا كه در قرائت و تفسير ايشان از اسلام, مبانى دينى در عين سازگارى با نو انديشى و دستاوردهاى پيشرفته و مدرن انسان در هر جا و هر زمان و تلاش در جهت توسعه و ترقى انديشه و عمل بشر در ابعاد مادى و معنوى, با هر گونه انحراف و انحطاط انسان در جامعه مخالف بوده و از اين رو, با تمام قدرتهايى كه به دنبال استثمار و بهره كشى از انسانها در جهات نادرست و انحرافى مى باشند, مقابله مى نمايد. و اين, همان چيزى است كه مسلمانان در مواجهه با غرب بدان نيازمندند تا بتوانند در عين بهره مندى از دستاوردهاى پيشرفته و متمدن انسانى, از سلطه و هژمونى, قدرت مداران غربى نيز در امان باشند. لذا ايشان, مسلمان و بويژه ملت مسلمان ايران را به بازگشت به خود اسلامى آنان فرا خوانده و معتقد است اين بازگشت به اسلام, آنها را از سلطه جوئى هاى غرب رهانيده و زندگى پيشرفته اى را براى آنان ممكن خواهد ساخت; چرا كه ((اسلام يگانه كفيل آزادى و استقلال))(١) و يگانه راه رهايى هر ملتى از چنگال استعمار))(٢) است; همچنان كه ((يگانه, كفيل نجات بشريت از همه عقب ماندگى هاست.))(٣) بنابراين, در مواجهه با دو رويه غرب, امام نير بر دو رويه از خود اسلامى, يعنى رويه استقلال طلبى و آزادى خواهى آن (كه مخالف هر گونه سلطه جوئى است) از يك سو و رويه مترقيانه آن كه متضمن برنامه اى جامع در تمام زمينه هاى زندگى انسانهاست, از سوى ديگر, تاكيد نموده است. براى تبيين اين ايده لازم است ابتدا نوع بازگشت مورد نظر امام به اسلام را از ديدگاه ايشان بررسى نموده و آنگاه به قرائت ايشان از اسلام و دو چهره پاسخگوى آن در مواجهه با غرب و راهكارهاى مستنبط از آنها بپردازيم.

الف ـ مفهوم بازگشت به اسلام از منظر امام :
اگر چه مساله ((بازگشت به خود اسلامى)) يا به تعبير مرحوم دكتر عنايت ((احياى اسلام))(٤) از همان ابتداى مواجهه مسلمانان با غرب جديد به نوعى در ميان انديشمندان اصلاح گراى مسلمان مطرح شده بود; ولى به تعبير برخى از نويسندگان اين مساله در نظر آنها بيشتر حالتى تدافعى به خود گرفeه و به مقاومت در برابر استبداد سياسى و استعمار فرهنگى بسنده مى كرد; به طورى كه حتى برخى از آنها حالتى ((پوزش طلبى)) يا ((اعتذارى)) مى گرفتند.(٥) اما به دنبال رشد خودآگاهى مسلمانان در دوران پس از جنگ جهانى دوم كه به تعبيرى نتيجه فورى سرخوردگى آنها از غرب بود(٦), مساله بازگشت به خود اسلامى يا احياى اسلام از سوى انديشمندان فرهيخته اى چون امام خمينى مطرح گرديد. امام با آگاهى از تاريخ تحولات سياسى و اجتماعى ايران و فرايند نفوذ سلطه غرب در ايران و اعتقاد به جامعيت دين اسلام و پاسخگوئى آن به تمام نيازهاى سياسى, اجتماعى, اقتصادى مسلمانان در همه اعصار, تنها راه رهايى مسلمانان از هژمونى و سلطه غرب و عقب ماندگى ناشى از آن را ((در بازگشت به خود اسلامى)) و احياى اسلام يافته و در اين جهت, تلاش فكرى و عملى خود را آغاز كرد.
بنابر اين, نگرش بازگشتى امام به اسلام و دعوت ملت مسلمان ايران به اين بازگشت, برخلاف آنچه پهلوى و حاميان خارجى آن تبليغ مى كردند, به معناى قهقرا گرايى نبود, و همان طور كه امام خود تصريح مى نمودند, قرائت ايشان از ((بازگشت به خود اسلامى)) نه به معناى قهقراگرايى و ارتجاع; بلكه به عنوان يك راهكار عملى براى رهايى از وابستگى به غير و بى هويتى و بازيابى يك هويت اصيل اسلامى با انديشه هايى مترقيانه بوده است. از اين روست كه ايشان در پاسخ به اين گفته شاه كه: ((اينها مى گويند كه ما مى خواهيم برگرديم به زمان هزارو چهارصد سال پيش از اين)), مى فرمايند:
((ما مى خواهيم به عدالت هزار و چهارصد سال پيش از اين برگرديم نه اينكه زندگى مان زندگى آن وقت شود. نه همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داريم, لكن اينهايى كه اينها دارند, مظاهر تمدن نيست.)) (٧)
در پاسخ به خبرنگارى نيز كه در باره حكومت اسلامى مورد نظر امام, پرسيده بود:
((آيا حكومت اسلامى حكومت قهقرا گراست؟)) مى گويند: ((دولت اسلامى قهقرا گرا نيست و با همه مظاهر تمدن موافق است, مگر آنچه كه به آسايش ملت لطمه وارد ساخته و با عفت عمومى منافات داشته باشد.))(٨)
براين اساس, بازگشت به اسلام از نظر امام با آنچه كه امروزه نيز از آن به بنياد گرايى اسلامى تعبير مى شود, متفاوت است, چون همچنان كه ايشان در پاسخ به يك خبرنگار آلمانى توضيح داده اند, اين بازگشت به معناى چشم پوشى از زندگى جديد و برگشت به زندگى ما قبل مدرنيته نمى باشد; بلكه به معناى احياى ارزشهاى ثابت دينى است كه به اعتقاد امام, با همه اعصار سازگار مى باشد. از اين رو, ايشان در پاسخ به اين سوال كه: ((شما كه كوشش مى كنيد جامعه اى برقرار كنيد كه نمونه ارزشهايى باشد كه در صدر اسلام ديده ايم, در زمان پيغمبر اسلام در مدينه و جامعه كوفه در زمان حضرت امير ديده شده است, شما تصور مى كنيد كه اين ارزشها كه در آن جامعه بوده, قابل انطباق با دنياى جديد قرن بيستم هست يا خير؟ چگونه؟)), مى گويند:
((ارزشها در عالم دو قسم است; يك قسم ارزشهاى معنوى از قبيل ارزش توحيد و جهاد مربوط به الوهيت و از قبيل عدالت اجتماعى, حكومت عدل و رفتار عادلانه حكومتها با ملتها و بسط عدالت اجتماعى در بين ملتها و امثال اينها كه در صدر يا قبل از اسلام, از آن وقتى كه انبيإ مبعوث شدند, وجود داشته و قابل تغيير نيست. عدالت معنايى نيست كه تغيير بكند, يك وقت صحيح و زمانى غير صحيح باشد. ارزشهاى معنوى, ارزشهاى هميشگى هستند كه قبل از صنعتى شدن كشورها, ضمن و بعدا, در آن نيز وجود داشته و دارد, عدالت ارتباطى به اين امور ندارد. قسم ديگر, امورى است مادى كه به مقتضاى زمان فرق مى كند. در زمان سابق يك طور بوده است و بعد رو به ترقى رفته است تا به مرحله كنونى رسيده است و بعد از اين هم بالاتر خواهد رفت. آنچه ميزان حكومت و مربوط به اجتماع و سياست است, ارزشهاى معنوى است. در صدر اسلام در دو زمان, دو بار حكومت اصيل اسلام محقق شد, يك زمان رسول الله (ص) و ديگر وقتى كه در كوفه على بن ابى طالب سلام الله عليه حكومت مى كرد... و ما حالا آرزوى اين را داريم كه حكومت ما شباهتى به حكومت صدر اسلام پيدا كند.))(٩)
نتيجه اينكه بازگشت مورد نظر امام به هيچ وجه به معناى انزواطلبى از تمدن جديد و قهقرا گرايى نيست; بلكه راه حلى است براى احياى ارزشهاى معنوى اسلام كه به اعتقاد ايشان, قادر است مسلمانان را از تمامى بدبختيها و عقب ماندگيها از جمله سلطه هژمورنى غرب نجات داده و زندگى پيشرفته اى را براى آنها فراهم نمايد و لذاست كه كرارا تاكيد مى كنند كه ((ما وقتى از اسلام صحبت مى كنيم, به معناى پشت كردن به ترقى و پيشرفت نيست; بلكه برعكس, به عقيده ما اساسا اسلام يك مذهب ترقى خواه است.))(١٠)
اما به اعتقاد امام
((وقتى كه كشورهاى استعمارگر با پيشرفت علمى و صنعتى يا به حساب استعمار و غارت ملل آسيا و آفريقا, ثروت و تجملاتى فراهم آوردند)), ((مسلمانان با مشاهده اين وضعيت آنان خود را باختند و فكر كردند راه پيشرفت صنعتى اين است كه قوانين و عقايد خود را كنار بگذارند.))(١١)
و در نتيجه, هويت خودشان را فراموش كردند و ((قرآن كريم را كنار گذاشته و تحت لواى ديگران درآمدند.))(١٢).
