فقه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - سيد كاظم يزدى و حجيت عمومى روايات شيعه - اکبر نژاد محمدتقى

سيد كاظم يزدى و حجيت عمومى روايات شيعه
اکبر نژاد محمدتقى

چكيده: بر خلاف آنچه كه برخى گمان برده‌اند، اصولى بودن و نفى اخبارى‌گرى به معناى رد اعتبار عمومى روايات شيعه نبوده است. برخى از ايشان، گرچه قطعيت روايات را نپذيرفته‌اند، اما ادله اخبارى‌ها را در قطعيت اعتبار پذيرفته‌اند. به همين دليل نيز خود را از بررسى‌هاى رجالى جز در موارد تعارض و موارد مشابه، بى‌نياز دانسته‌اند. در ميان فقهاى سده اخير شايد هيچ فقيهى به اندازه سيد كاظم يزدى)ره(، به صراحت در اين باره اظهار نظر نكرده است. در اين نوشتار در تأييد و تقويت ديدگاه وى، ادله‌اى را در دو بخش عمده آورده، بقيه ادله را به نوشتار ديگرى مى‌سپاريم.
كليدواژه‌ها: سيد كاظم يزدى)ره(، رجال، حديث شيعه، اعتبار روايات شيعه، كتب اربعه، تاريخ حديث.

مقدمه
مشهور علماى شيعه اعم از اصحاب ائمه)ع(، متقدمان بر شيخ طوسى و متأخران از وى تا زمان شيخ انصارى)ره( و پس از او تا عصر ما، وثوق خبرى را ملاك پذيرش دانسته‌اند. يعنى ملاك آن‌ها موثق بودن مخبر نبوده است و وثوق به خبر را از هر راه عقلايى كه حاصل شود، مى‌پذيرند. به همين سبب وجود روايت در كتب معروف و شناخته شده شيعه يا شهرت عمل به آن و يا موافقت مضمون آن با عقل يا قرآن، براى پذيرش روايت كافى است. خواه سند آن مطابق تقسيم احمد بن طاوس حلى و شاگردش علامه، صحيح يا ضعيف بوده باشد. يكى از فقهايى كه با جسارت در اين باره اظهار نظر كرده و ايمان خود را به قابل اعتماد بودن روايات شيعه بى‌پروا اظهار داشته، مرحوم آيت الله العظمى سيد كاظم يزدى صاحب »عروة الوثقى« است. وى پس از نقل اجمالى ادله علماى اخبارى در قطعيت روايات، قطعيت روايات را نمى‌پذيرد، اما اعتبار آن‌ها را بر اساس ادله ايشان قطعى مى‌داند:
و الانصاف انه مع ذلك لايحصل القطع بصدور جميع ما فى الكتب مع علمنا بدسّ الدساسين فى الجملة فى كتبهم، و تبين فسق بعض هذه الرواة فى آخر امره بل فساد معتقده ايضا.
نعم لو استشهد بهذا الوجه و سائر الوجوه التى انهاها فى آخر الوسائل فى الفائدة الثامنة الى اثنين و عشرين على كون هذه الاخبار قطعى الاعتبار لم يكن بعيداً مؤيداً، بشهادة اصحاب الكتب الاربعة بانهم لم يودعوا فى كتبهم الا ما كان حجة بينهم و بين ربهم، فلو كان خبر العادل المزكى بتزكية الكشى او النجاشى حجة، ليس مطلق اخبار الكتب الاربعة قاصرا عن هذه المرتبة قطعا بعد ان حكم اصحابها بصحتها[١]

آيا سيد كاظم يزدى تنها كتب اربعه را مى‌پذيرد؟
از بيان آغازين وى بر مى‌آيد كه ايشان همه رواياتى را كه صاحب وسائل قطعى الصدور دانسته، قطعى الاعتبار مى‌داند. زيرا سخن در ادله صاحب وسائل است و روشن است كه ادله ايشان به كتب اربعه ناظر نيست، بلكه ناظر به فضاى عمومى روايات شيعه و دست كم، ده‌ها كتاب است كه از آن‌ها نقل حديث مى‌كند. اما بيان پايانى ايشان، به كتب اربعه ناظر است و چنين مى‌نمايد كه ايشان قطعيت اعتبار را تنها در آن‌ها مى‌پذيرد. اگر غرض ايشان همين باشد، معاصرانى مانند آيت الله نائينى نيز با وى همراهى مى‌كنند; اما اگر بخش اول سخن او را به اطلاق بپذيريم، وى متفرد در ميان معاصران خود خواهد بود و همين نيز به صواب نزديك‌تر است. زيرا وى ادله صاحب وسائل را در قطعيت اعتبار مى‌پذيرد و ناظر به آن، سخن مى‌گويد. پس به صرف تطبيق ادله بر قدر متيقن كتب شيعه، استدلال عام وى تخصيص نمى‌خورد. در ادامه و در دفاع از نظريه وى، به تبيين برخى ادله اعتبار مى‌پردازيم. در آغاز، ادله صاحب وسائل را با بيانى ديگر و در ساختارى نو، تقديم داشته، در ادامه به ضرورت توجه به روش تحليل تاريخ خواهيم پرداخت.

يكم: ضرورت تفكيك ميان روايات شيعه و اهل سنت
يكى از نكات مهمى كه باعث گرديد تا اعتبار روايات شيعه مورد بى‌مهرى قرار گيرد و انگشت اتهام متوجه آن شود، خلط دو جريان روايى كاملا متفاوت است كه هيچ مناسبتى نيز ميان آن‌ها وجود ندارد. روايات شيعه كه در دامن اهل‌بيت)ع( نشو و نما پيدا كردند، چه مناسبتى با روايات اهل سنت داشتند كه پس از پيامبر اسلام مورد بى‌مهرى و سوء استفاده قرار گرفت! غفلت از تفاوت‌هاى فاحش ميان اين دو جريان، گرفتارى‌هاى زيادى را فراهم آورده است. نكته‌اى كه امثال سيد كاظم يزدى)ره( را به اين نتيجه مى‌رساند كه روايات شيعه اگر قطعى الصدور هم نباشند، قطعى الاعتبارند، تفطن و عنايت به همين تفاوت‌هاست.
در ادامه آنچه را كه ايشان به عنوان تفاوت‌هاى دو جريان حديثى متفاوت مى‌پذيرد و صاحب وسائل آن‌ها را در خاتمه »وسائل الشيعه« آورده، با بيانى ديگر كه مناسبت‌تر به نظر مى‌رسد، مى‌آوريم.

اشتباه بزرگ در تحليل تاريخ حديث
اشتباه بزرگ زمانى رخ داد كه برخى از فقهاى شيعه به دليل فاصله گرفتن از عصر معصوم و غفلت از فضاى حاكم بر آن دوره، و تأثر از فضاى حديثى اهل سنت، به اشتباه افتاده، تاريخ حديث را كه در واقع دو دوره بود، يكى دانستند: تاريخ حديث پيامبر اسلام)ص(; و تاريخ حديث ائمه)ع(.

يكم: تاريخ حديث پيامبر(ص)
١. در زمان حيات ايشان
پيامبر اسلام مادام كه در ميان امت حضور داشتند، كسى جسارت جعل و تحريف سازمان يافته را نيافت. جعلى كه بتواند در جريان علمى جامعه تأثير گذاشته، در كتاب‌هاى مطرح و معمول به نفوذ كند. زيرا اشخاص تأثيرگذار همگى در اطراف رسول خدا)ص( بودند. حتى منافقان بزرگ كه بعد از ايشان نقاب از چهره انداختند، از اصحاب نزديك ايشان به شمار مى‌آمدند. اگر آن‌ها دست از پا خطا مى‌كردند و حديث مى‌ساختند، برخورد شديدى با آن‌ها مى‌شد و اين‌ها چيزى نبود كه از حاكم مقتدرى مانند پيامبر اسلام)ص( كه مؤيد به روح القدس نيز بود، مخفى بماند. اما حديث:
وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ)ص( عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ أَيّهَا النَّاسُ قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ٢ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّاء مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدِه[٣]
نه تنها نقض اين مطلب نيست، بلكه نشان‌دهنده واكنش سريع آن حضرت است. اما اين كه ايشان نام كسى را نمى‌برد و از نوشته‌هاى شخص خاصى منع نمى‌نمايد، نشان‌گر آن است كه جعل حديث به مرحله‌اى نرسيده است كه وارد جريان علمى جامعه شود; وگرنه ايشان همچنان كه از آينده خبر داده بودند و از بدعت‌گذاران در دين نام برده بودند، قطعا از جاعلان حرفه‌اى حديث نيز نام برده، آن‌ها رسوا مى‌كردند.
به عبارتى، جريان جعل اگر در گوشه و كنار كشور اسلامى انجام بگيرد، به طور طبيعى براى ايشان قابل پيگيرى نيست. اما اگر در ميان علما و بزرگان انجام گرفته بود و جريان علمى را تهديد مى‌كرد، ايشان قطعا متوجه شده و با آن مبارزه مى‌كرد. نكته مهم‌تر اين‌كه، آنچه به عنوان تراث گذشتگان براى آيندگان باقى مى‌ماند، همان آثارى است كه در مجامع علمى تدوين شده است. آنچه در شهرهاى خرد و روستاهاى دور و نزديك جعل مى‌گردد، براى آيندگان باقى نمى‌ماند. شاهد بر اين مطلب روايتى است كه حاكم در مستدرك صحيحين از رسول خدا)ص( نقل مى‌كند:
عن عبدالرحمن بن عوف، انه قال: خذوا عنى من قبل أن تشاب الأحاديث بالأباطيل، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: أنا الشجرة، و فاطمة فرعها، و على لقاحها، و الحسن و الحسين ثمرتها، و شيعتنا ورقها، و أصل الشجرة فى جنة عدن، و سائر ذلك فى الجنة[٤]
اين حديث بدان معناست كه هنوز احاديث آلوده نشده‌اند، اما پس از من اين اتفاق مى‌افتد.

٢. پس از ايشان
پس از رحلت رسول خدا)ص(، اتفاقاتى افتاد كه شگفتى هر انسان منصفى را برمى‌انگيزد و تكرار تاريخ بنى اسرائيل را در درخواست بت از حضرت موسى)ع( تداعى مى‌نمايد[٥] يك جريان سازمان‌يافته ظاهر شد و تمام امور را به دست گرفت. جريانى كه حاضر نشد، غصب خلافت را تا تدارك مراسم كفن و دفن رسول خدا)ص(، به تأخير بيندازد! تمام مطلب در اين نكته متمركز است كه دشمنان رسول خدا)ص(، بر مسند خلافت نشسته، مدعى استمرار راه و سيره و مرام او شدند! خليفة الله اعظم اميرمؤمنان نيز با همه افتخارات، به يك‌باره فراموش گرديد و دختر رسول الله در شهر پدرش، غريب شد! در خانه‌اش آتش گرفت و تن مباركش آسيب ديد و فرزند عزيزش سقط شد و شوهر در ميان كوچه‌ها طناب بر دست به خود پيچيد!
در اين شرايط كه تكرار آن براى نگارنده بسيار تلخ و دردناك است، چه بر سر احاديث و گفتار و سيره آن حضرت خواهد آمد. وقتى كه »على« يعنى جان پيامبر و »فاطمه« پاره تن پدر در ميان آتش مى‌سوزد، آيا نبايد انتظار آن را كشيد كه روزى كتاب‌هايى كه مملو از احاديث رسول خدا)ص( بود به بهانه تحفظ بر قرآن، آتش بگيرند! وقتى كه خليفه مسلمين)!( اولين حديث را جعل كرد و دخترى را از ارث پدرى محروم ساخت، نبايد انتظار داشت كه افرادى با سابقه هم صحبتى چند روزه با پيامبر، هزاران حديث از آن حضرت نقل كنند؟! وقتى كه جاعلان حرفه‌اى مانند ابوهريره براى جعل حديث، مقرب درگاه خلفا مى‌شوند، چگونه مى‌توان به اعتبار حديث فكر كرد! همه اين‌ها در برابر ديدگان على)ع( انجام گرفت. او نه مى‌تواند چشم خود را بر تاراج ثمره عمر رسول الله ببندد و نه مى‌تواند خيره بدان نگاه كند; نه مى‌تواند فرياد بزند و نه مى‌تواند دم بَر بندد[٦]
دوم: تاريخ حديث ائمه)ع(
١. زمان حيات ايشان
حضرات ائمه)ع( در زمان حيات خود مانند رسول خدا)ص(، محافظ شريعت بودند و بر سر آن با هيچ كس وارد معامله نشدند. شواهد بسيارى بر اين مطلب در اصالت محافظت دين، آورده شده است. همين تلاش‌ها بود كه سلامت فضاى روايى شيعه را تضمين كرد. هر كدام از ايشان كه شربت شهادت را مى‌نوشيد، امام بعدى از آثار او مراقبت مى‌نمود. به عبارتى، شيعه دوازده امامى همچنان ادامه دارد و قطع نشده است تا در آن اختلاف شود. فِرَقى كه از شيعه دوازده امامى جدا شدند، از جريان علمى آن حذف گرديدند.
خلاصه سخن اين‌كه به باور ما، تفاوت فضاى حديث شيعه با اهل سنت، به اندازه تفاوت حديث زمان حيات رسول الله با زمان پس از ايشان است!

