تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - وزارت بدر الجمالى
وزارت بدر الجمالى
مستنصر (خلافت ٤٢٧ ـ ٤٨٧ق) یکى از معروفترین خلفاى فاطمى مصر
است که مدت زیادى بر مسند قدرت بود. دوران او با اینکه فراز و نشیبهاى زیادى
داشت؛ اما یکى از مهمترین و حساسترین دورههاى تاریخ دولت اسماعیلى مذهبِ مصر به
شمار مىرود. هنگامى که حکومت اسماعیلى مصر، در سراشیب سقوط قرار گرفت و خطرات
داخلى و خارجى آن را تهدید مىکرد، وزارت به شخصى به نام بدر الجمالى (وزارت ٤٦٦ ـ
٤٨٧ق) سپرده شد و او توانست مشکلات را یکى پس از دیگرى پشت سر بگذارد.
در این پژوهش، اقدامات سیاسى، اجتماعى و عمرانى بدر و اوضاع بحران زدهى مصر، همزمان با به قدرت رسیدن او، مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
السید الاجل امیر الجیوش١ ابوالنجم، بدر بن عبداللّه معروف به بدر الجمالى، از وزیران بزرگ عصر مستنصر فاطمى (وزارت ٤٦٦ـ٤٨٧ق) بود و نقش تعیین کننده و اثر گذارى در اواخر حکومت وى بر عهده داشت. او در دورهى وزارتش، که بیش از بیست سال به طول انجامید، منشأ خدمات زیادى شد، به طورى که مىتوان ادّعا کرد دولت فاطمى را از زوال و نابودى نجات داد. بدر الجمالى، غلامى بود از غلامان جمال الدولة بن عمّار و به همین دلیل به اعتبار نام آقا و سرور خود، به بدر جمالى معروف شد٢ جمال الدوله، حاکم فاطمى دمشق بود[٣] بدر، غلامى ارمنى بوده که اصل او را از ارمنستان مىدانند[٤] ابن کثیر دمشقى، او را اینگونه وصف مىکند:
صاحبُ جیوش مصر و مدّبر الممالک الفاطمیة کان عاقلاً کریما محبا للعلماء و... دارت ازمة امور على آرائه فتح بلادا کثیرة و امتدت ایامة و بعد صیته و امتدحة الشعراء؛٥ فرماندهى لشکریان مصر و تدبیر کننده امور سرزمینهاى فاطمى، مردى عاقل و بخشنده و دوستدار دانشمندان بود... امور کشور را بر اساس نظرات خویش اداره کرد و سرزمینهاى زیادى را فتح کرد و روزگارش طولانى و شهرتش فراگیر و ممدوح شاعران شد.
در مجمع التواریخ السلطانیه آمده است که بدر مستنصرى که مدتهاى مدید، مدیر و مدبر و دستور مملکت مستنصر بود، مردى معتبر، کافى و شجاع و سماح بود[٦]
جمال الدولة بن عمّار، حاکم فاطمى دمشق، به تربیت این غلام ارمنى نژاد همت گماشت و او را تربیت کرد و از معدود مردانى شد که داراى ارادهاى قوى و شهامتى زیاد بود. او ابتدا حاجب امیر دمشق شد و سپس ـ بعد از آن که امیر دمشق از دنیا رفت و تا رسیدن امیر جدید، ابن منیر ـ ادارهى امور شهر را بر عهده گرفت[٧] در این زمان خلافت فاطمى به مستنصر رسیده بود.
ابوتمیم معد بن الظاهر از بزرگترین خلفاى فاطمى است که سالهاى طولانى حکومت کرد. در حالى که بیش از هفت سال و دو ماه از عمرش نگذشته بود، در روز پنج شنبه ١٨ ذى حجهى سال ٤٢٧ قمرى به عنوان خلیفه با او بیعت کردند٨ و پس از شصت سال خلافت، در شب عید غدیر، ذى حجهى سال ٤٨٧ قمرى از دنیا رفت[٩]
بدر دو بار از طرف مستنصر به حکومت دمشق منصوب شد. در نوبت دوم وقتى خبر از دنیا رفتن فرزندش شعبان را در عسقلان شنید، از دمشق خارج شد و به عسقلان رفت. در این هنگام سپاهیان از فرصت استفاده کردند و بر او شوریدند و قصرش را ویران کردند[١٠] او سپس به نیابت از مستنصر به حکومت عکا رسید[١١] ابن خلکان در اینباره مىنویسد که او از طرف صاحب مصر به نیابت حکومت شهر صور منصوب گردید و گفته شده عکا[١٢] او در شرح حال مستنصر فاطمى این اشتباه خود را تصحیح کرده و چنین مىنویسد:
بدر الجمالى قبل از رسیدن به وزارت، صاحب عکا بوده است[١٣]
ابى الفداء نیز در تاریخ خود مىنویسد:
بدر قبل از رسیدن به مصر، امور سواحل شام را در دست داشت[١٤]
به هر حال آنچه که مسلم است این است که بدر قبل از رسیدن به وزارت، والى شهر عکا بوده و از عکا به طرف مصر حرکت کرده است[١٥]
اوضاع مصر قبل از رسیدن بدر به وزارت
قبل از رسیدن بدر الجمالى به مصر و پیش از آن که به وزارت برسد و به امور کشور سر و سامان دهد، دولت فاطمى دچار مشکلات و نا آرامىها و آشفتگىهاى زیادى بود. مستنصر در حالى به قدرت رسید که کودکى بیش نبود و قدرت چندانى نداشت تا بتواند بر مشکلات غلبه کند. طبیعى است که قدرت در دست وزیران و نزدیکان او باشد. یکى از افرادى که در این زمان قدرت زیادى داشت و در تباهى و نابسامانىهاى دولت و حکومت تأثیرگذار بود، نظّاره مادر مستنصر بود. او زنى سودانى بود و در سالهاى اولیهى حکومت خلیفه، نایب حکومت بود و قدرت واقعى در دست او و وزیرى به نام على بن احمد جرجرایى (دوره وزارت ٤١٨ ـ ٤٣٦ ق) بود. مادر مستنصر که به توطئه چینى و نیرنگبازى سرگرم بود، با مرگ جرجرایى در سال ٤٣٦ قمرى یگانه کسى بود که قدرت را در دست گرفت و این اقتدار سیاسى مدّتها در دست وى باقى ماند[١٦] از آنجا که او خود سودانى بود، عدهى زیادى از بردگان سودانى را خریدارى و به امور نظامى و سپاهیگرى تشویق نمود. و نا گفته پیداست که مادر خلیفه همیشه و در همه حال از آنها حمایت مىکرد[١٧] او بر امور مستولى شده بود و همهى قدرت را در دست داشت و خلیفه با وجود او کارهاى نبود[١٨]
مادر خلیفه یک بازرگان یهودى به نام ابوسعید ابراهیم تسترى (شوشترى) را به مصر آورد و وزیر و مشاور خود قرار داد و روابط نزدیکى با این بازرگان یهودى برقرار کرد. این بازرگان یهودى دوست و معاشر خلیفه شد و نفوذ زیادى در دستگاه حکومت فاطمى پیدا کرد. از این زمان به بعد، مناصب دولتى، به یهودیان سپرده شد، تا جایى که یکى از شاعران آن عصر، اشعارى در این زمینه سرود که مضمون آن چنین است:
یهودیان در این زمان به نهایت آرزوهاى خود رسیدند و حاکم و عزتمند شدند و ثروت در دست ایشان است. و بعضى از ایشان مشاورند و برخى امیر. اى اهالى مصر شما را نصیحت مىکنم یهودى شوید که فلک هم یهودى شد[١٩]
با اشارهى ابراهیم تسترى، ابو نصر صدقة بن یوسف فلاحى، به وزارت رسید. او نیز که در ابتدا یهودى بود و سپس به مذهب اسماعیلى گرویده بود، از سال ٤٣٦ تا سال ٤٣٩ قمرى وزارت را عهده دار شد. ابراهیم تسترى و ابونصر فلاحى، با هم به تدبیر امور مىپرداختند و زمام امور را در دست داشتند. پس از مدتى میان این دو اختلاف درگرفت و فلاحى تسترى را کنار زد و کارها را عهده دار شد. فلاحى غلامانى از ترکان را تحریک کرد و تسترى را به قتل رساند. این کار بر مادر خلیفه گران آمد و فرزند را به کشتن وزیر تحریک کرد. مستنصر نیز او را دستگیر و پس از نه ماه به قتل رساند[٢٠]