قدرتهاى استعمارگر نيز ((با تبليغات بسيار زياد... طورى كردند كه ملت شرق, خود را به كلى در مقابل غرب و ابرقدرتها باخت و گم كرد خودش را, مكتبش را گم كرد.)) (١٣) و نتيجه اين شد كه مسلمانان در مواجهه با غرب خود را نيازمند به آن ببيند و ((از آنان يارى بخواهند و گمان كنند كه ترقيات اين كشورهاى ضعيف در گرايش به يكى از اين دو ابر قدرت است.))(١٤). پس روز به روز بر وابستگى كشورهاى اسلامى به غرب افزوده شد; در حالى كه تمايل به آنها و يارى جستن از آنان جز مسلط كردن غرب بر مقدرات مسلمين, حاصلى نداشت.
بنابر اين, از اين جهت است كه امام براى رهايى مسلمانان بخصوص ملت ايران از حصار عقب ماندگى و سلطله هژمونى غرب, بازگشت به هويت و شخصيت اوليه اسلامى آنها را تنها راه چاره دانسته و معتقد است; تا زمانى كه ملتهاى شرقى
((مكتب بزرگ اسلام كه[ در] راس همه مكاتب است و در شرق است و او را گم كرده شرق, پيدا نكند و نفهمد مكتبش چه است و خودش چه است و خودش هم يك موجودى است و كشورش هم يك كشورى است, نمى تواند مقابله كند با غرب.))(١٥)
و نمى تواند وضع خود را اصلاح نمايد.
بنابراين, در ديدگاه امام ((بازگشت و احياى اسلام)) به معناى جست و جوى يك هويت اصيل اسلامى براى مسلمانان است تا بتوانند در سايه آن وضعيتى برابر با ساير ملل پيشرفته و حتى بهتر از آنها پيدا كنند. به اعتقاد امام, شرق چنين استعدادى را دارد; چرا كه ((شرق همه چيز دارد... و همه چيزش از غرب بهتر است[ منتها] اينها ما را از خومان تهى كرده اند; به طورى كه خيال مى كنيم هر چيز هست از آنجاست.))(١٦) و لذا ايشان به مسلمانان توصيه نموده و مى گويند: ((بايد مسلمانان خودشان را پيدا كنند; يعنى بفهمند كه خودشان يك فرهنگى دارند, خودشان يك كشورى دارند, خودشان يك شخصيت دارند.))(١٧) و بدانند كه آنها مكتبى دارند كه اگر بتوانند آن را بازيابند, ((تمام آرزوهاى بشر را به طور شايسته در دسترس آنها خواهد گذاشت.))(١٨).
با اعتقاد به چنين امرى است كه امام در آخرين خطاب خويش به مسلمين نيز انسان را به خوديابى, فرا خوانده و مى گويند:
((بدانيد نژاد آريا و عرب از نژاد اروپا و امريكا و شوروى كم ندارد و اگر خودى خود را بيابد و ياس را از خود دور كند و چشم داشت به غير خود نداشته باشد, در دراز مدت قدرت همه كار و ساختن همه چيز را دارد.))(١٩)
نيتجه اينكه, بازگشت مورد نظر امام به اسلام با بنيادگرايى اسلامى به مفهوم سلفى گرى و بازگشت قهقرايى و بريدن از تمدن جديد, كاملا متفاوت است.

ب ـ قرائت و تفسير امام از اسلام
اينك پس از تبيين نوع بازگشت مورد نظر امام, به بررسى اين نكته مى پردازيم كه امام, مسلمانان را به چه نوع قرائتى از اسلام فرا مى خواند؟ به عبارت ديگر, چه قرائتى از اسلام قادر است كه مسلمانان را در مواجهه با غرب يارى رسانده و آنها را از سلطه و هژمونى غرب كه به اعتقاد امام ريشه همه بدبختى مسلمين بوده است, رها ساخته و آنها را از حصار عقب ماندگيها نجات بدهد؟
مسلما از نظر ايشان بازگشت به هر نوع تفسير و قرائت از اسلام, نمى توانست مسلمانان را در مواجهه با دو رويه تمدن جديد غرب يارى رساند; چرا كه همه اين قرائتها از نظر امام, بيانگر چهره واقعى اسلام نمى باشد.
((اسلام حقيقى همواره در پرده مانده و آن چيزى كه برنامه اسلام در ميان مسلمانان بود, هيچ گاه پياده نشده و گفته نشده است (٢٠); در حالى كه اگر اسلام در ميان مسلمانان به آن صورت كه هست, پياده شده بود, هم زندگى مادى آنها را به بهترين طرز و بزرگترين اساس تمدن و تعاى اداره مى كرد, و هم زندگى معنوى آنها را به نيكوترين و سعادت مندترين طور تامين مى نمود.))(٢١)
امام در اشاره به ناقص بودن اين چهره هاى معرفى شده از اسلام است كه قرائتهاى موجود از اسلام را مورد نقد قرار داده و مى گويند:
((ما در دو زمان, مبتلاى به دو طائفه بوديم: در يك زمان ما مبتلا بوديم به يك جمعيتى كه قرآن را وقتى كه نگاه مى كردند و تفسير مى كردند, تاويل مى كردند, اصلا راجع به آن جهت ماديش[ به] بعد دنيايى اش توجه نداشتند, تمام را برمى گرداندند به يك معنوياتى... چيزهايى كه مربوط به زندگى دنيايى بود تاويل مى كردند به معنويات. اينها يك بعد از قرآن را ادراك كرده بودند و آن بعد معنوىاش البته به طريق ناقص, و همه جهات را به همين بعد برمى گرداندند. و ما بعدها مبتلا شديم به يك عكس العملى در مقابل آن كه فعلا الان هست و از مدتى پيش اين معنا تحقق پيدا كرده كه در مقابل آن طائفه اى كه قرآن را و احاديث را تاويل مى كردند به ماوراى طبيعت و به اين زندگى دنيا اصلا توجه نداشتند, به حكومت اسلامى توجه نداشتند و به جهاتى كه مربوط به زندگى است, توجه نداشتند. اين طائفه دوم, عكس كردند, معنويات را فداى ماديات كردند, آنها ماديات را فداى معنويات كرده بودند و اينها معنويات را فداى ماديات كردند, هر آيه اى كه دستشان مى رسد و بتوانند, تعبير مى كنند به يك امر دنيايى, كانه ماوراى دنيا چيزى نيست.)) (٢٢).
