تاریخ اسلام
(١)
امپراتورى عثمانى و اصلاحات مدحت پاشا
١ ص
(٢)
ادب
جهادى در ایران قرن سیزدهم
٢ ص
(٣)
تحول
اندیشههاى کلامى و فلسفى در عهد موحدین
٣ ص
(٤)
سادات در دوره مغول
٤ ص
(٥)
على
(ع) و نحوه نگرش به قدرت
٥ ص
(٦)
تاریخ اسلام از منظر چند پایگاه اسلامى
٦ ص
(٧)
«طعمه» و تحول آن در تشکیلات ادارى و مالى صدر اسلام
٧ ص
(٨)
بنى
غانیه، خاندانى حکومتگر در غرب اسلامى
٨ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - على (ع) و نحوه نگرش به قدرت
على (ع) و نحوه نگرش به قدرت
تشریح اندیشه سیاسى على (ع) و دیدگاههاى وى درباره قدرت
همواره مورد توجه مورخان و محققان بوده است . اما در این میان نظریهاى که امام على
(ع) را از سایر حاکمان اسلامى متمایز مىنماید، حاکم آرمانى و اصولى بودن و نگاه
اعتبارى داشتن به قدرت است . نوشتار حاضر که مقدمهاى در این زمینه است، سعى در
بررسى این دیدگاه بر اساس برخى شواهد تاریخى دارد .
مقدمه
به طور کلى، دو دیدگاه درباره نوع نگاه به قدرت وجود دارد که هر کدام تعریف و شاخصهاى ویژه خود را دارند، دیدگاه آرمان گرایى (ایده آلیسم) و دیدگاه واقع گرایى (رئالیسم) .
بررسى دیدگاه واقع گرایى خارج از حوزه بحث است، اما ایده آلیسم «به آن دسته از تئورىهایى اطلاق مىشود که به ذهن یا روح اهمیت مىدهد و قدرت مهم روح انسان را فکر او مىداند و علاوه بر آن قدرت اراده یا آزادى اراده را نیز جزء قدرتهاى روح مىداند» . [١] در این دیدگاه، جست جوى قدرت به هر قیمت و حفظ آن با هر شیوهاى نامناسب است . اندیشه آرمان گرایى یا ایده آلیسم، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مىکند و این نظر که همگان در تلاش براى کسب قدرتند را مردود مىداند . ایده آلیستها امور و روابط بین الملل را بر مبناى اخلاق، عدالت، اعتماد و تعهد در نظر مىگیرند . به اعتقاد آنان، سیاستباید مطابق آرمانها یا اصول متعالى عمل کند . شاخصهاى مهم اندیشه آرمان گرایى عبارتند از:
١ . قدرت، فى نفسه، محلى از اعراب ندارد، بلکه فقط در جهتخیر از آن استفاده مىشود;
٢ . در این اندیشه، بیشتر به اعمال مسالمتآمیز تکیه و راه حل اختلاف از طریق آشتى جویانه دنبال مىشود;
٣ . آرمانها و اخلاق در صحنه بین المللى، راهنما، انگیزه و معیار کشورها است;
٤ . این اندیشه، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مىکند . [٢]
به نظر ما قدرت در دیدگاه على (ع) اصیل نبوده تا جست و جو و حفظ آن به هر قیمتباشد، بلکه در نگاه حضرت، قدرت سیاسى، اعتبارى و دستیابى و حفظ آن با استفاده از هر شیوهاى جایز نیست . على (ع) واقعا اصول گرا بود و اصول را مهمتر از حکومت مىدانست و در حقیقت قدرت براى او اصل و محور نبود، بلکه آن چه برایش مطرح بود، حفظ مکتب بود .
جرج جرداق نویسنده مسیحى لبنانى مىنویسد:
حکومت و سیاست از آغاز پیدایش تا امروز دو معنا داشته، یکى این که سیاست دانش احیاى مردم است و اگر این نباشد وسیلهاى بى ارزش براى هدف پست است . دیگر این که سیاست چیزى جز یک مشت کارهاى پهلوانى نیست و از علم و وجدان دور است، بلکه متکى بر حیله، نیرنگ، تزویر و نفاق است تا منافع اشخاص را تامین کند، بدون این که به مصلحت و منفعت جمعى ارتباط داشته باشد . [٣]
در نگاه على (ع) وظیفه حکومت، خدمتگزارى و دادگرى است و اعتبارش فقط در این جهت است; بدین سبب حضرت قدرت را در خدمت احیا و گسترش اصول و اهداف متعالى مورد نظرش - که احیاى سنت رسول و اصول اصیل اسلامى بود - مىدانست .
در ادامه به اختصار، براى آرمانى نگریستن و اصولى و اعتبارى بودن قدرت در نگاه على (ع)، شواهد تاریخى ارائه مىشود .
١ . پاسخ منفى على (ع) به درخواستحمایت ابوسفیان
بعد از آن که بیعتبا ابوبکر روى داد - و محمد بن اسحاق هم تحت عناوین «بیعتیوم السقیفه و بیعت العامه» [٤] از آن یاد کرده است - و عدهاى مهاجر و انصار از پذیرش بیعت ابوبکر خوددارى ورزیدند و ابوسفیان هم آشکارا اعلام کرد که حاضر است در حمایت از على (ع) مدینه را پر از سواران کند، حضرت دستبه شورش نزد و حاضر نشد از حمایتشخصى چون ابوسفیان براى رسیدن به قدرت استفاده کند . جدا از امکان تحقق این امر، یک علت نپذیرفتن پیشنهاد ابوسفیان از جانب على (ع) را مىتوان نگاه خاص آن حضرت به قدرت دانست; چه اگر قدرت را اصیل مىدید، شاید مىتوانستبا حمایت ابوسفیان آن را به دست آورد .
ابوسفیان بن حرب نیز از جمله کسانى بود که از بیعتبا ابوبکر امتناع ورزید و گفت:
بنى هاشم، چنان نباشید که مردم و به ویژه تیم بن مره یا عدى در حق شما طمع کنند; چه امر زمامدارى جز در میان شما و به دستشما نیست و جز ابوالحسن کسى شایستگى آن را ندارد . اى ابوالحسن، با دستى کاردان و نیرومند خلافت را قبضه کن، چه تو بر آن چه امید مىرود، نیرومند و توانایى و البته مردى که قصى پشتیبان او استحق او پایمال شدنى نیست . [٥]
ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به على گفت:
آیا شایسته است پایینترین تیرههاى قریش در کسب قدرت از تو پیش بیفتند؟ ! به خدا قسم، اگر بخواهى در حمایت از تو مدینه را پر از سواران جنگى مىکنم، دستخود را دراز کن که با تو بیعت کنم .
على (ع) در پاسخ گفت:
اى ابوسفیان، نه، همیشه به دنبال فرصتى براى ضربه زدن به اسلام هستى و من هیچ نیاز به کمک تو که پیوسته با اسلام و مسلمانان خصومت کردى ندارم . [٦]
حضرت خود درباره رد درخواست ابوسفیان مىفرماید:
خلافت را بدینسان به دست آوردن، همچون آبى بد مزه و نا دلپذیر و لقمهاى گلوگیر است . [٧]
به هر حال، اگر چه ابوسفیان و عباس از على (ع) خواستند براى کسب خلافت اقدام کند، اما او هیچ کوششى براى کنترل ماعتبه وسیله بنى هاشم انجام نداد . [٨]
در حقیقت، با آن که على (ع) بعد از رحلت پیامبر خود را شایسته خلافت و جانشینى رسول را، حق خود مىدانست، چون با عدم اقبال مردم و جریان سقیفه مواجه شد، در چهار چوب نگاه اعتبارى خود به قدرت، حاضر نشد از هر ابزارى براى کسب آن استفاده کند .
٢ . همراهى با خلفاى نخستین براى حفظ وحدت اسلامى
بعد از وقوع جریان سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر و پیش آمدن جریان مرتدین، على (ع) به منظور حفظ وحدت جامعه اسلامى و یاران اندک خود با ابوبکر بیعت کرد .
او به هیچ وجه نمىخواست رویداد سقیفه موجب بر هم خوردن وحدت مسلمانان شود . على (ع) با تقدم بخشیدن به وحدت در روش سیاسى خود ثابت کرد که به رغم زمینه و موقعیت مناسب، وارد هیچ حرکت ماجرا جویانهاى نمىشود . [٩]
على (ع) وقتى مىبیند، اگر شمشیر بکشد مرکز خلافت اسلامى متلاشى است، اگر بخواهد به خاطر احقاق حقش شمشیر بکشد، ناچار صبر مىکند . [١٠]
بر اساس منابع تاریخى، ابوبکر اندکى قبل از مرگش عمربن خطاب را به جانشینى برگزید . على (ع) چون با خلافت عمر مواجه شد، همانند عصر ابوبکر، به منظور پیشرفت امور مسلمین با او بیعت و همراهى نمود و حتى با این که خود را از حاضران شوراى عمر، شایستهتر به خلافت مىدانست، چون عثمان به خلافت رسید به منظور تقویتحاکمیت اسلام با او بیعت و همراهى کرد، هر چند که کمى بعد به سبب موضوعاتى که بررسى آنها در حوصله این بحث نیست از عثمان فاصله گرفت .
مىتوان گفت، اگر على (ع) به قدرت نگاه اصیلى داشت، دست کم مىتوانستبا اتخاذ برخى مواضع و همراهى نکردن با خلفا، موجبات ضعف آنان را فراهم کند; اما به سبب آن که حفظ مکتب برایش مهم شمرده مىشد، صبر تلخ پیشه کرد، که در خطبه شقشقیه بدان اشاره مىکند:
خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یک به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند، نوشیدند و من آن مدت دراز را با شکیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم . [١١]
٣ . على (ع) و شوراى عمر
على (ع) بهترین فرصتبراى کسب قدرت را در جریان شوراى عمر به سبب پایبندى به اصول از دست داد و حاضر نشد با گفتن دروغ مصلحتى مبنى بر پیروى از سنتشیخین، قدرت را کسب کند و بعد به راه خود رود .