پس از فلاحى وزیران زیادى به قدرت رسیدند که همهى آنها وزیرانى نالایق و بىکفایت بودند و یکى پس از دیگرى روى کار آمدند و اوضاع آشفتهتر شد. در این میان تنها وزیر با کفایت و لیاقتى که به قدرت رسید، قاضى ابومحمد حسن بن علىِ یازورى بود[٢١] او ٨ سال وزیر بود و تا حدودى اوضاع آشفته و نا آرام را سر و سامان داد. با وجود این نزاعها وجود داشت. صاحب مجمع التواریخ السلطانیه، دربارهى حوادث سال ٤٤٩ قمرى مىنویسد:
میان طوایف عساکر مستنصر در این سال واقعهاى اتفاق افتاد. به مصر گروهى انبوه هلاک گشته و عاقبت صلح کرده و میان طایفه عبید و مشارقه به قاهره معزیه وقعهاى عظیم افتاد چنانکه سه هزار کس به قتل آمدند[٢٢]
پس از قتل یازورى در سال ٤٥٠ قمرى نا آرامىها و ناامنىها مجددا آغاز شد و قبل از اینکه مرد با کفایت و لایقى چون بدر الجمالى امور دولت را بر عهده گیرد، در مدت ٩ سال، ٤٠ وزیر امور دولت را یکى پس از دیگرى در دست گرفتند[٢٣] تا اینکه بدرالجمالى آرامش را به کشور بحرانزدهى مصر باز گرداند. این وزیران به نام وزارت قانع بودند و فرمان آنها در هیچ جا اطاعت نمىشد. فتنهها و ناآرامى و یأس و نا امیدى همه جا را فرا گرفته بود و دزدان در دریا و خشکى بر جان و مال مردم دست اندازى مىکردند. در این هنگام بود که مستنصر از بدرالجمالى دعوت کرد که براى سر و سامان دادن به اوضاع آشفته، به مصر بیاید و او از عکا، با ده کشتى و سپاهى گران از جنگجویان به طرف مصر به راه افتاد[٢٤] بدر در زمستانى که هیچ کس بر کشتى سوار نمىشد به طرف قاهره حرکت کرد و در غروب روز چهارشنبه، دو شب مانده از جمادى اولى سال ٤٦٦ قمرى و به قولى در آخر همان ماه به قاهره آمد[٢٥] بدر الجمالى قدرت را در دست گرفت و خلیفه ولایت بدو داد، گردنبندى از گوهر بر گردنش انداخت و او را السیدالاجل امیر الجیوش لقب داد[٢٦]
شورش ناصرالدولهى حمدانى
مقارن به قدرت رسیدن بدر، مصر گرفتار فتنهى ناصر الدولهى حمدانى بود. این ناصر الدوله از نوادگان ناصرالدولة بن حمدان بود و بر مصر چیره شد و با استبداد به حکومت پرداخت و به قدرت مادر مستنصر خاتمه داد و بر او دست یافته و ٥٠ هزار دینار اموال او را مصادره کرد[٢٧] حسین ابن ناصر الدوله و برادرش ابوالمطاع، پس از فروپاشى دولت حمدانیان، به مصر پناهنده شدند. ابوالمطاع که شاعرى شیرین گفتار و ملقب به وجیه الدوله بود، در زمان حکومت ظاهر (دوره حکومت ٤١١ ـ ٤٢٧ ق) در مصر زندگى مىکرد و از طرف خلیفه به حکومت اسکندریه نیز رسیده بود٢٨ و در سال ٤٢٨ قمرى در مصر از دنیا رفت. اما حسین بن ناصر الدوله در مصر صاحب پسرى شد به نام حسن که به ابو محمد ناصر الدوله لقب یافت و توانست در دوران مستنصر عملاً حاکم مصر شود. او وقتى بر مصر چیره شد عطایا و حقوق سربازان را زیاد کرد که در نتیجه خزانهى حکومت خالى شد و نیز ائتلافى با شریف حیدرة بن الحسن الحسینى و حازم بن جراح و برادرش حمید بن جراح تشکیل داد. حازم و حمید از امراى شام بودند که ٢٠ سال در حبس مستنصر بودند. این سه تن، توطئهاى طراحى کردند که بدر الجمالى را به قتل برسانند و در این راه ٤٠ هزار دینار خرج کردند[٢٩] آنها تصمیم گرفتند که بعد از کشتن بدر، مستنصر را خلع کرده و به جاى او حیدرة بن حسن را که سید هاشمى صحیح النسب بود، به قدرت برسانند. در این هنگام سپاهیان مصر به دو دسته تقسیم شده بودند، دستهاى طرفدار ناصر الدوله و دستهاى مخالف او بودند. خلیفه از این توطئه آگاه شد و نامهاى عتاب آلود به ناصر الدوله فرستاد و لطف و مرحمت گذشته را به یاد او آورد. ناصرالدوله قاصد خلیفه را به باد تمسخر گرفت و مستنصر نیز از ایلدگز ملقب به اسدالدوله، رئیس ترکان، کمک خواست و او نیز ناصر الدوله را شکست داده و وى به اسکندریه متوارى و خانه و دارایىهایش غارت شد. بعدها حسن ناصر الدوله، دختر ایلدگز را به زنى گرفت، اما با این وجود ایلدگز او و برادرش تاج المعالى را به کمک غلام خود، گمش تکین، کشت. سپس ایلدگز ناصر الدوله را به وضع فجیعى مثله کرد و هر تکه از بدنش را به شهرى فرستاد[٣٠] سپس بقیهى حمدانیان مقیم مصر را تا آخرین نفر کشتند[٣١] شریف حیدرة بن حسن نیز که امید خلافت داشت، توسط بدر الجمالى کشته شد[٣٢] هدف ناصر الدوله در ایامى که بر اوضاع چیره بود، در ابتدا این بود که خطبه به نام خلیفه قایم عباسى (دوره خلافت ٤٣٣ ـ ٤٦٨ ق) بخواند[٣٣] او در اهانت به مستنصر مبالغه کرد تا جایى که وقتى ناصر الدوله پیکى براى طلب به دربار خلیفه فرستاد. پیک، خلیفه را در حالى دید که روى حصیرى نشسته بود و غیر از سه خدمتکار کسى در کنارش نبود. پیک گزارش را به ناصر الدوله داد و امیر حمدانى روزى صد دینار مستمرى براى مستنصر مقرر کرد[٣٤]
بروز قحطى و خشکسالى در مصر:
آنچه که اوضاع مصر را آشفتهتر مىساخت، بروز قحطى بود که در این ایام به وقوع پیوست و به مدت ٧ سال گریبانگیر مردم بود (٤٥٧ ـ ٤٦٤ ق). آب نیل در این زمان بسیار کم شده بود و به دنبال آن قحطى و گرسنگى و فقر و بیمارى و گرفتارى فراگیر شد. چنین قحطىاى تا آن زمان سابقه نداشته است، تا جایى که مستنصر از ابن وهب، صاحب دیوان الانشاء، چهارپایى به عاریت مىگیرد تا خدمتکارش که چتر را در دست داشته، بر آن سوار شود[٣٥] عدهى زیادى از مردم ترک وطن کردند و بسیارى کشته شدند و بعضى، بعضى دیگر را مىخوردند و گوشت چهارپایان نیز خورده مىشد. در این ایام گوشت سگ، به ٥ دینار و گوشت گربه، به ٣ دینار فروخته مىشد[٣٦] امرا و بزرگان از شدت نیاز و گرسنگى در اثر قحطى، براى خدمت به مردم به حمامها آمده بودند. وقتى چهارپاى ابوالمکارم شرف بن اسعد، وزیر مستنصر، بر در قصر خلیفه مورد دستبرد قرار گرفت، غلام او از شدت ضعف نتوانست جلوى مهاجمان را بگیرد[٣٧]
به هر حال بدر الجمالى، در چنین وضعیتى به مصر آمد و اوضاع آشفته را آرام کرد. ابن تغرى بردى، معتقد است که بدر در سال ٤٦٦ قمرى وارد مصر شد[٣٨] ابن خلکان نیز بر همین عقیده است[٣٩] اما مقریزى ورود او را به قاهره اواخر جمادى الاولى سال ٤٦٥ قمرى مىداند[٤٠] بدر پس از اینکه قدرت را در دست گرفت، فرمانرواى واقعى مصر شد و مستنصر با وجود بدر، در خلافت کارهاى نبود[٤١] بدر به کمک و پشتیبانى سپاهیان خود، بر مردم حکومت مىکرد٤٢ و به اصلاح امور مىپرداخت. نا آرامىها و آشوبها را یکى پس از دیگرى سرکوب کرد و قدرت خود را گسترش داد. همچنین او خراج ٣ سال را بر مردم بخشید[٤٣] مستنصر وزارت شمشیر و قلم را بدو واگذاشت و قاضیان و داعیان و دیگر مستخدمین، تحت سیطرهى او درآمدند و او اختیار تام پیدا کرد. فقط مؤید الدین شیرازى در کار دعوت باقى ماند؛ چون گمان مىرفت خلیفه در دعوت بدر به مصر، با او مشورت کرده است. بدر پس از مرگ مؤید در سال ٤٧٠ قمرى امور دعوت مذهب اسماعیلى را نیز بر عهده گرفت.
