فقه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بازشناسى معانى الفاظ پر كاربرد در آيات و روايات(٢) - منافی سید حسین
منافی سید حسین
چكيده: قاعده اصالة الظهور از مباحثى است كه در فقه شيعه كاربرد زيادى دارد. بررسى مصاديق اين قاعده كه در آيات و روايات زيادى استعمال شدهاند، محقق را از تكرار بحث در موضوعات مختلف فقهى بىنياز مىكند; براى نمونه دلالت »لا بأس« بر حكم تكليفى يا اعم از تكليفى و وضعى، و دلالت »لعن« بر حرمت يا غير آن، از جمله مصاديق اين قاعده هستند كه در آيات و روايات و كلمات فقها استعمال زيادى دارند.
در اين نوشتار، نوزده لفظ پركاربرد اين قاعده در آيات و روايات، از جهت معانى مختلف بررسى مىشود تا معناى حقيقى آنها روشن شود. از اين رو در بررسى هريك از اين الفاظ، به معانى لغوى و استعمالات مختلف آنها در آيات و روايات و كلمات فقها و محدثين مىپردازيم شده و كلمات ايشان را بررسى خواهيم كرد.
واژگان كليدى: اصالة الظهور، معناى حقيقى، لعن، ويل.
٣. بررسى واژه »ايّاك«
يكى از كلماتى كه در مقام نهى از فعل، استعمال مىشود، واژه »ايّاك« است; مانند »ايّاك و الأسد«. نحوىها اين قالب كلامى را در بحث تحذير مطرح كردهاند و افعالى مثل »حذّ ر« يا »باعِد« را در تقدير گرفتهاند. اين شيوه بدان معنا نيست كه لزوماً صيغه نهيى در تقدير گرفته مىشود تا صيغه نهى ظهور در حرمت داشته باشد، بلكه مراد نحوىها تقريب معناى در تقدير گرفته شده و از باب مثال است. موادى كه در توضيح اين قالب، مثل »ب ع د« و »ح ذ ر« به كار برده مىشود، نيز همينگونه است.
با تتبع در موارد مختلف استعمال اين قالب در روايات، اين نتيجه به دست مىآيد كه اين قالب به معناى »پرهيز« است و دلالتى بر حرمت عمل تحذير شده ندارد; بلكه به نحو مشترك معنوى، قبح عمل را مىفهماند; اين قبيح در بعضى موارد، دلالت بر حرمت عمل مىكند; مثل روايت موسى بن بكر از امام صادق(ع): »إيّاك و المطلّقات ثلاثاً فى مجلس فانّهن ذوات أزواج«[١] و موثّقه حنّان بن سدير: از أباعبداللّه(ع): »قال النّبى(ص) لعلى: ايّاك أن تتختّم بالذهب فانّها حليتك فى الجنة«[٢] و روايت عبيس بن هشام عن رجل من أصحابه عن أبىعبداللّه(ع) قال: دخل عليه رجل يبيع الدّقيق فقال: »ايّاك و الغشّ فإنّ من غَشّ، غُشّ فى ماله فإن لم يكن له مالُ غُشّ فى أهله«[٣] ، و در بعضى موارد، دلالت بر كراهت عمل دارد، به جهت آنكه يا امر نفسانى و اخلاقى است; مثل روايت ابوحمزه ثمالى از امام صادق(ع): »ايّاك و الرّياسة«[٤] و روايت امام باقر(ع): »وايّاكم و البخل«[٥] ، و يا امرى غيرنفسانى است; مثل موثقه مسعدة بن صدقة قال: حدّثنى جعفر بن محمد بن أبيه: انّ داود قال سليمان: »يا بنىّ ايّاك و كثرة الضّحك فانّ كثرة الضّحك تترك العبد فقيراً يوم القيامة«[٦] .
