علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - عدالت و سياست ١ - لک زايى نجف
عدالت و سياست ١
لک زايى نجف
[٢٤٧]
مقدمه
دغدغهاى كه باعث مىشود ما انسانها به بحث عدالت بينديشيم، دغدغه «به زيستن» است. عدالت امرى عمومى، فرا تاريخى و انسانى است؛ يعنى مربوط به مذهب خاص، دين خاص و دوره تاريخى خاصى نيست، بلكه همواره در ميان همه اديان و مكاتب مطرح بوده و خواهد بود. عدالت امرى تلقى مىشود كه در صورت رعايت آن، زندگى ما بهتر از آنچه كه هست، مىشود. حال اين سؤال مطرح مىشود كه ما چگونه نظمى برقرار كنيم كه عادلانه باشد؟ انسان موجودى است كه نمىتواند به تنهايى زندگى كند. ارسطو مىگفت: اگر موجودى بتواند به تنهايى زندگى كند، يا خداست يا دد است. انسان زندگىاش در تعامل با ديگران شكل مىگيرد و داراى اهدافى است كه لازمه دستيابى به آن، برقرارى نظم در جامعه مىباشد. نظم دو صفت عادلانه يا غير عادلانه دارد. در هر جامعهاى نظم عادلانه، نظمى است كه بيشترين خرسندى را براى افراد آن جامعه فراهم آورد، و در مقابل، اگر مردم جامعه از نظم موجود خرسند نباشند نشان دهنده اين است كه احتمالاً در آن جامعه نظم عادلانهاى وجود ندارد. انسانهايى كه در سطح كلان در جامعه زندگى مىكنند، بايد از نظم جامعه هم راضى باشند و هم خرسند، زيرا خرسندى يك انبساط خاطر به همراه دارد.
[٢٤٨]
نظم عادلانه چيست يا نظمى كه حاصل آن به بيشترين خرسندى است، چگونه نظمى است؟ در پاسخ به اين سؤال ابتدا بايد مفهوم عدالت و سپس محل نزاع در بحث عدالت مشخص شود. در علوم سياسى دو دسته مفاهيم داريم: مفاهيم كليدى و اصلى و مفاهيم ثانوى و فرعى. مفاهيم كليدى مفاهيم بنيادى و در عين حال اندك هستند، قدرت، عدالت و سعادت از مفاهيم كليدىاند. اگر بتوانيم با عدالت كنار بياييم و به آن آگاهى بيابيم، بسيارى از مفاهيم ثانوى همچون امنيت، آزادى، رفاه، مشروعيت حكومت مطلوب، استبداد و ديكتاتورى نيز روشن مىشود. سعادت در فلسفه سياسى اسلام با عدالت گره خورده است. پاسخ ما به نظم عادلانه در گرو اين نكته است كه علت نابرابرى و بى عدالتى را چه چيزى بدانيم؟ انسان نمىتواند به تنهايى زندگى كند و براى تداوم زندگى، بايد داراى نظم باشد و در هر نظمى اين نابرابرى وجود دارد؛ در هر نظمى يكى دستور دهنده است و ديگرى فرمانبر.
نظم، بدون مقررات و قانون ايجاد نمىشود و در هر قانونى يك رشته دستورهاست؛ لذا بحث عدالت به وجود مىآيد. پليس دستور مىدهد و راننده اطاعت مىكند، حكومت دستور مىدهد و مردم اطاعت مىكنند. ما مرتّب در حال اطاعت كردن و امر دادن هستيم. نظم، فرادستى و فرودستى دارد، و حكومت موظف است نظم را برقرار كند تا افراد به اهدافى كه براى خود تعريف كردهاند، برسند.