چون عمر ضربتخورد و رایش درباره شخص معین قرار نگرفت، از این رو کار را در میان شش نفر از بزرگان صحابه نهاد که عبارت بودند از على (ع)، عثمان بن عفان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و به آنها دستور داد در طى سه روز کسى را از میان خود به خلافتبرگزینند . [١٢]
در این شورا، چون بعد از مدتى عبدالرحمان از حق انتخاب شدن صرف نظر کرد، حق انتخاب کردن خلیفه را به دست آورد . عبدالرحمان به سوى على (ع) آمد و دستش را گرفت و گفت:
با تو بیعت مىکنم به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت رسول و سیره ابوبکر و عمر عمل کنى .
على (ع) در پاسخ گفت:
تو با من بر اساس پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد و راى خودم بیعت کن . [١٣]
عبدالرحمن نپذیرفت و پیشنهاد خود را با عثمان در میان گذاشت و او به پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و شیخین متعهد شد و به خلافتبرگزیده شد . [١٤] در نگاه على (ع) به قدرت، مصلحت اندیشى به منظور جلب نفع شخصى، زشتشمرده مىشود . مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است، اما على (ع) مصلحت اندیشى را نمىپذیرد، [١٥] هر چند به بهاى از دست دادن قدرت باشد .
٤ . على (ع) و تاکید بر محاکمه پسر خلیفه
بنا به نوشته مورخان، پس از کشته شدن عمر به دست ابولؤلؤ، عبیدالله بن عمر ، اقدام به قتل خود سرانه هرمزان (مسلمان) و دختر ابولؤلؤ و جفینه (مردى ترسا از حیره) کرد، اما عثمان با این استدلال که نمىتواند تحمل کند، دیروز پدر را بکشند و امروز فرزند را، حاضر به پرداخت دیه شد و از اجراى حکم قصاص خوددارى کرد، اما على (ع) بر این امر اصرار داشت که او باید قصاص شود، تا جایى که این تصمیم سبب شد بعد از روى کار آمدن على (ع) به خلافت، عبیدالله بن عمر به نزد معاویه روانه شود .
مردم درباره خون هرمزان و نگهدارى عثمان از عبیدالله بن عمر سخن بسیار گفتند . پس عثمان به منبر آمد و گفت: من خودم صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشیدم و براى خون عمر آن را رها کردم .
پس مقداد بن عمرو به پا خاست و گفت: هرمزان چاکر خدا و پیامبر او است و تو را نمىرسد که حق خدا و پیامبرش را ببخشى . گفت: پس مىنگریم و مىنگرید . سپس عثمان، عبیدالله بن عمر را از مدینه به کوفه فرستاد و او را در خانهاى فرود آورد . [١٦]
اما على (ع) در عهد عثمان خواهان قصاص عبیدالله بن عمر بود و بر خلاف نظر عثمان بر این امر اصرار داشت . [١٧] و این امر به سبب پایبندى حضرت بر اجراى احکام اسلامى بوده است .
٥ . على (ع) و بدرقه ابوذر
على (ع) در زمان عثمان، بر خلاف راى او به همراه فرزندانش به بدرقه ابوذر که، از سوى عثمان به ربذه تبعید شده بود، رفت . عثمان به مروان گفت: اى مروان، او (ابوذر) را بیرون کن و کسى را مگذار که با او سخن گوید تا بیرون رود . پس على و حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عمار بن یاسر براى دیدن ابوذر بیرون آمدند، پس على رفت که با او سخن گوید، لیکن مروان گفت: امیرمؤمنان نهى کرده است که کسى با او سخن گوید . پس على تازیانه را بلند کرد و بر شتر مروان نواخت و گفت: دور شو، دایتبه آتش کشاند . سپس او را بدرقه کرد و با او سخنانى گفت که شرح آن طولانى است [١٨] و هر مردى از آنان با او سخن گفت و بازگشتند و مروان نزد عثمان باز آمد و در این باب میان او و على گلهمندى پیش آمد و سخنانى زننده به یکدیگر گفتند . [١٩]
٦ . على (ع) و تاکید بر اجراى حکم شرعى درباره ولید بن عقبه
على (ع) در عهد عثمان، بر ولید بن عقبه، حاکم منصوب خلیفه بر شهر کوفه، به دلیل شرب خمر حد جارى ساخت; این در حالى بود که بسیارى به سبب خویشى ولید با خلیفه از اجراى این حکم خوددارى مىورزیدند . در سال ٢٦، عثمان ولید بن عقبه را والى کوفه کرد و او نماز بامداد را با مردم در حال مستى چهار رکعتخواند، پس عثمان او را عزل و به جاى او سعید بن عاص را نصب کرد، و چون ولید از راه رسید، عثمان گفت که او را حد مىزند، پس مردم براى خویشاوندى او، که برادر مادرى عثمان بود، پیش نرفتند، اما على برخاست و او را حد زد . [٢٠]
٧ . على (ع) و قتل عثمان
از مطالعه منابع تاریخى و نهج البلاغه به دست مىآید که على (ع) موضع اصلاحى، انفعالى در جریان شورش علیه عثمان اتخاذ کرده و نظر حضرت اصلاح عثمان یا کنارهگیرى او از خلافت و واگذارى آن به شورا بوده است، نه قتل خلیفه . و على (ع) شخصا برنامهاى براى قتل عثمان و استفاده از این موقعیتبراى رسیدن به قدرت نداشته است . حضرت در جریان شورش علیه عثمان خواهان مهار بحران بود و بدین سبب بود که میانجیگرى میان شورشیان و عثمان را پذیرفت و سعى کرد با سخنان خویش عثمان را وادار به اصلاح امور کند .
على (ع) در نهج البلاغه شانزده نوبت درباره عثمان سخن گفته است و هر چند گروه انقلابیون را ذیحق دانسته، قتل عثمان در مسند خلافت را با مصالح کلى اسلام منطبق ندانسته است . [٢١]
براى مثال، على (ع) در چند مورد موضع خود را درباره قتل عثمان بیان داشت:
مردم بر عثمان خرده گرفتند، من یکى از مهاجران بودم، بیشتر خشنودى او را مىخواستم و کمتر سرزنش نمودم . [٢٢]
به خدا سوگند کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم، چندان که ترسیدم در این کار گناهکار شوم . [٢٣]
اگر کشتن عثمان را فرمان داده بودم، قاتل بودم و اگر مردمان را از قتل وى باز داشته بودم، یارى او کرده بودم . [٢٤]
٨ . على (ع) و پذیرش خلافت
على (ع) که خود را شایستهترین کس براى جانشینى رسول خدا مىدانست، چون پس از رحلت پیامبر به مدت بیست و پنجسال از کسب مقام خلافت دور ماند و در این مدت تغییراتى بر خلاف دیدگاهش در جامعه بروز کرد، بعد از آن که عثمان به قتل رسید، در آغاز حاضر به پذیرش مقام خلافت نشد و شرایط زمانى را بدترین زمان براى تحقق حکومتخود دانست و تنها بعد از اصرار توام با فشار مردم و پذیرش شروطش آن را پذیرفت و این امر تنها بدین سبب بود که بتواند اهداف متعالى خود را پیاده کند، و گرنه على (ع) قدرت محور نبوده است که در هر شرایطى به دنبال کسب قدرت برود .
بر اساس روایت منقرى، على (ع) در حالى که از پذیرفتن قدرت ناراضى بود، با اصرار مردم و به علت جلوگیرى از تفرقه، خلافت را پذیرفت . [٢٥]
به گزارش مؤلف الغارات على (ع) به علت فشار مردم و بعد از آن که مردم شروط وى را پذیرفتند و آنان قول همکارى و وحدت دادند، به ناچار خلافت را پذیرفت . [٢٦] حضرت در پاسخ اصرار مردم فرمود:
مرا بگذارید و دیگرى را به دست آورید که ما پیشاپیش کارى مىرویم که آن را رویهها است و راه راست ناشناسا گردید . . . من اگر وزیر باشم بهتر است تا امیر . [٢٧]
٩ . على (ع) و تاکید بر ظلم ستیزى و عدالتخواهى
نوع نگاهى که على (ع) به قدرت و مظاهر آن داشت، سبب شد هیچ گونه ملاحظهاى در اجراى حق و گرفتن حق مظلوم از ظالم نداشته باشد، بدین منظور، به محض به دست گرفتن قدرت آشکارا اعلام کرد که تمام امتیازات باطل و اموالى که به ناحق در دوره عثمان به افراد داده شده است را باز پس مىگیرد، و عدالت را بر قرار مىسازد; و البته با علم به این که اتخاذ چنین سیاستى او را با مشکلاتى مواجه مىکند، دستبه این اقدام زد .
