تاریخ اسلام

تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

علل اقتصادي ناخشنودي بوميان شمال آفريقا از واليان عرب در قرن اول و دوم هجري
 
کردى رضا  

مقدمه

فتح شمال آفريقا به دست اعراب مسلمان از سال ٢٣ تا ٩٣ ه / ٦٤٣ – ٧١١م) صورت گرفت و در طي اين مدت حاكميت خلفاي عرب بر اين سرزمين‌ها با افت و خيزهايي همراه بود. پس از پايان دورة فتوحات نيز استقرار حاكميت عرب بر آن سرزمين چندان دوام نيافت و با گسترش شورش‌ها زمينة شكل‌گيري حكومت‌هاي نيمه مستقل و مستقل در آن جا فراهم شد. اين شورش‌ها قطعاً زمينه‌ها و علل سياسي، اجتماعي، فكري و ديني داشت.

در اين پژوهش، اين سؤال اساسي مطرح است كه آيا علل و انگيزه‌هاي مشخص مالي و اقتصادي نيز كه زمينه‌ساز گسترش مخالفت با خلفاي عرب شده باشد وجود داشته است؟ در اين صورت، اين علل و انگيزه‌ها كدام و تأثير هر يك چه ميزان است؟ چه منافع درازمدت اقتصادي از رهگذر تشكيل دولت‌هاي مستقل عايد بربرها مي‌شده و انگيزه‌هاي نيرومندي براي برپايي آنها به وجود مي‌آورده است؟ براي پاسخ به اين پرسش‌ها منابع موجود بررسي شده كه بر اساس نتايج حاصل از آن، علل و انگيزه‌هاي اقتصادي قيام بربرها عبارتند از:

انگيزه‌هاي رواني قيام بربرها عليه واليان عرب
١. خشم از مهاجرت تدريجي قبايل عرب

مهم‌ترين عامل رواني قيام بربرها عليه واليان عرب، خشم بوميان بربر از مهاجرت تدريجي قبايل عرب بود. از آغاز فتح شمال آفريقا به دست اعراب، روند تدريجي مهاجرت قبايل عرب به اين سرزمين و تصاحب سرزمين‌هاي بوميان آغاز گرديد. در سال‌هاي آغازين پس از فتح افريقيه و مغرب، همه جنگجويان عرب حاضر به ماندن در سرزمين‌هاي فتح شده نبودند. از كارهاي تشويقي واليان در سده‌هاي اول و دوم هجري براي استقرار سپاهيان عرب در منطقه، واگذاري اراضي زمين‌داران رومي به آنها بود. به گفتة ابن‌عبدالحكم، تا زمان ابوالمهاجر (حك ٥٥ – ٦٢ ق/٦٧٤ – ٦٨١ م) مسلمانان از مصر براي جنگ به افريقيه مي‌رفتند و باز مي‌گشتند.[١]بدين ترتيب بايد گفت: تغييرات به وجود آمده در تركيب طبقاتي شمال آفريقا پس از اسلام روندي تدريجي و كند داشت.

در دهه‌هاي آغازين فتوحات، روميان جاي خود را به فاتحان عرب دادند كه در رأس حاكميت يا در خدمت حكومت بودند. عرب‌ها كه به دو دسته مضري و يماني تقسيم مي‌شدند امتيازات و مزاياي مالكان رومي را به خود اختصاص دادند.[٢] طي چند سده پس از فتوحات اسلام در مغرب، گروه‌هاي گسترده‌اي از اعراب به آن نواحي مهاجرت كردند. مورخان عرب، آمارهاي مبالغه‌آميزي براي مهاجرت اعراب به افريقيه و مغرب ارائه كرده‌اند. آنها مي‌گويند در دوره خلافت بني‌اميه، ١٥٠ هزار نفر از اعراب و شرقيان به مغرب و اندلس آمدند كه حدود چهل‌هزار نفر در اندلس و بقيه در حوالي قيروان و ديگر شهرهاي بزرگ افريقيه و مغرب ساكن شدند. روايت شده است لشكري كه عثمان براي حمله به افريقيه فرستاد حدود هشتاد هزار نفر از اعراب بودند.[٣] گفتني است كه يكي از سياست‌هاي زمامداران عرب مسلمان براي تثبيت پايه‌هاي اقتدار خود در سرزمين‌هاي فتح شده، اسكان قبايلي از اعراب در اين سرزمين بوده است. در شمال افريقا عواملي چند، موجب تقويت اين سياست شد:

١. دوري اين سرزمين از مراكز سكونت قبايل عرب؛

اين عامل، بازگشت مهاجران مهاجم را با دشواري مواجه مي‌ساخت و تحمل رنج سفري كه منجر به بازگشت به سرزميني مي‌شد كه چندان جاذبه‌اي نداشت، دشوار مي‌ساخت.

٢. بدوي و مهاجر بودن ذاتي اعراب؛

به همين علت، براي آنها تفاوتي نداشت كه اين نحوه زندگي را در جزيرة‌العرب دنبال كنند يا در خراسان و افريقيه.

٣. مهاجرت قبيله‌اي.

عامل تمايل بازگشت افراد مهاجر به موطن اصلي خود غالباً نه تعلق خاطر به سرزمين و خاك، بلكه علاقه‌مندي به ايل و تبار بود. بديهي است در صورتي كه مهاجرت به جاي داشتن جنبة فردي، گستره قبيله‌اي پيدا كند، انگيزه بازگشت كاهش مي‌يابد، به ويژه اگر وضع آنگونه باشد كه مهاجران در سرزمين جديد، امكان مالكيت زمين‌هايي را به دست آورند كه در ميهن اصلي خود هرگز بدان دست پيدا نمي‌كنند. در فتح مغرب و افريقيه، در بسياري موارد عرب‌ها مالك زمين‌هاي فتح شده مي‌شدند و گاه براي خود دولت‌هايي كوچك، خودمختار و فئودال به وجود مي‌آوردند و گاه ممكن بود برخي قبايل بربر را از خود خشنود يا ناخشنود سازند، براي مثال در نخستين اعزام نيرو به مغرب در روزگار وليد‌بن عبدالملك يكي از عرب‌هاي يمن به نام صالح بن منصور حميري، يك آبادي به نام «نكور» را به نام خود فتح كرد و وليدبن عبدالملك نيز در سال ٩١ ق/ ٧٠٩ م. آن شهر را به تيول او داد.

