تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مکتب تاریخ نگارى مدینه


مکتب تاریخ نگارى مدینه

عبدالعزیز الدورى
محجوب الزویری

کلمه های کلیدی:
مدینه
تاریخ ‌نگارى
مغازى
عروة
زهرى

در میان مکاتب تاریخ‌نگارى، مکتب مدینه از اهمیت ویژه‌اى برخوردار است. در این مکتب اولین مطالعات تاریخى در دوره اسلامى صورت گرفته و تأکید اساسى بر «مغازى» یا «دوران رسالت» بوده است.
نگارنده بر این تلاش است تا اهمیت این مکتب، مورّخان بارز آن (عروة ، زهرى)، موضوع مورد توجه آن‌ها و تأثیر آن را در مسیر تاریخ نگارى اسلامى مورد بررسى و ارزیابى قرار دهد.
مطالعات و تحقیقات در تاریخ و دیگر علوم، با تلاش مشترک طالبان علم در حلقه‌هاى درس آغاز شد. هر حلقه درس تحت نظارت یک استاد بود و دانشجویان برجسته، پس از طى مراحل تحصیلى خود به تشکیل حلقه درس جدیدى اقدام مى‌نمودند. حضور در حلقه‌هاى درس نیز براى همگان آزاد بود؛ بدین سان، سلسله راویان ادامه مى‌یافت. کم‌کم، در نتیجه مداومت شرایط و مساعدت مرور زمان، مکاتبى در تاریخ و حدیث و فقه شکل گرفت که اولین آن‌ها در مطالعات تاریخى، «مکتب مدینه» یا «مکتب مغازى»[٢] است؛ مکتبى که پیدایش و جهت‌گیرى خود را مرهون تلاش‌هاى دو تن از محدّثان فقیه، یعنى «عروة بن زبیر» و شاگرد برجسته‌اش «زهری» مى‌باشد.
                                             ١
عروة از اشراف و بزرگان قریش مى‌باشد. پدرش «زبیر بن عوام»، مادرش «اسماء بنت ابوبکر»، و خاله‌اش «عایشه»، مادر بزرگش «خدیجه بنت خویلد»، برادرش «عبداللّه‌ بن زبیر» و همسرش «ام یحیى» ـ کوچک‌ترین فرزند حکم ـ بودند. وى همواره به حسب و نسب خویش مباهات مى‌نموده[٣] و این امر در رشد و شخصیّت و حتى بر روایاتش نیز تاثیر نهاده است. در سال ولادت عروة اختلاف وجود دارد؛ گفته مى‌شود که وى در سال ٢٢ ه یا سال ٢٦ یا ٢٩ ه تولّد یافته است.[٤] در روایتى سال تولّدش ٢٣ ه / ٦٤٣ م ذکر شده که از بقیه دقیق‌تر به نظر مى‌رسد، زیرا این تاریخ را روایتى دیگر (که عروة را در زمان جنگ جمل(٣٦ ه) سیزده سال مى‌داند) تایید مى‌کند. این روایت هم چنین با آنچه که او خود نقل کرده (که در روز جنگ جمل وى را به سبب کم سال بودن بازگردانده‌اند) تقویت مى‌شود.[٥] در مورد سال وفات عروة نیز چندین روایت داریم: «طبرى» سال ٩٤ ه را ذکر مى‌کند. «ابن سعد» و پیروانش نیز همین را گفته‌اند[٦]، در حالى که «ابن قتیبه» بین سال ٩٣ و ٩٤ ه را ذکر کرده و «ابن خلکان» نیز بر این قول است. علاوه بر این‌ها، روایات دیگرى نیز هست[٧]، ولى قدیم‌ترین و موثق‌ترین آن‌ها، وفات او را به سال٩٤ ه / ٧١٢ م مى‌داند.
عروة در مدینه رشد کرد و در همان جا به تحصیل پرداخت. سپس مدّت هفت سال در مصر اقامت‌گزید و در همان جا ازدواج کرد[٨] و چند سفر به دمشق رفت. آرمان‌هاى عروة با آرمان‌هاى پدر و دو برادرش (عبداللّه‌ و مصعب) تفاوت داشت. وى از تمایلات خود به روشنى سخن گفته است: «آرزویم زهد در دنیا و رستگارى آخرت است و مى‌خواهم از کسانى باشم که دانش از ایشان روایت مى‌شود».[٩]
همین امر نیز در حیاتش تبلور یافت. «ابن هشام» درباره او گفته است: «دائما روزه داشت مگر عید فطر و عید قربان، و هنگامى که درگذشت روزه دار بود».[١٠] عشق او به دانش نیز از روایتى که فرزندش هشام درباره او نقل کرده متجلّى است، وى مى‌گوید: «پدرم روز حرّه کتب فقهى خود را سوزاند و پس از آن مى‌گفت: اگر کتاب‌هایم را مى‌داشتم، برایم محبوبتر از آن بود که خانواده و اموالم را مى‌داشتم».[١١]
عروة در هیچ یک از رخدادهاى سیاسى‌اى که در زمان او به وقوع پیوست مشارکت نکرد. «عجلى» درباره وى مى‌گوید: «او مردى ثقه و صالح بود که وارد فتنه‌ها نشد».[١٢] وى با سیاست امویان مخالف بود از این رو، گوشه‌گیرى از «اهل ستم»[١٣] را پیشه نموده بود.
عروة عرصه حیات را به تحصیل و تدریس گذراند؛ پیوسته به دنبال گردآورى حدیث و اندوختن دانش بود. او از بزرگان مدینه (چه مرد و چه زن) و از کسانى چون عایشه و عمر و اسامة بن زید و عبداللّه‌ بن عمرو بن‌العاص و ابوهریره و عبداللّه‌ بن عباس روایت کرده است.[١٤] وى یکى از هفت فقیه بزرگ مدینه و از اعلام محدّثین آن جا به شمار مى‌آید؛ چنان که «عمر بن عبدالعزیز» درباره وى مى‌گوید: «هیچ کس از عروة بن زبیر داناتر نیست». زهرى مى‌گوید: «عروة دریایى صاف است که با یک مشت خاک نمى‌توان آن را مکدر کرد».[١٥]
در این مقال، ما عروة را به عنوان یک مورّخ در نظر داریم، لذا از نقش او در فقه و حدیث چشم مى‌پوشیم.
البته پیش از پرداختن به تحقیقات تاریخى وى، لازم است بگوییم که عروة با امویان ارتباط داشته است. وى عبدالملک مروان را در نوجوانى مى‌شناخت و در مسجد با او ملاقات مى‌کرد و حتى پس از کشته شدن برادرش عبداللّه‌، در دمشق مهمان عبدالملک شد و در مهمانى ولید نیز شرکت جست. از اخبارى که در دست داریم برمى‌آید که وى، با این که با دربار اموى روابطى احتیاط‌آمیز داشته، امّا به سبب دانش فراوانش مورد احترام شامیان بوده است. اما آنچه بیش از هر چیز در این‌جا اهمیت دارد پرسش‌هایى است که دربار اموى از وقایع مربوط به دوران رسالت از وى کرده و او نیز از طریق نامه به آن‌ها پاسخ گفته است. خوشبختانه برخى از این نامه‌ها از طریق طبرى به دست ما رسیده که از قدیم‌ترین و موثق‌ترین بخش‌هاى تاریخى که ما در اختیار داریم[١٦] به شمار مى‌رود!
در سطور آینده مى‌کوشیم با اشاره به آثار تاریخى عروة، با آثار او آشنایى بیشترى حاصل کنیم:
١ ـ بعثت پیامبر(ص) در چهل سالگى:[١٧]
مقدمات نبوت: «نخستین نشانه نبوت پیامبر(ص) رؤیاى صادقه بود... خداوند تعالى خلوت گزینى را محبوب او فرموده بود و هیچ چیز از این‌که در تنهایى با خود خلوت کند، برایش عزیزتر نبود».[١٨]
نزول وحى بر پیامبر(ص) در حالى‌که در غار حرا به عبادت مشغول بود؛ نزول آیات نخستین [سوره علق] «اقرا باسم ربک...»؛ هراسى که بر اثر وحى در دل پیامبر(ص) افتاد؛ بیان نگرانى با خدیجه؛ رفتن آن حضرت به همراه خدیجه به نزد «ورقه بن نوقل» و پیش‌بینى ورقه که آن حضرت در آینده مقامى بس والا خواهد یافت[١٩].
عروة در نامه‌اى بیان مى‌کند که پیامبر(ص) چگونه دریافت که براى مأموریتى عظیم آماده مى‌شود. عروة خبر دو فرشته‌اى را نقل مى‌کند که در منطقه «بطحاء» مکه نزد پیامبر(ص) آمده و شکم و قلبش را شکافتند و جایگاه وسوسه شیطان و لخته خون را خارج ساخته (کنایه از برداشتن کینه) و در میان دو شانه‌اش مُهر نبوّت[٢٠] زدند.
٢ ـ هجرت به حبشه:
این رخداد در نامه‌اى از عروة به عبدالملک بن مروان آمده است. او در این نامه آغاز دعوت پیامبر(ص) و موضع قریش را در آن زمان بیان کرده و مى‌گوید: «در ابتداى دعوت از او دورى نگزیدند و حتى تا حدودى به سخنانش توجّه کردند تااین که علنا طاغوت‌هایشان را به بدى یاد کرد...». در این هنگام بر او سخت گرفتند و مردم ـ جز اندکى ـ از اطرافش پراکنده شدندو «این وضع تا زمانى که خداوند تقدیر فرموده بود ادامه یافت». او سپس ذکر مى‌کند که گروهى از قریش از طائف به مکه آمدند. آن‌ها کار پیامبر(ص) را زشت شمرده، قومش را علیه او برانگیختند و بر مسلمانان سخت گرفتند. سپس علیه او توطئه چیدند تا پیروانش را گمراه کنند: «حیله‌اى بسیار تکان دهنده بود که برخى فریب آن را خوردند. و خداوند کسانى را که مى‌خواست نجات بخشید». سرانجام چون پیامبر(ص) اوضاع اصحابش را ناگوار دید دستور داد که به حبشه هجرت کنند.
عروة علّت انتخاب حبشه را این‌گونه توضیح مى‌دهد: آن‌جا فرمانروایى نیکوکار داشت که به کسى در سرزمینش ستم نمى‌شد. علاوه بر این، حبشه یکى از مناطق داد و ستد قریش بود و بسیارى از قریشیان به آن‌جا کوچیده بودند، «بدین ترتیب چند سال گذشت».[٢١] عروة ذکر مى‌کند که «عبداللّه‌ بن جحش» در حبشه مسیحى شد.[٢٢]
٣ ـ افزایش مقاومت قریش در برابر دعوت اسلام:
عروة آزارهایى که پیامبر(ص) از قریش تحمّل مى‌کرد را ذکر مى‌کند: این که در خانه‌اش زباله و بر سر [مبارکش] خاک مى‌ریختند.[٢٣] او اسامى استهزاء کنندگان قریش را نیز ذکر مى‌کند.[٢٤]
قریش در «حجّه» گرد آمدند و درباره پیامبر(ص) به مذاکره پرداختند «که او آرزوهاى ما را نادیده و پوچ گرفته و نیاکانمان را ناسزا گفته و بر آیین ما خرده گرفته و جمع ما را پراکنده کرده و معبودهایمان را بد گفته است!» روز دوّم، پیامبر(ص) بر آنان گذشت. گروهى با هم بر او یورش بُردند و مردى از آن‌ها انتهاى ردایش را گرفت. ابوبکر در مقابلشان برخاست و گفت: واى بر شما! آیا مى‌خواهید مردى را بکشید که مى‌گوید پروردگارم اللّه‌ است؟ از این رو از این کار منصرف شدند».[٢٥]
خروج ابوبکر از مکه، پس از این که دید مشرکین علیه پیامبر(ص) همدست شده‌اند، و بازگشتنش به مکه در امان «ابن الرّغنه».[٢٦]
٤ ـ هجرت:
عروة پیام خود را با یک مقدّمه درباره موقعیّتى که منجر به هجرت گردید آغاز مى‌کند. او به رجوع اغلب کسانى که به حبشه مهاجرت کرده بودند نیز اشاره مى‌نماید و این که «اسلام آوردگان رو به ازدیاد نهادند، مردم بسیارى در مدینه به اسلام گرویدند، اسلام علنى شد و مردم به پیامبر(ص) روى آوردند». این جا بود که قریش نگران شدند و براى ایجاد فتنه در میان مسلمین به توطئه چینى پرداختند. اما عاقبت به ستوه آمدند و آخرین توطئه خود را به کار بردند.
عروة تماس گرفتن اهل مدینه با پیامبر(ص) را ذکر کرده و مى‌گوید: «سپس هفتاد تن از سران کسانى که [در مدینه] اسلام آورده بودند، نزد پیامبر(ص) آمدند و در ایام حج، با آن حضرت در «عقبه» بیعت کردند و پیمان همبستگى بستند که ما از توییم و تو از مایى». قریش نیز بر مسلمانان سخت گرفتند و پیامبر(ص) سرانجام دستور هجرت به مدینه را داد. خداوند ـ عزوجل ـ نیز درباره قریش آیه «و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه و یکون الدین کلّه للّه‌»[٢٧] را نازل فرمود.[٢٨]
این قسمت، خبر فتنه نخست است و حکایت هجرت به حبشه را تکمیل مى‌کند. امّا نمى‌دانیم که آیا این خبر ـ چنان که «هوروفتس» مى‌پندارد: ـ بخشى از نامه عروة به عبدالملک مروان بوده یا این که خود روایتى مستقل است؛ زیرا احتمال مى‌رود که عروة محتواى آن نامه را بیان کرده و با این تتمه، آن را تکمیل کرده باشد.[٢٩]
٥ ـ حدیث هجرت پیامبر(ص) به مدینه:
عروة این ماجرا را با اشاره به هجرت مسلمانان به مدینه و ماندن پیامبر(ص) در مکّه (و این که حضرتش در انتظار فرصتى مناسب بوده) آغاز مى‌کند. عروة تدابیرى را که براى هجرت انجام گرفت، اختفاى سه روزه پیامبر(ص) و ابوبکر در غار و ماجراهاى مربوط به این موضوع و بقیه مسیر تا مدینه را به تفصیل شرح مى‌دهد.[٣٠]
این خبر، با اسناد دو خبر پیشین ذکر مى‌شود و در آن نیز به آیه «و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه» اشاره شده است؛ این‌ها ما را به این اعتقاد مى‌خواند که این خبر نیز در تکمیل دو روایت قبلى است.[٣١]
عروة در روایتى دیگر، وصول پیامبر(ص) به «قبا» را در مسیر مدینه ذکر مى‌کند و این‌که چگونه مسلمانان هر روز در انتظار قوم پیامبر(ص) بوده‌اند.[٣٢]
عروة ابتلاء برخى از اصحاب پیامبر(ص) به بیمارى تب (پس از وصول به مدینه) را ذکر کرده[٣٣] و روایتى از موضع «عبداللّه‌ بن ابّى» نسبت به پیامبر(ص) نقل مى‌کند که در آن، رفتار خشک و ناراحت وى نسبت به پیامبر(ص) آشکار است.[٣٤]
٦ ـ خبر سریّه عبداللّه‌ بن جحش:
در این روایت، جزئیات اعزام افراد به سریّه، سفارش‌هاى پیامبر(ص) به عبداللّه‌، هجوم به کاروان قریش، تصاحب شتران، کشته شدن دو قریشى، آشفتگى و اختلاف نظر پیرامون جنگ در ماه حرام تا زمان نزول آیه «یسألونک عن الشهر الحرام...»[٣٥]، و سپس پذیرش شتران [به عنوان غنیمت جنگى] توسّط پیامبر(ص) ذکر شده است.[٣٦]
٧ ـ غزوه بدر:
روایت عروة در این مورد، در نامه‌اى مى‌آید که براى عبدالملک مروان فرستاده و با این عبارت آغاز شده است: «اما بعد، برایم نامه‌اى درباره خروج ابوسفیان نوشته‌اى...».
این روایت طولانى [متشکّل از روایات پیاپى] است که از زمان بازگشت ابوسفیان از شام آغاز مى‌شود؛ سپس به ذکر استمداد ابوسفیان از قریش و اسارت غلامى از قریش توسط [پیروان] پیامبر(ص) و پرس و جوى آن حضرت از تعداد دشمنان ادامه مى‌یابد. عروة به آمادگى پیامبر(ص) براى نبرد و برخورد دو گروه [مسلمین و مشرکین] با یکدیگر و پیروزى مسلمانان اشاره مى‌کند. اما درباره جنگ تفصیل نداده و تنها به گفتن این جمله اکتفا مى‌کند: «قریش و پیامبر(ص) با هم رو در رو شدند و خداوند رسول خود را پیروز، و پیشوایان کفر را خوار ساخت و دل مسلمین را شاد فرمود».