سیاست على (ع) صریح بود و نمىخواست کارى را که مىخواهد بکند در دلش مخفى نگه دارد و بگوید فعلا حرف صریحى نزنم تا این مردم که امروز آمدند با ما بیعت کنند و خیال کنند که این نظم موجود همان طورى که هستحفظ مىشود، ولى بعد که بر کار سوار شدیم برنامه هایى را که مىخواهیم، اجرا کنیم . [٢٨]
على (ع) سعى در اجراى حدود الهى و برقرارى عدالت و مساوات داشت; بدین منظور، در همان آغاز خلافتخود فرمود:
بدانید، اگر درخواستشما را پذیرفتم با شما چنان کنم که خود مىدانم و به گفته گوینده و ملامتسرزنش کنندهاى گوش نمىدهم . [٢٩]
على (ع) در زمینه ستاندن حق مظلوم از ظالم فرمود: الذلیل عندی عزیز حتى آخذ الحق له، والقوى عندی ضعیف حتى آخذ الحق منه . [٣٠]
عدالتخواهى و ستم ستیزى، شاخصه مهم شخصیت على (ع) است تا جایى که على (ع) یکى از اهداف حکومتخود را احقاق حق مستضعفان و برقرارى عدالت مىداند و گر نه حکومت فى نفسه برایش ارزشى نداشته است و خود در پاسخ ابن عباس حکومت را بى ارزشتر از نعلین پینه بستهاى دانسته است «مگر آن که حقى را بر پا سازم یا باطلى را بر اندازم» . [٣١]
على (ع) عدالت را رساندن هر فردى به حقش و در هم شکستن تمام موانع در ارتقاى افراد و قرار گرفتن هر چیزى در جاى خودش و اعطاى هر حقى به مستحقش مىداند و درباره فلسفه عدالت مىفرماید:
خداوند متعال براى رهبران عدالت مقرر داشته که خود را با مستمندان یکسان قرار دهند تا فقرا ناراحت نشوند . [٣٢]
حضرت در اهمیت عدالت مىفرماید: «ملاک السیاسه العدل» [٣٣] و «خیرالسیاسات العدل» [٣٤] و «العدل افضل السیاستین» . [٣٥]
على (ع) در آغاز حکومت درباره اجراى عدالت فرمود:
به خدا اگر ببینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مىگردانم که در عدالت گشایشى است و آن که عدالت را برنتابد ستم را سختتر یابد . [٣٦]
حضرت در جاى دیگر مىفرماید:
به خدا اگر هفت اقلیم را با آن چه زیر آسمانها استبه من بدهند، تا خدا را نافرمانى کنم و پوست جوى را از مورچهاى ناروا بربایم چنین نخواهم کرد . [٣٧]
١٠ . على (ع) و تاکید بر اجراى سیاست تسویه درباره بیت المال
على (ع) با روش هایى که بعد از پیامبر در تقسیم بیت المال شکل گرفتبه مخالفتبرخاست و در این امر بر مساوات و برابرى بدون هیچ گونه تبعیض و امتیازى تاکید کرد و در یک اقدام عملى در آغاز خلافتخود به عبیدالله بن رافع، خزانه دارش، دستور داد به همه سه درهم بدهد که این عمل با اعتراض عدهاى از اشراف و بزرگان مواجه شد و حتى عدهاى چون طلحه و زبیر و . . . از قبول سهم خود به نشانه اعتراض خوددارى کردند و مدتى بعد زنان عرب هم از این که در عطا با زنان عجم مساوى شدند، اعتراض کردند; اما على (ع) کسى نبود که براى جلب رضایت عدهاى از اصولش بگذرد و بدین سبب حتى در اواخر خلافتخود به درخواست مالک اشتر مبنى بر بخشش به سران قبایل و شیوخ به منظور استفاده از نفوذشان در بسیج مردم، پاسخ منفى داد .
على (ع) با این که مىدانست تقسیم عادلانه بیت المال هر چند حق است، اما هماهنگ با مصلحت نیست و باید سردمداران را مقدم شمرد و ثروتمندان صاحب زور را سهم بیشتر دهد و از سهم مستضعفان بکاهد، اما هرگز این کار را نکرد و دقیقا طرفدار اجراى حق و عدالتبود; هر چند براى گروهى ناخوشایند باشد تا جایى که از حمایتش دستبردارند و به مخالفتش برخیزند . [٣٨] رفتارهاى على (ع) در عصر پیامبر هم به تبعیت از سنت رسول مؤید تقسیم برابر دارایىها است . على بعد از سریه یمن در زمان پیامبر، چون به خدمتحضرت رسید و سپس به سوى سپاه بازگشت و دید ابو رافع در قبال درخواستسپاهیان لباسهاى نو به آنان بخشیده است، از این کار او به شدت ناراحتشد و دستور داد آن جامهها را از تن به در کندند . [٣٩] حضرت به خویشان خود در این زمینه امتیازى نداد . ابو رافع، خزانه دار على (ع) بر بیت المال مىگوید:
روزى على به خانه رفت، دخترش زیور گرفته بود و مرواریدى از بیت المال را بر او دید که از پیش مىشناخته بود، گفت: این را از کجا آوردهاى؟ به خدا باید دست او را ببرم . ابو رافع گوید: چون اصرار وى بدیدم، گفتم: اى امیرمؤمنان، به خدا من این را زیور برادر زادهام کردهام، اگر من نداده بودمش چگونه بدان دست مىیافت . پس او خاموش شد . [٤٠]
بر اساس روایتهاى مختلف، على (ع) به درخواست عقیل بن ابى طالب مبنى بر بخشش بیش از سهمش از بیت المال توجهى نکرد و آن را برابر با خیانت کردن به نمازگزاران روز جمعه (روایت ثقفى کوفى) یا سوختن در آتش (روایت نهج البلاغه) یا سرقت (روایتسیوطى) دانسته است . على (ع) املاکى که عثمان به خویشان خود داد را باز پس گرفت [٤١] و بیت المال را طورى تقسیم مىکرد که در محل آن چیزى دیده نمىشد . [٤٢]
عبدالله بن عباس به امام حسن (ع) نوشت:
برخى مردم به این دلیل پدر تو را ترک کرده و به سوى معاویه رفتند که چون او در تقسیم بیت المال به صورت مساوى با همه رفتار مىکرد و آنها نمىتوانستند این اقدام او را تحمل کنند . [٤٣]
على آن قدر در حفظ بیت المال دقیق بود و در این راه بر عمال و نزدیکان و ماموران خراج سخت مىگرفت که مورخان او را به بخل و خست وصف کردند و کاملا طبیعى بود کسانى که به انگیزه حصول به منافع مادى قیام کرده بودند در مقابل چنین نگرشى به پا خیزند . [٤٤]
١١ . على (ع) و بى اعتنایى به توصیه مصلحت اندیشان
على (ع) در اقدامى مهم به عزل والیان عثمان (جز ابوموسى اشعرى) پرداخت و به توصیههاى کسانى چون مغیره بن شعبه و عبدالله بن عباس در ابقاى موقت آنها، به خصوص معاویه، توجهى نکرد و از طرف دیگر حاضر نشد به افرادى چون طلحه و زبیر و رهبران قبایلى چون اشعثبن قیس امتیازى بدهد و از این طریق قدرت خود را حفظ کند .
طلحه و زبیر از على خواستار ولایتبصره و کوفه شدند، على نپذیرفت و گفتشما نزد من بمانید تا به کمک شما این کار را تحمل کنم . [٤٥] مغیره گفت:
تو را حق نیک خواهى و اطاعت مسلم است . با راى درست امروز کار فردا را سامان توانى داد و با تباهى امروز کار فردا را تباه خواهى کرد . معاویه را بر سر کارش نگهدار و همه عاملان عثمان را بر کارشان نگهدار و چون اطاعت آوردند و از سپاهیان بیعت گرفتند، تغییرشان بده یا واگذار . [٤٦]
على (ع) در برابر درخواست ابن عباس مبنى بر ابقاى موقت معاویه و دادن امتیاز به طلحه و زبیر گفت:
این که گفتى نگاهش دارم به خدا تردید ندارم که از لحاظ کار دنیا نکو است و به صلاح است، اما تکلیفى که بر گردن دارم و معرفتى که از حال عملشان دارم ایجاب مىکند که هیچ کدامشان را به کار نگمارم . [٤٧]
در حقیقت على (ع) حاضر نبود از ستمگران به عنوان عوامل اجرایى خویش استفاده کند، هر چند به کارگیرى آنها سبب استحکام حکومتش شود .
على (ع) بر اساس عقیده به مخالفتبا عثمان برخاست و هنگامى که با او بیعتشد، خواست قبیله و غنیمت را باطل کند و تمام امور را بر اساس عقیده قرار دهد و در این راه ناچار بود در صفوف موافقان خود تغییراتى ایجاد کند و در حقیقت این عمل نوعى تمرین اساسى در سیاستبود . [٤٨]
١٢ . پاى بندى به عهد و پیمان
على (ع) شاخصه تفاوت سیاستخود را با معاویه در همین امر مىدانست و نه تنها خود به این امر سخت پایبند بود، در نامه هایى که به کارگزارانش مىنوشتبر اجراى این اصل تاکید داشت و این مساله در راستاى نگاه اعتبارى به قدرت بود; چه اگر قدرت در نظر او اصیل بود باید با استفاده از هر شیوهاى از آن محافظت مىکرد .
على (ع) فرمود:
به خدا سوگند، معاویه زیرکتر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنى و گنهکارى است . اگر پیمان شکنى ناخوشایند نمىنمود زیرکتر از من کسى نبود . [٤٩]
حضرت با آن که در جریان جنگ صفین راضى به حکمیت نبود، اما بعد از انعقاد صلحنامه با معاویه آن را محترم شمرد و نقض آن را جایز ندانست .