٢. پس از ايشان
پس از ايشان و در عصر غيبت، فقها و محدثان بزرگ شيعه كه مورد وثوق همگان بودند، اقدام به جمع‌آورى احاديث كرده، مجامع روايى را درست كردند. اساساً امروزه علماى دين، نگرانى چندانى نسبت به عصر غيبت ندارند. زيرا مجموعه‌هاى روايى را كسانى نوشته‌اند كه سنگينى تقوايشان بر سنگينى آسمان‌ها مى‌چربد.

مقايسه احاديث رسول الله(ص) و ائمه(ع)
عمده تفاوت‌هاى احاديث نبوى و ائمه از اين قرارند:
١. پيامبر امكان دفاع از خود را نداشت.
ايشان از دنيا رفته بودند و نمى‌توانستند از خودشان دفاع كنند. جاعلان حديث را معرفى كرده، غاصبان حقشان را به سزاى اعمالشان برسانند. همين مسأله، بهترين فرصت را براى مخالفان و منافقان فراهم آورد.
٢. پيامبر پايه‌گذار اسلام بود.
پيامبر)ص( پايه‌گذار اسلام بود. بنابراين حتى كسانى كه از صميم قلب با آن حضرت دشمنى داشتند، ناچار بايد اظهار اسلام و ارادت مى‌كردند تا در ميان جامعه اسلامى كه به دست ايشان شكل يافته بود، مشروعيت پيدا كنند. از اين رو خلفا علاقه وافرى نشان مى‌دادند تا احاديث بسيارى در تأييد آن‌ها يا احكام دلخواهشان توسط محدثان جعل و منتشر شود. همچنين انگيزه‌هاى قوى‌اى در كار بود تا هر آنچه از مسائل عقيدتى، حكومتى و يا عبادى مخالف طبعشان بود، از ميان برود. در غير اين صورت، از قدرت مانور آن‌ها به شدت كاسته مى‌شد.
در حالى كه ائمه)ع( پايه‌گذار اسلام نبودند، بلكه استمراربخش آن بودند. از اين رو مخالفان مى‌توانستند آن‌ها را به بهانه‌هاى مختلف كنار گذاشته، از صحنه سياست حذف كنند و البته اين كار را كردند. به عبارتى، ائمه)ع( براى اصحاب زر و زور مشروعيت‌بخش نبودند و آن‌ها از ابراز دشمنى و حتى اقدام به قتل ايشان، ابايى نداشتند. همين امر باعث شد تا جعل حديث در شيعه به كانون‌هاى قدرت و ثروت گره نخورد و در سطح اشخاص باقى بماند و تفاوت اين دو بسيار روشن است. اگر حكومت‌ها عهده‌دار تحريف شوند، نه كسى قدرت بر جلوگيرى و مخالفت دارد و نه مخالفتش سودى خواهد داشت. همچنين دامنه آن به سرعت و قدرت، افزايش مى‌يابد و ريشه پيدا مى‌كند.

٣. منافع مالى
به تبع تفاوت پيشين، منافع مالى تحريف حديث از پيامبر، با تحريف احاديث ائمه، قابل مقايسه نخواهد بود. احاديث ايشان خريداران زيادى دارد در حالى كه احاديث ائمه)ع( تنها در ميان اقليت رانده‌شده، ارزش و اعتبار دارد. البته ائمه در ميان اهل سنت نيز به عنوان علماى بزرگ شناخته شده بودند; از اين رو، گاه به نام ايشان نيز حديث جعل مى‌كردند. اين نوع احاديث توسط اهل سنت و مرتبط با آن‌ها بوده و در مجامع شيعى منعكس نشده است. نمونه آن را پيش‌تر آورديم.

٤. نزديك شدن به مراكز قدرت
رياست‌طلبى و نزديك شدن به مراكز قدرت، يكى از خطرات هميشگى براى علم و علما بوده و هست[٧] با توجه به دشمنى خلفا با اهل‌بيت و شيعيان، اين انگيزه كم‌تر در راويان شيعه پيدا مى‌شد. در حالى كه روات اهل سنت براى تقرب به خلفا و سلاطين با هم به رقابت مى‌پرداختند و در جعل روايت به نفع آنان مسابقه مى‌دادند; مانند حكايت غياث بن ابراهيم. وى وقتى به نزد خليفه وقت مهدى بن منصور وارد شد، مهدى را شيفته كبوترى يافت كه از مناطق دور دست برايش آورده بودند. بلافاصله حديثى در باب مجاز بودن مسابقه با كبوتر جعل كرد و هديه هنگفتى به همين سبب به دست آورد[٨]

٥. اخلاص و ارادت شيعيان
هميشه گروهى كه در اقليت است و براى باورهاى خود انزواى سياسى و اجتماعى و حتى اقتصادى را به جان خريده، نسبت به آرمان‌هاى خود از اكثريت، پايبندتر است. تشيع در تاريخ اسلام، جرم بوده است و انتساب به ائمه، مجازات بزرگى به همراه داشت. چه بسيار از روات كه به دليل فشارهاى حكام، كتاب‌هاى خود را پنهان مى‌كردند و حتى از دست مى‌دادند[٩] چه بسيار سادات كه به جرم سيادتشان، از وطن مادرزادى خود آواره شده، به مناطق دور دست پناهنده شدند. چه بسيار شيعيان كه به مظلوميت تمام به شهادت رسيدند و يا توسط همسايگان و آشنايان آزار و اذيت ديدند[١٠] اقليتى كه همه اين مصائب را به جان مى‌خرد، زمينه كم‌ترى براى جعل و تحريف سخنان بزرگان مذهب خواهد داشت. اين گروه قابل مقايسه با اكثريتى نيست كه نان مسلمانى را مى‌خورد و براى اسلامش اذيت نمى‌شود. بى‌جهت نيست كه برخى از بزرگان مانند علامه وحيد بهبهانى اصل را در اصحاب امام صادق)ع( بر وثوق آنان قرار داده‌اند. يا برخى مانند علامه تسترى در »قاموس الرجال« روات مهمل و مجهول را به ممدوحين ملحق مى‌كند[١١] مانند انقلابى‌هاى قبل و بعد از انقلاب! آنان كه در زمان حكومت ساواك انقلابى بودند، غير از كسانى هستند كه در دولت اسلام ادعاى انقلابى بودن دارند.