در این نامه نکات جالبى به چشم مى‌خورد؛ از جمله، مقدّمه‌اى است که عروة در آن، از عوامل زمینه ساز جنگ سخن مى‌گوید: «پیش از این نیز میانشان مبارزه برقرار بود و عدّه‌اى نیز در این برخوردها کشته شده بودند؛ از جمله: «ابن الحضرمى» در جایى به نام «نخله» به قتل رسیده بود. چند تن از قریش هم اسیر شده بودند.... «عبداللّه‌ بن جحش» [بر کاروان قریش] یورش برد... و این واقعه، آتش جنگ را میان رسول خدا(ص) و قریش شعله ور ساخت و این اولین درگیرى میان دو گروه بود.»
در این فراز از نامه توصیفى از روحیه مسلمین هنگام رفتن به «بدر» را مى‌بینیم: «نمى‌پنداشتند جز غنیمت چیزى در انتظارشان باشد، و گمان نداشتند در صورت برخورد با قریش جنگى بزرگ رخ دهد».[٣٧]
اشارات دیگرى نیز در روایت عروة در مورد «بدر» دیده مى‌شود؛ از جمله آن سخن پیامبر(ص) که هنگام اعزام مسلمین فرمودند: «این شتران قریش است که بر آن‌ها اموالشان قرار دارد! به سویشان بشتابید! باشد که خداوند آن را غنیمت شما قرار دهد!»[٣٨] هم چنین بیمناک بودن قریش از این که قبیله «بکر» علیه ایشان قیام کنند؛ نقش ادّعایى شیطان در تقویت روحیه آنان،[٣٩] و دعاى پیامبر(ص) هنگامى که دید قریشیان به بدر روى آورده‌اند نیز در آن آمده است: «پروردگارا، همانا تو بر من کتاب نازل فرمودى و مرا وعده دادى که پیروزى بر یکى از دو گروه را نصیبمان فرمایى و همانا وعده‌ات را خلاف نمى‌فرمایى! پروردگارا، این قریش است که با تکبّر و گردنکشى با تو مخالفت کرده و فرستاده‌ات را تکذیب نموده است! پروردگارا، یاریت را که به من وعده فرموده‌اى بر ما عطا فرما! پروردگارا، فردا بر آنان خشم گیر...».[٤٠] عروة سپس کشتگان مشرکین در «قلیب» را بعد از خاتمه جنگ برمى‌شمارد.
٨ ـ غزوه قینقاع:
پس از غزوه «بدر»، قبیله قینقاع بناى حسادت و نیرنگ گذاشتند. «عروة» حکایت این جنگ را از زمان نزول آیه «و اما تخافن من قوم خیانه...»،[٤١] محاصره آنان توسط پیامبر(ص) تا خروجشان از قلعه به دستور پیامبر(ص) و میانجیگرى «عبداللّه‌ بن ابّى» و کوچ دادن آنان از مدینه و اموالى که به دست مسلمانان افتاد شرح مى‌دهد.[٤٢] آن گاه غزوه «بئر معونه» را ذکر کرده[٤٣] و به صورتى گذرا به غزوه «رجیع» هم اشاره مى‌کند.[٤٤]
٩ ـ غزوه خندق:
[گزارش عروة از این غزوه چنین است]: تلاش‌هاى یهود براى گرد آوردن طوایف علیه پیامبر(ص)؛ خروج قریش به رهبرى ابوسفیان که قبیله غطفان، خزاره، بنى مرّه و گروهى از قبیله اشجع را با خود همراه کرده بود و بالاخره، پیامبر(ص) که این خبر را مى‌شنود و خندقى پیرامون مدینه حفر مى‌کند.[٤٥]
١٠ ـ غزوه بنى قریظه:
پس از بازگشت احزاب از جنگ، بین پیامبر(ص) و یهودان بنى قریظه جنگى در گرفت. آن حضرت قلعه‌هاى بنى قریظه را محاصره کرد و آنان را وادار به خروج از دژهاى خویش کرد. سرانجام نیز سعد بن معاذ در میانشان داورى کرد و به کشتن جنگجویان و اسارت زنان و اطفال و تقسیم اموالشان حکم نمود.[٤٦]
١١ ـ غزوه بنى‌المصطلق:
[عروة] به توزیع اسراى بنى مصطلق و ازدواج پیامبر(ص) با «جویریه بنت الحارث» اشاره مى‌کند.[٤٧] او خبر افک (متهم شدن) عایشه را نیز در ضمن بیان همین غزوه مى‌آورد.[٤٨]
١٢ ـ صلح حدیبیّه:
عزیمت پیامبر(ص) براى زیارت کعبه در سال حدیبیّه، در حالى که قربانى با خود داشت و قصد جنگ نداشت؛ تعداد کسانى که همراه پیامبر(ص) بودند؛ فرود آمدن پیامبر(ص) در حدیبیّه و انجام گفت و گو با قریش و دعوت آنان به مصالحه و ترک مخاصمه و صلح به مدّت چهار سال، به شرط آن که هر کدام از آن‌ها از دیگرى در امان باشد. در عهدنامه صلح، پیامبر(ص) «بنى کعب» را از هم پیمانان خود، و قریش، «بنى کنانه» را از متحدان خود شمردند. [عروة [پس از بیان این وقایع بقیه مواد عهدنامه و موکول شدن ورود مسلمانان به مکه به سال آینده را ذکر مى‌کند.[٤٩]
١٣ ـ غزوه موته:
[عروة درباره این غزوه موارد زیر را بیان مى‌کند:] تاریخ وقوع آن؛ ترتیب فرماندهان و شمار شرکت کنندگان در غزوه؛ رسیدن مسلمین به «معان» و آمدن هرقل (هراکلیوس)، سربازان و هم پیمانانش؛ تصمیم مسلمین پس از مذاکره؛[٥٠] بازگشت مسلمین و موضع مردم و نوجوانان نسبت به آنان، و تشویق ایشان توسّط پیامبر(ص).[٥١]
١٤ ـ فتح مکه:
عروة در نامه‌اى که براى عبدالملک مروان نگاشته، خبر فتح مکّه را به تفصیل شرح داده است. او سبب حمله پیامبر، و نحوه آرایش سپاه، آمدن نمایندگان قریش (ابوسفیان و همراهانش) به نزد پیامبر(ص)، ورود مسلمین به مکّه، نبرد خالد بن ولید با برخى از قبایل و پیروزى وى بر آن‌ها را همراه برخى از جزئیات فردى بیان کرده است.[٥٢]
١٥ ـ غزوه حنین:
قبیله «ثقیف» و «هوازن» هنگامى که خبر فتح مکه را شنیدند، از بیم آن که پیامبر(ص) به ایشان نیز هجوم آورد، متحدّ شده و به قصد جنگ با پیامبر(ص) در وادى «حنین» گرد آمدند. پیامبر(ص) حدود دو هفته در مکه درنگ فرمود، آن گاه با ایشان روبه‌رو شد و آنان را شکست داد و چارپایانشان را به غنیمت گرفت و زنان و کودکانشان را اسیر نمود.[٥٣]
پس از غزوه «طائف»، نمایندگان «هوازن» به نزد پیامبر(ص) آمده و اسلام آوردند. آن حضرت نیز اسرایشان را آزاد فرمود.[٥٤]
١٦ ـ غزوء طائف:
پیامبر(ص) پس از پیروزى در «حنین» رو به «طائف» نهاد. قبیله «ثقیف» از درون قلعه به جنگ با مسلمین پرداختند، اما مردمى که در اطراف منطقه بودند اسلام آوردند. محاصره ثقیف فقط دو هفته به طول انجامید. پیامبر(ص) به «جعرانه» که اسراى «حنین» در آن جا بودند مراجعت فرمود و پس از آزاد ساختن آنان به مدینه بازگشت. هیأتى از ثقیف نیز به مدینه آمده و با پیامبر(ص) بیعت کردند.[٥٥]
١٧ ـ نامه‌هاى پیامبر(ص) به مناطق مختلف:
نامه به أهالى «هجر»؛[٥٦] نامه به «حارث بن عبد کلال»، «شریح بن عبد کلال» و «نعیم بن عبد کلال»؛[٥٧] نامه به «منذر بن ساوى»[٥٨] نامه به أهالى «یمن»؛[٥٩] نامه به قبیله «ثقیف»؛[٦٠] نامه به اهالى «ایله»؛[٦١] نامه به قبیله «خزاعه»؛[٦٢] نامه به «زرعة بن ذى یزن»؛[٦٣] و نامه به «عبداللّه‌ بن جحش».[٦٤]
١٨ ـ دوران پایان زندگانى پیامبر(ص):
پیامبر(ص) به آمادگى سپاه «اسامه» فرمان داد؛ آغاز بیمارى پیامبر(ص)؛ تشویق مسلمین توسط پیامبر(ص)؛[٦٥] به حضور در لشکر «اسامه»؛ شدّت یافتن بیمارى آن حضرت و رحلت ایشان و ذکر سنّ آن حضرت؛[٦٦] نیز اشاره به شورش «اسود عنسى» و کشته شدنش در زمان حیات پیامبر(ص).[٦٧]
١٩ ـ امور شخصى:
در نامه‌اى که عروة به «عبدالملک مروان» نگاشته، وفات حضرت خدیجه(س) و ازدواج پیامبر(ص) را با عایشه ذکر کرده است.[٦٨] او در نامه‌اى، به ولید بن عبدالملک نوشته است پیامبر(ص) با خواهر «اشعث» و با «کندیه» ازدواج نکرد، بلکه با دختر «بنى‌الجون» ازدواج کرد؛ امّا پیش از زفاف وى را طلاق گفت.[٦٩]
از آثارى که با اقتباس از اخبار عروة به ما رسیده، پیداست که توجّه وى منحصر به مغازى (سیره پیامبر) نبوده، بلکه او متوجه دوره خلفاى راشدین نیز بوده است.
در این‌جا براى به دست دادن تصویرى کلّى از مطالعات تاریخى عروة به اختصار به این بخش از آثار او نیز اشاره مى‌کنیم:
١ ـ عروة تصمیم ابوبکر بر تجهیز سپاه «اسامه» و اعزام وى را به رغم ارتداد برخى از قبایل عرب و وضع بحرانى مسلمین ذکر مى‌کند.[٧٠] او خبر ارتداد قبایل را به صورتى همه جانبه (امّا در عین حال مختصر و مفید) بیان مى‌کند،[٧١] امّا به سبب اهمیّت موضوع، خبر ارتداد قبیله «یعامه» را به تفصیل شرح مى‌دهد.[٧٢] او حکایت «منضمّ بن نویره» را ـ که براى خونخواهى برادر، و آزادى اسرا و شکایت از رفتار «خالد بن ولید» به نزد ابوبکر آمده بود ـ ذکر مى‌کند، آن گاه بیان مى‌کند که ابوبکر، نظر عمر درباره عزل خالد از فرماندهى سپاه را نمى‌پذیرد.[٧٣]
٢ ـ ابوبکر سپاهیانى به شام اعزام کرده و مسیر هر یک از فرماندهان را تعیین مى‌کند.[٧٤] عروة ماجراى جنگ «اجنادین» و زمان درگیرى و پیروزى مسلمین و اسامى برخى از شهدا را ذکر مى‌کند.[٧٥]
٣ ـ عبّاس و حضرت فاطمه، سهم خود از میراث پیامبر(ص) در فدک و سهم پیامبر(ص) در خیبر را از ابوبکر طلب مى‌کنند؛ همسران پیامبر(ص) هم از ابوبکر سهم پیامبر(ص) در خیبر و فدک را براى خود مى‌خواهند. عروة راى عایشه را نیز در این مورد ذکر مى‌کند.[٧٦]
٤ ـ ابوبکر به منظور رسیدگى به امور مسلمین، تجارت را رها کرده و به حقوق خود از بیت‌المال اکتفا مى‌کند؛[٧٧] بیمارى ابوبکر و تاریخ درگذشت وى.[٧٨]
٥ ـ اشاره به جنگ «یرموک»[٧٩] و نیز اشاره به جنگ «قادسیه».[٨٠]
٦ ـ خبر عزیمت عمر بن خطّاب به «ایله» در سفرش به بیت‌المقدّس.[٨١]
٧ ـ خبر جنگ جمل.[٨٢]
با این که عروة در ذکر اخبار ارتداد، همان روش نقل مغازى (سیره) را به کار مى‌گیرد، امّا به دست دادن نظریه تاریخى عروة در روایات مربوط به دوره خلفاى راشدین بسیار مشکل است؛ زیرا وى اخبار ارتداد را تفصیل نمى‌دهد و از آن جز اخبارى اندک و اشاراتى گذرا ذکر نمى‌کند، در حالى که براى ارایه نظریّه تاریخى وى ـ البته به صورت تقریبى ـ در روایات او از مغازى، مواد تاریخى بیشترى در اختیار داریم، زیرا مى‌بینیم که او در ذکر مغازى تاریخ دوران پیامبر(ص) ابتدا به آغاز وحى و شروع دعوت و هجرت به حبشه و مدینه مى‌پردازد، سپس برخى از فعالیت‌هاى دوران مدینه از قبیل سریّه «عبداللّه‌ بن جحش» و غزوه بزرگ بدر و غزوه قینقاع و خندق و بنى قریظه و صلح حدیبیّه و حمله موته و فتح مکه و غزوه حنین و طائف و برخى از مکاتبات پیامبر(ص) و وقایع اواخر حیات پیامبر(ص) را شرح مى‌دهد. البته برخى از روایات او در پاسخ پرسش‌هاى دربار اموى است، و برخى دیگر را براى شاگردان خود بیان کرده است.
به نظر مى‌رسد که روایات عروة صرفا خطوط اولیّه وقایع تاریخى را مى‌نمایاند که به لحاظ اجمال و تفصیل با یکدیگر تفاوت دارند؛ برخى روایات او جز اشاراتى گذرا نیستند و برخى دیگر ـ چنان که در بیان ماجراى بدر و حدیبیّه و فتح مکّه مى‌بینیم ـ روایاتى مرتبط به هم و پیوسته‌اند. امّا ملاحظه مى‌کنیم که از غزوه «احد» مطلب قابل ذکرى بیان نمى‌کند،[٨٣] هم چنان که در روایات او ذکرى از زمان وقوع حوادث ـ جز غزوه «موته» ـ نمى‌یابیم. با وجود این، ملاحظه مى‌کنیم که عروة در تحقیقات خویش فقط به غزوات نپرداخته، بلکه مطالبى از سیره پیامبر(ص) را از آغاز نزول وحى تا زمان وفات آن حضرت نقل کرده است.
«سخاوى» به «مغازىِ» عروة اشاره کرده[٨٤] و «حاجى خلیفه» نیز این مطلب را با این سخن مورد تایید قرار داده است: «گفته مى‌شود نخستین کسى که در این مورد به تالیف «مغازى» اقدام کرد، عروة بن زید بوده است».[٨٥]
برداشت ما از قطعاتى که نقل کردیم آن است که عروة درباره مغازى سخن گفته است، امّا در روایات او از سیره پیامبر(ص)، طرح تاریخى واضحى به چشم نمى‌خورد.
عروة محدّثى ثقه بود که در نقل روایات از روش اهل حدیث پیروى مى‌کرد. منزلت و مناسبات اجتماعى او نیز سبب شده بود که بتواند روایاتش را از منابع اصلى نقل کند. با این حال، او در برخى از روایاتش اسناد را آورده و در برخى دیگر[٨٦] آن را واگذار کرده است.[٨٧]
به نظر مى‌رسد عروة در پاسخ‌هاى مکتوبش به عبد الملک مروان (اگر چه‌او اسناد روایت خویش را ذکر نکرده، امّا) چندحدیث را به صورت روایتى پیوسته به هم آمیخته است.به یاد داشته باشیم که عروة از برجستگان تابعین بوده و در آن زمان مسأله ذکر سند همراه با روایت، هنوز کاملاً پا نگرفته بود. لذا نقل مستقیم یک روایت ـ خصوصا روایت تاریخى ـ از جانب یک تابعى، طریقى پذیرفته و مورد اعتماد بوده است.
عروة در کنار روایات شفاهى، به مدارک مکتوب نیز توجّه داشته و چنان که در سطور فوق ملاحظه کردیم، تعدادى از نامه‌هاى پیامبر(ص) به نواحى مختلف را نیز ذکر کرده است که این خود نقطه عطفى در سیر تحوّل تاریخ‌نگارى است. علاوه بر این، چنان که در نقل ماجراى هجرت،[٨٨] تشریح روحیه مسلمین هنگام عزیمت به غزوه بدر[٨٩] و در گزارش غزوه قینقاع مى‌بینیم،[٩٠] وى به آیات قرآنى که مربوط به این حوادث تاریخى بوده نیز استشهاد کرده است. هم چنین وى براى «ابن هنیّده» کاتب ولید بن عبدالملک، موقعیت تاریخى نزول آیه «یا ایها الذین امنوا اذا جاءکم المومنات مهاجرات... ذلکم حکم اللّه‌ یحکم بینکم و اللّه‌ علیم حکیم»[٩١] را تشریح کرده و بدین ترتیب متعرض نکته‌اى مهم شده و آن، هجرت زنان از مکه به مدینه بر اثر تمایلشان به اسلام است ـ که پس از حدیبیه واقع شد ـ او هم چنین واکنش پیامبر(ص) نسبت به آنان را نیز یادآور مى‌شود.[٩٢]
این نکته، بیانگر پیوند علم تفسیر و تاریخ در سپیده دم تاریخ‌نگارى است؛ به طورى که استشهاد به آیات قرآن در کتب «مغازى» امرى مأنوس و رایج گردید.