افزون بر اين معنا، در بسيارى از موارد ظهور در ارشاديت دارد كه به چند صورت متصور است:
الف) ارشاد به بطلان معامله; براى نمونه ممكن است روايت موسى بن بكر در مورد سه طلاقه كردن، ارشاد به بطلان نكاح با آن زن نيز باشد;
ب) ارشاد به مفسدهاى كه در فعل وجود دارد; به اين صورت كه صدور اين واژه، از جهت مولويت نباشد، همانطور كه طبيب به بيمار مىگويد: »ايّاك و الخلّ«; يعنى اگر سركه بخورى، مفسدهاى در تو به وجود مىآيد و دلالت بر عِقاب نمىكند; مانند روايت اميرالمؤمنين(ع) كه فرمود: »ايّاكم و أكل السّمك فانّ السّمك يشلّ الجسيم«[٧] ، و صحيحه زراره از امام باقر(ع) كه فرمودند: »ايّاك و القعود على قدميك فتتأذّى بذلك«[٨] .
ج) ارشاد به حكم عقل، كه خود بر سه قسم است:
١. مواردى كه عقل مستقل، مفسده آن را درك مىكند، و شارع نيز همانند عقل، حكم به حرمت آن مىكند; مثل روايت امام حسين(ع): »يا بنىّ ايّاك و ظلم مَن لا يجد عليك ناصراً الاّ اللّه«[٩] .
٢. مواردى كه عقل مستقل، وجوب احتياط را درك مىكند; مثل صحيحه عبدالرّحمن بن الحجّاج: قال لى أبوعبداللّه(ع): »ايّاك و خصلتين ففيهما هلك من هلك: ايّاك أن تفتى النّاس برأيك أو تدين بما لا تعلم«[١٠] ، و مثل روايت اميرالمؤمنين(ع): »ايّاك ثمّ ايّاك أن تترك التّقية الّتى أمرتك بها فانّك شاطىءُ بدمك و دماء إخوانك«[١١] . ظاهر اين روايت آن است كه اين امور در صورتى حرام است كه فتوا يا آنچه به آن معتقد شده، خلاف واقع باشد، و يا عدم مراعات تقيه، موجب هدر رفتن خون مسلمانى شود، نه اينكه مطلق فتوا دادن يا معتقد شدن بدون علم و عدم مراعات تقيه، فى نفسه عمل حرامى باشد. رواياتى كه از افتاء بدون علم نهى كرده است، با اين مطلب منافاتى ندارد; زيرا آن روايات، بر ارشاد به احتياط قابل حمل است;
٣. مواردى كه عقل مستقل، لزوم اطاعت از مولا را درك مىكند; زيرا مصلحتى به غير از مصلحت متعلّق امر، در خود اطاعت نيست. تفاوت اين قسم با قسم قبلى اين است كه حكم مولوى شارع در قسم قبلى معقول است، اما در اين قسم معقول نيست; زيرا تسلسل لازم مىآيد; همانطور كه تفصيل آن در كتب اصولى آمده است.
مثال اين قسم روايتى است از امام صادق(ع) كه در رسالهاى خطاب به اصحاب فرمودند: »ايّاكم و ما نهاكم اللّه عنه أن تركبوه«[١٢] .
در پايان، ذكر اين نكته ضرورى است كه در بيشتر رواياتى كه با اين قالب وارد شده است، تعليل وجود دارد; اين تعليلها بر سه قسم است:
١. تعليل به امر اخروى; مثل روايتى كه از كثرت ضحك نهى كرده است;
٢. تعليل به امر دينى; مثل روايت امام كاظم(ع) كه فرمودند: »ايّاك و المزاح فاءنّه يذهب بنور ايمانك«[١٣] ;
٣. تعليل به امر تكوينى; مثل روايت نهى از خوردن ماهى.
٤. بررسى واژه «لابد»
اين تركيب، اگر چه به حسب معناى لغوى، ظهور در وجوب دارد، ولى استعمال روايى زياد آن در امور غيرواجب، موجب جلوگيرى ظهور آن در وجوب مىشود. خليل مىنويسد: »ليس لهذا الأمر بُدّ أى لا محالة«[١٤] .
