معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٩ - ارواح خبيثه - هاشمی سید ناصر
ارواح خبيثه
هاشمی سید ناصر
از اتاق که آمديم بيرون, نگاهي به مشتريهاي منتظر انداختم. توي اتاق انتظار جاي نشستن نبود و خيليها سرپا ايستاده بودند. «يعني اين همه آدم مشکلشون فقط اينجا حل ميشه؟» دلم براي پولم ميسوخت که داده بودم به منشي. از خانه که پا گذاشتيم بيرون به احمد گفتم: «ول کن ديوانه! کي ميره بخوابه روي سنگ مردهشورخونه؟ اين هم مثل قبليها، حرف اون دوتاي قبلي رو گوش کردم، خيلي اثر داشت که حالا فرمايشات اين يکي رو انجام بدم؟»
- ولي اين يکي فرق داره محسن، همه ازش تعريف ميکنن، هرکي اومده جواب گرفته، نترس منم همرات ميام...
اسمش حشمت بود؛ ولي منشي بهش ميگفت استاد. يک خانه توي محلهي شلوغ شهر، از يک هفته قبل نوبت گرفته بوديم. اتاق تميز و تاريکي داشت؛ ولي کلي وسايل عجيب و غريب روي ميزش ريخته بود. حرفهايش توي مغزم حرکت ميکردند: «ارواح خبيثه تو را طلسم کردهاند. تنها راهش اينه که بري روي سنگ مردهشورخانه بخوابي، مردهشور هم آب رويت بريزد و تو هم در همون حالت ارواح خبيثه را تهديد ميکني تا دست از سرت بردارن...»
خندهام گرفت. ارواح خبيثه. ازدواج من هم دردسر شده بود، هرجا ميرفتيم خواستگاري جور نميشد. پدر و مادرم خسته شده بودند. دست به دامن احمد پسرخالهام شدم. احمد هم مرا برد پيش فالگيرها، من که اهل اينجور جاها نبودم. ظهر شده بود، به احمد گفتم، حوصلهي خانه ندارم. رفتيم توي يک ساندويچي، سفارش داديم و نشستيم روي صندلي. احمد کمي نمک ريخت کف دستش و هورتي کشيد به دهانش. دلم طاقت نياورد، دوباره گفتم: «آخه احمدجان! پسرخالهي عزيز! کي براي ازدواج طلسم شده که من شده باشم؟ نه، تو خودت بگو، مسخره نيست؟ آخه مگه ارواح خبيثه هم وجود داره؟»
- تقصير خودته! وقتي گفت توي آب چي ميبيني، ميخواستي بگي گاوي، گوسفندي چيزي... چرا گفتي هيچي؟
- آخه چيزي توي آب نبود. وقتي چيزي نباشه، يعني ارواح اونجان؟
احمد ابروهايش را کشيد توي هم و با تشر بهم گفت: «اَه، چهقدر حرف ميزني! حتماً اون يه چيزي ميدونست که گفت. تو هم که مثل خرس شدي، از چي ميترسي؟ من با يکي آشنام ميبرمت اونجا، حالا برو ساندويچ را بيار که ضعف کردم...»
***
در را نبسته بودم که احمد داد زد: «راستي حوله يادت نره، يه حولهي بزرگ.»
سريع رفتم از کمد حولهاي برداشتم، انداختم توي ساک و راه افتاديم. کلي آدم کنار مردهشورخانه جمع شده بودند؛ زن، مرد، بچه، هايهاي گريه ميکردند و توي سر و کلهي خودشان ميزدند. با سر به بعضيهايشان تسليت ميگفتيم و جلو ميرفتيم.
- همينجا وايستا تا من بيام.
احمد اين را گفت و رفت به طرف سالن مردهشورخانه. بين عزادارها ايستاده بودم. حس بدي داشتم. يکلحظه تصميم گرفتم فرار کنم که در سالن باز شد و احمد داد زد: «بيا تو محسن!» پاهايم حرکت نميکرد. احمد منتظر بود. با بيميلي جمعيت را کنار زدم و رفتم توي سالن. همينکه وارد شدم، خشکم زد. جسدي را روي سنگ وسط مردهشورخانه خوابانده بودند. آب دهانم را به زور قورت دادم و رفتم طرف احمد.
- احمد! من ميترسم! بيا برگرديم. اصلاً من زن نميخوام. غلط کردم. من نوکر ارواح خبيثه هم هستم...
احمد خودش را به نشنيدن زد و دستم را گرفت و کشيدم تو و در را بست.
- مشاکبر ايناهاش، همينه.
پيرمرد سفيدپوشي که انتهاي سالن بود، آمد طرف ما، نگاهي به من کرد و خنديد. دندان طلايش برقي زد. حس کردم چهرهام زرد شده.
- به حق چيزاي نشنيده! به خاطر احمدآقا قبول کردم، وگرنه اين جور کارها خلافه، خودت که بهتر ميدوني؟
احمد با آرنجش به پهلويم زد. دهانم به زور باز شد و گفتم: «خيلي... ممنون... اکبرآقا...»
- خواهش ميکنم، حولهاي، لنگي، چيزي همرات داري؟
با سر اشاره کردم «بله».
- خُب حوله را بپيچ دور خودت و لباسهايت را هم دربياور؛ ما الآن اون جسد را برميداريم و ميبريمش اتاق بغل، تو هم برو روي سنگ دراز بکش تا من بيام.
نگاهي به سنگ و جسدي که رويش بود انداختم، قلبم داشت از حرکت ميايستاد. مشاکبر و همکارش مرده را برداشتند و به اتاق بغل بردند.
- قبول نميکرد. کلي التماس کردم، ضمناً يک مقدار هم سبک شدم، تا قبول کرد.
جواب احمد را ندادم. حوله پيچيدم دور خودم و لباسهايم را هم دادم به احمد. احمد دستي به پشتم زد و گفت: «هيچ نترس محسنجان! من بيرون منتظرتم، از پنجره هم هواتو دارم.» و از اتاق رفت بيرون. زمين خيس بود، پابرهنه راه افتادم. لرزانلرزان رفتم طرف سکوي وسط سالن. ديوارها تا سقف کاشي شده بود و رويشان چکهچکه آب بود. توي دلم مدام به خودم بد و بيراه ميگفتم. دستي به سنگ زدم. سرد بود و خيس. بدنم مورمور شد. گريهام گرفته بود. خيلي آرام رفتم روي سنگ و دراز کشيدم. صداي چِرِقچِرِق دندانهايم را ميشنيدم. چشمهايم را بستم و شروع کردم به دعاخواندن. آبي چکه ميکرد و صدايش در مغزم ميپيچيد. چشمهايم را محکم بسته بودم و با دستم لبههاي سنگ را گرفته بودم. درِ سالن با جيرجيري باز شد. جرأت نکردم حرکتي کنم. صداي بَم مردي پيچيد توي سالن: «آقا! اين مردهي ما چيشد؟» اعتنا نکردم؛ دوباره صدايش آمد: «آهاي مشاکبر کجايي؟» يواش سرم را بلند کردم و نگاهي انداختم. آمده بود دنبال مردهي قبلي. با دستم به اتاق بغل اشاره کردم و گفتم: «بردنش اونجا حاجآقا! تو اون اتاق، تسليت ميگم.»
مرد تازهوارد خشکش زد. چشمهايش داشت از حدقه درميآمد. کمي خيرهخيره نگاهم کرد و با لرز گفت: «مگه تو... نمردي... يا امام زمان!» هواري کشيد و افتاد روي زمين. بعد از چند لحظه، کلي آدم ريخت توي سالن. از روي سنگ، پريدم پايين و رفتم جلو تا ببينم چه اتفاقي افتاده. جمعيت تا مرا ديدند جيغزنان فرار کردند. دويدم جلو و داد زدم: «آهاي... من زندهام... نمردم...»
کسي به حرفهاي من گوش نميداد. همانطور که ميدويدند، چيزهايي ميگفتند:
- مرده داره راه ميره... فرار کنيد.
- جسد زنده شده، آهاييي...
- نه، نذاريد فرار کنه، برگرديد بگيريدش...
چندتا از مردهاي فاميل ايستادند و برگشتند طرف من. حولهي کمرم را محکم گرفته و پابرهنه وسط چارچوب در ايستاده بودم. جمعيت برگشتند طرف من. ذهنم قفل شده بود. نميدانستم چهکار کنم. احمد آمد جلو و دستم را گرفت.
با همان شکل و قيافه از مردهشورخانه زديم بيرون. با سرعت ميدويديم و از روي قبرها ميپريديم. وقتي ديديم کسي پشت سرمان نيست، پشت درختي ايستاديم و نفسي تازه کرديم. لباسهايم را پوشيدم و چندتا بد و بيراه هم نثار احمد کردم. احمد داشت ميخنديد. ساک مرا داد دستم و گفت: «حالا برو دعا کن براي اون بندهي خدا اتفاقي نيفتاده باشه.»
راه افتاديم طرف خانه.
***
جناب سروان فُرمها را از جلوي من برداشت و گفت: «همون ديروز که مشاکبر جريان را تعريف کرد، فهميدم گول خورديد و اهل خلاف نيستيد. ضمناً شانس آورديد که آن آقا سالم ماند و چيزيش نشد. رضايت نميداد. من خودم ريش گرو گذاشتم.»
کلي از جناب سروان تشکر کرديم و از کلانتري آمديم بيرون. احمد عصباني بود.
- مشاکبر دهنلق، فکر نميکردم لومون بده.
- حالا که چيزي نشده، فقط يه تعهد گرفتن ديگه.
- راستي محسن! يه فالگير خوب پيدا کردم، فقط يهکم گرونه، بريم سراغش؟
محلش نگذاشتم. راهم را کج کردم و ازش جدا شدم. همانطور که ميرفتم، داد زدم: «من ديگه از فال مال خسته شدم. ميرم يه جاي ديگه.»
- کجا ميري؟ ميخواي همرات بيام؟
- ميرم امامزاده صالح، دوست داري بيا.