٦. تفاوت روش جعل در شيعه
به دليل كنترل شديدى كه ائمه)ع( بر فضاى علمى شيعه داشتند، افراد حرفه‌اى اگر قصد تحريف نيز داشتند، به زودى رسوا مى‌شدند و كسى از آنان حديث نقل نمى‌كرد. همچنان كه وقتى واقفيه پديد آمد، تعبيرات بسيار تندى در ممنوعيت معاشرت با آنان صادر شد. همين امر باعث گرديد تا اصحاب به كلى از آن‌ها فاصله بگيرند. بنابراين اگر اين افراد به نام خود حديث جعل مى‌كردند، سودى نداشت. بهترين شاهد آن، واقعيت خارجى روايات شيعه است; زيرا در مجامع ما، يا روايتى از اين افراد نقل نشده و اگر شده بسيار اندك و انگشت‌شمار است و مضامين آن‌ها نيز جزو محكمات دين مى‌باشد.
پس اين افراد اگر قصد جعل داشتند، ناچار بايد به نام ديگران جعل مى‌كردند; به گونه‌اى كه هيچ اثرى از خودشان باقى نگذارند و اين كار تنها با دست بردن در كتب و اصول شخصيت‌هاى موجه امكان‌پذير بود. روشن است كه در اين صورت، رجال نه تنها سودى ندارد كه موجب اشتباه نيز شده و موجب وثوق به روايات باطل مى‌گردد. از اين روست كه حضرات ائمه)ع( با وجود علم به جعل آن‌ها و نام بردن از آن‌ها، نفرمودند »هر روايتى كه از فلانى باشد، نپذيريد« بلكه محتواى روايات مجعول را بيان كرده و راهكار آن را در توجه به مضمون روايت و عرضه به كتاب، جستجو مى‌كردند.
مثلاً مغيرة بن سعيد بزرگ غلات در زمان امام باقر)ع( بود. مورد لعن امام قرار گرفت و منزوى شد. به همين منظور تنها با دست بردن در كتب اصحاب به كار خود ادامه مى‌داد:
عَنْ يُونُسَ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِاللَّهِ)ع( يَقُولُ كَانَ الْمُغِيرَةُ بْنُ سَعِيدً يَتَعَمَّدُ الْكَذِبَ عَلَى أَبِى)ع( وَ يَأْخُذُ كُتُبَ أَصْحَابِهِ وَ كَانَ أَصْحَابُهُ الْمُسْتَتِرُونَ بِأَصْحَابِ أَبِى يَأْخُذُونَ الْكُتُبَ مِنْ أَصْحَابِ أَبِى فَيَدْفَعُونَهَا إِلَى الْمُغِيرَةِ فَكَانَ يَدُسّ فِيهَا الْكُفْرَ وَ الزَّنْدَقَةَ وَ يُسْنِدُهَا إِلَى أَبِى)ع( ثُمَّ يَدْفَعُهَا إِلَى أَصْحَابِهِ فَيَأْمُرُهُمْ أَنْ يَبُثّوهَا فِى الشِّيعَةِ فَكُلّ مَا كَانَ فِى كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِى)ع( مِنَ الْغُلُوِّ فَذَاكَ مِمَّا دَسَّهُ الْمُغِيرَةُ بْنُ سَعِيدً فِى كُتُبِهِمْ[١٢]
توجه خوانندگان محترم را به تبيين دقيق روش كار وى توسط امام، جلب مى‌كنيم. او نه تنها به نام خود جعل نمى‌كرد كه با واسطه، كتاب‌ها را جمع كرده، در ميانشان احاديثى را اضافه مى‌كرد. امام)ع(، مبارزه با اين روش را در توجه به محتوا مى‌داند.
ابوالخطاب نيز يكى از همين نمونه‌ها است:
عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، أَنَّ بَعْضَ أَصْحَابِنَا سَأَلَهُ وَ أَنَا حَاضِرُ، فَقَالَ لَهُ يَا أَبَامُحَمَّدً مَا أَشَدَّكَ فِى الْحَدِيثِ وَ أَكْثَرَ إِنْكَارَكَ لِمَا يَرْوِيهِ أَصْحَابُنَا فَمَا الَّذِى يَحْمِلُكَ عَلَى رَدِّ الأَحَادِيثِ فَقَالَ حَدَّثَنِى هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِاللَّهِ)ع( يَقُولُ لاتَقْبَلُوا عَلَيْنَا حَدِيثاً إِلاَّ مَا وَافَقَ الْقُرْآنَ وَ السّنَّةَ أَوْ تَجِدُونَ مَعَهُ شَاهِداً مِنْ أَحَادِيثِنَا الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّ الْمُغِيرَةَ بْنَ سَعِيدً لَعَنَهُ اللَّهُ دَسَّ فِى كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِى أَحَادِيثَ لَمْ يُحَدِّثْ بِهَا أَبِى، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لاتَقْبَلُوا عَلَيْنَا مَا خَالَفَ قَوْلَ رَبِّنَا تَعَالَى وَ سُنَّةَ نَبِيِّنَا)ص( فَإِنَّا إِذَا حَدَّثْنَا قُلْنَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ)ص(.
قَالَ يُونُسُ: وَافَيْتُ الْعِرَاقَ فَوَجَدْتُ بِهَا قِطْعَةً مِنْ أَصْحَابِ أَبِى‌جَعْفَرً)ع( وَ وَجَدْتُ أَصْحَابَ أَبِى‌عَبْدِاللَّهِ)ع( مُتَوَافِرِينَ فَسَمِعْتُ مِنْهُمْ وَ أَخَذْتُ كُتُبَهُمْ، فَعَرَضْتُهَا مِنْ بَعْدُ عَلَى أَبِى‌الْحَسَنِ الرِّضَا)ع( فَأَنْكَرَ مِنْهَا أَحَادِيثَ كَثِيرَةً أَنْ يَكُونَ مِنْ أَحَادِيثِ أَبِى‌عَبْدِاللَّهِ)ع( وَ قَالَ لِى: إِنَّ أَبَاالْخَطَّابِ كَذَبَ عَلَى أَبِى‌عَبْدِاللَّهِ)ع( لَعَنَ اللَّهُ أَبَاالْخَطَّابِ! وَ كَذَلِكَ أَصْحَابُ أَبِى‌الْخَطَّابِ يَدُسّونَ هَذِهِ الأحَادِيثَ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا فِى كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِى‌عَبْدِاللَّهِ)ع(، فَلاتَقْبَلُوا عَلَيْنَا خِلافَ الْقُرْآنِ، فَإِنَّا إِنْ تَحَدَّثْنَا حَدَّثْنَا بِمُوَافَقَةِ الْقُرْآنِ وَ مُوَافَقَةِ السّنَّةِ إِنَّا عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ نُحَدِّثُ، وَ لانَقُولُ قَالَ فُلَانُ وَ فُلَانُ فَيَتَنَاقَضَ كَلَامُنَا إِنَّ - كَلَامَ آخِرِنَا مِثْلُ كَلَامِ أَوَّلِنَا وَ كَلَامَ أَوَّلِنَا مُصَادِقُ لِكَلامِ آخِرِنَا، فَإِذَا أَتَاكُمْ مَنْ يُحَدِّثُكُمْ بِخِلَافِ ذَلِكَ فَرُدّوهُ عَلَيْهِ وَ قُولُوا أَنْتَ أَعْلَمُ وَ مَا جِئْتَ بِهِ! فَإِنَّ مَعَ كُلِ قَوْلً مِنَّا حَقِيقَةً وَ عَلَيْهِ نُوراً، فَمَا لا حَقِيقَةَ مَعَهُ وَ لَا نُورَ عَلَيْهِ فَذَلِكَ مِنْ قَوْلِ الشَّيْطَانِ[١٣]
ايشان در پايان روايت به نكته جالبى اشاره مى‌كنند و مى‌فرمايند:
فَإِنَّ مَعَ كُلِّ قَوْلً مِنَّا حَقِيقَةً وَ عَلَيْهِ نُورُ فَمَا لا حَقِيقَةَ مَعَهُ وَ لا نُورَ عَلَيْهِ فَذَلِكَ قَوْلُ الشَّيْطَانِ.
در روايتى كه در مبحث قبلى گذشت، امام صادق)ع( براى تشخيص روايات جعلى اين گونه مى‌فرمايد:
فَكُلّ مَا كَانَ فِى كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِى)ع( مِنَ الْغُلُوِّ فَذَاكَ مِمَّا دَسَّهُ الْمُغِيرَةُ بْنُ سَعِيدً فِى كُتُبِهِمْ.
آن چه كه از همه اين روايات مى‌توان فهميد، اين است كه راه تشخيص روايات سره از ناسره در شيعه با اهل سنت، تفاوت زيادى دارد. در شيعه بيش از اين‌كه توجه به رجال كارساز باشد، توجه به محتواى روايت و فقه الحديث است.
يونس بن عبدالرحمان نيز با توجه به همين محتوا، به جايى مى‌رسد كه كتاب حديثى او از تمام روايات جعلى خالص و پاك مى‌شود[١٤]

بدگمانى به روايات شيعه
بدگمانى به روايات شيعه، نتيجه خلط مذكور است. جالب اين است كه اغلب اين افراد در استشهاد به اين كه جاعلان بسيارى به روايت آسيب زده‌اند، از روات اهل سنت مثال مى‌زنند كه حتى يك روايت در مجامع روايى شيعه وجود نداشته است و آن‌ها از جاعلان در احاديث اهل سنت هستند. به همين منظور به بررسى جاعلان هر دو گروه مى‌پردازيم.
١. بيان شهيد مطهرى در ضرورت نياز به رجال
استاد مطهرى در موارد بسيارى، حمله‌هاى تندى به علامه محمد امين استرآبادى مى‌كند. از جمله در دفاع از علامه حلى و نقد علامه استرآبادى در ضرورت پرداختن به رجال، به چند نكته استناد مى‌كند كه عبارتند از:
مردى است به نام ابى‌الخطاب. اين مرد، ملحد و ضد اسلام بود. طشت رسوايى‌اش بالاخره از بام افتاد. وقتى مى‌خواستند اعدامش كنند، گفت: »وَ لَقَدْ وَضَعْتُ فى اخبارِكُمْ ارْبَعَةَ آلافِ حَديثً.« من چهار هزار حديث در اخبار شما قاطى كردم. مجتهدين مى‌گويند وقتى يك چنين جريان‌هايى در تاريخ وجود داشته است، چطور ما مى‌توانيم بگوييم هرچه حديث نقل شده است، درست است[١٥]
ما در هيچ كتابى اين مطلب را از ابوالخطاب نيافتيم. او سركرده غلات زمان امام صادق بود و البته جعل‌هايى نيز داشت. اما شما حتى يك روايت در كتب شيعه از او پيدا نمى‌كنيد. يعنى به خاطر غلو و لعن‌ها و نفرين‌هاى امام صادق و ساير ائمه، وى رسوا شد و حتى يك حديث نيز از او در كتب روايى شيعه وجود ندارد و همين معناى محافظت از دين است. اما مطلبى كه ايشان از ابوالخطاب نقل مى‌كند، جمله‌اى است كه از ابن ابى‌العوجاء پيش از اعدام نقل شده است[١٦] مشروح داستان طبق نقل بحار چنين است.
ابوجعفر محمد بن سليمان از سوى منصور دوانقى حاكم كوفه بود. وى بنا به دلايلى كه در تاريخ نيامده است، عبدالكريم بن ابى‌العوجاء را دستگير و زندانى كرد. ابن ابى‌العوجاء دايى معن بن زائده بود. به همين دليل شُفَعاء زيادى در دربار داشت كه با اصرار فراوان از منصور دوانقى، برات آزادى او را گرفتند. از طرفى عبدالكريم در انتظار آزادى خودش به سر مى‌برد و مى‌دانست كه اقوامش در صدد آزاد كردن او هستند. به همين خاطر به ابى‌الجبار گفت كه از فرماندار كوفه سه روز مهلت بخواهد و در عوض صد هزار درهم به او خواهد داد. ابى‌الجبار مسأله را با فرماندار كوفه در ميان گذاشت. فرماندار به او گفت: اتفاقا او از يادم رفته بود. بعد از روز جمعه به يادم بينداز. بعد از جمعه به يادش انداخت. فرماندار بر خلاف انتظار، دستور داد تا گردنش را بزنند. زمانى كه عبدالكريم يقين به مرگ خود پيدا كرد. گفت: به خدا قسم اگر شما مرا بكشيد. در مقابل من چهار هزار حديث جعل كردم كه در آن‌ها حلال‌هايتان را حرام و حرام هايتان را حلال كرده‌ام. در روزى كه بايد روزه مى‌گرفتيد، افطار كرده‌ايد و در روزى كه بايد افطار مى‌كرديد، بر اساس روايات من روزه گرفته‌ايد. بعد از اين كه كشته شد، نامه منصور رسيد!١٧
اين روايت يكى از رواياتى است كه به كثرت، مورد احتجاج و استناد قرار مى‌گيرد[١٨] از اين رو تذكر دو نكته لازم است.
يكم: ابن ابى‌العوجاء يكى از دشمنان اهل‌بيت بود و در موارد متعددى با امام صادق وارد بحث و مناظره علمى شده بود. به عبارتى همه شيعيان او را به عنوان معاند و دشمن مى‌شناختند كه نمونه‌هاى مناظرات او در كتب حديثى وجود دارد[١٩] پس طبيعى است كه حديث او از امام پذيرفته نشود. براى همين نيز در كتب حديثى رواياتى كه در آن‌ها اسمى از ابن ابى‌العوجاء آمده است، همه در رد او هستند!
دوم: از سوى ديگر مجلس، مجلس شيعيان نبود، بلكه مجلس دشمنان اهل‌بيت بود. منصور دوانقى خليفه عباسى و از دشمنان سرسخت ايشان بود و عامل او نيز طبعاً چنين است. در نتيجه اگر او از زبان امام صادق جعل حديث مى‌كرد، نه تنها زيانى به عمال منصور وارد نمى‌شد كه موجب تقويت آن‌ها نيز مى‌گشت. در حالى كه ابن ابى‌العوجاء تصريح مى‌كند كه من باعث شدم تا حلال شما حرام و حرامتان حلال شود. من باعث روزه‌خوارى شما شدم و همه مى‌دانيم كه عمال عباسيان مقلد حضرات معصومين نبودند و به احكام ايشان عمل نمى‌كردند تا با جعل احاديث ايشان، آسيبى متوجه آنان شود.