ابنفارس مىگويد: »له أصلُ واحدُ و هو التّفرّق و تباعد ما بين الشّيئين و قولهم: لابدّ مِن كذا فهُو مِن هذا الباب أيضاً كأنّه أراد لا فِراق منه و لا بُعد عنه«[١٥]
زمخشرى مىنويسد: »أى لا عوض و معناه أمرُ لازم لا تمكن مفارقته و لا يُوجَد مِنه عوضُ يقوم مقامه«[١٦]
برخى از رواياتى كه اين واژه در مورد عمل غيرواجب استعمال شده است، عبارتاند از:
١. عن أميرالمؤمنين(ع):
فإن قال قائل لابدّ من المضمضه لسنّة الوضوء قيل له فانّه لابدّ مِن السواك للسنة الّتى جاء بها جبرئيل الى رسول اللّه(ص)[١٧]
٢. عن حريز عن بعض أصحابنا عن أبىجعفر(ع) قال:
لابدّ مِن غسل يوم الجمعة فى السّفر و الحضر فمَن نسى فليُعِد مِن الغد[١٨]
٣. صحيحه احمد بن محمد بن ابىنصر عن عبداللّه بن سنان عن ابىعبداللّه(ع) قال:
الميّت يكفن فى ثلاثة سوى العمامة و الخرقة يشدّ بها و ركيه لكيلا يبدو منه شىء و الخرقة و العمامة لابدّ منهما و ليستا من الكفن[١٩]
٥. بررسى واژه »وجوب«
اين واژه در روايات در سه مورد استعمال شده است:
١. فعل تكليفى;
٢. لزوم معامله;
٣. وجوب شرطى.
مورد اول: وجوب در لغت نزد جوهرى٢٠ به معناى لزوم، و نزد راغب اصفهانى٢١ و ابنفارس٢٢ به معناى ثبوت و وقوع است. زبيدى در تاج العروس از كتاب تلويح نقل مىكند كه وجوب در لغت به معناى ثبوت است، سپس مىگويد: »و هُوَ قَريبُ مِن اللّزوم«[٢٣] معناى ثبوت و لزوم، معانى نزديكى هستند; ولى نسبت به بحث مورد نظر تفاوت عمدهاى دارند; زيرا ثبوت دلالت قوىترى بر حكم به وجوب دارد، همانطور كه جمله خبريه نسبت به امر، دلالت قوىترى دارد.
اين معنا در لسان أئمه(ع) نيز به كار رفته است; يعنى اگر فعل متعلق آن ترك شود، شخص مستحق مؤاخذه مىشود. شاهد اين مطلب، كثرت رواياتى است كه وجوب در اين معنا به كار رفته است; مثل صحيحه على بن جعفر:
سألتُه عن التّكبير أيّام التّشريق أ واجبُ هو؟ قال: يستحبّ فإن نسيه فليس عليه شىءُ[٢٤]
اين روايت، استحباب را براى تكبير اثبات، و وجوب را از آن نفى مىكند.
واژه وجوب در بعضى ديگر از روايات، در مورد عمل مستحب به كار رفته است، و اين به دليل بيان تأكيد استحباب عمل مىباشد; مثل روايت على بن جعفر:
سألتُ أخى موسى بن جعفر عن دخول الكعبة أ واجب هو على كلّ مَن حجّ؟ قال: هو واجب اوّل حجّة ثمّ إن شاء فعل و إن شاء ترك[٢٥]
شيخ حرّ عاملى در وسائل٢٦ اين روايت را در باب »تأكّد استحباب دخول الكعبة للضرورة« آورده است و آيتاللّه شاهرودى در كتاب الحج در ذيل اين روايت مىفرمايد:
و ليس المراد من قوله معناه المصطلح بل بمعنى ثابت بقرينة باقى الأخبار[٢٧]
روايت دوم: صحيحه عبداللّه بن المغيرة عن أبىالحسن الرضا(ع) قال:
سألته عن الغسل يوم الجمعة؟ فقال: واجب على كلّ ذكرً و انثى عبد أو حرّ[٢٨]
شيخ طوسى در تهذيب٢٩ و محقق در معتبر،٣٠ روايات اين باب را حمل بر تأكيد استحباب غسل جمعه كردهاند. روايت سوم: موثقّه سماعه:
قال سألت اباعبداللّه(ع) عن غسل الجمعة فقال: واجب فى السّفر و الحضر... و غسل المولود واجب و غسل الميت واجب و غسل الزيارة واجب و غسل دخول البيت واجب و غسل الاستسقاء واجب...[٣١]
در اين روايت، غسلهاى مستحب و واجب در كنار يكديگر با لفظ »واجب« ذكر شدهاند.