صالح در همان جا اقامت گزيد و نسلش در آن جا بسيار شد. قبايل غماره و صنهاجه بر گرد او اجتماع كردند و اسلام در ميان آنها انتشار يافت.[٤]سپس به گفتة ابن خلدون، «شرايع و تكاليف اسلامي» و شايد هم تكاليفي كه اعراب بر دوش آنها مي‌انداختند بر ايشان سنگين و گران آمد. لذا از اطاعت عرب سرپيچي كردند و صالح را بيرون راندند و مردي از نفزه معروف به رُندي را بر خود والي قرار دادند؛ سپس پشيمان شدند و صالح را باز گرداندند. اين دولت كوچك خانوادگي تا روزگار عباسيان پايدار بود.[٥]
در اين كه بخش قابل توجهي از افراد قبايل بومي شمال افريقا از روند رو به افزايش مهاجرت اعراب، ناخشنود بوده‌اند ترديدي وجود ندارد و برخي گزارش‌هاي تاريخي آن را تأييد مي‌كند. به گفتة ابن سلام، ابوالخطاب معافري يكي از رهبران خوارج اباهني و عمّال او عرب‌هاي مهاجر را از شهرها و آبادي‌هاي نوبنياد نظير سُرت و قصور حسّان بيرون مي‌راندند. هر چند در نهايت يكي از عاملان او بار ديگر آنها را به محل زندگي‌شان بازگرداند.[٦]شايد بتوان جنگ ابوالخطاب معافري و يارانش را با سپاه عباسي، رويارويي ائتلاف بربرها و اعراب جنوبي با اعراب شمالي دانست. چنان كه پيش از جنگ مغمداس، مشاجره‌اي ميان عمربن يمكتن ـ از پيشوايان خوارج بربر كه در همين جنگ كشته شد ـ با يكي از عرب‌ها در گرفته بود.[٧]سال‌ها بعد، جانشين ابوالخطاب، ابوحاتم ملزوزي، زعيم اباضيان، پس از محاصره طولاني قيروان، ساكنان آن را وادار به ترك اين شهر و حركت به سمت مشرق نمود و مقداري آب و آذوقه به آنها داد.[٨]
با گذشت زمان بر حجم و گستردگي مهاجرت اعراب افزوده مي‌شد؛ هر چند در قرن سوم هجري، در نواحي ساحلي مديترانه، اكثريت باز هم از آن بربرها بود؛ تغيير بافت جمعيتي مغرب و غلبه قومي اعراب از قرن پنجم هجري به بعد مشهود بود. در آغاز اين قرن، قبايل عرب عدناني بني هلال بن عامر و بني سليم بن منصور و قحطانيان معقل، جُشَم و سَلول به افريقيه و مغرب هجوم آوردند و بر ساكنان قديمي آن نواحي يعني بربرها غلبه يافتند و بيشتر نواحي و شهرهاي آن مناطق را تصرف كردند.[٩]دامنة اين مهاجرت‌ها نه تنها تمام سرزمين‌هاي شمالي افريقا را در برگرفت، بلكه به تدريج به بلاد سياهان نيز كشيده شد. در زمان قلقشندي جماعتي از افراد قبيلة عربي جُذام در بلاد بربر و سودان اقامت داشته‌اند.[١٠]در ميان قبايل عرب بني هلال، از پيشوايي اسطوره‌اي به نام ابو يزيد ياد شده است. براساس داستان‌هاي آنها، بني هلال از زمان ابو يزيد شروع به گسترش، نه تنها در شمال آفريقا، بلكه در صحرا و منطقه سودان كردند.[١١]
خلاصه آن كه مهاجرت اعراب تا زماني كه جنبة هجومي داشت و به استعمار زمين‌ها و استثمار موالي بربر منتهي مي‌گشت، سبب ناخشنودي بربرها مي‌شد؛ ولي پس از آن كه بربرها به آن خو گرفتند و هجوم‌ها به هجرت تبديل شد، به تدريج از ميزان گرايش بربرها به افكار خوارج كاسته شد.

٢. خشم از نوع رابطه عرب‌ها با بربرها

مهاجرت‌هاي قبيله‌اي عرب در قرن‌هاي اول و دوم، غالباً به صورت هجوم انبوه لشكريان بود. ارسال اين گونه لشكريان از شرق به غرب در دوره عباسيان هم ادامه داشت. بخش قابل توجهي از اين لشكريان براي مقابله با شورش‌ها و تمّردها و سركوبي مقاومت‌هاي خوارج بربر در برابر حاكميت اعراب گسيل مي‌شدند. بنابراين، ميان برافروخته‌شدن شعلة نهضت خوارج در شمال افريقا و افزايش موج مهاجرت اعراب به آن سرزمين، رابطه‌اي متقابل وجود دارد.

دربارة اين كه بربرها چرا در آغاز، حضور اعراب را در كنار خود به دشواري تحمل مي‌كردند بايد گفت بي‌ترديد مهاجرت روز‌افزون قبايل عرب پيامدهاي اقتصادي ناگواري براي قبايل بربر مي‌توانست داشته باشد. به خصوص با توجه به نگرش منفي اعراب به بربرها و اين كه عرب‌ها غالباً فاقد مهارت‌هاي توليد‌ي نظير كشاورزي و صنعت بودند و جز شمشير را نمي‌شناختند.[١٢]
در بارة رابطة قبايل سكونت يافته عرب و بربرها اطلاعات قابل استنادي وجود ندارد. اين دو قوم غالب و مغلوب با يكديگر مراودات و دادوستدهايي داشته‌اند. ابن عبدالحكم مي‌گويد: اعراب مهاجر با افارقه كه ظاهراً مراد از آنها بربرهاي بَراِنس است در شهرها ممزوج شدند.[١٣]در حالي كه از برخي ديگر از گزارش‌ها بر مي‌آيد كه عرب‌ها در شهرها و بربرها در حاشيه شهرها زندگي مي‌كرد؛ براي مثال در شهر نوبنيادِ بِلزمه گروهي از بني تميم و موالي آنها مي‌زيستند كه با اغلبيان مخالف بودند. همچنين در شهر بسيار آباد نقاوس[١٤]قومي از جُند عرب مي‌زيستند و در حوالي آن بربرهايي از زَناته و اَورَبه بودند. مردم آن قومي از عرب بني ضّبه بودند و پيرامون آن گروه‌هايي از بربرهاي بني زنداج و اقوام ديگر زندگي مي‌كردند.[١٥]

علل اجتماعي قيام بربرها عليه واليان عرب

اين علت‌ها در قالب دو متغير قابل بررسي است:

١. گسترش جمعيت شهرنشين و توسعه زندگي شهري

در دورة حاكميت مسلمانان بر شمال آفريقا، اين منطقه از نظر جمعيت رشد بسياري يافت و چنان كه اشارت رفت به لحاظ تجاري شكوفا شد. در آفريقاي شمالي پس از اسلام، شاهد به وجود آمدن شهرهاي جديدي نظير مصر فسطاط، قيروان، تاهرت، سجلماسه، فاس، عباسيه، مهديه، رقاده، زاب، زويله، منصوريه و قاهره هستيم.[١٦]گسترش شهرنشيني، هم براي بوميان بربر و هم براي حكمرانان و مهاجران عرب نتايج سودمندي در پي داشت. اين نتايج سودمند نتيجه دو عامل بود: نخست، تغيير وضعيت زندگي بوميان و برگزيدن تدريجي شهرنشيني به جاي باديه نشيني كه نتيجه آن ميل به رفاه و آسايش و گريز از فقر و تهيدستي است.[١٧]و دوم، خواست مهاجران و سياست واليان عرب. براي مثال حسان بن نعمان (حك ٧٤ ـ ٨٦ ق / ٦٩٣ ـ ٧٠٥ م) در مغرب به نو مسلمانان بربر زمين‌هايي به تيول[١٨]داد تا براي كشت غلات و محصولات گوناگون از آنها استفاده كنند. حسان با اين كار دو هدف مهم را در نظر داشت: ١. مستقر ساختن قبايل در مناطق شناخته شده و مشخص كه براي قدرت مركزي قابل كنترل باشد و با آن ارتباط داشته باشد؛ ٢. توسعة اقتصاد بومي و افزايش توليد و در نتيجه، افزودن بر ميزان ماليات.[١٩] همين سياست سرآغاز توسعه شهرنشيني بود.