از نظر موثوق بودن، ارزش روایت به راوى آن است، و عروة از ثقاتى نقل کرده که مشهورترین آن‌ها «عایشه» است. اکثر روایات عروة منقول از عایشه است و او خود به اهمیّت این روایات واقف مى‌باشد.[٩٣] وى از خاندان زبیر[٩٤] و غیر ایشان از جمله اسامه بن زید[٩٥]، عبداللّه‌ بن عمرو بن‌العاص[٩٦] و ابوذر[٩٧] نیز روایت آورده است.
تأکید بر راوى روایت موجب شده که آوازه و اعتبار داستان‌هاى مردمى نزد عروة به ضعف و خاموشى بگراید؛ مثلاً وى از عایشه چنین نقل مى‌کند: «چون نجاشى درگذشت، گفته مى‌شد که همواره بر قبرش نورى مى‌درخشد».[٩٨] دقت عروة در نقل این روایت چشمگیر است، زیرا با احتیاط نقل کرده و مى‌گوید: «گفته مى‌شد». او هم چنین درباره ماجراى اسارت گروهى از قریش قبل از غزوه بدر و بازجویى از آنها مى‌گوید: «ادّعا کردند که پیامبر(ص) فرموده....».[٩٩]
عروة، اگر چه اندک، ولى گاهى در روایاتش اشعارى را نیز بر زبان کسانى که در حوادث مشارکت داشته‌اند مى‌گذارد؛ مانند اشعارى که «ورقه بن نوقل» هنگامى که دید «بلال» را در آفتاب سوزان، شکنجه مى‌کنند سرود؛[١٠٠] یا آنچه ابوبکر و بلال پس از هجرت، هنگامى که تبشان شدّت گرفت سرودند.[١٠١] این امر، در محیط مدینه که شعر عنصر اصلى فرهنگ و نقل اخبار بود طبیعى مى‌نماید. از این رو، «ابو الزّناد» درباره عروة گفته است: «در نقل اشعار، محدثّى چون عروة ندیده‌ام».[١٠٢]
سبک عروة واضح، مستقیم، زنده و سلیس و از مبالغه به دور است و نمى‌کوشد مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد. او گاهى در نقل حوادث مقدّمه‌اى مى‌آورد تا رخداد مذکور را دقیقا در موقعیّت تاریخى‌اش توضیح دهد و حدیث را به صورتى مرتبط و به هم پیوسته روایت کند؛ چنان که هنگام نقل غزوه بدر، به آغاز مبارزات مسلمین و قریش اشاره مى‌کند؛[١٠٣] یا در بیان ماجراى هجرت به حبشه، به تحوّل روابط مسلمین و قریش از آغاز دعوت پیامبر(ص) تا زمان هجرت اشاره مى‌نماید.[١٠٤] به همین صورت، او در روایت هجرت به مدینه نیز مقدّمه‌اى ذکر مى‌کند،[١٠٥] و بى‌آن که در نامه‌هایش وقفه‌اى حاصل شود، توجّه ما را به واقعى بودن کلامش جلب مى‌نماید.
از آنچه گذشت دانستیم که مطالعات تاریخى، در ارتباط و پیوند با تحقیقات حدیثى آغاز شده و در واقع یکى از فروع آن بوده است. سبک روایت تاریخى به لحاظ صورت و ساختار، همان سبک نقل حدیث است و عروة در این میان چهره‌اى زنده، واقعى و بى‌اغراق از حوادثى که براى مسلمین رخ داده و نیز از نحوه فعالیّت‌هاى ایشان ترسیم کرده است.
اندیشه تاریخى‌اى که در پسِ این مطالعات جاى نگرفته است، تشریح موقعیّت‌ها و حوادث مهمّ تاریخى در زندگى پیامبر(ص) و مسلمانان صدر اسلام است که درآن اشعار مهمّى مربوط به سیره و دیگر تجارب امّت اسلامى ذکر شده است.
به نظر ما، پرسش‌هاى دربار اموى از عروة، نه تنها حاکى از عدم انحصار توجّه به «مغازى» (سیره) در طلّاب علوم است، بلکه نمایانگر اشتیاق و تمایل اجتماعى و فرهنگى [آن زمان] به این علم نیز مى‌باشد. در هر حال، تلاش عروة از اهمیّتى فراوان برخوردار است، زیرا با گردآورى بسیارى از احادیث تاریخى درباره مغازى [و حوادث صدر اسلام]، برخى از اصول اساسى مطالعات تاریخى را ترسیم کرده و اندیشه‌اى تاریخى و تاثیرگذار را بر جاى نهاده است. البتّه نباید از نظر دور داشت که روش مطالعات تاریخى عروة و ساختار آن ـ یعنى دقیقا آنچه را که عروة بنیان نهاده بود ـ «زهرى» به صورتى شایان توجّه تکامل بخشید.
                                            ٢
نقش اوّل در پیدایش مکتب تاریخى مدینه به «أبوبکر محمد بن مسلم بن عبیداللّه‌ بن عبداللّه‌ بن شهاب الزّهری» تعلق دارد. وى اصول این علم را استحکام بخشید و مسیر آینده مطالعات تاریخى را ترسیم کرد. به همین سبب، تحقیقات وى از این نظر بسیار مهمّ است.
البته مطالعات او به لحاظى دیگر نیز داراى اهمیت فراوانى است، زیرا براى ما تاکید مى‌کند که ریشه‌هاى «مغازى» همان طور که عده‌اى اعتقاد دارند به قصه‌هاى سنتى، یا به تحقیقات جدى‌اى که محدثان و شاگردان او انجام داده‌اند برمى‌گردد.[١٠٦]
در تاریخ وفات «زهرى» تقریبا تردیدى نیست؛ زیرا روایاتى که تاریخ وفات وى را در ١٧ رمضان (١٢٤ ه / ٧٤٢ م) مى‌دانند متواترند.[١٠٧] اما تاریخ ولادت وى چنان که انتظار مى‌رود مورد اختلاف است. بنا به روایات مختلف، سال تولد او ٥٠، ٥١، ٥٦ و ٥٨ ه. ذکر شده است.[١٠٨] البته «زبیر بن بکّار»[١٠٩] و «واقدى» در روایتى[١١٠] آورده‌اند که وى ٧٢ سال زیست، و این امر احتمال ولادت وى به سال (٥١ ه / ٦٧١ م) را تقویت مى‌کند.[١١١]
زهرى نزد اعلام محدثین زمان خود که چهار تن از آنان در نظرش از منزلتى خاص و احترامى فراوان برخوردار بودند تحصیل کرد. او از آن‌ها بسیار تقدیر کرده و اکثر احادیث خود را نیز از آنان اخذ کرده است. این چهار تن عبارتند از: «سعید بن المسیب»،[١١٢] «ابان بن عثمان»، «عبیداللّه‌ بن عبداللّه‌ بن عتبه»[١١٣] و «عروة بن الزبیر».
وى آنان را «چهار دریاى علم» مى‌نامد[١١٤] و مى‌گوید که علم را از آنان اندوخته و مطالعات خویش را بر علوم ایشان افزوده است.[١١٥]
زهرى به قوّت حافظه مشهور بود؛ ویژگى‌اى که در دوران وى اهمیّت فراوانى داشت. از این رو مى‌کوشید با نوشیدن شربت عسل آن را تقویت نماید.[١١٦] مهم‌تر از آن، توجّه زهرى به نگارش نظریات و مسموعاتش بر سینه الواح و کتب بود. معاصرانش نیز به این ویژگى او توجّه داده و مسأله کتابت را از علل اساسى تفوّق او بر همگنانش دانسته‌اند. در روایتى آمده است که وى هر چه را مى‌شنید مى‌نوشت؛ و در روایتى دیگر مذکور است که وى «سنن» پیامبر(ص) و «آنچه را که از صحابه نقل شده بود» مى‌نوشت.[١١٧]
زهرى در نقل «مغازى» بیش از هر کسى بر «عروة بن الزّبیر» متّکى بود و دورانى نه چندان کوتاه نزد وى تحصیل کرد و هم چنان که گفتیم او را به دیده احترام مى‌نگریست و «بحرى بى‌کرانه»اش مى‌دانست.[١١٨]
«بخارى» به «مغازى» ـ تالیف زهرى ـ اشاره کرده و مى‌گوید: «موسى بن عقبه» به نقل از «ابن شهاب» براى ما حدیثى نقل کرد و گفت: «این مغازى رسول خدا(ص) است»، او سپس حدیث را ذکر مى‌کند.[١١٩] سخاوى نیز ذکر کرده است که زهرى «مغازى» را از عروه نقل مى‌کند.[١٢٠] حاجى خلیفه نیز از «مغازى» زهرى چنین سخن گفته: «و از جمله تالیفات در «مغازى»، مغازى محمد بن مسلم الزّهرى است».[١٢١] به هر حال، در آنچه به عنوان مغازى از زهرى در دست داریم، مأخذ اصلىِ روایات عروة است. البته در کنار عروة، زهرى از «سعد بن المسیّب»[١٢٢] و «عبیداللّه‌ بن عبداللّه‌ بن عتبه»[١٢٣] و بسیارى دیگر نیز نقل مى‌کند.[١٢٤]
آشکار است که زهرى در زمینه احادیث پیامبر(ص) و صحابه، در مدینه به تحقیقى وسیع اقدام کرده و در این کار، منزلت اجتماعى، حافظه نیرومند و بهره‌مندى از کتابت مدد کار وى بوده‌اند. وى صرفا به پرسش از محدّثین اکتفا نکرده، بلکه از هر کس که ممکن بود خبر یا حدیثى قابل اعتماد داشته باشد، سوال کرده است. او بدین منظور به مجالس و منازل اشخاص مختلف مى‌رفت و از آنان پرسش مى‌کرد؛ ذهبى مى‌گوید: «ابراهیم بن سعد» گفت: به پدرم گفتم: چه چیزى از زهرى بر شما ظاهر شده؟ گفت: «به مجلس‌ها از آغاز حضور مى‌داشت نه آخر آن. هیچ جوانى، مجلس را ترک نمى‌کرد، مگر این که از او سؤال مى‌کرد و هیچ پیرى را بدون این که از او پرسش کند ترک نمى‌نمود. به هر خانه‌اى از خانه‌هاى انصار که مى‌آمد جوانى یا پیرمردى یا پیر زنى را ترک نمى‌کرد مگر این که از آن‌ها سوال مى‌نمود و تا به مرحله‌اى نزدیک مى‌شد که مى‌خواست از بانوان خدر هم سؤال کند».[١٢٥]
ما در اینجا بر آن نیستیم که از مقام والاى او به عنوان محدّث و فقیه[١٢٦] سخن بگوییم. بلکه در این بحث صرفا به آثار او به عنوان یک مورّخ مى‌پردازیم، لذا به نقل نظر چند تن از بزرگان درباره وى اکتفا مى‌کنیم:
«مالک بن انس» درباره او گفته است: «او دانش فقهاى سبعه را حفظ کرده و در میان مردم نظیر ندارد». «عمر بن عبدالعزیز» مى‌گوید: «کسى از او به سنن گذشتگان داناتر نیست». «ابراهیم بن سعد» به نقل از پدرش مى‌گوید: «پیش از زهرى، کسى دانش را همچون او گرد آورى نکرده است». «عبد الرّحمان بن ابى الزّناد» به نقل از پدرش مى‌گوید: «او دانشمندترین مردم است».[١٢٧] این کلمات، همه بیانگر علوّ مقام و تاثیر او بر سایرین است.
طبرى نقش زهرى را به عنوان مورّخ چنین خلاصه کرده است:
«محمد بن مسلّم الزهرى در اطلاع از «مغازى» رسول خدا(ص) و اخبار قریش و انصار، بر دیگران تقدم دارد و دانشمند بزرگ اخبار پیامبر(ص) و اصحاب اوست».[١٢٨]
اینک به مطالعات تاریخى وى مى‌پردازیم و از «مغازى» او آغاز مى‌کنیم.
به نظر مى‌رسد زهرى در تحقیق خویش پیرامون زندگى پیامبر(ص) ابتدا برخى حوادث پیش از اسلام را ـ که برخى از آن‌ها به ایشان مربوط مى‌شود ـ ذکر کرده و سپس زندگى پیامبر(ص) را در مکه و مدینه بررسى کرده است. سخاوى (ف.٩٠٢ه/١٤٩٧م) مى‌گوید: «حجّاج بن ابى‌منیع» (ف . بعد از ٢١٦ ه / ٨٣١ م) مغازى را از زهرى نقل کرده».[١٢٩] حاجى خلیفه نیز این سخن را ـ که زهرى کتابى در «مغازى» داشته است ـ تأیید مى‌کند.[١٣٠] زهرى همچنان که تألیف خود را «مغازى» نام گذاشته[١٣١] آن را «سیره» نیز نامیده است.[١٣٢] البته عنوان «سیره» به کتابش اطلاق نمى‌شد. امروزه، از «مغازى» زهرى جز قطعاتى که بیش از همه در کتب «ابن اسحاق»، «واقدى»، «طبرى»، «ابن سیّدالناس» آمده، چیزى به دست ما نرسیده است.
در سطور آینده کوشیده‌ایم با قرار دادن این قطعات در چارچوب تاریخى‌شان، ساختار تقریبى آن‌ها را به دست دهیم:
الف: قبل از اسلام
١ ـ روز آفرینش آدم که جمعه بود ؛ روز ورود وى به بهشت و روز اخراجش از آن‌جا؛ روایاتى درباره تاریخ حوادث مهم از هبوط آدم به زمین تا بعثت پیامبر(ص).[١٣٣]
٢ ـ ذکر ماجراى حضرت نوح و پراکنده شدن فرزندان و خاندان وى و تقسیم زمین در میان ایشان.[١٣٤]
٣ ـ تقویم فرزندان اسماعیل یا عرب‌ها که با ماجراى دخول حضرت ابراهیم(ع) در آتش آغاز شده و به عام الفیل مى‌رسد ؛ بعد نیز تقویم هجرى را ذکر مى‌کند.[١٣٥]
٤ ـ اخبارى درباره برخى از انبیا:[١٣٦] ندا کردن موسى(ع) توسط خداوند و معرفى حضرت محمّد (ص) و امتش به حضرت موسى(ع)؛[١٣٧] ماجراى موسى(ع) و خضر(ع)؛[١٣٨] بیمارى حضرت ایوب(ع)[١٣٩] و خبر نذر حضرت ابراهیم(ع) (به نقل از کعب الاحبار) بر قربانى کردن فرزندش حضرت اسحاق(ع) و تلاش شیطان براى ممانعت از این کار.[١٤٠]
این قطعات نمایانگر توجه زهرى به اخبار انبیاء سلف است و نمى‌دانیم که آیا این بخش‌ها جزئى از «مغازى» او بوده است یا نه؟ اگر چه آن را بعید مى‌دانیم.
٥ ـ برخى روایات درباره «آمنه بنت وهب» هنگامى که به پیامبر(ص) باردار شد[١٤١] و حکایت درگذشت «عبداللّه‌ بن عبدالمطلب» نزد دایى‌هایش در یثرب.[١٤٢]
٦ ـ سخاوى ذکر مى‌کند[١٤٣] که «یونس بن یزید» (ف . ١٥٩ م/ ٧٧٥ م) از زهرى درباره حوادثى که براى پیامبر(ص) رخ داده یا ماجراهایى که پیامبر(ص) در آن‌ها مشارکت داشته نقل کرده است؛ از قبیل تعمیر کعبه و حلف‌الفضول. زهرى حضور محمّدبن عبداللّه‌(ص) در جنگ فجّار[١٤٤] را نفى کرده است و این روایات، خود مؤیّد مطالب سخاوى است.