روايت معلّى بن خنيس از امام صادق(ع) در مورد حقوق واجب مسلم بر مسلم٣٢ نيز اينگونه است.
بررسى اين نكته ضرورى است كه با ظهور واژه »واجب« در عقوبت بر ترك عمل، چرا ائمه(ع) در مورد برخى اعمال مستحب، از اين واژه استفاده كردهاند؟ علاوه بر اينكه ممكن است موجب به گناه افتادن مخاطب شود; به اين صورت كه مثلاً پدرش او را از غسل جمعه نهى كند و مخاطب به دليل ظهور واژه واجب در لزوم عمل، برخلاف نهى پدرش غسل جمعه را انجام دهد و مرتكب گناه شود.
در پاسخ بايد گفت ائمه(ع) براى تحريك بيشتر شيعيان به انجام اين اعمال، مجازاً از لفظ واجب استفاده مىكردند، و معمولاً قرينهاى بر آن وجود ندارد تا مخاطب تصور كند كه آن عمل، واجب است; و اما احتمال به گناه افتادن مخاطب، احتمالى نيست كه عقلا به آن اعتنا كنند، چون بسيار نادر است; بنابراين براى تشويق و تحريك بيشتر مخاطب، از واژهاى مثل واژه »واجب« استفاده مىكنند.
از اين رو توجيه بعضى از علما كه در اين موارد وجوب را به معناى لغوى آن، يعنى ثبوت گرفتهاند، پذيرفته نيست; زيرا اولاً، هيچ قرينهاى وجود ندارد كه مخاطب نيز اين معنا را فهميده است; و ثانياً، هيچ دليلى وجود ندارد كه ائمه(ع) وجوب را مجازاً در معناى ثبوت استعمال كردهاند; زيرا شايد در اين موارد، وجوب را در معناى مستحب مؤكّد يا غير آن استعمال كرده باشند.
مورد دوم: وجوب به معناى لزوم معامله، در برخى از روايات به كار رفته است; مانند موثقه عمّار بن موسى كه از امام صادق(ع) سؤال كرد:
فى رجلً اشترى من رجل جارية بثمنً مسمّى ثمّ افترقا قال: وجب البيع[٣٣]
صحيحه حلبى از امام صادق(ع) كه فرمود:
أيّما رجل اشترى بيعاً فهو بالخيار حتّى يفترقا فإذا افترقا وجب البيع[٣٤]
از اين روايات به خوبى استفاده مىشود كه وجوب بيع به معناى لزوم بيع است نه صحت آن; زيرا وجوب بيع، پس از تفرّق و از بين رفتن خيار آمده است.
مورد سوم: وجوب شرطى به اين معناست كه عمل، وجوب تكليفى ندارد، ولى شرط حصول عملى ديگر است; در مقابل حرام شرطى كه به معناى عدم اعتنا به آن در حصول امر ديگر است. شهيد ثانى مىفرمايد:
كما انّهم يطلقون الوجوب فى مواضع و يريدون به الوجوب بمعنى الشّرط و لما كان التّحريم مقابلاً للوجوب أطلق على مقابله كذلك التّحريم بمعنى عدم الاعتداد به لمقابلة الوجوب الشّرطى و قد أشار المصنّف الى إرادة هذا المعنى فى النهاية حيث قال بعد التّعبير بالتّحريم: انّا لا نعنى بالتّحريم حصول الإثم بذلك بل بمعنى عدم الإعتداد به فى رفع الحدث[٣٥]
در چند روايت مختلف، واژه »وجوب« يا صيغه امر، در وجوب شرطى استعمال شده است كه به چند نمونه اشاره مىشود:
١. علاّمه مجلسى درباره روايت »و صَوم الاعتكاف واجبُ« مىفرمايد:
المراد به إمّا الوجوب الشّرطى بمعنى عدم تحقّق الاعتكاف بدونه أو لكلّ ثالث[٣٦]
مراد از وجوب در اين روايت، يا وجوب شرطى است، به اين معنا كه اعتكاف بدون روزه محقق نمىشود، و يا مراد، وجوب روزه در هر روز سوم است.