پيامدهاي اقتصادي و سياسي توسعه شهرنشيني

توسعه شهرنشيني در صورتي كه سلطة استثمارگرانه حكمرانان عرب محدود مي‌شد، قطعاً براي بربرها مطلوب مي‌بود؛ در مقابل، تا زماني كه سلطه زمامداران عرب بر آن جا برقرار بود، منافع قابل توجهي را عايد حكمرانان و بازرگانان عرب مي‌كرد؛ زيرا شهرها عموماً مراكز جذب جمعيت و در نتيجه، افزايش داد و ستد و انباشت ثروت و ارزش افزوده اموال غير منقول و كالاها و خدمات است. بعلاوه، توليد صنعتي در شهرها به مراتب بيش از دهكده‌ها و باديه‌هاست. توسعة شهري با مفهوم توليد و تجارت، رابطه‌اي مستقيم داشت. از سويي شهرنشيني موجب فراهم آمدن زمينه‌هاي افزايش توليدات صنعتي، كشاورزي و دامي و در نتيجه، رونق بازرگاني مي‌شد و از سوي ديگر، در نتيجة رواج تجارت، گونه‌هاي مختلف شهرنشيني در شمال آفريقا حتي در نواحي شمالي صحراي بزرگ (مانند سجلماسه و ميزاب) تا سواحل نيجر پديد آمد. در ميان شهرها، سجلماسه از نظر تجاري مهم‌ترين موقعيت را داشت و بزرگترين دروازه به سوي شهرهاي غربي سودان محسوب مي‌شد. عمده‌ترين راه‌هاي تجاري كه از صحرا مي‌گذشت، به اين شهر منتهي مي‌شد.[٢٠]دو ويژگي، موجب اهميت اقتصادي شهر سجلماسه شده بود؛ يكي نزديك بودن به معادن طلا و نقره و ديگري موقعيت تجاري شهر. اين شهر، بزرگترين بازار براي بازرگانان بود. در بازارهايش محصولات مختلف افريقيه و مغرب و سودان از قبيل طلاي غير مسكوك، پنبه، نمك، آبنوس، پوست، چوب و برده سياه و واردات مغرب و اندلس و همه مصنوعات معدني و منسوجات و ظروف و روغن معامله مي‌شد.[٢١]
در طول حكومت رستميان و مدراريان، بازرگاني مغرب اوسط و اقصي به نحو چشمگيري شكوفا شد. پادشاهان يا پيشوايان خارجي مذهب بني مدرار هم مانند رستميان تاهرت، در اين معاملات شركت مي‌كردند و حتي بيش از آن كه خود را رهبر سياسي به شمار آورند، بازرگان مي‌شمردند؛ زيرا پس از اشغال سجلماسه به دست ابوعبدالله شيعي و دستگيري يسع بن مدرار، امير صفري مذهب آن جا به دست او، هنگامي كه عبيدالله مهدي از حال و نسب او سؤال كرد، يسع پاسخ داد: من تنها فردي تاجرم![٢٢]مبادلات تجاري، سجلماسه را محل اجتماع مردم از هر فرقه و نحله قرار داده بود. در آن جا گروه‌ها و دسته‌هايي از سودان، مغرب، اندلس و جماعاتي از يهود حضور داشتند. رفاه اقتصادي مردم سجلماسه، مورد توجه جغرافي‌دانان قرار گرفته بود. ياقوت مي‌گويد: مردم اين شهر، از توانگرترين افراد هستند.[٢٣]ابن حوقل در شهر سجلماسه، براتي به مبلغ ٤٢ هزار دينار طلا ديده است كه به تاجري از اودغشت تعلق داشته و به تاجر ديگري از سجلماسه داده است. او مي‌افزايد كه پيش از اين، چنين حجمي از معامله مالي را در مشرق نديده است و چون اين حكايت را در بغداد بازگفته كسي باور نكرده است.[٢٤]ابن حوقل همچنين مي‌نويسد: شهرهاي تاهرت و سجلماسه در سال ٣٠٧ ق / ٩٢٠ م نيمي از عايدات خزانة دولت فاطمي را تأمين مي‌كرد و اين نتيجة تجارت آنها با كشورهاي ديگر بود. سجلماسه، به لحاظ موقعيت ممتازش همواره موضوع دعواي بين حكومت‌هاي مغرب و اندلس بود. خلفاي اندلس كه شهر سبته واقع در آن سوي جبل الطارق را در تصرف داشتند، مي‌كوشيدند تا رأساً و يا با پيمان با ديگران رابطة خود را با سجلماسه حفظ كنند؛ زيرا اين شهر قرن‌ها يكي از مراكز داد و ستد طلا بوده است.[٢٥]
شهر تاهرت، پايتخت خوارج رستمي نيز اهميت بازرگاني فراواني در شمال آفريقا داشت. اين شهر بر راه‌هاي منتهي به جنوب مسلط بود و به علت موقعيت مهم تجاري، در آن ايام «عراق مغرب»[٢٦]و يا به قولي «بلخ مغرب»[٢٧]لقب داشت. در اين شهر گروه‌هايي از زناته كه بازرگاناني صحرا گرد بودند و در كارهاي تجاري عمده تبحر داشتند و از شبكه‌هاي موجود در مغرب يا سودان استفاده مي‌كردند استقرار داشتند.[٢٨]
ائمه رستمي، خود نيز شوق وافري به برقراري روابط تجاري با سرزمين‌هاي ديگر داشتند. دولت رستمي از جمله نخستين دولت‌هاي اسلامي قرون وسطي در شمال‌ آفريقا بود كه روابط و مناسبات اقتصادي و سياسي با ملت‌هاي ماوراي صحراي بزرگ برقرار كرد. جوهرة اين مناسبات در درجة نخست، اقتصادي بود، يعني اقتصاد و تجارت و كوشش براي به دست آوردن سود، مهم‌ترين انگيزه براي گذشتن از صحرا و تحمل بسياري از دشواري‌ها بود. ابن صغير هنگام سخن گفتن از امام افلح بن عبدالوهاب (حك ٢٠٨ ـ ٢٤٠ ق / ٨٢٤ ـ ٨٥٥ م) مي‌نويسد: وي گروهي را به رياست يكي از ياران خود به نام محمد‌بن عرفه با هدايايي به سوي پادشاه سودان فرستاد.[٢٩]وسياني مي‌نويسد: افلح به انديشة ديدار از جوا[٣٠](= جوجو) افتاد؛ ولي پدرش او را از اين كار بازداشت. هنگامي كه خود به امامت رستميان رسيد، كوشيد تا روابط تجاري و سياسي دولت خود را با دولت سونگاي واقع در حوضه رود نيجر گسترش دهد. لذا از آن جا ديدار كرد.[٣١]
در نتيجة پايه‌گذاري دولت مستقل رستمي، روابط اقتصادي و سياسي ميان اقليم طرابلس كه بخش شرقي اين دولت بود و مردان و اموال فراواني به تاهرت مي‌فرستاد، با غرب و مراكز افريقا گسترده و استوار گشت. اين ارتباطات از دو راه مهم بازرگاني برقرار مي‌شد: نخست از شهر طرابلس عبور مي‌كردند و به جبل نفوسه مي‌رفتند تا غدامس و از آن جا به تادمكه بر نهر نيجر؛ راه دوم درياچه چاد را در واحة زويله به آن جا مي‌پيوست و از آن جا به نقاط گوناگوني مي‌رفتند تا به درياي مديترانه مي‌رسيدند.[٣٢]براساس آنچه در منابع تاريخي آمده، در قرن سوم هجري روابط و پيوندها ميان طرابلس و بلاد تكرور (سنگال) بسيار گسترده‌ بوده است. شماخي ذكر كرده است كه يك كاروان تجاري كه از بلاد تكرور آمده بود به كوهستان نفوسه رسيد. در آن جا حاكم كوهستان ابوعمر ميمون‌بن محمد كه از سوي رستميان تعيين شده بود، هديه‌اي به ارزش چهارصد دينار را كه كاروانيان به وي تقديم نمودند رد كرد. شماخي افزوده است كه اين حاكم خود به تجارت با بلاد سودان اهتمام داشت و آن را تشويق مي‌كرد.[٣٣]از گفته‌هاي شماخي همچنين بر مي‌آيد كه در روزگار رستميان، روابط بازرگاني و فرهنگي ميان اقليم طرابلس و منطقة درياچة چاد (سودان ميانه يا آفريقاي مركزي) نيرومند بوده است. وي مي‌گويد: حاكم كوهستان نفوسه ابوعبيده عبدالحميد جناوني كه در زمان افلح رستمي بر آن جا حكم مي‌راند، افزون بر زبان عربي و بربري، به زبان‌هاي آفريقايي همچون كانمي و غير آن نيز سخن مي‌گفت.[٣٤]
همچنين بايد گفت تشكيل حكومت‌هاي محلي خودمختار يا نيمه مستقل در شمال آفريقا، ضمن آن كه خود از پيامدهاي توسعه شهرنشيني بود،‌ موجب به وجود آمدن شهرهاي جديدي مي‌شد. براي مثال پس از تأسيس دولت اغلبيان، قيروان توسعة خوبي يافت و داراي چهار شهر اقماري با نام‌هاي قصر قديم، رقاده، صبره و منصوريه شد.[٣٥]در مملكت رستمي نيز شهرهاي آبادي وجود داشت؛ مانند تنس، و هران، شلف، مدينه خضراء، افكان، غزه، سوق ابراهيم، واريفن، اوزكي، غدير، زلاغ، يلل، قصر فلوس، و كراو.[٣٦]

٢. توسعه شهرنشيني و افزايش شورش

گسترش شهرنشيني از چند جهت مي‌توانست به افزايش شورش قوم بربر شمال آفريقا بينجامد:
نخست آن كه باديه نشينان يا كوه نشينان را به هجوم بر شهرها به بهانه «خروج» و به انگيزة كسب غنايم ترغيب نمايد؛ چنان كه باسورث معتقد است در تمام مراحل تاريخ بشر تا پيش از رواج سلاح‌ گرم، مردمي كه بر روي زمين كار مي‌كرده‌اند، از مهاجمان بيابان‌ها و دشت‌ها، آسيب‌ها و زيان‌ها ديده‌اند.[٣٧]مصداق بارز اين امر در شمال آفريقا و در دورة مورد بحث، هجوم جنگجويان كوه‌نشين و رفجومه به قيروان به رهبري عاصم بن جميل صفري در سال ١٤١ ق / ٧٥٨ م. بود كه ويراني و غارت شهر را نيز به دنبال داشت. و نيز غارت شهر طنجه به دست خوارج صفري مذهب تحت فرمان ميسره مَطغُري در سال ١٢٢ ق / ٧٣٩ م.[٣٨]
دوم آن كه بربرها را به ناامن كردن محيط‌هاي شهري براي اعراب و طرفداران خلافت مركزي براي رسيدن به اهدافشان برانگيزد؛ نظير آنچه در اواخر روزگار اموي و اوايل عصر عباسي يعني روزگار حكومت عبدالرحمن بن حبيب فهري در طرابلس و اطراف آن گذشت.

سوم آن كه بربرها را به مبارزه براي دستيابي به استقلال سياسي و در نتيجه، ساخت شهرهاي مستقل، آباد و پر رونق در مقابل شهرهاي عربي تشويق نمايد. زيرا از طريق تأسيس حكومت، امكان آباد كردن شهرها را مي‌يافتند. از همين‌رو، به دنبال تأسيس شهر قيروان شاهد پيدايش شهرهاي ديگري چون تاهرت، سجلماسه، فاس و مهديه هستيم.

انگيزه‌هاي مالي
١. حس غنيمت جويي

افزون بر شيوه‌هاي مشروع و معمول به دست آوردن منافع اقتصادي، حس غنيمت‌جويي نيز كه به خصوص در بربرهاي بدوي نمود بيشتري داشت، زمينة مساعدي براي پذيرش عقايد خوارج، به خصوص خوارج صفريه فراهم مي‌كرد؛ زيرا صفريان ـ كه صالح باجيه آنها را چپ‌گرا در مقايسه با اباضيان ميانه‌رو خوانده است.[٣٩]ـ در مغرب، عملكردي مشابه ازارقه در مشرق داشته‌اند.[٤٠]و همان گونه كه خوارج ازرقي در جنوب ايران، هزينة آشوب آفريني‌ها و لشكر كشي‌هاي خود را از راه غارت اموال مردمي كه از نظر ايشان كافر و بد دين بودند به دست مي‌آوردند.[٤١]صفريان مغرب نيز در موارد متعددي همين هدف را سرلوحة كار خود قرار داده بودند.[٤٢]اما اين سخن، بدين معنا نيست كه خوارج اباضي به طور كامل از اين قاعده مستثنا و از انجام اين گونه اعمال مبرّا بوده‌اند. اخباري كه به طور جسته و گريخته از فحواي منابع اباضي به دست مي‌آيد حاكي از وجود كشش‌هاي شديد غنيمت جويي اباضيان در جنگ‌هاست؛ هر چند به گفته همين منابع، پيشوايان آنها مي‌كوشيدند تا حد ممكن پيروان خودرا از اين قبيل اعمال باز دارند.[٤٣]

٢. فقر مالي

هر چند اطلاع دقيق و شفافي از ميزان درآمد قبايل بربر وجود ندارد، اما از برخي نصوص و قراين مي‌توان دريافت كه سطح عمومي معيشت آنها در دورة پيش از تأسيس و توسعه شهرها و تشكيل حكومت پايين بوده است؛ از همين روست كه برخي، جنبش خوارج را در شمال آفريقا قيام فقيران پابرهنه دانسته‌اند.[٤٤]
در بارة ميسره خفير سركرده شورشيان صُفري مذهب كه در سال ١٢٢ ق / ٧٣٩ م در طنجه دست به قيام زد گفته‌اند كه وي روزگاري در قيروان آب مي‌فروخت.[٤٥] منابع اباضي دربارة سپاهيان ابن رستم و ديگر گروه‌هايي كه با ابوالخطاب همكاري مي‌كردند نوشته‌اند: آنها در سالي سخت و آميخته با گرسنگي و بي‌غذايي اقدام به خروج كردند و خداوند آنها را به ملخ‌ها ياري كرد.[٤٦]
يكي از شواهدي كه تهيدستي بربرها را در دورة تسلط خلفاي عرب نشان مي‌دهد، ماجراي خدعه عمروبن حفص والي افريقيه با صفريان هوادار ابوقرّه مغيلي است. وي در جريان محاصره قيروان به وسيلة ائتلاف خوارج در سال ١٥١ ق / ٧٦٨ م با پرداخت. مبلغ چهل هزار دينار به ابوقرّه صفري ـ به تعداد نيروهاي چهل هزار نفري او ـ كه در طبنه مستقر بود و نيز پرداخت چهار هزار دينار به پسرش با آنها صلح كرد و همين مبلغ ناچيز سرانه موجب شد سپاه عظيم او پراكنده شود و از طبنه كوچ كند.[٤٧]به روايت ابن خلدون ابوقرّه حتي حاضر شد با دريافت اين مبلغ ناچيز با سپاه ابن رستم اباضي بجنگد و او را شكست دهد؛ چنان كه ابن رستم شكست خورد و به تاهرت گريخت.[٤٨]
شدت و ضعف شورش‌ها و قيام‌هاي خوارج در برخي موارد، تابعي از عامل اقتصادي و وجود يا عدم منافع هر چند اندك مالي براي بربرها بوده است؛ مثلاً در سال ١٩٦ق/٨١١م ابن اغلب، پسرش عبدالله را به زمامداري طرابلس غرب تعيين كرد؛ ولي سپاهيان عرب بر او شوريدند و او را در خانه‌اش محاصره نمودند و سپس به اين شرط كه از شهر بيرون برود با او صلح كردند. در حالي كه بربرها به حمايت عبدالله برخاستند و با سپاهيان عرب او در افتادند و آنهارا شكست دادند. دليل اصلي حمايت بربرها از عبدالله اغلبي آن بود كه وي براي ايشان مقرري تعيين كرده بود.[٤٩]
اين در حالي است كه در مناطق ديگري از مغرب كه بربرها از مشكلات اقتصادي در رنج نبودند، كمتر گرايشي به سمت عقايد خارجي مشاهده مي‌كنيم. چنان كه قبايل كتامه و صنهاجه كه بعدها از هواداران فاطميان شدند، علاوه بر استقلال سياسي، به واسطة وجود محصولات زراعي و تربيت احشام، داراي استقلال اقتصادي هم بودند و از شورش‌هاي خوارج كه از قرن دوم هجري افريقيه و مغرب را فرا گرفته بود به دور مانده بودند.[٥٠]
يكي از راه‌هاي برون رفت بربرها از وضعيت نابسامان اقتصادي آن بود كه بكوشند خود را از قيد ماليات‌هاي ناعادلانه خلفاي عرب رها سازند، زيرا اين ماليات‌ها نه تنها توسعه اقتصادي را براي آنها به دنبال نداشت، بلكه در حقيقت ابزار بهره‌كشي از بربرها بود.[٥١]به نظر مي‌رسد ميان افزايش مقدار جزيه و خراج از سوي خلفاي اموي در سرزمين‌هاي مختلف و گرايش مردم اين سرزمين‌ها به عقايدي چون خارجي‌گري مي‌توان ارتباط برقرار كرد؛ چنان كه از آغاز فتوحات نيز همواره موضوع افزايش خراج و جزيه در شمال آفريقا با افزايش ميزان نارضايتي و حتي احتمال شورش بربرها همراه بود. طبري روايتي از مرز شكني واليان عرب در مسأله خراج در افريقيه از روزگار عثمان بن عفان و در زمان ولايت عبدالله بن سعد ابن ابي سرح نقل كرده است؛ امري كه موجب شد يك گروه افريقي خواستار بركناري ابن ابي سرح شوند. عثمان اين كار را انجام داد و فرمان داد اموالي ميان آنها توزيع كنند.[٥٢]

نتيجه

قيام‌هاي مكرر عليه عاملان و كارگزاران اموي در افريقيه و قتل يا راندن آنها از سوي بربرها و تشكيل دولت‌هاي‌ خود مختار، نتيجة ناخشنودي بوميان شمال آفريقا از اوضاع اقتصادي و مالي و سياست‌هاي مالي واليان همچون كوچ‌دادن قبايل برتري جوي عرب، بالا‌بردن مقدار جزيه و خراج، اخد خراج از افرادي كه بر طبق ضوابط شرعي نمي‌بايست آن را بپردازند، اخذ ماليات‌هاي نامشروع و شدت عمل در وصول آن بوده است. طبيعي است كه تحمل چنين اوضاعي براي بربرهاي آزاد و تسليم‌ناپذير آسان نبوده است.


پی نوشت ها:
* استاديار دانشگاه آزاد اسلامي واحد زرند كرمان

[١] عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها (قاهره، مكتبة مدبولي، ١٤١١ ق / ١٩٩١ م) ص ٢٢٥.

[٢] محمدعلي چلونگر، زمينه‌هاي پيدايش خلافت فاطميان (قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ١٣٦٨ ش) ص ١٢٤.

[٣] عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالحكم، پيشين، ص ٢١٠ – ٢٢٥.

[٤] ابوعبيدالله بن عبدالعزيز بكري، المسالك و الممالك، به كوشش جمال طلبه (بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٢٤ ق / ٢٠٠٣ م) ج ٢، ص ٢٧٤.

[٥] عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر في تاريخ العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوي السلطان الاكبر، به كوشش خليل شحادة و سهيل زكار (بيروت، دارالفكر، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م) ج ٦، ص ٢٨٣.

[٦] لواب بن سلام لواتي، بدء الاسلام و شرايع الدين، به كوشش ورنر شوارتز و شيخ سالم‌بن يعقوب (بيروت، دار اقرأ للنشر و التوزيع و الطباعة، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م) ص ١٢٠.

[٧] همان، پيشين، ص ١٢٠ ـ ١٢١.

[٨] همان، ص ١٣٠.

[٩] عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، پشين، ج ٧، ص ٥٩؛ طاهر احمد زاوي، تاريخ الفتح العربي في ليبيا (بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٣ م) ص ٢٢٦ ـ ٢٣٠.

[١٠] ابوالعباس احمد بن علي قلقشندي، صبح الاعشي في صناعة الانشاء، به كوشش يوسف علي طويل (دمشق، دارالفكر، ١٩٨٧ م) ج١ ، ص ٣٨٧.

[١١] فهمي سعد، انتشار الاسلام في افريقيا في العصور الوسطي (بيروت، عالم الكتب، ١٤٢٢ ق / ٢٠٠١ م) ص ٨٢.

[١٢] ابوالربيع سليمان كلامي، الاكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله و الثلاث الخلفا، به كوشش محمد كمال‌الدين عزالدين علي (بيروت، عالم الكتب، ١٩٩٧ م) ج ٢، ص ١٢٤؛ علي‌بن برهان الدين حلبي، انسان العيون في سيرة الامين و المأمون، به كوشش عبدالمعطي امين قلعجي (كراچي، جامعة‌الدراسات الاسلامية، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٩ م) ج ١، ص ٣٦٥، و ج ٢، ص١٨١.

[١٣] عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالحكم، پيشين، ص ٢٢٥.

[١٤] محمد بن عبدالله ادريسي، نزهة‌المشتاق في احتراق الافاق، به كوشش الزيبق (بيروت، عالم الكتب، ١٩٨٩ م) ج ١، ص ٢٦٤.

[١٥] عثمان كعاك، موجز التاريخ العام للجزاير من العصر الحجري الي الاحتلال الفرنسي (بيروت، دارالغرب الاسلامي، ٢٠٠٣ م) ص ١١٥.

[١٦] براي مثال، مصر فسطاط را عمروبن عاص بنا كرد (ابوعبدالله ياقوت حموي، معجم‌البلدان، ج ٤، ص ٢٦٤؛ محمود بن عمر زمخشري، الفائق في غريب الحديث، به كوشش علي محمدالبجاوي و محمدابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالمعرفة، بي‌تا) ج ٣، ص ١١٦؛ قيروان را عقبة بن نافع فهري ساخت و آن، معرّب واژة فارسي كاروان است. (صديق بن حسن قنوجي، ابجرالعلوم، به كوشش عبدالجبار زكار (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٧٨ م)، ج ٣، ص ٨٦ ؛ عباسيه و رقاده را ابراهيم بن اغلب، نزديك قيروان بنا نهاد (ياقوت، پيشين، ج٤، ص٧٥؛ ابوعبدالله محمدبن عبدالله‌بن ابّار، الحلّة السيراء في اشعار الامراء، به كوشش حسين مؤنس (قاهره، دارالمعارف، ١٩٨٥ م) ج ١، ص ٨٥. جريان شهرسازي در شمال آفريقا را مي‌توان به همين جريان در عراق روزگار عباسي مانند كرد. هاشميه، را فقه، الجديدة و متوكليه در سرزمين بين‌النهرين ساخته شد. (ر. ك: عبدالحي بن احمد بن عماد حنبلي، شذرات الذهب في اخبار من ذهب، به كوشش شعيب ارناوؤط و محمد نعيم العرقسوسي (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٣ ق) ج ١، ص ١٩٤؛ ياقوت حموي، پيشين، ج ٣، ص ١٥ و ج ٤، ص ٤٠٦ و ج٥، ص ١٥٢) و واسط نيز در عصر اموي به وسيله حجاج بن يوسف ثقفي ساخته شد. (عبدالرحمن سيوطي، تاريخ الخلفاء، به كوشش محمد محيي‌الدين عبدالحميد (مصر، مطبعة‌السعادة، ١٣٧١ ق / ١٩٥٢ م) ص ٢١٥) كه مي‌توان به لحاظ زمان ساخت، آنرا همسنگ قيروان در شمال آفريقا دانست. اين در حالي است كه در نواحي شرقي يعني ايران، تنها شهر مهمي كه در دوران اسلامي ساخته شد، شيراز بود. (ادريسي، پيشين، ج ١، ص ٤٠٥).

[١٧] عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، پيشين، ج ١، ص ٤٥٠.

[١٨] ابوعبدالله مالكي، رياض النفوس في طبقات علماء القيروان و افريقيه و زهادهم و نساكهم و سير من اخبارهم و فضائلهم و اوصافهم، به كوشش بشير بكوش و محمد‌العروسي‌المطوي (بي‌جا، دارالغرب، ١٤١٤ ق / ١٩٩٤ م) ج ١، ص ٣٦.

[١٩] عبدالواحد ذنون طه، خليل ابراهيم سامرائي و ناطق صالح مطلوب، تاريخ المغرب العربي‌(بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٤ م) ص ١٠٩.

[٢٠] ابواسحاق ابراهيم اصطخري، مسالك و ممالك، ترجمه فارسي، به اهتمام ايرج افشار (تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٦٨) ص ٤٢.

[٢١] ابوالقاسم جيهاني، اشكال العالم، ترجمه عبدالسلام كاتب، مقدمه و تعليقات فيروز منصوري (تهران، به نشر، ١٣٦٨) ص ٦٣.

[٢٢] عزالدين بن اثير، الكامل في التاريخ، به كوشش ابوالفداء عبدالله القاضي (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق / ١٩٩٥ م) ج ٦، ص ٤٦٠.

[٢٣] ابوعبدالله ياقوت حموي، پيشين، ج ٣، ص ١٩٢.

[٢٤] محمد بن علي ابن حوقل، صورة الارض (ليدن، بريل، ١٨٧٣ م) ص ٩٩.

[٢٥] ناشناس، الاستبصار في عجايب الامصار (وصف مكة و المدينة و مصر و بلاد المغرب) به كوشش سعد زغلول عبدالحميد (بغداد، دارالشؤون العامة، ١٩٨٦ م) ص ٣٠٢؛ حدود العالم، ص ١٧١؛ نيز ر. ك: ذنون طه، دراسات في تاريخ و حضارة المغرب الاسلامي (بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٤ م) ص ٨٠.

[٢٦] ابوعبدالله ياقوت حمودي، پيشين، ج ٢، ص ٨.

[٢٧] ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسي، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم (قاهره، مكتبة مدبولي، ١٤١١ ق / ١٩٩١ م) ص ٢٢٨.

[٢٨] كالين مك ايودي، اطلس تاريخ آفريقا، ترجمه فريدون فاطمي (تهران، نشر مركز، ١٣٦٥) ص ٧٣.

[٢٩] ابن صغير، اخبار الائمة الرستميين، به كوشش محمد ناصر و ابراهيم بحاز (قسنطينه، بي‌تا، ١٩٨٦ م) ص ٣١.

٣٠. Joa
[٣١] ابوالربيع سليمان بن عبدالسلام وسياني، سير مشايخ المغرب، به كوشش اسماعيل العربي (الجزاير، ديوان المطبوعات الجامعية، ١٩٨٥ م) ص٣٢.

[٣٢] ابوعبيدالله بن عبدالعزيز بكري، المغرب في ذكر بلاد افريقية و المغرب، به كوشش ديسلان (الجزاير، المطبعة الحكومية، ١٨٥٧ م) ص ١١ ـ ١٨٢.

[٣٣] احمدبن سعيد شماخي، سيرالمشايخ، به كوشش احمدبن سعود الشيباني (مسقط، وزارة التراث القومي و الثقافه، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م) ص ٩٠ ـ ٩١.

[٣٤] احمدبن سعيد شماخي، پيشين، ص ٥٢.

[٣٥] شمس‌الدين محمد انصاري دمشقي، نخبة‌الدهر في عجائب البر و البحر (بيروت، داراحياء التراث العربي، ١٩٨٨ م) ص ٣٤١.

[٣٦] سليمان بن عبدالله نفوسي باروني، الازهار الرياضية في ائمه و ملوك الاباضية، به كوشش محمد علي صليبي (عمان، وزارة التراث القومي، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م) ج ٢، صص ٩٥ ـ ١٠٦؛ عثمان كعاك، پيشين، ص ١٢٠.

[٣٧] فراي، ن. ر، تاريخ ايران پژوهش دانشگاه كمبريج، ج٤، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، ١٣٧٨) ج٤، ص١٦٦.

[٣٨] ابواسحاق ابراهيم‌بن قاسم رقيق قيرواني، تاريخ افريقيه و المغرب، به كوشش منجي كعبي، (تونس، بي‌نا، ١٩٦٨ م) ص ١٤٠ ـ ١٤١؛ عبدالرحمن‌بن محمد‌بن خلدون، پيشين، ج٦، ص ١٥٠.

[٣٩] صالح باجيه، الاباضيه بالجريد في العصور الاسلامية الاولي، بحث تاريخي مذهبي (تونس، داربوسلامه للطباعة و النشر، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م) ص ٢٩.

[٤٠] عبدالمنعم ماجد، التاريخ السياسي للدولة العربية عصر الخلفاء الامويين (قاهره، مكتبه الانجلو المصرية، ١٩٨٢ م) ص ٢٨٨.

[٤١] عبدالحميد‌بن هبةالله‌بن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه (قم، كتابخانه آيةالله مرعشي، ١٤٠٤ ق) ج ٥، ص ٧٦.

[٤٢] ابوالعباس احمد‌بن‌ علي قلقشندي، صبح الاعشي في صناعة الانشاء، به كوشش يوسف علي طويل، (دمشق، دارالفكر، ١٩٨٧ م) ج ٥، ص ٢٧٥.

[٤٣] لواب‌بن سلام لواتي، پيشين، ص ١٢٩؛ ابوالعباس احمد بن سعيد درجيني، طبقات المشايخ بالمغرب، به كوشش ابراهيم طلاي (قسنطينه، مطبعة البعث، ١٣٩٤ ق / ١٩٧٤ م) ج ٢، ص ٣١ ـ ٣٧.

[٤٤] مسعود جلالي مقدم، تنها بازماندگان خوارج جستاري در تاريخ و معتقدات اباضيه (تهران، نگاه سبز، ١٣٧٩) ص ٦٥، به نقل از: ١٧ Storthmann, Berber and Islam, P

[٤٥] خليفة بن خياط عصفري، تاريخ خليفه بن خياط، به كوشش اكرم ضياء العمري (دمشق، بيروت، دارالقلم، موسسه الرسالة، ١٣٩٧ ق) ص ٣٦٨ ـ ٣٧٠.

[٤٦] ابوالعباس احمد‌بن سعيد درجيني، پيشين، ج ٢، ص ٢٨.

[٤٧] عبدالرحمن‌بن محمد بن خلدون، پيشين، ج ٦، ص ١٤٧.

[٤٨] همان.

[٤٩] عزالدين‌بن اثير، پيشين، ج ٥، ص ٣٩٢.

[٥٠] محمود اسماعيل عبدالرزاق، الخوارج في بلاد المغرب حتي منتصف القرن الرابع‌الهجري (الدار البيضا، دارالثقافة، ١٩٧٦ م) ص٢٣٧.

[٥١] ادموند كليفورد با سورث، تاريخ سيستان از آمدن تازيان تا برآمدن دولت صفاريان، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، ١٣٧٧) ص ٨٦.

[٥٢] محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٧ ق) ج ٢، ص ٥٩٩؛ عبدالرحمن‌بن محمد‌بن خلدون، پيشين، ج ٦، ص ١١٨ ـ ١١٩.

منابع

_ ابن ابّار، ابوعبدالله محمد‌بن عبدالله، الحلّه السيراء في اشعار الامراء، به كوشش حسين مؤنس (قاهره، دارالمعارف، ١٩٨٥ م).
_ابن ابي‌الحديد، عبدالحميد‌بن هبةالله، شرح نهج‌البلاغه (قم، كتابخانه آيت‌الله مرعشي، ١٤٠٤ ق).
_ ابن اثير، عزالدين، الكامل في التاريخ، به كوشش ابوالفداء عبدالله القاضي (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق / ١٩٩٥ م).
_ ابن حوقل، محمد بن علي، صورة الارض (ليدن، بريل، ١٨٧٣ م).
_ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر في تاريخ العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوي السلطان الاكبر، به كوشش خليل شحادة و سهيل زكار(بيروت، دارالفكر، ١٤٠١ ق / ١٩٨١ م).
_ ابن سلام، لواب لواتي، بدء الاسلام و شرايع الدين، به كوشش ورنر شوارتز و شيخ سالم بن يعقوب (بيروت، دار اقرأ للنشر و التوزيع و الطباعة، ١٤٠٥ ق / ١٩٨٥ م).
_ ابن صغير، اخبار الائمة الرستميين، به كوشش محمد ناصر و ابراهيم بحاز (قسنطينه، بي‌تا، ١٩٨٦ م).
_ ابن عبدالحكم، عبدالرحمن بن عبدالله، فتوح مصر و اخبارها (قاهرة، مكتبة مدبولي، ١٤١١ ق / ١٩٩١ م).
_ ابن عماد حنبلي، عبدالحي بن احمد، شذرات الذهب في اخبار من ذهب، به كوشش شعيب ارناوؤط و محمد نعيم العرقسوسي (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٣ ق).
_ ادريسي، محمد‌بن عبدالله، صفة المغرب و ارض السودان و مصر و الاندلس، به كوشش دوزي و دخويه (ليدن، بريل، ١٩٦٧ م).
_ اصطخري، ابواسحاق ابراهيم، المسالك و الممالك، به كوشش دخويه (ليدن، بريل، ١٩٦٧ م)؛ ترجمه فارسي، به كوشش ايرج افشار (تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٦٨ ش).
_ انصاري دمشقي، شمس‌الدين محمد، نخبة الدهر في عجائب البّر و البحر (بيروت، داراحياء التراث العربي، ١٩٨٨ م).
_ باجيه، صالح، الاباضية بالجريد في العصور الاسلاميه الاولي: بحث تاريخي مذهبي (تونس، داربوسلامه للطباعة و النشر، ١٣٩٦ ق / ١٩٧٦ م).
_ باروني، ابوالربيع سليمان‌بن عبدالله نفوسي، الازهار الرياضية في ائمه و ملوك الاباضية، به كوشش محمد علي صليبي (عمان، وزارت التراث القومي، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م).
_ باسورث، ادموند كليفورد، تاريخ سيستان از آمدن تازيان تا برآمدن دولت صفاريان، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، ١٣٧٧ ش).
_ بكري، ابوعبيد عبدالله‌بن عبدالعزيز، المسالك و الممالك، به كوشش جمال طلبه (بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٢٤ ق / ٢٠٠٣ م).
_ ____________، المغرب في ذكر بلاد افريقية و المغرب، به كوشش ديسلان (الجزاير، المطبعة‌الحكومية، ١٨٥٧ م).
_ جلالي مقدم، مسعود، تنها بازماندگان خوارج. جستاري در تاريخ و معتقدات اباضيه (تهران، نگاه سبز، ١٣٧٩).
_ جيهاني، ابوالقاسم، اشكال العالم، ترجمه عبدالسلام كاتب، با مقدمه و تعليقات فيروز منصوري( تهران، به نشر، ١٣٦٨).
_ چلونگر، محمد علي، زمينه‌هاي پيدايش خلافت فاطميان (قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، ١٣٨١).
_ حلبي، علي‌بن برهان الدين، انسان العيون في سيرة الامين المأمون (السيرة الحلبيه)، به كوشش طه عبدالرؤوف سعد (بيروت، دارالمعرفة، ١٤٠٠ ق).
_ درجيني، ابوالعباس احمد‌بن سعيد، طبقات المشايخ بالمغرب، به كوشش ابراهيم طلاي (قسنطينه، مطبعة البعث، ١٣٩٤ ق / ١٩٧٤ م).
_ ذنون طه، عبدالواحد، سامرائي، خليل ابراهيم و مطلوب، ناطق صالح، تاريخ المغرب العربي (بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٤ م).
_ ____________، دراسات في تاريخ و حضارة المغرب الاسلامي (بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٤ م).
_ رقيق قيرواني، ابواسحاق ابراهيم‌بن قاسم، تاريخ افريقيه و المغرب، به كوشش منجي كعبي (تونس، بي‌نا، ١٩٦٨ م).
_ زاوي، طاهر احمد، تاريخ الفتح العربي في ليبيا (بيروت، دارالمدار الاسلامي، ٢٠٠٣ م).
_ زمخشري، محمود‌بن عمر، الفائق في غريب الحديث، به كوشش علي محمد البجاوي ومحمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالمعرفة، بي تا).
_ زمخشري، محمود‌بن عمر، الفائق في غريب الحديث، به كوشش علي محمد البجاوي و محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالمعرفة، بي‌تا).
_ سيوطي، عبدالرحمن، تاريخ الخلفاء، به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد ‌(مصر، مطبعة السعادة، ١٣٧١ ق / ١٩٥٢ م).
_ شماخي، احمد‌بن سعيد، سيرالمشايخ، به كوشش احمد‌بن سعود الشيباني (مسقط، وزارة التراث القومي و الثقافة، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧ م).
_ طبري، محمد‌بن جرير، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٠٧ ق).
_ عبدالرزاق، محمود اسماعيل، الخوارج في بلاد المغرب حتي منتصف القرن الرابع الهجري (الدار البيضاء، دارالثقافة، ١٩٧٦ م).
_ عصفري، خليفة‌بن خياط، تاريخ خليفة بن خياط، به كوشش اكرم ضياء العمري (دمشق، بيروت، دارالقلم، مؤسسه الرسالة، ١٣٩٧ ق).
_ فراي، ن. ر، تاريخ ايران پژوهش دانشگاه كمبريج، ج ٤، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، ١٣٧٨).
_ فهمي سعد، انتشار الاسلام في افريقيا في العصور الوسطي (بيروت، عالم الكتب، ١٤٢٢ ق / ٢٠٠١ م).
_ قلقشندي، ابوالعباس احمد‌بن علي، صبح الاعشي في صناعة الانشاء، به كوشش يوسف علي طويل (دمشق، دارالفكر، ١٩٨٧ م).
_ قنوجي، صديق‌بن حسن، ابجدالعلوم الوشي المرقوم في بيان احوال العلوم، به كوشش عبدالجبار زكار (بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٧٨ م).
_ كلاعي، ابوالربيع سليمان، الاكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله و الثلاثة الخلفاء، به كوشش محمد كمال الدين عزالدين علي (بيروت، عالم الكتب، ١٩٩٧ م).
_ مالكي، ابوعبدالله، رياض النفوس في طبقات علماء القيروان و افريقيه و زهادهم و نساكهم و سير من اخبارهم و فضائلهم و اوصافهم، به كوشش بشير بكوش و محمد العروسي المطوي (دارالغرب، ١٤١٤ ق / ١٩٩٤ م).
_ مقدسي، ابوعبدالله محمد‌بن احمد، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم (قاهره، مكتبة مدبولي، ١٤١١ ق / ١٩٩١ م).
_ مك ايودي، كالين، اطلس تاريخ افريقا، ترجمه فريدون فاطمي (تهران، نشر مركز، ١٣٦٥).
_ ناشناس، الاستبصار في عجائب الامصار (وصف مكة و المدينه و مصر و بلاد المغرب)، به كوشش سعد زغلول عبدالحميد (بغداد، دارالشؤون العامة، ١٩٨٦ م).
_ ____________، حدود العالم من المشرق الي المغرب، مقدمه، بار تولد، تعليقات مينورسكي، ترجمه مير حسين شاه (تهران، انتشارات دانشگاه الزهراء (س)، ١٣٧٢).
_ وسياني، ابوالربيع سليمان بن عبدالسلام، سير مشايخ المغرب، به كوشش اسماعيل العربي (الجزاير، ديوان المطبوعات الجامعية، ١٩٨٥ م).
_ ياقوت حموي، شهاب‌الدين ابو عبدالله، معجم البلدان، به كوشش حسن حبشي (بيروت، دارالفكر، بي‌تا).