٧ ـ خدیجه بنت خویلد با محمّد بن عبداللّه‌(ص) توافق مى‌کند که قافله‌اش را ـ که به شام مى‌رفت ـ سرپرستى نماید؛ ازدواج پیامبر(ص) با خدیجه و سنّ پیامبر(ص) در آن هنگام.[١٤٥]
٨ ـ زهرى روایاتى از دلایل نبوت پیامبر(ص) نقل مى‌کند؛ از آن جمله فرشته‌اى به کسرى هشدار مى‌دهد[١٤٦]، و یا گاهى نقل مى‌کند که دوستش از پایان دوره بت پرستى خبر داده است، و در خبر دیگرى یکى از این خوارق عادت را به «عمر بن خطاب» نسبت مى‌دهد.[١٤٧]
ب ـ دوران رسالت
ب ـ ١: دوره مکه
١ ـ آغاز نزول وحى (مقدّمات رسالت، رؤیاى صادقه، عبادت در تنهایى و نزول وحى) ؛ نگرانى پیامبر(ص) و بازگشتنش نزد خدیجه(س)؛ رفتن آن حضرت نزد ورقه بن نوفل و ذکر سخن ورقه ؛ چگونگى اطلاع پیامبر(ص) از این که خداوند او را به رسالت برگزیده است؛[١٤٨] اولین و آخرین آیات نازل شده؛[١٤٩] دوره انقطاع وحى و نگرانى پیامبر(ص)[١٥٠] و ذکر نخستین مسلمانان.[١٥١]
٢ ـ نظریه‌اى درباره نگرش قریش نسبت به دعوت پیامبر(ص) و فعالیت‌هاى آن حضرت؛[١٥٢] کوشش پیامبر(ص) در مراسم حج جهت گسترش دعوت خود در قبایل دیگر نظیر «کنده» و «بنى عامر بن صعصعه»، و عدم توفیق ایشان در این کار.[١٥٣]
٣ ـ ماجراى سیر پیامبر(ص) و معراج.[١٥٤]
٤ ـ هجرت به حبشه؛ نخستین مهاجران؛ موضع نجاشى نسبت به مسلمین؛ اعزام هیئتى از جانب قریش به نزد نجاشى و شکست هیئت مذکور در بازگرداندن مسلمین؛ و ذکر مطالب دیگر درباره نجاشى.[١٥٥]
٥ ـ تحریم بنى هاشم و بنى عبدالمطلّب توسط قریش (زهرى در شمار راویان این خبر است)؛[١٥٦] وفات ابوطالب.[١٥٧]
٦ ـ بیعت عقبه؛ متن بیعت نامه و آغاز استقرار اسلام در مدینه.[١٥٨]
ب ـ ٢: دوره مدینه
١ ـ بیان واقعه هجرت به مدینه و ماجراى «سراقه بن جشم»؛[١٥٩] مسلمانان در انتظار پیامبر(ص)؛ موقعیت و زمان وصول پیامبر(ص) به مدینه ؛ ساختن مسجد مدینه؛[١٦٠] تاثیر آب و هواى مدینه بر مهاجرین و ابتلاى برخى از آنان به تب.[١٦١]
٢ ـ سریّه «عبداللّه‌ بن جحش» ؛ تعداد شرکت کنندگان در این سریّه و هویّت آنان؛[١٦٢] نظر پیامبر(ص) درباره حمله به قافله قریش.[١٦٣]
٣ ـ برخى اطلاعات از نظر یهود درباره پیامبر(ص)؛[١٦٤] موضع خشن و دشمنانه «عبداللّه‌ بن ابّى»؛[١٦٥] تغییر قبله ]از بیت‌المقدّس ] به کعبه؛[١٦٦] وجوب روزه و تاریخ آن و وجوب زکات فطره.[١٦٧]
٤ ـ غزوه بدر (زهرى در شمار راویان این خبر است)؛[١٦٨] مطالب دیگرى که به «بدر» مربوط است؛ رؤیاى «عاتکه» ـ دختر عبدالمطلب ـ درباره کاروان قریش؛[١٦٩] نیز حکایت «اماء بن رحضه» که اهداى ده شتر را به قریش پیشنهاد کرده و براى کمک‌هاى دیگر نیز اعلام آمادگى مى‌کند. یکى از جاسوسان قریش موسوم به «عمیر بن وهب» با توجه به نظام و اوضاع مسلمین توصیه مى‌کند که قریش از جنگ منصرف شوند، «عتبه بن ربیعه» نیز نظر او را تایید مى‌کند، اما ابوجهل دخالت کرده و توصیه او را رد مى‌کند و مقابله با مسلمین آغاز مى‌شود؛ دعوت ابوجهل هنگامى که با مسلمانان روبرو مى‌شود؛ نماز پیامبر(ص) و نفرین ایشان بر قریش؛[١٧٠] و مطالب دیگر،[١٧١] از جمله: نخستین شهید مسلمین و اولین شهید از هر یک از گروه‌هاى مسلمان؛ بازدید پیامبر(ص) از میدان جنگ؛ تعداد شهداى مسلمین و تعداد اسرا و مقتولین قریش؛ زمان آوردن اسراى قریش و تمایل پیامبر(ص) به رفتار ملاطفت‌آمیز با آنان.[١٧٢]
٥ ـ غزوه «سویق» و تاریخ وقوع آن.[١٧٣]
٦ ـ تیرگى روابط با یهود و وقوع نزاع با آنان؛ قبیله «اوس» به قتل کعبِ بن أشرف، اقدام مى‌کنند؛[١٧٤] رقابت «اوس» و «خزرج»، در جلب رضایت پیامبر(ص) و قتل «ابن ابى الحقیق» یهودى توسّط قبیله «خزرج»؛[١٧٥] هراس یهودیان و عقد «عهدنامه» مشهور ]میان مسلمین و یهودیان].[١٧٦]
٧ ـ غزوه «بنى قینقاع» پس ازنزول آیه «و امّا تخافن من قوم خیانه فانبذالیهم على سواء»؛[١٧٧] بیان تفصیلى غزوه و تاریخ وقوع آن و رفتار بنى قینقاع.[١٧٨]
٨ ـ غزوات دیگر: غزوة «قراره الکدر» علیه «بنى سلیم» و «غطفان» پس از گذشت ٢٢ ماه از هجرت؛[١٧٩] اعزام مسلمین به سریّه علیه بنى سلیم در «بحرین» پس از گذشت ٢٧ ماه از هجرت.[١٨٠]
٩ ـ جنگ احُد (زهرى در شمار راویان این خبر است):[١٨١] مشورت‌هاى مسلمین پیرامون باقى ماندن در مدینه یا خروج از شهر براى مقابله با هجوم قریشیان؛[١٨٢] نظر عبداللّه‌ بن ابى سَلول (ابن ابّى)؛[١٨٣] عقب نشینى منافقین و تعداد مسلمانان؛ وقوع جنگ و انتشار شایعه قتل پیامبر(ص)؛ یکى از مسلمین پس از جنگ پیامبر(ص) را مى‌بیند؛[١٨٤] پیامبر(ص) بر یکى از قریشیان موسوم به «ابىّ بن خلف» که قصد کشتن آن حضرت را دارد پیشى جُسته و او را هلاک مى‌سازد؛[١٨٥] بیان تفصیلى شهادت حمزة بن عبدالمطلب؛[١٨٦] پیامبر(ص) میدان جنگ را مورد بازدید قرار مى‌دهد.[١٨٧]
١٠ ـ اخراج قبیله یهودى «بنى النّضیر» از مدینه؛ اوضاع و شرایط و تاریخ انجام این کار و شروطى که به موجب آن، این اخراج صورت پذیرفت؛ اموال «بنى‌النّضیر» و کیفیت اموالشان؛ پیامبر(ص) غنائم «بنى‌النضیر» را میان مسلمین تقسیم مى‌فرماید.[١٨٨]
١١ ـ غزوه خندق (زهرى در شمار راویان این خبر است)[١٨٩]: سختى اوضاع مسلمین؛ پیامبر(ص) با برخى از گروه‌هایى که مدینه را محاصره کرده‌اند مذاکره مى‌کند؛ نظر انصار، مخالف هر گونه سازش است؛ شکست تنها کوشش قریش براى درهم شکستن خطّ دفاعى مدینه؛[١٩٠] پیامبر(ص) از توطئه «بنى قریظه» علیه مسلمین براى ایجاد بدگمانى میان دشمنان خویش بهره مى‌گیرد؛ وزش بادهاى شدید و پایان محاصره.[١٩١]
١٢ ـ حمله به «بنى قریظه» ـ که سومین قبیله یهودى مدینه بودند ـ بلافاصله پس از غزوه خندق[١٩٢] و شرایطى که آنان پذیرفتند[١٩٣] و مطالب دیگر.[١٩٤]
١٣ ـ اعزام به سریّه‌اى علیه «بنى لحیان» (زهرى در شمار راویان این خبر است).[١٩٥]
١٤ - حدیث إفک [عایشه].[١٩٦]
١٥ ـ سریّه «زید بن حارثه» علیه «ام قرفه».[١٩٧]
١٦ ـ صلح حدیبیّه: اهداف پیامبر(ص) و تعداد مسلمانانى که با پیامبر(ص) از مدینه خارج شدند و تعداد شتران قربانى؛[١٩٨] پیامبر(ص) مسیر را مشخّص مى‌کند؛ توقف مسلمین در حدیبیّه؛ پیامبر(ص) نسبت به مسالمت با قریش اظهار تمایل مى‌کند؛ واکنش قریش و دیدگاه آنان در این مورد؛ قبیله «خزاعه» که با مسلمین روابط دوستانه دارند، دیدگاه مسلمانان را به اطلاع قریش مى‌رسانند.[١٩٩]
آمدن نمایندگان که اکثرشان در هر دو جانب از قریش‌اند و تلقّى آنان از وضعیت مسلمانان؛ پیامبر(ص) با لحنى سیاستمدارانه (دیپلماتیک) سخن گفته بر حُسن نیّت خویش تاکید کرده و ترک مخاصحه را پیشنهاد مى‌کند؛ سرانجام «سهیل بن عمرو» براى انجام مذاکره از جانب قریش [به حضور پیامبر(ص)] مى‌آید؛ مناقشه پیرامون برخى از کلمات عهدنامه؛ متن نهایى صلحنامه و اسامى شهود؛ مطالب دیگر از جمله تردید برخى از صحابه در قربانى کردن قربانى خود در حدیبیّه؛ تحلیل زهرى درباره اهمیّت صلح حدیبیّه و نتایج آن.[٢٠٠]
١٧ ـ فتح خیبر: موقعیّت خیبر و تاریخ فتح آن ؛ توافق با اهالى خیبرو دلایل فقهى آن و دیدگاه ابوبکر و عمر درباره آن؛[٢٠١] حادثه‌اى در مسیر خیبر؛[٢٠٢] معامله فدک؛ غزوه مؤته؛[٢٠٣] غزوات کوچک.[٢٠٤]
١٨ ـ فتح مکه: زهرى نقش قبیله «خزاعه» را به عنوان همپیمانان و خبرچینان پیامبر بیان مى‌کند[٢٠٥] و این که آنان بعد از صلح حدیبیّه با پیامبر همپیمان شده بودند؛ تجاوز قبیله بکر و قریش ـ که همپیمانان یکدیگر بودند ـ بر قبیله خزاعه سبب اصلى حمله مسلمین به آنان شد؛[٢٠٦] ابوسفیان براى مذاکره به مدینه مى‌آید، اما به نتیجه نمى‌رسد؛ آمادگى پیامبر براى حمله؛[٢٠٧] پیامبر کسى را به نیابت از خود در مدینه مى‌گمارد و خود حمله را رهبرى مى‌کند؛ تاریخ حمله و تعداد سپاهیان و ورود پیروزمندانه پیامبر به مکه؛[٢٠٨] سِتردن نقوش ترسیم شده در داخل کعبه و تصمیمات دیگر؛ مدت اقامت مسلمین در مکه پس از پیروزى.[٢٠٩]
١٩ ـ غزوات بعدى: غزوه «هوازن» و اتکاء مسلمین برکثرت تعدادشان (ماجراى «ذات انواط»)؛[٢١٠] در هم ریختن صفوف مسلمین در جنگ و فراخواندن انصار توسّط پیامبر و پذیرش آنان [و ادامه جنگ]؛ دوره بحرانى جنگ و دعاى پیامبر(ص)؛ پیروزى،[٢١١] توزیع غنایم و آزاد ساختن اسرا؛[٢١٢] حمله به «تبوک» (زهرى در شمار راویان این خبر است)؛[٢١٣] مطالب مستقل؛[٢١٤] تعیین جزیه بر «ایله» و «اَذرج» و «اذرعات»؛[٢١٥] و «تباله» و «جرش»[٢١٦] و حمله به «دومة الجندل» و تعیین جزیه بر آنان.[٢١٧]
٢٠ ـ نامه‌ها و دیدارها: دیدار هیئت اعزامى قبیله «کنده»؛[٢١٨] پیامبر نامه‌اى به وسیله «دحیه‌الکلبى» براى هرقل (هراکلیوس) ارسال مى‌کند و تفصیل این ماجرا؛ زهرى ماجراى رؤیاى هرقل و تمایل پنهانى وى به اسلام و مشورت او با اسقف در این مورد را نقل مى‌کند؛[٢١٩] پیامبر نامه‌اى براى کسرى (خسرو پرویز) مى‌فرستد، ولى او نامه را پاره مى‌کند، تحلیل پیامبر از این خبر؛[٢٢٠] کسرى از «باذان» ـ حاکم یمن ـ مى‌خواهد که به نزد پیامبر برود و از او بخواهد که توبه کند، در غیر این صورت آن حضرت را به قتل برساند! «باذان» با پیامبر مکاتبه مى‌کند و این مکاتبه با اسلام آوردن او و پارسیان خاتمه مى‌یابد و این مقارن زمانى است که پیش‌بینى پیامبر در مورد پایان کار کسرى تحقق مى‌یابد.[٢٢١]
٢١ ـ برخى ناآرامى‌ها: اعزام «خالد بن ولید» براى سرکوب قبیله «بنى حارث» به نجران و اسلام آوردن آنان؛[٢٢٢] قبیله تمیم از پرداخت زکات سرپیچى مى‌کند، اما مسلمانان آنان را به پرداخت زکات وادار مى‌سازند و هیئتى از جانب آنان به مدینه مى‌آید.[٢٢٣]
٢٢ ـ مطالبى مربوط به پیامبر(ص)؛ اشاراتى به همسران آن حضرت[٢٢٤] و توضیح برخى از اسامى آن حضرت.[٢٢٥]
٢٣ ـ اشاره‌اى به حجّة‌الوداع و برخى اطّلاعات درباره آن؛[٢٢٦] آماده شدن «اسامة بن زید» براى جنگ [با کفّار].[٢٢٧]
٢٤ ـ آخرین بیمارى پیامبر(ص): پیامبر نزدیک بودن اَجل خویش را دریافته و ضمن اشاره به این موضوع در یکى از خطب خویش بر منبر مسجد، بر اعزام سپاه «اسامه» تأکید مى‌فرماید. عبّاس از على بن ابى‌طالب(ع) مى‌خواهد که به اتفاق به نزد پیامبر بروند و درباره جانشین آن حضرت سؤال کنند، اما على(ع) نمى‌پذیرد؛ مطالب دیگر.[٢٢٨] پیامبر در واپسین روزهاى عمر، مسلمین را از نظر مى‌گذراند و ابوبکر را به امامت نماز مسلمانان مى‌گمارد؛[٢٢٩] آخرین وصایاى پیامبر و رحلت آن حضرت به سراى باقى؛ تاریخ وفات پیامبر و سنّ آن حضرت؛[٢٣٠] تأثیر وفات پیامبر؛ به خاکسپارى پیکر مطهّر پیامبر بزرگوار.[٢٣١]
از این نمودار مختصر آشکار مى‌شود که زهرى اولین چارچوب واضح از سیره را به دست داده، خطوط اصلى آن را به وضوح تمام ترسیم کرده و تنها تکمیل جزئیات این چارچوب را بر عهده آیندگان نهاده است. طرح او در مغازى (سیره) با برخى از مطالب مربوط به زندگانى پیامبر(ص) قبل از نبوّت آغاز مى‌شود و چه بسا در این بخش، نسب پیامبر(ص) را نیز ذکر مى‌کند[٢٣٢] و پس از اشاره به برخى از مطالب مهم دوران مکه، هجرت، غزوات و سرایا، به تشریح دوران رسالت پرداخته و فعالیت‌هاى دیگر از قبیل سُفرا و هیئت‌هاى اعزامى و سرانجام بیمارى پیامبر(ص) و وفات آن حضرت را ذکر مى‌کند.
به نظر مى‌رسد زهرى عموما حوادث تاریخى را بر اساس تسلسل زمانى آن‌ها ملاحظه کرده است و برخى از تواریخ از قبیل تاریخ هجرت و چه بسا تاریخ وقوع غزوه بدر، احد و خندق (زیرا نام او در شمار راویان این اخبار ذکر شده است) و تاریخ برخى غزوات از قبیل غزوه قرارة‌الکرر، «بنى سلیم»، قینقاع، بنى‌النّضیر، خیبر و فتح مکه و تاریخ وصول هیئت اعزامى «کنده» و رحلت پیامبر(ص) را ذکر کرده باشد.[٢٣٣] همین توجّه به تاریخ وقوع حوادث، زهرى را در تثبیت چارچوب سیره یارى کرده است.