بدر براى اینکه قدرت ترکان را که سالها در امور دولت خلل ایجاد کرده بودند محدود کند، ابتدا خود را دوستدار و رفیق آنها نشان داد و امراى ترک نژاد را به یک مهمانى دعوت کرد و همهى آنها را از دم تیغ گذراند[٤٤] سپس در سال ٤٦٨ قمرى ابن الحیرق قاضى شهر اسکندریه و جماعتى از فقها و بزرگان شهر را دستگیر کرد و اموال زیادى از آنها مصادره نمود[٤٥]
اتسزبن اوق ابن خوارزمى الترکى،[٤٦] از رؤساى ترکمن و در خدمت فاطمیان بود. اما در سال ٤٦٣ قمرى شورش کرده و اورشلیم را به تصرف درآورد و در فلسطین و شام امارتى تشکیل داد. او شهر دمشق را در سال ٤٦٨ قمرى گرفت و سپس به قاهره لشکر کشید. اما بدر سپاهیانى از اعراب و غیر اعراب جمعآورى کرد و از مردم بلاد جهت دفع شورش او یارى خواست. سرانجام اتسز شکست خورد و عدهى زیادى از همراهانش از جمله یکى از برادرانش کشته شد[٤٧] بدر سپس به فرماندهى یکى از سردارانش به نام نصر الدوله، دمشق را محاصره کرد اما اتسز به تتش بن آلب ارسلان پناه برد. تتش به کمک او آمد و اتسز براى دیدارش تا بیرون شهر آمد ولى تتش به خاطر تأخیرش او را مورد مواخذه قرار داد و همین امر را بهانهاى قرار داد و اتسز را کشت. پس از آن، تتش دمشق و به دنبال آن سراسر شام را گرفت[٤٨]
حسن صباح و بدر الجمالى
از جمله حوادث مهم دورهى وزارت بدر، دیدار حسن صباح از مصر است. حسن که در سال ٤٦٧ قمرى از رى به اصفهان ـ که در آن روزگار مرکز دعوت اسماعیلیه بود ـ آمد، در سال ٤٦٩ قمرى به طرف مصر حرکت کرد. در این زمان المؤید شیرازى، داعى الدعاة بود. حسن صباح در سال ٤٧١ قمرى وارد قاهره شد[٤٩] در اینکه آیا حسن با خلیفهى فاطمى مصر دیدار داشته یا نه، نظرات مختلفى وجود دارد. برخى معتقدند با مستنصر دیدار داشته است[٥٠] ولادیمیرونا، از محققان و دانشمندان معاصر، دلایلى ذکر مىکند مبنى بر اینکه حسن با خلیفه دیدار نداشته، از جمله اینکه اگر دیدارى انجام شده بود، حسن صباح آن را اعلام مىکرد تا بر احترام خود بیافزاید[٥١] مستنصر هر چند حسن را ندید، اما فعالیت او را تأیید کرد و او را مىستود.
هدف حسن از اقامت ـ یک سال و نیمهاش ـ در مصر این بود که معلومات خود را کامل کرده و با بزرگان اسماعیلى آشنا شود. موفقیت حسن در دربار فاطمى، سبب حسادت بدر الجمالى شده بود و بدر الجمالى او را رقیب خود مىدانست.
چندى بر نیامده بود که میان سیدنا و امیر الجیوش بساط خصومت شد[٥٢]
در این احوال، المؤید شیرازى، داعى الدعاة بزرگ اسماعیلى، از دنیا رفت و این مقام نیز به بدر الجمالى رسید. دشمنى ایجاد شده میان بدر و حسن صباح، سبب شد که بدر حسن را از مصر اخراج کند[٥٣] ولادیمیرونا دلیل مهم این دشمنى را دشمنى امیر الجیوش با نزار و هواداران او بیان مىکند[٥٤] نزار کسى بود که پیروانش معتقد بودند مستنصر او را به جانشینى خود برگزیده اما بدر او را با دسیسه و حیله از امامت بر کنار کرده است[٥٥] در ذیقعدهى سال ٤٧٧ قمرى پسر بزرگ بدر به همراه عدهاى از سرداران، علیه پدر طغیان و توطئهى قتل او را طراحى کرد، اما بدر او و چهار تن از امیران را گرفت و آن چهار تن را گردن زد و سپس پسر را بخشید. برخى گویند او را از غذا محروم کرد تا مرد[٥٦] ابن تغرى بردى این حادثه را در حوادث سال ٤٧٨ قمرى بیان کرده است[٥٧]
در سال ٤٨٢ قمرى بدر شهر صور را از پسر قاضى عین الدوله که پس از مرگ پدر جانشین او شده بود، گرفت. سپس شهر صیدا را گرفته و از آنجا به عکا رفت و آن را محاصره کرد و شهر را گشود و به دنبال آن شهر جُبَیل را تصرف نمود و فرمانروایانى بر این بلاد گماشت[٥٨] منیر الدوله حاکم صور در سال ٤٨٦ قمرى بر بدر شورید ولى بدر او را دستگیر کرد و به مصر برد و به قتل رساند. امیر الجیوش بدر الجمالى، در ذیقعدهى سال ٤٨٧ قمرى یک ماه قبل از مرگ مستنصر، در حالى که سنش متجاوز از ٨٠ سال بود، درگذشت[٥٩] ابن خلدون تاریخ وفات بدر را ربیع الاول همین سال (٤٨٧ ق) مىداند[٦٠] بدر الجمالى در مسجدى در دامنه کوه المُقطِّم به خاک سپرده شد[٦١]
از دوستان بدر که از سایرین مشهورتر بودند مىتوان امین الدوله لاویز و افتکین را نام برد، مستنصر لاویز را فرا خواند تا او را به جاى بدر برگزیند. از اینرو افتکین از این کار دلگیر شده و با جماعتى از سپاهیان، بر علیه مستنصر شوریدند و به قصر خلافت وارد شده و ضمن توهین به او، وى را تهدید نمودند. از اینرو مستنصر ناچار شد فرزند بدر به نام ابوالقاسم افضل شاهنشاه را به جاى پدر به وزارت منصوب کند[٦٢] بدر الجمالى شیعه دوازده امامى بود و به گفتهى ابن خلدون، به مذهب امامیه سخت پایبند بود[٦٣] برخى از منابع نیز او را اسماعیلى مذهب معرفى مىکنند. هاجسن مىنویسد بدر واقعا اسماعیلى مذهب بود؛ اما گویا او و پسرش نظریات احتیاط آمیزى داشتهاند[٦٤]
کارهاى عمرانى بدر
بر خلاف نظر بکر، مستشرق معروف که ادعا کرده است دربارهى فعالیتهاى عمرانى بدر اطلاعات زیادى نداریم؛٦٥ بدر در مدت طولانى وزارت خود کارهاى عمرانى نسبتا زیادى انجام داده است. این سخن از وصف ابوالفداء دربارهى شخصیت بدر به خوبى فهمیده مىشود:
و أحسن الى الرعیة فعمرت البلاد و عادت مصر واعمالها الى احسن ما کانت علیه٦٦... .
بدر به یاد بود پیروزىها، فتوحات و موفقیتهایى که در طول دوران زندگى سیاسى خود به دست مىآورد، منارهها و مسجدهایى در مناطق مختلف احداث کرده است که امروزه هر کدام بیانگر سبک هنر معمارى فاطمى به شمار مىرود[٦٧] یکى از ابتکارات بدر، ساختن مزارهاى مسجد گونهایست که رایج نمود و بعدها مورد تقلید دیگران قرار گرفت و در اواخر دورهى فاطمى رواج بیشترى یافت. نمونهى آن مشهد الرأسى است که در عسقلان احداث کرد[٦٨] این رسم که قبر را ضمیمهى مسجد یا به آن پیوسته و متصل سازند، از زمان بدر آغاز شد و بهترین نمونهى آن، مدفن و مسجدى است که بدر در دامنهى کوه المقطم براى خودش بنا کرده است[٦٩] بدر الجمالى در سوق العطارین اسکندریه مسجد جامعى بنا کرده است که به همین نام یعنى جامع العطارین معروف است که کار ساختن آن در ربیع الاول سال ٤٧٩ قمرى به پایان رسید[٧٠] دلیل ساختن آن مسجد این بود که وقتى پسر بدر علیه پدر شورید و در اسکندریه متحصن شد، بدر اسکندریه را محاصره کرد. مردم پس از یک ماه امان خواستند و دروازهها را برایش گشودند و بدر به میمنت این پیروزى مسجد را بنا کرد[٧١] او همچنین در سال ٤٨٠ قمرى دیوار شهر قاهره را تجدید بنا کرد[٧٢] اما مهمترین کار عمرانى بدر، ساختن دروازههاى شهر قاهره است. او سه دروازه به نامهاى باب الفتوح، باب النصر و باب زَویله را توسط سه برادر بنّا که از شهر رها آمده بودند بنا کرد[٧٣] آثار باقى مانده از دروازهها، نفوذ معمارى سوریهى شمالى و ارمنستان را که در آنجا قوس تمام دور در کار بندىهاى سنگى فراوان یافت مىشود، نشان مىدهد. نمود کامل به کار بردن سنگ به جاى خشت، در دروازهى باب الفتوح پیداست[٧٤] بدر در تقویت و توسعهى باروها و حصارهاى شهر قاهره، به جاى خشت خام، زیباترین و بهترین سنگ چینىها را، که تا آن تاریخ هرگز به انجام نرسیده بود، به کار برد. بدر مانند هر صاحب منصب دیگرى، ممدوح شاعران بود و شاعران زبان به مدح او مىگشادند و طبعا از صلهها و پاداشهاى او بهرهمند مىشدند. یکى از بزرگان و شاعرانى که بدر الجمالى را مدح کرده بود، علقمة بن عبدالرزاق علیمى بود، که اشعارى در مدح وى سرود و بدر خلعتها و صلهها و هدیههاى زیادى بدو بخشید که از آن جمله مىتوان به ٧٠ استر و ١٠ هزار دینار طلا اشاره کرد[٧٥]
پی نوشت ها:
[١] ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ٣، ص ٩٠.