ليبراليسم كه مبتنى بر آزادى و اصالت آزادى است، معتقد است بايد از عدالت دست برداريم، زيرا نمىتوان نابرابرى را از بين برد و از بين بردن نابرابرى، نابودى حكومت و بى نظمى را در پى دارد. در انديشههاى ماركسيستى و سوسياليستى كه اصالت با برابرى و عدالت است، در پايان تاريخ به نفى حكومت مىرسند و آن را شرّ مىدانند و مىگويند: حكومت ابزار دست ثروتمندان است، لذا جامعه ايدهآل جامعهاى است كه دولت ندارد. جامعهاى كه دولت ندارد، آيا نظم دارد يا نه؟ اگر نظم دارد ضامن اين نظم چيست؟ آيا مىتوان نظمى را تصوّر كرد كه در آن فرادستى و فرودستى نباشد؟ در اين جا بحث فرادستى و فرودستى ارزشى نيست. همين كه يكى ناظم باشد و ديگرى اطاعت كند و اگر كسى تخلّف كرد تنبيه شود، مسأله حكومت به ميان مىآيد. از اين رو انديشههايى كه روى برابرى متمركز شدند، در آخر چارهاى جز قول به نفى حكومت ندارند.
البته از گذشته تاكنون چنين نبوده است، چون خود ماركسيستها حكومت تشكيل دادهاند و معتقدند: در آينده تاريخ به عدالت خواهيم رسيد. ليبراليستها نيز از همان اول معتقد بودند عدالت به معناى برابرى امرى غيرقابل تحقق و مخالف جامعه است، اما اسلام به گونهاى ديگر به مسأله نگاه مىكند؛ يعنى در پايان تاريخ به عدالت مىرسيم، اما به فقدان دولت دچار نمىشويم، زيرا حضرت مهدى (عج) وقتى كه ظهور مىكند، باز دولت و حكومت تشكيل مىدهد. چرا پاسخها به مسأله عدالت
[٢٤٩]
متفاوت است؟
پاسخهاى متفاوت به مسأله عدالت
تفاوت پاسخها به مسأله عدالت، به علت نابرابرى و بى عدالتى برمىگردد. در تفكر اسلامى اصل نابرابرى پذيرفته مىشود و نابرابرى داراى دو نوع عادلانه و ظالمانه است. نابرابرى، عادلانه است، يعنى بدون آن نظم برقرار نمىشود، اما نابرابرى ظالمانه آن است؛ كه وقتى فرد قدرت را در دست گرفت از آن سوء استفاده كرده، فاصله اقتصادى، سياسى و... خود را با ديگران افزايش دهد.
در اينجا بحث از نابرابرىهاى ظالمانه است، اما چرا نابرابرى در جامعه پيش مىآيد؟ بسيارى كمبود منابع با ارزش مثل ثروت، قدرت، شهرت و احياناً منزلت و شأن و جايگاه اجتماعى را علت نابرابرى مىدانند، براى مثال در يك كشور براى منصب رياست جمهورى يك نفر مورد نياز است و ماهيت آن به گونهاى است كه در هر دوره بيش از يك نفر نمىتواند باشد يا تعداد محدودى مىتوانند نماينده مجلس شوند، اما متقاضى زياد است. قدرت، منبعى باارزش و كم است و همه آنها كه مىخواهند رئيس جمهور يا نماينده مجلس شوند نمىتوانند، به اين مقام برسند. حال اين مطلب را مىتوان دو گونه مطرح كرد: يكى اين كه كسى كه مىخواهد رئيس جمهور شود چه شرايط و چه مراحلى دارد، مثلاً رئيس جمهور فقط مىتواند از يك نژاد و رنگ خاص باشد؛ نظير نظام آپارتايد در آفريقاى جنوبى، و ديگر اين كه شما كدام نابرابرى را عادلانه مىدانيد و كدام يك را ظالمانه؟ آيا نابرابرى كه توجيهى براى آن وجود داشته باشد، عادلانه است و در غير اين صورت، ظالمانه؟ وقتى در نظام آپارتايد فقط سفيدپوستان مىتوانند مناصب حكومتى را عهدهدار شوند، چون براى آن توجيهى ندارند، آن را نابرابرى ظالمانه تلقى مىكنيم. برخى از افراد ممكن است نابرابرىهاى ظالمانه را عادلانه ببينند. كه يكى از علل آن مىتواند ناآگاهى و جهل باشد: ممكن است گروههايى اين نابرابرى ظالمانه را بپذيرند. و جاهايى هم ممكن است افراد نابرابرىهاى عادلانه را ظالمانه بدانند؛ عدهاى نابرابرىها را اين گونه توجيه مىكنند كه چون ثروت كم است، پس عدهاى ثروتمند و عدهاى ديگر فقير مىشوند كه در اين صورت، نابرابرى به وجود مىآيد، يا اين كه اگر همه مشهور باشند شهرت بىمعنا مىشود. منزلت و جايگاه نيز در جامعه كم است كه اين موجب نابرابرى مىشود. تئورى ماركسيستى مبتنى بر همين كمبود منابع در حوزه ثروت است. عدهاى چون هابز علت نابرابرى را عوامل روانى مىدانند و مىگويند: چون انسان موجودى حريص، قناعتناپذير و متجاوز به حقوق ديگران است، در نتيجه نابرابرى به وجود مىآيد. هابز مىگفت: انسان گرگ انسان است. متفكران از اين عامل روانى تفسيرهاى مختلفى ارائه دادهاند. از آن جا كه حرص و آز و تجاوزگرى در درون انسان
[٢٥٠]
هست، پس بُعدى كه انسان تحت تأثير آن به دنبال عدالت مىرود، چيست؟ برخى مثل ماكياول آن را چنين تفسير كردهاند كه آدم ضعيف به دنبال عدالت مىرود و آدم قوى بحث عدالت را مطرح نمىكند، چون او حق و حقوق ديگران را هم غصب كرده است. پس، مقولههاى عدالت، اخلاق و... براى انسانهاى ضعيف است.
از سوى ديگر، اين حرص و آز و تجاوزطلبى در طبيعت انسان است. اما انسان غير از طبيعت، فطرتى نيز دارد. فطرت انسان، عدالت خواهى است. انسانها در درون خود جدالى بين خودْ الهى با خودْ غريزى و طبيعت حيوانى دارند. اگر در وجود انسان خودْ الهى مسلط گردد فرد عادل مىشود، اما اگر بخش طبيعى از وجود انسان غالب گردد انسان موجودى حريص و تجاوزگر مىشود. استاد مطهرى با استفاده از آيه شريف «نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» اين ديدگاه را مطرح مىكند. در كتاب فطرت و انسان كامل ايشان آمده است: برخى مردم هستند كه خدا را فراموش مىكنند؛ و سپس خودشان را فراموش مىكنند؛ آخر چگونه مىشود يك انسان خود را فراموش كند. استاد مطهرى پاسخ مىدهند كه انسان وقتى خود الهى را فراموش مىكند، خود حيوانى بر او غالب مىشود. پس يك تحليل هم اين است كه نابرابرىها ناشى از عامل روانى است. آن وقت اينها در عرصه حكومت نيز همان عامل روانى را مىآورند و مىگويند: انسانى كه در رأس قدرت قرار مىگيرد، اگر حرص و آز در او غلبه كند در سطح جامعه نابرابرى ظالمانه به وجود مىآيد، اما اگر در درون خود عدالت را برقرار كند در سطح جامعه هم عدالت برقرار مىشود؛ گروه ديگرى ريشه نابرابرىها را در عوامل حقوقى و قانونى مىدانند و نابرابرى را مربوط به مقرراتى مىدانند كه در سطح جامعه هست.