در حالى كه در قرائت امام, ((اسلام همان طورى كه به جهات مادى اين عالم و جهات حكومتى اين عالم, قضا اين عالم توجه دارد, به جهات معنوى هم توجه دارد))(٢٣) و مى خواهد اين انسان را كه نسخه كوچك هستى و همه عالم است و همه چيز در او هست ولى برخى از آنها در او به فعل نرسيده, به فعل برساند و او را به نور برساند و از ظلمات نجات دهد.
يا آنچنان كه از گفتارهاى امام برمى آيد, در مركز قرائت امام, اسلام به تعبير امروزى يك دال متعالىMaster Signifier ) ) است و غناى مفهومى و محتوايى آن, تمامى زوايا و زمينه هاى زندگى آدمى را در برمى گيرد(٢٤). و به تعبير ايشان, ((براى تمام زندگى انسان از روزى كه متولد مى شود تا موقعى كه وارد قبر شود, دستور و حكم دارد.))(٢٥)
در واقع, در قرائت امام, دين اسلام يك آئين جامع و كاملى است كه بر تمامى جنبه هاى وجودى انسان توجه دارد و
((جامع تمام جهات مادى و معنوى و غيبى و ظاهرى هست; براى اينكه انسان داراى همه مراتب است و قرآن كتاب انسان سازى است. انسان چون بالقوه همه مراتب را دارد, كتاب خدا آمده است كه انسان را انسان كند و همان طورى كه جامعه اش را اصلاح بكند, خودش را هم كامل كند تا برسد به مرتبه عالى.))(٢٦)
امام با اعتقاد به جامعيت اين چنينى اسلام, نتيجه مى گيرند كه اگر ما درست نگاه كنيم مى بينيم كه
((تمام قوانين اسلام داراى دو جنبه است كه هم نظر به حيات مادى و فراهم ساختن ساز و برگ آن دارد و هم نظر به حيات معنوى و ساز و برگ آن; مثلا دعوت به توحيد و تقوا كه بزرگترين دعوتهاست در اسلام, چنانچه تهيه ساز و برگ زندگانى معنوى را مى كند, در زندگانى مادى و كمك كارى به نظم كشور و حيات اجتماعى و اساس تمدن [هم] دخالت كامل دارد. يك توده اگر با توحيد و تقوا بودند, چنانكه روح آنها بزرگ و كامل مى شود; كشور آنها نيز با عظمت و زندگى اجتماعى و سياسى آنها نيز با عظمت مى شود. و همينطور است قوانين اسلامى.))(٢٧)
و چون احكام و قوانين اسلام از چنين ويژگى برخوردار است, به اعتقاد امام, قادر است براى تمام نيازهاى زندگى مادى و معنوى انسانها برنامه ريزى نمايد و در همه زمانها, پاسخگوى آنها باشد. اسلام به اعتقاد امام, ((مثل ساير اديانى كه حالا در دست هست...خصوصا مسيحيت كه هيچ ندارد جز چند كلمه اخلاقى.)) نيست; بلكه
((اسلام از قبل تولد انسان شالوده حيات فردى را ريخته است تا آن وقت كه در عائله زندگى مى كند. شالوده اجتماع عائله اى را ريخته است و تكليف معين فرموده است تا آن وقت كه در تعليم وارد مى شود, تا آن وقت كه در اجتماع وارد مى شود, تا آن وقت كه روابطش با ساير ممالك و ساير دول و ساير ملل هست, تمام اينها برنامه دارد, تمام اينها تكليف دارد در شرع مطهر, اين طور نيست كه فقط دعا و زيارت است. فقط نماز و دعا و زيارت, احكام اسلام نيست. يك باب از احكام اسلام است. دعا و زيارت يك باب از ابواب اسلام[ است;] لكن سياست دارد, اداره مملكتى دارد اسلام, ممالك بزرگ را اداره مى كند اسلام.))(٢٨)
از اين روست كه امام معتقد بوده اند كه اگر
((قوانين اسلام در همين مملكت كوچك ما جريان پيدا كند, روزى بر او مىآيد كه پيش قدم در تمدن جهان باشد ولى ((شهوترانى و خيانت كارىهاى زمامداران و اغفال و حيله گرىهاى اجانب احكام اسلام را نگذاشته است از ميانه ورقها بيرون بيايد. ))(٢٩),
تا همه ببينند كه ((خداى محمد(ص) كه قانون گذار است, تكليف... هر جزيى از جزئيات احتياج بشر را براى همه دوره ها معين كرده است.))(٣٠)
اسلام به اعتقاد امام, در قرنهاى گذشته مظلوم واقع شده است; چرا كه آن چيزى كه اسلام مى خواست, در پرده مانده و آن چيزى كه برنامه اسلام بوده, هيچ وقت پياده نشده و گفته نشده و ملتها از آن بى خبر مانده اند. و در طول تاريخ آن را در حجاب گذاشته اند و نگذاشته اند كه آنچنان كه هست, معرفى شود. بخصوص در قرن اخير كه به اعتقاد امام,
((كارشناسان استعمار با كمال تزوير و حيله, با اسم اسلام دوستى و شرق شناسى, پرده هاى ضخيمى بر چهره نورانى اسلام كشيده اند و اسلام را با معماريها و نقاشيها ابنيه عاليه و هنرهاى زيبا معرفى نموده و حكومتهاى جائرانه ضد اسلامى اموى و عباسى و عثمانى را به اسم خلافت اسلامى به جامعه ها تحويل داده اند و چهره واقعى اسلام را در پشت اين پرده ها پنهان نگاه داشته اند; به طورى كه امروز مشكل است ما بتوانيم حكومت اسلام و تشكيلات اساسى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى آن را بر جوامع بشرى, حتى مسلمين بفهمانيم.))(٣١)
در حالى كه اسلام در تمام اين زمينه ها برنامه داشته و دارد و تنها نيازمند اين است كه از سوى مسلمانان مورد توجه قرار گرفته و احيا گردد و آن طورى كه بوده است معرفى شود, كه اگر چنين معرفى شود و مسلمانان ((آن طورى كه هست[ به آن] عمل بكنند, سيادت با آنها خواهد بود, بزرگى با آنها خواهد بود, العزه لله و لرسوله و للمومنين.))(٣٢)
ويژگى ديگر اسلام در قرائت امام پيوستگى آن با سياست مى باشد. تا حدودى مى توان گفت اين برداشت او, نتيجه منطقى اعتقاد به جامعيت اسلام بوده است. به هر حال در گفتمان سياسى امام, همواره بر همنشينى سياست و ديانت اسلام تاكيد شده است. ((اسلام)) از ديدگاه وى ((دين سياست)) است و اين, يك حقيقتى است كه به اعتقاد ايشان, براى كسى كه كوچكترين نظرى در احكام حكومتى اجتماعى و اقتصادى اسلام نمايد, به خوبى روشن مى شود. بنابراين, كسى كه تصور كند كه دين اسلام از سياست جداست, نادانى است كه نه اسلام را شناخته و نه سياست را دريافته است.(٣٣)
دين اسلام به اعتقاد امام, ((همزمان با اينكه به انسان مى گويد كه خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن, به او مى گويد چگونه زندگى كن و روابط خود را با ساير انسانها بايد چگونه تنظيم كنى و حتى جامعه اسلامى با ساير جوامع بايد چگونه روابطى را برقرار نمايد.))(٣٤)
بنابراين, حتى مى توان ادعا كرد كه ((قرآن كريم و سنت رسول الله (ص) آن قدر كه در حكومت و سياست احكام دارند, در ساير چيزها ندارند)) و فراتر از اين, مى توان گفت: ((بسيارى از احكام عبادى اسلام عبادى سياسى است)). (٣٥)
در نتيجه, در گفتمان سياسى امام ((نه تنها دين اسلام از سياست جدا نيست; بلكه ((اسلام دين سياست است... و يك دينى است كه احكام عبادىاش هم سياسى است, سياستش هم عبادت است.)) (٣٦) به تعبيرى ديگر, ((اسلام, تمامش سياست است)) و ((سياست مدن از اسلام سرچشمه مى گيرد))(٣٧) و اسلام از اين نظر يك نظام اجتماعى و حكومتى است)) (٣٨) و اينكه گفته مى شود,
((انبيا به معنويات كار دارند و حكومت و سررشته دارى دنيايى[ از نظر آنها] مطرود است و انبيا و بزرگان از آن احتراز مى كردند و ما نيز بايد چنين كنيم, اشتباه تاسف آورى است كه نتيجه آن, به تباهى كشيدن ملتهاى اسلامى و بازكردن راه براى استعمارگران خون خوار است; زيرا آنچه مردود است حكومتهاى شيطانى و ديكتاتورى و ستمگرى است كه براى سلطه جويى و انگيزه هاى منحرف و دنيايى كه از آن تحذير نموده اند, جمع آورى ثروت و مال و قدرت طلبى و طاغوت گرايى است و بالاخره دنيايى است كه انسان را از حق تعالى غافل مى كند. و اما حكومت حق براى نفع مستضعفان و جلوگيرى از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعى, همان است كه مثل سليمان ابن داوود و پيامبر عظيم الشان اسلام (ص) و اوصياى بزرگوارش براى آن كوشش مى كردند[ .چنين حكومتى] از بزرگترين واجبات و اقامه آن, از والاترين عبادات است, چنانچه سياست سالم كه در اين حكومتها بوده, از امور لازمه است.))(٣٩).