[٢] مقریزى، الخطط، ج ٢، ص ١٠١.
[٣] حمدانى، همان، ص ٢١٠.
[٤] ابن خلدون، همان؛ رانسیمان، تاریخ جنگهاى صلیبى، ج ١، ص ٣٤٩.
[٥] ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ١٢، ص ١٥٨.
[٦] حافظ ابرو، مجمع التواریخ سلطانیه، ص ١٦٣.
[٧] ابن خلدون، همان.
[٨] رشید الدین فضل اللّه، جامع التواریخ، ص ٦٦.
[٩] همان، ص ٧٧.
[١٠] مقریزى، همان.
[١١] همان.
[١٢] ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ٢، ص ٤٤٨.
[١٣] همان، ج ٥، ص ٢٣٠.
[١٤] ابى الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج ٥، ص ٥٥٠.
[١٥] ابن خلدون، همان.
[١٦] دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ٢٣٤.
[١٧] ابن تغرى بردى، النجوم الزاهرة، ج ٥، ص ١٩.
[١٨] ابن اثیر، الکامل، ج ١٠، ص ٨٠؛ ابوالفداء، البدایة و النهایة، ج ١، ص ٥٤٨.
[١٩] صنهاجى، تاریخ فاطمیان، ص ٩٧.
[٢٠] ابن اثیر، همان.
[٢١] دفترى، همان؛ حمدانى، دولت فاطمیان، ص ٢٠٧.
[٢٢] حافظ ابرو، همان، ص ١٦.
[٢٣] صنهاجى، همان.
[٢٤] ابن خلدون، همان.
[٢٥] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٢٦] ابن خلدون، همان.
[٢٧] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٢٨] سامر، دولت حمدانیان، ص ١٦٣.
[٢٩] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٣.
[٣٠] سامر، همان، ص ١٦٦.
[٣١] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٣٢] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥ ،ص ١٥.
[٣٣] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٣٤] ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ٨٦١.
[٣٥] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٣٦] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٦.
[٣٧] همان.
[٣٨] همان، ص ٢٠.
[٣٩] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٤٠] مقریزى، همان، ج ٢، ص ١٠٢.
[٤١] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ٢٣.
[٤٢] لوئیس، تاریخ اسماعیلیان، ص ١٨١.
[٤٣] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩١.
[٤٤] همدانى، جامع التواریخ، ص ٢١١.
[٤٥] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٠١.
[٤٦] ابن خلکان، همان، ج ١، ص ٢٩٥.
[٤٧] ابى الفداء همان، ج ٢، ص ٦.
[٤٨] طباخ حلبى، اعلام النبلاء، ج ١، ص ٣٣٤.
[٤٩] جوینى، تاریخ جهانگشا، ج ٣، ص ٨٩.
[٥٠] ابن اثیر، همان، ج ١، ص ٢٣٧؛ فدایى خراسانى؛ تاریخ اسماعیلیه، ص ٨٧.
[٥١] ولادیمیرونا، تاریخ اسماعیلیان در ایران، ص ٥٨.
[٥٢] فدایى خراسانى، همان، ص ٨٧.
[٥٣] شبانکارهاى، مجمع الانساب، ص ١٢٧؛ جوینى، همان، ج ٣، ص ١٩١؛ لوئیس، همان، ص ١٩٠.
[٥٤] ولادیمیرونا، همان، ص ٥٥.
[٥٥] همان، ص ٦٢.
[٥٦] ابن جوزى، المنتظم، ج ٩، ص ١٦.
[٥٧] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٢٠.
[٥٨] ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ١٧٦.
[٥٩] ابن اثیر، همان، ص ٢٣٥.
[٦٠] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩٢.
[٦١] حتى، تاریخ عرب، ج ٢، ص ٨٠٢.
[٦٢] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩٣.
[٦٣] همان، ص ٩٠.
[٦٤] هاجسن، فرقهى اسماعیلیه، ص ٤٨.
[٦٥] E.I, Vol I, P, ٨٦٠ .ذیل بدر الجمالى
[٦٦] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٥٠.
[٦٧] حمدانى، همان، ص ٢١١.
[٦٨] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٥٠.
[٦٩] حتى، همان، ج ٢، ص ٨٠٢.
[٧٠] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٥٠.
[٧١]ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١١٩.
[٧٢] قلقشندى، صبح الاعشى، ج ٣، ص ٤٩٤.
[٧٣]مقریزى، الخطط، ج ٢، ص ٩٩.
[٧٤] هوگ ومارتن، سبکشناسى هنر معمارى، ص ٧٦.
[٧٥]ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ٢٣٦؛ ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩ ـ ٤٥٩.
منابع:
ـ ابن اثیر، على بن محمد، الکامل فى التاریخ (بیروت، دارصادر، ١٣٩٩ق / ١٩٧٩م).
ـ ابن تغرى بردى، جمال الدین ابى المحاسن یوسف، النجوم الزاهرة فى ملوک مصر و القاهرة (قاهرة، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٣م).
ـ ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم (بیروت، دارصادر، بىتا).
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ، ترجمهى عبدالمحمد آیتى (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦).
ـ ابن خلکان، شمس الدین احمد بن محمد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (قم، منشورات رضى، ١٣٦٤).
ـ ابن کثیر دمشقى، ابوالفداء حافظ ابن کثیر، البدایة و النهایة (بیروت، دارالکتب العلمیة، ١٤٠٧ق / ١٩٨٧م).
ـ ابى الفداء، عماد الدین اسماعیل، المختصر فى اخبار البشر (بیروت، دارالکتب العلمیة، ١٤١٧ق).
ـ جوینى، عطاملک بن بهاء الدین محمد، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینى، (تهران، انتشارات بامداد، بىتا).
ـ حافظ ابرو، مجمع التواریخ السلطانیه، به کوشش محمد مدرسى زنجانى (تهران، انتشارات اطلاعات، ١٣٦٤ش).
ـ حتى، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده (تبریز، انتشارات حاج محمد باقر کتابچى حقیقت، ١٣٤٤ش).
ـ حمدانى، عباسى، دولت فاطمیان، ترجمهى یعقوب آژند (تهران، انتشارات مولى، ١٣٦٣ش).
ـ دفترى، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات فرزان، ١٣٧٦ ش).
ـ رانسیمان، استیون، تاریخ جنگهاى صلیبى، ترجمهى منوچهر کاشف (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥١ش).
ـ سامر، فیصل، دولت حمدانیان، ترجمهى علیرضا ذکاوتى قراگوزلو (قم، انتشارات پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠ ش).
ـ شبانکارهاى، محمد بن على بن محمد، مجمع الانساب، به کوشش میرهاشم محدث (تهران، انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٦ش).
ـ صنهاجى، ابى عبداللّه محمد، تاریخ فاطمیان یا اخبار ملوک بنى عبید و سیرتهم، ترجمهى حجت اللّه جودکى (تهران، انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٨ش).
ـ طباخ حلبى، محمدبن راغب، اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء (حلب، منشورات دارالقلم العربى، ١٤٠٨ق).
ـ فدایى خراسانى، محمدبن زین العابدین، تاریخ اسماعیلیه یا هدایت المؤمنین الطالبین، به کوشش الکساندر سیمونوف (تهران، انتشارات اساطیر، ١٣٦٢ش).
ـ قلقشندى، احمدبن على، صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (بیروت، دارالفکر، ١٩٨٧م).
ـ لوئیس برنارد، تاریخ اسماعیلیان، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات توس، ١٣٦٢).
ـ مقریزى، تقى الدین احمد بن على، المواعظ و الاعتبار بذکر خطط و الآثار معروف به الخطط (مکتبة مدبولى، ١٩٩٨م).
ـ ولادیمیرونا، استرویوالودمیلا، تاریخ اسماعیلیان در ایران، ترجمهى پروین متروى (تهران، نشر اشاره، ١٣٧١ ش).
ـ هاجسن، مارشال، فرقه اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٨ش).
ـ همدانى، رشیدالدین فضل اللّه، جامع التواریخ، به کوشش محمد تقى دانش پژوه و محمد مدرسى زنجانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٦ش).
ـ هوگ. ج و هانرى مارتن، سبکشناسى هنر و معمارى در سرزمینهاى اسلامى، ترجمهى پرویز ورجاوند (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٥٧).
- Encyclopeadia of Islam, Vol. I, Leiden, ١٩٨٧.
در این پژوهش، اقدامات سیاسى، اجتماعى و عمرانى بدر و اوضاع بحران زدهى مصر، همزمان با به قدرت رسیدن او، مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
السید الاجل امیر الجیوش١ ابوالنجم، بدر بن عبداللّه معروف به بدر الجمالى، از وزیران بزرگ عصر مستنصر فاطمى (وزارت ٤٦٦ـ٤٨٧ق) بود و نقش تعیین کننده و اثر گذارى در اواخر حکومت وى بر عهده داشت. او در دورهى وزارتش، که بیش از بیست سال به طول انجامید، منشأ خدمات زیادى شد، به طورى که مىتوان ادّعا کرد دولت فاطمى را از زوال و نابودى نجات داد. بدر الجمالى، غلامى بود از غلامان جمال الدولة بن عمّار و به همین دلیل به اعتبار نام آقا و سرور خود، به بدر جمالى معروف شد٢ جمال الدوله، حاکم فاطمى دمشق بود[٣] بدر، غلامى ارمنى بوده که اصل او را از ارمنستان مىدانند[٤] ابن کثیر دمشقى، او را اینگونه وصف مىکند:
صاحبُ جیوش مصر و مدّبر الممالک الفاطمیة کان عاقلاً کریما محبا للعلماء و... دارت ازمة امور على آرائه فتح بلادا کثیرة و امتدت ایامة و بعد صیته و امتدحة الشعراء؛٥ فرماندهى لشکریان مصر و تدبیر کننده امور سرزمینهاى فاطمى، مردى عاقل و بخشنده و دوستدار دانشمندان بود... امور کشور را بر اساس نظرات خویش اداره کرد و سرزمینهاى زیادى را فتح کرد و روزگارش طولانى و شهرتش فراگیر و ممدوح شاعران شد.
در مجمع التواریخ السلطانیه آمده است که بدر مستنصرى که مدتهاى مدید، مدیر و مدبر و دستور مملکت مستنصر بود، مردى معتبر، کافى و شجاع و سماح بود[٦]
جمال الدولة بن عمّار، حاکم فاطمى دمشق، به تربیت این غلام ارمنى نژاد همت گماشت و او را تربیت کرد و از معدود مردانى شد که داراى ارادهاى قوى و شهامتى زیاد بود. او ابتدا حاجب امیر دمشق شد و سپس ـ بعد از آن که امیر دمشق از دنیا رفت و تا رسیدن امیر جدید، ابن منیر ـ ادارهى امور شهر را بر عهده گرفت[٧] در این زمان خلافت فاطمى به مستنصر رسیده بود.
ابوتمیم معد بن الظاهر از بزرگترین خلفاى فاطمى است که سالهاى طولانى حکومت کرد. در حالى که بیش از هفت سال و دو ماه از عمرش نگذشته بود، در روز پنج شنبه ١٨ ذى حجهى سال ٤٢٧ قمرى به عنوان خلیفه با او بیعت کردند٨ و پس از شصت سال خلافت، در شب عید غدیر، ذى حجهى سال ٤٨٧ قمرى از دنیا رفت[٩]
بدر دو بار از طرف مستنصر به حکومت دمشق منصوب شد. در نوبت دوم وقتى خبر از دنیا رفتن فرزندش شعبان را در عسقلان شنید، از دمشق خارج شد و به عسقلان رفت. در این هنگام سپاهیان از فرصت استفاده کردند و بر او شوریدند و قصرش را ویران کردند[١٠] او سپس به نیابت از مستنصر به حکومت عکا رسید[١١] ابن خلکان در اینباره مىنویسد که او از طرف صاحب مصر به نیابت حکومت شهر صور منصوب گردید و گفته شده عکا[١٢] او در شرح حال مستنصر فاطمى این اشتباه خود را تصحیح کرده و چنین مىنویسد:
بدر الجمالى قبل از رسیدن به وزارت، صاحب عکا بوده است[١٣]
ابى الفداء نیز در تاریخ خود مىنویسد:
بدر قبل از رسیدن به مصر، امور سواحل شام را در دست داشت[١٤]
به هر حال آنچه که مسلم است این است که بدر قبل از رسیدن به وزارت، والى شهر عکا بوده و از عکا به طرف مصر حرکت کرده است[١٥]
اوضاع مصر قبل از رسیدن بدر به وزارت
قبل از رسیدن بدر الجمالى به مصر و پیش از آن که به وزارت برسد و به امور کشور سر و سامان دهد، دولت فاطمى دچار مشکلات و نا آرامىها و آشفتگىهاى زیادى بود. مستنصر در حالى به قدرت رسید که کودکى بیش نبود و قدرت چندانى نداشت تا بتواند بر مشکلات غلبه کند. طبیعى است که قدرت در دست وزیران و نزدیکان او باشد. یکى از افرادى که در این زمان قدرت زیادى داشت و در تباهى و نابسامانىهاى دولت و حکومت تأثیرگذار بود، نظّاره مادر مستنصر بود. او زنى سودانى بود و در سالهاى اولیهى حکومت خلیفه، نایب حکومت بود و قدرت واقعى در دست او و وزیرى به نام على بن احمد جرجرایى (دوره وزارت ٤١٨ ـ ٤٣٦ ق) بود. مادر مستنصر که به توطئه چینى و نیرنگبازى سرگرم بود، با مرگ جرجرایى در سال ٤٣٦ قمرى یگانه کسى بود که قدرت را در دست گرفت و این اقتدار سیاسى مدّتها در دست وى باقى ماند[١٦] از آنجا که او خود سودانى بود، عدهى زیادى از بردگان سودانى را خریدارى و به امور نظامى و سپاهیگرى تشویق نمود. و نا گفته پیداست که مادر خلیفه همیشه و در همه حال از آنها حمایت مىکرد[١٧] او بر امور مستولى شده بود و همهى قدرت را در دست داشت و خلیفه با وجود او کارهاى نبود[١٨]
مادر خلیفه یک بازرگان یهودى به نام ابوسعید ابراهیم تسترى (شوشترى) را به مصر آورد و وزیر و مشاور خود قرار داد و روابط نزدیکى با این بازرگان یهودى برقرار کرد. این بازرگان یهودى دوست و معاشر خلیفه شد و نفوذ زیادى در دستگاه حکومت فاطمى پیدا کرد. از این زمان به بعد، مناصب دولتى، به یهودیان سپرده شد، تا جایى که یکى از شاعران آن عصر، اشعارى در این زمینه سرود که مضمون آن چنین است:
یهودیان در این زمان به نهایت آرزوهاى خود رسیدند و حاکم و عزتمند شدند و ثروت در دست ایشان است. و بعضى از ایشان مشاورند و برخى امیر. اى اهالى مصر شما را نصیحت مىکنم یهودى شوید که فلک هم یهودى شد[١٩]
با اشارهى ابراهیم تسترى، ابو نصر صدقة بن یوسف فلاحى، به وزارت رسید. او نیز که در ابتدا یهودى بود و سپس به مذهب اسماعیلى گرویده بود، از سال ٤٣٦ تا سال ٤٣٩ قمرى وزارت را عهده دار شد. ابراهیم تسترى و ابونصر فلاحى، با هم به تدبیر امور مىپرداختند و زمام امور را در دست داشتند. پس از مدتى میان این دو اختلاف درگرفت و فلاحى تسترى را کنار زد و کارها را عهده دار شد. فلاحى غلامانى از ترکان را تحریک کرد و تسترى را به قتل رساند. این کار بر مادر خلیفه گران آمد و فرزند را به کشتن وزیر تحریک کرد. مستنصر نیز او را دستگیر و پس از نه ماه به قتل رساند[٢٠]
پس از فلاحى وزیران زیادى به قدرت رسیدند که همهى آنها وزیرانى نالایق و بىکفایت بودند و یکى پس از دیگرى روى کار آمدند و اوضاع آشفتهتر شد. در این میان تنها وزیر با کفایت و لیاقتى که به قدرت رسید، قاضى ابومحمد حسن بن علىِ یازورى بود[٢١] او ٨ سال وزیر بود و تا حدودى اوضاع آشفته و نا آرام را سر و سامان داد. با وجود این نزاعها وجود داشت. صاحب مجمع التواریخ السلطانیه، دربارهى حوادث سال ٤٤٩ قمرى مىنویسد:
میان طوایف عساکر مستنصر در این سال واقعهاى اتفاق افتاد. به مصر گروهى انبوه هلاک گشته و عاقبت صلح کرده و میان طایفه عبید و مشارقه به قاهره معزیه وقعهاى عظیم افتاد چنانکه سه هزار کس به قتل آمدند[٢٢]
پس از قتل یازورى در سال ٤٥٠ قمرى نا آرامىها و ناامنىها مجددا آغاز شد و قبل از اینکه مرد با کفایت و لایقى چون بدر الجمالى امور دولت را بر عهده گیرد، در مدت ٩ سال، ٤٠ وزیر امور دولت را یکى پس از دیگرى در دست گرفتند[٢٣] تا اینکه بدرالجمالى آرامش را به کشور بحرانزدهى مصر باز گرداند. این وزیران به نام وزارت قانع بودند و فرمان آنها در هیچ جا اطاعت نمىشد. فتنهها و ناآرامى و یأس و نا امیدى همه جا را فرا گرفته بود و دزدان در دریا و خشکى بر جان و مال مردم دست اندازى مىکردند. در این هنگام بود که مستنصر از بدرالجمالى دعوت کرد که براى سر و سامان دادن به اوضاع آشفته، به مصر بیاید و او از عکا، با ده کشتى و سپاهى گران از جنگجویان به طرف مصر به راه افتاد[٢٤] بدر در زمستانى که هیچ کس بر کشتى سوار نمىشد به طرف قاهره حرکت کرد و در غروب روز چهارشنبه، دو شب مانده از جمادى اولى سال ٤٦٦ قمرى و به قولى در آخر همان ماه به قاهره آمد[٢٥] بدر الجمالى قدرت را در دست گرفت و خلیفه ولایت بدو داد، گردنبندى از گوهر بر گردنش انداخت و او را السیدالاجل امیر الجیوش لقب داد[٢٦]
شورش ناصرالدولهى حمدانى
مقارن به قدرت رسیدن بدر، مصر گرفتار فتنهى ناصر الدولهى حمدانى بود. این ناصر الدوله از نوادگان ناصرالدولة بن حمدان بود و بر مصر چیره شد و با استبداد به حکومت پرداخت و به قدرت مادر مستنصر خاتمه داد و بر او دست یافته و ٥٠ هزار دینار اموال او را مصادره کرد[٢٧] حسین ابن ناصر الدوله و برادرش ابوالمطاع، پس از فروپاشى دولت حمدانیان، به مصر پناهنده شدند. ابوالمطاع که شاعرى شیرین گفتار و ملقب به وجیه الدوله بود، در زمان حکومت ظاهر (دوره حکومت ٤١١ ـ ٤٢٧ ق) در مصر زندگى مىکرد و از طرف خلیفه به حکومت اسکندریه نیز رسیده بود٢٨ و در سال ٤٢٨ قمرى در مصر از دنیا رفت. اما حسین بن ناصر الدوله در مصر صاحب پسرى شد به نام حسن که به ابو محمد ناصر الدوله لقب یافت و توانست در دوران مستنصر عملاً حاکم مصر شود. او وقتى بر مصر چیره شد عطایا و حقوق سربازان را زیاد کرد که در نتیجه خزانهى حکومت خالى شد و نیز ائتلافى با شریف حیدرة بن الحسن الحسینى و حازم بن جراح و برادرش حمید بن جراح تشکیل داد. حازم و حمید از امراى شام بودند که ٢٠ سال در حبس مستنصر بودند. این سه تن، توطئهاى طراحى کردند که بدر الجمالى را به قتل برسانند و در این راه ٤٠ هزار دینار خرج کردند[٢٩] آنها تصمیم گرفتند که بعد از کشتن بدر، مستنصر را خلع کرده و به جاى او حیدرة بن حسن را که سید هاشمى صحیح النسب بود، به قدرت برسانند. در این هنگام سپاهیان مصر به دو دسته تقسیم شده بودند، دستهاى طرفدار ناصر الدوله و دستهاى مخالف او بودند. خلیفه از این توطئه آگاه شد و نامهاى عتاب آلود به ناصر الدوله فرستاد و لطف و مرحمت گذشته را به یاد او آورد. ناصرالدوله قاصد خلیفه را به باد تمسخر گرفت و مستنصر نیز از ایلدگز ملقب به اسدالدوله، رئیس ترکان، کمک خواست و او نیز ناصر الدوله را شکست داده و وى به اسکندریه متوارى و خانه و دارایىهایش غارت شد. بعدها حسن ناصر الدوله، دختر ایلدگز را به زنى گرفت، اما با این وجود ایلدگز او و برادرش تاج المعالى را به کمک غلام خود، گمش تکین، کشت. سپس ایلدگز ناصر الدوله را به وضع فجیعى مثله کرد و هر تکه از بدنش را به شهرى فرستاد[٣٠] سپس بقیهى حمدانیان مقیم مصر را تا آخرین نفر کشتند[٣١] شریف حیدرة بن حسن نیز که امید خلافت داشت، توسط بدر الجمالى کشته شد[٣٢] هدف ناصر الدوله در ایامى که بر اوضاع چیره بود، در ابتدا این بود که خطبه به نام خلیفه قایم عباسى (دوره خلافت ٤٣٣ ـ ٤٦٨ ق) بخواند[٣٣] او در اهانت به مستنصر مبالغه کرد تا جایى که وقتى ناصر الدوله پیکى براى طلب به دربار خلیفه فرستاد. پیک، خلیفه را در حالى دید که روى حصیرى نشسته بود و غیر از سه خدمتکار کسى در کنارش نبود. پیک گزارش را به ناصر الدوله داد و امیر حمدانى روزى صد دینار مستمرى براى مستنصر مقرر کرد[٣٤]
بروز قحطى و خشکسالى در مصر:
آنچه که اوضاع مصر را آشفتهتر مىساخت، بروز قحطى بود که در این ایام به وقوع پیوست و به مدت ٧ سال گریبانگیر مردم بود (٤٥٧ ـ ٤٦٤ ق). آب نیل در این زمان بسیار کم شده بود و به دنبال آن قحطى و گرسنگى و فقر و بیمارى و گرفتارى فراگیر شد. چنین قحطىاى تا آن زمان سابقه نداشته است، تا جایى که مستنصر از ابن وهب، صاحب دیوان الانشاء، چهارپایى به عاریت مىگیرد تا خدمتکارش که چتر را در دست داشته، بر آن سوار شود[٣٥] عدهى زیادى از مردم ترک وطن کردند و بسیارى کشته شدند و بعضى، بعضى دیگر را مىخوردند و گوشت چهارپایان نیز خورده مىشد. در این ایام گوشت سگ، به ٥ دینار و گوشت گربه، به ٣ دینار فروخته مىشد[٣٦] امرا و بزرگان از شدت نیاز و گرسنگى در اثر قحطى، براى خدمت به مردم به حمامها آمده بودند. وقتى چهارپاى ابوالمکارم شرف بن اسعد، وزیر مستنصر، بر در قصر خلیفه مورد دستبرد قرار گرفت، غلام او از شدت ضعف نتوانست جلوى مهاجمان را بگیرد[٣٧]
به هر حال بدر الجمالى، در چنین وضعیتى به مصر آمد و اوضاع آشفته را آرام کرد. ابن تغرى بردى، معتقد است که بدر در سال ٤٦٦ قمرى وارد مصر شد[٣٨] ابن خلکان نیز بر همین عقیده است[٣٩] اما مقریزى ورود او را به قاهره اواخر جمادى الاولى سال ٤٦٥ قمرى مىداند[٤٠] بدر پس از اینکه قدرت را در دست گرفت، فرمانرواى واقعى مصر شد و مستنصر با وجود بدر، در خلافت کارهاى نبود[٤١] بدر به کمک و پشتیبانى سپاهیان خود، بر مردم حکومت مىکرد٤٢ و به اصلاح امور مىپرداخت. نا آرامىها و آشوبها را یکى پس از دیگرى سرکوب کرد و قدرت خود را گسترش داد. همچنین او خراج ٣ سال را بر مردم بخشید[٤٣] مستنصر وزارت شمشیر و قلم را بدو واگذاشت و قاضیان و داعیان و دیگر مستخدمین، تحت سیطرهى او درآمدند و او اختیار تام پیدا کرد. فقط مؤید الدین شیرازى در کار دعوت باقى ماند؛ چون گمان مىرفت خلیفه در دعوت بدر به مصر، با او مشورت کرده است. بدر پس از مرگ مؤید در سال ٤٧٠ قمرى امور دعوت مذهب اسماعیلى را نیز بر عهده گرفت.
بدر براى اینکه قدرت ترکان را که سالها در امور دولت خلل ایجاد کرده بودند محدود کند، ابتدا خود را دوستدار و رفیق آنها نشان داد و امراى ترک نژاد را به یک مهمانى دعوت کرد و همهى آنها را از دم تیغ گذراند[٤٤] سپس در سال ٤٦٨ قمرى ابن الحیرق قاضى شهر اسکندریه و جماعتى از فقها و بزرگان شهر را دستگیر کرد و اموال زیادى از آنها مصادره نمود[٤٥]
اتسزبن اوق ابن خوارزمى الترکى،[٤٦] از رؤساى ترکمن و در خدمت فاطمیان بود. اما در سال ٤٦٣ قمرى شورش کرده و اورشلیم را به تصرف درآورد و در فلسطین و شام امارتى تشکیل داد. او شهر دمشق را در سال ٤٦٨ قمرى گرفت و سپس به قاهره لشکر کشید. اما بدر سپاهیانى از اعراب و غیر اعراب جمعآورى کرد و از مردم بلاد جهت دفع شورش او یارى خواست. سرانجام اتسز شکست خورد و عدهى زیادى از همراهانش از جمله یکى از برادرانش کشته شد[٤٧] بدر سپس به فرماندهى یکى از سردارانش به نام نصر الدوله، دمشق را محاصره کرد اما اتسز به تتش بن آلب ارسلان پناه برد. تتش به کمک او آمد و اتسز براى دیدارش تا بیرون شهر آمد ولى تتش به خاطر تأخیرش او را مورد مواخذه قرار داد و همین امر را بهانهاى قرار داد و اتسز را کشت. پس از آن، تتش دمشق و به دنبال آن سراسر شام را گرفت[٤٨]
حسن صباح و بدر الجمالى
از جمله حوادث مهم دورهى وزارت بدر، دیدار حسن صباح از مصر است. حسن که در سال ٤٦٧ قمرى از رى به اصفهان ـ که در آن روزگار مرکز دعوت اسماعیلیه بود ـ آمد، در سال ٤٦٩ قمرى به طرف مصر حرکت کرد. در این زمان المؤید شیرازى، داعى الدعاة بود. حسن صباح در سال ٤٧١ قمرى وارد قاهره شد[٤٩] در اینکه آیا حسن با خلیفهى فاطمى مصر دیدار داشته یا نه، نظرات مختلفى وجود دارد. برخى معتقدند با مستنصر دیدار داشته است[٥٠] ولادیمیرونا، از محققان و دانشمندان معاصر، دلایلى ذکر مىکند مبنى بر اینکه حسن با خلیفه دیدار نداشته، از جمله اینکه اگر دیدارى انجام شده بود، حسن صباح آن را اعلام مىکرد تا بر احترام خود بیافزاید[٥١] مستنصر هر چند حسن را ندید، اما فعالیت او را تأیید کرد و او را مىستود.
هدف حسن از اقامت ـ یک سال و نیمهاش ـ در مصر این بود که معلومات خود را کامل کرده و با بزرگان اسماعیلى آشنا شود. موفقیت حسن در دربار فاطمى، سبب حسادت بدر الجمالى شده بود و بدر الجمالى او را رقیب خود مىدانست.
چندى بر نیامده بود که میان سیدنا و امیر الجیوش بساط خصومت شد[٥٢]
در این احوال، المؤید شیرازى، داعى الدعاة بزرگ اسماعیلى، از دنیا رفت و این مقام نیز به بدر الجمالى رسید. دشمنى ایجاد شده میان بدر و حسن صباح، سبب شد که بدر حسن را از مصر اخراج کند[٥٣] ولادیمیرونا دلیل مهم این دشمنى را دشمنى امیر الجیوش با نزار و هواداران او بیان مىکند[٥٤] نزار کسى بود که پیروانش معتقد بودند مستنصر او را به جانشینى خود برگزیده اما بدر او را با دسیسه و حیله از امامت بر کنار کرده است[٥٥] در ذیقعدهى سال ٤٧٧ قمرى پسر بزرگ بدر به همراه عدهاى از سرداران، علیه پدر طغیان و توطئهى قتل او را طراحى کرد، اما بدر او و چهار تن از امیران را گرفت و آن چهار تن را گردن زد و سپس پسر را بخشید. برخى گویند او را از غذا محروم کرد تا مرد[٥٦] ابن تغرى بردى این حادثه را در حوادث سال ٤٧٨ قمرى بیان کرده است[٥٧]
در سال ٤٨٢ قمرى بدر شهر صور را از پسر قاضى عین الدوله که پس از مرگ پدر جانشین او شده بود، گرفت. سپس شهر صیدا را گرفته و از آنجا به عکا رفت و آن را محاصره کرد و شهر را گشود و به دنبال آن شهر جُبَیل را تصرف نمود و فرمانروایانى بر این بلاد گماشت[٥٨] منیر الدوله حاکم صور در سال ٤٨٦ قمرى بر بدر شورید ولى بدر او را دستگیر کرد و به مصر برد و به قتل رساند. امیر الجیوش بدر الجمالى، در ذیقعدهى سال ٤٨٧ قمرى یک ماه قبل از مرگ مستنصر، در حالى که سنش متجاوز از ٨٠ سال بود، درگذشت[٥٩] ابن خلدون تاریخ وفات بدر را ربیع الاول همین سال (٤٨٧ ق) مىداند[٦٠] بدر الجمالى در مسجدى در دامنه کوه المُقطِّم به خاک سپرده شد[٦١]
از دوستان بدر که از سایرین مشهورتر بودند مىتوان امین الدوله لاویز و افتکین را نام برد، مستنصر لاویز را فرا خواند تا او را به جاى بدر برگزیند. از اینرو افتکین از این کار دلگیر شده و با جماعتى از سپاهیان، بر علیه مستنصر شوریدند و به قصر خلافت وارد شده و ضمن توهین به او، وى را تهدید نمودند. از اینرو مستنصر ناچار شد فرزند بدر به نام ابوالقاسم افضل شاهنشاه را به جاى پدر به وزارت منصوب کند[٦٢] بدر الجمالى شیعه دوازده امامى بود و به گفتهى ابن خلدون، به مذهب امامیه سخت پایبند بود[٦٣] برخى از منابع نیز او را اسماعیلى مذهب معرفى مىکنند. هاجسن مىنویسد بدر واقعا اسماعیلى مذهب بود؛ اما گویا او و پسرش نظریات احتیاط آمیزى داشتهاند[٦٤]
کارهاى عمرانى بدر
بر خلاف نظر بکر، مستشرق معروف که ادعا کرده است دربارهى فعالیتهاى عمرانى بدر اطلاعات زیادى نداریم؛٦٥ بدر در مدت طولانى وزارت خود کارهاى عمرانى نسبتا زیادى انجام داده است. این سخن از وصف ابوالفداء دربارهى شخصیت بدر به خوبى فهمیده مىشود:
و أحسن الى الرعیة فعمرت البلاد و عادت مصر واعمالها الى احسن ما کانت علیه٦٦... .
بدر به یاد بود پیروزىها، فتوحات و موفقیتهایى که در طول دوران زندگى سیاسى خود به دست مىآورد، منارهها و مسجدهایى در مناطق مختلف احداث کرده است که امروزه هر کدام بیانگر سبک هنر معمارى فاطمى به شمار مىرود[٦٧] یکى از ابتکارات بدر، ساختن مزارهاى مسجد گونهایست که رایج نمود و بعدها مورد تقلید دیگران قرار گرفت و در اواخر دورهى فاطمى رواج بیشترى یافت. نمونهى آن مشهد الرأسى است که در عسقلان احداث کرد[٦٨] این رسم که قبر را ضمیمهى مسجد یا به آن پیوسته و متصل سازند، از زمان بدر آغاز شد و بهترین نمونهى آن، مدفن و مسجدى است که بدر در دامنهى کوه المقطم براى خودش بنا کرده است[٦٩] بدر الجمالى در سوق العطارین اسکندریه مسجد جامعى بنا کرده است که به همین نام یعنى جامع العطارین معروف است که کار ساختن آن در ربیع الاول سال ٤٧٩ قمرى به پایان رسید[٧٠] دلیل ساختن آن مسجد این بود که وقتى پسر بدر علیه پدر شورید و در اسکندریه متحصن شد، بدر اسکندریه را محاصره کرد. مردم پس از یک ماه امان خواستند و دروازهها را برایش گشودند و بدر به میمنت این پیروزى مسجد را بنا کرد[٧١] او همچنین در سال ٤٨٠ قمرى دیوار شهر قاهره را تجدید بنا کرد[٧٢] اما مهمترین کار عمرانى بدر، ساختن دروازههاى شهر قاهره است. او سه دروازه به نامهاى باب الفتوح، باب النصر و باب زَویله را توسط سه برادر بنّا که از شهر رها آمده بودند بنا کرد[٧٣] آثار باقى مانده از دروازهها، نفوذ معمارى سوریهى شمالى و ارمنستان را که در آنجا قوس تمام دور در کار بندىهاى سنگى فراوان یافت مىشود، نشان مىدهد. نمود کامل به کار بردن سنگ به جاى خشت، در دروازهى باب الفتوح پیداست[٧٤] بدر در تقویت و توسعهى باروها و حصارهاى شهر قاهره، به جاى خشت خام، زیباترین و بهترین سنگ چینىها را، که تا آن تاریخ هرگز به انجام نرسیده بود، به کار برد. بدر مانند هر صاحب منصب دیگرى، ممدوح شاعران بود و شاعران زبان به مدح او مىگشادند و طبعا از صلهها و پاداشهاى او بهرهمند مىشدند. یکى از بزرگان و شاعرانى که بدر الجمالى را مدح کرده بود، علقمة بن عبدالرزاق علیمى بود، که اشعارى در مدح وى سرود و بدر خلعتها و صلهها و هدیههاى زیادى بدو بخشید که از آن جمله مىتوان به ٧٠ استر و ١٠ هزار دینار طلا اشاره کرد[٧٥]
پی نوشت ها:
[١] ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ٣، ص ٩٠.