على (ع) در نامه معروف خویش به مالک اشتر او را به پایبندى به عهد و پیمان سفارش مىکند و دلیل این کار را برایش توضیح مىدهد:
و اگر با دشمنت پیمان نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد و پیمان خویش وفا کن و آن چه را بر ذمه دارى ادا و خود را چون سپرى براى پیمانتبر پا، چه مردم بر هیچ چیز از واجبهاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد سخت همداستان نباشند . . . پس در پیمان نه خیانتى توان کرد و نه فریبى داد و نه مکرى پیش آورد . [٥٠]
١٣ . على (ع) و پاى بندى به اخلاق سیاسى
على (ع) براى حفظ قدرت، حاضر به گفتن دروغى یا به کارگیرى نیرنگ و فریبى نبود و به راستى و درستى توجه خاصى داشت . البته خود مىدانست در عصرى زندگى مىکند که
گوینده حق اندک است، و زبان در گفتن راست ناتوان، آنان که با حقند، خوارند و مردم به نافرمانى خدا گرفتار، سازش یکدیگر را پذیرفتار، جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار، عالمشان دو رو و قارى شان سود جو . [٥١]
على (ع) تاکید دارد که براى دستیابى و حفظ حکومتحاضر به دغل کارى و خیانت نیست و فرمود:
بزرگترین خیانت، خیانتبه مسلمانان است . [٥٢]
از نظر او، حفظ قدرت بر مبناى صداقت ارزش دارد و حضرت «صداقت را بنیادىترین اصل سیاست مدیریتى شمرد و صداقت و رو راستى با مردمان را اصل مهم حاکمیتش قرار داده بود . در نگاه او، صداقت نخستین شرط سیاستمدارى است» . [٥٣]
على (ع) براى تداوم حکومتش از زور، استبداد، تطمیع و فریفتن مردمان با امور دنیوى، اجبار یا فریب استفاده نکرد و مقید به اصول دینى بود و با این که مىدانست مردم چگونه رام مىشوند، حاضر به استفاده از شیوههاى نادرست نبود و به همین دلیل هم در صحنه سیاسى مغلوب شد; اما به سبب پایبندى به این امور است که به عنوان چهرهاى ماندگار در تاریخ بشرى مىدرخشد و به سبب الگوى خاصى که در حکومت دارى ارائه داده است مورد ستایش عموم مورخان و محققان قرار گرفته است .
١٤ . على (ع) و بى اعتنایى به مظاهر دنیوى
على (ع) هرگز براى رسیدن به مواهب دنیوى حاضر به زیر پا گذاشتن اصول اساسى خود نبوده و اگر هم به دنیا، قدرت و مظاهر آن توجه داشت، براى اجراى عدالت و ستاندن حق مظلومان از ستمگران و احیاى سنت رسول بود .
على (ع) دعوا بر سر قدرت را اختلاف بر سر آب بینى بز مىداند و در نکوهش دنیا گفته است «به خدا که این دنیاى شما در دیده من خوارتر از استخوان خوکى است که در دست گرى باشد» . [٥٤]
على (ع) قدرت را وسیله آزمایش مىداند:
خدا ساختن کارشان را از تو خواست و آنان را وسیلت آزمایش تو ساخت . [٥٥]
حضرت دنیا و مظاهر آن را فریب خود ناتوان دانست:
اى دنیا، اى دنیا، از من دور شو! با خودنمایى فرا راه من آمدهاى؟ یا شیفتهام شدهاى؟ مباد که تو در دل من جاىگیرى، هرگز! جز مرا بفریب! مرا با تو چه نیازى است؟ من تو را سه بار طلاق گفتهام و بازگشتى در آن نیست، زندگانىات کوتاه است و جاهت ناچیز و آرزوى تو داشتن خرد . [٥٦]
على (ع) در موارد دیگرى هم به نکوهش دنیا پرداخته است، [٥٧] اما این بدان معنا نیست که حضرت توجهى به دنیا نداشته است، بلکه بر عکس خود به کار و کوشش و آباد کردن زمینها، کشاورزى و درخت کارى توصیه مىکرد و خود نیز این کارها را انجام مىداد . منتها آن چه از نگاه على (ع) ناپسند شمرده مىشد، غرق شدن در دنیا و دور شدن از خداوند متعال است .
١٥ . على (ع) و تاکید بر ساده زیستى
على (ع) اگر مىخواست، مىتوانستبه عنوان خلیفه و بالاترین مقام سیاسى جامعه اسلامى هر طور بخواهد زندگى کند، اما هیچ گاه این گونه رفتار نکرد . ابن قتیبه مىنویسد:
على در دوران خلافتش از هر وقت دیگر زاهدانهتر زندگى کرد و وقتى به او اعتراض مىشد، مىگفت پیشواى مردم باید مراقب اعمال خود باشد . [٥٨]
على (ع) براى بهبود زندگى خود و نزدیکانش برداشتشخصى از بیت المال را نمىپسندد و از نظر او «مال، مال مردم است و حاکم و خویشان او حق گرفتن چیزى از آن به مقدار حق خود ندارند . [٥٩]
على (ع) به ساده زیستى خود و علت آن اشاره دارد:
بدان که پیشواى شما بسنده کرده است از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خویش نموده . . . به خدا از دنیاى شما زرى نیندوختم و از غنیمتهاى آن ذخیرت ننمودم . بر جامه کهنهام نیفزودم . . . و اگر خواستمى، دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم، لیکن هرگز هواى من بر من چیره نخواهد گردید و حرص مرا به گزیدن خوراکها نخواهد کشید . چه بود که در حجاز یا یمامه کسى حسرت گرده نانى برد، یا هرگز شکمى سیر نخورد و من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایى باشند از گرسنگى به پشت دوخته و جگرهاى سوخته، یا چنان باشم که گویند درد تو این بس که سیر بخوابى و گرداگردت جگرهایى بود در آرزوى پوستبزغاله . آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشایندهاى روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى نمونهاى برایشان نشوم . [٦٠]
تجزیه و تحلیل محتواى این نامه که على (ع) آن را در خطاب به عثمان بن حنیف والى بصره در اعتراض به شرکت در مهمانى یکى از جوانان ثروتمند بصره نوشته است، نشان مىدهد که حضرت با درک شرایط زمانه و با علم به این که در برخى نقاط دنیاى اسلام مردم در سختى زندگى مىکنند، به اتخاذ این شیوه منظور همراهى با آنان و درک شرایطشان نمود و در راستاى همین سیاست است که به محض ورود به کوفه حاضر نشد در قصر اقامت کند . «حضرت دوازدهم رجب سال سى و ششم هجرى وارد کوفه شد . به آن حضرت گفتند:
اى امیرمؤمنان، آیا در کاخ منزل نمىکنى؟ فرمود: حاجتى به منزل کردن در آن قصر نیست» . [٦١]
حضرت نه تنها ساده مىزیست، بلکه ثروتى هم که داشت در میان تهیدستان و تنگدستان تقسیم مىکرد . «روش او در زندگى، قناعت در خوراک و پوشاک بود، او تمام درآمد سرشارى که از املاک خود به دست مىآورد را در میان تنگدستان و بینوایان صرف مىکرد و خود و خانوادهاش از جامه تنها به کرباسى خشن و از خوراک به قرص نانى جوین مىساختند» . [٦٢]
١٦ . رعایت اصول انسانى و اخلاقى در رویارویى با دشمنان
على (ع) همواره سعى در حفظ اصول انسانى و اسلامى داشت و توصیههاى آن حضرت به سپاهیانش در آغاز و جریان جنگ جمل، صفین و نهروان و اجازه برداشت آب به سپاه معاویه بعد از تصرف شریعه (بر خلاف اقدام معاویه) و رفتارش با کسانى چون عمروبن عاص در جنگ صفین این مدعا را ثابت مىکند . به تعبیر مودودى، روشى که حضرت طى نبرد جمل اختیار کرد فرق خلیفه و پادشاه را به خوبى نشان مىدهد . [٦٣]
على (ع) در جریان جنگ جمل بر یاران خود بانگ زد و فرمود:
هیچ کس را تعقیب مکنید و هیچ زخمى را مکشید و هیچ مالى را غارت نکنید و هر کسى سلاح بر زمین گذارد و هر کس در خانه خود را ببندد در امان است . [٦٤]
همچنین به یاران خود توصیه کرد:
تا ایشان کسى از شما را نکشتهاند جنگ را آغاز مکنید و چون به هزیمتشدند از اموال ایشان چیزى مگیرید و بر زخمیان و مجروحان تندى و بد رفتارى مکنید . [٦٥]
همچنین فرمود:
شرمگاهى را آشکار مکنید، هیچ پردهاى را مدرید، بى آن که بار یابید به هیچ خرمگاهى درون مشوید و زنان را بر میازارید هر چند شما را دشنام دهند و به فرماندهان و نیکانتان ناسزا گویند . [٦٦]
على (ع) در برابر اعتراض یاران خویش که مىگفتند، چگونه جنگ کردن با مخالفان جایز است، اما غارت زنان و اموال آنان نه، فرمود:
مسلمانان را نمىتوان به اسارت گرفت و اموالشان را غارت کرد و زنانشان را به خود تعلق داد، چون اینان بر مبناى اسلام ازدواج کردهاند . و چون قانع نشدند، گفت: کدام یک از شما حاضر است، ام المؤمنین عایشه را سهم خود بگیرد و در این جا بود که شورشیان متوجه خطاى خود شدند و به حکم او گردن نهادند . [٦٧]
نوع نگاه على (ع) به قدرت و پایبندى اش به رعایت اصول اخلاقى آن قدر واضح بود که سیاستمداران و زیرکان عصر آن را مىشناختند و این مطلب از پاسخى که عمرو بن عاص به معاویه در خصوص نگرانى اش در تصرف شریعه به دست على (ع) داد، نمایان است . «چون یاران على بر شریعه غالب شدند، یاران معاویه گفتند: اکنون که آب را گرفتهاند ما بیچارهایم، عمرو بن عاص گفت: کارى که تو با على و همراهانش روا شمردى على با تو و یارانت روا نمىشمارد» . [٦٨] ملاحظه مىشود که على (ع) بر خلاف تاکتیکهاى نظامى آن عصر «امر کرد قشون معاویه از آب مانند لشکر خودش استفاده نمایند» . [٦٩] و این کار حضرت، آشکارا تفاوت میان نگاه اعتبارى و اصیل را به قدرت نمایان مىسازد . برخورد على (ع) با عمروبن عاص در جریان جنگ صفین، [٧٠] بر رعایت اصول اخلاقى از سوى ایشان تاکید دارد، در حالى که دشمنان او از انجام هر اقدامى حتى کشف عورت براى نجات خویش صرف نظر نمىکردند، حضرت حاضر نشد دشمن خویش را در هر حالى به قتل برساند .