٢. امام صادق(ع) مىفرمايند:
اذا دخل الوقت وجب الطّهور و الصّلاة و لا صلاة إلاّ بظهور.
مجلسى اول درباره اين روايت، احتمال وجوب شرطى را مطرح كرده است[٣٧] ولى ظاهر اين است كه مراد، وجوب غيرى است; زيرا در اين روايت، صلاة بر آن عطف شده است كه وجوب در آن، وجوب تكليفى است و حمل وجوب بر تكليفى و شرطى خلاف ظاهر است.
نظير استعمال ماده وجوب در وجوب شرطى، استعمال صيغه امر در وجوب شرطى است; مثل موثّقه أبى بصير:
سألت أباعبداللّه(ع) عن الفأرة تقع فى السّمن أو فى الزّيت فتموت فيه فقال: إن كان جامداً فتطرحها و ما حولها و يؤكل ما بقى و إن كان ذائباً فأسرج به و أعلمهم اذا بعتَه[٣٨]
وجوب إسراج و إعلام، وجوب شرطى است; اگرچه در اين روايت، ماده »و ج ب« نيامده است، ولى صيغه امر به معناى وجوب به كار رفته است.
٦. بررسى واژه «فرض»
واژه »فرض« و مشتقات آن، مثل كلمه »فريضه«، ظهورى قوى در وجوب عمل دارند. به گونهاى كه برخى ادعا كردهاند ظهور آن در وجوب، از ماده »وجب« قوىتر است. ابوهلال عسكرى در الفروق اللغوية٣٩ در فرق بين فرض و وجوب مىنويسد: »انّ السنّة المؤكّدة تسمّى واجباً و لا تسمّى فرضاً«.
خليل در العين مىنويسد: »و الفرض: الايجاب«[٤٠]
جوهرى و ابنفارس مىنويسند: »و الفرض ما أوجبه اللّه سمّى بذلك لأنّ له معالم و حدوداً[٤١] شاهد اينكه اين ماده بر وجوب عمل دلالت مىكند، اين است كه گاهى در مقابل نافله استعمال شده است; مثل كلام اميرالمؤمنين(ع):
لا قربة بالنّوافل إذا أضرّت بالفرائض[٤٢]
و كلام ديگر ايشان:
اذا أصرّت النّوافل بالفرائض ارفضوها[٤٣]
و در بعضى از روايات در مقابل سنت استعمال شده است; مثل روايت امام صادق(ع):
انّه ذكر صلاة الفريضة سبع عشرة ركعة فى اليوم و اللّيلة و قال: السنّة ضعفا ذلك[٤٤]
و صحيحه هشام بن سالم:
سألت اباعبداللّه(ع) عن التّسبيح فى الرّكوع و السّجود فقال: تقول فى الرّكوع: سبحان ربّى العظيم و فى السّجود سبحان ربّى الأعلى الفريضة من ذلك تسبيحة و السّنة ثلاثة و الفضل فى سبع[٤٥]
و در بعضى از روايات در مقابل تطوّع استعمال شده است; مثل موثّقه سكونى از امام صادق(ع): قال رسول اللّه(ص):
السّلام تطوّعُ و الردّ فريضة[٤٦]
ولى با اين وجود، بعضى از روايات وجود دارد كه علما به دليل وجود ماده »فرض«، به توضيح و توجيه آن پرداختهاند:
١. روايت محمد بن اسماعيل بن بزيع عن ابىالحسن الرضا(ع) قال:
فرض اللّه على النّساء فى الوضوء للصّلاة أن يبتدئن بباطن أذرعهنّ و فى الرّجال بظاهر الذّراع[٤٧]
از آنجا كه شروع زن از باطن دست، و شروع مرد از ظاهر دست مستحب است، نه واجب، محقق در معتبر مىفرمايد: »و معنى فرض: قدّر و بيّن لا بمعنى أوجب و على الإستحباب اتّفق علماءنا«[٤٨] البته چون بعضى از عامه٤٩ اين عمل را واجب مىدانند، ممكن است روايت را حمل بر تقيه كنيم.