دیدگاه زهرى اساسا دیدگاه «محدّث» است.[٢٣٤] تلاش اصلى او نیز کسب علم یا احادیث و از جمله احادیث تاریخى بوده است. وى کسب «علم» را علاوه بر این‌که کارى ناشى از تقوى و دیندارى مى‌داند، آن را ضرورتى اجتماعى و دینى نیز مى‌شمارد[٢٣٥] که در نتیجه آن، صاحب علم نیز از شرافت و منزلت اجتماعى والایى برخوردار خواهد شد.[٢٣٦]
روش او در تحقیق احادیث و روایات، متکى بر اسناد است[٢٣٧] و موضع او نسبت به اسناد، همان موضع محدّثین بزرگ آن عصر است که گاهى به روایت یکى از تابعین اکتفا کرده، ولى در مورد احادیث تاریخى با آزادى عمل بیشترى عمل مى‌کند.
اما زهرى با گردآورى چند روایت به صورت یک ماجراى روان و به هم پیوسته ـ که نام رجال روایات مذکور نیز پیش از روایت آورده شده ـ گامى بزرگ و مهم در نقل روایات تاریخى پیوسته برداشته است.[٢٣٨] علاوه بر این، زهرى آیات قرآنى را که به مسایل تاریخى ارتباط دارند، بسیار ذکر مى‌کند.[٢٣٩] روایات واقدى ـ که از زهرى نقل شده‌اند ـ به وضوح تمام بیانگر این حقیقت‌اند که مطالعه قرآن که سرشار از اشاره به امور مسلمین در مدینه است عامل دیگرى در پدید آمدن تحقیقات تاریخى است.[٢٤٠]
در روایات زهرى، مى‌توان هم کارهایى که با وحى الهى انجام شده‌اند و هم فعالیت‌هاى عملى بشرى را (خصوصا به هنگام تشریح غزوات) مشاهده کرد.[٢٤١] پیدا است که اندیشه «جبر» هنوز در آن زمان اندیشه حاکم نبوده و در واقع، نظر زهرى درباره صلح حدیبیه، متضمن تایید کارى است که در زمان خود از تایید لازم برخوردار نشد.[٢٤٢]
مى‌توان گفت که روایات زهرى عموما با روشى صریح و ساده و متمرکز، اطلاعاتى واقعى و متوازن به دست مى‌دهند،[٢٤٣] لذا تلاش براى بزرگنمایى و اغراق که در مورخین بعدى دیده مى‌شود، در آثار او اندک است، گرچه جوانه‌هاى تمایل به تمجید را در آثار او مى‌توان یافت.[٢٤٤]
اطلاعات تاریخى زهرى عموما برگرفته از احادیث است. وى داستان‌هاى مردمى (عامیانه) را بیشتر مناسب سرگرمى و تفریح مى‌داند،[٢٤٥] اما پیدا است که مواد دیگرى ـ اگرچه محدود و اندک ـ به اخبار تاریخى او نفوذ کرده است. وجود این مواد، بیانگر آغاز تحولاتى است که بعد از زهرى آشکار شد؛ فى‌المثل تأثیر داستان‌هاى عامیانه در برخى روایات او به چشم مى‌خورد؛ از جمله خبرى از نظر هرقل (هراکلیوس) درباره دین جدید،[٢٤٦] هشدارى که کسرى (خسرو پرویز) شنید،[٢٤٧] داستان کاهنى که شیطان او را هشدار داد[٢٤٨] و جزئیات ماجراى سراقه.[٢٤٩] هم‌چنین توجه زهرى به اخبار انبیاء پیشین و اخبار اهل کتاب،[٢٥٠] انعکاس خفیفى از اسرائیلیات در آثار وى به جا نهاده است؛ در این مورد «کعب الاحبار» منبع خبر او است.[٢٥١]
گاهى زهرى اشعارى را در اخبار خود ذکر مى‌کند.[٢٥٢] و این امرى طبیعى است، زیرا باید به یاد داشته باشیم که مردم عموماً به شعر راغب بوده‌اند و شعر عنصر اصلى فرهنگ آن زمان بوده است. زهرى نیز به شعر علاقه‌مند بود[٢٥٣] و خود به عنوان کسى که در این فن دستى دارد شهرت داشت،[٢٥٤] با این حال میزان شعر در مغازى او محدود است و ذکر این مقدار شعر، به هیچ روى نشانه تأثیر سبک «قصص ایام» [مکتب تاریخى عراق] در آثار او نیست.
مطالعات تاریخى زهرى به مغازى منحصر نیست، بلکه علم انساب و تاریخ صدر اسلام را نیز شامل مى‌شود. وى به داشتن اطلاعات وسیع در مورد «انساب» معروف بود.[٢٥٥] «خالد القسرى» از او خواست که کتابى در انساب عرب تألیف کند. وى نیز با انساب قوم «مضر» آغاز کرد ولى آن را به اتمام نرساند.[٢٥٦] «مصعب الزّبیرى» در کتابش موسوم به «نسب قریش» از آثار زهرى استفاده کرد.[٢٥٧] و این امر کلام «قره بن عبدالرحمان» را که مى‌گوید زهرى کتابى درباره نسب قوم خویش (قریش) تألیف کرده، تأیید مى‌کند.[٢٥٨]
زهرى به دوره خلفاى راشدین نیز پرداخته و مسایل حیاتى و مهمى را که در آن دوره روى داده به مطالعه گرفته است. وى اطلاعات مفصلى از انتخاب ابوبکر به دست داده و تاثیر این انتخاب را نیز بیان کرده است.[٢٥٩] آن‌گاه اولین سخنرانى (خطبه) ابوبکر را ذکر کرده و در مورد رفتار او به عنوان خلیفه اظهار نظر نموده است.[٢٦٠] پس از آن نیز نظر على(ع) درباره این انتخاب و بیعت آن حضرت ـ که بعدا صورت گرفت ـ و طلب کردن «فدک» توسط حضرت فاطمه زهرا(س) را نقل مى‌کند.[٢٦١]
او درباره دوران «عمر بن‌الخطاب» به مساله ایجاد دیوان(دیوان سپاه) و سازماندهى آن و دیوان عطایا[٢٦٢] و احتمالاً به مسأله «شورا» هم پرداخته است.[٢٦٣] او سن عمر و برخى از خطب او را بیان مى‌کند.[٢٦٤] سپس دوران خلافت عثمان را به تفصیل شرح مى‌دهد و نخست به جمع آورى قرآن مى‌پردازد.[٢٦٥] آن‌گاه جزئیات دقیقى از فتنه به دست مى‌دهد. روایات او در این موضوع از اهمیت بسیارى برخوردار است، زیرا بیانگر دیدگاه مدینه از این ماجرا است. بنا به نقل زهرى عثمان در شش سال اول خلافتش داراى محبوبیت است، اما پس از آن به تدریج شکایات رو به فزونى مى‌گذارد.[٢٦٦]
زهرى به تفصیل انتقادات وارده بر عثمان را شرح مى‌دهد[٢٦٧] و هم‌چنین متعرض تلاش عثمان براى جواب‌گویى به انتقادات[٢٦٨] مى‌شود. او به تأثیر بد «مروان بن‌الحکم» بر اوضاع[٢٦٩] مى‌پردازد و دسته‌بندى‌هاى بزرگ در مدینه[٢٧٠] و گِرد آمدن ابرهاى مخالفت و در انتها، طوفانى که طومار زندگى عثمان را در هم پیچید و پایان کار او را شرح مى‌دهد.[٢٧١] سپس واکنش شخصیّت‌هاى بزرگ مدینه و سرانجام انتخاب على(ع) را بیان مى‌کند.[٢٧٢]
آن‌گاه دیدگاه «طلحه» و «زبیر» را نسبت به خلیفه جدید و مذاکرات آن‌ها با عایشه و عزیمت هر سه به «بصره» و مذاکراتشان با على(ع) پیش از جنگ و سرانجام جنگ جمل[٢٧٣] را ذکر کرده و پس از آن، به منازعه على(ع) و معاویه و جنگ صفین مى‌پردازد. سپس ماجرا را با حاکمیت و تسلّط معاویه بر مصر،[٢٧٤] رابطه امام حسن(ع) با کوفیان، مذاکرات آن حضرت با معاویه و سرانجام کناره‌گیرى امام حسن(ع) خاتمه مى‌بخشد.[٢٧٥]
پیداست که زهرى دوران اموى را بررسى نکرده است، اما گفته مى‌شود که «ولید بن عبدالملک» از او درباره سن خلفاى اموى پرسش کرده است[٢٧٦] و او نیز سنّ و مدّت خلافت هر یک از خلفا را نگاشته است. طبرى مدّت خلافت ولید بن عبدالملک را نیز از قول زهرى آورده و این آخرین خبرى است که از وى نقل مى‌کند.[٢٧٧]
این نوع تحقیقات زهرى حاکى از آن است که توجّه به تجارب امّت، یکى از عوامل مهم پیدایش تألیفات تاریخى بوده است؛ زیرا مسایلى از قبیل «اصل اجماع»، ظهور دسته‌هاى سیاسى و مناقشات آنان پیرامون حوادث گذشته و به ویژه موضوع فتنه [دوران عثمان]، مسأله خلافت و این که آیا خلافت به انتخاب است یا به وراثت، مشکل سازمان ادارى و خصوصا مسأله سامان بخشیدن به تنظیم مالیات‌ها[٢٧٨] و تشکیل دیوان، همگى نیازمند تحلیل و توصیفى است که مى‌بایست از طریق مطالعات تاریخى حاصل شود.
زهرى روایات مدینه را به ما عرضه مى‌کند و این روایات، عموما دلالت بر حقّانیّت امّت دارند؛ فى المثل از این روایات در مى‌یابیم که پیامبر(ص) براى رهبرى امّت پس از خود، هیچ کس را معرفى نکرده است و اصل انتخاب را مقرّر داشته نه وراثت را، امّت نیز ابوبکر را برگزیده‌اند. حتى على(ع) هم که ابتدا از این انتخاب راضى نبود، بعدها به اختیار خود با وى بیعت نمود.
زهرى ابوبکر و عمر را دو نمونه ممتاز درستکارى نشان مى‌دهد، اما مساله فتنه دوران عثمان داراى پیچیدگى بسیارى است و شکایاتى که از عثمان شده تا حدودى توجیه پذیرند. تصویرى که زهرى از واقعه به دست مى‌دهد با روایات دیگرى که از ماجرا عرضه مى‌دارد متفاوت است و این خود بیانگر آن است که مدینه در دوران فتنه به دسته‌هایى منشعب شده بود. از روایات او در مى‌یابیم که ابتدا على بن ابى طالب(ع) نسبت به فتنه موضعى خیر خواهانه داشت، سپس گوشه گرفت و در زمان وقوع طوفان برکنار ماند، ولى به شدّت از قتل عثمان متأثر شد؛ دیگر آن که على(ع) به سبب آن که طبعا نامزد خلافت به شمار مى‌رفت و داراى منزلت و امتیازات بسیار بود، انتخاب شد.
هنگام بیان خروج طلحه و زبیر، روایات زهرى طرفدار على(ع) است و سایه منفى خفیفى بر شورشیان مى‌افکند. در منازعه میان على(ع) و معاویه نیز با این‌که معاویه به عنوان مظهر زیرکى ظاهر مى‌شود، اما پیداست که حق به جانب على(ع) است.
زهرى روایت مى‌کند که امام حسن(ع) در مقابل معاویه از خلافت کناره‌گیرى کرد. او با بیان این ماجرا، کار خود را خاتمه مى‌دهد.
نگاهى گذرا به آثار زهرى نشانگر آن است که وى متأثر از دسته‌هاى سیاسى نبوده و کوشیده است که حوادث را از دیدگاه مدینه نقل کند.
حال، ناگزیریم از روابط زهرى با امویان سخنى بگوییم.[٢٧٩] «یعقوبى» آورده است که عبدالملک مروان هنگام مبارزه با «عبداللّه‌ بن زبیر» تلاش مى‌کرد که شامیان را از انجام حج باز دارد و براى تقویت موضع خویش، حدیثى را به زهرى نسبت داد که «حج به مسجد الاقصى نیز جایز است!».[٢٨٠] این حدیث فى نفسه مشکوک است، زیرا زهرى در آن زمان (حوالى سال ٧٢،٧٣ هجرى) جوانى بیش نبوده و هنوز شهرتى نداشته است.
روایات موجود ذکر مى‌کنند که زهرى به دمشق سفر کرده و اتفاقا در راه به عبدالملک برخورده و مشکل فقهى او را پاسخ گفته است. عبدالملک، زهرى را نمى‌شناخت، ولى در این ملاقات دانش و ذکاوت او را پسندید و دیون او را پرداخت و به او هدیه‌اى بخشید و توصیه کرد که مطالعات خویش را ادامه دهد؛ و زهرى به مدینه بازگشت.[٢٨١]
این روایت مى‌رساند که در آن زمان، زهرى دانشجو بود، زیرا چنان که وى اهمیتى را که در روایت یعقوبى آمده است واجد مى‌بود، طبعا نباید خلیفه در زمان مبارزه با «عبداللّه‌ بن زبیر» او را به بازگشت به مدینه توصیه نماید! از سوى دیگر روایتى موجود است که مى‌رساند زهرى از عبدالملک در زمان مبارزه‌اش با فرزند زبیر انتقاد مى‌کرده است،[٢٨٢] در نتیجه نمى‌توان روایت یعقوبى را پذیرفت. از این‌رو روایت زهرى را درباره خودش مى‌پذیریم که گفته است: «در زمان جنبش "ابن اشعث" به دمشق رفتم»؛[٢٨٣] یعنى حدود سال ٨٠ هجرى که هفت یا هشت سال پس از قیام فرزند زبیر بوده است.
احتمال مى‌رود که تحقیقات زهرى مدّتى طولانى او را به اقامت در مدینه وادار کرده باشد و در همین ایام، دیدارهاى ناپیوسته‌اى با دربار اموى داشته است. او سپس نواحى جنوبى فلسطین (نزدیک مرزهاى حجاز) را براى اقامت برگزید و احتمالاً در این زمان است که به سبب مقام علمى‌اش از حجاز و دمشق (دربار اموى) نیز دیدار کرده است.[٢٨٤] آن چنان‌که گفتیم عمر بن عبدالعزیز نیز او را بسیار گرامى مى‌داشت.[٢٨٥]
زهرى در زمان «یزید بن عبدالملک» و «هشام» ترجیح مى‌دهد که در دمشق مقیم شود و یزید بن عبدالملک او را به عنوان قاضى منصوب کرد. زهرى هم چنین با «هشام بن عبدالملک» که او را به عنوان مربّى فرزندش برگزیده بود، روابطى مستحکم داشت و همین امر سبب تقویت صبغه اسلامى در حکومت وى شد. هشام از او خواست که به منظور استفاده فرزندانش، احادیث خود را املاء کند[٢٨٦] و از دو کاتب خواست که با او همراهى کرده در درس‌هایش حاضر شوند و احادیث او را بنویسند. آن دو نیز مدّت یکسال چنین کردند.[٢٨٧] و چه بسا این مسأله خود روشنگر علّت وجود اکثر تألیفات او در مخزن کتب دربار اموى باشد.
با این حال، در مجادله تندى که میان او و هشام واقع شد، ملاحظه مى‌کنیم که زهرى تحت تاثیر امویان قرار نگرفته است: «روزى هشام از او پرسید: در آیه «الذى تولّى کِبرَه منهم...»[٢٨٨] منظور کیست؟ زهرى پاسخ داد:«عبداللّه‌ بن ابّى» مقصود است! هشام گفت: دروغ گفتى، منظور على(ع) است! زهرى پاسخ داد: من دروغ مى‌گویم!؟ از تو باکى ندارم، سوگند به خدا اگر هاتفى از آسمان بگوید که پروردگار دروغ را حلال کرده است، دروغ نخواهم گفت!»[٢٨٩] این همان زهرى دانشمند است!
خدمات زهرى در زمینه مطالعات تاریخى، به دیدگاه تاریخى و تحقیقات او در تاریخ صدر اسلام منحصر نیست، بلکه او با تدوین احادیث نیز خدمت بزرگى به علم تاریخ کرده است. در منزلش انواع کتب او را از همه سو احاطه کرده بودند[٢٩٠] و مخزن کتب امویان شامل بارهایى از دفاتر دانش او بود که براى هشام بن عبدالملک نگارش یافته بود.[٢٩١]
امّا درباره حدیثى که بدو منسوب بوده و در آن گفته است: «از نوشتن کراهت داشتیم، تا این که امراء ما را بدان مجبور ساختند؛ پس بهتر دیدم که هیچ مسلمانى را از آن محروم نسازم»؛[٢٩٢] به نظر مى‌رسد که این حدیث انعکاسى از آراى محدّثین مى‌باشد که بعدها به وجود آمده‌اند، زیرا زهرى از زمانى که دانشجو بود عادت داشت احادیث را بنویسد.[٢٩٣]
روایت زیر که از معاصرانش نقل شده، نوشتن علوم را توّسط او امرى طبیعى به شمار آورده است: «لیث مى‌گوید به ابن شهاب گفتم: اى کاش این کتاب‌ها را براى مردم وضع مى‌کردى و فقط به تدوین مى‌پرداختى! زهرى پاسخ داد: هیچ کس چون من این علم را رواج نداده و در راه آن به اندازه من تلاش نکرده است».[٢٩٤] زهرى به نوشتن بها داد، چون گفت: «خواندن از دانشمند و سماع از او مساوى هستند، ان شاء اللّه‌!».[٢٩٥]
«عبداللّه‌ بن عمر» مى‌گوید: «زهرى را مى‌دیدم که کتابى را به کسى مى‌دهد و آن را بر آن‌ها نمى‌خواند و آن را بر او نمى‌خوانند، بلکه مى‌پرسند: آیا این کتاب را از تو روایت کنیم و او پاسخ مى‌دهد: آرى!».[٢٩٦] «مالک بن انس» نقش زهرى را در کتابت حدیث در یافته و گفته است: «نخستین کسى که دانش را تدوین کرده ابن شهاب است».[٢٩٧] او با این کار راه را براى دیگران گشود.