على (ع) براى حفظ قدرت حاضر نشد از اصول غیر اخلاقى چون سب و دشنام گویى استفاده کند و چون در جریان جنگ صفین مطلع شد کسانى چون حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى به لعن معاویه و اهل شام مشغولند، [٧١] فرمود:
من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، لیکن اگر کردههاى آنان را باز گویید و حالشان را فرا یاد آرید به صواب نزدیکتر بود و در عذرخواهى رساتر . به جاى دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان قرار گردان و از گمراهىشان به راه راستبرسان . [٧٢]
در حالى که دشمنان على بد گویى و ناسزا گفتن را شعار خود قرار داده و آن را یکى از طرق تبلیغ علیه او مىدانستند، على (ع) از این راه استفاده نکرد و با بهترین بیان حقیقتحال آنها را بیان مىفرمود . [٧٣] على نه تنها به جعل حدیث نپرداخت، بلکه استفاده از این ابزار را براى حفظ قدرت بسیار زشت مىشمرد . حضرت توصیه مىکرد که مراقب جاعلان حدیثباشند و در قبول حدیث احتیاط کنند .
در دست مردم حق است و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، و آن چه در خاطر سپرده شده است و آن چه حدیث گوید، بدان گمان برده است و بر رسول خدا در زمان او دروغ بستند تا آن که برخاست و گفت: هرکه به عمد بر من دروغ بندد، جایى در آتش براى خود آماده سازد . [٧٤]
١٧ . امانت دانستن قدرت
على (ع) بر خلاف حاکمانى چون معاویه که نگاهى اصیل به قدرت داشت، آن را به منزله امانت مىنگریست و تلاشش رعایت اصول امانت دارى درباره قدرت بود و این امر از اعمال او و سفارش هایى که به والیان خویش نمود، به دست مىآید .
حضرت در نامهاى که به اشعثبن قیس والى آذربایجان نوشت، حکومت را امانتى در دست او معرفى کرد:
وظیفه حکومتى که به تو سپردهاند طعمهاى نیست که به چنگ آورده باشى، بلکه امانتى است که به تو دادهاند و مالى که در دست دارى همه اموال خدا است و تو فقط گنجور خداوند بر آن اموالى تا آن را به من بسپارى . [٧٥]
على (ع) در نامهاى دیگر به عبدالله یا عبیدالله بن عباس او را به سبب سهلانگارى در نگهدارى امانت و استفاده شخصى از مظاهر قدرت، سرزنش کرده است:
من تو را در امانتشریک خود داشتم و تو امانت مسلمانان را تباه کردى، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى، در حالى که مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى . . . به خدا اگر حسن و حسین چنان کردند که تو کردى، از من روى خوش ندیدندى و به آرزوى نرسیدندى تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى که به ستمشان پدید شده، نابود گردانم . [٧٦]
١٨ . توصیه به فرزندانش در چگونگى برخورد با ابن ملجم
على (ع) براى تبعیت از سنت پیامبر - على رغم قول شیخ مفید در ارشاد، که معتقد استحضرت دستور به سوزاندن ابن ملجم داده است - به فرزندان خود توصیه کرد که حتى در برخورد با ابن ملجم اصول انسانى و اسلامى را رعایت کنند و اگر پدرشان با ضربت او به شهادت رسید، ضربتى به او بزنند و اگر زنده ماند خود در این باره تصمیم خواهد گرفت:
پسران عبدالمطلب، نبینم در خون مسلمانان فرو رفتهاید و دستها را بدان آلوده و گویید امیرمؤمنان را کشتهاند! بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود، بنگرید! اگر من از این ضربت مردم او را تنها یک ضربتبزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا شنیدم که فرمود: بپرهیزید از بریدن اندام مرده هر چند سگ دیوانه باشد . [٧٧]
در حقیقت، على (ع) با این توصیه خواستسنت جاهلى مثله کردن که پیامبر (ص) آن را لغو کرده بود و دوباره زمینههاى احیاى آن فراهم شده بود را ملغا سازد .
١٩ . محتواى وصیت على (ع)
على (ع) در توصیههاى خود به فرزندانش شیوههاى حفظ قدرت را به آنان نیاموخت، بلکه آن چه بر آن تاکید داشت رعایت اصول اصیل اسلامى و مسائل اخلاقى و عدم توجه به دنیا و مظاهر آن است .
نگاهى به وصیت على (ع) که منابع مختلف [٧٨] آن را نقل کردهاند، نشان مىدهد که حضرت فرزندانش را به برپایى نماز و روزه گرفتن، پرداخت زکات، بردبارى، پایدارى، نیکى، امر به معروف و نهى از منکر، عمل به فرمانهاى الهى و اداى فرایض، دفاع از حق، به یاد مردم بودن، خدا را همواره در نظر داشتن، فریفته دنیا نشدن، رعایت عدالت، تقوا، بخشش گناهکاران، فرو بردن خشم، نیکى با همسایگان، تربیت درست فرزندان، به حساب خود رسیدگى کردن، دوستى با نیکان، حفظ دین، توجه به ستمدیدگان، حفظ اتحاد، تلاش در برقرارى صلح میان مسلمین، توجه به قرآن و سنت رسول، توجه به ایتام، برپایى جهاد و . . . توصیه نموده است .
نتیجه
نگاه على (ع) به قدرت، آرمانى، اعتبارى و اصولى بوده است و آن چه براى حضرت اهمیت داشت، حفظ مکتب و عقیده بود و ایشان به قدرت به عنوان ابزارى براى رسیدن به اهداف متعالى مد نظرش مىنگریست و اساسا حضرت، اصول محور بوده است نه قدرت محور; بدین سبب دستبه هر اقدامى جهت کسب قدرت و حفظ آن نزد و نگاه على (ع) به دنیا، قدرت، ثروت و سیاست آن است که از آنها حداقل استفاده را بکند و از دیدگاه او قدرت زمانى ارزش دارد که در خدمتحق و سعادت مردم باشد .
منابع:
- ابن ابى الحدید، عزالدین، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ اول، (قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ١٣٧٨ ق) .
- ابن اسحاق، رفیع الدین محمد همدانى، سیرت رسولالله، مصحح جعفر مدرس صادقى، چاپ دوم، (تهران، نشر مرکز اطلاعات، ١٣٦٤) .
- ابن العبرى، غریغوریوس ابوالفرج امرون، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمد على تاج پور و حشمتالله ریاضى، چاپ اول (تهران، اطلاعات، ١٣٦٤) .
- ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، چاپ دوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٦) .
- ابن طباطبا، محمد بن على، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، چاپ سوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧) .
- ابن عساکر، ابى القاسم على بن الحسن، تاریخ مدینة دمشق، (بىجا، دارالبشیر، بىتا) .
- ابن قتیبه الدینورى، ابى محمد عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسة، تحقیق، محمد الزینى (بیروت، دارالمعرفة، بىتا) .
- اصفهانى، ابوالفرج على بن حسین، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، چاپ دوم (بىجا، مؤسسه مطبوعاتى علمى، بىتا) .
- بیضون، ابراهیم، رفتارشناسى امام على (ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمدى، سیجانى، چاپ اول، (تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، ١٣٧٩) .
- بیات، عزیزالله، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، چاپ دوم (تهران، مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه شهید بهشتى، ١٣٧٠) .
- البحرانى، کمال الدین میثم بن على بن میثم، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، (بىجا، دفتر نشر الکتاب، ١٤٠٤ق) .
- ثقفى کوفى، ابراهیم بن محمد، الغارات، ترجمه محمد باقر کمرهاى، چاپ اول (بىجا، فرهنگ اسلام، ٢٥٣٦) .
- الجابرى، محمد عابد، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى٣) چاپ دوم (بیروت، مرکز دراسات الوحده العربیه، ١٩٩٢م) .
- جرداق، جرج، امام على (ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه سید هادى خسروشاهى، چاپ سوم (قم، خرم، بىتا) .
- دینورى، ابوحنیفه احمد بن داوود، اخبار الطوال، محمود مهدوى دامغانى، چاپ اول (تهران، نشر نى، ١٣٦٤) .
- الدورى، عبدالعزیز، مقدمه فى تاریخ صدر الاسلامى، چاپ دوم، (بیروت، المطبعه الکاتولیکیه، ١٩٦١م) .
- سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سیدهادى خسروشاهى و محمدعلى گرامى، چاپ هشتم، (تهران، شرکتسهامى انتشار، بىتا) .
- شریعتى، على، شیعه، (مجموعه آثار، ج٧) چاپ اول، (تهران، سحاب کتاب، ١٣٥٨) .
- - ، على حقیقتى بر گونه اساطیر، (بىجا، بعثت، بىتا) .
- شریعتمدارى، على، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، چاپ هیجدهم (تهران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، ١٣٨٠) .
- شهیدى، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، چاپ یازدهم (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٦) .
- - ، زندگانى امیرمؤمنان على (ع) (على از زبان على)، چاپ نوزدهم (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٩) .
- شعبانلو، حسن، «الگوى آرمان گرایى واقع بینى در اندیشه و سیره امام على (ع)، اندیشه صادق، ١٣٧٩، شماره اول .
- طبرى، محمدبن جریر، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، (تهران، اساطیر، ١٣٦٢) .
- عسکرى، سید مرتضى، نقش ائمه در احیاء دین، چاپ اول (تهران، دانشکده اصول الدین، ١٣٧٩) .
- عقاد، عباس محمود، شخصیتحضرت على (ع)، ترجمه سید جعفر غضبان، چاپ سوم (ساحل، بىتا) .
- مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، عزیزالله عطاردى، چاپ اول (تهران، عطارد، ١٣٧٨) .
- مسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ٢٥٣٦) .
- مسکویه رازى، ابو على، تجارب الامم، تصحیح ابوالقاسم امامى، چاپ اول (تهران، سروش، ١٣٦٩) .
- مطهرى، مرتضى، پیرامون انقلاب اسلامى، چاپ دوم، (قم، صدرا، بىتا)
- مقدسى، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعى کدکنى، چاپ اول، (تهران، نشر مرکز، ١٣٧٤) .
- مکارم شیرازى، ناصر و همکاران، پیام امیرالمؤمنین، چاپ اول، (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ١٣٧٩) .
- محمدى رىشهرى، محمد، سیاست نامه امام على (ع)، ترجمه مهدى مهریزى، چاپ اول، (بىجا، دارالحدیث، ١٣٧٩) .
- - ، میزان الحکمة، چاپ اول، (قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ١٣٧٤) .
- المقریزى، تقى الدین، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم (قم، شریف رضى، ١٣٧٠ ه ش/١٤١٢ هق)
- منقرى، نصربن مزاحم، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانى جعفرى، چاپ اول (بىجا، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، ١٣٦٤)
- - ، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، چاپ دوم، (تهران، آموزش انقلاب اسلامى، ١٣٧٠)
- مودودى، ابوالاعلى، خلافت و ملوکیت، خلیل احمد حامدى، منصوره (لاهور، دارالعروبة، ١٩٨٣م) .
- نویرى، شهاب الدین احمد، نهایة الارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چاپ اول، (تهران مؤسسه انتشاراتى امیر کبیر، ١٣٦٤) .
- واقدى، محمد بن عمر، مغازى، چاپ اول (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٦)
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، چاپ هفتم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٤) .
- B . - the Encyclopadiaofislam,leiden, E, J . Brill,volume I A
پی نوشت ها:
×) کارشناس ارشد تاریخ اسلام .
[١] على شریعتمدارى، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، ص١٦١ .
[٢] حسن شعبانلو، «الگوى آرمان گرایى و واقع بینى در اندیشه و سیره امام على (ع)» ، اندیشه صادق، ١٣٧٩، شماره اول، ص٣٧ .
[٣] جرج جرداق، امام على (ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه سید هادى خسروشاهى، ج٥، ص٣٣ .
[٤] رفیع الدین محمدبن اسحاق همدانى، سیرت رسول الله، ص٥٥٣ .
[٥] احمد بن ابى یعقوب (یعقوبى)، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، ج١، ص٥٢٦ .
[٦] تقىالدین المقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنىامیه و بنىهاشم، ص٧٣ .
[٧] سید جعفر شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٥، ص١٢، ١٣ .
[٨] ١٨٣ B, P . - . the Encyclopediaofislam,leiden, E, J . Brill,volume I A
[٩] ابراهیم بیضون، رفتار شناسى امام على (ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمد سبحانى، تلخیصى از صفحات ٣٣، ٣٥ .
[١٠] على شریعتى، على حقیقتى بر گونه اساطیر، ص٧٥ .
[١١] شهیدى، همان، خطبه ٣، ص١٠ .
[١٢] محمد بن على، ابن طباطبا، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، ص١٣١، ١٣٢ .
[١٣] کمالالدین میثمبن علىبنمیثم البحرانى، شرح نهج البلاغه، ج١، ص٢٦١ .
[١٤] عبدالعزیزالدورى، مقدمة فى تاریخ صدر الاسلام، ص٥٠ .
[١٥] على شریعتى، شیعه، (مجموعه آثار، ج٧) ص١٩١ .
[١٦] یعقوبى، همان، ج٢، ص٥٥ .
[١٧] سید جعفر شهیدى، زندگانى امیرمؤمنان على (ع) (على از زبان على (ع))، ص٥١ .
[١٨] سید جعفر شهیدى، ترجمه نهجالبلاغه، خطبه ١٣٠، ص ١٢٨، ١٢٩ .
[١٩] یعقوبى، همان، ص٦٧، ٦٨ .
[٢٠] همان، ص٥٧، ٥٨ .
[٢١] عزیزالله بیات، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، ص٦٨ .
[٢٢] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ١، ص٢٧١ .
[٢٣] همان، خطبه ٢٤٠، ص٢٦٩ .
[٢٤] همان، خطبه ٣٠، ص٣١ .
[٢٥] نصربن مزاحم منقرى، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانى، ص١١٩ .
[٢٦] ابراهیم بن محمد ثقفى کوفى، الغارات، ترجمه محمد باقر کمرهاى، ص١٣١، ١٣٢ .
[٢٧] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٩٢، ص٨٥ .
[٢٨] مرتضى مطهرى، پیرامون انقلاب اسلامى، ص١٤٦، ١٤٧ .
[٢٩] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ١٩٢، ص٢٤٤ .
[٣٠] همان، خطبه ٣٧، ص٣٧ .
[٣١] همان، خطبه ٣٣، ص٣٤ .
[٣٢] محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج١، ص٣٧٨ .
[٣٣] محمد محمدىرىشهرى، میزان الحکمة، ج٤، ص٤٤٥ .
[٣٤] همان .
[٣٥] همان .
[٣٦] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ١٥، ص١٦ .
[٣٧] همان، خطبه ٢٤٤، ص٢٦٠ .
[٣٨] ناصر مکارم شیرازى و همکاران، پیام امیرالمؤمنین (ع)، ج٢، ص٣٥٣ .
[٣٩] محمد بن عمر واقدى، مغازى، ترجمه محمود مهدى دامغانى، ج٣، ص٨٢٨ .
[٤٠] محمدبن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج٦، ص٢٦٩٨ .
[٤١] ابوالحسن على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج١، ص٧٠٨، ٧٠٩ .
[٤٢] على بن الحسن الشافعى، ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج٣، ص٢٧٧ .
[٤٣] عزالدینابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج١٦، ص١ .
[٤٤] محمد عابد الجابرى، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى ٣)، ص١٥٩ .
[٤٥] مطهربن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ج١ - ٣، ص٨٧٥ .
[٤٦] طبرى، همان، ص٢٣٤٠; غریغوریوس ابوالفرج امرون ابنالعبرى، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمدعلى تاجرپور و حشمتالله ریاضى، ص١٦٥; عبدالرحمنبنخلدون، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، ج١، ص٣٩٨، ٣٩٩ .
[٤٧] همان، ص٢٣٤٢; شهابالدین احمد نویرى، نهایةالارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج٥، ص١١١ .
[٤٨] الجابرى، همان، ١٥٩ .
[٤٩] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢٠٠، ص٢٣٦ .
[٥٠] همان، نامه ٥٣، ص٣٣٨، ٣٣٩ .
[٥١] همان، خطبه ٢٣٣، ص٢٦٥ .
[٥٢] همان، نامه ٦٢، ص٢٨٨ .
[٥٣] محمد محمدىرىشهرى، سیاست نامه امام على (ع)، ترجمه مهدى مهریزى، ص٣٨ .
[٥٤] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، کلمات قصار٢٣٦، ص٤٠٠ .
[٥٥] همان، نامه ٥٣، ص٣٢٦ .
[٥٦] همان، کلمات قصار، ٧٧، ص٣٧٢ .
[٥٧] همان، نامه ٣٨، ص٣١٢ و نامه ٥٣، ص٣١٩ و کلمات قصار١٠٣، ص٣٧٧ .
[٥٨] محمدبن عبدالله بن مسلم بن قتیبه الدینورى، الامامة و السیاسه، ج١، ص٥١ .
[٥٩] سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سید هادى خسرو شاهى و محمد گرامى، ج٢، ص٣٩٤ .
[٦٠] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ٤٥، ص٣١٧، ٣١٨ .
[٦١] ابوحنیفه احمد بن داوود دینورى، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ص١٨٩ .
[٦٢] ابن طباطبا، همان، ص١٨٩ .
[٦٣] ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص١٥٢ .
[٦٤] دینورى، همان، ص١٧٨، ١٨٨ .
[٦٥] مقدسى، همان، ص٨٧٧; شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ١٤، ص٢٨٠ .
[٦٦] ابو على مسکویه رازى، تجارب الامم، ج١، ص٤٩١ .
[٦٧] سید مرتضى عسکرى، نقش ائمه در احیاء دین، ج١٦، ص١٩٥ .
[٦٨] یعقوبى، همان، ص٨٣ .
[٦٩] عباس محمود عقاد، شخصیتحضرت على (ع)، ترجمه سید جعفر غضبان، ص٣٥ .
[٧٠] مقدسى، همان، ص٨٨٨; شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٨٤، ص٦٦ .
[٧١] بیضون، همان ص٩٦ به نقل از اخبار الطوال، ص١٦٤ .
[٧٢] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢٠٦، ص٢٤٠ .
[٧٣] عباس محمود عقاد، همان، ص٤٥ .
[٧٤] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢١٠، ص٢٤٠ .
[٧٥] نصربن مزاحم منقرى، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، ص٣٨ .
[٧٦] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ٤١، ص٣١٣، ٣١٤ .
[٧٧] همان، نامه ٤٧، ص٣٢١ و ابن طباطبا، همان، ص١٣٧، ١٣٨ .
[٧٨] همان، نامه ٣١، ص٢٩٦ - ٣٠٧; ابوالفرج على بن حسین اصفهانى، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، ج١، ص٥٠، ٥١ .
مقدمه
به طور کلى، دو دیدگاه درباره نوع نگاه به قدرت وجود دارد که هر کدام تعریف و شاخصهاى ویژه خود را دارند، دیدگاه آرمان گرایى (ایده آلیسم) و دیدگاه واقع گرایى (رئالیسم) .
بررسى دیدگاه واقع گرایى خارج از حوزه بحث است، اما ایده آلیسم «به آن دسته از تئورىهایى اطلاق مىشود که به ذهن یا روح اهمیت مىدهد و قدرت مهم روح انسان را فکر او مىداند و علاوه بر آن قدرت اراده یا آزادى اراده را نیز جزء قدرتهاى روح مىداند» . [١] در این دیدگاه، جست جوى قدرت به هر قیمت و حفظ آن با هر شیوهاى نامناسب است . اندیشه آرمان گرایى یا ایده آلیسم، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مىکند و این نظر که همگان در تلاش براى کسب قدرتند را مردود مىداند . ایده آلیستها امور و روابط بین الملل را بر مبناى اخلاق، عدالت، اعتماد و تعهد در نظر مىگیرند . به اعتقاد آنان، سیاستباید مطابق آرمانها یا اصول متعالى عمل کند . شاخصهاى مهم اندیشه آرمان گرایى عبارتند از:
١ . قدرت، فى نفسه، محلى از اعراب ندارد، بلکه فقط در جهتخیر از آن استفاده مىشود;
٢ . در این اندیشه، بیشتر به اعمال مسالمتآمیز تکیه و راه حل اختلاف از طریق آشتى جویانه دنبال مىشود;
٣ . آرمانها و اخلاق در صحنه بین المللى، راهنما، انگیزه و معیار کشورها است;
٤ . این اندیشه، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مىکند . [٢]
به نظر ما قدرت در دیدگاه على (ع) اصیل نبوده تا جست و جو و حفظ آن به هر قیمتباشد، بلکه در نگاه حضرت، قدرت سیاسى، اعتبارى و دستیابى و حفظ آن با استفاده از هر شیوهاى جایز نیست . على (ع) واقعا اصول گرا بود و اصول را مهمتر از حکومت مىدانست و در حقیقت قدرت براى او اصل و محور نبود، بلکه آن چه برایش مطرح بود، حفظ مکتب بود .
جرج جرداق نویسنده مسیحى لبنانى مىنویسد:
حکومت و سیاست از آغاز پیدایش تا امروز دو معنا داشته، یکى این که سیاست دانش احیاى مردم است و اگر این نباشد وسیلهاى بى ارزش براى هدف پست است . دیگر این که سیاست چیزى جز یک مشت کارهاى پهلوانى نیست و از علم و وجدان دور است، بلکه متکى بر حیله، نیرنگ، تزویر و نفاق است تا منافع اشخاص را تامین کند، بدون این که به مصلحت و منفعت جمعى ارتباط داشته باشد . [٣]
در نگاه على (ع) وظیفه حکومت، خدمتگزارى و دادگرى است و اعتبارش فقط در این جهت است; بدین سبب حضرت قدرت را در خدمت احیا و گسترش اصول و اهداف متعالى مورد نظرش - که احیاى سنت رسول و اصول اصیل اسلامى بود - مىدانست .
در ادامه به اختصار، براى آرمانى نگریستن و اصولى و اعتبارى بودن قدرت در نگاه على (ع)، شواهد تاریخى ارائه مىشود .
١ . پاسخ منفى على (ع) به درخواستحمایت ابوسفیان
بعد از آن که بیعتبا ابوبکر روى داد - و محمد بن اسحاق هم تحت عناوین «بیعتیوم السقیفه و بیعت العامه» [٤] از آن یاد کرده است - و عدهاى مهاجر و انصار از پذیرش بیعت ابوبکر خوددارى ورزیدند و ابوسفیان هم آشکارا اعلام کرد که حاضر است در حمایت از على (ع) مدینه را پر از سواران کند، حضرت دستبه شورش نزد و حاضر نشد از حمایتشخصى چون ابوسفیان براى رسیدن به قدرت استفاده کند . جدا از امکان تحقق این امر، یک علت نپذیرفتن پیشنهاد ابوسفیان از جانب على (ع) را مىتوان نگاه خاص آن حضرت به قدرت دانست; چه اگر قدرت را اصیل مىدید، شاید مىتوانستبا حمایت ابوسفیان آن را به دست آورد .
ابوسفیان بن حرب نیز از جمله کسانى بود که از بیعتبا ابوبکر امتناع ورزید و گفت:
بنى هاشم، چنان نباشید که مردم و به ویژه تیم بن مره یا عدى در حق شما طمع کنند; چه امر زمامدارى جز در میان شما و به دستشما نیست و جز ابوالحسن کسى شایستگى آن را ندارد . اى ابوالحسن، با دستى کاردان و نیرومند خلافت را قبضه کن، چه تو بر آن چه امید مىرود، نیرومند و توانایى و البته مردى که قصى پشتیبان او استحق او پایمال شدنى نیست . [٥]
ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به على گفت:
آیا شایسته است پایینترین تیرههاى قریش در کسب قدرت از تو پیش بیفتند؟ ! به خدا قسم، اگر بخواهى در حمایت از تو مدینه را پر از سواران جنگى مىکنم، دستخود را دراز کن که با تو بیعت کنم .
على (ع) در پاسخ گفت:
اى ابوسفیان، نه، همیشه به دنبال فرصتى براى ضربه زدن به اسلام هستى و من هیچ نیاز به کمک تو که پیوسته با اسلام و مسلمانان خصومت کردى ندارم . [٦]
حضرت خود درباره رد درخواست ابوسفیان مىفرماید:
خلافت را بدینسان به دست آوردن، همچون آبى بد مزه و نا دلپذیر و لقمهاى گلوگیر است . [٧]
به هر حال، اگر چه ابوسفیان و عباس از على (ع) خواستند براى کسب خلافت اقدام کند، اما او هیچ کوششى براى کنترل ماعتبه وسیله بنى هاشم انجام نداد . [٨]
در حقیقت، با آن که على (ع) بعد از رحلت پیامبر خود را شایسته خلافت و جانشینى رسول را، حق خود مىدانست، چون با عدم اقبال مردم و جریان سقیفه مواجه شد، در چهار چوب نگاه اعتبارى خود به قدرت، حاضر نشد از هر ابزارى براى کسب آن استفاده کند .
٢ . همراهى با خلفاى نخستین براى حفظ وحدت اسلامى
بعد از وقوع جریان سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر و پیش آمدن جریان مرتدین، على (ع) به منظور حفظ وحدت جامعه اسلامى و یاران اندک خود با ابوبکر بیعت کرد .
او به هیچ وجه نمىخواست رویداد سقیفه موجب بر هم خوردن وحدت مسلمانان شود . على (ع) با تقدم بخشیدن به وحدت در روش سیاسى خود ثابت کرد که به رغم زمینه و موقعیت مناسب، وارد هیچ حرکت ماجرا جویانهاى نمىشود . [٩]
على (ع) وقتى مىبیند، اگر شمشیر بکشد مرکز خلافت اسلامى متلاشى است، اگر بخواهد به خاطر احقاق حقش شمشیر بکشد، ناچار صبر مىکند . [١٠]
بر اساس منابع تاریخى، ابوبکر اندکى قبل از مرگش عمربن خطاب را به جانشینى برگزید . على (ع) چون با خلافت عمر مواجه شد، همانند عصر ابوبکر، به منظور پیشرفت امور مسلمین با او بیعت و همراهى نمود و حتى با این که خود را از حاضران شوراى عمر، شایستهتر به خلافت مىدانست، چون عثمان به خلافت رسید به منظور تقویتحاکمیت اسلام با او بیعت و همراهى کرد، هر چند که کمى بعد به سبب موضوعاتى که بررسى آنها در حوصله این بحث نیست از عثمان فاصله گرفت .
مىتوان گفت، اگر على (ع) به قدرت نگاه اصیلى داشت، دست کم مىتوانستبا اتخاذ برخى مواضع و همراهى نکردن با خلفا، موجبات ضعف آنان را فراهم کند; اما به سبب آن که حفظ مکتب برایش مهم شمرده مىشد، صبر تلخ پیشه کرد، که در خطبه شقشقیه بدان اشاره مىکند:
خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یک به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند، نوشیدند و من آن مدت دراز را با شکیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم . [١١]
٣ . على (ع) و شوراى عمر
على (ع) بهترین فرصتبراى کسب قدرت را در جریان شوراى عمر به سبب پایبندى به اصول از دست داد و حاضر نشد با گفتن دروغ مصلحتى مبنى بر پیروى از سنتشیخین، قدرت را کسب کند و بعد به راه خود رود .
چون عمر ضربتخورد و رایش درباره شخص معین قرار نگرفت، از این رو کار را در میان شش نفر از بزرگان صحابه نهاد که عبارت بودند از على (ع)، عثمان بن عفان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و به آنها دستور داد در طى سه روز کسى را از میان خود به خلافتبرگزینند . [١٢]
در این شورا، چون بعد از مدتى عبدالرحمان از حق انتخاب شدن صرف نظر کرد، حق انتخاب کردن خلیفه را به دست آورد . عبدالرحمان به سوى على (ع) آمد و دستش را گرفت و گفت:
با تو بیعت مىکنم به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت رسول و سیره ابوبکر و عمر عمل کنى .
على (ع) در پاسخ گفت:
تو با من بر اساس پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد و راى خودم بیعت کن . [١٣]
عبدالرحمن نپذیرفت و پیشنهاد خود را با عثمان در میان گذاشت و او به پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و شیخین متعهد شد و به خلافتبرگزیده شد . [١٤] در نگاه على (ع) به قدرت، مصلحت اندیشى به منظور جلب نفع شخصى، زشتشمرده مىشود . مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است، اما على (ع) مصلحت اندیشى را نمىپذیرد، [١٥] هر چند به بهاى از دست دادن قدرت باشد .