٢. عن ابىعبداللّه(ع) قال رسول اللّه(ص):
طلب العلم فريضة على كلّ مسلم ألا إنّ اللّه يحبّ بغاة العلم[٥٠]
اين در حالى است كه طلب هر علمى، مثل علم فيزيك و شيمى واجب نيست. علاّمه مجلسى در توضيح اين روايت مىفرمايد:
المراد بالعلم، العلم المتكفّل بمعرفة اللّه و صفاته و ما يتوقّف عليه المعرفة و العلم المتعلّق بمعرفة الشّريعة القويمة و له مرتبتان: الاُولى: مرتبة يحصل بها الاعتقاد الحقّ الجازم و العلم بما يحتاج الى عمله من العبادات و غيرها و لو تقليداً و طلبه فرضُ عينً. و الثّانية: مرتبة يقدر بها على حلّ الشّكوك و دفع الشّبهات و العلم بالأحكام الشرعية من أدّلتها التّفصيلية و طلبها فرض كفاية ثم نقول: مراده ظاهراً فرض العين أى المرتبة الاُولى فقط. ٥١
محدث كاشانى در الوافى٥٢ شبيه اين تفسير را آورده است.
٣. عن عبيد بن زرارة قال:
سألت اباعبداللّه(ع) عن رجل... قال: إنّ الطّواف فريضة و فيه صلاة و السّعى سنّة من رسول اللّه(ص) قلت: أليس اللّه يقول: »إن الصّفا و المروة مِن شعائر اللّه« قال: بلى ولكن قد قال فيهما: »و مَن تطوّع خيراً فانّ اللّه شاكرُ عليمُ« فلو كان السّعى فريضة لم يقل: »فمن تطوّع خيراً[٥٣]
با توجه به اينكه سعى مثل طواف، عملى واجب است، ولى در اين روايت، فريضه بودن از آن نفى شده است; پس يا مراد از فريضه در اين روايت، واجبى است كه در قرآن آمده است و در مقابل، مراد از سنت در اين روايت، واجبى است كه در روايت آمده است، و يا مراد از فريضه، واجبى است كه خداوند وجوب آن را جعل كرده است، و در مقابل مراد از سنت رسول خدا در اين روايت، احكامى است كه پيامبر(ص) جعل كرده است.
٤. محمد بن يحيى بإسناده قال: قال ابوعبداللّه(ع):
السّجود على الأرض فريضة و على الخمرة سنّةُ[٥٤]
با توجه به اينكه اگر مراد از روايت، سجده در غير نماز واجب باشد، پس به هيچ وجه سجده واجب نيست، و اگر مراد از آن، سجده در نماز واجب باشد، پس اصل سجده واجب است، و سجده بر زمين و بر خمره از افراد آن هستند، اگر چه سجده بر زمين افضل است.
در روايت ديگرى امام صادق(ع) فرمودند:
السّجود على الارض فريضة و على غير الأرض سنّة[٥٥]
علاّمه مجلسى مىفرمايد:
تبيين هذا الخبر يحتمل وجوهاً: الاوّل: ما ذكره الأكثر من انّ السّجود على الأرض ثوابه ثواب الفريضة و على ما أنبتته ثوابه ثواب السنّة. الثّانى: انّ المستفاد مِن امر اللّه تعالى بالسّجود انّما هو وضع الجبهة على الارض اذ هو غاية الخضوع و العبودية و امّا جواز وضعها على غير الأرض فانّما استفيد مِن فعل النبّى(ص) و قوله رخصة و رحمة. الثّالث: أن يكون المراد بالأرض أعمّ منها و ممّا أنبتته و المراد بغير الأرض تعيين شىء خاصّ للسّجود كالخمرة و اللّوح أو الخريطة مِن طين الحسين(ع) و هو بعيد و إن كان يؤيّده فى الجملة مارواه فى الكافى مرسلاً انّه قال: السّجود على الارض فريضة و على الخمرة سنّة[٥٦]
شبيه اين عبارات را محدّث بحرانى در حدائق آورده است. مخفى نيست كه ظاهر روايت، احتمال دوم است، همانطور كه در حديث سوم، اين احتمال بيان شد.