پس اگر ما مىخواهيم به ريشههاى بىعدالتى بپردازيم بايد قوانين ناعادلانه را شناسايى كنيم. به هر كدام از ديدگاههاى فوق كه قائل باشيد، در عرصه عدالت نظريهاى خاص ارائه مىدهيد. در جواب اين سؤال كه راه حل برقرارى عدالت چيست و نظم عادلانه چه نظمى مىباشد، اگر علت نابرابرى ظالمانه را كمبود منابع باارزش بدانيد پاسخ ممكن است چند گونه باشد: يكى، اين كه عدالت در صورتى تحقق پيدا مىكند كه توليد منابع زياد شود و هر كس هر چه قدر مىخواهد بردارد. در احاديث مهدويت داريم وقتى امام زمان(عج) ظهور مىكنند، زمين تمام منابع خودش را در اختيار حضرت قرار مىدهد تا هر كس هر چه قدر مىخواهد، بردارد. پاسخ دوم اين كه آنچه را كه هست، به تساوى و به ميزان استحقاق بين افراد تقسيم كنيم. اما چه كسى استحقاق را تشخيص مىدهد و ملاك شما براى تشخيص استحقاق چيست؟ عدل به چه معناست؟ وضع شىء درموضعش، يعنى چه؟ عدل آن است كه هر چيزى در جاى خودش باشد؛ اما چه كسى جاى هر چيز را مشخص مىكند؟ ممكن است ماركسيستها بگويند هر چيزى را كه داريم، بايد مساوى تقسيم كنيم و هر فرد به اندازه
[٢٥١]
توان كار كند و در قبال آن، در حد نيازش مزد بگيرد. با اين كار، معادله كار و پاداش به هم مىخورد. فردى كه مىداند به اندازه نيازش امكانات مىگيرد، آيا به اندازه توان كار مىكند؟ اين، در تفكر اسلامى پذيرفته نيست. در تفكر اسلامى، هر كس مسؤل اعمال دنيوى و اخروى خود است.
با توجه به آنچه گفته شد، عدالت چيست؟ و نظم عادلانه چه معيارهايى دارد؟ در اين جا به بيان روش دست يابى به پاسخ مىپردازيم. در اين راستا سؤالى كه مطرح مىشود، اين است كه اين عدالت را با اين ابعاد و پيچيدگىها چگونه مىتوان مطالعه كرد؟
بهترين روش مطالعه مسأله عدالت، مطالعه بين رشتهاى است؛ بدين معنا كه اگر بُعد حقوقى عدالت بررسى شود، ما نمىتوانيم بگوييم بىربط است، زيرا قانون مىتواند ظالمانه باشد. به همين ترتيب لازم است ابعاد سياسى، اقتصادى، روان شناختى، جامعه شناختى، دينى و... مسأله عدالت نيز مورد توجه و بررسى قرار گيرد. به اين نكته بايد به لحاظ روشى توجه داشت. نكته دوم، توجه به جايگاه دانشهايى است كه در آن جا مسائلى مثل عدالت را مطرح كنيم. اين دانشها به شدت فرهنگى هستند.
بايد توجه داشت كه علوم به سه نوع مكانيكى، ارگانيكى و فرهنگى تقسيم مىشوند. دانشهاى مكانيكى و ارگانيكى بين المللى هستند، ولى دانشهاى فرهنگى، بومى و محلى مىباشند. دانشهاى مكانيكى پديدههاى بى جان را مطالعه مىكنند. دانشهاى ارگانيكى موجود زنده و در حال رشد را مورد بحث قرار مىدهند. اما دانشهاى فرهنگى دانشهاى بومى هستند، زيرا به مطالعه اعتباريات و توليدات معنايى مىپردازند؛ مثلاً وقتى مىگوييد اين تسبيح است، به يك شىء خاص اعتبار بخشيدهايد، يا وقتى مىگوييد اين پرچم است، به پارچه كه پديدهاى مكانيكى است، معنا بخشيدهايد، يا كاغذ كه پديدهاى مكانيكى است، با اعتبار به عنوان سند يا اسكناس شناخته مىشود. و يا مكانى كه براى ساختن مسجد وقف مىشود، پديدهاى مكانيكى و ارگانيكى است و زمانى كه به آن معناى مذهبى داده شود، براى شما معنايى خاص دارد، اما براى كس ديگر اين معنا را ندارد. در علوم انسانى با دانشهاى فرهنگى روبهرو هستيم. فردى چيزى را عدالت مىشمارد، حال آن كه براى ديگرى عدالت نيست.