٢. جعل حديث قربة الى الله
در اين باره نيز حكايات زيادى زبان به زبان نقل مى‌شود، اما توضيح داده نمى‌شود كه تمام اين افراد از محدثان اهل سنت هستند كه نه تنها در ميان شيعه كه حتى در ميان اهل سنت نيز جايگاهى براى آن‌ها نيست. در اين بين، حكايت نوح بن ابى‌مريم معروف است.
ابى‌عصمة نوح بن ابى‌مريم انه قيل له من اين لك عن عكرمة عن ابن‌عباس فى فضائل سورة سورة و ليس عند اصحاب ابن‌عبّاس هذا فقال انّى رايت النّاس قد اعرضوا عن القران بفقه ابى‌حنيفة و مغازى محمد بن اسحق فوضعت هذه الاحاديث حسبة[٢٠]
گرچه در رجال شيخ طوسى وى از اصحاب امام صادق)ع( ذكر شده، ولى اين مطلب با عامى بودن وى منافاتى ندارد. اين روايت گواه بر سنى بودن وى است. گذشته از اين كه ميرداماد اين مطلب را از كتب اهل سنت نقل مى‌كند. راوى در سؤال خود مى‌پرسد چرا از عكرمه روايت نمى‌كنى؟ در حالى كه وى جز محدثان اهل سنت است. در پاسخ نيز وى جلوگيرى از گرايش مردم به فقه بزرگان اهل سنت را عذر خود مى‌داند. در حالى كه روشن است شيعيان به دنبال فقه ابوحنيفه يا مغازى و... نبوده‌اند تا براى بازداشتن آن‌ها نيازى به اين كارها باشد. از وى تنها دو روايت در مجامع روايى شيعه نقل شده كه عبارتند از:
أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدً، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُوبَكْرً مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الْجِعَابِيّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ سُلَيْمَانَ أَبُومُحَمَّدً الْمَرْوَزِيّ، قَالَ: حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ التِّرْمِذِيّ، قَالَ: حَدَّثَنَا نُوحُ بْنُ أَبِى‌مَرْيَمَ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ الصَّائِغِ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلً، عَنْ عِيسَى، عَنْ عَاصِمً، عَنْ زِرِّبْنِ حُبَيْشً، عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ مَسْعُودً، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ)صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ(: لايَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ مِنْ وُلْدِهِ وَ مَالِهِ وَ أَهْلِهِ[٢١]
حَدَّثَنَا أَبُوعِصْمَةَ نُوحُ بْنُ أَبِى‌مَرْيَمَ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ أَبِى‌مَعْشَرً، عَنْ سَعِيدً الْمَقْبُرِيِّ عَنْ أَبِي‌هُرَيْرَةَ عَنِ النَّبِيِّ)ص( قَالَ لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاء سَمِعْتُ ]نِدَاء مِنْ [ تَحْتِ الْعَرْشِ أَنَّ عَلِيّاً رَايَةُ الْهُدَى وَ حَبِيبُ مَنْ يُؤْمِنُ بِى‌بَلِّغْ يَا مُحَمَّدُ، قَالَ: فَلَمَّا نَزَلَ النَّبِيّ)ص( أَسَرَّ ذَلِكَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يا أَيّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فِى عَلِيِّ بْنِ أَبِى‌طَالِبً، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ، وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ[٢٢]
همين مطلب نشان مى‌دهد كه تا چه اندازه ائمه)ع( و اصحاب در تدوين روايات دقت نظر داشته‌اند و از افراد كذابى مانند وى تنها در مواردى كه ايمان به حقانيت روايت و صدور آن داشته‌اند، روايت نقل مى‌كردند.
همچنين ميرداماد در ادامه باز هم از علما و محدثان اهل سنت نقل مى‌كند.
ابن‌حيان نقل مى‌كند كه ابومهدى گفت: از مسيرة بن عبد ربه سؤال كردم: تو از كجا اين احاديث را نقل مى‌كنى كه »من قرء كذا فله كذا« در پاسخ گفت: »وضعتها ارغّب النّاس فيها« ! يا حكايت كسى كه در فضائل سور قرآن ترديد كرده و به دنبال ناقلان آن كه زنده بودند، مى‌افتد. هر كدام از آن‌ها به ديگرى ارجاع مى‌دهد تا در نهايت به يك صوفى سنى مذهب مى‌رسد و زمانى كه از او درباره احاديث منقول مى‌پرسد، در پاسخ مى‌شنود: »لم يحدّثنى احد و لكنّا اجتمعنا هنا فرأينا النّاس قد رغبوا عن القرآن فزهدوا فيه فوضعنا لهم هذه الفضايل ليصرّفوا قلوبهم الى القران و يرغبوا فيه.«
وى در ادامه باز هم از كسانى نام مى‌برد كه جعل حديث مى‌كردند. مانند ابوهريره، عايشه و... كه هيچ كدام از آن‌ها شيعه نبوده‌اند و در اسناد روايات شيعه قرار ندارند[٢٣]

٣. استدلال به كثرت روايات جعلى در اهل سنت و نتيجه گيرى ضرورت علم رجال در شيعه!
جاى شگفت است كه برخى از معاصران در نوشته‌هاى خود، به تعداد كثير خبرهاى جعلى به صورت كلى و بدون اشاره به اين‌كه اين آمار مربوط به شيعه يا سنى است، به ضرورت علم رجال استدلال مى‌كنند:
در مطالعه روايات، توجه به رجال سند بسيار مهم است. احاديث جعلى و دروغ به قدرى زياد است كه علامه امينى)رضوان الله عليه( تعداد احاديث نادرست و جعلى را تنها از چند راوى ٤٠٨٦٨٤ حديث مى‌داند[٢٤]
اين در حالى است كه وقتى به آدرس وى از الغدير مراجعه مى‌كنيد، با تعجب مشاهده مى‌كنيد كه علامه امينى در مقام دفاع از روايات شيعه و اثبات آلودگى روايات اهل سنت، اولاً هفتصد جاعل حرفه‌اى از روات اهل سنت را نام برده و آن‌گاه عده‌اى از مقدسان اهل سنت را كه قربة الى الله حديث جعل مى‌كردند، آورده است و در نهايت، براى نشان دادن عمق فاجعه به شمارش احاديث جعلى تعداد اندكى از آن‌ها مى‌پردازد:
الأعلام عدد الأحاديث
أبوسعيد أبان بن جعفر: وضع أكثر من ٣٠٠;
أبوعليّ أحمد الجويبارى: وضع هو و ابنا عكاشة و تميم أكثر من ١٠٠٠٠;
أحمد بن محمد القيسى: لعلّه وضع على الأئمّة أكثر من ٣٠٠٠;
أحمد بن محمد الباهلى: أحاديثه الموضوعة ٤٠٠;
أحمد بن محمد المروزى: قلّب على الثقات أكثر من ١٠٠٠٠;
أحمد أبوسهل الحنفى: أحاديثه المكذوبة ٥٠٠;
بشر بن الحسين الأصبهانى: له نسخة موضوعة فيها ١٥٠;
بشر بن عون: له نسخة موضوعة نحو ١٠٠;
جعفر بن الزبير: وضع على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ٤٠٠;
الحارث بن أُسامة: أخرج أحاديث موضوعة تعدّ ٣٠;
الحسن العدوى: حدّث بموضوعات تربو على ١٠٠٠;
الحكم بن عبداللَّه أبوسلمة: وضع نحو ٥٠;
دينار الحبشى: روى عن أنس من الموضوعات قريباً من ١ ١٠٠»;
زيد بن الحسن: وضع ٤٠;
زيد بن رفاعة أبوالخير: له من الموضوعات ٤٠;
سليمان بن عيسى: وضع بضعة و ٢٠;
شيخ بن أبى‌خالد البصرى: وضع ٤٠٠;
صالح بن أحمد القيراطى: لعلّه قلّب أكثر من ١٠٠٠٠;
عبدالرحمن بن داود: له من الموضوعات ٤٠;
عبدالرحيم الفاريابى: وضع أكثر من ٥٠٠;
عبدالعزيز: موضوعاته و مقلوباته ١٠٠;
عبدالكريم بن أبى‌العوجاء: وضع ٤٠٠٠;
عبداللَّه القزوينى: وضع على الشافعى نحو ٢٠٠;
عبداللَّه القدامى: قلّب على مالك أكثر من ١٥٠;
عبداللَّه الروحى: روى من الموضوع أكثر من ١٠٠;
عبدالمنعم: أخرج من الحديث الكذب نحواً من ٢٠٠;
عثمان بن مقسم: له عند شيبان ممّا لايسمع ٢٥٠٠٠;
عمر بن شاكر: له نسخة غير محفوظة نحو ٢٠;
محمد بن عبدالرحمن البيلمانى: حدّث كذباً ٢٠٠;
محمد بن يونس الكديمى: وضع أكثر من ١٠٠٠;
محمد بن عمر الواقدى: روى ممّا لا أصل له ٣٠٠٠٠ معلّى «[٢] »; بن عبدالرحمن الواسطى: وضع ٩٠;
ميسرة بن عبد ربّه البصرى: وضع ٤٠;
نوح بن أبى‌مريم: وضع فى فضل السوَر ١١٤;
هشام بن عمّار: حدّث كذباً ٤٠٠;
فمجموع موضوعات هؤلاء المذكورين و مقلوباتهم: ٩٨٦٨٤;
أضف إليها ما تركوا من حديث عبّاد البصرى من ٦٠٠٠٠;
و ما رُمى من حديث عمر بن هارون من ٧٠٠٠٠;
و ما رُمى من حديث عبداللَّه الرازى من ١٠٠٠٠;
و ما تُرك من حديث ابن زبالة من ١٠٠٠٠٠;
و ما رُمى من أحاديث محمد بن حميد من ٥٠٠٠٠;
و ما أسقطوه ممّا كتبوه من حديث نصر من ٢٠٠٠٠;
فمجموع ما لايصحّ من أحاديث هذا الجمع القليل فحسب يقدر بأربعمائة و ثمانية آلاف و ستمائة و أربعة و ثمانين حديثاً.(٤٠٨٦٨٤)
و لايعزب عن الباحث أنّ هذا العدد إنّما هو نزر يسير نظراً إلى ما اختلقته أيدى الافتعال الأثيمة المتكثّرة، و كان لجلّ الكذّابين الوضّاعين - لو لا كلّهم - تآليف تحوى شتات ما لفّقوه ممّا لايُحدّ و لايُقدّر، و التاريخ لم يحفظ لنا شيئاً منها غير الإيعاز إليها فى تراجم جمع من مؤلّفيها[٢٥]

٤. اسرائيليات در روايات
اسرائيليات به آن دسته از روايات گفته مى‌شود كه درباره اخبار قوم يهود صادر شده است. كه بخش مهمى از آن‌ها با دسيسه يهود در راستاى تأييد عقايد آن‌ها وارد روايات گرديده است. اين واژه اغلب به معناى منفى آن به كار مى‌رود; مانندِ رواياتى كه گناهان كبيره‌اى نظيرِ قطع نماز براى مشاهده يك پرنده، دنبال كردن او، نگاه به خانه همسايه، مشاهده زن خانه در حالى كه استحمام مى‌كند، عاشق شدن حضرت داود به او كه زن يكى از لشكريانش هست و توطئه‌چينى براى كشتن وى!!! - العياذ بالله - و يا كشتى گرفتن خداوند متعال جل و علا - العياذ بالله - با حضرت داود و شكست در برابر او!!! و امور زننده‌اى مانند اين كه دل هر انسان آزاده‌اى را به درد مى‌آورد.
وجود اين دسته از روايات، دليل بدگمانى به روايات شمرده مى‌شود; در نتيجه بايد بحث‌هاى رجالى را جدى گرفت. اين در حالى است كه دامن روايات شيعه از چنين ننگى پاك است و نه تنها اسرائيليات در آن وارد نشده، بلكه رواياتى از حضرات ائمه)ع( از جمله امام رضا)ع(، در ردّ و حمله شديد به چنين اتهاماتى نيز وارد گرديده است. از جمله در روايتى مى‌خوانيم:
عَنْ عَبْدِالأَعْلَى بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لأَبِى‌عَبْدِاللَّهِ)ع( جُعِلْتُ فِدَاكَ حَدِيثُ يَرْوِيهِ النَّاسُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ)ص( قَالَ حَدِّثْ عَنْ بَنِى‌إِسْرَائِيلَ وَ لا حَرَجَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَنُحَدِّثُ عَنْ بَنِى‌إِسْرَائِيلَ بِمَا سَمِعْنَاهُ وَ لا حَرَجَ عَلَيْنَا قَالَ أَمَاسَمِعْتَ مَا قَالَ كَفَى بِالْمَرْءِ كَذِباً أَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ مَا سَمِعَ فَقُلْتُ فَكَيْفَ هَذَا قَالَ مَا كَانَ فِى الْكِتَابِ أَنَّهُ كَانَ فِى بَنِى‌إِسْرَائِيلَ فَحَدِّثْ أَنَّهُ كَائِنُ فِى هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لاحَرَجَ[٢٦]