سياست سالم از ديدگاه امام ((اين است كه جامعه را هدايت كند و راه ببرد, تمام مصالح جامعه را در نظر بگيرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگيرد و اينها را هدايت كند به طرف آن چيزى كه صلاحشان هست)).
و اين هيچ مباينتى با ديانت ندارد; چرا كه ((ديانت نيز همان سياستى است كه مردم را از اينجا حركت مى دهد و تمام چيزهايى كه به صلاح ملت است و به صلاح مردم است, آنها را از آن راه مى برد كه صلاح مردم است كه همان صراط مستقيم است ))(٤٠) بله آنچه با دين اسلام ناسازگار است, سياست شيطانى است; يعنى سياستى كه به معناى ((دروغگويى, چپاول مردم با حيله و تزوير و ساير چيزها, تسلط بر اموال و نفوس مردم)) باشد. و ((اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد.))(٤١) اما سياست به معناى هدايت جامعه به سوى صلاح و رستگارى همان ديانت است و لذاست كه مى گوئيم چنين سياستى تنها از عهده دين و دينداران برمىآيد و بس. و ((ديگران اين سياست را نمى توانند اداره كنند, اين مختص به انبيا و اولياست و به تبع آنها به علماى بيدار اسلام))(٤٢); چرا كه هدف سياست, هدايت همه جانبه بشر و تامين سعادت دنيايى و اخروى اوست و اين تنها از عهده مكتبهاى توحيدى و متوليان آن برمىآيد. و
((مكتب هاى توحيدى[ هستند] مردم را تربيت مى كنند و آنها را از ظلمات خارج مى كنند و هدايت به جانب نور مى كنند. تمام مكتبهايى كه مكتب غير توحيدى هستند, مكتبهاى مادى هستند و اين مكتبهاى مادى مردم را از عالم نور برمى گردانند و به سوى عالم ظلمت و دعوت مى كنند, به مادى گرى و ماده و از عالم نور منصرف و منحرفشان مى كنند يا آنها را دعوت به همان ماده مى كنند و ديگر آن طرفش را كار ندارند. نسبت به عالم نور و در ارجاع مردم به عالم نور بى طرف هستند و على اى حال هر دو مكتب, چه آن, مكتبهاى ضدتوحيدى و چه آن مكتبهايى كه نسبت به توحيد كارى ندارند, بى طرفند نسبت به توحيد, اينها كارهايى كه مى كنند, تعليم و تعلم هايى كه دارند, تعليم و تعلم هايى است كه مربوط به ماده است و مردم را در ماديات و در ظلمات منغمس مى كنند و از توحيد و نور بازمى دارند; لكن مكتبهاى توحيدى كه در راس آنها مكتب اسلام است, در عين حال كه به ماديات و با ماديات سر و كار دارند; لكن قصد اين است كه مردم را طورى تربيت كنند كه ماديات, حجاب آنها براى معنويات نباشد.))(٤٣)
چرا كه ((اسلام يك مكتب مادى نيست; يك مكتب مادى معنوى است;(٤٤) و ((همچنان كه تربيت باطنى مى كند, حفظ مصالح دنيوى را نيز مى كند))(٤٥) و چنين مكتبى است كه مى تواند سياست به معناى واقعى را در جامعه متحقق سازد. دليل ديگر اينكه, مراتب سير انسان, از طبيعت تا مافوق طبيعت است. لذا احتياجاتش نيز تا مافوق طبيعت است; يعنى انسان مثل ساير حيوانات نيست كه احتياجاتش فقط خوردن و خوابيدن باشد بلكه او موجودى است كه تمام جهات در او بالقوه وجود دارد.)) از طبيعت گرفته تا رسيدن به قرب الهى و مقام مافوق ملائكه, و اين استعداد و قوه در او بايد فعليت پيدا كند; ولى چون تمامى رژيمهاى غير الهى كه به دست غير انبيا تحقق پيدا كرده است, حدود ديدشان همين طبيعت است, احتياجات طبيعى انسان را فقط مى توانند برآورند; ولى از عالم ماوراى طبيعت آنها دستشان كوتاه است و لذا تربيت و سياست آنها نيز در طبيعت محدود خواهد بود. و تنها در طبيعت او را پيش خواهد برد. و تنها مكتبى كه در تمام مراحل انسان راهنماى اوست, مكتب انبياست و مكتب انبيا كه اسلام بالاترين آنهاست, از آنجا كه علمش از راه وحى به ماوراى طبيعت هم مى رسد, قادر است در تمام مراحل زندگى راهنماى عمل انسان باشد.(٤٦)
اگر اسلام در قرائت امام, چنين جامعيتى را در تامين سعادت همه جانبه بشر داراست و يك نمونه ايده آل برنامه زندگى و حكومتى است, بايد ديد تكيه بر كدام يك از عناصر آن است كه مى تواند مسلمانان را در مواجهه با تمدن دورويه غرب يارى رسانده و ضمن رهايى آنان از سلطه هژمونى غرب, در عين حال زندگى مترقى و همسنگ با تمدنهاى پيشرفته برايشان فراهم سازد. به نظر ما از ديدگاه امام با تكيه بر عنصر ظلم ستيزى و استقلال طلبى و آزادى خواهانه اسلام از يك سو و اصول مترقى آن براى زندگى مادى و معنوى انسانها و سازگارى آن با دستاوردهاى پيشرفته انسانى از سوى ديگر, مى توان راهكارهايى را براى مواجهه با غرب در هر دو رويه آن, استنباط نمود, كه به راهكارهاى مستنبط امام از مبانى و اصول اسلامى در مواجهه با رويه سلطه جويانه غرب و رويه متمدن و پيشرفته آن مى پردازيم:

ج ـ راهكارهاى مستنبط امام از اسلام در مواجهه با رويه سلطه جويانه غرب:
اسلامى كه امام خمينى بازگشت به آن را تنها راه مسلمانان در مواجهه با سلطه جويى غرب مى دانست, دينى است كه نفى كننده سلطه بيگانه بر امور مسلمين است. دينى است كه ((در پناه آن, آزادى و استقلال است, رفع ايادى اجانب است, هدم پايگاه ظلم و فساد است, قطع كردن دستهاى خيانتكار و جنايتكار است)).(٤٧)