بدین ترتیب، معلوم است که زهرى خطوط کلّى تألیف سیره نبوى و چارچوب اصلى آن را مشخص ساخته و در ضبط و ثبت روایات مدینه نیز نقشى اساسى داشته است. لذا اگر «عروة بن الزّبیر» پیشتاز علم تاریخ باشد، زهرى مؤسس مکتب تاریخى مدینه است. او با تحقیقات جدّى خویش، علم مغازى (سیره) را بنیان نهاد، لذا برخلاف آنچه که برخى پنداشته‌اند، این علم زاییده داستان‌هاى قصّه پردازانى از قبیل «وهب بن منبّه» نیست.
شاگردان زهرى از قبیل «موسى بن عقبه» و «ابن اسحاق» نیز در طریقى که او ترسیم کرد ره سپردند. هر چند «ابن اسحاق» موادى نیز از داستان‌هاى عامیانه و اسرائیلیات گرفته و از این رو سطح مطالعات تاریخى‌اش تنزل کرده است، اما در عین حال مواد اصلى سیره او روایات زهرى است.
واضح است که توجه به تجارب و دستاوردهاى امّت، یکى از عوامل تحقیقات و مطالعات تاریخى زهرى بوده است و مى‌بینیم که غنچه‌هاى کار عروة، نزد زهرى رشد کرده و به بار نشسته‌اند.
سرانجام، سخن آخر این که زهرى با دانش و سعى خود، مطالعات تاریخى را بر اصلى ثابت و استوار بنیان نهاد که به حفظ نخستین روایات تاریخى انجامید.

پی نوشت ها:
[١] این مقاله ترجمه‌اى است از صفحه [٦١] ١٠٢ کتاب «بحث فی نشأة علم التاریخ عند العرب»، بیروت، دارالشروق، ١٩٨٣.
[٢] مغازى، معمولاً به معناى درگیرى‌ها و جنگ‌هاست. با این که این معنى به لحاظ لغوى صحیح است، امّا منظور ما از این کلمه در این مورد، دوره رسالت پیامبر(ص) است.
[٣] ر.ک: بلاذرى، انساب الاشراف، ن. شلوسنجر، (قدس، بى‌نا، ١٩٤٠م) ج ٥، ص ٣٧١؛ جاحظ، البیان و التبیین، ن. عبدالسلام هارون، ٣ اجزاء، (قاهره، بى نا، ١٩٤٨) ج ١، ص ١٨٠؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ن. دى خویه، ١٥ جزءً، (لیدن، بى‌نا، ١٨٧٩ ١٩٠١) ج ٢، ص٢٣١٣؛ ذهبى، تراجم الرجال، ن. فیشر، (لیدن، بى‌نا، ١٨٩٠)، ص ٤٠: کسانى که ابن اسحاق از ایشان روایت کرده است.
[٤] ابن خلکان، وفیات الاعیان، جزءان، (قاهره، بولاق، ١٢٩٩) ج٢، ص ٤٢١؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٨.
[٥] ابن حجر العسقلانى، تهذیب التهذیب، (حیدر آباد دکن، بى نا، ١٣٢٥) ج٧، ص ١٨٣ و ١٨٤؛ ابن سعد، کتاب الطبقات الکبیر، ن. سخاء، ٩ اجزاء، (لیدن، بى‌نا، ١٩٠٤ ١٩٤٠)؛ سخاوى، الإعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ، (دمشق، بى‌نا، ١٣٤٩ / ١٩٣٠) ج ٥، ص ١٢٣؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٨.
[٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٦٦؛ ابن سعد، پیشین، ص ١٣٥؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٢ و ٤٨.
[٧] ابن قتیبه، المعارف، ن. وستنفلد، (قاهره، بى نا، ١٩٣٥)، ص ٩٨؛ ابن خلکان، ج ٢، ص ٤٢١روایات دیگر وفات او را سال ٩٢، ٩٥، ٩٩، ١٠٠ و ١٠١ ه ذکر مى‌کنند؛ ابن حجر، تهذیب‌التهذیب، ج ٧، ص ١٨٤؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٨.
[٨] بلاذرى، فتوح البلدان، ن. دى خویه، (قاهره، بى نا ١٩٣٢)، ص ٢١٩؛ هوروفتس، المغازى الاولى و مؤلفّوها، تعریب حسین نصار، (بى جا، بى نا، بى تا) ص ١٣.
[٩] ابن خلکان، پیشین.
[١٠] ابن سعد، پیشین، ص ١٣٤؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٢ و ٤٣.
[١١] ابن سعد، پیشین، ص ١٣٣؛ ذهبى، پیشین، ص ٤١.
[١٢] ذهبى، پیشین، ص ٤٥.
[١٣] ابن سعد، پیشین، ص ١٣٥؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٣ و ٤٤.
[١٤] ابن سعد، پیشین، ص ١٣٣؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٥.
[١٥] ابن حجر، پیشین، ص ١٨٢؛ ابوالفرج الاصفهانى، الاغانى، (بى جا، دارالکتب، بى تا) ج ٨، ص ٨٩ ٩٣؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٦٠٤٥جاحظ در البیان و التبیین، ج ٢، ص ٢٠٢ مى‌گوید: «عروه پسرانش را اندرز مى‌داد که دانش بیاموزید که اگر افراد حقیر قومى باشید، چه بسا بزرگان قومى دیگر شوید». بنگرید به ابن سعد، پیشین، ص ١٣٤.
[١٦] براى اطلاع از ارتباط عروه با امویان ر.ک: وفیات‌الاعیان، ج ٢، ص ٤٢٠ و ٤٢١؛ الاغانى، ج ٤، ص ١١٨ و ١٢٣ و ١٤٧، ج ١٦، ص ٤٤ و ٤٥؛ البیان و التبیین، ج ٢، ص ٧٠.
[١٧] طبرى، پیشین، ص ١١٤٠ ١٨٣٥.
[١٨] ابن هشام، سیرة سیدنا محمد، ن. وستنفلد، جزءان، (قاهره، بى نا، ١٩٣٦) ج ١، ص ٢٤٩.
[١٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٤٧؛ الاغانى، ج ٢، ص ١٥.
[٢٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٥٤.
[٢١] همان، ص ١١٨٠ و ١١٨١.
[٢٢] ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ٦.
[٢٣] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٩٩؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٥٧ و ٥٨.
[٢٤] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٥٠.
[٢٥] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٨٥؛ ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٣٠٩.
[٢٦] ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٣٠٩.
[٢٧] انفال (٨) آیه ٣٩.
[٢٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٢٤ و ١٢٢٥.
[٢٩] هوروفتس، پیشین، ص ٢٠.
[٣٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٣٤ به بعد. روایت دیگرى نیز در دست است که ماجراى هجرت را مشابه روایت فوق بیان مى‌کند، امّا سلسله اسناد آن با روایت مذکور متفاوت است. ر.ک: طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٣٧.
[٣١] این موارد موجب شده است که «هوروفتس» این روایت و دو روایت قبلى را جزئى از نامه عروه به عبدالملک مروان به شمار آورد. ر.ک: پیشین، ص ٢٠، ولى من چنین عقیده‌اى ندارم.
[٣٢] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٤٢؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ١٣٧.
[٣٣] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٢٥؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٢٣٨.
[٣٤] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٢٣٦.
[٣٥] بقره (٢) آیه ٢١٧.
[٣٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٧٣.
[٣٧] همان، ص ١٢٨٤ ١٢٨٨.
[٣٨] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٢٥٧.
[٣٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٩٦؛ ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ٢٦٣.
[٤٠] واقدى، المغازى، (قاهره، جماعة نشر الکتب القدیمة، ١٩٤٨)، ص ٤٣.
[٤١] انفال (٨) آیه ٥٨.
[٤٢] واقدى، پیشین، ص ١٣٩ ١٤١؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٦٠.
[٤٣] واقدى، پیشین، ص ٢٧٠.
[٤٤] همان، ص ٢٧٥.
[٤٥] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٦٣.
[٤٦] بلاذرى، فتوح‌البلدان، ص ٣٥؛ قاسم بن سلام ابوعبید، الاموال، ن. محمد حامد الفقى، (قاهره، بى نا، ١٣٥٣)، ص ١٢٩؛ ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ١٢٩؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٩٤.
[٤٧] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥١٧؛ ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ٣٠٧ و ج ٤، ص ٢٩٥ به روایتى دیگر از عروه درباره ازدواج باجویریه.
[٤٨] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٣٠٩اشاره‌اى به حدیث إفک در طبرى نیز موجود است. ر.ک: پیشین، ج ١، ص ١٥١٨.
[٤٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٣٤؛ ابن سلام، پیشین، ص ١٥٧ و ١٥٨؛ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٤٩
[٥٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦١٠؛ ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ١٥.
[٥١] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦١٧؛ ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ٢٤.
[٥٢] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦٣٢ ١٦٣٦ و ١٦٤٤؛ ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ٦٠.
[٥٣] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦٥٤.
[٥٤] همان، ص ١٧٧٠.
[٥٥] همان.
[٥٦] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٦٠؛ ابن سلام، پیشین، ص ١٩٩.
[٥٧] ابن سلام، پیشین، ص ١٣.
[٥٨] همان، ص ٢٠.
[٥٩] همان، ص ٢٧.
[٦٠] همان، ص ١٩٠.
[٦١] همان، ص ٢٠٠.
[٦٢] همان، ص ٢٠٠.
[٦٣] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٨١؛ ابن سلام، پیشین، ص ٢٠١.
[٦٤] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٧٣.
[٦٥] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨٠٨ ١٨٠٩؛ ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ٢٩٩.
[٦٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨١٣ و ج ٢، ص ٤٤٧ ٤٥٤؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٣٠٤.
[٦٧] طبرى، پیشین، ج ٢، ص ٤٣١، استقامت.
[٦٨] همان، ج ١، ص ١٧٧٠.
[٦٩] همان، ج ٣، ص ٢٤٥٨.
[٧٠] همان، ج ٢، ص ٤١٦.
[٧١] همان، ص ٤٧٥.
[٧٢] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٩٩.
[٧٣] طبرى، پیشین، ج ٢، ص ٥٠٣ و ج ١، ص ٢٠٨٥، لیدن.
[٧٤] همان، ج ١، ص ٢٠٨٥.
[٧٥] همان، ج ٢، ص ٢١٣٥.
[٧٦] همان، ج ١، ص ١٨٢٥؛ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٤٤.
[٧٧] ابن سلام، پیشین، ص ٢١١.
[٧٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ٢١٢٨ ٢١٣٠.
[٧٩] همان، ص ٢٣٤٨.
[٨٠] همان، ص ٣٢٥١.
[٨١] همان، ص ٢٥٢٢.
[٨٢] همان، ص ٣٢٠٧عروه از قتل برادرش «مصعب» خبرى ذکر کرده و تحلیل «عبدالملک بن مروان» از این ماجرا را نیز نقل کرده است. ر.ک: طبرى، پیشین، ج ٢، ص ٨١١.
[٨٣] در تاریخ طبرى اشاره‌اى گذرا به ماجراى به دست گرفتن شمشیر پیامبر(ص) در غزوه «احد» توسّط «ابودجانه» هست. ر.ک: طبرى، پیشین، ج ٢، ص ١٩٤.
[٨٤] سخاوى، الاعلان، ص ٨٨.
[٨٥] حاجى خلیفة، کشف الظنون عن اسامى الکتب و الفنون، جرءان، (استانبول، مطبعة الحکومة، ١٩٤١ ١٩٤٣)، ج ٢، ص ١٧٤٧.
[٨٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٤٧، ١١٥٤، ١١٨٥، ١٢٣٧، ١٣٣١، ١٥٣٤، ١٤٥٤، ١٨٠٨، ١٨٠٩، ١٨١٣، ١٨٢٥، ١٨٣٥، ٢١٢٨، ٢٢٥١.
[٨٧] همان، ص ١١٤٠، ١١٦٧، ١١٩٩، ١١٧٣، ١٢٩٦، ١٥١٨، ١٦٥٤، ١٣٦٠، ١٦١٠، ١٦١٧، ١٦٧٠، ١٤٦٣، ١٨٣٦، ٢٠٨٥، ٢١٢٥، ٢٥٢٢، ٢٣٠٧.
[٨٨] همان، ص ١٢٢٤.
[٨٩] همان، ص ١٢٨٤.
[٩٠] همان، ص ١٣٦٠.
[٩١] الممتحنه (٦٠) آیه ١٠.
[٩٢] ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ٣٤٠.
[٩٣] ذهبى، پیشین، ص ٤٦درباره آغاز وحى، ر.ک: طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٤٧ و درباره ماجراى هجرت: طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٣٣٤ ١٣٤٠و برخى زیج‌هاى پیامبر: طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٦٢ ١٥٤٧.
[٩٤] طبرى، پیشین، ج١، ص ٢٣٤٨، ٣٢٠٧ و ج ٢، ص ٨١١.
[٩٥] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٢٣٦.
[٩٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٨٥.
[٩٧] همان، ص ١١٥٤.
[٩٨] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٥١، خبر استهزا کنندگان پیامبر(ص).
[٩٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٨٨.
[١٠٠] الاغانى، ج ٣، ص ١٥.
[١٠١] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٢٥.
[١٠٢] ذهبى، پیشین، ص ٤٦هنگامى که به عروه گفته شد: تو چه راوى بزرگى هستى! گفت: در مقابل عایشه چیزى نیستم، زیرا هر چه روایت به او مى‌رسید، شعرى درباره آن مى‌سرود.
[١٠٣] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٨٤.
[١٠٤] همان، ص ١١٨٠ و ١١٨١.
[١٠٥] همان، ص ١٢٢٤ و ١٢٢٥.
[١٠٦] دائرة المعارف اسلامى، (بى جا، بى نا، بى تا)، ماده «سیره».
[١٠٧] بخارى، التاریخ الکبیر، (حیدر آباد دکن، دائرة‌المعارف، ١٣٦٠ ١٣٦٤ ه)، ج ١، ق ١، ص ٢٢١؛ ابن قتیبه، المعارف، ص ٢٣٩؛ یافعى، مرآة‌الجنان، ٤ اجزاء، (حیدر آباد دکن، دائرة المعارف النظامیه، ١٣٣٧ ١٣٣٩)، ج١، ص٢٦٠؛ عبدالرحمن ابن جوزى، صفوة‌الصفوة، جزءان، (حیدر آباد دکن، دائرة‌المعارف العثمانیة، ١٣٥٥ ١٣٥٦ه)، ج ٢، ص ٧٩؛ ذهبى، ZPMG×LIV، ١٨٩٠، ص ٤٣٥؛ ذهبى، پیشین، فیشر، ص ٧٣؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة فى التاریخ، ١٤ جزءً، (قاهره، مطبعة السعادة، ١٣٤٨ ١٣٥٨)، ج ١، ص ٤٣٤: تواریخ دیگرى ذکر مى‌کنند که عبارت است از سال ١٢٣ و ١٢٥ ه، امّا هر دو سال ١٢٤ ه را تایید مى‌کنند. بنگرید به الاغانى، ج ٦، ص ١٠٦.
[١٠٨] ذهبى: پیشین، ص ٧٣؛ ابن جوزى، صفوة‌الصفوة، ج ٢، ص ٧٩؛ ابن کثیر، البدایة، ج ٩، ص ٧٤الواقدى سال ٨٥ را ذکر مى‌کند .ذهبى، تذکرة‌الحفاظ، (حیدر آباد دکن، دائرة المعارف النظامیة، ١٣٣٣ ١٣٣٤) ، ج ١، ص ١٠٢؛ ابن خلکان: وفیات الاعیان، ج ١، ص ٤٥٢، ١٣١٠ قاهره.
[١٠٩] ابن کثیر، پیشین، ص ٣٤٤.
[١١٠] ذهبى، ZDMG، ص ٤٣٥.