بر اين اساس، مكاتبى كه در حوزه عدالت شكل گرفتهاند، بسيار زياد مىباشند، كه در اينجا به اهم آنها اشاره مىشود.
مكاتب عدالت
نخست، مكتب ذات گرايان: ذات گرايان عدالت را داراى يك ذات مىدانند كه بايد به آن رسيد.
[٢٥٢]
افلاطون مشهورترين فردى است كه قائل به اين ديدگاه بود. به اعتقاد وى، در عالم مُثُل نمونه كامل هرچيزى وجود دارد. اما مسأله اين است كه چه كسى مىتواند بفهمد در عالم مُثُل چه خبر است؟ آن نمونه آرمانى چيست؟ افرادى كه از عالم مثل خبر دارند، خيلى كماند. اين افراد، فيلسوفان هستند. ايشان در باب حكومت مىگويد: بايد يا فيلسوفان، حاكم باشند يا حاكمان، فيلسوف.
دوم، مكتب قراردادگرايان: قراردادگرايان از روسو تا جان راولز كه فيلسوف عدالت ليبرالى است -، معتقدند عدالت آن چيزى است كه ما بر آن توافق مىكنيم. عدالت امرى صددرصد توافقى است. ممكن است امرى در جامعه براى گروهى عدالت محسوب شود و براى گروه ديگر عدالت نباشد. در اين ديدگاه با يك هرج و مرج روبهرو هستم؛ يعنى در هر جامعهاى عدالت، متفاوت است. قرارداد گرايان روى دموكراسى تأكيد كرده و مىگويند: براى اين كه ما به بهترين توافق برسيم و خرسندى در بيشترين حد تأمين گردد بايد آزادى وجود داشته باشد.
سوم، مكتب قدرت گرايان: عدالت، اخلاق و... همه ساخته دست ثروتمندان مقتدر براى چپاول فقراست. راه حل مقابله با بى عدالتى، كسب قدرت است، زيرا فرد ضعيف در اين تنازع بقا از بين مىرود.
چهارم، مكتب اخلاق گرايان: اخلاقگرايان، عدالت را احساس اخلاقى مىدانند و براى بحث عدالت، گسترش اخلاق را توصيه مىكنند.
پنجم، مكتب اسلامى: در مكتب اسلامى، عدالت به صورت لايه لايه ديده مىشود كه عبارتنداز:
١- عدل فلسفى: اين عدل مربوط به نظام آفرينش و خداست؛ ٢- عدل كلامى: اين عدل مربوط به رفتار عادلانه خداوند با انسانها مىباشد؛ ٣- عدل تشريعى: خداوند در مواردى كه ما نمىتوانيم قانون وضع كنيم، قوانين عادلانهاى فرستاده كه همان قوانين تشريعى است؛ ٤- عدل اخلاقى: عدل اخلاقى به معناى متصف شدن انسان به فضايل و اجتناب از رذايل است و بنابر اين مربوط به خود انسان هاست. در اسلام بر اين عدل تأكيد بسيارى شده است. اگر فرد مىخواهد امام جماعت، قاضى، فرماندار يا رهبر شود بايد عادل باشد؛ ٥- عدل اجتماعى: اين عدل مربوط به نهادها، ساختارها و وضعيت اجتماعى است. به صرف اين كه افراد يك ساختار، عادل باشند، اما ساختار عادلانه نباشد كفايت نمىكند، بلكه خود ساختار را هم بايد عادلانه كرد. بحث درباره اين كه ممكن است ظلم زياد شود ولى ظالم زياد نگردد، مربوط به ظالمانه بودن ساختارهاست. حق «وتو» ظالمانه است و ظلمى است كه در ساختار نظام جهانى قرار داده شده است اما اجرا مىشود.