((دينى است كه اگر دول اسلامى و ملل مسلمان به جاى تكيه بر بلوك غرب و شرق, به آن تكيه مى كردند و تعاليم نورانى و رهايى بخش قرآن كريم را نصب عين خود قرار داده و به كار مى بستند, سرنوشتشان دستخوش سياستهاى سلطه جويانه استعمار غرب و شرق نمى گرديد.))(٤٨)
دينى است كه مى گويد: ((هيچ قدرتى حق ندارد, هيچ قدرتى نمى تواند بيايد به مسلمين تحميل بشود.))(٤٩)
و بالاخره اسلامى كه در قرائت امام, بازگشت به آن توصيه مى شود, دينى است كه به تعبير وى در مقابل اسلام آمريكايى كه وسيله اى است ((تا سرمايه هاى مادى و معنوى كشورهاى اسلامى و غير اسلامى در اختيار ابرقدرتها و قدرتها قرار گيرد.))(٥٠) قرار دارد; در حالى كه اسلام واقعى تنها راه رهايى هر ملتى از چنگال استعمار ((و يگانه كفيل آزادى و استقلال ملتهاى مستضعف است.))(٥١) و لذاست كه امام آن را ((تنها مكتب نجات بخش بشر)) دانسته و مسلمانان را به بازگشت به آن فرا خوانده و مى گويند: ((بدانيد كه با اسلام مى توانيد مستقل باشيد و با اسلام مى توانيد آزاده باشيد. قرآن شما را آزاد قرار داده است و قرآن استقلال شما را بيمه كرده است))(٥٢)
اين قرائت امام از اسلام در نفى هر گونه سلطه جويى, بر مبانى عقلانى و شرعى زير; مبتنى بوده است:
١ـ به اعتقاد امام از نظر عقلى نمى توان ((براى حيات زير سلطه غير, ارزشى قائل [شد].)) زيرا كه به تعبير ايشان ((ارزش حيات به آزادى و استقلال است.)) (٥٣) و لذا امام بر اين نكته تاكيد دارند كه ((اين مطابق هيچ منطقى نيست كه سى ميليون جمعيت هميشه تحت فشار[ باشد] و هميشه اين جمعيت كار بكنند و حاصل كارشان را ديگران ببرند.))(٥٤); زيرا كه ((زندگانى كه در آ ن استقلال نباشد[ يك ملتى] به زحمت كار بكنند براى استفاده دشمنها, اينكه زندگانى نيست.))(٥٥)
٢ـ علاوه بر منطق عقلايى, به اعتقاد امام, وابستگى به قدرتهاى غارتگر استعمارى و سلطه پذيرى از آنها, مخالف نص قرآن كريم نيز مى باشد. به برخى از مواردى كه در قرآن به اين امر تصريح شده از نظر امام اشاره مى كنيم:
الف ـ مطابق اساسى ترين اصل قرآنى; يعنى اصل توحيد,((انسان, تنها در برابر ذات اقدس حق بايد تسليم باشد واز هيچ انسانى نبايد اطاعت كند, مگر اينكه اطاعت او, اطاعت خدا باشد.))(٥٦) و لذاست كه گفته مى شود ((از آداب عبوديت اين است كه جز قدرت حق, قدرتى را نپذيرند.))(٥٧) و بدانند كه
((عالم از اعلا عليين تا اسفل السافلين, جلوه حق جل و اعلى و در قبضه قدرت اوست و هيچ موجودى از روحانيون ملإ اعلا و انبياى معظم و اولياى مكرم تا اشقيا, از خود چيزى ندارند; بلكه چيزى نيست جز آنكه به جلوه او نورانى و هست شود. ))(٥٨).
به تعبير امام, آنچه اين اصل قرآنى به ما مىآموزد, اين است كه خوفها را از غير او از دل بيرون كنيم و
((عليه بندها و زنجيرهاى اسارت و در برابر ديگرانى كه به اسارت دعوت مى كنند, قيام[ كنيم] و جامعه خود را آزاد سازيم تا همگى تسليم و بنده خدا باشند و از اين جهت است كه مقررات اجتماعى ما عليه قدرتهاى استبدادى و استعمارى آغاز مى شود. ))(٥٩)
ب ـ مطابق يكى ديگر از اصول قرآنى; يعنى ((تولى و تبرى)) (٦٠), مسلمانان ((بايد با حكومت عدل موافق... و از رژيم غير اسلامى... تبرى)) كنند و از موالات با دشمنان مسلمين اجتناب كنند; چرا كه خداوند متعال به كرات ((تاكيد كرده است كه ما با آنها موالات نداشته باشيم.))(٦١)
ج ـ يكى ديگر از اصول قرآنى كه امام مقابله با هر گونه سلطه استعمارى را از آن استنباط نموده اند, ((اصل امر به معروف و نهى از منكر)) مى باشد. به موجب اين اصل اسلامى, مسلمانان موظف هستند در جهت اقامه معروف و جلوگيرى از منكر تلاش نمايند. و از آنجا كه به اعتقاد امام, ((بزرگترين منكر غلبه اجانب بر ماست, اين منكر را بايد نهى كرد.))(٦٢)
د ـ امام همچنين با استناد به اين اصل قرآنى ((لاتظلمون و لا تظلمون))(٦٣) مى گويند:
((دستور اسلام اين است كه نه ظلم بكنيد و نه زير بار ظلم برويد, انظلام (يعنى زير بار ظلم رفتن), از ظلم كمتر نيست, انظلام, به خود ظلم كردن, به يك ملت ظلم كردن, ظلم هم از همين قماش, هر دويش در اسلام ممنوع است نه شما حق داريد به كسى ظلم كنيد نه حق داريد كه از كسى ظلم بكشيد.))(٦٤)
امام با استناد به اين اصل قرآنى مى گويند:
((ما در طول تاريخ مظلوم بوديم... و امروز مى خواهيم كه مظلوم نباشيم و ظالم هم نباشيم. ما... به واسطه دستورى كه از اسلام به ما رسيده[ است], به هيچ فردى و هيچ كشورى تجاوز نخواهيم كرد و نبايد بكنيم; لكن از تجاوز ديگران هم بايد جلوگيرى كنيم.))(٦٥)
هـ ـ يكى ديگر از اصول مهم قرآنى كه نفى كننده هر گونه سلطه خارجى بر جامعه مسلمانان است, قاعده ((نفى سبيل)) است كه از آيه ((لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا))(٦٦) استفاده مى شود. به موجب اين آيه شريفه; ((خداوند هرگز نه در گذشته و نه در آينده براى كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد نمود.))
امام با استناد به اين اصل قرآنى است كه مخالفت خود را با حضور بيگانگان از جمله آمريكا در ايران و گرفتن حق كاپيتالاسيون, اعلام كرد. چرا كه به اعتقاد ايشان, مستفاد از اين آيه مباركه اين است كه ((سلطه نبايد از غير بر[ مسلمانان] باشد. نبايد مسلمانان تحت سلطه غير باشند)) و لذا امام نيز اعلام كردند كه ((ما هم مى خواهيم نباشد سلطه غير, ما اصل گفتنمان اين است كه امريكا نبايد باشد, نه امريكا تنها, شوروى هم نبايد باشد, اجنبى نبايد باشد, منطق ما اين است و فرياد ما هم همين است.))(٦٧) زيرا كه
((يك اصل از اصول مهم سياسى قرآن اين است كه مسلمين نبايد تحت سلطه كفار باشند, خداى تبارك و تعالى براى هيچ يك از كفار, سلطه بر مسلمين قرار نداده است و نبايد مسلمين اين سلطه كفار را قبول كنند.))(٦٨)
٣ ـ علاوه بر مبانى عقلانى و قرآنى بيان شده, امام مقابله با سلطه استعمارى غرب را از سيره عملى انبيا و ائمه (ع) نيز استنباط نموده و معتقد است: ((انبيا مبعوث شدند كه ضعفا را از تحت سلطه استكبار بيرون بياورند.))(٦٩). از اين رو, امام در پاسخ به كسانى كه معترض بودند به اينكه چرا شما با امريكا درافتاده ايد مى گويند:
((اين اشكالى است كه... بايد به خود پيغمبر بكنند كه چرا با ابوسفيانها درافتاديد تا عمويت و افراد بزرگى از اسلام كشته شوند و مى بايست تسليم مى شدى و درگوشه خانه ات مى نشستى. و در اين صورت به اميرالمومنين هم اين اشكال وارد است كه همه مى گفتند بگذار معاويه و اشعث در حكومت شام باقى باشد... و با اين تفكر, اشكال به حضرت سيدالشهدا هم وارد است كه چرا از مدينه آرام برخاست و با يك جمعيت كم به راه افتاد و در مقابل يك حكومت جبار ايستاد. پس اگر بنا باشد همه اينها و همه انبيإ در تاريخ اشتباه كرده باشند و مى بايست با منطق اين آقايان با قلدرها بسازند, ما هم اشتباه كرده ايم و به آن اعتراف مى كنيم. و اگر مساله اين نيست, بلكه مساله, مساله انسانيت و ارزشهاى انسانى, مساله جلوگيرى از اين جناياتى است كه قلدرها به بشريت و انسانيت مى كنند, مساله تباهى افراد ارزشمند است, پس ما نمى توانستيم داخل خانه نشسته باشيم و آمريكا هم بيايد در داخل اين كشور حكمفرمايى كند و همه دست به سينه در برابر آمريكا بايستند و چاپلوسى كنند تا اينكه نان و اسلحه به آنها بدهد و يا اينكه مهماتى را در اينجا انبار كند كه هر وقت جنگى واقع شد, براى خودش استفاده كند و براى خودش پايگاه بسازد.))(٧٠)
با چنين قرائتى از مبانى دينى بود كه امام بازگشت به اسلام را تنها راه نجات بخش مسلمانان, از چنگال استعمار دانسته و معتقد است مسلمانان با بازگشت به چنين مذهبى كه در عمق جان ملتها ريشه دارد, قادر خواهند بود خود را از سلطه استعمارى غرب رها سازند و به استقلال همه جانبه دست پيدا كنند; زيرا چنانكه در قرائت ايشان از اسلام آورديم, اسلام دينى است كه ((مى خواهد كه هيچ يك از افراد مملكت اسلامى وابسته به غير نباشد, تحت نفوذ غير نباشد.))(٧١) و منطق آن, اين است كه ((سلطه نبايد از غير[ بر شما مسلمانان] باشد. نبايد شما تحت سلطه غير باشيد. ))(٧٢)
و از آنجا كه به اعتقاد امام ((تمام گرفتارى ما و عدم پيشرفت كشورهاى اسلامى براى همين وابستگيهاى به خارج بوده است ))(٧٣) و هر گرفتارى كه ملت ايران و ملتهاى مسلمان داشته اند; از دخالت آنها حاصل شده است, بنابراين, بازگشت به چنين آئينى, بهترين راه حل رهايى آنها از اين بدبختيهاست.
براى تحقق اين آرمان استقلال خواهانه اسلام با امام راهكارهايى را نيز از مبانى مذكور براى مقابله با سلطه جويى هاى غرب استنباط كرده و در پيش پاى مسلمانان نهاده و خود نير در تحقق اين راهكارها كوشش كرده اند كه به برخى از اين راهكارها اشاره مى كنيم:
١ـ تلاش در جهت بيدارى و رشد سياسى :
از آنجا كه امام تسلط استعمارى غرب در سرزمينهاى اسلامى را ناشى از غفلت و عدم رشد سياسى ملل شرقى مى دانست, لذا اولين قدم در راه رسيدن به استقلال و رهايى از سلطه آنها را در بيدارى مسلمانان دانسته و معتقد است: اگر غرب توانسته است از ملل ديگر جلو بيافتد و بر آنها سلطه پيدا كند, به خاطر اين بوده است كه
((قبل از ما بيدار شدند و ما را خواب كردند. قبل از اينكه ما بيدار شويم, آنها بيدار شدند و هم خودشان را صرف اين كردند كه... ما را غافل كنند و ما را خواب كنند و به ما تزريق كنند به اينكه شما نمى توانيد حكومت كنيد, شما نمى توانيد يك صنعتى داشته باشيد.))(٧٤)
از اين رو, امام تاكيد مى كنند بر اينكه اگر ((ملتى بخواهد سرپاى خود بايستد, لازم است كه اول بيدار شود))(٧٥), يعنى اولين قدم رهايى از سلطه و هژمونى غرب اين است كه... ما بيدار شويم بفهميم كه ما هم از جنس بشر هستيم و ممالك ديگر و رژيمهاى ديگر و نژادهاى ديگر برتر از ما نيستند.))(٧٦)

٢ـ ايستادگى در برابر سلطه استعمارى غرب :
قدم بعدى از نظر امام براى رهايى از سلطه استعمارى غرب, پس از آگاهى از هويت خودى و ماهيت و عملكرد استعمارى قدرتهاى خارجى, اين است كه مسلمانان در برابر ستمهاى ديگران ايستادگى نموده و در برابر هرگونه سلطه جويى خارجى قيام كنند; زيرا كه به اعتقاد ايشان, ((خودخواهى و ترك قيام براى خداست كه ما را به اين روزگار سياه رسانده و همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاى اسلامى را زير نفوذ ديگران درآورده است.))(٧٧)
بنابراين, امام يكى از راهكارهاى مستنبط از آموزه هاى دينى را در مواجهه با سلطه جويى مستكبرين, قيام و ايستادگى در برابر ظلم و ستم آنها دانسته و معتقدند كه; ما تا زمانى بايد تامل و درنگ كنيم كه استقلال مملكت در خطر نيفتاده باشد; ولى آنجا كه استقلال مملكت به خطر بيفتد, همگى بايد در برابر قدرتهاى سلطه جو قيام نماييم و تقيه در اينجا جايز نيست. از اين رو, ايشان كه استقلال كشور را در عصر خود در خطر مى ديد, خطاب به علما و مردم مسلمان ايران اعلام نمود كه ((امروز روزى نيست كه به سيره سلف صالح بتوان رفتار كرد, با سكوت و كناره گيرى همه چيز را از دست خواهيم داد.))(٧٨)
بنابراين امام,
((دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملكت و مخالفت با استعمار)) را سرلوحه اهداف مبارزاتى خود و ملت ايران معرفى كرده و از ملت ايران خواستند كه ((تحت پرچم توحيد براى درهم پيچيدن دفتر استعمار, فداكارى كنند و اين نفت خواران و عمال آنها را از كشور اسلامى بيرون بريزند.))(٧٩)

٣ـ همبستگى و اتحاد در مقابله با سلطه جويى هاى استعمارى :