[١١١] براى اطلاعات عمومى درباره «زهرى» بنگرید به: ابن سعد: پیشین، ج ٤، ق ١، ص ٩٢، لیدن، ج ٥، ص ١٥٨؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، (لیدن، بى‌نا، بى تا) ج ٢، ص ١١٩؛ ابن خلکان، پیشین، ج ١، ص ٤٥١؛ ابن قتیبه، المعارف، ص ٢٣٩؛ ذهبى، پیشین، ص ٧١؛ ذهبى، تذکرة‌الحفاظ، ج ١، ص ١٠٥؛ ابونعیم الاصفهانى، حلیة‌الاولیاء، ١٠ اجزاء، چاپ اول (قاهره، بى نا، ١٩٣٢ ١٩٣٨) ج ١، ص ٣٧٠ و ٣٧١؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٢؛ ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٨.
[١١٢] مدت شش تا ده سال در درس او حاضر شد. ذهبى، تراجم، ص ٦٧.
[١١٣] بخارى، تاریخ کبیر، ج ١، ق ١، ص ٤٥١.
[١١٤] الاغانى، ج ٨، ص ٩٢ و ٩٣.
[١١٥] همان، ج ٨، ص ٩٢؛ ابن حجر، پیشین، ج ٧، ص ٦٥.
[١١٦] ذهبى، تراجم، ص ٦٩؛ ابن قتیبه، المعارف، ص ٢٦٠؛ بخارى، پیشین، ص ٢٢١؛ ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ٧٧ و ٧٨.
[١١٧] سمعانى، کتاب الانساب، (لیدن، بى‌نا، ١٩١٢) ص ٢٨١؛ ذهبى، تراجم، ص ٦٨؛ ابن حجر، پیشین، ج٧، ص ٦٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٢٤٢.
[١١٨] بخارى، پیشین، ج ٤، ص ٣٢؛ ابونعیم اصفهانى، حلیة‌الاولیاء، ج ٣، ص ٣٦٠؛ ابن حجر، پیشین، ج ٧، ص ٦٥؛ ذهبى، تراجم، ص ٤٥.
[١١٩] بخارى، صحیح، چاپ بولاق، ج ٥، ص ١٤.
[١٢٠] سخاوى، الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ، ص ٨٨؛ ابن سیّدالنّاس، عیون الاثر فى فنون المغازى و الشمایل و السیر، جزءان، (قاهره، بى نا، ١٣٥٦) ج ١، ص ٨١.
[١٢١] حاجى خلیفه، کشف الظنون، ج ٢، ص ١٧٤٧.
[١٢٢] واقدى، پیشین. متن کامل که استاد جونز براساس نسخه موزه بریتانیا مورد تحقیق قرار داده و هنوز به چاپ نرسیده است. ص ٥١، ٢١٩، ٤٢١، ٤٢٦، ٥٦٢، ٨٢٨، ٨٦٩، ١٠٢٥بلاذرى، پیشین، ج ٥، ص ٢٥، ٢٦، ٦٧، ٩٧؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨١٥.
[١٢٣] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٣٨٣، ٥١٩؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨٣٤.
[١٢٤] مانند: ابن کعب بن مالک. ر.ک: واقدى، نسخه خطى، ص ١٦٢، ٢٠٨؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٢٣١ و انس بن مالک، طبرى، پیشین، ج١، ص ١٨٢٩ و محمد بن جبیر بن مطعم، واقدى، نسخه خطى، ص ٣٨١ و ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج١، ص ٣٠ و ابن عباس، طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٦٩ و ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٤٥ و عبداللّه‌ بن عمرو بن العاص، ابن هشام، ن ـ و ستنفلد، ص ٤١٢ و ابن سلمه بن عبد الرحمان بن عوف، طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٠١٩؛ واقدى، نسخه خطى، ص ٧٥٤؛ ابن سیّدالنّاس، ج ١، ص ١٤٢ و مالک بن اوس الحدثان، واقدى، نسخه خطى، ص ٢٤٩ ٢٦٣.
[١٢٥] ذهبى، تراجم، ص ٦٩.
[١٢٦] ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٧ و ٧٨؛ ابو نعیم، پیشین، ج ٣، ص ٣٦٠ و ٣٦١؛ ذهبى، تراجم، ص ٦٨ ٧٠؛ تذکرة‌الحفاظ، ج ١، ص ١٠٤ و ١٠٥؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٢ و ٣٤٣؛ هوروفتس، پیشین.
[١٢٧] تاریخ کبیر، ق ١، ج ١، ص ٦٢١؛ ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٧؛ ذهبى، تراجم، ص ٦٨، ٧٢؛ یافعى، مرآة‌الجنان، ص٢٦١؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٢.
[١٢٨] طبرى، المنتخب من کتاب ذیل المذیل، (بى جا، بى نا، بى تا) ص ٩٧.
[١٢٩] سخاوى، الاعلان، ص ٨٨.
[١٣٠] حاجى خلیفه، کشف الظنون، ج ٢، ص ١٧٤٧.
[١٣١] الاغانى، ج ١٩، ص ٥٩.
[١٣٢] طبرى، المنتخب، ص ٩٧.
[١٣٣] طبرى، تاریخ، ج ١، ص ١١٢.
[١٣٤] همان، ج ١، ص ٢٠٠ و ٢٠١.
[١٣٥] همان، ج ١، ص ١٢٥٣.
[١٣٦] ابو نعیم، پیشین، ج ٣، ص ٣٧٢؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٨.
[١٣٧] ابو نعیم، پیشین، ص ٣٧٥.
[١٣٨] بخارى، صحیح البخارى، ٨ اجزاء، (قاهره، بولاق، ١٢٩٦ ه) ج ١، ص ٢٧؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ٤١٩.
[١٣٩] ابو نعیم، پیشین، ص ٣٧٤.
[١٤٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ٢٩٣.
[١٤١] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٢٥.
[١٤٢] همان؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٢، ص ٦.
[١٤٣] سخاوى، الاعلان، ص ٨٨.
[١٤٤] ابن اثیر، پیشین، ج ١، ص ٤٤٣.
[١٤٥] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٤٧ ٥٠؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٥٤.
[١٤٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٠١٤.
[١٤٧] همان، ص ١١٤٥.
[١٤٨] همان، ص ١١٤٧ و ١١٤٨؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٨٤ و ٨٥؛ ابن هشام، پیشین، ج ١، ص٢٤٩؛ بخارى، صحیح، ج ١، ص ١١٥.
[١٤٩] ابن الندیم، الفهرست، ن. فلوگل، (لایپزیگ، بى‌نا، بى‌تا)، ص ٢٥؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٨٨؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٥٥.
[١٥٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٥٥؛ ابن سیّدالناس، پیشین، ج ١، ص ٨٥.
[١٥١] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٦٧؛ ابن سیّدالناس، پیشین، ج ١، ص ٩١.
[١٥٢] ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٢٠٣؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١١١ و ١١٢.
[١٥٣] ابن هشام، پیشین، ص ٢٨٢ و ٢٨٣؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٠٥، ١٢٠٦، ١٢١٣.
[١٥٤] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١٤٢، ١٤٥، ١٤٨؛ بخارى، پیشین، ج ٤، ص ٩٩، ١١٦، ١٣٠؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٤١.
[١٥٥] ابن هشام، پیشین، ص ٢١٧ تا ٢٢٣؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١١٥، ١٢٦، ٢٩٢.
[١٥٦] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١٢٦ و ١٢٧.
[١٥٧] همان، ص ١٣١ و ١٣٢.
[١٥٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢١٣؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١٥٧ و ١٥٨؛ بخارى، پیشین، ج ٤، ص ٢٤٣.
[١٥٩] ابن هشام، پیشین، ص ٢٣١ و ٢٣٢.
[١٦٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٥٠، ١٢٥٦؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ١٨٥ و ١٨٦؛ بخارى، پیشین، ص ٢٤٥، ٢٤٦، ٢٥٦، ٢٥٨ و ج ٥، ص ٤٣.
[١٦١] ابن هشام، پیشین، ص ٤١٧.
[١٦٢] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٧٣.
[١٦٣] واقدى، پیشین، ص ١٠؛ ابن سیّدالنّاس، ج ١، ص ٢٢٩.
[١٦٤] ابن هشام، پیشین، ص ٣٩٣ و ٤٩٤.
[١٦٥] همان، ص ٥٩١.
[١٦٦] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٢٢١، ٢٣٦.
[١٦٧] همان، ص ٢٣٩.
[١٦٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢٩١ به بعد؛ الاغانى، ج ٤، ص ١٧٠.
[١٦٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٢١٢.
[١٧٠] همان ص ٤٣، ٤٥، ٤٦، ٥٠ و نسخه خطى، ص ٥٢، ٥٣، ٥٦، ٥٧، ١٣١؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٣٢٢ و ١٣٢٣.
[١٧١] واقدى، پیشین، ص ٦٢، ٨٢ و نسخه خطى، ص ١٠١.
[١٧٢] همان، ص ٨٩، ١٠٩ ١١١ و نسخه خطى، ص ١٠٧ و ١٠٨.
[١٧٣] همان، ص ١٤٢ و نسخه خطى، ص ١٥٩ و ١٦٠.
[١٧٤] همان، ص ١٤٤ و ١٤٥ و نسخه خطى، ص ١٦٢.
[١٧٥] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٣٧٨ و ١٣٧٩.
[١٧٦] واقدى، پیشین، ص ١٥١.
[١٧٧] الانفال (٨) آیه ٥٨.
[١٧٨] واقدى، پیشین، ص ١٣٩ ١٤١ و نسخه خطى، ص ١٥٦ ١٥٨؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٣٦٠.
[١٧٩] واقدى، پیشین، ص ١٤٣ و نسخه خطى، ١٢٤.
[١٨٠] واقدى، پیشین، ص ١٥٩.
[١٨١] واقدى، نسخه خطى، ص ١٨٥؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٣٨٤ به بعد؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٢ به بعد.
[١٨٢] واقدى، پیشین، ص ١٦٤ ١٦٨ و نسخه خطى، ص ١٨٥ و ١٨٦.
[١٨٣] ابن هشام، پیشین، ص ٥٩١.
[١٨٤] واقدى، پیشین، ص ١٨٤ و ١٨٥ و نسخه خطى، ص ٢٠٨؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٠٦؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١١، ١٢، ٥.
[١٨٥] واقدى، پیشین، ص ١٨٥ و ١٨٦ و نسخه خطى، ص ٢١٩؛ طبرى، ج ١، ص ١٤٠٦ و ١٤٠٧.
[١٨٦] واقدى، پیشین، ص ٢١٢.
[١٨٧] ابن هشام، پیشین، ص ٥٧٦؛ واقدى، پیشین، ص ٢٣٩؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٢١.
[١٨٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٥١؛ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ١٨ ٢١؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٤٨، ٥٠ ،٥١؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ١٥٨ به بعد و [٣٣١] ٣٣٢؛ یحیى بن‌آدم، الخراج، (بى جا، بى نا، بى تا) ص ٣٣.
[١٨٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٦٢؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٣٨٧ به بعد ـ ابن سیدالناس، ص ٥٨ به بعد.
[١٩٠] طبرى، ج ١، ص ١٤٧٣، واقدى (نسخه خطى)، ص ٤٢١ ٤٢٤.
[١٩١] واقدى، پیشین، ص ٤٣١، ٤٣٢، ٤٣٦ طبرى، ج ١، ص ١٤٧٥ ١٤٧٦.
[١٩٢] طبرى، ج ١، ص ١٤٨٥؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٦٨.
[١٩٣] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٢٨٣.
[١٩٤] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٧٤.
[١٩٥] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٤٨٠ و ٤٨١.
[١٩٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥١٧ به بعد؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٣٨٧ به بعد؛ بخارى، پیشین، ج ٥، ص ٥٤ ٥٦.
[١٩٧] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٥٠٨؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٠٥ و ١٠٦.
[١٩٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٢٩؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١١٣؛ ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ٣٢٢.
[١٩٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٣١ ١٥٣٧؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١١٥؛ واقدى، نسخه خطى، ص ٥١٩، ٥٢٩، ٥٣٠؛ ابن هشام، پیشین، ج ٣، ص ٣٢٤ و ٣٢٥.
[٢٠٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٤٩ و ١٥٥٠؛ ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٧٤٠ ٧٤٩؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١١٥، ١١٩؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٥٦٥، ٥٧٠، ٥٧٢، ٥٧٣؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٢١ و ١٢٢.
[٢٠١] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٧٧٩؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٦٣٤ ٦٥٧؛ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٢٧؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٣٦ ١٣٧.
[٢٠٢] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٧٥.
[٢٠٣] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٣٨؛ بلاذرى، پیشین، ص ٥٩؛ ابن هشام، پیشین، ج ٤، ص ٢٥.
[٢٠٤] غزوة القضیة، واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٦٧٠ به بعد. زهرى در شمار راویان آن است. سریّه ابى‌العوجاء السّلمى، پیشین، ص ٦٨٠این دو سریّه در سال هفتم هجرى اتفاق افتاد و سریّه‌اى نیز به «ذات الطلاء» اعزام شد. (سال هشتم هجرى)؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٢٠.
[٢٠٥] ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٧٤٧ [٧٤٩]
[٢٠٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦٢٠؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٢٠.
[٢٠٧] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٧٣١.
[٢٠٨] طبرى، ج ١، ص ١٦٢٨ ابن هشام، ج ٢، ص ٨١٠ بخارى، صحیح، ج ٥، ص ٩٠، ـ واقدى، نسخه خطى، تاریخ فتح را ذکر مى‌کند. ص ٨١٨.
[٢٠٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٦٥ و ١٥٦٦؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٧٦٦، ٧٩٥ و بنگرید به ص ٥٦٥ و ٥٦٦.
[٢١٠] ابن هشام؛ پیشین، ج ٢، ص ٨٤٤؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٨١٨ و ٨١٩؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ١٩١ و ١٩٢.
[٢١١] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٦٦١ و ١٦٦٢؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٨٢٦ و ٨٢٩؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص١٩١.
[٢١٣] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٨٦٩ و ٨٧٠.
[٢١٣] بخارى، پیشین، ج ٤، ص ٩٩، ١٠١، ١٠٤، ١٠٥.
[٢١٤] ابن هشام، پیشین، ج٢، ص ٧٩٨؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٢١٨.
[٢١٥] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٦٨.
[٢١٦] همان، ص ٥٩.
[٢١٧] همان، ص ٦٣.
[٢١٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٧٣٩.
[٢١٩] همان، ص ١٥٦٥ و ١٥٦٦؛ بخارى، پیشین، ج ٤، ص ٢ ٤.
[٢٢٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٧٢.
[٢٢١] ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٧٩.
[٢٢٢] ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ٢، ص ٢٤٤ و ٢٤٥.
[٢٢٣] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٨٩٦ ٩٠٣.
[٢٢٤] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٧٧٦؛ بخارى، پیشین، ج ٥، ص ١٧.
[٢٢٥] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٧٨٨؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٣٠؛ بخارى، پیشین، ج ٤، ص ١٦٢.
[٢٢٦] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ١٠٠١ ١٠٠٥ به بعد.
[٢٢٧] همان، ص ١٠٢٥.
[٢٢٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨٠٠، ١٨٠٩ و ١٨١٠؛ ابن سیّدالنّاس، ج ٢، ص ٣٣٦ و ٣٣٧؛ بخارى، ج٤، ص ٤٥ ٥٠ و ج ٥، ص ١٣٧، ١٣٩، ١٤١.
[٢٢٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨١٣؛ ابن هشام، ج ٢، ص ١٠١٠.
[٢٣٠] طبرى، ج ١، صص ١٨١٤، ١٨٣٤، ١٨٣٥؛ بخارى، التاریخ الکبیر، ج ١، ق ١، ص ٨ .
[٢٣١] طبرى، ج ١، ص ١٨٣١؛ ابن هشام، ج ٤، ص ٣٠٦؛ صحیح، ج ٤، ص ١٦٣.
[٢٣٢] طبرى، ج ١، ص ١١١٦.
[٢٣٣] بنگرید به صفحه‌هاى قبل همین مقاله.
[٢٣٤] ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٣؛ ذهبى، ZDMG ١٨٩٠، ص ٤٣١.
[٢٣٥] ذهبى، پیشین، ص ٧٢این سخن را از زهرى نقل کرده است: «پیروى از سنت موجب نجات است ». مقایسه کنید با ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٧٩زهرى مى‌گوید: «خداوند با چیزى برتر از علم عبادت نشده است».
[٢٣٦] دانش بیاموزید تا بر قوم خویش سرورى کنید. این سخن هم به عروه و هم به زهرى نسبت داده شده است. ر.ک: بخارى، التاریخ الکبیر، ج ١، ص ٣٢؛ ذهبى، پیشین، ص ٤٥.
[٢٣٧] عمروبن دینار مى‌گوید: «در نقل حدیث دقیق‌تر و با امانت‌تر از زهرى ندیده‌ام». ر.ک: ذهبى، ZDMG ١٨٩٠، ص ٤٣١.
[٢٣٨] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥١٧؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٩٦.