٥. ضعف در فقه الحديث و اتهام جعل
يكى از مشكلات شايع در حديث، بدفهمى و كم دقتى در لطايف روايت است. همين امر باعث تفسيرهاى نادرست گرديد، پذيرش خبر را دشوار ساخت و شائبه جعل حديث را دامن زد. مثلاً در كتاب »لله ثم للتاريخ« نويسنده به رواياتى از كتب شيعى اشاره مى‌كند و مى‌كوشد تا اثبات كند كه اين روايات در مقام ذم و نكوهش حضرت امير)ع( هستند و هدف اصلى وى، ترديد در عصمت آن حضرت است. نكته‌اى كه ما به دنبال آن هستيم، كيفيت نقد مطالب وى توسط علامه عسكرى)ره( است. ايشان در برخوردى منفعل، پيش از بررسى دقيق محتواى روايات، به سراغ سند آن‌ها مى‌رود و گويا نويسنده را در فهم غلط روايات تأييد مى‌كند. نويسنده به اين روايات استناد مى‌كند:
عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ)صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ( قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِيَّ)صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ( وَ عِنْدَهُ أَبُوبَكْرً وَ عُمَرُ، فَجَلَسْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عَائِشَةَ، فَقَالَتْ لِى عَائِشَةُ: مَا وَجَدْتَ إِلاَّ فَخِذِى أَوْ فَخِذَ رَسُولِ اللَّهِ. فَقَالَ: مَهْ يَا عَائِشَةُ، لَاتُؤْذِينِى فِى عَلِيِّ، فَإِنَّهُ أَخِى فِى الدّنْيَا وَ أَخِى فِى الآْخِرَةِ، وَ هُوَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ، يَجْعَلُهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى الصِّرَاطِ، فَيُدْخِلُ أَوْلِيَأَهُ الْجَنَّةَ، وَ أَعْدَأَهُ النَّارَ[٢٧]
أَبَانُ عَنْ سُلَيْمً قَالَ سَمِعْتُ سَلْمَانَ وَ أَبَاذَرًّ وَ الْمِقْدَادَ ]وَ سَأَلْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِى‌طَالِبً صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ صَدَقُوا[ قَالُوا دَخَلَ عَلِيّ بْنُ أَبِى‌طَالِبً)ع( عَلَى رَسُولِ اللَّهِ)ص( وَ عَائِشَةُ قَاعِدَةُ خَلْفَهُ وَ عَلَيْهَا كِسَاء ]وَ الْبَيْتُ غَاصُّ بِأَهْلِهِ فِيهِمُ الْخَمْسَةُ أَصْحَابُ الْكِتَابِ وَ الْخَمْسَةُ أَصْحَابُ الشّورَى فَلَمْ يَجِدْ مَكَاناً فَأَشَارَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ)ص( هَاهُنَا يَعْنِى خَلْفَهُ[ فَجَاء عَلِيُّ)ع( فَقَعَدَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ)ص( وَ بَيْنَ عَائِشَةَ وَ أَقْعَى كَمَا يُقْعِى الأَعْرَابِيّ فَدَفَعَتْهُ عَائِشَةُ وَ غَضِبَتْ وَ قَالَتْ أَ مَا وَجَدْتَ لاسْتِكَ مَوْضِعاً غَيْرَ حَجْرِى فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ)ص( وَ قَالَ ]مَهْ[ يَا حُمَيْرَأُ لَاتُؤْذِينِى فِى أَخِى عَلِيًّ فَإِنَّهُ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَ صَاحِبُ لِوَاء الْحَمْدِ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ عَلَى الصِّرَاطِ ]فَيُقَاسِمُ النَّارَ[ فَيُدْخِلُ أَوْلِيَأَهُ الْجَنَّةَ وَ يُدْخِلُ أَعْدَأَهُ النَّارَ[٢٨]
قَالَ سُلَيْمُ بْنُ قَيْسً: سَأَلَ رَجُلُ عَلِيَّ بْنَ أَبِى‌طَالِبً)ع( فَقَالَ وَ أَنَا أَسْمَعُ أَخْبِرْنِى بِأَفْضَلِ مَنْقَبَةً لَكَ... قَالَ قُلْتُ فَأَخْبِرْنِى بِأَفْضَلِ مَنْقَبَةً لَكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ)ص( فَقَالَ نَصْبُهُ إِيَّايَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمًّ فَقَالَ لِي بِالْوَلايَةِ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَوْلُهُ أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَ سَافَرْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ)ص( لَيْسَ لَهُ خَادِمُ غَيْرِى وَ كَانَ لَهُ لِحَافُ لَيْسَ لَهُ لِحَافُ غَيْرُهُ وَ مَعَهُ عَائِشَةُ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ يَنَامُ بَيْنِى وَ بَيْنَ عَائِشَةَ لَيْسَ عَلَيْنَا ثَلَاثَتِنَا لِحَافُ غَيْرُهُ فَإِذَا قَامَ إِلَى صَلاةِ اللَّيْلِ يَخُطّ بِيَدِهِ اللِّحَافَ مِنْ وَسَطِهِ بَيْنِى وَ بَيْنَ عَائِشَةَ حَتَّى يَمَسَّ اللِّحَافُ الْفِرَاشَ الَّذِى تَحْتَنَا - فَأَخَذَتْنِى الْحُمَّى لَيْلَةً فَأَسْهَرَتْنِى فَسَهَرَ رَسُولُ اللَّهِ)ص( لِسَهَرِى‌فَبَاتَ لَيْلَتَهُ بَيْنِى وَ بَيْنَ مُصَلاَّهُ يُصَلِّى مَا قَدَرَ لَهُ ثُمَّ يَأْتِينِى يَسْأَلُنِى وَ يَنْظُرُ إِلَيَّ فَلَمْ يَزَلْ ذَلِكَ دَأْبُهُ حَتَّى أَصْبَحَ فَلَمَّا صَلَّى بِأَصْحَابِهِ الْغَدَاةَ قَالَ اللَّهُمَّ اشْفِ عَلِيّاً وَ عَافِهِ فَإِنَّهُ أَسْهَرَنِى اللَّيْلَةَ مِمَّا بِهِ...[٢٩]
نويسنده، نشستن حضرت امير)ع( در ميان رسول خدا و همسرش و خوابيدن او در كنار همسر پيامبر را تنقيص آن حضرت مى‌شمارد.
علامه عسكرى در پاسخ وى، مى‌نويسد:
آيا رسول خدا مى‌پذيرد كه على در دامن زوجه‌اش عايشه بنشيند؟ آيا پيامبر براى زنش و شريك زندگى‌اش غيرت نمى‌ورزد و او را در بسترى واحد با پسر عمويش كه محرم او نيست، رها مى‌كند؟ به علاوه، اميرالمؤمنين چگونه آن را براى خود مى‌پسندد؟٣٠
در ادامه مى‌نويسد:
در پاسخش مى‌گوييم: اولاً: راوى روايت اول كه در تفسير برهان آمده، بنا به تحقيق آيت الله العظمى خويى مجهول است و لذا اين روايت فاقد اعتبار مى‌باشد. ثانياً: روايت دوم از كتاب سليم بن قيس نقل شده كه آن كتاب نيز بنا به تحقيقى كه كرده‌ايم وپس از اين خواهد آمد، فاقد اعتبار است و لذا اخبارش قابل اعتنا نمى‌باشد. اما روايت سوم كه مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار به نقل از احتجاج طبرسى آورده است آن را تأييد نمى‌كنم چرا كه مخالف سيره پيامبر و اميرالمؤمنين است و اين حديث شبيه احاديثى است كه در كتب حديثى مكتب خلفا درباره پيامبر اكرم و ديگر پيامبران الاهى آمده و موجب وهن به آن‌هاست. نكته ديگر آن‌كه پيروان مكتب خلفا به دليل نيازى كه داشتند در پى فضيلت‌سازى براى ام‌المؤمنين عايشه بودند; لذا چنين احاديثى را ساختند و پرداختند و در كتب پراكندند كه متأسفانه گاه به كتب پيروان مكتب اهل‌بيت هم راه يافته است لكن چون ما حضرت زهرا را داشتيم محتاج اين‌گونه كارها نبوديم و نكرديم[٣١]
اين در حالى است كه نه تنها هيچ كدام از اين روايات، نكوهش آن حضرت نيست كه تمجيد او و مذمت دشمنان ايشان است. زيرا:
يكم: در روايت اول، اگر اشتباهى رخ داده باشد، از جانب رسول الله است و نه حضرت امير! در حالى كه آن حضرت نيز اشتباه نكرده‌اند. بلكه چون ايشان در ميان رسول خدا)ص( و عايشه نشسته، حسادت زنانه وى تحريك شده و با بى‌ادبى آن حضرت را مى‌راند. شاهد بر اين معنا، ناراحتى رسول خدا)ص( از عايشه است. كسى كه از سابقه نامبرده در دشمنى با اين خاندان كم‌ترين اطلاعى داشته باشد، اين رفتار برايش قابل پيش‌بينى خواهد بود.
دوم: روايت دوم از حيث معنا، عين روايت اول است و يك حكايت و حادثه در دو بيان نقل شده و دو بار اتفاق نيفتاده است.
سوم: روايت سوم نه تنها به قرينه پيش و پس مطلب مورد نظر، تأييد مى‌شود. از نظر محتوا نيز هيچ عيب و ايرادى ندارد و با هيچ نكته‌اى از سيره آن حضرات برخورد ندارد. زيرا حضرت امير)ع( تصريح مى‌كند كه در آن شب سردى كه نياز به لحاف بوده، تنها يك لحاف همراه ايشان بوده است. گويا آن حضرت به سؤال برانگيز بودن حكايت توجه داشته و پيشاپيش و با دو بار تكرار آن را تأكيد مى‌كند كه تنها يك لحاف براى سه نفر وجود داشته است. اگر خواننده محترم تصور كند كه به همراه همسر و برادرش در مسافرت است و شب ناچار در بيابان يا كنار جاده نياز به استراحت باشد و در هواى سرد، تنها يك لحاف براى هر سه نفر داشته باشند، آيا او كارى جز كار رسول الله)ص( را مى‌كند. آيا اين كار بى‌غيرتى است تا از انتساب به رسول الله)ص( بپرهيزيم و آن را خلاف سيره ايشان بدانيم! به ويژه كه آن حضرت تصريح مى‌كند كه رسول الله)ص( وسط لحاف را به زمين چسبانيد.
در نهايت متذكر مى‌شويم كه ادله بسيار ديگرى نيز بر تأييد سخن مرحوم سيد كاظم يزدى مى‌توان اقامه كرد كه از حوصله اين نوشتار خارج است. در اين مقاله به همين مقدار اكتفا مى‌كنيم.

دوم: روش تحقيق در جنبه تاريخى حديث و سيره
ماهيت تاريخى حديث و سيره
حديث و سيره از آن جهت كه فعل و قول معصوم در صدها سال پيش است، بخشى از تاريخ به شمار مى‌رود. تاريخ ناظر به جريانى است كه تمام شده و آثارى از آن بر جاى مانده است.
آثار اتفاقات تاريخى دو گونه‌اند:

١. آثار علمى و فرهنگى
مانند آگاهى از گذشته يك ملت يا يك جريان و الهام بخشى آن براى آيندگان يا عبرت گرفتن از آن يا افتخار كردن و امورى از اين دست. اين مسائل، اغلب نيازمند دقت‌هاى فنى نيست و خطوط كلى تاريخ نيز براى همين امر كافى است و نياز به كار علمى سنگينى ندارد. مثل اين كه براى درس گرفتن از تاريخ صفويه يا سربداران به اثبات دقيق كلمات و الفاظ يا رفتارهاى جزئى اشخاص، نياز نداريم; زيرا تنها نظر به جنبه‌هاى تربيتى تاريخ داريم و مى‌خواهيم چنين نتيجه بگيريم كه اختلاف نظر و تفرقه در ميان بزرگان سربداران، عامل شكست آن‌ها شد. يا صفويه به تشيع اهميت دادند و به علماى آن ارج مى‌نهادند. يا عامل ضعف آن‌ها بر روى كار آمدن حكام ضعيف و سست عنصرى بود كه اغلب به ميخوارى مشغول بودند.

٢. آثار حقوقى
مثل اين كه با اثبات غاصب بودن يك كشور در مقطعى از تاريخ كشور ديگر، مشروعيت آن را در ادامه تسلطش از بين برده است و اين اجازه را به مخالفان مى‌دهد كه از حيث حقوقى پيگير حقوق از دست رفته خود شوند. يا با اثبات تاريخ دين، وظايف و تكاليف شرعى فراوانى دامن‌گير انسان گرديده، او را به انجام و ترك امور بسيارى ملزم مى‌كند.
آثار حقوقى نيز يا مربوط به مسائل كلان مى‌شود و يا مسائل خرد و بسيار. مسائل خرد مانند احكام شرعى و احاديث بسيارى كه هر كدام از آن‌ها مى‌تواند تكاليف سخت و دشوارى را بر عهده افراد قرار دهد. مسائل كلان، اغلب شواهد و قرائن بيش‌ترى دارند و اثبات آن‌ها سهل‌تر است. اما اثبات مسائل خرد اما مهم، كه تعداد آن‌ها ده‌ها هزار عدد است، كارى بس دشوار است و تاريخ حديث و سيره با ساير تاريخ‌ها تا اين اندازه با ساير تاريخ‌ها تفاوت دارد. كشف و اثبات اين نوع مسائل، توجه به نكاتى را مى‌طلبد كه از اين قرارند:
١. ما در مقام ساخت و طراحى نيستيم.
تنها قصد كشف چيزى را داريم كه ديگران طراحى كرده‌اند و ساخته‌اند. تاريخ اتفاق افتاده و تمام شده است. بحث بر سر اين نيست كه چه بايد مى‌كردند و چه نبايد مى‌كردند، بلكه ما مى‌خواهيم بدانيم كه با توجه به شرايط آن دوره، آن‌ها چگونه فكر كرده‌اند و عمل نموده‌اند. پس ما در تاريخ حديث و سيره، سازنده و طراح نيستيم. يعنى ما در آن دوره زندگى نمى‌كنيم و ما از معصوم سؤال نمى‌كنيم. ما سؤالاتمان را ثبت و ضبط نمى‌كنيم. ما براى چگونگى ثبت آن‌ها و مستند ساختنشان اقدام نمى‌كنيم. ما تنها به دنبال كشف چيزى هستيم كه رخ داده است.
٢. بايد از روش‌هاى علمى متناسب با آن دوره بهره بگيريم.
علوم به مرور زمان، رشد مى‌كنند; پوست انداخته، در قالب‌ها و روش‌هاى بهتر و دقيق‌ترى قرار مى‌گيرند. با گذشت زمان به اندازه‌اى از بلوغ مى‌رسند كه كارهاى بزرگان علم در گذشته‌هاى دور، براى آن‌ها بسيار كوچك و بى‌مايه مى‌نمايد. مثلاً رياضى در زمان ما اصلاً با رياضى زمان ارشميدس، خيام، آبل و لاپلاس و... قابل مقايسه نيست. پيچيده‌ترين رياضيات يا فيزيك زمان ارشميدس مانند مفهوم چگالى،٣٢ امروزه در دوره‌هاى آغازين دانش‌آموزى فرا گرفته مى‌شود. در حالى كه ارشميدس وقتى اين قانون را در حوض حمام كشف كرد، به قدرى ذوق زده شد كه با تن عريان از حمام بيرون دويد و به پاى‌كوبى پرداخت!
علوم انسانى نيز بر همين منوال است. جامعه‌شناسى ابن خلدون(٧٣٢ ٨٠٨ ه ق( با آنچه كه امروزه به اين نام شناخته مى‌شود، تفاوت بسيارى دارد.
علم دين از اين قاعده استثنا نشده است. فقه امروز شيعه با فقه هزار سال پيش در دوره شيخ مفيد و يا شيخ طوسى قابل مقايسه نيست. امروزه حتى طلبه‌هاى تازه‌كار نيز حاضر نيستند به استدلال‌هاى شيخ طوسى در »مبسوط« تن دهند; يا هيچ فقيهى حاضر نيست مانند آنچه كه ايشان در كتاب »خلاف« به نقض و ابرام ادله مى‌پردازد، استدلال كند.
بنابراين تمام علوم بالطبع رشد مى‌كنند و از گذشته خود جدا شده، به روش‌ها و دقت‌هاى بالاترى دست مى‌يابند و نمى‌توان از آن‌ها انتظار داشت كه دست از توانمندى‌هاى بالفعل كشيده، به گذشته علم قانع باشند. يكى از دلايل گرايش به بحث‌هاى رجالى در اسناد احاديث، رشد روزافزون علوم اسلامى است. دقت‌ها در ثبت و ضبط افزايش يافته است و بشر امروز با دقت بيش‌ترى به ثبت و ضبط مطالب مهم مى‌پردازد. امروزه سخنان شخصيت‌ها، كلمه به كلمه عيناً ثبت مى‌شود. صدا و فيلم‌هايشان بايگانى مى‌گردد. شرايط تأثيرگذار در تفسير كلام در جنب آن بيان مى‌شود تا خواننده تصور روشنى از شرايط پيدا كرده، مطالب را بهتر و درست‌تر درك كند. بنابراين نمى‌توان از نسل اين دوره انتظار داشت كه به ساده‌انگارى‌هاى هزار سال پيش پايبند بماند. مسامحه‌هايى را كه راويان حديث در نقل حديث مرتكب مى‌شدند، برتابد! ذهن‌هاى دانشمندان عصر ما به اندازه‌اى قدرت يافته و دقت‌ها به اندازه‌اى عميق شده كه مسائلى كه از نظر گذشتگان ساده و خرد مى‌نمود، از نظر اينان، بسيار بزرگ و مهم و تأثيرگذار مى‌نمايد. به همين دليل، ناچار چه در مقام تفسير متن و چه در مقام پذيرش استناد مطلب يا رفتار به معصوم)ع(، به ظرافت‌هاى علمى روى آورده، از پذيرش بخش عمده‌اى از منابعى كه در گذشته به آن‌ها اعتماد مى‌شد، سر باز مى‌زند.

غفلت از هماهنگى روش‌ها به حسب موضوعات علوم
يكى از مشكلات عمده حوزه دين در عصر ما، غفلت از مباحث كلان‌روشى است. به همين دليل نيز خلط ميان روش‌هاى علوم مختلف شده، اشتباهات فاحشى را رقم مى‌زند. به عبارتى، تمام علوم حوزوى از عقلى محض مانند رياضى تا تعبدى محض مانند »فقه العباده«، همگى در كنار هم و در فضاى علمى واحدى به نام حوزه توسط افرادى كه اغلب در تمام آن‌ها كار مى‌كنند، رشد مى‌يابند. وحدت همه آن‌ها در دين و اين‌كه همه آن‌ها تكميل‌كننده پازل دين هستند، اين تلقى را ايجاد مى‌كند كه همه آن‌ها مثل هم بوده، با يك روش، تحليل مى‌شوند.
در حالى كه علوم عقلى، ماهيتى متفاوت با فقه دارند. در خود فقه نيز كه علمى بسيار گسترده است، ميان »فقه عبادت« با »فقه معاملات« تفاوت‌هاى روشى آشكارى وجود دارد. همچنان كه علم حديث از حيث اسنادى آن، تاريخ است و روش‌هاى خاص خود را مى‌طلبد. بنابراين دقت فلسفى در فقه يا تاريخ، عين بى‌دقتى است.

ملاك استناد روايات
نتيجه اين كه، حديث در سده‌هاى آغازين اسلام شكل گرفته است; در زمانى كه هم امكانات طبيعى ثبت و ضبط احاديث ضعيف بوده و هم فضاى سياسى مناسبى براى ائمه)ع( و راويان فراهم نبوده و در نهايت، دقت علمى بسيار كم‌تر از دقت‌هاى امروزى بوده است. حال سؤال اين است كه ملاك توثيق روايت و حتى استظهار آن چيست؟ آيا روايت، تابع آينده است تا آيندگان هر كدام به حسب شرايط زمانى و علمى خود ملاكاتى براى رد و قبول آن معين سازند يا تابع دوره صدور حديث است؟
مثال: نقل به معنا در حديث معصوم)ع(، به حسب امكانات امروزى در مجامع علمى پذيرفته نيست; يعنى اگر امكان دسترسى به معصوم وجود داشته باشد، عين الفاظ او را بايد در مقالات علمى و فضاهاى تخصصى نقل كرد. در غير اين صورت، به آن اعتماد نمى‌شود. مانند فقرات قانون كه جز با نقل عين آن، پذيرفته نيست. برخى با همين انگاره، عصر معصوم)ع( را قياس كرده و برايشان دشوار است كه اجازه نقل به معنا را بپذيرند. از اين رو معتقدند اكثر روايات نقل به لفظ شده‌اند! در حالى كه خلاف بداهت و شهرت عظيم فقها و محدثان شيعه است.
در حالى كه اگر معصوم)ع( در زمان خود، نقل حديث را ولو در مجامع علمى به نقل الفاظ آن مشروط مى‌ساخت، بزرگ‌ترين ضربه را با دست خود بر نشر اسلام و احاديث خود وارد ساخته بود; زيرا باعث محدوديت بسيار شديد در نقل حديث مى‌گرديد. بنابراين امام)ع( ميان بد و بدتر، بايد يكى را انتخاب كند. از اين رو طبعاً نقل به معنا را مشروط بر انتقال صحيح معنا، اجازه مى‌دهد. گرچه اين اجازه آسيب‌هايى دارد اما ممانعت از آن، آسيب‌هاى بسيار بيش‌ترى دارد. از سوى ديگر، چون ما تابع هستيم و نه توليدكننده، پس نبايد از عصر معصوم پيشى بگيريم و سخت‌گيرى‌هاى بيش‌ترى نسبت به آن دوره از خود نشان دهيم.
مشابه اين داستان در سند نيز وجود دارد. اثبات صدور حديث كه يك پديده تاريخى است، بسيار مهم است. اما با كدام شاخص و كدام معيار! آيا بر اساس ظرفيت‌هايى كه امكانات طبيعى زمان ما و پيشرفت‌هاى علوم اسلامى اقتضا مى‌كند يا بر اساس آنچه در عصر معصوم وجود داشته و به حسب آن، ائمه)ع( و راويان حديث به يك جمع‌بندى رسيده‌اند و روش‌هاى متناسبى را برگزيده‌اند؟!
شرايطى كه ائمه)ع( در آن قرار داشتند.
ائمه)ع( نه تنها از حيث سياسى تحت مراقبت قرار داشتند، بلكه از نظر علمى نيز امام باقر)ع( در شرايطى كار خود را شروع كرد كه علم همچون مار سرما ديده، در لانه خود خزيده بود و در برخى تواريخ آمده است كه حتى بنى‌هاشم نيز نماز خواندن صحيح را بلد نبودند و اغلب تحت تأثير فقه اهل سنت، طبق احكام آن‌ها عمل مى‌كردند! بنابراين امام)ع( در شرايط آكادميك و استاندارد علمى قرار ندارد. او بايد تربيت شيعه را از سر بگيرد و قدم به قدم با آنان همراهى نمايد.
اگر امام)ع( در اين شرايط در پذيرش حديث خيلى سخت بگيرد مثلاً از آن‌ها بخواهد كه حتى از ثقات غيرعادل هم حديث نپذيريد)يعنى مثلاً شخص مورد اعتمادى كه مثلاً چشم‌چران است يا غيبت هم مى‌كند( يا از عامى ثقه چيزى قبول نكنيد و امثال اين‌ها، كار بر شيعه سخت مى‌شد و نقل حديث با دشوارى مواجه مى‌گرديد. يا نقل از كتابى را كه علم به نويسنده آن دارند، بدون اذن نويسنده تحريم مى‌كرد و منوط به اذن شخصى از آن مى‌نمود، با شرايط دشوار آن دوره، نمى‌ساخت. يا اگر از آن‌ها مى‌خواست به جاى اين‌كه كتاب حديث را توثيق و تضعيف كنند، به طور موردى بر اساس سند روايت آن‌ها را رد يا قبول كنند، نشدنى بود. اساساً علم رجال پاى كندى داشته است و هيچ‌گاه نتوانسته پا به پاى حديث رشد كند. كسانى هم كه اين كتاب‌ها را نوشته‌اند، به قصد آن نبوده كه تك تك روايات بر اساس كتاب‌هاى آن‌ها رد يا قبول شود.
خلاصه سخن اين‌كه ظرفيت‌هاى دوره شكل‌گيرى حديث با حوزه هزار ساله امروزى قابل مقايسه نيست و ما نمى‌توانيم بر اساس دقت‌هايى كه امروزه به آن خو گرفته‌ايم - كه البته تا حدود زيادى حق است - ملاك متفاوتى در سنجش احاديث قرار دهيم; احاديثى كه در دوره‌اى كاملا متفاوت شكل گرفته است. به عبارت ديگر علماى پس از ظهور امام عصر)عج(، مى‌توانند بر اساس دقت‌هاى عصر خود از امام سؤال كنند و انتظار دقت‌هاى متناسبى داشته باشند. مى‌توانند بر همان اساس، احاديث را ثبت و ضبط كنند و نقل آن را نيز با همان دقت‌ها مطالبه كنند; اما نمى‌توانند نسبت به هزار و چند صد سال پيش، اين رفتار را داشته باشند.

* مدير مؤسسه فقاهت و تمدن سازى اسلامى، مدرس و پژوهشگر.


پى‌نوشت‌ها

[١] حاشية فرائد الاصول تقريراً لابحاث آيت الله العظمى سيد محمد كاظم الطباطبايى اليزدى، ج١، سه جلدى، دارالهدى، سال١٤٢٦.
[١]٢). الكذابة - بكسر الكاف و تخفيف الذال مصدر كذب يكذب أى كثرت على كذبة الكذابين و يصحّ أيضا جعل الكذاب بمعنى المكذوب و التاء للتأنيث أى الأحاديث المفتراة أو بفتح الكاف و تشديد الذال بمعنى الواحد الكثير الكذب و التاء لزيادة المبالغة و المعنى كثرت - على اكاذيب الكذابة أو التاء للتأنيث و المعنى كثرت الجماعة الكذابة و لعلّ الأخير أظهر و على التقادير الظاهر أن الجار متعلق بالكذابة و يحتمل تعلقه بكثرت على تضمين أجمعت و نحوه)مرآة العقول(.
[٣] الخصال، ج١، ص٢٥٥.
[٤] المستدرك على الصحيحين)للحاكم(، ج٣، ص١٦٠.
[٥] وَ جاوَزْنا بِبَنى إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمً يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامً لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَّنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةُ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمُ تَجْهَلُونَ)اعراف، ١٣٨).
[٦] در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقان‌زا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى‌دارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه‌تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. با ديدگان خود مى‌نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى‌برند!)نهج البلاغة، خطبه شقشقيه، ص٤٨)
علامه طباطبايى)ره( درباره شدت جعل و تحريف در دوره خلفا مى‌نويسد:
و اين اعراض از اهل‌بيت)ع( بزرگ‌ترين شكافى بود كه در نظام تفكر اسلامى پديد آمد و باعث شد علم قرآن و طريقه تفكرى كه قرآن به سوى آن مى‌خواند در بين مسلمانان متروك و فراموش شود، شاهد بسيار روشن آن اين است كه در جوامع حديث كمتر به احاديثى بر مى‌خوريم كه از امامان اهل‌بيت روايت شده باشد. آرى اگر شما خواننده محترم از يك سو مقام و منزلتى كه اهل حديث در زمان خلفا داشتند، و حرص و ولعى كه مردم در اخذ و شنيدن حديث از خود نشان مى‌دادند در نظر بگيرى، و از سوى ديگر در بين ده‌ها هزار حديثى كه در جوامع حديث گردآورى شده، احاديث منقوله از على و حسن و حسين در ابواب مختلف معارف دين و مخصوصا در تفسير نقل شده بشمارى، آن وقت انگشت حيرت به دندان خواهى گزيد)كه خدايا چطور شد فلان صحابه كه بيش از دو سه سال رسول خدا)ص( را نديد ده‌ها هزار حديث دارد، ولى اهل‌بيت رسول خدا)ص( كه در خلوت و جلوت و در كودكى و جوانى، در سفر و حضر با آن جناب بودند حديث چندانى در جوامع ندارند؟!!( و چرا صحابه حتى يك حديث از اهل‌بيت نقل نكردند؟ و چرا تابعين يعنى طبقه دوم مسلمين رواياتى كه از آن حضرات نقل كرده‌اند از صد تجاوز نمى‌كند؟ و چرا حسن بن على)با اين‌كه خليفه ظاهرى نيز بود( احاديثش به ده عدد نمى‌رسد؟ و چرا از حسين بن على حتى يك حديث ديده نمى‌شود؟ با اين‌كه بعضى‌ها تنها روايات وارده در خصوص تفسير را آمار گرفته‌اند به هفده هزار بالغ شده، كه تنها جمهور آن‌ها را نقل كرده‌اند، كه سيوطى آن‌ها را در كتاب اتقانش آورده و گفته اين عدد رواياتى است كه در تفسير ترجمان القرآنش كه الدر المنثور خلاصه آن است آورده و روايات وارده در ابواب فقه نيز همين نسبت را دارد، و بعضى از آمارگران از اين قبيل احاديث تنها به دو حديث برخورده‌اند كه در ابواب مختلف فقه از حسين)ع( روايت شده، و چرا بايد چنين باشد؟.
آيا علتى جز اين مى‌تواند داشته باشد كه مردم از اهل‌بيت دورى كردند، و از حديث آنان اعراض نمودند؟ و يا اگر از آنان حديث گرفتند و بسيار هم گرفتند ليكن در دولت اموى به دليل دشمنى كه امويان با اهل‌بيت داشتند آن احاديث از بين رفت و به فراموشى سپرده شد؟نمى‌دانيم. اما اين قدر هست كه كنار زدن على)ع( و شركت ندادن آن جناب در جمع قرآن در اوائل رحلت رسول خدا)ص(، و در اواخر عهد عثمان و نيز تاريخ حسن و حسين احتمال اول را تأييد مى‌كند.
اين حق‌كشى‌هايى كه امت اسلام و يا حكومت اموى درباره على)ع( نمودند كار را بدان جا كشانيد كه نه تنها تمامى احاديث آن جناب مورد اعراض واقع شد، بلكه بعضى‌ها حتى نهج البلاغه را نيز انكار كردند، كه كلام آن جناب باشد; آرى خطبه‌هاى برجسته و غراى نهج البلاغه مورد سؤال و ترديد قرار گرفت، ولى خطبه بتراء زياد بن ابيه و اشعارى كه يزيد درباره شراب سروده جاى هيچ اختلافى نبود و حتى دو نفر هم درباره آن‌ها اختلاف نكردند. ٦)الميزان فى تفسير القرآن، ج٥، ص٢٧٤; ترجمه الميزان، ج٥، ص ٤٤٨)
[٧] وَ قَالَ)ع( الْفُقَهَاء أُمَنَاء الرّسُلِ فَإِذَا رَأَيْتُمُ الْفُقَهَأَ قَدْ رَكِبُوا إِلَى السَّلاطِينِ فَاتَّهِمُوهُمْ.)كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ج٢، ص١٨٤); وَ قَالَ)ص( إِنَّ مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِيُمَارِيَ بِهِ السّفَهَاء أَوْ يُبَاهِيَ بِهِ الْعُلَمَاء أَوْ يَصْرِفَ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَيْهِ لِيُعَظِّمُوهُ فَلْيَتَبَوَّاء مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ فَإِنَّ الرِّئَاسَةَ لا تَصْلُحُ إِلاَّ لِلَّهِ وَ لأَهْلِهَا وَ مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ فِى غَيْرِ الْمَوْضِعِ الَّذِى وَضَعَهُ اللَّهُ فِيهِ مَقَتَهُ اللَّهُ وَ مَنْ دَعَا إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ أَنَا رَئِيسُكُمْ وَ لَيْسَ هُوَ كَذَلِكَ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ حَتَّى يَرْجِعَ عَمَّا قَالَ وَ يَتُوبَ إِلَى اللَّهِ مِمَّا ادَّعَى.)تحف العقول، النص، ص٤٤)
[٨] الرواشح السماوية فى شرح الأحاديث الإمامية)ميرداماد(، ص١٩٦.
[٩] مانند حكايت ابن ابى‌عمير. او به مدت چهار سال زندانى شد. خواهرش در طول اين مدت كتاب‌هاى برادرش را دفن كرد تا از گزند دشمنان مصون بماند. اما رطوبت باران آن‌ها را از بين برد. او وقتى از زندان آزاد شد، از حفظ شروع به نقل رواياتش كرد.)رجال نجاشى، ص٣٢٦، ش٨٨٧)
[١٠] كار به جايى مى‌رسد كه امام)ع( زبان به بدگويى نسبت به برخى از اصحاب خود مى‌گشايد تا آنان را به ظاهر از خود براند و جانشان را محافظت كند.
عبدالله بن زراره نقل مى‌كند كه امام صادق)ع( به من فرمود كه از طرف من به پدرت سلام برسان و بگو من پشت سرت عيب‌تراشى مى‌كنم تا با اين كار از تو دفاع كنم. مردم و دشمنان ما نسبت به كسانى كه به خود نزديك كرده يا از آنان تجليل كنيم، حساسيت نشان داده و آن‌ها را اذيت مى‌كنند و آنان را به خاطر محبت ما نسبت به او و تقرب و نزديكيش با ما، سرزنش مى‌كنند و حتى اذيت و قتل او را جايز مى‌دانند. در مقابل، كسانى را كه ما از آنان عيب‌جويى كنيم، ستايش مى‌كنند. اگرچه واقعا نيز قابل‌ستايش باشند! اگر من از تو عيب‌جويى كردم به اين دليل است كه تو به محبت و تمايل به ما مشهور شده بودى و به سبب اين كار در ميان مردم مورد مذمت قرار مى‌گرفتى. به همين دليل خواستم از تو عيب‌جويى نمايم تا به دليل اين ايرادهايى كه از تو مى‌گيرم، تو را تمجيد كنند و با اين كار شرشان را از تو برطرف سازم. خداوند متعال مى‌فرمايد: »اما آن كشتى براى عده‌اى مسكين بود كه در دريا كار مى‌كردند. خواستم آن را معيوب سازم تا پادشاه ظالمى كه كشتى‌ها را توقيف و غصب مى‌كرد، با آن كارى نداشته باشد.« اين تنزيل از جانب خداوند صحيح است. به خدا قسم كه خضر)ع( كشتى را معيوب نكرد، مگر به دليل اين كه آن‌ها را از شر آن پادشاه ظالم حفظ كند تا در حال صحت و سلامت به دست او نيفتد. ستايش خدا را. اين مثال را به خوبى بفهم. خدا تو را رحمت كند. به خدا قسم كه تو محبوب‌ترين مردم در نزد من هستى. حتى محبوب‌ترين اصحاب پدرم در ميان مرده و زنده‌شان تو هستى. تو بهترين كشتى اين درياى بزرگ و متلاطم هستى و از پشت سر تو پادشاه ظالم و غاصبى است كه منتظر عبور كشتى‌هاى سالمى است كه از درياى هدايت مى‌گذرند تا آن‌ها را گرفته و خودش را با اهلش غصب نمايد. رحمت خدا بر تو در حال حياتت و رحمت و بهشتش بر تو در حال مرگت.)رجال‌الكشى، ص١٣٨، زرارة بن أعين; بحارالأنوار، ج٢، ص٢٤٦، ح٥٩)
[١١] علامه تستسرى: قاموس الرجال، ج ١، ص ٣٨.
[١٢] رجال‌الكشى، ص٢٢٥، فى المغيرة بن سعيد; و بحارالأنوار، ج٢، ص٢٥٠، باب ٢٩ علل اختلاف الأخبار و كيفية، ح٦٣.
[١٣] رجال الكشى - إختيار معرفة الرجال، النص، ص٢٢٤، ح٤٠١.
[١٤] همان، ح ٣٣٣٢٠.
[١٥] مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج٢١، ص١٠٧.
١٦ المنصور، و أحضره للقتل، و أيقن بمفارقة الحياة: لئن قتلتمونى لقد وضعت فى أحاديثكم أربعة آلاف حديث مكذوبة مصنوعة.)أمالى المرتضى، ج١، ص١٢٨)
[١٧] بحار الأنوار)ط - بيروت(، ج٥٥، ص٣٧٥.
[١٨] از جمله، آيت الله جوادى در تفسير خود مى‌آورد: يكى از جاعلان حديث عبدالكريم بن ابى‌العوجاء است كه به جعل چهار هزار حديث اعتراف كرده است.)تسنيم، ج١، ص٨٥)
[١٩] الكافى)ط - الإسلامية(، ج١، ص٧٦، ح٢.
[٢٠] الرواشح السماوية فى شرح الأحاديث الإمامية)ميرداماد(، ص١٩٤.
[٢١] الأمالى)للطوسى(، ص٤١٦، ص٨٥ ٩٣٧.
[٢٢] شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج١، ص٢٤٩.
[٢٣] علامه امينى نيز پس از شمارش ٧٠٠ تن از جاعلان حرفه‌اى از روات اهل سنت مى‌نويسد:
اين‌ها كه بر شمرديم، قطره‌اى از دريا و مشتى از خروار بود كه شايد خواننده محترم آن را زياد و بزرگ بداند; غافل از اين‌كه، وضع حديث و كذب بر رسول خدا و ثقات از صحابة و تابعان، پيش بسيارى از علماء اهل سنت، منافاتى با زهد و پرهيزگارى ندارد بلكه آن را شعار صالحان و عامل تقرب به سوى خدا مى‌دانند! و از اين جا است كه يحى بن سعيد قطان گفته است: »صالحان را در چيزى دروغگوتر از آن‌ها در حديث نديدم«، و نيز او گفته است: »اهل خير را در چيزى دروغگوتر از آن‌ها در حديث نديديم«، و نيز از او نقل شده كه: »دروغ را در كسى بيش‌تر از آن كه منسوب به خير و زهد است نديدم.«
قرطبى در »التذكار« صفحه ١٥٥ گفته است: »التفاتى به آن احاديث دروغ و اخبار نادرستى كه حديث‌سازان درباره فضيلت سوره‌هاى قرآن و ديگر اعمال، ساخته‌اند نبايد كرد; زيرا آن‌ها چنين عملى را به عنوان قصد قربت و پاداش آخرتى انجام داده‌اند كه از اين راه، مردم را ترغيب به اعمال نيك نمايند، چنان‌كه از ابى‌عصمه نوح بن ابى‌مريم مروزى و محمد بن عكاشه كرمانى و احمد بن عبداللّه جويبارى، و ديگران روايت شده است.
به ابى‌عصمه گفته شد: از كجا از عكرمة، از ابن عباس، در فضيلت يكايك سوره‌ها مطالب نقل كرده‌اى؟ او در جواب گفت: من ديدم مردم از قرآن اعراض كرده و سرگرم به فقه ابى‌حنيفه و مغازى محمد بن اسحاق شده‌اند، از اين رو، اين روايات را به عنوان عمل خداپسندانه ساخته‌ام!
باز قرطبى در صفحه ١٥٦ همان كتاب چنين ادامه مى‌دهد: حاكم و ديگر از شيوخ محدثان، آورده‌اند: به مردى از زهاد كه اقدام به وضع حديث، در فضيلت قرآن و سوره‌هاى آن نموده بود، گفته شد: چرا چنين كردى؟ او در جواب گفت: ديدم مردم، از قرآن كناره گرفته‌اند خواستم بدين وسيله آنان را، به آن ترغيب نمايم. آن‌گاه به او گفته شد: پس با گفته رسول خدا: »كسى كه از روى عمد بر من دروغ بگويد جايگاهش آتش خواهد بود« چه كردى؟ در جواب گفت: من بر ضرر او دروغ نگفته‌ام، بلكه به نفعش حديث ساختم!!
و او در بر حذر داشتن مردم از حديث‌سازى گفته است: و بزرگ‌ترين آن‌ها از لحاظ ضرر كسانى هستند كه منسوب به زهد بودند، ولى به خيال اين‌كه حديث‌سازى كار خوبى است اقدام به آن نموده‌اند و مردم نيز به خاطر اطمينانى كه به آن‌ها داشته‌اند ساخته‌هاى آنان را پذيرفته‌اند، آنان گمراه بودند و ديگران را نيز گمراه كردند.
شما در سابق، گفتار »ميسرة بن عبد ربه« را شنيديد، هنگامى كه به او گفته شده بوده: از كجا اين احاديث را آورده‌ايد؟ او در جواب گفت: آن‌ها را به خاطر ترغيب مردم بدان، وضع كرده‌ام و در اين كار پاداش نيك را اميدوارم!
و حاكم گفته است: حسن)كسى كه از مسيب بن واضح روايت مى‌كند( از كسانى است كه براى رضاى خدا حديث مى‌ساخته است(٢) و نيز نعيم بن حماد به دليل تقويت سنت، حديث مى‌ساخته است!
بنابراين، گويا دروغ و تهمت و گفتار نادرست از كارهاى زشت نبوده و در آن كوچك‌ترين منقصتى وجود نداشته و با فضايل نفسانى و كرامت انسانى منافاتى ندارد!!
اين حرب بن ميمون، مجتهد و عابد است كه دروغ‌گوترين مردم مى‌باشد!!
و اين هيثم طائى است كه تمام شب را به نماز مى‌ايستاد. وقتى كه صبح مى‌شد جلوس مى‌كرد و دروغ مى‌گفته است!!
و اين محمد بن ابراهيم شامى است كه از زهاد بوده و در عين حال، كذاب و حديث‌ساز بوده است!!
و اين حافظ عبدالمغيث، حنبلى موصوف به زهد و اعتماد و دين‌دارى و صداقت و امانت و صلاح و اجتهاد و پيروى از سنت و آثار بوده، در عين حال از مطالب ساختگى، كتابى درباره فضائل يزيد بن معاويه نوشته است!!
و اين معلى بن صبيح، از عباد موصل بوده كه حديث مى‌ساخته و دروغ مى‌گفته است!!
و اين معلى بن هلال عابد است كه كذاب بوده است!!
و اين محمد بن عكاشه گريه‌كننده هنگام قرائت است كه حديث‌ساز ماهرى بوده است!!
و اين ابوعمر زاهد است كه از مطالب ساختگى، كتابى در فضائل معاوية بن ابى‌سفيان نوشته است!!
و اين احمد باهلى، از بزرگان زهاد است كه ابن جوزى درباره دروغ‌گويى و حديث‌سازيش گفته است: او پارسا و تارك دنيا بوده; اما شيطان، اين عمل قبيح را برايش نيكو جلوه داده است!!
و اين بردانى، مرد صالح است كه در فضيلت معاويه حديث ساخته است!!
و اين وهب بن حفص، از صالحان است كه حتى بيست سال با كسى سخن نگفته، ولى دروغ فاحشى مى‌گفته است!!
و اين ابوبشر مروزى فقيه است كه پاى‌بندترين مردم زمانش نسبت به سنت، و مدافع‌ترين آن‌ها نسبت به آن بوده، اما در عين حال حديث مى‌ساخته و آن را پائين و بالا مى‌كرده است!!
و اين ابوداود نخعى است كه شب زنده‌دارترين مردم و روزه‌گيرترين آن‌ها در روز بود اما در عين حال وضاع و حديث‌ساز بوده است!!
و اين ابويحيى وكار، از صالحان عباد و فقهاء است كه از دروغ‌گويان بزرگ است!!
و اين ابراهيم بن محمد آمدى، يكى از زهاد است كه احاديثش ساختگى بوده است!!
و اين ابراهيم ابواسماعيل اشهلى است كه عابد و شصت سال روزه‌دار بود ولى حديثش مورد پيروى قرار نمى‌گرفت و سندها را دگرگون مى‌كرد و مراسيل را مسانيد مى‌كرده است!!
و اين جعفر بن زبير، مجتهد در عبادت است كه وضاع و حديث‌ساز بوده است!!
و اين ابان بن ابى‌عياش، عابد و صالح بوده كه دروغ مى‌گفته است!!
در ميان اين حديث‌سازان، افراد مختلفى در شؤون گوناگون قرار دارند كه برخى امام مقتدى، و بعضى محدث شهير، و برخى ديگر فقيه حجت، و بعضى شيخ در روايت و برخى ديگر خطيب توانا هستند كه جمعى از آن‌ها به خاطر خدمت به دين يا تعظيم براى امام يا تأييد براى مذاهب، عمداً دروغ مى‌گفته‌اند.
از اين رو دروغ و نسبت‌هاى ناروا زياد شد و اختلاف و تناقض در مناقب و مثالب ميان رجال مذاهب به وقوع پيوست و اگر كسى نتوانست با حديث از رسول خدا به آن حضرت افترا بزند، مردم را با دروغ‌هاى ساختگى پيرامون مذاهب و مردان آن مبهوت مى‌ساخت.)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج١٠، ص ١١٧)
[٢٤] آينه پژوهش، ش٢٧، مقاله »شيوه شيخ در فقاهت« نوشته استاد عابدى.
[٢٥] الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج٥، ص٤٦٤.
[٢٦] معانى الأخبار، ص١٥٩، ح١.
[٢٧] الأمالى)للطوسى(، ص١١] ٢٩٠] المجلس الحادى عشر، ح٩٥٦٢; و تفسير برهان ج ٥، ص ١١٤.
[٢٨] كتاب سليم بن قيس الهلالى، ج٢، ص٧٤٧، ح٢٤.
[٢٩] الإحتجاج على أهل اللجاج)للطبرسى(، ج١، ص١٥٩.
[٣٠] »تهمت‌ها و دروغ‌پردازى‌ها در كتاب لله ثم للتاريخ«، ص ١٠٢.
[٣١] همان.
[٣٢] نسبت جرم به حجم را چگالى گويند.