پس از بيدارى و عزم و اراده بر ايستادگى در برابر سلطه جويى هاى استعمارى غرب, قدم بعدى از نظر امام اين است كه مسلمانان در اين مسير, اتحاد و همبستگى داشته باشند, چرا كه به اعتقاد امام, يكى ديگر از عوامل تسلط استعمارگران غربى در كشورهاى اسلامى, همين فقدان اتحاد و انسجام و همبستگى در ميان مسلمين بوده است و از اين روست كه ايشان مى گويند: ((اگر مسلمين وحدت كلمه داشتند, امكان نداشت اجانب بر آنها تسلط پيدا بكنند, اين تفرقه در بين مسلمين است كه باعث شده است كه اجانب بر ما تسلط پيدا بكنند.))(٨٠) بر اين اساس, ايشان يكى از راههاى عملى مقابله با سلطه جويى غرب را وحدت مسلمانان دانسته و معتقد است كه ((آنچه بر سر مسلمين آمده است از اين قدرتهاى بزرگ است و آنچه بايد اين مشكلات را حل بكند, وحدت كلمه مسلمين است.))(٨١) وحدت و برادرى دينى تنها راه ضامن استقلال سرزمينهاى اسلامى و زداينده هر گونه نفوذ استعمارى)) است و تا ((وحدت كلمه نباشد, تا[ ملل مسلمان] وحدت كلمه در خودشان ايجاد نكنند... سياست نمى توانند پيدا بكنند.))(٨٢)
به همين جهت است كه امام معتقدند كه ((واجب است بر مسلمين كه با هم باشند. ))(٨٣)و آنها ((به حكم اسلام بايد يد واحد باشند كه بتوانند دست اجانب و مستعمرين را از دخالت در كشور خود قطع كنند.))(٨٤)

٤ـ تلاش براى ايجاد دولت اسلامى :
يكى ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى مقابله با سلطه جويى هاى استعمارى غرب اين است كه مسلمانان تلاش كنند حكومت اسلامى و قوانين اسلامى در كشورهاى آنها حكمفرما شود, زيرا كه به اعتقاد امام,
((يكى ديگر از عواملى كه باعث تسلط قدرتهاى استعمارگر غربى بر ملتهاى مسلمان شده و به آنها اجازه داده است در همه مقدرات كشورهاى اسلامى دخالت كنند, همين بوده است كه آنها در گذشته براى تشكيل حكومت و برانداختن حكام خائن و فاسد به طور دسته جمعى و بالاتفاق قيام نكردند و بعضى سستى به خرج دادند و حتى بحث و تبليغ نظريات و نظامات اسلامى مضايقه نمودند.))(٨٥)
در نتيجه استعمارگران توانستند با روى كار آوردن مهره هاى خود, به اهداف استعمارى خود دست پيدا كنند. يعنى به اعتقاد امام, حاكميت و سلطه استعمارى غرب در كشورهاى اسلامى از اينجا ناشى شده است كه آنها ((به اجراى حكم خدا برنخاسته و تشكيل حكومت صالح و لايق نداده اند .))(٨٦) و در اثر ((نداشتن قيم و رئيس و تشكيلات رهبرى)) بوده است كه اين گرفتارى را آنها براى مسلمانان به وجود آورده اند. در نتيجه, به نظر امام, اگر مسلمانان بخواهند از سلطه جويى استعمارگران رهايى يابند, بايستى در صدد اجراى احكام اسلامى و ايجاد دولت اسلامى بوده و بدانند كه آنها ((تشكيلات حكومتى صالح مى خواهند.))(٨٧)
علاوه بر راهكار ارائه شده; امام حتى دولت اسلامى ايجاد شده را نيز در برابر سلطه هژمونى غرب آسيب پذير مى داند و از اين رو به كسانى كه در راس دولت اسلامى قرار گرفته اند, راهكارهايى را براى مقابله با نفوذ سياستهاى استعمارى آنان توصيه مى نمايد.
٥ ـ تلاش در جهت خود كفائى و خود اتكايى ملى :
از نظر امام, يكى از راهكارهاى عملى ملل اسلامى براى مقابله با سلطه جويى هاى دول قدرتمند غربى, اين است كه آنها تلاش كنند از وابستگى سياسى, فرهنگى, اقتصادى و نظامى به قدرتهاى استعمارگر اجتناب ورزند; ((زيرا رشد و استقلال و آزادى با وجود دخالت اجنبى از هر جنس و مسلك و مكتب, در هر امرى از امور كشور اعم از سياسى, فرهنگى, اقتصادى و نظامى, خواب و خيالى بيش نيست.)) (٨٨) به اعتقاد امام, تمام گرفتارى مسلمانان تاكنون از همين وابستگى به خارج ناشى شده است و لذا بايد سعى كنند كشور خود را با استقلال تام و تمام بدون وابستگى در هيچ امرى از امور به غير اداره كنند.
٦ـ ساده زيستى و پرهيز از تجملات :
يكى ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى مواجهه دولتمردان اسلامى با سلطه جويى قدرتهاى استعمارى, ساده زيستى و اجتناب از تجملات و تقويت نفس انسانى آنهاست. از اين رو, امام خطاب به دولتمردان اسلامى مى گويند ((تا ضعيفيد, زير بار اقويا هستيد. آن وقتى كه نفس شما قوى شد و اعتنا به اين زخارف نكرديد, آن وقت است كه از شما حساب مى برند.))(٨٩),
((بنابراين اگر بخواهيد بى خوف و هراس در مقابل باطل بايستيد و از حق دفاع كنيد و ابرقدرتان و سلاحهاى پيشرفته آنان و شياطين آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از ميدان به در نكند, خود را به ساده زيستى عادت دهيد و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهيزيد.))(٩٠)
چرا كه ((تمام وابستگيهاى, وابستگى اى است كه انسان به خودش دارد, تمام وابستگيها از خود آدم پيدا مى شود.)) و منشإ همه وابستگيهاى خارجى انسان همين وابستگى به نفس خود اوست. و اگر چنين وابستگى در وجود او باشد, هرگونه وابستگى خارجى هم كه بخواهند برايش تحميل كنند براى حفظ آن وابستگى نفسانى, در برابر آن خاضع خواهد بود; ولى ((اگر انسان از اين وابستگى وارسته و آزاد شود, اين ديگر از كسى نمى ترسد, همه قدرتهاى عالم جمع شوند اين نمى ترسد, براى اينكه آخرش اين است كه من از بين مى روم, ديگر بالاتر از اين كه نيست.))(٩١)
٧ـ تربيت صحيح نسل جوان و نوجوان كشور:
يكى ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى جلوگيرى از سلطه جويى هاى قدرتهاى استعمارى, اين است كه دولتهاى اسلامى ((اگر بخواهند كشورشان مبتلا به استعمار و استثمار جهانخواران نشود)) در ((تربيت صحيح اسلامى, ملى, انقلابى ملت كوشش كنند.)) و دانشجويان و طلاب نيز با كوشش فراوان با راهنمايى هاى اساتيد و معلمان و مربيان خود, در ساختن خويش تلاش نمايند.(٩٢)
د ـ راهكارهامنابع و يادداشتها: ١. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٢,ص ١٥. ٢. امام خمينى, همان, ص ٧٧. ٣. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٢٥٢. ٤. حميد عنايت, بررسى تاريخى احياى اسلام, تاريخ معاصر ايران, شماره ١, موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى, ص ٥٥. ٥. محمد نقوى, جامعه شناسى غربگراى, انتشارات اميركبير, تهران ,١٣٦١, ج١, ص١١٩. ٦. حميد عنايت, پيشين, ص ٦٠. ٧. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٢,ص ١٢٨. ٨. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ١٩٢. ٩. امام خمينى, پيشين, ج ١٠,ص ١٦٩ـ ١٦٨. ١٠. امام خمينى, پيشين, ج ٢,ص ١٥٨. ١١. امام خمينى, ولايت فقيه (حكومت اسلامى), چاپ سوم, موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى, تهران, زمستان ١٣٧٤, ص ١٣. ١٢. امام خمينى, كلمات قصار, چاپ اول, موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى, تهران, ص ٤٣. ١٣. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١١,ص ٢٣١. ١٤. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ١٨٣. ١٥. امام خمينى, پيشين, ج ١١,ص ٢٣٨. ١٦. امام خمينى, پيشين, ج ١٠,ص ٧٥. ١٧. امام خمينى, پيشين, ج ٦,ص ٢٢٠. ١٨. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ١٨٤- ١٨٣. ١٩. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ١٨٤. ٢٠. امام خمينى, پيشين, ج ١٦,ص ٥٧. ٢١. امام خمينى, كشف الاسرار,[ بى جا],[ بى تا],ص ١٦٨ـ١٧٠. ٢٢. امام خمينى, پيشين, ج ١٠,ص ٢٧٤. ٢٣. امام خمينى, پيشين, ج ١٠,ص ٢٧٦. ٢٤. محمدرضا تاجيك, امام ,قدرت و گفتمان, نامه پژوهش, ش٨, ٦٨. ٢٥. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١,ص ٦٥. ٢٦. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ;٢٤٢ همچنين ج ٦, ص ٣١٩. ٢٧. امام خمينى, كشف الاسرار, ص ٣١٢. ٢٨. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١, ص ١١٩. ٢٩. امام خمينى, كشف الاسرار ,ص ٢٣٨. ٣٠. امام خمينى, همان ,ص ٨. ٣١. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١,ص ١٥٢. ٣٢. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ١٢١. ٣٣. امام خمينى, تحريرالوسيله, موسسه مطبوعات دارالعلم, ج ١,ص ٢٣٤, مساله٩. ٣٤. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٤,ص ١٦٨. ٣٥. امام خمينى, پيشين, ج ١٨,ص ٦٧. همچنين ج ٢١, ص ١٧٨. ٣٦. امام خمينى, پيشين, ج ١١,صص ١٣٠ـ ١٣٢. ٣٧. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٦٥. ٣٨. امام خمينى, پيشين, ج ١٩,ص ٢٤٢. ٣٩. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ١٧٨. ٤٠. امام خمينى, پيشين, ج ١٣,ص ٢١٨. ٤١. امام خمينى, پيشين, ج ١٣,ص ٢١٧. ٤٢. امام خمينى, پيشين, ج ١٣,ص ٢١٨. ٤٣. امام خمينى, پيشين, ج ٨,ص ٢٣٨و٢٣٧و٨, همچنين در ج١, ص ٢٣٤وج ٦ ص ٢٣١و ج٧ ص٢٨٥و ١٧. ٤٤. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٧,ص ١٦. ٤٥. امام خمينى, پيشين, ج ١٨,ص ٣٦. ٤٦. امام خمينى, پيشين, ج ٧, صص ٢٨٢ ـ ٢٨٣ با كمى تصرف در تركيب جمله. ٤٧. امام خمينى, پيشين, ج١, ص ٣٥٠. ٤٨. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ١٨٦. ٤٩. امام خمينى, پيشين, ج ٢,ص ٢٤١. ٥٠. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ٦٩. ٥١. امام خمينى, پيشين, ج ٢,ص ١٥. ٥٢. امام خمينى, پيشين, ج ٦,ص ١٨. ٥٣. امام خمينى, پيشين, ج ٥,ص ١١٤. ٥٤. امام خمينى, پيشين, ج ٢,ص ١٣٨. ٥٥. امام خمينى, پيشين, ج ٦,ص ٢٣٣. ٥٦. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ١٦٦. ٥٧. امام خمينى, پيشين, ج ٨,ص ١٩٥. ٥٨. امام خمينى, پيشين, ج ١٩,ص ٤. ٥٩. امام خمينى, پيشين, ج ٤,صص ١٦٦ـ١٦٧. ٦٠. اين اصل قرآنى, از آيات و روايات مختلفى استنباط مى گردد; از جمله: آيه مباركه ((اشدإ على الكفار رحمإ بينهم)) فتح ٢٩/, و آيه مباركه: ((الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور والذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات)) بقره / ٢٢٥. و آيه مباركه ((ولا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الذين اوتواالكتاب من قبلكم و الكفار اوليإ)) مائده / ٥٧. و روايت: ((من احب لله و ابغض لله و اعطى لله فهو ممن كمل ايمانه)), امام صادق (ع), اصول كافى, چاپ مكتبه الاسلاميه, تهران, ج ٢, ص ١٠١. و روايت: ((كونوا لظالم خصما و للمظلوم عونا)), امام على (ع), نهج البلاغه, نامه ٤٧. ٦١. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١٧,ص ٥١. ٦٢. امام خمينى, پيشين, ج ٦,ص ١١٦. ٦٣. بقره, ٢٧٩. ٦٤. امام خمينى, صحيفه نور, ج ١١,ص ١٠. ٦٥. امام خمينى, پيشين, ج ١٤,ص ٦٦. ٦٦. نسإ, ١٤١. ٦٧. امام خمينى, پيشين, ج ٢, ص ١٣٩. ٦٨. امام خمينى, پيشين, ج ١٦, ص ٣٧. ٦٩. امام خمينى, پيشين, ج ١٨, ص ٣٢. ٧٠. امام خمينى, پيشين, ج ١٧, ص ١٢٠ ـ ١٢١. ٧١. امام خمينى, پيشين, ج ٤, ص ٨٥. ٧٢. امام خمينى, پيشين, ج ٢, ص ١٣٩. ٧٣. امام خمينى, پيشين, ج ١٩, ص ٧٥. ٧٤. امام خمينى, پيشين, ج ١٤, ص ٣. ٧٥. امام خمينى, پيشين, ج ١٤, ص ١. ٧٦. امام خمينى, پيشين, ج ١٤, ص ٢. ٧٧. امام خمينى, پيشين, ج ١, ص ٣. ٧٨. امام خمينى, پيشين, ج ١, ص ٤٤. ٧٩. امام خمينى, پيشين, ج ١, ص ٢٠٤. ٨٠. امام خمينى, پيشين, ج ٥, ص ٣٧. ٨١. امام خمينى, پيشين, ج ١٦, ص ٢٠. ٨٢. امام خمينى, پيشين, ج ١, ص ١٢١. ٨٣. امام خمينى, پيشين, ج ٥, ص ٣٧. ٨٤. امام خمينى, پيشين, ج ١, ص ١٦٠. ٨٥. امام خمينى, ولايت فقيه, (حكومت اسلامى), پيشين, ص ٣٢. ٨٦. امام خمينى, پيشين, ص ٢٤. ٨٧. امام خمينى, پيشين, ص ٣٢. ٨٨. امام خمينى, صحيفه نور,پيشين, ج ٢, ص ١١٣. ٨٩. امام خمينى, پيشين, ج ٥,ص ١٥٠. ٩٠. امام خمينى, پيشين, ج ١٩,ص ١١. ٩١. امام خمينى, پيشين, ج ١٦,ص٢٧٠ . ٩٢. امام خمينى, پيشين, ج ١٨,ص ٢٣٣. ٩٣. امام خمينى, ولايت فقيه (حكومت اسلامى) ,پيشين,ص ٦. ٩٤. امام خمينى, صحيفه نور,پيشين, ج ٦,ص ٢١٩. ٩٥. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٢٢٧. ٩٦. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٢٥٢. ٩٧. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٢٢٣. ٩٨. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٢٢٧. ٩٩. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ١٧٦. ١٠٠. امام خمينى, كشف الاسرار ,صص ٢٢٤ـ ٢٢٥. ١٠١. امام خمينى, صحيفه نور,پيشين, ج ٨,ص ١٣٨. ١٠٢. امام خمينى, پيشين, ج ٢,صص ٤٣ـ٤٤. ١٠٣. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ٣٧. ١٠٤. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران, اداره كل قوانين و مقررات در نهاد رياست جمهوى, تهران ١٣٦٩, اصل اول و دوم ,ص ٦١ـ٦٢. ١٠٥. همان, اصل ششم . ١٠٦. در اين باره ر. ك به: امام خمينى, صحيفه نور, ج ١٧,ص ٥٠وج ٢١,ص ٣٨. ١٠٧. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٣,ص ١٥٨. ١٠٨. امام خمينى, پيشين, ج ٣,ص ١٥٩. ١٠٩. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ٩٠. ١١٠. امام خمينى, كشف الاسرار, ص ٣٤. ١١١. امام خمينى, صحيفه نور, ج ٤,ص ١٩٠. ١١٢. امام خمينى, پيشين, ج ١,ص ٧٦. ١١٣. امام خمينى, پيشين, ج ٤,ص ٨٥. ١١٤. همان . ١١٥. امام خمينى, پيشين, ج ٢١,ص ١٩٤.