عدالت اجتماعى به توزيعى و حقوقى تقسيم مىشود. عدالت حقوقى به جرايم و مجازاتهايى برمىگردد كه اسلام آنها را عادلانه مىداند. عدالت توزيعى به توزيع قدرت، شأن و منزلت و ثروت
[٢٥٣]
مربوط مىشود كه از نظر اسلام، بايد عادلانه باشد: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ». خداوند مىفرمايد: مردم بايد، به رهبرى انبيا رهبران الهى، خود براى برقرارى قسط و عدل به پا خيزند. ما انبيا را با كتاب و ميزان براى راهنمايى آنها فرستاديم. كتاب به آنها مسير را نشان مىدهد و ميزان براى عدل ورزى است؛ پس ديدگاه اسلامى ديدگاهى چند بعدى است، نه يك بعدى.
نابرابرىها در تفكر اسلامى از يك جهت برابرى است. خواجهنصيرالدينطوسى مىگويد: «لوتساوى الناس لهلكوا جميعاً؛ اگر مردم مساوى بودند، همه هلاك مىشدند». اگر همه مردم در يك رشته دانشمند شوند جامعه از هم مىپاشد. اما خداوند براى اين كه جامعه سرپا باشد، در افراد استعدادهاى مختلفى را قرار داده است، به گونهاى كه اگر دو نفر را از لحاظ استعدادها بسنجيم به اين نتيجه مىرسيم كه مثلاً يكى، از هوش بالايى برخوردار است، اما در بخش زيبايى و ثروت استعداد كمترى دارد و ديگرى، در حوزه اقتصاد داراى استعداد است، اما در زيبايى و هوش استعدادى ندارد.
افراد را وقتى به لحاظ ميزان استعدادها مىسنجيم مثل هم هستند، اما به لحاظ نوع استعداد تفاوت دارند. لذا توصيه مىشود كه افراد استعدادهاى خود را شناسايى كنند تا در زمينهاى كه استعداد دارند به فعاليت بپردازند كه اين، موفقيت آنها را به ارمغان مىآورد.
انسان در شناسايى استعداد يا استفاده از آن، موجودى مختار است. ساختار هم مىتواند عادلانه يا ظالمانه باشد. ساختارها را خود ما مىسازيم، لذا اين ساختارها به عدل و ظلم متصف مىشوند و افراد به عادل و ظالم. ممكن است فردى به سبب جهل، كار ظالمانه را عادلانه بداند. زمانى كه استعداد چيزى را نداشته باشيم، نمىتوانيم به آن برسيم. اگر در آب استعداد گرم شدن نباشد گرم نمىشود، چون گرما چيزى نيست كه از بيرون وارد آن شود. استعداد دانشمند شدن، خطاط شدن، نقاش شدن و غيره بايد در وجود فرد باشد؛ عدالت نيز چنين است. بايد يك صفاتى در درون شخص به وجود آيد تا اگر در معرض قرار گرفت عدالت بورزد؛ البته ممكن است رضايت باشد ولى عدالت نباشد، اما اين با جهل ممكن است. چنان كه گفتيم دغدغه اصلى انسان «به زيستن» است و حاصل به زيستن خرسندى است وقتى انسان به بيشترين خرسندى رسيد از نظر او جامعه، عادل است.پي نوشت ها:
١) چكيدهاى از مباحث ارائه شده در سلسله نشستهاى علمى «اخلاق و سياست» هسته علمى بسيج دانشجويى خواهران مؤسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام.
٢) حجةالاسلام نجف لكزايى، استاديار گروه علوم سياسى مؤسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام.