تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - وضع اقتصادى مدینه در عهد نبوى١
وضع اقتصادى مدینه در عهد نبوى١
حضور پیامبرصلى الله علیه وآله و مسلمانان در مدینه چهره
متحولى به اقتصاد این شهر داد. مدینه که از دیرباز به سبب برخوردار بودن از کشاورزى
و واقع بودن بر سر راه بازرگانى شمال به جنوب جزیرة العرب، اقتصادى متمایز از دیگر
نقاط داشت با ورود مهاجران، توجه و توصیههاى پیامبرصلى الله علیه وآله و دین اسلام
با تحولى عظیم روبرو شد. شکوفایى زراعى مدینه ناشى از شرایط جغرافیایى، وجود
سفرههاى زیر زمینى آب، و عوامل تازهاى از جمله واگذارى برخى زمینهاى رها شده به
مهاجران بود. با این حال در امر آبیارى نیز مقرراتى وجود داشت و بسته به آب و هوا،
محصولات متنوعى به دست مىآمد. تجارت نیز به دلیل وجود بازارهاى محلى و اهتمام
کسانى از مهاجران به امر تجارت، بر رونق اقتصادى شهر افزود. همچنین صنایع و حرف در
کنار کشاورزى و تجارت از رونق خوبى برخوردار بود و انواع سکهها از قبیل دینار و
درهم، سکههاى ضرب شده در ایران و روم، و وزنها و اکیال مختلف به کار
مىرفت.
احاطه مدینه توسط کوهها و زمینهاى آتشفشانى - حره - خاک این شهر را بسیار حاصلخیز کرده٣ و آن را به شکل حوضچههاى کوهستانى در آورده است٤ که آبهاى زیر زمینى در این حوضچهها جمع مىشود. به طورى که مىتوان هنگام حفر چاهها٥ در هر ناحیه از این سرزمین به حوضچههاى زیرزمینى دست یافت. افزون بر این عوامل، وجود تعداد زیادى از رودخانهها که در زمان بارندگى و سیلاب از آن کوهها و سنگلاخها جارى مىشدند،[٦] نیز شهر مدینه را در درجه نخست به عنوان شهر کشاورزى و کشاورزان قرار داده است[٧] بیشتر مردم مدینه داراى بستانها و نخلستان بودند٨ که کوچک و بزرگ درآن کار مىکردند[٩]
بستانها و باغهاى مدینه به حوائط مشهور بود١٠ بیشتر اوقات مساحت این باغها زیاد نبود و به طور متوسط حدود صد ذراع بود،[١١] هر باغى اغلب داراى یک چاه مخصوص به خود بود و در کنار چاه، خانهاى جهت حفظ باغ وجود داشت[١٢] برخى باغداران به دلیل احتیاط و ترس براى باغ درى قرار نمىدادند، مگر سوراخ کوچکى که از آن آب باریکهاى از یکى از چاههاى نزدیک به باغ وارد مىشد و آن جوى آب را«ربیعا» مىنامیدند[١٣] بیشتر محصولات این باغها جهت مصرف شخصى صاحب باغ بود و گاه صاحب باغ محصول آن باغ را مىفروخت و با آن وسیله معاش خانواده خود را تامین مىکرد[١٤]
گاه کسى که باغ شخصى نداشت، در باغهاى اهالى مدینه در مقابل مقدار معینى خرما کار مىکرد[١٥] گاه صاحب باغ، باغ خود را به شخصى اجاره مىداد، او در آن زراعت مىکرد و آن را آبیارى مىنمود و در مقابل متعهد مىشد یک چهارم یا نیم یا کمتر یا بیشتر از این مقدار را به صاحب باغ بدهد. این روش «مزارعه» خوانده مىشود[١٦] در آبیارى باغها از آب رودخانههاى فصلى١٧ و یا آب چاهها١٨ استفاده مىشد. براى کشیدن آب از نهر یا چاه از شترهاى آبکش استفاده مىکردند١٩ از گاو نیز براى شخم اراضى خود بهره مىجستند[٢٠]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله نیز عوامل متعددى مردم را به کشاورزى و ممارست در آن بر مىانگیخت. عرف بود که هر کسى زمین بایرى را آباد کند، آن زمین براى او باشد[٢١] افزون بر این، بسیارى از زمینهاى زراعى در «وادى عقیق»٢٢ و در منطقه عالیه میان اغلب مهاجران٢٣ تقسیم شد. ذکر شده است که پیامبرصلى الله علیه وآله به یکى از مهاجران زمینى را در «حرة الوادى» و «مبذر صاع»٢٤ بخشید و به دیگرى چاهى در وادى عقیق داد[٢٥] این امر نشان مىدهد که این اراضى از آن همه گروهها بود و بدین دلیل در تقسیم آن میان مردم میانه روى مىشد تا سهم هر کس به او برسد. در نتیجه گسترش زراعى مذکور، بیرون شهر مدینه باغهاى زیادى بوجود آمد که شهر را احاطه کرد[٢٦]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله عوامل متعددى در حفظ منابع گیاهى مدینه نقش داشتند، قطع درخت سدر جز براى شخم زدن زمین ممنوع شد[٢٧] این شیوه تا زمان عمر بن خطاب ادامه داشت تا جائیکه شخصى به عنوان نگهبان گماشته مىشد تا مسؤول مراقبت از درختان اقاقیا باشد تا کسى این درختان را قطع نکند[٢٨]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، آبیارى اراضى نقش عمدهاى در کشاورزى داشت. آب در مسیل رودخانههاى فصلى در مهزور، مذینیب و بطحان به اندازهاى جمع مىشد که تا قوزک پا مىرسید و هنگامى که به این اندازه مىرسید به زمین دیگرى فرستاده مىشد و مانع آب از زمین بالاتر به زمین پستتر نمىشدند[٢٩] ذکر شده است که سهم آب براى نخلداران تا پاشنه پا و براى کشاورزان تا بند کفش بود[٣٠] مسیل از سنگلاخها بسوى دشتها و زمینهاى هموار بود و ابتدا زمینهاى بالاتر آبیارى مىشدند و سپس حتى اگر محل عبور آب در زمین اولى بود آب را به زمین کنارى مىفرستادند[٣١]
مهاجران زمینهاى زراعى بزرگ زیادى را در غابه و حرة ٣٢شرقى٣٣ صاحب شدند. اموال بنىنضیر بیشتر در منطقه عالیه بود که پس از کوچ دادن بنىنضیر در سال چهارم هجرى٣٤ خالصه پیامبرصلى الله علیه وآله شد[٣٥] در زمین بنىنضیر درخت نخل مىکاشتند و از آن غذاى یکسال خانواده پیامبرصلى الله علیه وآله را ذخیره مىکردند و مابقى آن صرف خرید چهارپایان و سلاح مىشد[٣٦] پیامبرصلى الله علیه وآله بخشى از اراضى بنىنضیر را میان گروهى از مهاجران و دو نفر از انصار تقسیم کرد[٣٧]
تعداد نخل که مهمترین درخت زراعى بود، در مدینه زیاد شد و اموال صاحبان این درختان نیز افزون گشت[٣٨] بدین ترتیب وضع معیشت و قوت آنان نیز بهتر شد[٣٩] اهمیت زراعت درخت نخل در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله به حدى رسید که یکى از حقوق بردگان این بود که براى آزادى با صاحبان خود قرار مىگذاشتند که تعدادى نهال خرما براى او بکارند[٤٠] از شاخهها و تنه درختان خرما براى سقف و ستون خانهها استفاده مىشد[٤١] افزون بر آن از الیاف و برگ خرما در تهیه زنبیل، سبد، حصیر، بوریا و مانند آن بهره مىگرفتند[٤٢] میوه درخت نخل از مهمترین و با ارزشترین میوهها نزد مردم مدینه بود وآنها هنگامى که اولین میوه نخل را مىدیدند آن را نزد پیامبرصلى الله علیه وآله مىآوردند. پیامبرصلى الله علیه وآله آن را مىگرفت و مىفرمود: پروردگارا در میوه درخت خرما به ما برکت عطا کن[٤٣]
خرماى مدینه انواع متنوعى داشت از جمله خرماى سیاه و سرخ،[٤٤] مشهورترین انواع خرما در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله عجوة و عذق زید بود[٤٥] محصول خرما در بیشتر سالها به اندازه نیاز ساکنان مدینه بود و به همین سبب مازاد آن را به قیمت گرانتر از قیمت خرید گندم وارداتى از شام مىفروختند[٤٦] علت آن بود که خرما رکن معیشت آنها بود و زراعت نخل نیاز به کوشش و صرف وقت زیادى داشت. گفته مىشود که گاهى آفات کشاورزى مانند قشام به درختان نخل آسیب مىرساند و محصول یکسال آن را از بین مىبرد[٤٧]
تولید غلات و حبوباتى مانند گندم و جو پس از تولید خرما قرارداشت که آنها را زیر درختان نخل مىکاشتند[٤٨] مزارع ویژه حبوبات تا پس از اقدام مهاجران به این کار وجود نداشت[٤٩] مصرف جو میان مردم رتبه نخست را داشت[٥٠] به نظر مىرسد گندم به اندازه نیاز مردم تولید نمىشد، به همین سبب از «بلقاء» به مدینه گندم مىآوردند[٥١]
مهاجران در گسترش کشت گندم نقش داشتند، ذکر شده است که طلحة بن عبیدالله تمیمى، نخستین کسى بود که در وادى قنات در شمال مدینه گندم کاشت[٥٢] با این حال محصول گندم به اندازه نیاز نبود و براى جبران کمبود آن به وارد کردن آن از خارج توجه شد. عبدالرحمان بن عوف هفتصد بار شتر مىآورد که گندم، آرد و غذاى مردم بود[٥٣]
از سوى دیگر، در مدینه برخى میوهها کشت مىشد و دوبار در سال از بستانهاى آن میوه برداشت مىشد[٥٤] مشهورترین میوهها انگور و انواع مختلف آن از قبیل «مراودى» است که مرغوبترین و شیرینترین نوع انگور بود،[٥٥] که در تاکستانهاى قباء، عالیه، جفاف و دیگر بستانهاى مدینه به عمل مىآمد[٥٦] حکایت شده است که سعد بن ابىوقاص در منطقه عقیق محصول انگور خود را به هزار دینار فروخت[٥٧] افزون بر آن انگور، گلابى و خربزه نیز کشت مىشد[٥٨]
همچنین سبزیجات و حبوباتى مانند خیار و دباء، که نوعى کدو بود، پیاز، سیر٥٩ و هویج٦٠ را مىکاشتند.
از عواملى که در بهبودى زراعت و پیشرفت زیاد آن در مدینه نقش داشت، وجود تعداد زیاد مهاجران بود که به زراعت مىپرداختند و از زمینهاى کشاورزى به شکل گسترده بهره بردارى مىکردند. آنها وادىهاى اطراف را آباد کردند، مانند وادى بطحان که طعم ورنگ آب آن تغییر کرده بود[٦١] همچنین اراضى غابه در شمال غربى مدینه را آباد کردند که داراى درختان بسیار و درهم پیچیده از جمله درختان گز و شورگز بود. آنها بیشتر این درختان را قطع کردند و به جاى آن نهالهاى نخل را کاشتند[٦٢] همچنین در وادى قناة، مزارعى رابه کشت گندم اختصاص دادند و گفته مىشود که در یکى از این مزارع گندم از بیست شتر آبکش استفاده مىشد[٦٣] این مطلب دلالت بر وسعت آن مزارع و کثرت محصولات آنها دارد.
تجارت
الف) بازارهاى تجارى مدینه
مردم مدینه به دلیل وضعیت و شغل کشاورزى، استقرار در یک مکان و قرار گرفتن مدینه در سر راه تجارى میان شمال و جنوب به انواع فعالیتهاى تجارى مشغول بودند[٦٤] از مهمترین نشانههاى آن وجود چندین بازار تجارى بود که به شاخه و شعبههاى متعدد تقسیم شده بودند[٦٥] از جمله بازارهاى پیش از هجرت، بازار «حُباشه» از آن قبیله بنىقینقاع بود که به خرید و فروش برده اختصاص داشت[٦٦] به نظر مىرسد که آن بخش از بازار بنىقینقاع که در جسر وادى بطحان واقع بود٦٧ بازار بزرگى بود که در آن جنب و جوش زیاد و صداى خرید و فروش بلند بود[٦٨] مهمترین چیزهایى که در این بازار فروخته شد عبارت بودند از زیورآلات، کمانها، سرنیزهها و شمشیرها[٦٩] به جز آن از بازارهاى مدینه در جاهلیت، بازارى در زَباله در ناحیهاى که یثرب نامیده مىشد،بود٧٠ و بازارى در بخش غربى مسجد قباء٧١ و بازارى در محل زندگى بنىالحبلى در مکانى که به آن مزاحم گفته مىشد[٧٢] این بازارها در جاهلیت و ابتداى اسلام بر پا مىشدند، یهودیان بازارى در «بقیع غرقد» در شرق مسجد النبى داشتند٧٣ بازار مسلمانان نزدیک بازار یهودیان، در محل «بقیع زبیر» بر سر راه «بقیع غرقد» قرار داشت[٧٤] ظاهرا هنگامى که بازار یهودیان، نزدیک بازار مسلمانان بود، نیرومند شدن مسلمانان را دیدند و از رقابت و نزدیکى آنها در تجارت مدینه احساس خطر کردند، کعب بن اشرف یهودى به بازار مسلمانان رفت و داخل آن شد و طنابهاى آن را قطع کرد. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: هر آینه بازار را به جایى منتقل خواهم کرد که تحمل آن براى کعب سختتر از این بازار باشد و آن را به محل بازار مدینه در غرب مسجد النبى منتقل کرد. یکى٧٥ از صحابه، پیامبرصلى الله علیه وآله را به انتخاب این محل راهنمایى کرد٧٦ و بعدها میان بازار و مسجد النبى خانههایى براى صحابه ساخته شد[٧٧]
انتخاب موفق مکان بازار از جانب مسلمانان برتجربه تجارى زیاد آنها و درک آنان از امور خرید و فروش دلالت دارد. زیرا که این بازار در محلى بود که از سمت شام و یا از سمت یمن و مکه و دیگر قبایل مجاور به عنوان دروازه اصلى شهر محسوب مىشد. بدون شک تاجران و هیاتهاى مختلف هنگام رسیدن به مدینه، همراه کاروانهاى خود که حامل بار بودند براى دور زدن خانهها یا عبور از میان آنها جهت ورود به بازار یهود در داخل شهر دچار مشکل مىشدند.
بازار جدید مدینه پس از هجرت میدان وسیعى بود که ساختمان و سایبانى نداشت، سوار در آن میدان پیاده مىشد و مرکب خود را در جایى قرار مىداد. سپس در بازار مىگشت، در عین حال مرکب خود را مىدید و چیزى از دید او پنهان نمىماند[٧٨] طول بازار بیشتر از عرض آن بود و در منطقه معروفى که امروز «مناحة» نامیده مىشود قرار داشت. این منطقه از مرز شمالى به مصلى العید که در مکان مسجد غمامه امروزى است تا منطقه جرارسعد در محله بنىساعدة نزدیک ثنیة الوداع در شمال مدینه امتداد داشت. در آغاز محل بازار در جرار سعد، مقبرههاى قدیمى بنىساعده بودند که آن را به پیامبرصلى الله علیه وآله بخشیدند و ایشان آن را به بازار اختصاص داد[٧٩]
این بازار انواع کالاها از قبیل خرما،[٨٠] گندم،[٨١] روغن، کشک،[٨٢] و دیگر غذاها٨٣ را داشت. همچنین پوستهاى دباغى شده٨٤ و مواد دباغى مانند گیاهان دباغى٨٥ «بَز» که نوعى پوشش و جامه است، به فروش مىرسید. گفته مىشد بز لباسى است که در خانه تولید مىشد[٨٦] بزازها که فروشندگان لباس بودند مکان مشخصى در بازار داشتند[٨٧] گفته مىشود که عثمان بن عفان و طلحة بن عبیدالله بزاز بودند و شغلى جز بزازى نداشتند[٨٨] همچنین در بازار تمام کالاهاى مدینه از جمله تیر، نیزه، شمشیر، زیور آلات٨٩ و انواع چهار پایان٩٠ عرضه مىشد. اسبها نیز داراى قسمت مخصوصى در بازار بودند که به «بقیع الخیل»٩١ مشهور بود همچنین براى شترها٩٢ و گاوها و گوسفندها نیز قسمت خاصى بود[٩٣]
افزون بر آن در بازار مدینه تمام کالاهایى که از خارج وارد مىشد، از قبیل گندم،[٩٤] روغن زیتون،[٩٥] عسل،[٩٦] اسب و سلاح٩٧ و برخى وسایل غیر ضرورى و تجملى مانند ظروف نقره فروخته مىشد[٩٨]
کار بازار در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، نظم و ترتیب یافت و بزرگان توجه بسیارى به امر بازار داشتند[٩٩] پیامبرصلى الله علیه وآله خود شخصاً با تعدادى از یارانش به بررسى اوضاع بازار، مراقبت از امور آن و مسائل جارى درآن مىپرداختند[١٠٠] ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از کنار مردى عبور کرد که غذایى مىفروخت، مرد فروشنده چیز تقلبى را وارد غذا نمود و پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: کسى که در کار خود تقلب کند، از ما نیست[١٠١] این مطلب دلالت بر آن دارد که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله بازار مدینه، بر خلاف بازار مکه١٠٢ که پیامبرصلى الله علیه وآله عاملى برآن گماشته بود، داراى متولى نبود و پیامبرصلى الله علیه وآله خود با صحابه به مراقبت از بازار مىپرداخت که اهداف مورد نظر را برآورده مىکرد.
از جمله امور بازار، مراقبت از قیمتها و مشخص نمودن قیمت تا حدى بود که مصلحت عمومى اقتضا مىکرد[١٠٣] احتکار کالاها و غذاهایى که به بازار آورده مىشد، ممنوع بود[١٠٤] قوانینى وضع شده بود که هیچ زیانى به فروشنده و مشترى نرسد. از مواردى که منع شده بود فروش محصولات نارس بود مگر اینکه میوهها کاملا رسیده باشند[١٠٥] اگر کسى درخت نخل را مىفروخت، میوه از آن فروشنده بود، مگر آنکه با خریدار شرط کرده باشد[١٠٦] فروش انواع میوهها مانند هندوانه، خربزه و همچنین صیفى جات مانند خیار، هویج تا زمانى که رسیده و خوب نبودند، ممنوع بود[١٠٧] فروش اجناس بصورت درهم ممنوع بود[١٠٨] سمسار یا دلالى در بازار بود که عقد معامله میان مشترى و فروشنده را با دریافت مزدى بر عهده مىگرفت[١٠٩]
کار تنظیم خرید و فروش پیش از دوره پیامبرصلى الله علیه وآله در بازارهاى مدینه انجام نمىشد و ناظرى وجود نداشت که مانع کار تاجرانى شوند که در پیمانهها تقلب مىکردند و مردم را مىفریفتند[١١٠] با ظهور اسلام این وضعیت تغییر کرد، زیرا آیاتى به ویژه در زمینه توجه به درستى اندازه پیمانهها و اوزان نازل شد[١١١] تاجران مدینه هنگام آمدن پیامبرصلى الله علیه وآله به این شهر از لحاظ توجه به پیمانه و وزن بدترین مردم بودند که خداوند آیه «ویل للمطففین» را در مورد آنان نازل کرد و آنها پیمانههاى خود را اصلاح کردند[١١٢] مردم مدینه به کار معامله سکه و صرافى نیز مىپرداختند و آن را نوعى تجارت مىدانستند[١١٣] در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله معامله سکه داراى نظم شد و حکم خداوند در مورد معامله روشن شد[١١٤] ربا در معامله سکه از برجستهترین کارهایى بود که به آن اقدام مىکردند[١١٥] تا این که خداوند آن را حرام نمود[١١٦] کار صرافى بر پایه فروش طلا یا نقره بصورت پایاپاى بود[١١٧] گاه فروش به صورت نسیه و یا تاخیر بود، اما چندان رواج نداشت[١١٨] اسلام بهره زنان رااز آن چه کسب مىنمودند، تصدیق نمود[١١٩] از آن جمله زنان عطر فروش بودند که برخى از آنان براى فروش عطر به زنان به در خانهها مىرفتند[١٢٠]
قبایل مجاور مدینه نقش مهمى در شکوفایى و رونق تجارت بازارهاى مدینه داشتند. گروههایى از قبایل مذکور به بازار مدینه مىآمدند که انواع کالاها را براى خرید و فروش در طول یکسال به همراه داشتند. مهمترین١٢١ چیزهایى که آنان در بازار عرضه مىکردند، شتر١٢٢ و گوسفند بود[١٢٣] ذکر شده بنىسلیم اسب، شتر، گوسفند و روغن به بازار مىآوردند١٢٤ و شتر را به دینار مىفروختند[١٢٥] پیامبرصلى الله علیه وآله از مردى از بنىفزارة اسبى را به ده ورق نقره خرید[١٢٦] از چیزهایى که قبایل به بازار مدینه مىآوردند، شراب بود. البته پیش از آن که حرام اعلام شود،[١٢٧] و گوشت١٢٨ که بیشتر اوقات حیوانات شکار شده بود که مردم بادیه به بازار مىآوردند[١٢٩] آنها بردهها را به بازار آورده١٣٠ و به عادت اعراب جاهلى١٣١ با صداى بلند آنها را به فروش مىگذاشتند[١٣٢] مهمترین چیزهایى که این قبایل از مدینه مىخریدند، خرما، گندم و برخى البسه بود[١٣٣]
ب) مبادلات تجارى میان مدینه و خارج
دور از ذهن است که فعالیت تجارى مدینه تنها محدود به تجارت داخل بازارها باشد و مردم شهر روابط تجارى خارجى نداشته باشند[١٣٤] بویژه آن که مدینه در کنار راه کاروانهایى واقع شده بود که بهترین عطریات را میان یمن و شام حمل مىکردند[١٣٥] از اینرو برخى از اهالى شهر در این امر سهیم بودند، راه کاروانها از یک سو به ایران و از سوى دیگر به شام از مدینه مىگذشت[١٣٦] ذکر شده که هنگامى که سلمان فارسى نزد پیامبرصلى الله علیه وآله آمد تا اسلام بیاورد، پیامبرصلى الله علیه وآله سخن او را متوجه نمىشد و خواست که آن را برایش ترجمه کنند و تاجرى از یهودیان آمد که هم فارسى و هم عربى مىدانست و سخن سلمان را به عربى ترجمه کرد. البته او سخن سلمان را که در مورد ستایش پیامبرصلى الله علیه وآله و نکوهش بود یهودیان تحریف کرد[١٣٧] از این مطلب وجود سفرهاى تجارى از مدینه به ایران برمىآید که برخى تجار یثربى به آن اقدام مىکردند و ناچار باید زبان فارسى را مىآموختند که البته تعداد آنها بین مردم کم بود. همچنین مىتوان شرکت مردم مدینه در بازارهاى عربى عکاظ، ذىالمجاز و مجنة را در چارچوب سفرهاى خارجى براى تجارت به حساب آورد که جایگاهى مانند سایر عربها در زمان جاهلیت داشتند[١٣٨]
ذکر شده که ابامعلق انصارى پس از هجرت تاجرى بود که با سرمایه خود و دیگران به تجارت مىپرداخت و در مناطق مختلف مسافرت مىکرد١٣٩ همچنین از بزرگترین یاران پیامبرصلى الله علیه وآله کسانى بودند که حضور در کنار پیامبرصلى الله علیه وآله آنان را از طلب رزق و روزى و فضل خداوند و پرداختن به کار تجارت خارجى بازنداشت. کسانى چون ابوبکر یک سال پیش از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله با کاروان تجارى براى تجارت همراه نعیمان و سویبط بن حرملة به بصرى رفت[١٤٠]
تاجران مکه نیز براى خرید و فروش١٤١ و یا خرید خرما١٤٢ به مدینه مىآمدند. همچنین تاجران شام نیز به مدینه مىآمدند و ١٤٣با خود روغن زیتون، گندم، جو، انجیر، پارچه و اجناس شامى١٤٤ مانند آرد، روغن، عسل مىآوردند[١٤٥] تاجران نبطى نیز به مدینه مىآمدند[١٤٦] تجارت آنها بیشتر در حد گندم و روغن بود[١٤٧]
گفته شده است یکى از تاجران ایرانى ذکر پیامبرصلى الله علیه وآله و خروج او را در مدینه شنید و براى تجارت با پیامبرصلى الله علیه وآله راهى شد و هنگامى که به مدینه رسید اسلام آورد[١٤٨] این مطلب بیانگر این است که تاجران ایرانى، مدینه را مىشناختند و از زمانهاى قدیم با مدینه روابط تجارى داشتند.
از مهمترین کالاهاى خارجى که به مدینه وارد مىشد، انواع لباس همچون لباسهاى مخمل و کرکدار و دستار بود که از عدن، یمن مىآمد،[١٤٩] گلیم از شام و١٥٠ عطر از یمن وارد مىشد[١٥١]
پس از هجرت رونق تجارت مدینه بیشتر شد، زیرا بیشتر مهاجران تجارت خود رابه مدینه انتقال دادند و اقدام به سفرهاى تجارى بین مدینه و شام و بصرى مىکردند[١٥٢] آنها از شام به مدینه، فانوس، روغن، ریسمان١٥٣ و ظروف نقره وارد مىکردند[١٥٤] همچنین عطر را از هند از طریق «دارین» که شکافى در خلیج فارس است و - منطقهاى که امروز به بحرین مشهور است - وارد مىکردند. در دارین بازارى بود که انواع عطر از هند وارد آن جا مىشد[١٥٥] از این رو، عطار یا فروشنده عطر منسوب دارین مشهور را «دارى» مىگفتند[١٥٦] کاروان آنها به دلیل کثرت نفرات از سایر کاروانها متمایز بود، به طورى که گاه تعداد افراد یک کاروان به چهار صد و پنجاه نفر مىرسید[١٥٧] این مساله به زیادى حجم تجارت خارجى مدینه پس از هجرت دلالت دارد. ذکر شده است که عبدالرحمان بن عوف پس از مهاجرت به مدینه گفت: بازار را به من نشان دهید١٥٨ و به تجارت پرداخت و ثروتمند شد تا آنجا که هفتصد بار شتر که حامل گندم، آرد و غذا بودند، نزد او مىآمد[١٥٩] مدینه پس از این شکوفایى بزرگ در تجارت «سوق العرب» خوانده مىشد و از نواحى دور به آنجا کالا وارد مىشد[١٦٠]
از روابط تجارى خارجى مدینه در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله رابطه با نجد بود[١٦١] ذکر شده که پیامبر، سعد بن زید انصارى را با اسیرانى از بنىقریظه به نجد فرستاد و با پول آنها از نجد اسب و سلاح خرید[١٦٢] از یمامه خرما به مدینه مىآمد،[١٦٣] همچنین از خیبر نیز خرما مىآوردند[١٦٤]
با وجود این که مدینه از ساحل دریا دور بود، اما دریا نقش مهمى در رونق تجارت خارجى این شهر داشت. نزدیکترین بندر به مدینه در ساحل دریاى سرخ «بندر الجار» است که براى لنگرانداختن کشتىها مناسب است[١٦٥] این بندر در سه مرحلهاى١٦٦ ساحل دریا قرار دارد. این بندر امروز تنها محل ورود به دریاست[١٦٧] کشتىها ازسرزمین حبشه، مصر، عدن، چین و هند به سوى بندر الجار حرکت مىکردند[١٦٨] از طریق الجار سایر یاران پیامبر از سرزمین حبشه به مدینه آمدند که کشتى در ساحل آن جا لنگر انداخت[١٦٩] ساحل الجار امروزه به ساحل «بولا» معروف است[١٧٠] الجار بعنوان دهانهاى بزرگ براى ورود به مدینه نقش مهمى ایفا کرده است. به طورى که از طریق آن مواد غذایى سرزمینهاى اسلامى به مدینه وارد مىشد. همین وضع در دوره عمر بنخطاب نیز ادامه داشته است[١٧١]
ج) پایههاى روابط تجارى
١. پول: در معاملات تجارى مردم مدینه پیش و پس از اسلام به هنگام خرید و فروش از درهم و دینار از جنس نقره و طلا استفاده مىشد[١٧٢] در این باره ذکر شده است، هنگامى که مهاجران به مدینه مىآمدند، آب نداشتند و مردى از قبیله بنىغفار چشمهاى داشت که به آن رومة گفته مىشد که هر پیمانه آب آن را یک مد مىفروخت و پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: به گوارایى آن چشمهاى در بهشت است. آن مرد گفت: اى پیامبرصلى الله علیه وآله من و خانوادهام چیزى جز آن نداریم. این گفته به عثمان رسید که آن را به ٣٥ هزار درهم خرید[١٧٣] همچنین ذکر شده که ابارحیمه پیامبرصلى الله علیه وآله را حجامت کرد و پیامبر درهمى به او داد[١٧٤]
از نمونههاى معامله مردم مدینه با جنس نقره ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله به بلال دستور داد که وفد بنىمرة را تجهیز کند. آنها سیزده نفر بودند که در سال ٩ هجرى به مدینه آمدند و بلال با ده ورق نقره به آنان داد. به رئیس آنان که حارث بن عوف بود، دوازده اوقیه داد[١٧٥] همچنین ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله شترى را از یکى از صحابه به قیمت یک اوقیه خریدارى کرد[١٧٦]
بجاست که به انواع سکههایى که مردم با آنها در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله معامله مىکردند، اشاره شود. این سکهها چندان متنوع نبودند یا سکههایى که مردم در صدر اسلام و یا عصر اموى با آن معامله مىکردند، چندان تفاوتى با هم نداشتند. ذکر شده که درهم در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله دو نوع بود: سیاه کامل که وزن آن ٨ دانق بود و «طبرى عقیقه» که وزن درهم آن ٤ دانق بود. کار کردن با این درهمها مشکل بود و تنها در پرداخت زکات از آنها استفاده مىشد. مردم نیز به دو نوع کم و زیاد زکات مىدادند[١٧٧] اختلاف در نوع درهمها در مدینه زمان پیامبرصلى الله علیه وآله خارج از اراده مردم بود و به ورود آن درهمها از شهرهاى ایران بستگى داشت که داراى وزنهاى مختلف کم و زیاد بودند[١٧٨]
افزون بر معامله با سکه، به هنگام خرید و فروش از روش معامله کالا با کالا نیز بهره مىگرفتند[١٧٩] مثلا کالاهایى مانند گندم، جو و انواع میوه و مشابه آنها را باهم معاوضه مىکردند و یا گاه مقدار مشخصى خرما به کسى که کار انجام داده بود، مىپرداختند[١٨٠]
همچنان که اشاره شد، درهم و دینار در دوره جاهلیت و یا پس از اسلام چندان در معامله رواج نداشت،[١٨١] بلکه مجموعهاى از سکههاى ایرانى و رومى متدوال بود. پیامبرصلى الله علیه وآله به کار بردن سکههاى بیزانسى و ایرانى را که داراى تصویر بودند، پذیرفت. خلفاى پس از ایشان نیز در دوره راشدى و اموى استعمال این سکهها را پذیرفتند تا اینکه در حکومت مروان در سال ٧٧ه استفاده از آن به پایان رسید[١٨٢]
دینار بیزانسى یا رومى عبارت از قطعه دایرهاى شکل از جنس طلا بود که مصور به چهره یکى از امپراطوران بیزانس بود که در عصر ضرب آن سکه مىزیست[١٨٣] در صدر اسلام دینارهاى هرقلى معروف بودند که چهره هرقل به تنهایى و یا به همراه فرزندانش - هرقلیوناس و قسطنطنین - در کنار او بر روى سکه دیده مىشد که هر کدام صلیبى بلند در دست داشتند[١٨٤] نام «هرقلى» را عربها بر این سکهها داده بودند[١٨٥] طلاى دینار هرقلى از بهترین طلاها بود و شکل آن بسیار زیبا بود[١٨٦]
به نظر مىرسد، ارزش این دینارها بسیار زیاد بود. گفته شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از بنىنجار باغى را به ده دینار طلا خرید که ابوبکر پول آن را پرداخت[١٨٧]
درهمهاى نقرهاى در عراق و ایران ضرب مىشد که چهره کسرى بر روى آن همراه با نوشتههاى فارسى حک مىشد[١٨٨] این درهم عبارت از قطعهاى دایرهاى شکل بود[١٨٩]
از مطالب فوق برمىآید که در زمان جاهلیت سکههاى عربى میان اعراب رایج نبود[١٩٠] با این حال حفارىهاى باستانى وجود سکههاى عربى حمیرى ضرب شده ونقش دار را ثابت کردهاند[١٩١] سکههاى عربى به شکل محدود و بسیار اندک رواج داشت[١٩٢] همچنین ذکر شده که سکههاى عربى دیگرى از ممالک اطراف جزیرةالعرب مثل انباط وتدمر میان اعراب متداول بود که سکههاى تدمرى نقشدار بودند[١٩٣] سکه حمیر به دلیل ورود اندک به سرزمین عرب و یا اعتماد کم عرب به سکههایى که میان آنها ضرب مىشد، کمتر متداول بود[١٩٤] دلیل اصلى متداول نبودن سکههاى عربى میان عرب ناشى از نبودن ضرابخانه در جزیرة العرب بود[١٩٥] این مساله تا زمان عمر بن خطاب ادامه داشت تا این که در زمان او ضرابخانهاى جهت ضرب سکه ایجاد شد. سکهها به شکل درهمهاى ایرانى ضرب مىشد و کلمه «الحمدلله» و در برخى سکهها کلمه «رسول الله» و سپس «لااله الا الله» بر روى دیگر و تصویر پادشاه ایران ضرب مىشد[١٩٦]
٢. وزنها و پیمانهها
از وزنهاى متداول در مدینه در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله مثقال بود[١٩٧] درهم و دینار نیز در وزنکشى بکار مىرفتند[١٩٨] از وزنهایى که مردم مدینه با آن معامله مىکردند و میان آنها رواج داشت، «اوقیه» بود که احتمالاً برابر با وزن چهل درهم بود[١٩٩] آنها با وزن «قنطار» نیز معامله مىکردند که نزد اعراب برابر مال بسیارى بود و در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله معادل هزار و دویست اوقیه بود[٢٠٠] از پیمانههاى مردم مدینه مد، صاع، فرق، عرق، و وسق بودند[٢٠١]
مشاغل و حرفهها
مردم مدینه در کنار اشتغال به زراعت و تجارت، فعالیتهاى شغلى دیگرى نیز داشتند که ضرورت زندگى، شیوه معیشت و آداب و رسوم آنها ایجاب مىکرد. بدون شک، در مدینه ثروتى از چارپایان مانند گوسفند، شتر و اسب وجود نداشت. گروهى از ساکنان مدینه براى رفع نیازهاى خود٢٠٢ و یا منظورهاى دیگر نظیر نگهدارى شتران صدقه، آماده کردن اسبها براى جنگ و مانند آن چوپانى مىکردند[٢٠٣] به کسى که به این شغل مىپرداخت، «راعى العیر» گفته مىشد[٢٠٤] «رعاة» صفتى کلى است و چوپانها مزد مشخصى را از صاحب چهار پایان مىگرفتند[٢٠٥] ظاهراً سرپرستى مرکبهایى که یاران پیامبرصلى الله علیه وآله در جنگها مورد استفاده قرار مىدادند، بصورت نوبتى بود و بابت آن مزدى دریافت نمىشد[٢٠٦]
باتوجه به دگرگونى امور مدینه و افزونى خروج مردان از شهر براى غزوات و اردوکشىها، ضرورت وجود گروهى ویژه براى حفاظت از شهر احساس مىشد. این گروه به نام «حرس المدینه» (نگهبان مدینه) خوانده مىشدند. آنان اغلب از جوانانى بودند که به سن ١٥ سالگى رسیده بودند[٢٠٧] ضرورت امنیت در جنگها وجود مردانى را براى نگهبانى از شتران مىطلبید که کار آنها حفاظت و مراقبت از مرکبها در میدان جنگ بود[٢٠٨] هر شب چند مرد به نوبت در زمان صلح و آرامش٢٠٩ و یا در زمان جنگ٢١٠ مقابل در خانه پیامبرصلى الله علیه وآله نگهبانى مىدادند که به «حرسى»٢١١ یا «حارس النبى» ملقب بودند[٢١٢]
ذکر شده که در مدینه مردانى بودند که آگاهى کاملى از راهها و طبیعت نواحى مختلف پیرامون مدینه و یا کل جزیرةالعرب داشتند و از آنها به عنوان راهنماى آگاه و راهبلد براى شناخت بهترین راهها، مناطق و هواى خوب کمک گرفته مىشد[٢١٣]
تنها تعداد کمى از صحابه به شغل کتابت مشغول بودند، زیرا افراد کمى مىتوانستند بنویسند، اغلب این نویسندگان از مهاجرانى بودند که کتابت را در زمان جاهلیت آموخته بودند و در زمان اسلام به آن اقدام مىکردند[٢١٤] این بدان معنى نیست که هیچ نویسندهاى در میان انصار وجود نداشت. عبدالله بن رواحة و ابىّ بن کعب٢١٥ و تعدادى دیگر نوشتن مىدانستند و از کاتبان پیامبرصلى الله علیه وآله بودند. پیامبرصلى الله علیه وآله گروهى کاتب داشت که مهمترین آنها کاتبان وحى بودند. این نویسندگان در کنار کتابت وحى، بدهکارىها، پیمانها و معاملات مردم را مىنوشتند[٢١٦] آنها معمولا بر روى شاخههاى صاف درخت خرما، پوست و استخوان مىنوشتند[٢١٧]
از مشاغل و حرف شناخته شده در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله، شغل مستوفى یا مالیاتگیرى بود. مستوفى فردى بود که رهبر جامعه او را مىفرستاد و او از کارگزاران اموالى را مىگرفت و پس از خالص کردن، آن را نزد پیامبرصلى الله علیه وآله مىآورد[٢١٨] همچنین شغل دیگرى به نام خزانه دارى وجود داشت، خزانه دار همان «صاحب بیت المال» بود٢١٩ و گروهى نیز «خارص» بودند که خرمایى را که بر درخت نخل بود، تخمین مىزدند[٢٢٠]
از شغلهاى مربوط به مسجد، به جز امام جماعت، شغل مؤذن بود. از مؤذنان مشهور زمان پیامبرصلى الله علیه وآله بلالبن رباح، ابن ام مکتوم - که مردى کور بود - و سعد القرظ - مولاى انصار بودند که در مسجد قباء اذان مىگفتند[٢٢١]
در مدینه عصر پیامبرصلى الله علیه وآله، علم طب نیز مورد اهتمام مردم بود. گروه زیادى به شناخت امور طبى علاقمند بودند و در فهم آن و آشنایى به رموز این علم مجاهدت مىورزیدند[٢٢٢] از کسانى که به این شغل مىپرداختند، حارث بن کلدة ثقفى بود[٢٢٣] او علم طب را در ایران و یمن فراگرفته و در آنجا به طور عملى آموزش دیده بود و داروها را مى شناخت[٢٢٤] صحابه به هنگام بیمارى نزد او مىرفتند و او را «طبیب العرب» مىنامیدند[٢٢٥] ذکر شده که «اسماء بنت عمیس» نیز طبابت مىکرد و براى مردم دارو تجویز مىکرد[٢٢٦] او علم پزشکى را در حبشه آموخته بود[٢٢٧] برخى از زنان صحابه به کار پرستارى مشغول بودند. ذکر شده که رفیده زنى بود که اسلام آورد و خیمهاى در مسجد پیامبرصلى الله علیه وآله داشت که مجروحان را مداوا مىنمود. او خود را وقف خدمت به مسلمانان نیازمند کرده بود[٢٢٨]
در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله شغلهایى در مدینه وجود داشتند که از منزلت و مرتبه پایینترى برخوردار بودند، مانند حجامت٢٢٩ و آرایشگرى که آرایشگر بیشتر اوقات حجامت نیز مىکرد،[٢٣٠] قصابى٢٣١ که قصاب در اکثر مواقع لحام خوانده مىشد،[٢٣٢] لحام صیغه مبالغه به معناى فروشنده گوشت است[٢٣٣] آنها گوشت را در بازار مىفروختند[٢٣٤] یکى از مشاغل نانوایى بود٢٣٥ ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از کنار یکى از نانوایان عبور مىکرد، به او فرمود: مرحبا بر تو و برنان نازک[٢٣٦] گروهى به مشاغلى مانند آشپزى،[٢٣٧] خیاطى،[٢٣٨] گورکنى مىپرداختند٢٣٩ و به حفر کنندگان قبر، نبّاش مىگفتند[٢٤٠] گروهى نیز سقا بودند که آب را بر پشت خود٢٤١ و یا با شتر حمل مىکردند٢٤٢ آنان گاه آب را با دلو از چاه بیرون مىکشیدند و براى هر دلو خرمایى دریافت مىکردند[٢٤٣]
برخى از زنان داراى فعالیتهایى بودند که با رسوم جامعه، طبیعت و سرشت زن و استعداد آنها هماهنگى داشت از جمله این شغلها آرایشگرى، مامایى و دایگى کودکان بود[٢٤٤] گفته شده زنى سیاه پوست یا زنى جوان از کسانى بود که از مسجد النبى خس و خاشاک، چوبها و پلیدیها را مىزدود. البته در روایات مربوط به آن اختلاف است[٢٤٥]
به طور کلى، فعالیتهاى شغلى و صنعتى به جد در مدینه دنبال مىشد و مردم شغل خود را جهت برطرف کردن نیازهاى خود و دیگران به انجام مىرساندند. بیشتر صنایع متکى بر محصولات نخل بود، مانند سبدبافى، حصیربافى، خواص یا فروشندگى برگ خرما[٢٤٦] به همین دلیل صاحب این شغلها «خواص» نامیده مىشد[٢٤٧] افزون بر آن از پشم و پوست درخت خرما ریسمان مىبافتند[٢٤٨] صنعتهایى نیز بر پایه فلزات و ذوب سنگها استوار بود. آنها از سنگها و فلزات ذوب شده در ساخت زیورآلات و اسلحههایى همچون کمان، سرنیزه، شمشیر و مانند آن استفاده مىکردند[٢٤٩] در صنعت زرگرى براى اجزایى از بدن مانند بینى زیور آلاتى از نقره یا طلا ساخته مىشد[٢٥٠] زرگرى در جامعه مدینه از احترام چندانى برخوردار نبود، زیرا زرگرها به دروغ و فساد در کار خود مىپرداختند. غالبا مردمى که داراى جایگاه والایى نبودند و از اراذل محسوب مىشدند، از قبیل یهودیان به زرگرى مىپرداختند[٢٥١] اما شغل آهنگرى داراى اعتبار و ارزش بود و پیامبرصلى الله علیه وآله مانع فرستادن فرزندش ابراهیم نزد دایهاى به نام امسیف براى شیر خوردن نشد. امسیف همسر آهنگرى از انصار به نام ابوسیف در مدینه بود٢٥٢ که در خانه خود کار مىکرد[٢٥٣] بیشتر کسانى که به آهنگرى مىپرداختند، از بردگان و موالى بودند٢٥٤ که شمشیر ساخته و آن را صیقل مىدادند[٢٥٥] همچنین اسلحه و ابزار کشاورزى مانند تبر و وسایل شخمزنى را مىساختند[٢٥٦] تیرهایى که در یثرب ساخته مىشد، به دلیل ساخت خوب شهره بود[٢٥٧] صنعت بافندگى به صورت محدود و کوچک در مدینه وجود داشت. برخى از زنان در خانههاى خود بافندگى مىکردند[٢٥٨] ذکر شده که در مدینه بافت پارچه متداول نبود و پارچهها و لباسها از یمن، شام و سایر مناطق بصورت بافته شده به مدینه مىآوردند که مردم آنها را مىخریدند و مىپوشیدند[٢٥٩]
از شغلهاى معروف در مدینه نجارى بود[٢٦٠] آنها صندلىهایى از چوب که پایههایى آهنى داشت، مىساختند[٢٦١] دباغى٢٦٢ و بنایى٢٦٣ نیز از جمله مشاغل بودند. بنایى بر پایه استفاده از خاک، گل و آجر و آمیختن آنها استوار بود[٢٦٤] افزون بر آن، به مهارت در نقشهکشى، شناخت اصول صحیح پىریزى درست براى پایههاى ساختمان و چیدن آجرها نیاز بود[٢٦٥]
از مطالب فوق برمىآید که مدینه داراى فعالیتهاى بسیارى در زمینههاى صنعتى و غیرصنعتى در دوره زمانى پیش از اسلام و پس از آن بود. همه ساکنان از بزرگان گرفته تا موالى و بردگان براى انجام کارها با وجود همه سختىها و یا مشغلههاى زندگى، و امور نظامى با همدیگر مىکوشیدند که ضرورت حفظ امنیت و یافتن بهترین راه براى ادامه زندگى بهتر، آن را ایجاب مىنمود. پس از هجرت، اهتمام به گسترش اسلام و مسائل مرتبط با آن از قبیل علوم، مبادى، ارزشها و رسوم عالى و والاى اسلام نیز از وظایف مردم شد.
پی نوشت ها:
[١] این مقاله ترجمه بخشى از (کتاب مجتمع المدنى فى عهد الرسول، تألیف عبدالله عبدالعزیز بن ادریس، الریاض، جامعة الملک سعود، ١٩٩٢) است.
[٢] استادیار گروه تاریخ دانشگاه الزهراء.
[٣] Brita, Ency. Vol.
[١٥]P. ٢٠٦.
[٤] Brita, Ency. Loc. cit.
[٥] ابن حجر عسقلانى، کتاب الاصابة (القاهره، چاپ سعاده، ١٣٢٨ ه) ج ٢، ص ٣١؛ محمد ابوبکر مقدسى، احسن التقاسیم، تحقیق. م. دى غوج، (لیدن، ١٩٠٦)، ص ٨٠؛ محمد بن احمد مطرى، التعریف، تحقیق محمد عبدالحسین الخیال (بالمدینه منوره، منشورات اسعد درابزونى، ١٣٧٢ ه) ص ٥٦ - ٦٢.
Brita, ency. op.cit, P. ٢[٦].
[٦] احمد بن ابى یعقوب یعقوبى، تاریخ یعقوبى (بیروت، بىنا، ١٩٦٠)؛ مطرى، پیشین، ص ٦٣.
[٧] یاقوت حموى، معجم البلدان، (بیروت، بىنا، ١٩٥٧ م) ج ٥، ص ٨٢ - ٨٦؛ محمد الحسینى کتانى، التراتیب الاداریه (بیروت، بى نا، بى تا) ج ٢، ص ٤٣ - ٤٤؛ احمد ابراهیم شریف، مکة و المدینه (القاهره، ١٩٦٥ م) ص ٣٥٦.
[٨] محمد ابن اسحاق، سیره النبى، تحقیق محمد محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٣٨٢ ه) ج ٢، ص ٣٦١ - ٣٦٣؛ محمد بن جریر طبرى، جامع البیان (القاهره، بى نا، ١٣٧٣ ه) ج ٢، ص ٥٩٣؛ مالک بن انس، الموطأ، تصحیح محمد فؤاد عبدالباقى (القاهره، بى نا، ١٣٧٠ ه) ج ٢، ص ٥٩٢.
[٩] ر.ک: ابن حجر عسقلانى، پیشین، ص ٣٨.
[١٠] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٦٠٦؛ محمد الحسین کتانى، پیشین، ج ١، ص ٤٠١ و ج ٢، ص ٤٧ (ر.ک: محمد بن احمد مطرى، پیشین، ص ٥٨؛ على بن محمد خزاعى، الدلالات السمعیه، مرکز احیاء نسخ خطى، دانشکده دول العربیه، شماره ١٨٥٣، ص ١٥٧.
[١١] ر. ک: محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (مصر، دارالمعارف، ١٩٦٦ م) ج ٢، ص ٣٩٧؛ على بن عبدالله سمهودى، وفاء الوفاء، تحقیق محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٣٧٤ ه) ج ١، ص ٣٣٢ - ٣٣٤.
[١٢] مطرى، پیشین.
[١٣] مسلم، الصحیح، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقى (قاهره، بىنا، ١٣٧٤)، ج ١، ص ٥٩ - ٦٠.
[١٤] مالک بن انس، پیشین، ص ٦٢١ - ٦٢٢؛ عسقلانى، پیشین.
[١٥] محمد بن جریر طبرى، جامع البیان، پیشین، ص ١٦٦ - ١٦٧.
[١٦] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٢١، ابن سیده على بن اسماعیل - المحکم و المحیط الاعظم فى اللغة، (قاهره، بىنا، ١٩٧٢) ج ٣، ص ١.
[١٧] مالک بن انس، پیشین، ص ٥٩٢.
[١٨] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٩٦.
[١٩] مسلم، پیشین، ص ٥٦؛ عسقلانى، پیشین، ص ٩٤، کتانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٧.
[٢٠] کتانى، پیشین، ص ٤٦.
[٢١] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٤٣.
[٢٢] عسقلانى پیشین، ج ١، ص ٢٠٥.
[٢٣] بلاذرى، فتوح البلدان، تحقیق صلاح الدین منجد (قاهره، نشر منجد، ١٩٥٧) ج ١، ص٢٢.
[٢٤] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٥.
[٢٥] همان، ج ٤، ص ٢٢٤.
[٢٦] محمد بن ابوبکر مقدسى، پیشین.
[٢٧] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣٢٤.
[٢٨] همان، ص ١٠٨.
[٢٩] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٤٤؛ بلاذرى، پیشین، ص ٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص٨٧.
[٣٠] بلاذرى، پیشین، ص ١٠، ر.ک: ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى، اساس البلاغه، (بیروت، دارصادر، ١٣٥٨ ه) ص ٨٢٨؛ لویس معلوف، المنجد (بیروت، انتشارات کاتولیکیه، ١٩٦٠) ص ٥١٨ محمود بن عمر زمخشرى، پیشین، ص ٣٢٨؛ لویس معلوف، پیشین، ص٣٨٣.
[٣١] بلاذرى، پیشین، ص ١١ - ١٢.
[٣٢] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٥٢.
[٣٣] بلاذرى، پیشین.
[٣٤] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٦٨٤.
[٣٥] همان، ص ٦٨٢.
[٣٦] بلاذرى، پیشین، ص ١٨.
[٣٧] همان، ص ١٨ - ٢٢.
[٣٨] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ١، ص ١٤٢؛ یعقوبى، پیشین، ص ٧٣.
[٣٩] محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دارصادر، ٨٨ - ١٣٨٠ ه) ج ١، ص٤٠٦-٤٠٧؛ یعقوبى، پیشین.
[٤٠] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ١٤٤، عبدالرحمن بن عبدالله سهیلى، الروض الانف فى تفسیر السیرة النبوى لابن هشام، تحقیق، عبدالرئوف، (القاهره، بىنا، ١٩٧٢)، ج ١، ص٢٥٠-٢٥١.
[٤١] ... محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٥.
[٤٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩١، بخارى، الصحیح، ج ١، ص ٧٢، احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٥٧.
[٤٣] على بن عبدالله، سمهودى، پیشین، ص ٥٣.
[٤٤] کتانى، پیشین، ص ٥٣.
[٤٥] نجارى، پیشین، ج ٣، ص ٥٩، (ر. ک: المعجم الوسیط، ج ٢، ص ٥٩٣ - ٥٩٦).
[٤٦] کتانى، پیشین، ص ٥٢ - ٥٣.
[٤٧] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩.
[٤٨] بلاذرى، پیشین، ص ١٨، (ر. ک: احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٥٨؛ مقریزى، امتاع الاسماء، ج ١، ص ٣٢٨ - ٣٢٩.
[٤٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ٣، ص ٢٢٢.
[٥٠] همان، ص ٤٠ - ٤٨؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٥١] کتانى، پیشین، (ر. ک: محمد بن عبدالمنعم الحمیرى، کتاب الروض المطار فى خبر الاقطار، تحقیق احسان عباس (بیروت، بى نا، ١٩٧٥) ص ٩٦ - ٩٧؛ شهاب الدین یاقوت حموى، معجم البلدان.
[٥٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ٢٢٢.
[٥٣] محمد بن احمد ذهبى، سیر اعلام النبلاء، تحقیق صلاح الدین منجد (القاهره، بى نا، ١٩٥٥) ج ١، ص ٥٠.
[٥٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٧١.
[٥٥] محمد بن عبدالله الحسینى بکریت، الجواهر الثمینة فى محاسن المدینه، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ١٧٧، ص ٥٥ - ٥٦.
[٥٦] همان.
[٥٧] همان.
[٥٨] مالک بن انس، پیشین، ص ٦١٩.
[٥٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٣٩١ - ٣٩٥؛ مالک بن انس، پیشین، ص ٩١٠؛ نجارى، پیشین، ص ٥٣؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٦٠] مالک بن انس، پیشین، ص ٦١٩.
[٦١] ابوبکر بن حسن مراغى، تحقیق النصرة بتلخیص معالم دار الهجرة، تحقیق محمد عبدالجواد الاصمعى، (القاهره، بى نا، ١٩٥٥) ص ١٤.
[٦٢] بلاذرى، پیشین، ص ٩؛ محمد بن یعقوب فیروز آبادى، المغانم المطابة فى معالم طامة، تحقیق حمد جاسه (ریاض، بى نا، ١٣٨٩ ه) ص ٢٢٩.
[٦٣] محمد بن سعد، پیشین، ج ٣، ص ٢٢٢.
[٦٤] فیلیپ حتى، تاریخ العرب (بیروت، بى نا، ١٩٦٥ م) ج ١، ص ١٤٦.
[٦٥] ر. ک: على بن عبدالله سمهودى، پیشین، ج ٢، ص ٧٤٧ و پس از آن.
[٦٦] یاقوت حموى، پیشین، ج ٢، ص ٢١٠ - ٢١١.
[٦٧] سمهودى، پیشین، و ج ٤، ص ١١٧٧.
[٦٨] ابوالفرج اصفهانى، کتاب الاغانى، (بیروت، ١٩٥٥)، ج ٢١، ص ٦٢.
[٦٩] محمد بن عمر واقدى، مغازى رسول الله، تحقیق مارسدن جونز، چاپ اول (لندن، آکسفورد، ١٩٦٦ م) ص ١٣٨ - ١٤٠.
[٧٠] عباسى، عمدة الاخبار فى مدینة المختار، تصحیح پند الجاسر، (مدینه، منشورات اسعد، بىتا) ص ٣٣٢.
[٧١] سمهودى، پیشین؛ یاقوت حموى، پیشین، ج ٤، ص ١٢٨.
[٧٢] سمهودى، پیشین (ر. ک: یعقوب فیروز آبادى، پیشین، ص ٣٨٠).
[٧٣] سمهودى، پیشین، ص ٧٤٧ - ٧٤٨.
[٧٤]همان، عباسى، پیشین، ص ٢٧٦.
[٧٥] بلاذرى، پیشین، ص ١٥؛ عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٥٣٤؛ سمهودى، پیشین، ص٧٤٨.
[٧٦] همان.
[٧٧] مالک بن انس، پیشین، ج ١، ص ١٣١.
[٧٨] سمهودى، پیشین.
[٧٩] همان.
[٨٠] همان، ص ٧٤٩، عسقلانى، پیشین، ص ١٠ - ٥٥.
[٨١] سمهودى، پیشین، ص ٧٥٦.
[٨٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ١٢٥.
[٨٣] همان، ص ١١٤ - ١١٥.
[٨٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٣٦٨.
[٨٥] همان، ج ٢، ص ٢٩؛ کتانى، پیشین، ص ٢٧.
[٨٦] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٤؛ کتانى، پیشین، ص ٣١.
[٨٧]همان، ص ٣٣، خزاعى، پیشین، ص ٢٠٣.
[٨٨] همان، ص ٢٠٢.
[٨٩] عمرواقدى، پیشین.
[٩٠] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٤٨٣ و ج ٣، ص ١٦٠ - ٣٩٧؛ سمهودى، پیشین، ص ٧٥٤.
[٩١] همان.
[٩٢] همان؛ عسقلانى، پیشین، ص ٥١.
[٩٣] همان، ص ٤٨٣ و ج ٣، ص ١٦٠.
[٩٤] همان، ج ٢، ص ١٠٤.
[٩٥] طبرى، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[٩٦] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٦٠٧.
[٩٧] همان، ج ٢، ص ٢٨.
[٩٨] همان، ج ١، ص ١٤١.
[٩٩] نجارى، پیشین، ص ٦١ - ٦٢؛ سمهودى، پیشین، ص ٧٥٥ - ٧٥٧.
[١٠٠] همان.
[١٠١] محمد بن احمد دولابى، کتاب الکنى و الاسماء، (حیدر آباد، بى نا، ١٣٢٢ ه) ج ١، ص٢٥؛ عزالدین ابوالحسن ابن اثیر، اسدالغابه فى معرفة الصحابه (القاهره، نشر الوهبیه، ١٢٨٠ه) ج ٣، ص ٢٦٥.
[١٠٢] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٧.
[١٠٣] همان، ج ٣، ص ٤٤٨ - ٤٤٩؛ سمهودى، پیشین، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٠٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٦٣ و ج ٣، ص ٤٤٨ - ٤٤٩؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٠٥] مالک بن انس، پیشین، ج ٢، ص ٦١٨.
[١٠٦] همان، ص ٦١٧.
[١٠٧] همان، ص ٦١٩.
[١٠٨] نجارى، پیشین، ص ٦١.
[١٠٩](ر. ک: کتانى، پیشین، ص ٥٧ - ٥٨؛ المعجم الوسیط، ج ١، ص ٤٥١).
[١١٠] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٣٦.
[١١١] ر. ک: مطفیفین ٨٣: ٣ - ١؛ عسقلانى، پیشین.
[١١٢] طبرى، جامع البیان، ج ٣، ص ٩٠ - ٩١.
[١١٣] کتانى، پیشین، ص ٣٥؛ شریف، پیشین، ص ٣٦٦.
[١١٤] بقره ١: ٢٧٥ - ٢٨٢.
[١١٥] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٢٣١، زمخشرى، پیشین، ص ٣٢٨؛ مسلم، پیشین، ج٣، ص ١٢٠٨.
[١١٦] بقره ١: ٢٧٥.
[١١٧]نجارى، پیشین، ص ٤٨؛ کتانى، پیشین، ص ٣٦.
[١١٨] همان.
[١١٩] ر. ک: نساء ٤: ٣٢.
[١٢٠] عمر واقدى، پیشین، ص ٦٦٥ - ٦٦٦؛ عسقلانى، پیشین، ص ٢٨٧.
[١٢١] ابن خیاط، کتاب الطبقات، تحقیق سهیل زکار (بیروت، دارالفکر، ١٩٩٣)، ص ٥٧ - ٥٨ محمد بن سعد، پیشین، عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٩٨ و ج ٣، ص ٥٦٩ - ٥٧١ و ج ٤، ص ٨٩.
[١٢٢] همان، ج ١، ص ٤١ - ٣٣٥ - ٥٨٦.
[١٢٣] همان، ص ٢٨٤ و ج ٣، ص ٦٤٣.
[١٢٤] سمهودى، پیشین، ص ٧٥٤.
[١٢٥] همان.
[١٢٦] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٤٨٩.
[١٢٧] نجارى، پیشین، ص ٧٢؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٧ - ١٨ و ج ٣، ص ٣٠٩.
[١٢٨] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٨٨.
[١٢٩] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٩٩.
[١٣٠] همان، ص ٣٢٣ - ٣٢٤.
[١٣١] الزبیر ابن بکار، جمهرة نسب القریش و اخبارها، تحقیق محمود محدث کر (القاهره، بىنا، ١٣٨١ ه) ج ١، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٣٢] عسقلانى، پیشین، ص ٥٤٢.
[١٣٣]همان، ج ٢، ص ٤٧٣.
[١٣٤] احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧١.
[١٣٥] فیلیپ حتى، پیشین.
[١٣٦] ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج ١٦، ص ١٤ - ١٥؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٥٨.
[١٣٧] ابن اسحاق، پیشین، ص ١١.
[١٣٨] نجارى، پیشین، ص ٤٦؛ الزبیر ابن بکار، پیشین؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٢.
[١٣٩] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٨٢؛ کتانى، پیشین، ص ٢٨.
[١٤٠] خزاعى، پیشین، ص ٢٠١.
[١٤١] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٣٠٠.
[١٤٢] یوسف بن عبدالله ابن عبدالبر، الاستیعاب فى اسماء الاصحاب (مصر، مطبعة سعاده، ١٣٢٨ه) ص ٢١.
[١٤٣] طبرى، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[١٤٤] عمر واقدى، فتوح الشام، ج ١، ص ٤ - ٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٤.
[١٤٥] کتانى، پیشین، ص ٥٣.
[١٤٦] مالک بن انس، پیشین، ج ١، ص ٢٨١.
[١٤٧] همان.
[١٤٨] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٣٨٥.
[١٤٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٢٤١ - ٢٨٢ - ٢٨٣؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص٢٩٩.
[١٥٠] مالک بن انس، پیشین، ص ٩٧، لویس معلوف، پیشین، ص ١٩٦.
[١٥١] عمر واقدى، مغازى رسول الله، ص ٦٥.
[١٥٢] طبرى، پیشین، ج ٧، ص ١١٥ - ١١٦؛ احمد ذهبى، پیشین، ص ١٥ - ٢١؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٩٨ - ١٨١؛ خزاعى، پیشین،، ص ٢٠١ - ٢٠٢.
[١٥٣] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٨؛ محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب المحیط، (بیروت، دارصادر، ١٩٥٦) ج ٣، ص ٥١٢.
[١٥٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٤٠ - ١٤١.
[١٥٥] خزاعى، پیشین، ص ٢٠٣.
[١٥٦] همان.
[١٥٧] عسقلانى، پیشین، ص ١٢٤.
[١٥٨] احمد ذهبى، پیشین، ص ٥٠.
[١٥٩] همان.
[١٦٠] کتانى، پیشین.
[١٦١] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٧٢٥.
[١٦٢] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٢٨.
[١٦٣] همان، ج ١، ص ٢٣٠.
[١٦٤] همان، ص ٢٣٢.
[١٦٥] ابوالقاسم بن اسحاق اصطخرى، المسالک و الممالک، تحقیق محمد جابر عبدالعامل (القاهره، بى نا، ١٩٦١) ص ٢٣.
[١٦٦] هر «مرحله» به اندازه فاصلهاى بود که یک نگاه فرود آید. (مترجم)
[١٦٧] اصطخرى، پیشین.
[١٦٨] یاقوت حموى، پیشین، ج ٤، ص ٩٢ - ٩٣.
[١٦٩]محمد بن سعود، پیشین، ج ١، ص ٢٠٨.
[١٧٠] همان (ر. ک: عبدالقدوس انصارى، بحث خاص اطلال الجار، مجلة المنهل، سال ٣٧، ١٣٩١ه، ج ٥، ص ٤٦٨ - ٤٨٧.
[١٧١] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ٢، ص ١٥٤.
[١٧٢] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٦٩٤؛ محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٣٧؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩؛ کتانى، پیشین، ج ١، ص ٤١٣ - ٤١٧، ر.ک: جرجى زیدان، تاریخ التمدن الاسلامى، تحقیق حسین مونس (القاهره، بى نا، ١٩٠٦) ج ١، ص ١٤١آل عمران ٣:٧٥؛ سید اسماعیل کاشف، النقود العربیه فى العصر الاسلامى، «السجل الثقافى الاول لجامعة الکویت» ٦٨ - ١٩٦٧، ص ٢٣٣.
[١٧٣] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٥٤٠.
[١٧٤] همان، ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩.
[١٧٥] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٢٩٧ - ٢٩٨.
[١٧٦] محمد بن اسحاق، پیشین.
[١٧٧] احمد بن على مقریزى، کتاب الاغاثة الامة بکشف الغمة، تحقیق محمد مصطفى زیاده (القاهره، بى نا، ١٩٥٧) ص ٤٨؛ على بن محمد خزاعى، پیشین، ص ١٧٤؛ کتانى، پیشین، ص٤١٣.
[١٧٨] بلاذرى، پیشین، ص ٥٧١.
[١٧٩] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٦١؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣٦٠ - ٣٦١.
[١٨٠]طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ١٩٤ - ١٩٥.
[١٨١] محمد باقر حسینى، تطور النقود العربیة الاسلامیه (بغداد، ١٩٦٩) ص ١٩.
[١٨٢] حکیم، الدوحة المشتبکه فى ضوابط السکه، ص ٤٥ - ٤٩؛ محمد باقر حسینى، پیشین، ص١٩.
[١٨٣] همان، ص ١٨.
[١٨٤] همان.
[١٨٥] کتانى، پیشین، ص ٤١٦.
[١٨٦] سید اسماعیل کاشف، پیشین، ص ٢٣٢.
[١٨٧]ابوبکر حسن مراغى، پیشین، ص ٤١.
[١٨٨] کتانى، پیشین، حکیم، پیشین، ص ٤٥.
[١٨٩]حسینى، پیشین، ص ٤٥.
[١٩٠] محمد باقر حسینى، العملة الاسلامیة فى العهد الاتابکى (بغداد، بى نا، ١٣٨٦) ص١٤-١٥.
[١٩١] محمد باقر حسینى، تطور النقود العربیه، پیشین، ص ١٥ - ١٦.
[١٩٢] همان، ص ١٤ - ١٥.
[١٩٣] همان، ٩ - ١١.
[١٩٤]حسینى، العملة الاسلامیه، پیشین، ص ١٤ - ١٥.
[١٩٥] احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٥.
[١٩٦] على مقریزى، پیشین، ص ٥١ - ٥٢.
[١٩٧] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٣٥٤ - ٣٥٥.
[١٩٨] مقریزى، پیشین، ص ٤٨؛ جرجى زیدان، پیشین، ص ٧١٤؛ مقریزى، پیشین، ص ٤٨-٤٩.
[١٩٩] همان؛ خزاعى، پیشین، ص ١٨٢.
[٢٠٠] همان.
[٢٠١] همان؛ کتانى، پیشین، ص ٤٣٩خزاعى، پیشین، ص ١٨٢ - ١٨٤؛ سلیمان بن اشعث سحبستانى ابى داوود، السنن، محمد محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٩٥٠) ج٢، ص ١٢٧؛ کتانى، پیشین، ص ٤٢٨ - ٤٣٨.
[٢٠٢] مالک بن انس، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٩.
[٢٠٣] ابن خیاط، پیشین، ص ١٠٦؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٩٧ - ٤٨٢.
[٢٠٤] همان، ص ١٤٨.
[٢٠٥]همان، ج ٣، ص ٥١٠.
[٢٠٦] خزاعى، پیشین، ص ١٣٥.
[٢٠٧] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٨٠.
[٢٠٨] همان، ص ٧٣ و ج ٣، ص ٢٥.
[٢٠٩] همان، ج ٢، ص ٦٤ - ١٧٥.
[٢١٠] مقریزى، امتاع الاسماء، پیشین، ص ٢٢٩.
[٢١١] عسقلانى، پیشین، ص ١٩٤.
[٢١٢] ابن اثیر، پیشین، ص ٥٦؛ عسقلانى، پیشین، ج ٨، ص ٤٢٨ و ج ٢، ص ١٧٨.
[٢١٣] همان، ج ١، ص ٣١٩، و ج ٢، ص ٢١ و ج ٣، ص ٤٢٥ - ٥٤١.
[٢١٤] همان، ج ١، ص ٢٥٥ - ٢٥٦ - ٣٦٠ و ج ٢، ص ٤٩٨؛ محمد مصطفى اعظمى، کتاب السنى، (بیروت، بى نا، ١٩٧٤) ص ٣٧ - ٤٢ - ٥٧ و در مکانهاى متفرقه.
[٢١٥] عسقلانى، پیشین، ص ١٩ و ج ٢، ص ٣٠٦؛ محیى الدین بن شرف نووى، تهذیب الاسماء و اللغات (بیروت، دارالکتب العلمیه) ج ١، ص ١٠٨ - ١٠٩ - ٢١٠.
[٢١٦] همان، ص ٢٠٠ - ٢٠١؛ یوسف بن عبدالله ابن عبدالبر، پیشین، ص ٥١، محمد مصطفى اعظمى، پیشین، ص ٦٠ - ٦٣؛ ابن عبدالبر، پیشین، عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣١٧)؛ محیى الدین بن شرف نووى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٢.
[٢١٧] ابن عبدالبر، پیشین، ص ٥٥٢؛ زمخشرى، پیشین، ص ٢٤٥.
[٢١٨] خزاعى، پیشین، ص ١٦٨.
[٢١٩] همان، ص ١٦٩.
[٢٢٠] همان، ص ١٦٢.
[٢٢١] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦٥ و ج ٢، ص ٢٩؛ خزاعى، پیشین، ص ٣١ - ٣٢.
[٢٢٢] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٥٦.
[٢٢٣] سلیمان بن حسان ابن جلجل، طبقات الاطباء و الحکماء، تحقیق فؤاد سعید (القاهره، بىنا، ١٩٥٥) ص ٥٤؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٨٨.
[٢٢٤] ابن جلجل، پیشین، ص ٥٤.
[٢٢٥] عسقلانى، پیشین.
[٢٢٦] محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٢٣٦.
[٢٢٧] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٢٣١.
[٢٢٨] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٢، ص ٧٢٠؛ عمر واقدى، پیشین، ص ١٩٥ - ٢٠٦.
[٢٢٩] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٤ - ١٠٦ و ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩.
[٢٣٠] همان، ج ٣، ص ٤٤٤ - ٤٤٩.
[٢٣١] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٤، ص ١٠٤٢؛ کتانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٦.
[٢٣٢]عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٠٢.
[٢٣٣] کتانى، پیشین.
[٢٣٤] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٨٨.
[٢٣٥] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٤٠٢.
[٢٣٦] همان.
[٢٣٧] کتانى، پیشین، ص ١٠٧.
[٢٣٨] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٣٩١؛ کتانى، پیشین، ص ٦٠.
[٢٣٩]خزاعى، پیشین، ص ٢٢٣.
[٢٤٠] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦٧.
[٢٤١] کتانى، پیشین، ص ١٠٤.
[٢٤٢] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٥٤ - ٢٩٧ - ٢٩٨.
[٢٤٣] همان، ص ٢٩٧ - ٢٩٨.
[٢٤٤] خزاعى، پیشین، ص ٢١٧ - ٢١٨.
[٢٤٥] همان، ص ٣٥.
[٢٤٦] همان، ص ٢١١؛ کتانى، پیشین، ص ٩٢؛ احمد ابراهیم شریف، ص ٣٧٦ - ٣٧٧.
[٢٤٧] کتانى، پیشین.
[٢٤٨] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩١.
[٢٤٩] واقدى، پیشین، ص ١٣٨ - ١٤٠؛ کتانى، پیشین، ص ٦٣ - ٦٤.
[٢٥٠] ابن خیاط، پیشین، ص ٤٤.
[٢٥١] عمر واقدى، پیشین، ص ٧٣ - ٧٥ - ١٧٦ - ١٧٩؛ کتانى، پیشین.
[٢٥٢] ابن اثیر، پیشین، ص ٣٨ - ٣٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٩٨؛ ناصرالدین اسد، القیان و الغناء فى العصر الجاهلى، ص ٢٠ - ٢١.
[٢٥٣] ابن اثیر، پیشین، عسقلانى، پیشین.
[٢٥٤] همان، ج ١، ص ٢٩ - ٤١٦ و ج ٤، ص ٩٨.
[٢٥٥] همان، ص ٤١٦ و ج ٣، ص ٤٠١.
[٢٥٦] واقدى، پیشین، ص ١٣٨ - ١٤٠؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٢٥٧] یاقوت حموى، پیشین، ج ٥، ص ٤٣٠ - ٤٣١؛ (ر. ک: دیوان الاعشى، ص ٩٨).
[٢٥٨] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٥٤؛ نجارى، پیشین، ص ٥٣؛ خزاعى، پیشین، ص ٢٠٦؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٨.
[٢٥٩] کتانى، پیشین، ص ٥٩ (ر. ک: الفیروز آبادى، قاموس، ج ٣، ص ٣٠٠).
[٢٦٠] ابن اثیر، پیشین، ص ٤٣؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦ و ج ٣، ص ٤٧١؛ عبدالقادر ابن الحاج، رفع الخفاء على ذات الشفاء، نسخه خطى کتابخانه متحف عراقى بغداد، شماره ٢٤٦، ص ٧٠.
[٢٦١] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٧٠؛ خزاعى، پیشین، ص ١١٥ - ١١٦.
[٢٦٢] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٩٨؛ کتانى، پیشین، ص ٩٢.
[٢٦٣] سمهودى، پیشین، ج ١، ص ٣٣٣ - ٣٣٤؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٥٠ - ٥١.
[٢٦٤] سمهودى، پیشین.
[٢٦٥] کتانى، پیشین، ص ٧٥ - ٧٧.
منابع
- ابناثیر، عزالدین ابوالحسن، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، (القاهره، نشر الوهبیه، ١٢٨٠ه ). - ابناسحاق، ابوعبدالله محمد، سیره النبى، (تهذیب عبدالملک بن هشام)، تحقیق محمد محیىالدین عبدالحمید، القاهره، بىنا، ١٣٨٢ه).
- ابنالحاج، عبدالقادر، رفع الخفاء على ذات الشفاء، نسخه خطى کتابخانه متحف عراقى بغداد، شماره ٢٤٦.
- ابنبکار، الزبیر، جمهرة نسب القریش و اخبارها، ج١، تحقیق محمود محمد شاکر، (القاهره، بىنا، ١٣٨١ه).
- ابنجلجل، سلیمان بن حسان، طبقات الاطباء و الحکماء، تحقیق فؤاد سعید، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- ابنحجر عسقلانى، شهاب الدین ابوالفضل، کتاب الاصابة فى تمییز الصحابه، (القاهره، چاپ سعاده ١٣٢٨ه).
- ابن داوود، سلیمان بن اشعث سجستانى، سنن ابى داوود، محمد محیى الدین عبدالحمید، (القاهرة، بىنا، ١٩٥٠).
- ابنسعد، محمد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دار صادر، ٨٨ - ١٣٨٠ه).
- ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فى اسماء الاصحاب، (مصر، مطبعة سعاده، ١٣٢٨ه).
- ابنمنظور، محمد بن مکرم، لسان العرب المحیط، (بیروت، دار صادر، ١٩٥٦).
- اصطخرى، ابوالقاسم بن اسحاق، المسالک و الممالک، تحقیق محمد جابر عبدالعال، (القاهره، بىنا، ١٩٦١).
- اصفهانى، ابوالفرج، کتاب الاغانى، (بیروت، بىنا، ١٩٥٥).
- اعظمى، محمد مصطفى، کتاب النبى، (بیروت، بىنا، ١٩٧٤).
- الحمیرى، محمد بن عبدالمنعم، کتاب الروض المطار فى خبر الاقطار، تحقیق احسان عباس، (بیروت، بىنا، ١٩٧٥).
- انصارى، عبدالرحمان، طیب لمحات عن بعض المدن القدیمه فى شمال غربى الجزیرة العربیه مجله الدارة ریاض شماره اول سال اول ١٣٥٩ه / ١٩٧٥م.
- بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان، تحقیق صلاح الدین منجد، (القاهره، بىنا، ١٩٦٥م).
- - ، انساب الاشراف، تحقیق محمد حمید الله، دارالمعارف، (مصر، بىنا، ١٩٥٩م).
- حتى، فیلیپ، تاریخ العرب، (بیروت، ١٩٦٥م).
- حسینى، محمد باقر، العملة الاسلامیة فى العهد الاتابکى، (بغداد، بىنا، ١٣٨٦).
- - ، تطور النقود العربیة الاسلامیة بغداد، ١٩٦٩.
- خزاعى، على بن محمد، تخریج الدلالات السمعیة على ما کان فى عهد رسولاللَّه من الحرف و الصنایع و المعاملات الشرعیة، نسخه تصویرى، مرکز احیاء نسخ خطى، دانشکده دول العربیه، شماره ١٨٥٣
- دولابى، محمد بن احمد، کتاب الکنى و الاسماء، (حیدرآباد، بىنا، ١٣٢٢ه).
- ذهبى، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام، (القاهره، بىنا، ١٣٦٧ه).
- ذهبى، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق صلاح الدین منجد، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- زمخشرى، ابوالقاسم محمود بن عمر، اساس البلاغه، (بیروت، دارصادر، ١٣٥٨ه).
- زیدان، جرجى، تاریخ التمدن الاسلامى، تحقیق حسین مونس، (القاهره، بىنا، ١٩٠٦).
- شریف، احمد ابراهیم، مکة و المدینة فى الجاهلیه و عهد الرسول، (القاهره، بىنا، ١٩٦٥م).
- سمهودى، نورالدین على بن عبدالله، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، تحقیق محیىالدین عبدالحمید، (القاهره، بىنا، ١٣٧٤ه).
- طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الطبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (مصر، دارالمعارف، ١٩٦٦م).
- - ، جامع البیان عن تاویل آى القرآن، (القاهره، بىنا، ١٣٧٣ه).
- فیروزآبادى، محمد بن یعقوب، المغانم المطابة فى المعالم طابة، تحقیق حمد جاسر، (ریاض، بىنا، ١٣٨٩ه).
- کاشف، سید اسماعیل، النقود العربیهفى العصر الاسلامى، (الکویت، السجل الثقافى الاول لجامعة الکویت، ١٩٦٨).
- کبریت، محمد بن عبداللَّه الحسینى، الجواهر الثمینة، فى محاسن المدینة، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ١٧٧، بىتا.
- کتانى، سید محمد الحسینى، کتاب التراتیب الاداریة و العمالات و الصناعات و المتاجر و الحالة العلمیة التى کانت على عهد تأسیس المدینة الاسلامیة فى المدینة المنورة العلیة، تصحیح محمد فواد عبدالباقى، (القاهره، بىنا، ١٣٧٠ه).
- مراغى، ابوبکر بن حسن، تحقیق النصرة بتلخیص معالم دارالهجرة، تحقیق محمد عبدالجواد الاصمعى، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- مرجانى، تاریخ الهجرة المختار، نسخه خطى عارف حکمت، مدینه شماره ٩٠٠.
- مطرى، محمد بن احمد، التعریف بما انست الجهرة من معالم دارالهجره، تحقیق محمد عبدالحسین الخیال، (مدینه منوره، منشورات اسعد، ١٣٧٢ه).
- معلوف، لوییس، المنجد فى اللغة و الادب و العلوم، (بیروت، المطبعة الکاثولیکیه، ١٩٦٠).
- مقدسى، محمد بن ابوبکر، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، تحقیق م.دىغوج، (لیدن، ١٩٠٦).
- مقریزى، احمد بن على، کتاب الاغاثة الامة بکشف الغمة، تحقیق محمد مصطفى زیادة، (القاهره، بىنا، ١٩٥٧).
- - ، امتاع الاسماع بما للرسول من الانباء و الاموال و الحفدة و المتع، تصحیح محمود محمد شاکر، (القاهره، بىنا، ١٩٤١).
- - ، کتاب المواعظ والاعتبار فى ذکر الخطط و الاثار، تحقیق ج. ویت، (القاهره، بىنا، ١٩١٠).
- نووى، محیى الدین بن شرف، تهذیب الاسماء و اللغات، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بىتا).
- واقدى محمد بن عمر، مغازى رسول الله، تحقیق مارسدن جونز، (لندن، آکسفورد، ١٩٦٦م).
- یاقوت حموى، شهاب الدین، معجم البلدان، (بیروت، بىنا، ١٩٥٧م).
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ الیعقوبى، (بیروت، بىنا، ١٩٦٠م).
- مؤلف نامعلوم، فى سیرة الرسول و غزواته، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ٣٥٨.
احاطه مدینه توسط کوهها و زمینهاى آتشفشانى - حره - خاک این شهر را بسیار حاصلخیز کرده٣ و آن را به شکل حوضچههاى کوهستانى در آورده است٤ که آبهاى زیر زمینى در این حوضچهها جمع مىشود. به طورى که مىتوان هنگام حفر چاهها٥ در هر ناحیه از این سرزمین به حوضچههاى زیرزمینى دست یافت. افزون بر این عوامل، وجود تعداد زیادى از رودخانهها که در زمان بارندگى و سیلاب از آن کوهها و سنگلاخها جارى مىشدند،[٦] نیز شهر مدینه را در درجه نخست به عنوان شهر کشاورزى و کشاورزان قرار داده است[٧] بیشتر مردم مدینه داراى بستانها و نخلستان بودند٨ که کوچک و بزرگ درآن کار مىکردند[٩]
بستانها و باغهاى مدینه به حوائط مشهور بود١٠ بیشتر اوقات مساحت این باغها زیاد نبود و به طور متوسط حدود صد ذراع بود،[١١] هر باغى اغلب داراى یک چاه مخصوص به خود بود و در کنار چاه، خانهاى جهت حفظ باغ وجود داشت[١٢] برخى باغداران به دلیل احتیاط و ترس براى باغ درى قرار نمىدادند، مگر سوراخ کوچکى که از آن آب باریکهاى از یکى از چاههاى نزدیک به باغ وارد مىشد و آن جوى آب را«ربیعا» مىنامیدند[١٣] بیشتر محصولات این باغها جهت مصرف شخصى صاحب باغ بود و گاه صاحب باغ محصول آن باغ را مىفروخت و با آن وسیله معاش خانواده خود را تامین مىکرد[١٤]
گاه کسى که باغ شخصى نداشت، در باغهاى اهالى مدینه در مقابل مقدار معینى خرما کار مىکرد[١٥] گاه صاحب باغ، باغ خود را به شخصى اجاره مىداد، او در آن زراعت مىکرد و آن را آبیارى مىنمود و در مقابل متعهد مىشد یک چهارم یا نیم یا کمتر یا بیشتر از این مقدار را به صاحب باغ بدهد. این روش «مزارعه» خوانده مىشود[١٦] در آبیارى باغها از آب رودخانههاى فصلى١٧ و یا آب چاهها١٨ استفاده مىشد. براى کشیدن آب از نهر یا چاه از شترهاى آبکش استفاده مىکردند١٩ از گاو نیز براى شخم اراضى خود بهره مىجستند[٢٠]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله نیز عوامل متعددى مردم را به کشاورزى و ممارست در آن بر مىانگیخت. عرف بود که هر کسى زمین بایرى را آباد کند، آن زمین براى او باشد[٢١] افزون بر این، بسیارى از زمینهاى زراعى در «وادى عقیق»٢٢ و در منطقه عالیه میان اغلب مهاجران٢٣ تقسیم شد. ذکر شده است که پیامبرصلى الله علیه وآله به یکى از مهاجران زمینى را در «حرة الوادى» و «مبذر صاع»٢٤ بخشید و به دیگرى چاهى در وادى عقیق داد[٢٥] این امر نشان مىدهد که این اراضى از آن همه گروهها بود و بدین دلیل در تقسیم آن میان مردم میانه روى مىشد تا سهم هر کس به او برسد. در نتیجه گسترش زراعى مذکور، بیرون شهر مدینه باغهاى زیادى بوجود آمد که شهر را احاطه کرد[٢٦]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله عوامل متعددى در حفظ منابع گیاهى مدینه نقش داشتند، قطع درخت سدر جز براى شخم زدن زمین ممنوع شد[٢٧] این شیوه تا زمان عمر بن خطاب ادامه داشت تا جائیکه شخصى به عنوان نگهبان گماشته مىشد تا مسؤول مراقبت از درختان اقاقیا باشد تا کسى این درختان را قطع نکند[٢٨]
در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، آبیارى اراضى نقش عمدهاى در کشاورزى داشت. آب در مسیل رودخانههاى فصلى در مهزور، مذینیب و بطحان به اندازهاى جمع مىشد که تا قوزک پا مىرسید و هنگامى که به این اندازه مىرسید به زمین دیگرى فرستاده مىشد و مانع آب از زمین بالاتر به زمین پستتر نمىشدند[٢٩] ذکر شده است که سهم آب براى نخلداران تا پاشنه پا و براى کشاورزان تا بند کفش بود[٣٠] مسیل از سنگلاخها بسوى دشتها و زمینهاى هموار بود و ابتدا زمینهاى بالاتر آبیارى مىشدند و سپس حتى اگر محل عبور آب در زمین اولى بود آب را به زمین کنارى مىفرستادند[٣١]
مهاجران زمینهاى زراعى بزرگ زیادى را در غابه و حرة ٣٢شرقى٣٣ صاحب شدند. اموال بنىنضیر بیشتر در منطقه عالیه بود که پس از کوچ دادن بنىنضیر در سال چهارم هجرى٣٤ خالصه پیامبرصلى الله علیه وآله شد[٣٥] در زمین بنىنضیر درخت نخل مىکاشتند و از آن غذاى یکسال خانواده پیامبرصلى الله علیه وآله را ذخیره مىکردند و مابقى آن صرف خرید چهارپایان و سلاح مىشد[٣٦] پیامبرصلى الله علیه وآله بخشى از اراضى بنىنضیر را میان گروهى از مهاجران و دو نفر از انصار تقسیم کرد[٣٧]
تعداد نخل که مهمترین درخت زراعى بود، در مدینه زیاد شد و اموال صاحبان این درختان نیز افزون گشت[٣٨] بدین ترتیب وضع معیشت و قوت آنان نیز بهتر شد[٣٩] اهمیت زراعت درخت نخل در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله به حدى رسید که یکى از حقوق بردگان این بود که براى آزادى با صاحبان خود قرار مىگذاشتند که تعدادى نهال خرما براى او بکارند[٤٠] از شاخهها و تنه درختان خرما براى سقف و ستون خانهها استفاده مىشد[٤١] افزون بر آن از الیاف و برگ خرما در تهیه زنبیل، سبد، حصیر، بوریا و مانند آن بهره مىگرفتند[٤٢] میوه درخت نخل از مهمترین و با ارزشترین میوهها نزد مردم مدینه بود وآنها هنگامى که اولین میوه نخل را مىدیدند آن را نزد پیامبرصلى الله علیه وآله مىآوردند. پیامبرصلى الله علیه وآله آن را مىگرفت و مىفرمود: پروردگارا در میوه درخت خرما به ما برکت عطا کن[٤٣]
خرماى مدینه انواع متنوعى داشت از جمله خرماى سیاه و سرخ،[٤٤] مشهورترین انواع خرما در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله عجوة و عذق زید بود[٤٥] محصول خرما در بیشتر سالها به اندازه نیاز ساکنان مدینه بود و به همین سبب مازاد آن را به قیمت گرانتر از قیمت خرید گندم وارداتى از شام مىفروختند[٤٦] علت آن بود که خرما رکن معیشت آنها بود و زراعت نخل نیاز به کوشش و صرف وقت زیادى داشت. گفته مىشود که گاهى آفات کشاورزى مانند قشام به درختان نخل آسیب مىرساند و محصول یکسال آن را از بین مىبرد[٤٧]
تولید غلات و حبوباتى مانند گندم و جو پس از تولید خرما قرارداشت که آنها را زیر درختان نخل مىکاشتند[٤٨] مزارع ویژه حبوبات تا پس از اقدام مهاجران به این کار وجود نداشت[٤٩] مصرف جو میان مردم رتبه نخست را داشت[٥٠] به نظر مىرسد گندم به اندازه نیاز مردم تولید نمىشد، به همین سبب از «بلقاء» به مدینه گندم مىآوردند[٥١]
مهاجران در گسترش کشت گندم نقش داشتند، ذکر شده است که طلحة بن عبیدالله تمیمى، نخستین کسى بود که در وادى قنات در شمال مدینه گندم کاشت[٥٢] با این حال محصول گندم به اندازه نیاز نبود و براى جبران کمبود آن به وارد کردن آن از خارج توجه شد. عبدالرحمان بن عوف هفتصد بار شتر مىآورد که گندم، آرد و غذاى مردم بود[٥٣]
از سوى دیگر، در مدینه برخى میوهها کشت مىشد و دوبار در سال از بستانهاى آن میوه برداشت مىشد[٥٤] مشهورترین میوهها انگور و انواع مختلف آن از قبیل «مراودى» است که مرغوبترین و شیرینترین نوع انگور بود،[٥٥] که در تاکستانهاى قباء، عالیه، جفاف و دیگر بستانهاى مدینه به عمل مىآمد[٥٦] حکایت شده است که سعد بن ابىوقاص در منطقه عقیق محصول انگور خود را به هزار دینار فروخت[٥٧] افزون بر آن انگور، گلابى و خربزه نیز کشت مىشد[٥٨]
همچنین سبزیجات و حبوباتى مانند خیار و دباء، که نوعى کدو بود، پیاز، سیر٥٩ و هویج٦٠ را مىکاشتند.
از عواملى که در بهبودى زراعت و پیشرفت زیاد آن در مدینه نقش داشت، وجود تعداد زیاد مهاجران بود که به زراعت مىپرداختند و از زمینهاى کشاورزى به شکل گسترده بهره بردارى مىکردند. آنها وادىهاى اطراف را آباد کردند، مانند وادى بطحان که طعم ورنگ آب آن تغییر کرده بود[٦١] همچنین اراضى غابه در شمال غربى مدینه را آباد کردند که داراى درختان بسیار و درهم پیچیده از جمله درختان گز و شورگز بود. آنها بیشتر این درختان را قطع کردند و به جاى آن نهالهاى نخل را کاشتند[٦٢] همچنین در وادى قناة، مزارعى رابه کشت گندم اختصاص دادند و گفته مىشود که در یکى از این مزارع گندم از بیست شتر آبکش استفاده مىشد[٦٣] این مطلب دلالت بر وسعت آن مزارع و کثرت محصولات آنها دارد.
تجارت
الف) بازارهاى تجارى مدینه
مردم مدینه به دلیل وضعیت و شغل کشاورزى، استقرار در یک مکان و قرار گرفتن مدینه در سر راه تجارى میان شمال و جنوب به انواع فعالیتهاى تجارى مشغول بودند[٦٤] از مهمترین نشانههاى آن وجود چندین بازار تجارى بود که به شاخه و شعبههاى متعدد تقسیم شده بودند[٦٥] از جمله بازارهاى پیش از هجرت، بازار «حُباشه» از آن قبیله بنىقینقاع بود که به خرید و فروش برده اختصاص داشت[٦٦] به نظر مىرسد که آن بخش از بازار بنىقینقاع که در جسر وادى بطحان واقع بود٦٧ بازار بزرگى بود که در آن جنب و جوش زیاد و صداى خرید و فروش بلند بود[٦٨] مهمترین چیزهایى که در این بازار فروخته شد عبارت بودند از زیورآلات، کمانها، سرنیزهها و شمشیرها[٦٩] به جز آن از بازارهاى مدینه در جاهلیت، بازارى در زَباله در ناحیهاى که یثرب نامیده مىشد،بود٧٠ و بازارى در بخش غربى مسجد قباء٧١ و بازارى در محل زندگى بنىالحبلى در مکانى که به آن مزاحم گفته مىشد[٧٢] این بازارها در جاهلیت و ابتداى اسلام بر پا مىشدند، یهودیان بازارى در «بقیع غرقد» در شرق مسجد النبى داشتند٧٣ بازار مسلمانان نزدیک بازار یهودیان، در محل «بقیع زبیر» بر سر راه «بقیع غرقد» قرار داشت[٧٤] ظاهرا هنگامى که بازار یهودیان، نزدیک بازار مسلمانان بود، نیرومند شدن مسلمانان را دیدند و از رقابت و نزدیکى آنها در تجارت مدینه احساس خطر کردند، کعب بن اشرف یهودى به بازار مسلمانان رفت و داخل آن شد و طنابهاى آن را قطع کرد. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: هر آینه بازار را به جایى منتقل خواهم کرد که تحمل آن براى کعب سختتر از این بازار باشد و آن را به محل بازار مدینه در غرب مسجد النبى منتقل کرد. یکى٧٥ از صحابه، پیامبرصلى الله علیه وآله را به انتخاب این محل راهنمایى کرد٧٦ و بعدها میان بازار و مسجد النبى خانههایى براى صحابه ساخته شد[٧٧]
انتخاب موفق مکان بازار از جانب مسلمانان برتجربه تجارى زیاد آنها و درک آنان از امور خرید و فروش دلالت دارد. زیرا که این بازار در محلى بود که از سمت شام و یا از سمت یمن و مکه و دیگر قبایل مجاور به عنوان دروازه اصلى شهر محسوب مىشد. بدون شک تاجران و هیاتهاى مختلف هنگام رسیدن به مدینه، همراه کاروانهاى خود که حامل بار بودند براى دور زدن خانهها یا عبور از میان آنها جهت ورود به بازار یهود در داخل شهر دچار مشکل مىشدند.
بازار جدید مدینه پس از هجرت میدان وسیعى بود که ساختمان و سایبانى نداشت، سوار در آن میدان پیاده مىشد و مرکب خود را در جایى قرار مىداد. سپس در بازار مىگشت، در عین حال مرکب خود را مىدید و چیزى از دید او پنهان نمىماند[٧٨] طول بازار بیشتر از عرض آن بود و در منطقه معروفى که امروز «مناحة» نامیده مىشود قرار داشت. این منطقه از مرز شمالى به مصلى العید که در مکان مسجد غمامه امروزى است تا منطقه جرارسعد در محله بنىساعدة نزدیک ثنیة الوداع در شمال مدینه امتداد داشت. در آغاز محل بازار در جرار سعد، مقبرههاى قدیمى بنىساعده بودند که آن را به پیامبرصلى الله علیه وآله بخشیدند و ایشان آن را به بازار اختصاص داد[٧٩]
این بازار انواع کالاها از قبیل خرما،[٨٠] گندم،[٨١] روغن، کشک،[٨٢] و دیگر غذاها٨٣ را داشت. همچنین پوستهاى دباغى شده٨٤ و مواد دباغى مانند گیاهان دباغى٨٥ «بَز» که نوعى پوشش و جامه است، به فروش مىرسید. گفته مىشد بز لباسى است که در خانه تولید مىشد[٨٦] بزازها که فروشندگان لباس بودند مکان مشخصى در بازار داشتند[٨٧] گفته مىشود که عثمان بن عفان و طلحة بن عبیدالله بزاز بودند و شغلى جز بزازى نداشتند[٨٨] همچنین در بازار تمام کالاهاى مدینه از جمله تیر، نیزه، شمشیر، زیور آلات٨٩ و انواع چهار پایان٩٠ عرضه مىشد. اسبها نیز داراى قسمت مخصوصى در بازار بودند که به «بقیع الخیل»٩١ مشهور بود همچنین براى شترها٩٢ و گاوها و گوسفندها نیز قسمت خاصى بود[٩٣]
افزون بر آن در بازار مدینه تمام کالاهایى که از خارج وارد مىشد، از قبیل گندم،[٩٤] روغن زیتون،[٩٥] عسل،[٩٦] اسب و سلاح٩٧ و برخى وسایل غیر ضرورى و تجملى مانند ظروف نقره فروخته مىشد[٩٨]
کار بازار در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، نظم و ترتیب یافت و بزرگان توجه بسیارى به امر بازار داشتند[٩٩] پیامبرصلى الله علیه وآله خود شخصاً با تعدادى از یارانش به بررسى اوضاع بازار، مراقبت از امور آن و مسائل جارى درآن مىپرداختند[١٠٠] ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از کنار مردى عبور کرد که غذایى مىفروخت، مرد فروشنده چیز تقلبى را وارد غذا نمود و پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: کسى که در کار خود تقلب کند، از ما نیست[١٠١] این مطلب دلالت بر آن دارد که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله بازار مدینه، بر خلاف بازار مکه١٠٢ که پیامبرصلى الله علیه وآله عاملى برآن گماشته بود، داراى متولى نبود و پیامبرصلى الله علیه وآله خود با صحابه به مراقبت از بازار مىپرداخت که اهداف مورد نظر را برآورده مىکرد.
از جمله امور بازار، مراقبت از قیمتها و مشخص نمودن قیمت تا حدى بود که مصلحت عمومى اقتضا مىکرد[١٠٣] احتکار کالاها و غذاهایى که به بازار آورده مىشد، ممنوع بود[١٠٤] قوانینى وضع شده بود که هیچ زیانى به فروشنده و مشترى نرسد. از مواردى که منع شده بود فروش محصولات نارس بود مگر اینکه میوهها کاملا رسیده باشند[١٠٥] اگر کسى درخت نخل را مىفروخت، میوه از آن فروشنده بود، مگر آنکه با خریدار شرط کرده باشد[١٠٦] فروش انواع میوهها مانند هندوانه، خربزه و همچنین صیفى جات مانند خیار، هویج تا زمانى که رسیده و خوب نبودند، ممنوع بود[١٠٧] فروش اجناس بصورت درهم ممنوع بود[١٠٨] سمسار یا دلالى در بازار بود که عقد معامله میان مشترى و فروشنده را با دریافت مزدى بر عهده مىگرفت[١٠٩]
کار تنظیم خرید و فروش پیش از دوره پیامبرصلى الله علیه وآله در بازارهاى مدینه انجام نمىشد و ناظرى وجود نداشت که مانع کار تاجرانى شوند که در پیمانهها تقلب مىکردند و مردم را مىفریفتند[١١٠] با ظهور اسلام این وضعیت تغییر کرد، زیرا آیاتى به ویژه در زمینه توجه به درستى اندازه پیمانهها و اوزان نازل شد[١١١] تاجران مدینه هنگام آمدن پیامبرصلى الله علیه وآله به این شهر از لحاظ توجه به پیمانه و وزن بدترین مردم بودند که خداوند آیه «ویل للمطففین» را در مورد آنان نازل کرد و آنها پیمانههاى خود را اصلاح کردند[١١٢] مردم مدینه به کار معامله سکه و صرافى نیز مىپرداختند و آن را نوعى تجارت مىدانستند[١١٣] در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله معامله سکه داراى نظم شد و حکم خداوند در مورد معامله روشن شد[١١٤] ربا در معامله سکه از برجستهترین کارهایى بود که به آن اقدام مىکردند[١١٥] تا این که خداوند آن را حرام نمود[١١٦] کار صرافى بر پایه فروش طلا یا نقره بصورت پایاپاى بود[١١٧] گاه فروش به صورت نسیه و یا تاخیر بود، اما چندان رواج نداشت[١١٨] اسلام بهره زنان رااز آن چه کسب مىنمودند، تصدیق نمود[١١٩] از آن جمله زنان عطر فروش بودند که برخى از آنان براى فروش عطر به زنان به در خانهها مىرفتند[١٢٠]
قبایل مجاور مدینه نقش مهمى در شکوفایى و رونق تجارت بازارهاى مدینه داشتند. گروههایى از قبایل مذکور به بازار مدینه مىآمدند که انواع کالاها را براى خرید و فروش در طول یکسال به همراه داشتند. مهمترین١٢١ چیزهایى که آنان در بازار عرضه مىکردند، شتر١٢٢ و گوسفند بود[١٢٣] ذکر شده بنىسلیم اسب، شتر، گوسفند و روغن به بازار مىآوردند١٢٤ و شتر را به دینار مىفروختند[١٢٥] پیامبرصلى الله علیه وآله از مردى از بنىفزارة اسبى را به ده ورق نقره خرید[١٢٦] از چیزهایى که قبایل به بازار مدینه مىآوردند، شراب بود. البته پیش از آن که حرام اعلام شود،[١٢٧] و گوشت١٢٨ که بیشتر اوقات حیوانات شکار شده بود که مردم بادیه به بازار مىآوردند[١٢٩] آنها بردهها را به بازار آورده١٣٠ و به عادت اعراب جاهلى١٣١ با صداى بلند آنها را به فروش مىگذاشتند[١٣٢] مهمترین چیزهایى که این قبایل از مدینه مىخریدند، خرما، گندم و برخى البسه بود[١٣٣]
ب) مبادلات تجارى میان مدینه و خارج
دور از ذهن است که فعالیت تجارى مدینه تنها محدود به تجارت داخل بازارها باشد و مردم شهر روابط تجارى خارجى نداشته باشند[١٣٤] بویژه آن که مدینه در کنار راه کاروانهایى واقع شده بود که بهترین عطریات را میان یمن و شام حمل مىکردند[١٣٥] از اینرو برخى از اهالى شهر در این امر سهیم بودند، راه کاروانها از یک سو به ایران و از سوى دیگر به شام از مدینه مىگذشت[١٣٦] ذکر شده که هنگامى که سلمان فارسى نزد پیامبرصلى الله علیه وآله آمد تا اسلام بیاورد، پیامبرصلى الله علیه وآله سخن او را متوجه نمىشد و خواست که آن را برایش ترجمه کنند و تاجرى از یهودیان آمد که هم فارسى و هم عربى مىدانست و سخن سلمان را به عربى ترجمه کرد. البته او سخن سلمان را که در مورد ستایش پیامبرصلى الله علیه وآله و نکوهش بود یهودیان تحریف کرد[١٣٧] از این مطلب وجود سفرهاى تجارى از مدینه به ایران برمىآید که برخى تجار یثربى به آن اقدام مىکردند و ناچار باید زبان فارسى را مىآموختند که البته تعداد آنها بین مردم کم بود. همچنین مىتوان شرکت مردم مدینه در بازارهاى عربى عکاظ، ذىالمجاز و مجنة را در چارچوب سفرهاى خارجى براى تجارت به حساب آورد که جایگاهى مانند سایر عربها در زمان جاهلیت داشتند[١٣٨]
ذکر شده که ابامعلق انصارى پس از هجرت تاجرى بود که با سرمایه خود و دیگران به تجارت مىپرداخت و در مناطق مختلف مسافرت مىکرد١٣٩ همچنین از بزرگترین یاران پیامبرصلى الله علیه وآله کسانى بودند که حضور در کنار پیامبرصلى الله علیه وآله آنان را از طلب رزق و روزى و فضل خداوند و پرداختن به کار تجارت خارجى بازنداشت. کسانى چون ابوبکر یک سال پیش از وفات پیامبرصلى الله علیه وآله با کاروان تجارى براى تجارت همراه نعیمان و سویبط بن حرملة به بصرى رفت[١٤٠]
تاجران مکه نیز براى خرید و فروش١٤١ و یا خرید خرما١٤٢ به مدینه مىآمدند. همچنین تاجران شام نیز به مدینه مىآمدند و ١٤٣با خود روغن زیتون، گندم، جو، انجیر، پارچه و اجناس شامى١٤٤ مانند آرد، روغن، عسل مىآوردند[١٤٥] تاجران نبطى نیز به مدینه مىآمدند[١٤٦] تجارت آنها بیشتر در حد گندم و روغن بود[١٤٧]
گفته شده است یکى از تاجران ایرانى ذکر پیامبرصلى الله علیه وآله و خروج او را در مدینه شنید و براى تجارت با پیامبرصلى الله علیه وآله راهى شد و هنگامى که به مدینه رسید اسلام آورد[١٤٨] این مطلب بیانگر این است که تاجران ایرانى، مدینه را مىشناختند و از زمانهاى قدیم با مدینه روابط تجارى داشتند.
از مهمترین کالاهاى خارجى که به مدینه وارد مىشد، انواع لباس همچون لباسهاى مخمل و کرکدار و دستار بود که از عدن، یمن مىآمد،[١٤٩] گلیم از شام و١٥٠ عطر از یمن وارد مىشد[١٥١]
پس از هجرت رونق تجارت مدینه بیشتر شد، زیرا بیشتر مهاجران تجارت خود رابه مدینه انتقال دادند و اقدام به سفرهاى تجارى بین مدینه و شام و بصرى مىکردند[١٥٢] آنها از شام به مدینه، فانوس، روغن، ریسمان١٥٣ و ظروف نقره وارد مىکردند[١٥٤] همچنین عطر را از هند از طریق «دارین» که شکافى در خلیج فارس است و - منطقهاى که امروز به بحرین مشهور است - وارد مىکردند. در دارین بازارى بود که انواع عطر از هند وارد آن جا مىشد[١٥٥] از این رو، عطار یا فروشنده عطر منسوب دارین مشهور را «دارى» مىگفتند[١٥٦] کاروان آنها به دلیل کثرت نفرات از سایر کاروانها متمایز بود، به طورى که گاه تعداد افراد یک کاروان به چهار صد و پنجاه نفر مىرسید[١٥٧] این مساله به زیادى حجم تجارت خارجى مدینه پس از هجرت دلالت دارد. ذکر شده است که عبدالرحمان بن عوف پس از مهاجرت به مدینه گفت: بازار را به من نشان دهید١٥٨ و به تجارت پرداخت و ثروتمند شد تا آنجا که هفتصد بار شتر که حامل گندم، آرد و غذا بودند، نزد او مىآمد[١٥٩] مدینه پس از این شکوفایى بزرگ در تجارت «سوق العرب» خوانده مىشد و از نواحى دور به آنجا کالا وارد مىشد[١٦٠]
از روابط تجارى خارجى مدینه در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله رابطه با نجد بود[١٦١] ذکر شده که پیامبر، سعد بن زید انصارى را با اسیرانى از بنىقریظه به نجد فرستاد و با پول آنها از نجد اسب و سلاح خرید[١٦٢] از یمامه خرما به مدینه مىآمد،[١٦٣] همچنین از خیبر نیز خرما مىآوردند[١٦٤]
با وجود این که مدینه از ساحل دریا دور بود، اما دریا نقش مهمى در رونق تجارت خارجى این شهر داشت. نزدیکترین بندر به مدینه در ساحل دریاى سرخ «بندر الجار» است که براى لنگرانداختن کشتىها مناسب است[١٦٥] این بندر در سه مرحلهاى١٦٦ ساحل دریا قرار دارد. این بندر امروز تنها محل ورود به دریاست[١٦٧] کشتىها ازسرزمین حبشه، مصر، عدن، چین و هند به سوى بندر الجار حرکت مىکردند[١٦٨] از طریق الجار سایر یاران پیامبر از سرزمین حبشه به مدینه آمدند که کشتى در ساحل آن جا لنگر انداخت[١٦٩] ساحل الجار امروزه به ساحل «بولا» معروف است[١٧٠] الجار بعنوان دهانهاى بزرگ براى ورود به مدینه نقش مهمى ایفا کرده است. به طورى که از طریق آن مواد غذایى سرزمینهاى اسلامى به مدینه وارد مىشد. همین وضع در دوره عمر بنخطاب نیز ادامه داشته است[١٧١]
ج) پایههاى روابط تجارى
١. پول: در معاملات تجارى مردم مدینه پیش و پس از اسلام به هنگام خرید و فروش از درهم و دینار از جنس نقره و طلا استفاده مىشد[١٧٢] در این باره ذکر شده است، هنگامى که مهاجران به مدینه مىآمدند، آب نداشتند و مردى از قبیله بنىغفار چشمهاى داشت که به آن رومة گفته مىشد که هر پیمانه آب آن را یک مد مىفروخت و پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: به گوارایى آن چشمهاى در بهشت است. آن مرد گفت: اى پیامبرصلى الله علیه وآله من و خانوادهام چیزى جز آن نداریم. این گفته به عثمان رسید که آن را به ٣٥ هزار درهم خرید[١٧٣] همچنین ذکر شده که ابارحیمه پیامبرصلى الله علیه وآله را حجامت کرد و پیامبر درهمى به او داد[١٧٤]
از نمونههاى معامله مردم مدینه با جنس نقره ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله به بلال دستور داد که وفد بنىمرة را تجهیز کند. آنها سیزده نفر بودند که در سال ٩ هجرى به مدینه آمدند و بلال با ده ورق نقره به آنان داد. به رئیس آنان که حارث بن عوف بود، دوازده اوقیه داد[١٧٥] همچنین ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله شترى را از یکى از صحابه به قیمت یک اوقیه خریدارى کرد[١٧٦]
بجاست که به انواع سکههایى که مردم با آنها در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله معامله مىکردند، اشاره شود. این سکهها چندان متنوع نبودند یا سکههایى که مردم در صدر اسلام و یا عصر اموى با آن معامله مىکردند، چندان تفاوتى با هم نداشتند. ذکر شده که درهم در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله دو نوع بود: سیاه کامل که وزن آن ٨ دانق بود و «طبرى عقیقه» که وزن درهم آن ٤ دانق بود. کار کردن با این درهمها مشکل بود و تنها در پرداخت زکات از آنها استفاده مىشد. مردم نیز به دو نوع کم و زیاد زکات مىدادند[١٧٧] اختلاف در نوع درهمها در مدینه زمان پیامبرصلى الله علیه وآله خارج از اراده مردم بود و به ورود آن درهمها از شهرهاى ایران بستگى داشت که داراى وزنهاى مختلف کم و زیاد بودند[١٧٨]
افزون بر معامله با سکه، به هنگام خرید و فروش از روش معامله کالا با کالا نیز بهره مىگرفتند[١٧٩] مثلا کالاهایى مانند گندم، جو و انواع میوه و مشابه آنها را باهم معاوضه مىکردند و یا گاه مقدار مشخصى خرما به کسى که کار انجام داده بود، مىپرداختند[١٨٠]
همچنان که اشاره شد، درهم و دینار در دوره جاهلیت و یا پس از اسلام چندان در معامله رواج نداشت،[١٨١] بلکه مجموعهاى از سکههاى ایرانى و رومى متدوال بود. پیامبرصلى الله علیه وآله به کار بردن سکههاى بیزانسى و ایرانى را که داراى تصویر بودند، پذیرفت. خلفاى پس از ایشان نیز در دوره راشدى و اموى استعمال این سکهها را پذیرفتند تا اینکه در حکومت مروان در سال ٧٧ه استفاده از آن به پایان رسید[١٨٢]
دینار بیزانسى یا رومى عبارت از قطعه دایرهاى شکل از جنس طلا بود که مصور به چهره یکى از امپراطوران بیزانس بود که در عصر ضرب آن سکه مىزیست[١٨٣] در صدر اسلام دینارهاى هرقلى معروف بودند که چهره هرقل به تنهایى و یا به همراه فرزندانش - هرقلیوناس و قسطنطنین - در کنار او بر روى سکه دیده مىشد که هر کدام صلیبى بلند در دست داشتند[١٨٤] نام «هرقلى» را عربها بر این سکهها داده بودند[١٨٥] طلاى دینار هرقلى از بهترین طلاها بود و شکل آن بسیار زیبا بود[١٨٦]
به نظر مىرسد، ارزش این دینارها بسیار زیاد بود. گفته شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از بنىنجار باغى را به ده دینار طلا خرید که ابوبکر پول آن را پرداخت[١٨٧]
درهمهاى نقرهاى در عراق و ایران ضرب مىشد که چهره کسرى بر روى آن همراه با نوشتههاى فارسى حک مىشد[١٨٨] این درهم عبارت از قطعهاى دایرهاى شکل بود[١٨٩]
از مطالب فوق برمىآید که در زمان جاهلیت سکههاى عربى میان اعراب رایج نبود[١٩٠] با این حال حفارىهاى باستانى وجود سکههاى عربى حمیرى ضرب شده ونقش دار را ثابت کردهاند[١٩١] سکههاى عربى به شکل محدود و بسیار اندک رواج داشت[١٩٢] همچنین ذکر شده که سکههاى عربى دیگرى از ممالک اطراف جزیرةالعرب مثل انباط وتدمر میان اعراب متداول بود که سکههاى تدمرى نقشدار بودند[١٩٣] سکه حمیر به دلیل ورود اندک به سرزمین عرب و یا اعتماد کم عرب به سکههایى که میان آنها ضرب مىشد، کمتر متداول بود[١٩٤] دلیل اصلى متداول نبودن سکههاى عربى میان عرب ناشى از نبودن ضرابخانه در جزیرة العرب بود[١٩٥] این مساله تا زمان عمر بن خطاب ادامه داشت تا این که در زمان او ضرابخانهاى جهت ضرب سکه ایجاد شد. سکهها به شکل درهمهاى ایرانى ضرب مىشد و کلمه «الحمدلله» و در برخى سکهها کلمه «رسول الله» و سپس «لااله الا الله» بر روى دیگر و تصویر پادشاه ایران ضرب مىشد[١٩٦]
٢. وزنها و پیمانهها
از وزنهاى متداول در مدینه در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله مثقال بود[١٩٧] درهم و دینار نیز در وزنکشى بکار مىرفتند[١٩٨] از وزنهایى که مردم مدینه با آن معامله مىکردند و میان آنها رواج داشت، «اوقیه» بود که احتمالاً برابر با وزن چهل درهم بود[١٩٩] آنها با وزن «قنطار» نیز معامله مىکردند که نزد اعراب برابر مال بسیارى بود و در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله معادل هزار و دویست اوقیه بود[٢٠٠] از پیمانههاى مردم مدینه مد، صاع، فرق، عرق، و وسق بودند[٢٠١]
مشاغل و حرفهها
مردم مدینه در کنار اشتغال به زراعت و تجارت، فعالیتهاى شغلى دیگرى نیز داشتند که ضرورت زندگى، شیوه معیشت و آداب و رسوم آنها ایجاب مىکرد. بدون شک، در مدینه ثروتى از چارپایان مانند گوسفند، شتر و اسب وجود نداشت. گروهى از ساکنان مدینه براى رفع نیازهاى خود٢٠٢ و یا منظورهاى دیگر نظیر نگهدارى شتران صدقه، آماده کردن اسبها براى جنگ و مانند آن چوپانى مىکردند[٢٠٣] به کسى که به این شغل مىپرداخت، «راعى العیر» گفته مىشد[٢٠٤] «رعاة» صفتى کلى است و چوپانها مزد مشخصى را از صاحب چهار پایان مىگرفتند[٢٠٥] ظاهراً سرپرستى مرکبهایى که یاران پیامبرصلى الله علیه وآله در جنگها مورد استفاده قرار مىدادند، بصورت نوبتى بود و بابت آن مزدى دریافت نمىشد[٢٠٦]
باتوجه به دگرگونى امور مدینه و افزونى خروج مردان از شهر براى غزوات و اردوکشىها، ضرورت وجود گروهى ویژه براى حفاظت از شهر احساس مىشد. این گروه به نام «حرس المدینه» (نگهبان مدینه) خوانده مىشدند. آنان اغلب از جوانانى بودند که به سن ١٥ سالگى رسیده بودند[٢٠٧] ضرورت امنیت در جنگها وجود مردانى را براى نگهبانى از شتران مىطلبید که کار آنها حفاظت و مراقبت از مرکبها در میدان جنگ بود[٢٠٨] هر شب چند مرد به نوبت در زمان صلح و آرامش٢٠٩ و یا در زمان جنگ٢١٠ مقابل در خانه پیامبرصلى الله علیه وآله نگهبانى مىدادند که به «حرسى»٢١١ یا «حارس النبى» ملقب بودند[٢١٢]
ذکر شده که در مدینه مردانى بودند که آگاهى کاملى از راهها و طبیعت نواحى مختلف پیرامون مدینه و یا کل جزیرةالعرب داشتند و از آنها به عنوان راهنماى آگاه و راهبلد براى شناخت بهترین راهها، مناطق و هواى خوب کمک گرفته مىشد[٢١٣]
تنها تعداد کمى از صحابه به شغل کتابت مشغول بودند، زیرا افراد کمى مىتوانستند بنویسند، اغلب این نویسندگان از مهاجرانى بودند که کتابت را در زمان جاهلیت آموخته بودند و در زمان اسلام به آن اقدام مىکردند[٢١٤] این بدان معنى نیست که هیچ نویسندهاى در میان انصار وجود نداشت. عبدالله بن رواحة و ابىّ بن کعب٢١٥ و تعدادى دیگر نوشتن مىدانستند و از کاتبان پیامبرصلى الله علیه وآله بودند. پیامبرصلى الله علیه وآله گروهى کاتب داشت که مهمترین آنها کاتبان وحى بودند. این نویسندگان در کنار کتابت وحى، بدهکارىها، پیمانها و معاملات مردم را مىنوشتند[٢١٦] آنها معمولا بر روى شاخههاى صاف درخت خرما، پوست و استخوان مىنوشتند[٢١٧]
از مشاغل و حرف شناخته شده در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله، شغل مستوفى یا مالیاتگیرى بود. مستوفى فردى بود که رهبر جامعه او را مىفرستاد و او از کارگزاران اموالى را مىگرفت و پس از خالص کردن، آن را نزد پیامبرصلى الله علیه وآله مىآورد[٢١٨] همچنین شغل دیگرى به نام خزانه دارى وجود داشت، خزانه دار همان «صاحب بیت المال» بود٢١٩ و گروهى نیز «خارص» بودند که خرمایى را که بر درخت نخل بود، تخمین مىزدند[٢٢٠]
از شغلهاى مربوط به مسجد، به جز امام جماعت، شغل مؤذن بود. از مؤذنان مشهور زمان پیامبرصلى الله علیه وآله بلالبن رباح، ابن ام مکتوم - که مردى کور بود - و سعد القرظ - مولاى انصار بودند که در مسجد قباء اذان مىگفتند[٢٢١]
در مدینه عصر پیامبرصلى الله علیه وآله، علم طب نیز مورد اهتمام مردم بود. گروه زیادى به شناخت امور طبى علاقمند بودند و در فهم آن و آشنایى به رموز این علم مجاهدت مىورزیدند[٢٢٢] از کسانى که به این شغل مىپرداختند، حارث بن کلدة ثقفى بود[٢٢٣] او علم طب را در ایران و یمن فراگرفته و در آنجا به طور عملى آموزش دیده بود و داروها را مى شناخت[٢٢٤] صحابه به هنگام بیمارى نزد او مىرفتند و او را «طبیب العرب» مىنامیدند[٢٢٥] ذکر شده که «اسماء بنت عمیس» نیز طبابت مىکرد و براى مردم دارو تجویز مىکرد[٢٢٦] او علم پزشکى را در حبشه آموخته بود[٢٢٧] برخى از زنان صحابه به کار پرستارى مشغول بودند. ذکر شده که رفیده زنى بود که اسلام آورد و خیمهاى در مسجد پیامبرصلى الله علیه وآله داشت که مجروحان را مداوا مىنمود. او خود را وقف خدمت به مسلمانان نیازمند کرده بود[٢٢٨]
در عصر پیامبرصلى الله علیه وآله شغلهایى در مدینه وجود داشتند که از منزلت و مرتبه پایینترى برخوردار بودند، مانند حجامت٢٢٩ و آرایشگرى که آرایشگر بیشتر اوقات حجامت نیز مىکرد،[٢٣٠] قصابى٢٣١ که قصاب در اکثر مواقع لحام خوانده مىشد،[٢٣٢] لحام صیغه مبالغه به معناى فروشنده گوشت است[٢٣٣] آنها گوشت را در بازار مىفروختند[٢٣٤] یکى از مشاغل نانوایى بود٢٣٥ ذکر شده که پیامبرصلى الله علیه وآله از کنار یکى از نانوایان عبور مىکرد، به او فرمود: مرحبا بر تو و برنان نازک[٢٣٦] گروهى به مشاغلى مانند آشپزى،[٢٣٧] خیاطى،[٢٣٨] گورکنى مىپرداختند٢٣٩ و به حفر کنندگان قبر، نبّاش مىگفتند[٢٤٠] گروهى نیز سقا بودند که آب را بر پشت خود٢٤١ و یا با شتر حمل مىکردند٢٤٢ آنان گاه آب را با دلو از چاه بیرون مىکشیدند و براى هر دلو خرمایى دریافت مىکردند[٢٤٣]
برخى از زنان داراى فعالیتهایى بودند که با رسوم جامعه، طبیعت و سرشت زن و استعداد آنها هماهنگى داشت از جمله این شغلها آرایشگرى، مامایى و دایگى کودکان بود[٢٤٤] گفته شده زنى سیاه پوست یا زنى جوان از کسانى بود که از مسجد النبى خس و خاشاک، چوبها و پلیدیها را مىزدود. البته در روایات مربوط به آن اختلاف است[٢٤٥]
به طور کلى، فعالیتهاى شغلى و صنعتى به جد در مدینه دنبال مىشد و مردم شغل خود را جهت برطرف کردن نیازهاى خود و دیگران به انجام مىرساندند. بیشتر صنایع متکى بر محصولات نخل بود، مانند سبدبافى، حصیربافى، خواص یا فروشندگى برگ خرما[٢٤٦] به همین دلیل صاحب این شغلها «خواص» نامیده مىشد[٢٤٧] افزون بر آن از پشم و پوست درخت خرما ریسمان مىبافتند[٢٤٨] صنعتهایى نیز بر پایه فلزات و ذوب سنگها استوار بود. آنها از سنگها و فلزات ذوب شده در ساخت زیورآلات و اسلحههایى همچون کمان، سرنیزه، شمشیر و مانند آن استفاده مىکردند[٢٤٩] در صنعت زرگرى براى اجزایى از بدن مانند بینى زیور آلاتى از نقره یا طلا ساخته مىشد[٢٥٠] زرگرى در جامعه مدینه از احترام چندانى برخوردار نبود، زیرا زرگرها به دروغ و فساد در کار خود مىپرداختند. غالبا مردمى که داراى جایگاه والایى نبودند و از اراذل محسوب مىشدند، از قبیل یهودیان به زرگرى مىپرداختند[٢٥١] اما شغل آهنگرى داراى اعتبار و ارزش بود و پیامبرصلى الله علیه وآله مانع فرستادن فرزندش ابراهیم نزد دایهاى به نام امسیف براى شیر خوردن نشد. امسیف همسر آهنگرى از انصار به نام ابوسیف در مدینه بود٢٥٢ که در خانه خود کار مىکرد[٢٥٣] بیشتر کسانى که به آهنگرى مىپرداختند، از بردگان و موالى بودند٢٥٤ که شمشیر ساخته و آن را صیقل مىدادند[٢٥٥] همچنین اسلحه و ابزار کشاورزى مانند تبر و وسایل شخمزنى را مىساختند[٢٥٦] تیرهایى که در یثرب ساخته مىشد، به دلیل ساخت خوب شهره بود[٢٥٧] صنعت بافندگى به صورت محدود و کوچک در مدینه وجود داشت. برخى از زنان در خانههاى خود بافندگى مىکردند[٢٥٨] ذکر شده که در مدینه بافت پارچه متداول نبود و پارچهها و لباسها از یمن، شام و سایر مناطق بصورت بافته شده به مدینه مىآوردند که مردم آنها را مىخریدند و مىپوشیدند[٢٥٩]
از شغلهاى معروف در مدینه نجارى بود[٢٦٠] آنها صندلىهایى از چوب که پایههایى آهنى داشت، مىساختند[٢٦١] دباغى٢٦٢ و بنایى٢٦٣ نیز از جمله مشاغل بودند. بنایى بر پایه استفاده از خاک، گل و آجر و آمیختن آنها استوار بود[٢٦٤] افزون بر آن، به مهارت در نقشهکشى، شناخت اصول صحیح پىریزى درست براى پایههاى ساختمان و چیدن آجرها نیاز بود[٢٦٥]
از مطالب فوق برمىآید که مدینه داراى فعالیتهاى بسیارى در زمینههاى صنعتى و غیرصنعتى در دوره زمانى پیش از اسلام و پس از آن بود. همه ساکنان از بزرگان گرفته تا موالى و بردگان براى انجام کارها با وجود همه سختىها و یا مشغلههاى زندگى، و امور نظامى با همدیگر مىکوشیدند که ضرورت حفظ امنیت و یافتن بهترین راه براى ادامه زندگى بهتر، آن را ایجاب مىنمود. پس از هجرت، اهتمام به گسترش اسلام و مسائل مرتبط با آن از قبیل علوم، مبادى، ارزشها و رسوم عالى و والاى اسلام نیز از وظایف مردم شد.
پی نوشت ها:
[١] این مقاله ترجمه بخشى از (کتاب مجتمع المدنى فى عهد الرسول، تألیف عبدالله عبدالعزیز بن ادریس، الریاض، جامعة الملک سعود، ١٩٩٢) است.
[٢] استادیار گروه تاریخ دانشگاه الزهراء.
[٣] Brita, Ency. Vol.
[١٥]P. ٢٠٦.
[٤] Brita, Ency. Loc. cit.
[٥] ابن حجر عسقلانى، کتاب الاصابة (القاهره، چاپ سعاده، ١٣٢٨ ه) ج ٢، ص ٣١؛ محمد ابوبکر مقدسى، احسن التقاسیم، تحقیق. م. دى غوج، (لیدن، ١٩٠٦)، ص ٨٠؛ محمد بن احمد مطرى، التعریف، تحقیق محمد عبدالحسین الخیال (بالمدینه منوره، منشورات اسعد درابزونى، ١٣٧٢ ه) ص ٥٦ - ٦٢.
Brita, ency. op.cit, P. ٢[٦].
[٦] احمد بن ابى یعقوب یعقوبى، تاریخ یعقوبى (بیروت، بىنا، ١٩٦٠)؛ مطرى، پیشین، ص ٦٣.
[٧] یاقوت حموى، معجم البلدان، (بیروت، بىنا، ١٩٥٧ م) ج ٥، ص ٨٢ - ٨٦؛ محمد الحسینى کتانى، التراتیب الاداریه (بیروت، بى نا، بى تا) ج ٢، ص ٤٣ - ٤٤؛ احمد ابراهیم شریف، مکة و المدینه (القاهره، ١٩٦٥ م) ص ٣٥٦.
[٨] محمد ابن اسحاق، سیره النبى، تحقیق محمد محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٣٨٢ ه) ج ٢، ص ٣٦١ - ٣٦٣؛ محمد بن جریر طبرى، جامع البیان (القاهره، بى نا، ١٣٧٣ ه) ج ٢، ص ٥٩٣؛ مالک بن انس، الموطأ، تصحیح محمد فؤاد عبدالباقى (القاهره، بى نا، ١٣٧٠ ه) ج ٢، ص ٥٩٢.
[٩] ر.ک: ابن حجر عسقلانى، پیشین، ص ٣٨.
[١٠] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٦٠٦؛ محمد الحسین کتانى، پیشین، ج ١، ص ٤٠١ و ج ٢، ص ٤٧ (ر.ک: محمد بن احمد مطرى، پیشین، ص ٥٨؛ على بن محمد خزاعى، الدلالات السمعیه، مرکز احیاء نسخ خطى، دانشکده دول العربیه، شماره ١٨٥٣، ص ١٥٧.
[١١] ر. ک: محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (مصر، دارالمعارف، ١٩٦٦ م) ج ٢، ص ٣٩٧؛ على بن عبدالله سمهودى، وفاء الوفاء، تحقیق محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٣٧٤ ه) ج ١، ص ٣٣٢ - ٣٣٤.
[١٢] مطرى، پیشین.
[١٣] مسلم، الصحیح، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقى (قاهره، بىنا، ١٣٧٤)، ج ١، ص ٥٩ - ٦٠.
[١٤] مالک بن انس، پیشین، ص ٦٢١ - ٦٢٢؛ عسقلانى، پیشین.
[١٥] محمد بن جریر طبرى، جامع البیان، پیشین، ص ١٦٦ - ١٦٧.
[١٦] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٢١، ابن سیده على بن اسماعیل - المحکم و المحیط الاعظم فى اللغة، (قاهره، بىنا، ١٩٧٢) ج ٣، ص ١.
[١٧] مالک بن انس، پیشین، ص ٥٩٢.
[١٨] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٩٦.
[١٩] مسلم، پیشین، ص ٥٦؛ عسقلانى، پیشین، ص ٩٤، کتانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٧.
[٢٠] کتانى، پیشین، ص ٤٦.
[٢١] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٤٣.
[٢٢] عسقلانى پیشین، ج ١، ص ٢٠٥.
[٢٣] بلاذرى، فتوح البلدان، تحقیق صلاح الدین منجد (قاهره، نشر منجد، ١٩٥٧) ج ١، ص٢٢.
[٢٤] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٥.
[٢٥] همان، ج ٤، ص ٢٢٤.
[٢٦] محمد بن ابوبکر مقدسى، پیشین.
[٢٧] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣٢٤.
[٢٨] همان، ص ١٠٨.
[٢٩] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٤٤؛ بلاذرى، پیشین، ص ٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص٨٧.
[٣٠] بلاذرى، پیشین، ص ١٠، ر.ک: ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى، اساس البلاغه، (بیروت، دارصادر، ١٣٥٨ ه) ص ٨٢٨؛ لویس معلوف، المنجد (بیروت، انتشارات کاتولیکیه، ١٩٦٠) ص ٥١٨ محمود بن عمر زمخشرى، پیشین، ص ٣٢٨؛ لویس معلوف، پیشین، ص٣٨٣.
[٣١] بلاذرى، پیشین، ص ١١ - ١٢.
[٣٢] مالک بن انس، پیشین، ص ٧٥٢.
[٣٣] بلاذرى، پیشین.
[٣٤] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٦٨٤.
[٣٥] همان، ص ٦٨٢.
[٣٦] بلاذرى، پیشین، ص ١٨.
[٣٧] همان، ص ١٨ - ٢٢.
[٣٨] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ١، ص ١٤٢؛ یعقوبى، پیشین، ص ٧٣.
[٣٩] محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دارصادر، ٨٨ - ١٣٨٠ ه) ج ١، ص٤٠٦-٤٠٧؛ یعقوبى، پیشین.
[٤٠] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ١٤٤، عبدالرحمن بن عبدالله سهیلى، الروض الانف فى تفسیر السیرة النبوى لابن هشام، تحقیق، عبدالرئوف، (القاهره، بىنا، ١٩٧٢)، ج ١، ص٢٥٠-٢٥١.
[٤١] ... محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٥.
[٤٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩١، بخارى، الصحیح، ج ١، ص ٧٢، احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٥٧.
[٤٣] على بن عبدالله، سمهودى، پیشین، ص ٥٣.
[٤٤] کتانى، پیشین، ص ٥٣.
[٤٥] نجارى، پیشین، ج ٣، ص ٥٩، (ر. ک: المعجم الوسیط، ج ٢، ص ٥٩٣ - ٥٩٦).
[٤٦] کتانى، پیشین، ص ٥٢ - ٥٣.
[٤٧] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩.
[٤٨] بلاذرى، پیشین، ص ١٨، (ر. ک: احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٥٨؛ مقریزى، امتاع الاسماء، ج ١، ص ٣٢٨ - ٣٢٩.
[٤٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ٣، ص ٢٢٢.
[٥٠] همان، ص ٤٠ - ٤٨؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٥١] کتانى، پیشین، (ر. ک: محمد بن عبدالمنعم الحمیرى، کتاب الروض المطار فى خبر الاقطار، تحقیق احسان عباس (بیروت، بى نا، ١٩٧٥) ص ٩٦ - ٩٧؛ شهاب الدین یاقوت حموى، معجم البلدان.
[٥٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ٢٢٢.
[٥٣] محمد بن احمد ذهبى، سیر اعلام النبلاء، تحقیق صلاح الدین منجد (القاهره، بى نا، ١٩٥٥) ج ١، ص ٥٠.
[٥٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٧١.
[٥٥] محمد بن عبدالله الحسینى بکریت، الجواهر الثمینة فى محاسن المدینه، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ١٧٧، ص ٥٥ - ٥٦.
[٥٦] همان.
[٥٧] همان.
[٥٨] مالک بن انس، پیشین، ص ٦١٩.
[٥٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٣٩١ - ٣٩٥؛ مالک بن انس، پیشین، ص ٩١٠؛ نجارى، پیشین، ص ٥٣؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٦٠] مالک بن انس، پیشین، ص ٦١٩.
[٦١] ابوبکر بن حسن مراغى، تحقیق النصرة بتلخیص معالم دار الهجرة، تحقیق محمد عبدالجواد الاصمعى، (القاهره، بى نا، ١٩٥٥) ص ١٤.
[٦٢] بلاذرى، پیشین، ص ٩؛ محمد بن یعقوب فیروز آبادى، المغانم المطابة فى معالم طامة، تحقیق حمد جاسه (ریاض، بى نا، ١٣٨٩ ه) ص ٢٢٩.
[٦٣] محمد بن سعد، پیشین، ج ٣، ص ٢٢٢.
[٦٤] فیلیپ حتى، تاریخ العرب (بیروت، بى نا، ١٩٦٥ م) ج ١، ص ١٤٦.
[٦٥] ر. ک: على بن عبدالله سمهودى، پیشین، ج ٢، ص ٧٤٧ و پس از آن.
[٦٦] یاقوت حموى، پیشین، ج ٢، ص ٢١٠ - ٢١١.
[٦٧] سمهودى، پیشین، و ج ٤، ص ١١٧٧.
[٦٨] ابوالفرج اصفهانى، کتاب الاغانى، (بیروت، ١٩٥٥)، ج ٢١، ص ٦٢.
[٦٩] محمد بن عمر واقدى، مغازى رسول الله، تحقیق مارسدن جونز، چاپ اول (لندن، آکسفورد، ١٩٦٦ م) ص ١٣٨ - ١٤٠.
[٧٠] عباسى، عمدة الاخبار فى مدینة المختار، تصحیح پند الجاسر، (مدینه، منشورات اسعد، بىتا) ص ٣٣٢.
[٧١] سمهودى، پیشین؛ یاقوت حموى، پیشین، ج ٤، ص ١٢٨.
[٧٢] سمهودى، پیشین (ر. ک: یعقوب فیروز آبادى، پیشین، ص ٣٨٠).
[٧٣] سمهودى، پیشین، ص ٧٤٧ - ٧٤٨.
[٧٤]همان، عباسى، پیشین، ص ٢٧٦.
[٧٥] بلاذرى، پیشین، ص ١٥؛ عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٥٣٤؛ سمهودى، پیشین، ص٧٤٨.
[٧٦] همان.
[٧٧] مالک بن انس، پیشین، ج ١، ص ١٣١.
[٧٨] سمهودى، پیشین.
[٧٩] همان.
[٨٠] همان، ص ٧٤٩، عسقلانى، پیشین، ص ١٠ - ٥٥.
[٨١] سمهودى، پیشین، ص ٧٥٦.
[٨٢] محمد بن سعد، پیشین، ص ١٢٥.
[٨٣] همان، ص ١١٤ - ١١٥.
[٨٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٣٦٨.
[٨٥] همان، ج ٢، ص ٢٩؛ کتانى، پیشین، ص ٢٧.
[٨٦] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٤؛ کتانى، پیشین، ص ٣١.
[٨٧]همان، ص ٣٣، خزاعى، پیشین، ص ٢٠٣.
[٨٨] همان، ص ٢٠٢.
[٨٩] عمرواقدى، پیشین.
[٩٠] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٤٨٣ و ج ٣، ص ١٦٠ - ٣٩٧؛ سمهودى، پیشین، ص ٧٥٤.
[٩١] همان.
[٩٢] همان؛ عسقلانى، پیشین، ص ٥١.
[٩٣] همان، ص ٤٨٣ و ج ٣، ص ١٦٠.
[٩٤] همان، ج ٢، ص ١٠٤.
[٩٥] طبرى، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[٩٦] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٦٠٧.
[٩٧] همان، ج ٢، ص ٢٨.
[٩٨] همان، ج ١، ص ١٤١.
[٩٩] نجارى، پیشین، ص ٦١ - ٦٢؛ سمهودى، پیشین، ص ٧٥٥ - ٧٥٧.
[١٠٠] همان.
[١٠١] محمد بن احمد دولابى، کتاب الکنى و الاسماء، (حیدر آباد، بى نا، ١٣٢٢ ه) ج ١، ص٢٥؛ عزالدین ابوالحسن ابن اثیر، اسدالغابه فى معرفة الصحابه (القاهره، نشر الوهبیه، ١٢٨٠ه) ج ٣، ص ٢٦٥.
[١٠٢] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٤٧.
[١٠٣] همان، ج ٣، ص ٤٤٨ - ٤٤٩؛ سمهودى، پیشین، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٠٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٦٣ و ج ٣، ص ٤٤٨ - ٤٤٩؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٠٥] مالک بن انس، پیشین، ج ٢، ص ٦١٨.
[١٠٦] همان، ص ٦١٧.
[١٠٧] همان، ص ٦١٩.
[١٠٨] نجارى، پیشین، ص ٦١.
[١٠٩](ر. ک: کتانى، پیشین، ص ٥٧ - ٥٨؛ المعجم الوسیط، ج ١، ص ٤٥١).
[١١٠] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٣٦.
[١١١] ر. ک: مطفیفین ٨٣: ٣ - ١؛ عسقلانى، پیشین.
[١١٢] طبرى، جامع البیان، ج ٣، ص ٩٠ - ٩١.
[١١٣] کتانى، پیشین، ص ٣٥؛ شریف، پیشین، ص ٣٦٦.
[١١٤] بقره ١: ٢٧٥ - ٢٨٢.
[١١٥] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٢٣١، زمخشرى، پیشین، ص ٣٢٨؛ مسلم، پیشین، ج٣، ص ١٢٠٨.
[١١٦] بقره ١: ٢٧٥.
[١١٧]نجارى، پیشین، ص ٤٨؛ کتانى، پیشین، ص ٣٦.
[١١٨] همان.
[١١٩] ر. ک: نساء ٤: ٣٢.
[١٢٠] عمر واقدى، پیشین، ص ٦٦٥ - ٦٦٦؛ عسقلانى، پیشین، ص ٢٨٧.
[١٢١] ابن خیاط، کتاب الطبقات، تحقیق سهیل زکار (بیروت، دارالفکر، ١٩٩٣)، ص ٥٧ - ٥٨ محمد بن سعد، پیشین، عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٩٨ و ج ٣، ص ٥٦٩ - ٥٧١ و ج ٤، ص ٨٩.
[١٢٢] همان، ج ١، ص ٤١ - ٣٣٥ - ٥٨٦.
[١٢٣] همان، ص ٢٨٤ و ج ٣، ص ٦٤٣.
[١٢٤] سمهودى، پیشین، ص ٧٥٤.
[١٢٥] همان.
[١٢٦] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٤٨٩.
[١٢٧] نجارى، پیشین، ص ٧٢؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٧ - ١٨ و ج ٣، ص ٣٠٩.
[١٢٨] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٨٨.
[١٢٩] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٩٩.
[١٣٠] همان، ص ٣٢٣ - ٣٢٤.
[١٣١] الزبیر ابن بکار، جمهرة نسب القریش و اخبارها، تحقیق محمود محدث کر (القاهره، بىنا، ١٣٨١ ه) ج ١، ص ٣٦٧ - ٣٦٨.
[١٣٢] عسقلانى، پیشین، ص ٥٤٢.
[١٣٣]همان، ج ٢، ص ٤٧٣.
[١٣٤] احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧١.
[١٣٥] فیلیپ حتى، پیشین.
[١٣٦] ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج ١٦، ص ١٤ - ١٥؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٥٨.
[١٣٧] ابن اسحاق، پیشین، ص ١١.
[١٣٨] نجارى، پیشین، ص ٤٦؛ الزبیر ابن بکار، پیشین؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٢.
[١٣٩] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٨٢؛ کتانى، پیشین، ص ٢٨.
[١٤٠] خزاعى، پیشین، ص ٢٠١.
[١٤١] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٣، ص ٣٠٠.
[١٤٢] یوسف بن عبدالله ابن عبدالبر، الاستیعاب فى اسماء الاصحاب (مصر، مطبعة سعاده، ١٣٢٨ه) ص ٢١.
[١٤٣] طبرى، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[١٤٤] عمر واقدى، فتوح الشام، ج ١، ص ٤ - ٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٤.
[١٤٥] کتانى، پیشین، ص ٥٣.
[١٤٦] مالک بن انس، پیشین، ج ١، ص ٢٨١.
[١٤٧] همان.
[١٤٨] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٣٨٥.
[١٤٩] محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٢٤١ - ٢٨٢ - ٢٨٣؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص٢٩٩.
[١٥٠] مالک بن انس، پیشین، ص ٩٧، لویس معلوف، پیشین، ص ١٩٦.
[١٥١] عمر واقدى، مغازى رسول الله، ص ٦٥.
[١٥٢] طبرى، پیشین، ج ٧، ص ١١٥ - ١١٦؛ احمد ذهبى، پیشین، ص ١٥ - ٢١؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٩٨ - ١٨١؛ خزاعى، پیشین،، ص ٢٠١ - ٢٠٢.
[١٥٣] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٨؛ محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب المحیط، (بیروت، دارصادر، ١٩٥٦) ج ٣، ص ٥١٢.
[١٥٤] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٤٠ - ١٤١.
[١٥٥] خزاعى، پیشین، ص ٢٠٣.
[١٥٦] همان.
[١٥٧] عسقلانى، پیشین، ص ١٢٤.
[١٥٨] احمد ذهبى، پیشین، ص ٥٠.
[١٥٩] همان.
[١٦٠] کتانى، پیشین.
[١٦١] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٧٢٥.
[١٦٢] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٢٨.
[١٦٣] همان، ج ١، ص ٢٣٠.
[١٦٤] همان، ص ٢٣٢.
[١٦٥] ابوالقاسم بن اسحاق اصطخرى، المسالک و الممالک، تحقیق محمد جابر عبدالعامل (القاهره، بى نا، ١٩٦١) ص ٢٣.
[١٦٦] هر «مرحله» به اندازه فاصلهاى بود که یک نگاه فرود آید. (مترجم)
[١٦٧] اصطخرى، پیشین.
[١٦٨] یاقوت حموى، پیشین، ج ٤، ص ٩٢ - ٩٣.
[١٦٩]محمد بن سعود، پیشین، ج ١، ص ٢٠٨.
[١٧٠] همان (ر. ک: عبدالقدوس انصارى، بحث خاص اطلال الجار، مجلة المنهل، سال ٣٧، ١٣٩١ه، ج ٥، ص ٤٦٨ - ٤٨٧.
[١٧١] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ٢، ص ١٥٤.
[١٧٢] محمد بن اسحاق، پیشین، ص ٦٩٤؛ محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٣٧؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩؛ کتانى، پیشین، ج ١، ص ٤١٣ - ٤١٧، ر.ک: جرجى زیدان، تاریخ التمدن الاسلامى، تحقیق حسین مونس (القاهره، بى نا، ١٩٠٦) ج ١، ص ١٤١آل عمران ٣:٧٥؛ سید اسماعیل کاشف، النقود العربیه فى العصر الاسلامى، «السجل الثقافى الاول لجامعة الکویت» ٦٨ - ١٩٦٧، ص ٢٣٣.
[١٧٣] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٥٤٠.
[١٧٤] همان، ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩.
[١٧٥] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٢٩٧ - ٢٩٨.
[١٧٦] محمد بن اسحاق، پیشین.
[١٧٧] احمد بن على مقریزى، کتاب الاغاثة الامة بکشف الغمة، تحقیق محمد مصطفى زیاده (القاهره، بى نا، ١٩٥٧) ص ٤٨؛ على بن محمد خزاعى، پیشین، ص ١٧٤؛ کتانى، پیشین، ص٤١٣.
[١٧٨] بلاذرى، پیشین، ص ٥٧١.
[١٧٩] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٦١؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣٦٠ - ٣٦١.
[١٨٠]طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ١٩٤ - ١٩٥.
[١٨١] محمد باقر حسینى، تطور النقود العربیة الاسلامیه (بغداد، ١٩٦٩) ص ١٩.
[١٨٢] حکیم، الدوحة المشتبکه فى ضوابط السکه، ص ٤٥ - ٤٩؛ محمد باقر حسینى، پیشین، ص١٩.
[١٨٣] همان، ص ١٨.
[١٨٤] همان.
[١٨٥] کتانى، پیشین، ص ٤١٦.
[١٨٦] سید اسماعیل کاشف، پیشین، ص ٢٣٢.
[١٨٧]ابوبکر حسن مراغى، پیشین، ص ٤١.
[١٨٨] کتانى، پیشین، حکیم، پیشین، ص ٤٥.
[١٨٩]حسینى، پیشین، ص ٤٥.
[١٩٠] محمد باقر حسینى، العملة الاسلامیة فى العهد الاتابکى (بغداد، بى نا، ١٣٨٦) ص١٤-١٥.
[١٩١] محمد باقر حسینى، تطور النقود العربیه، پیشین، ص ١٥ - ١٦.
[١٩٢] همان، ص ١٤ - ١٥.
[١٩٣] همان، ٩ - ١١.
[١٩٤]حسینى، العملة الاسلامیه، پیشین، ص ١٤ - ١٥.
[١٩٥] احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٥.
[١٩٦] على مقریزى، پیشین، ص ٥١ - ٥٢.
[١٩٧] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٣٥٤ - ٣٥٥.
[١٩٨] مقریزى، پیشین، ص ٤٨؛ جرجى زیدان، پیشین، ص ٧١٤؛ مقریزى، پیشین، ص ٤٨-٤٩.
[١٩٩] همان؛ خزاعى، پیشین، ص ١٨٢.
[٢٠٠] همان.
[٢٠١] همان؛ کتانى، پیشین، ص ٤٣٩خزاعى، پیشین، ص ١٨٢ - ١٨٤؛ سلیمان بن اشعث سحبستانى ابى داوود، السنن، محمد محیى الدین عبدالحمید (القاهره، بى نا، ١٩٥٠) ج٢، ص ١٢٧؛ کتانى، پیشین، ص ٤٢٨ - ٤٣٨.
[٢٠٢] مالک بن انس، پیشین، ج ٢، ص ٤٨٩.
[٢٠٣] ابن خیاط، پیشین، ص ١٠٦؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٩٧ - ٤٨٢.
[٢٠٤] همان، ص ١٤٨.
[٢٠٥]همان، ج ٣، ص ٥١٠.
[٢٠٦] خزاعى، پیشین، ص ١٣٥.
[٢٠٧] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٨٠.
[٢٠٨] همان، ص ٧٣ و ج ٣، ص ٢٥.
[٢٠٩] همان، ج ٢، ص ٦٤ - ١٧٥.
[٢١٠] مقریزى، امتاع الاسماء، پیشین، ص ٢٢٩.
[٢١١] عسقلانى، پیشین، ص ١٩٤.
[٢١٢] ابن اثیر، پیشین، ص ٥٦؛ عسقلانى، پیشین، ج ٨، ص ٤٢٨ و ج ٢، ص ١٧٨.
[٢١٣] همان، ج ١، ص ٣١٩، و ج ٢، ص ٢١ و ج ٣، ص ٤٢٥ - ٥٤١.
[٢١٤] همان، ج ١، ص ٢٥٥ - ٢٥٦ - ٣٦٠ و ج ٢، ص ٤٩٨؛ محمد مصطفى اعظمى، کتاب السنى، (بیروت، بى نا، ١٩٧٤) ص ٣٧ - ٤٢ - ٥٧ و در مکانهاى متفرقه.
[٢١٥] عسقلانى، پیشین، ص ١٩ و ج ٢، ص ٣٠٦؛ محیى الدین بن شرف نووى، تهذیب الاسماء و اللغات (بیروت، دارالکتب العلمیه) ج ١، ص ١٠٨ - ١٠٩ - ٢١٠.
[٢١٦] همان، ص ٢٠٠ - ٢٠١؛ یوسف بن عبدالله ابن عبدالبر، پیشین، ص ٥١، محمد مصطفى اعظمى، پیشین، ص ٦٠ - ٦٣؛ ابن عبدالبر، پیشین، عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٣١٧)؛ محیى الدین بن شرف نووى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٢.
[٢١٧] ابن عبدالبر، پیشین، ص ٥٥٢؛ زمخشرى، پیشین، ص ٢٤٥.
[٢١٨] خزاعى، پیشین، ص ١٦٨.
[٢١٩] همان، ص ١٦٩.
[٢٢٠] همان، ص ١٦٢.
[٢٢١] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦٥ و ج ٢، ص ٢٩؛ خزاعى، پیشین، ص ٣١ - ٣٢.
[٢٢٢] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٥٦.
[٢٢٣] سلیمان بن حسان ابن جلجل، طبقات الاطباء و الحکماء، تحقیق فؤاد سعید (القاهره، بىنا، ١٩٥٥) ص ٥٤؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٢٨٨.
[٢٢٤] ابن جلجل، پیشین، ص ٥٤.
[٢٢٥] عسقلانى، پیشین.
[٢٢٦] محمد بن سعد، پیشین، ج ٢، ص ٢٣٦.
[٢٢٧] همان؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٢٣١.
[٢٢٨] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٢، ص ٧٢٠؛ عمر واقدى، پیشین، ص ١٩٥ - ٢٠٦.
[٢٢٩] عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٤ - ١٠٦ و ج ٤، ص ٦٨ - ٦٩.
[٢٣٠] همان، ج ٣، ص ٤٤٤ - ٤٤٩.
[٢٣١] محمد بن اسحاق، پیشین، ج ٤، ص ١٠٤٢؛ کتانى، پیشین، ج ٢، ص ١٠٦.
[٢٣٢]عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ١٠٢.
[٢٣٣] کتانى، پیشین.
[٢٣٤] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٨٨.
[٢٣٥] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٤٠٢.
[٢٣٦] همان.
[٢٣٧] کتانى، پیشین، ص ١٠٧.
[٢٣٨] محمد بن سعد، پیشین، ج ١، ص ٣٩١؛ کتانى، پیشین، ص ٦٠.
[٢٣٩]خزاعى، پیشین، ص ٢٢٣.
[٢٤٠] عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦٧.
[٢٤١] کتانى، پیشین، ص ١٠٤.
[٢٤٢] عسقلانى، پیشین، ج ٣، ص ٥٤ - ٢٩٧ - ٢٩٨.
[٢٤٣] همان، ص ٢٩٧ - ٢٩٨.
[٢٤٤] خزاعى، پیشین، ص ٢١٧ - ٢١٨.
[٢٤٥] همان، ص ٣٥.
[٢٤٦] همان، ص ٢١١؛ کتانى، پیشین، ص ٩٢؛ احمد ابراهیم شریف، ص ٣٧٦ - ٣٧٧.
[٢٤٧] کتانى، پیشین.
[٢٤٨] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٩١.
[٢٤٩] واقدى، پیشین، ص ١٣٨ - ١٤٠؛ کتانى، پیشین، ص ٦٣ - ٦٤.
[٢٥٠] ابن خیاط، پیشین، ص ٤٤.
[٢٥١] عمر واقدى، پیشین، ص ٧٣ - ٧٥ - ١٧٦ - ١٧٩؛ کتانى، پیشین.
[٢٥٢] ابن اثیر، پیشین، ص ٣٨ - ٣٩؛ عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٩٨؛ ناصرالدین اسد، القیان و الغناء فى العصر الجاهلى، ص ٢٠ - ٢١.
[٢٥٣] ابن اثیر، پیشین، عسقلانى، پیشین.
[٢٥٤] همان، ج ١، ص ٢٩ - ٤١٦ و ج ٤، ص ٩٨.
[٢٥٥] همان، ص ٤١٦ و ج ٣، ص ٤٠١.
[٢٥٦] واقدى، پیشین، ص ١٣٨ - ١٤٠؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین.
[٢٥٧] یاقوت حموى، پیشین، ج ٥، ص ٤٣٠ - ٤٣١؛ (ر. ک: دیوان الاعشى، ص ٩٨).
[٢٥٨] محمد بن سعد، پیشین، ص ٤٥٤؛ نجارى، پیشین، ص ٥٣؛ خزاعى، پیشین، ص ٢٠٦؛ احمد ابراهیم شریف، پیشین، ص ٣٧٨.
[٢٥٩] کتانى، پیشین، ص ٥٩ (ر. ک: الفیروز آبادى، قاموس، ج ٣، ص ٣٠٠).
[٢٦٠] ابن اثیر، پیشین، ص ٤٣؛ عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ١٦ و ج ٣، ص ٤٧١؛ عبدالقادر ابن الحاج، رفع الخفاء على ذات الشفاء، نسخه خطى کتابخانه متحف عراقى بغداد، شماره ٢٤٦، ص ٧٠.
[٢٦١] عسقلانى، پیشین، ج ٤، ص ٧٠؛ خزاعى، پیشین، ص ١١٥ - ١١٦.
[٢٦٢] مالک بن انس، پیشین، ص ٤٩٨؛ کتانى، پیشین، ص ٩٢.
[٢٦٣] سمهودى، پیشین، ج ١، ص ٣٣٣ - ٣٣٤؛ عسقلانى، پیشین، ج ٢، ص ٥٠ - ٥١.
[٢٦٤] سمهودى، پیشین.
[٢٦٥] کتانى، پیشین، ص ٧٥ - ٧٧.
منابع
- ابناثیر، عزالدین ابوالحسن، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، (القاهره، نشر الوهبیه، ١٢٨٠ه ). - ابناسحاق، ابوعبدالله محمد، سیره النبى، (تهذیب عبدالملک بن هشام)، تحقیق محمد محیىالدین عبدالحمید، القاهره، بىنا، ١٣٨٢ه).
- ابنالحاج، عبدالقادر، رفع الخفاء على ذات الشفاء، نسخه خطى کتابخانه متحف عراقى بغداد، شماره ٢٤٦.
- ابنبکار، الزبیر، جمهرة نسب القریش و اخبارها، ج١، تحقیق محمود محمد شاکر، (القاهره، بىنا، ١٣٨١ه).
- ابنجلجل، سلیمان بن حسان، طبقات الاطباء و الحکماء، تحقیق فؤاد سعید، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- ابنحجر عسقلانى، شهاب الدین ابوالفضل، کتاب الاصابة فى تمییز الصحابه، (القاهره، چاپ سعاده ١٣٢٨ه).
- ابن داوود، سلیمان بن اشعث سجستانى، سنن ابى داوود، محمد محیى الدین عبدالحمید، (القاهرة، بىنا، ١٩٥٠).
- ابنسعد، محمد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دار صادر، ٨٨ - ١٣٨٠ه).
- ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فى اسماء الاصحاب، (مصر، مطبعة سعاده، ١٣٢٨ه).
- ابنمنظور، محمد بن مکرم، لسان العرب المحیط، (بیروت، دار صادر، ١٩٥٦).
- اصطخرى، ابوالقاسم بن اسحاق، المسالک و الممالک، تحقیق محمد جابر عبدالعال، (القاهره، بىنا، ١٩٦١).
- اصفهانى، ابوالفرج، کتاب الاغانى، (بیروت، بىنا، ١٩٥٥).
- اعظمى، محمد مصطفى، کتاب النبى، (بیروت، بىنا، ١٩٧٤).
- الحمیرى، محمد بن عبدالمنعم، کتاب الروض المطار فى خبر الاقطار، تحقیق احسان عباس، (بیروت، بىنا، ١٩٧٥).
- انصارى، عبدالرحمان، طیب لمحات عن بعض المدن القدیمه فى شمال غربى الجزیرة العربیه مجله الدارة ریاض شماره اول سال اول ١٣٥٩ه / ١٩٧٥م.
- بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان، تحقیق صلاح الدین منجد، (القاهره، بىنا، ١٩٦٥م).
- - ، انساب الاشراف، تحقیق محمد حمید الله، دارالمعارف، (مصر، بىنا، ١٩٥٩م).
- حتى، فیلیپ، تاریخ العرب، (بیروت، ١٩٦٥م).
- حسینى، محمد باقر، العملة الاسلامیة فى العهد الاتابکى، (بغداد، بىنا، ١٣٨٦).
- - ، تطور النقود العربیة الاسلامیة بغداد، ١٩٦٩.
- خزاعى، على بن محمد، تخریج الدلالات السمعیة على ما کان فى عهد رسولاللَّه من الحرف و الصنایع و المعاملات الشرعیة، نسخه تصویرى، مرکز احیاء نسخ خطى، دانشکده دول العربیه، شماره ١٨٥٣
- دولابى، محمد بن احمد، کتاب الکنى و الاسماء، (حیدرآباد، بىنا، ١٣٢٢ه).
- ذهبى، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام، (القاهره، بىنا، ١٣٦٧ه).
- ذهبى، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق صلاح الدین منجد، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- زمخشرى، ابوالقاسم محمود بن عمر، اساس البلاغه، (بیروت، دارصادر، ١٣٥٨ه).
- زیدان، جرجى، تاریخ التمدن الاسلامى، تحقیق حسین مونس، (القاهره، بىنا، ١٩٠٦).
- شریف، احمد ابراهیم، مکة و المدینة فى الجاهلیه و عهد الرسول، (القاهره، بىنا، ١٩٦٥م).
- سمهودى، نورالدین على بن عبدالله، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، تحقیق محیىالدین عبدالحمید، (القاهره، بىنا، ١٣٧٤ه).
- طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الطبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (مصر، دارالمعارف، ١٩٦٦م).
- - ، جامع البیان عن تاویل آى القرآن، (القاهره، بىنا، ١٣٧٣ه).
- فیروزآبادى، محمد بن یعقوب، المغانم المطابة فى المعالم طابة، تحقیق حمد جاسر، (ریاض، بىنا، ١٣٨٩ه).
- کاشف، سید اسماعیل، النقود العربیهفى العصر الاسلامى، (الکویت، السجل الثقافى الاول لجامعة الکویت، ١٩٦٨).
- کبریت، محمد بن عبداللَّه الحسینى، الجواهر الثمینة، فى محاسن المدینة، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ١٧٧، بىتا.
- کتانى، سید محمد الحسینى، کتاب التراتیب الاداریة و العمالات و الصناعات و المتاجر و الحالة العلمیة التى کانت على عهد تأسیس المدینة الاسلامیة فى المدینة المنورة العلیة، تصحیح محمد فواد عبدالباقى، (القاهره، بىنا، ١٣٧٠ه).
- مراغى، ابوبکر بن حسن، تحقیق النصرة بتلخیص معالم دارالهجرة، تحقیق محمد عبدالجواد الاصمعى، (القاهره، بىنا، ١٩٥٥).
- مرجانى، تاریخ الهجرة المختار، نسخه خطى عارف حکمت، مدینه شماره ٩٠٠.
- مطرى، محمد بن احمد، التعریف بما انست الجهرة من معالم دارالهجره، تحقیق محمد عبدالحسین الخیال، (مدینه منوره، منشورات اسعد، ١٣٧٢ه).
- معلوف، لوییس، المنجد فى اللغة و الادب و العلوم، (بیروت، المطبعة الکاثولیکیه، ١٩٦٠).
- مقدسى، محمد بن ابوبکر، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، تحقیق م.دىغوج، (لیدن، ١٩٠٦).
- مقریزى، احمد بن على، کتاب الاغاثة الامة بکشف الغمة، تحقیق محمد مصطفى زیادة، (القاهره، بىنا، ١٩٥٧).
- - ، امتاع الاسماع بما للرسول من الانباء و الاموال و الحفدة و المتع، تصحیح محمود محمد شاکر، (القاهره، بىنا، ١٩٤١).
- - ، کتاب المواعظ والاعتبار فى ذکر الخطط و الاثار، تحقیق ج. ویت، (القاهره، بىنا، ١٩١٠).
- نووى، محیى الدین بن شرف، تهذیب الاسماء و اللغات، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بىتا).
- واقدى محمد بن عمر، مغازى رسول الله، تحقیق مارسدن جونز، (لندن، آکسفورد، ١٩٦٦م).
- یاقوت حموى، شهاب الدین، معجم البلدان، (بیروت، بىنا، ١٩٥٧م).
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ الیعقوبى، (بیروت، بىنا، ١٩٦٠م).
- مؤلف نامعلوم، فى سیرة الرسول و غزواته، نسخه خطى کتابخانه اوقاف عمومى بغداد، شماره ٣٥٨.