پىنوشتها
[١] النوادر اشعرى، ص ١٠٧.
[٢] قرب الاسناد، ج١، ص٤٧.
[٣] كافى، ج٥، ص١٦٠.
[٤] همان، ج٢، ص٢٩٨.
[٥] همان، ص ١٧٣.
[٦] قرب الاسناد، ج١، ص٣٣.
[٧] همان، ص٥١.
[٨] كافى، ج٣، ص٣٣٥.
[٩] همان، ج٢، ٢٩٨.
[١٠] همان، ج١، ص٤٢.
[١١] وسائل الشيعة، ج١٦، ص٢٢٩.
[١٢] كافى، ج٨، ص٤.
[١٣] همان، ج٢، ص٦٦٥.
[١٤] العين، ج٨، ص١٣.
[١٥] معجم مقائيس اللغة، ج١، ص١٧٦.
[١٦] تاج العروس، ج٤، ص٣٤٤.
[١٧] قرب الاسناد، ج١، ص٤٣.
[١٨] كافى، ج٣، ص٤٣.
[١٩] همان، ص١٤٤.
[٢٠] صحاح، ج١، ص٢٣١.
[٢١] مفردات، ص٥٤٨.
[٢٢] معجم مقائيس اللغة، ج٦، ص٨٩.
[٢٣] تاج العروس، ج٢، ص٤٦٣.
[٢٤] مسائل على بن جعفر، ص١٦٠.
[٢٥] وسائل الشيعة، ج١٣، ص٢٧٤.
[٢٦] همان.
[٢٧] همان، ج٥، ص١٣٨.
[٢٨] كافى، ج٣، ص٤١.
[٢٩] همان، ج١، ص١٠٥.
[٣٠] همان، ص٣٦٠.
[٣١] همان، ج٣، ص٤٠.
[٣٢] همان، ج٢، ص١٦٩.
[٣٣] همان، ج٥، ص٤٧٤.
[٣٤] استبصار، ج٣، ص٧٣.
[٣٥] روض الجنان، ج١، ص٤١٥.
[٣٦] مرآة العقول، ج١٦، ص٢٤٣.
[٣٧] روضة المتقين، ج١، ص١٢٤.
[٣٨] تهذيب، ج٧، ص١٢٩.
[٣٩] الفروق اللغويه، ص٤٠٠.
[٤٠] العين، ج٧، ص٢٩.
[٤١] صحاح، ج٣، ص١٠٩٧; معجم مقائيس اللغة، ج٤، ص٤٨٩.
[٤٢] نهج البلاغة، كلمات قصار، ش٣٩.
[٤٣] ش ٢٧٩.
[٤٤] دعائم الاسلام، ج١، ص٢٠٨.
[٤٥] استبصار، ج١، ص٣٢٣.
[٤٦] كافى، ج٢، ص٦٤٤.
[٤٧] همان، ج٣، ص٢٩.
[٤٨] معتبر، ج١، ص١٦٧.
[٤٩] كشف اللثام، ج١، ص٥٦٩.
[٥٠] كافى، ج١، ص٣٠.
[٥١] مرآة العقول، ج١، ص٩٨.
[٥٢] الوافى، ج١، ص١٢٥.
[٥٣] كافى، ج٤، ص٣٨٠.
[٥٤] همان، ج٣، ص٣٣١.
[٥٥] من لايحضره الفقيه، ج١، ص٢٠٧.
[٥٦] بحارالانوار، ج٨٢، ص١٥٤.