[٢٣٩] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص١٥٦، ١٥٧، ٥٦٢، ٥٧٠؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج٢، ص٩٦ به بعد و ١٢١.
[٢٤٠] واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٥٦٢ ٥٧٠ و [٥٧٢] ٥٧٣؛ ابن سیّدالنّاس، پیشین، ج ١، ص ٢٢٢.
[٢٤١] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٤٧٣؛ واقدى، پیشین، نسخه خطى، ص ٤٢١ و ٤٢٢.
[٢٤٢] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٩٤.
[٢٤٣] ابن هشام، پیشین، ج ٢، ص ٨٩٤ درباره «ذات انواط».
[٢٤٤] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٥٤، ١٣٦٠، ١٤٨٥.
[٢٤٥] ذهبى، پیشین، ص ٧٣ مى‌گوید: «زهرى صحبت مى‌کند و مى‌گوید شعرها و احادیث را بگویید، چون نَفْس‌ها متنفر و گوش‌ها ملول و خسته شدند».
[٢٤٦] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٥٦٥ و ١٥٦٦.
[٢٤٧] همان، ص ١٠١٤.
[٢٤٨] همان، ص ١١٤٥.
[٢٤٩] ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٣٣١ و ٣٣٢.
[٢٥٠] ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٨٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٢؛ ابونعیم، حلیة‌الاولیاء، ج ٣، ص ٣٦٢در صفوة الصفوة آمده است که «و اگر از پیامبران و اهل کتاب سخن بگوید، مى‌گویم سخنش خوب نیست مگر این...».
[٢٥١] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١١٢، ٢٠٠، ٢٠١، ٢٩٢به نظر مى‌رسد این‌گونه اخبار، جز در مغازى زهرى نبوده است.
[٢٥٢] واقدى، پیشین، ص ٩٤ و نسخه خطى، ص ٥٦٩ و ٥٧٠؛ طبرى، ج١، ص١٦٥٢ و ١٦٥٣.
[٢٥٣] ذهبى، پیشین، ص ٧٣؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٣.
[٢٥٤] الاغانى، ج ٤، ص ٤٩.
[٢٥٥]ZDMG×LIV ١٨٩٠ p. ٣٤٣ ؛ ابو نعیم، پیشین، ج ٣، ص ٣٦١؛ ابن هشام، پیشین، ج ١، ص ٨ ابن‌جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٨ مى‌گوید: «واگر از بادیه‌نشینان و از انساب سخن بگوید، مى‌گویم سخنش خوب نیست مگر این...».
[٢٥٦] الاغانى، ج ١٩، ص ٥٩.
[٢٥٧] مصعب بن عبداللّه‌ زبیرى، نسب قریش، ن. لیقى پروفنسال، (قاهره، دارالمعارف، ١٩٥٣) ص ٣.
[٢٥٨] ذهبى، پیشین، ص٦٨قرة بن عبدالرحمان گفته است: «زهرى جز کتاب‌نسب‌قومش‌کتاب‌دیگرى ندارد».
[٢٥٩] طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨٢٠ ١٨٢٤؛ ابن هشام، پیشین، [چاپ وستفلد]، ص ٦٧٣ [٦٧٦]درباره شدت تأثر ناشى از رحلت پیامبر(ص) بنگرید به طبرى، پیشین، ج ١، ص ١٨١٦ و ١٨١٧.
[٢٦٠] طبرى، پیشین، ج ١، ص ٢١٤٢، ٢١٤٣، ١٨٢٨، ١٨٢٩.
[٢٦١] همان، ص ١٨٢٥ ١٨٢٧ و درباره وفات ابوبکر، ص ٢١٢٨.
[٢٦٢] بلاذرى، فتوح‌البلدان، ص ٦٥٠ به بعد و ٤٥٥.
[٢٦٣] بلاذرى، انساب‌الاشراف، ج ٥، ص ٢١.
[٢٦٤] طبرى، پیشین، ج ١، ص ٢٧٣١، ٢٧٥٧، ٢٧٥٨، ٢٧٩٨.
[٢٦٥] ابن الندیم، فهرست، ص ٢٤.
[٢٦٦] بلاذرى، فتوح‌البلدان، ص ٤٦٢؛ انساب الاشراف، ج ٥، ص ٢٥.
[٢٦٧] بلاذرى، انساب‌الاشراف، ج ٥، ص ٢٦ ٢٧، [٣٨] ٣٩، ٨٨ ٨٩.
[٢٦٨] همان، ص ٢٦، ٦٧ به بعد و ٨٩.
[٢٦٩] همان، ص ٦٢، ٦٧ ٦٩.
[٢٧٠] همان، ص ٢٦، ٨٨ ٩٠.
[٢٧١] همان، ص ٦٢، ٦٧ ٧٠، ٨٥، ٩١، ٩٧؛ طبرى، پیشین، ج ١، ص ٢٨٧١، ٣٠٥، ٣١٢.
[٢٧٢] بلاذرى، انساب‌الاشراف، ج ٥، ص ٦٩ ٧١، ٩١ ٩٢.
[٢٧٣] طبرى، پیشین، ج ١، ص ٣٠٦٩، ٣١٠٢، ٣١٠٣، ٣١٨٥، ٣١٨٧.
[٢٧٤] همان، ص ٣٢٤١، ٣٢٤٢، ٣٣٤١، ٣٣٤٢، ٣٣٩٠ ٣٣٩٢.
[٢٧٥] همان، ص ١، ٥ ٧.
[٢٧٦] همان، ج ٢، ص ١٤٩.
[٢٧٧] همان، ج ٢، ص ١٢٦٩.
[٢٧٨] بلاذرى، فتوح‌البلدان، ص ١٩ ٢٠، ٥٩، ٦٨،٨٠، ٣٨٤.
[٢٧٩] ذهبى، پیشین، ص ٧٢گلدزیهر، مطالعات اسلامى،Muh - Studien (بى جا، بى نا، بى تا) ج ٢، ص ٣٥ ٣٨، ٤٠ فاقد دقت لازم است.
[٢٨٠] یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ن. هوتسما، جزءان، (نجف، مکتبة المرتضویة، ١٣٥٨) ج ٢، ص ٣١١.
[٢٨١] ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٠ و ٣٤١؛ ذهبى، پیشین، ص ٧٠؛ ابن قتیبه، المعارف، ص ٢٣٩ که اضافه مى‌کند عبدالملک بنا به درخواست زهرى براى او مقررى تعیین کرد. بنگرید به: ابن سعد، پیشین، ج ٧، ص ١٥٧؛ ابن قتیبه، پیشین، ص ٢٢٨.
[٢٨٢] بلاذرى، انساب الاشراف، [چاپ الوارت]، ص ١٦٣.
[٢٨٣] بخارى، تاریخ کبیر، ج ٤، ص ٩٣.
[٢٨٤] ذهبى، پیشین، ص ٧٠؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤١ و ٣٤٢؛ ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٩.
[٢٨٥] ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٨؛ ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، [چاپ نورى]، ص ١٠٤.
[٢٨٦] ذهبى، پیشین، ص ٧٠ و ٧١؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٢٨٧] ابو نعیم، پیشین، ج ٣، ص ٣٦١.
[٢٨٨] نور (٢٤)، آیه ١١.
[٢٨٩] ذهبى، پیشین، ص ٧٢.
[٢٩٠] یافعى، مرآة‌الجنان، ج ١، ص ٢٦١؛ ابن قتیبه، المعارف، ص ٢٦٠ و ٢٦١.
[٢٩١] ذهبى، پیشین، ص٧٢؛ ابن‌کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٤؛ ابونعیم، پیشین، ج٣، ص ٣٦١ ٣٦٣.
[٢٩٢] ذهبى، پیشین، ص ٦٩؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤١ و در حلیة‌الاولیاء، ج ٣، ص ٣٦٣ آمده است: «نمى‌خواستیم از زهرى حدیث بنویسیم تا این‌که هشام زهرى را وادار کرد، و او براى فرزندان هشام اقدام به نوشتن حدیث کرد و دیگران نیز حدیث را نوشتند». زهرى گفته است: «نوشتن را دوست نداشتیم تا این‌که سلطان ما را بدان واداشت و من نیز خوش نداشتم که مردم را محروم سازم».
[٢٩٣] بنگرید به همین مقاله.
[٢٩٤] ذهبى، پیشین، ص ٧٢ و ٧٣.
[٢٩٥] ابن کثیر، پیشین، ج ٩، ص ٣٤٤.
[٢٩٦] ذهبى، پیشین، ص ٦٩ و ٧٠.
[٢٩٧] ابن جوزى، پیشین، ج ٢، ص ٧٨؛ ابونعیم، پیشین، ج ٣، ص ٢٦٠.
منابع
ـ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، (لیدن، بى‌نا، بى تا).
ـ ابن‌الکلبى، کتاب‌الاصنام، ن. احمد زکى باشا، (لایپزیگ، بى‌نا،، ١٩٤١).
ــــــــــــ ، جمهرة الانساب (بى جا، بى نا، بى تا).
ـ ابن الندیم، الفهرست، ن. فلوگل، (لایپزیگ، بى‌نا، بى تا).
ـ ابن جوزى، عبدالرحمن، صفوة‌الصفوة، جزءان، (حیدر آباد دکن، دائرة‌المعارف‌العثمانیة، ١٣٥٥ ١٣٥٦ه).
ـ ابن خلکان، وفیات‌الاعیان، جزءان،(قاهره، بولاق، ١٢٩٩) .
ـ ابن سعد، کتاب الطبقات الکبیر، ن. سخاء، ٩ اجزاء، (لیدن، بى‌نا، ١٩٠٤ ١٩٤٠).
ـ ابن سیّدالنّاس، عیون الاثر فى فنون المغازى و الشمایل و السیر، جزءان، (قاهره، بى نا، ١٣٥٦).
ـ ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ن. نورى، (لیدن، بى‌نا، ١٩٢٠).
ـ ابن قتیبه، المعارف، ن. وستنفلد، (قاهره، بى نا، ١٩٣٥).
ـ ابن کثیر، البدایة و النهایة فى التاریخ، ١٤ جزءً، (قاهره، مطبعة‌السعادة، ١٣٤٨ ١٣٥٨).
ـ ابن هشام، التیجان فى ملوک حمیر و الیمن، (حیدر آباد دکن، بى نا، ١٣٤٧) .
ــــــــــــ ، سیرة سیدنا محمد، ن. وستنفلد، جزءان، (قاهره، بى نا، ١٩٣٦).
ـ ابن یوسف (السلطان‌الملک‌الاشرف)، عمر، طرفة‌الاصحاب فى معرفة‌الانساب، ن. سترستین، (دمشق، المجمع العلمى‌العربى، ١٩٤٩).
ـ ابوعبید، قاسم بن سلام، الاموال، ن. محمد حامد الفقى، (قاهره، بى نا، ١٣٥٣) .
ـ ابوعبیدة، معمر بن المثنى، النقائض، ن. بفان، ٣ اجزاء، (لیدن، بى‌نا، ١٩٠٧ ١٩١٢).
ــــــــــــ ، مجاز القرآن، ن. محمد فؤاد سزگین، (قاهره، بى‌نا، ١٩٥٤) ج ١.
ـ الاصفهانى، ابوالفرج، الاغانى، (قاهره، السامى، بى تا) و (بى‌جا، دارالکتب، بى نا).
ــــــــــــ ، الاغانى، (بى‌جا، دارالکتب، بى نا).
ـ الاصفهانى، ابونعیم، حلیة‌الاولیاء، ١٠ اجزاء، چاپ اول (قاهره، بى نا، ١٩٣٢ ١٩٣٨).
ـ الاصفهانى، حمزة، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء، ن. کوتوالد، جزءان، (پطرزبورگ، بى نا، ١٨٤٤ ١٨٤٨).
ـ بخارى، صحیح البخارى، ٨ اجزاء، (قاهره، بولاق، ١٢٩٦ ه).
ـ بخارى، التاریخ الکبیر، (حیدر آباد دکن، دائرة‌المعارف، ١٣٦٠ ١٣٦٤ ه) ج ١ و ٢ و ٤.
ـ بغدادى، خطیب، تاریخ بغداد، ١٤ جزءً، (قاهره، بى نا، ١٩٣١).
ـ بلاذرى، فتوح البلدان، ن. دى خویه، (لیدن، بى‌نا، ١٨٨٦) و (قاهره، بى نا، ١٩٣٢ م) .
ــــــــــــ ، انساب الاشراف، ن. شلوسنجر، (قدس، بى‌نا، ١٩٣٦) ج ٤، ق ٢؛ ج ٥ (قدس ١٩٤٠)؛ ج ١١ (بى‌جا، گریفزولد، ١٨٨٣).
ـ ثعالبى، لطائف المعارف، ن. دى، یونج، (لیدن، بى‌نا، ١٨٦٧).
ـ جاحظ، البیان و التبیین، ن. عبدالسلام هارون، ٣ اجزاء، (قاهره، بى نا، ١٩٤٨).
ـ خلیفة، حاجى، کشف‌الظنون عن اسامى الکتب والفنون، جزءان،(استانبول، مطبعة‌الحکومة، ١٩٤١١٩٤٣).
ـ دینورى، الاخبارالطوال، ن. کراتشکوفسکى، (لیدن، بى‌نا، ١٩١٢).
ـ ذهبى، میزان‌الاعتدال فى تراجم‌الرجال، ٣ اجزاء، (قاهره، بى نا، ١٣٢٥).
ــــــــــــ ، تراجم‌الرجال، ن. فیشر، (لیدن، بى‌نا، ١٨٩٠).
ــــــــــــ ، تذکرة‌الحفاظ، ن. مصطفى على، ٤ اجزاء، (حیدر آباد دکن، دائرة‌المعارف‌النظامیة،١٣٣٣١٣٣٤).
ـ زبیرى، مصعب بن عبداللّه‌، نسب قریش، ن. لیقى پروفنسال، (قاهره، دارالمعارف، ١٩٥٣).
ـ سخاوى، الإعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ، (دمشق، بى نا، ١٣٤٩ / ١٩٣٠ م).
ـ سمعانى، کتاب الانساب، (لیدن، بى‌نا، ١٩١٢).
ـ سیوطى، المزهر فى علوم‌اللغة، ن. احمد جادالمولى ورفاقه، جزءان، (قاهره، دار احیاءالکتب‌العربیة، بى‌تا).
ــــــــــــ ، الشماریخ فى علم التاریخ، ن. سیبولد، (لیدن، بى‌نا، ١٨٩٤).
ـ صفدى، صلاح‌الدین خلیل بن ایبک، الوافى بالوفیات، ن. ه. ریتر، (استانبول، بى نا، ١٩٣١).
ـ طبرى، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ٣٠ جزءً، (قاهره، بى نا، ١٩٠٣).
ــــــــــــ ، تاریخ الرسل و الملوک، ن. دى خویه، ١٥ جزءً، (لیدن، بى‌نا، ١٨٧٩ ١٩٠١).
ـ العسقلانى، ابن حجر، تهذیب التهذیب، (حیدرآباد دکن، بى نا، ١٣٢٥ ه ).
ـ گلدزیهر، مطالعات اسلامى،Muh - Studien (بى جا، بى نا، بى تا).
ـ مسعودى، التنبیه و الاشراف، ن. دى خویه، (لیدن، بى‌نا، ١٨٩٣).
ــــــــــــ ، مروج الذهب، ن. دى مینار و دى کرتنى، ٩ اجزاء، (پاریس، بى نا، ١٨٦١ ١٨٧٦).
ـ مقدسى، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، ن. هوار، ٦ اجزاء، (پاریس، بى نا، ١٨٩٩ ١٩١٩).
ـ منقرى، نصر بن مزاحم، صفین، (قاهره، دار احیاء الکتب العربیة، ١٣٦٥).
ـ واقدى، المغازى، ن. فون کریمر، (کلکته، بى نا، ١٨٥٦؛ قاهره، جماعة نشر الکتب القدیمة، ١٩٤٨).
ـ همدانى، الاکلیل، ن. اوسکار لوفکرن، ابسالا ١٩٥٣، ج ١٠، (ن. محب الدین‌الخطیب، ١٣٦٨)، (قاهره، بى‌نا، ١٣٦٨).
ـ هوروفتس، المغازى الاولى و مؤلّفوها، تعریب حسین نصار، (بى جا، بى نا، بى تا).
ـ یافعى، مرآة‌الجنان، ٤ اجزاء، (حیدر آباد دکن، دائرة المعارف النظامیه، ١٣٣٧ ١٣٣٩) .
ـ یاقوت، معجم‌الادباء، ن. مرغلیوت، ٧ اجزاء، (لیدن، بى‌نا، ١٩٠٧ ١٩٢٧).
ـ یحیى بن آدم، الخراج، (بى جا، بى نا، بى تا).
ـ یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ن. هوتسما، جزءان، (لیدن، بى‌نا، ١٨٨٣؛ نجف، مکتبة المرتضویة، ١٣٥٨).