[٢] مقریزى، الخطط، ج ٢، ص ١٠١.
[٣] حمدانى، همان، ص ٢١٠.
[٤] ابن خلدون، همان؛ رانسیمان، تاریخ جنگهاى صلیبى، ج ١، ص ٣٤٩.
[٥] ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ١٢، ص ١٥٨.
[٦] حافظ ابرو، مجمع التواریخ سلطانیه، ص ١٦٣.
[٧] ابن خلدون، همان.
[٨] رشید الدین فضل اللّه، جامع التواریخ، ص ٦٦.
[٩] همان، ص ٧٧.
[١٠] مقریزى، همان.
[١١] همان.
[١٢] ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ٢، ص ٤٤٨.
[١٣] همان، ج ٥، ص ٢٣٠.
[١٤] ابى الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج ٥، ص ٥٥٠.
[١٥] ابن خلدون، همان.
[١٦] دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ٢٣٤.
[١٧] ابن تغرى بردى، النجوم الزاهرة، ج ٥، ص ١٩.
[١٨] ابن اثیر، الکامل، ج ١٠، ص ٨٠؛ ابوالفداء، البدایة و النهایة، ج ١، ص ٥٤٨.
[١٩] صنهاجى، تاریخ فاطمیان، ص ٩٧.
[٢٠] ابن اثیر، همان.
[٢١] دفترى، همان؛ حمدانى، دولت فاطمیان، ص ٢٠٧.
[٢٢] حافظ ابرو، همان، ص ١٦.
[٢٣] صنهاجى، همان.
[٢٤] ابن خلدون، همان.
[٢٥] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٢٦] ابن خلدون، همان.
[٢٧] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٢٨] سامر، دولت حمدانیان، ص ١٦٣.
[٢٩] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٣.
[٣٠] سامر، همان، ص ١٦٦.
[٣١] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٣٢] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥ ،ص ١٥.
[٣٣] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٤٩.
[٣٤] ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ٨٦١.
[٣٥] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٣٦] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٦.
[٣٧] همان.
[٣٨] همان، ص ٢٠.
[٣٩] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩.
[٤٠] مقریزى، همان، ج ٢، ص ١٠٢.
[٤١] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ٢٣.
[٤٢] لوئیس، تاریخ اسماعیلیان، ص ١٨١.
[٤٣] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩١.
[٤٤] همدانى، جامع التواریخ، ص ٢١١.
[٤٥] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٠١.
[٤٦] ابن خلکان، همان، ج ١، ص ٢٩٥.
[٤٧] ابى الفداء همان، ج ٢، ص ٦.
[٤٨] طباخ حلبى، اعلام النبلاء، ج ١، ص ٣٣٤.
[٤٩] جوینى، تاریخ جهانگشا، ج ٣، ص ٨٩.
[٥٠] ابن اثیر، همان، ج ١، ص ٢٣٧؛ فدایى خراسانى؛ تاریخ اسماعیلیه، ص ٨٧.
[٥١] ولادیمیرونا، تاریخ اسماعیلیان در ایران، ص ٥٨.
[٥٢] فدایى خراسانى، همان، ص ٨٧.
[٥٣] شبانکارهاى، مجمع الانساب، ص ١٢٧؛ جوینى، همان، ج ٣، ص ١٩١؛ لوئیس، همان، ص ١٩٠.
[٥٤] ولادیمیرونا، همان، ص ٥٥.
[٥٥] همان، ص ٦٢.
[٥٦] ابن جوزى، المنتظم، ج ٩، ص ١٦.
[٥٧] ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١٢٠.
[٥٨] ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ١٧٦.
[٥٩] ابن اثیر، همان، ص ٢٣٥.
[٦٠] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩٢.
[٦١] حتى، تاریخ عرب، ج ٢، ص ٨٠٢.
[٦٢] ابن خلدون، همان، ج ٣، ص ٩٣.
[٦٣] همان، ص ٩٠.
[٦٤] هاجسن، فرقهى اسماعیلیه، ص ٤٨.
[٦٥] E.I, Vol I, P, ٨٦٠ .ذیل بدر الجمالى
[٦٦] ابى الفداء، همان، ج ١، ص ٥٥٠.
[٦٧] حمدانى، همان، ص ٢١١.
[٦٨] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٥٠.
[٦٩] حتى، همان، ج ٢، ص ٨٠٢.
[٧٠] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٥٠.
[٧١]ابن تغرى بردى، همان، ج ٥، ص ١١٩.
[٧٢] قلقشندى، صبح الاعشى، ج ٣، ص ٤٩٤.
[٧٣]مقریزى، الخطط، ج ٢، ص ٩٩.
[٧٤] هوگ ومارتن، سبکشناسى هنر معمارى، ص ٧٦.
[٧٥]ابن اثیر، همان، ج ١٠، ص ٢٣٦؛ ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٤٤٩ ـ ٤٥٩.
منابع:
ـ ابن اثیر، على بن محمد، الکامل فى التاریخ (بیروت، دارصادر، ١٣٩٩ق / ١٩٧٩م).
ـ ابن تغرى بردى، جمال الدین ابى المحاسن یوسف، النجوم الزاهرة فى ملوک مصر و القاهرة (قاهرة، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، ١٣٨٣ ق / ١٩٦٣م).
ـ ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم (بیروت، دارصادر، بىتا).
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ، ترجمهى عبدالمحمد آیتى (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦).
ـ ابن خلکان، شمس الدین احمد بن محمد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (قم، منشورات رضى، ١٣٦٤).
ـ ابن کثیر دمشقى، ابوالفداء حافظ ابن کثیر، البدایة و النهایة (بیروت، دارالکتب العلمیة، ١٤٠٧ق / ١٩٨٧م).
ـ ابى الفداء، عماد الدین اسماعیل، المختصر فى اخبار البشر (بیروت، دارالکتب العلمیة، ١٤١٧ق).
ـ جوینى، عطاملک بن بهاء الدین محمد، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینى، (تهران، انتشارات بامداد، بىتا).
ـ حافظ ابرو، مجمع التواریخ السلطانیه، به کوشش محمد مدرسى زنجانى (تهران، انتشارات اطلاعات، ١٣٦٤ش).
ـ حتى، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده (تبریز، انتشارات حاج محمد باقر کتابچى حقیقت، ١٣٤٤ش).
ـ حمدانى، عباسى، دولت فاطمیان، ترجمهى یعقوب آژند (تهران، انتشارات مولى، ١٣٦٣ش).
ـ دفترى، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات فرزان، ١٣٧٦ ش).
ـ رانسیمان، استیون، تاریخ جنگهاى صلیبى، ترجمهى منوچهر کاشف (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥١ش).
ـ سامر، فیصل، دولت حمدانیان، ترجمهى علیرضا ذکاوتى قراگوزلو (قم، انتشارات پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠ ش).
ـ شبانکارهاى، محمد بن على بن محمد، مجمع الانساب، به کوشش میرهاشم محدث (تهران، انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٦ش).
ـ صنهاجى، ابى عبداللّه محمد، تاریخ فاطمیان یا اخبار ملوک بنى عبید و سیرتهم، ترجمهى حجت اللّه جودکى (تهران، انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٨ش).
ـ طباخ حلبى، محمدبن راغب، اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء (حلب، منشورات دارالقلم العربى، ١٤٠٨ق).
ـ فدایى خراسانى، محمدبن زین العابدین، تاریخ اسماعیلیه یا هدایت المؤمنین الطالبین، به کوشش الکساندر سیمونوف (تهران، انتشارات اساطیر، ١٣٦٢ش).
ـ قلقشندى، احمدبن على، صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (بیروت، دارالفکر، ١٩٨٧م).
ـ لوئیس برنارد، تاریخ اسماعیلیان، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات توس، ١٣٦٢).
ـ مقریزى، تقى الدین احمد بن على، المواعظ و الاعتبار بذکر خطط و الآثار معروف به الخطط (مکتبة مدبولى، ١٩٩٨م).
ـ ولادیمیرونا، استرویوالودمیلا، تاریخ اسماعیلیان در ایران، ترجمهى پروین متروى (تهران، نشر اشاره، ١٣٧١ ش).
ـ هاجسن، مارشال، فرقه اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٨ش).
ـ همدانى، رشیدالدین فضل اللّه، جامع التواریخ، به کوشش محمد تقى دانش پژوه و محمد مدرسى زنجانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٦ش).
ـ هوگ. ج و هانرى مارتن، سبکشناسى هنر و معمارى در سرزمینهاى اسلامى، ترجمهى پرویز ورجاوند (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٥٧).
- Encyclopeadia of Islam, Vol. I, Leiden, ١٩٨٧.