٤ . على (ع) و تاکید بر محاکمه پسر خلیفه
بنا به نوشته مورخان، پس از کشته شدن عمر به دست ابولؤلؤ، عبیدالله بن عمر ، اقدام به قتل خود سرانه هرمزان (مسلمان) و دختر ابولؤلؤ و جفینه (مردى ترسا از حیره) کرد، اما عثمان با این استدلال که نمىتواند تحمل کند، دیروز پدر را بکشند و امروز فرزند را، حاضر به پرداخت دیه شد و از اجراى حکم قصاص خوددارى کرد، اما على (ع) بر این امر اصرار داشت که او باید قصاص شود، تا جایى که این تصمیم سبب شد بعد از روى کار آمدن على (ع) به خلافت، عبیدالله بن عمر به نزد معاویه روانه شود .
مردم درباره خون هرمزان و نگهدارى عثمان از عبیدالله بن عمر سخن بسیار گفتند . پس عثمان به منبر آمد و گفت: من خودم صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشیدم و براى خون عمر آن را رها کردم .
پس مقداد بن عمرو به پا خاست و گفت: هرمزان چاکر خدا و پیامبر او است و تو را نمىرسد که حق خدا و پیامبرش را ببخشى . گفت: پس مىنگریم و مىنگرید . سپس عثمان، عبیدالله بن عمر را از مدینه به کوفه فرستاد و او را در خانهاى فرود آورد . [١٦]
اما على (ع) در عهد عثمان خواهان قصاص عبیدالله بن عمر بود و بر خلاف نظر عثمان بر این امر اصرار داشت . [١٧] و این امر به سبب پایبندى حضرت بر اجراى احکام اسلامى بوده است .
٥ . على (ع) و بدرقه ابوذر
على (ع) در زمان عثمان، بر خلاف راى او به همراه فرزندانش به بدرقه ابوذر که، از سوى عثمان به ربذه تبعید شده بود، رفت . عثمان به مروان گفت: اى مروان، او (ابوذر) را بیرون کن و کسى را مگذار که با او سخن گوید تا بیرون رود . پس على و حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عمار بن یاسر براى دیدن ابوذر بیرون آمدند، پس على رفت که با او سخن گوید، لیکن مروان گفت: امیرمؤمنان نهى کرده است که کسى با او سخن گوید . پس على تازیانه را بلند کرد و بر شتر مروان نواخت و گفت: دور شو، دایتبه آتش کشاند . سپس او را بدرقه کرد و با او سخنانى گفت که شرح آن طولانى است [١٨] و هر مردى از آنان با او سخن گفت و بازگشتند و مروان نزد عثمان باز آمد و در این باب میان او و على گلهمندى پیش آمد و سخنانى زننده به یکدیگر گفتند . [١٩]
٦ . على (ع) و تاکید بر اجراى حکم شرعى درباره ولید بن عقبه
على (ع) در عهد عثمان، بر ولید بن عقبه، حاکم منصوب خلیفه بر شهر کوفه، به دلیل شرب خمر حد جارى ساخت; این در حالى بود که بسیارى به سبب خویشى ولید با خلیفه از اجراى این حکم خوددارى مىورزیدند . در سال ٢٦، عثمان ولید بن عقبه را والى کوفه کرد و او نماز بامداد را با مردم در حال مستى چهار رکعتخواند، پس عثمان او را عزل و به جاى او سعید بن عاص را نصب کرد، و چون ولید از راه رسید، عثمان گفت که او را حد مىزند، پس مردم براى خویشاوندى او، که برادر مادرى عثمان بود، پیش نرفتند، اما على برخاست و او را حد زد . [٢٠]
٧ . على (ع) و قتل عثمان
از مطالعه منابع تاریخى و نهج البلاغه به دست مىآید که على (ع) موضع اصلاحى، انفعالى در جریان شورش علیه عثمان اتخاذ کرده و نظر حضرت اصلاح عثمان یا کنارهگیرى او از خلافت و واگذارى آن به شورا بوده است، نه قتل خلیفه . و على (ع) شخصا برنامهاى براى قتل عثمان و استفاده از این موقعیتبراى رسیدن به قدرت نداشته است . حضرت در جریان شورش علیه عثمان خواهان مهار بحران بود و بدین سبب بود که میانجیگرى میان شورشیان و عثمان را پذیرفت و سعى کرد با سخنان خویش عثمان را وادار به اصلاح امور کند .
على (ع) در نهج البلاغه شانزده نوبت درباره عثمان سخن گفته است و هر چند گروه انقلابیون را ذیحق دانسته، قتل عثمان در مسند خلافت را با مصالح کلى اسلام منطبق ندانسته است . [٢١]
براى مثال، على (ع) در چند مورد موضع خود را درباره قتل عثمان بیان داشت:
مردم بر عثمان خرده گرفتند، من یکى از مهاجران بودم، بیشتر خشنودى او را مىخواستم و کمتر سرزنش نمودم . [٢٢]
به خدا سوگند کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم، چندان که ترسیدم در این کار گناهکار شوم . [٢٣]
اگر کشتن عثمان را فرمان داده بودم، قاتل بودم و اگر مردمان را از قتل وى باز داشته بودم، یارى او کرده بودم . [٢٤]
٨ . على (ع) و پذیرش خلافت
على (ع) که خود را شایستهترین کس براى جانشینى رسول خدا مىدانست، چون پس از رحلت پیامبر به مدت بیست و پنجسال از کسب مقام خلافت دور ماند و در این مدت تغییراتى بر خلاف دیدگاهش در جامعه بروز کرد، بعد از آن که عثمان به قتل رسید، در آغاز حاضر به پذیرش مقام خلافت نشد و شرایط زمانى را بدترین زمان براى تحقق حکومتخود دانست و تنها بعد از اصرار توام با فشار مردم و پذیرش شروطش آن را پذیرفت و این امر تنها بدین سبب بود که بتواند اهداف متعالى خود را پیاده کند، و گرنه على (ع) قدرت محور نبوده است که در هر شرایطى به دنبال کسب قدرت برود .
بر اساس روایت منقرى، على (ع) در حالى که از پذیرفتن قدرت ناراضى بود، با اصرار مردم و به علت جلوگیرى از تفرقه، خلافت را پذیرفت . [٢٥]
به گزارش مؤلف الغارات على (ع) به علت فشار مردم و بعد از آن که مردم شروط وى را پذیرفتند و آنان قول همکارى و وحدت دادند، به ناچار خلافت را پذیرفت . [٢٦] حضرت در پاسخ اصرار مردم فرمود:
مرا بگذارید و دیگرى را به دست آورید که ما پیشاپیش کارى مىرویم که آن را رویهها است و راه راست ناشناسا گردید . . . من اگر وزیر باشم بهتر است تا امیر . [٢٧]
٩ . على (ع) و تاکید بر ظلم ستیزى و عدالتخواهى
نوع نگاهى که على (ع) به قدرت و مظاهر آن داشت، سبب شد هیچ گونه ملاحظهاى در اجراى حق و گرفتن حق مظلوم از ظالم نداشته باشد، بدین منظور، به محض به دست گرفتن قدرت آشکارا اعلام کرد که تمام امتیازات باطل و اموالى که به ناحق در دوره عثمان به افراد داده شده است را باز پس مىگیرد، و عدالت را بر قرار مىسازد; و البته با علم به این که اتخاذ چنین سیاستى او را با مشکلاتى مواجه مىکند، دستبه این اقدام زد .
سیاست على (ع) صریح بود و نمىخواست کارى را که مىخواهد بکند در دلش مخفى نگه دارد و بگوید فعلا حرف صریحى نزنم تا این مردم که امروز آمدند با ما بیعت کنند و خیال کنند که این نظم موجود همان طورى که هستحفظ مىشود، ولى بعد که بر کار سوار شدیم برنامه هایى را که مىخواهیم، اجرا کنیم . [٢٨]
على (ع) سعى در اجراى حدود الهى و برقرارى عدالت و مساوات داشت; بدین منظور، در همان آغاز خلافتخود فرمود:
بدانید، اگر درخواستشما را پذیرفتم با شما چنان کنم که خود مىدانم و به گفته گوینده و ملامتسرزنش کنندهاى گوش نمىدهم . [٢٩]
على (ع) در زمینه ستاندن حق مظلوم از ظالم فرمود: الذلیل عندی عزیز حتى آخذ الحق له، والقوى عندی ضعیف حتى آخذ الحق منه . [٣٠]
عدالتخواهى و ستم ستیزى، شاخصه مهم شخصیت على (ع) است تا جایى که على (ع) یکى از اهداف حکومتخود را احقاق حق مستضعفان و برقرارى عدالت مىداند و گر نه حکومت فى نفسه برایش ارزشى نداشته است و خود در پاسخ ابن عباس حکومت را بى ارزشتر از نعلین پینه بستهاى دانسته است «مگر آن که حقى را بر پا سازم یا باطلى را بر اندازم» . [٣١]
على (ع) عدالت را رساندن هر فردى به حقش و در هم شکستن تمام موانع در ارتقاى افراد و قرار گرفتن هر چیزى در جاى خودش و اعطاى هر حقى به مستحقش مىداند و درباره فلسفه عدالت مىفرماید:
خداوند متعال براى رهبران عدالت مقرر داشته که خود را با مستمندان یکسان قرار دهند تا فقرا ناراحت نشوند . [٣٢]
حضرت در اهمیت عدالت مىفرماید: «ملاک السیاسه العدل» [٣٣] و «خیرالسیاسات العدل» [٣٤] و «العدل افضل السیاستین» . [٣٥]
على (ع) در آغاز حکومت درباره اجراى عدالت فرمود:
به خدا اگر ببینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مىگردانم که در عدالت گشایشى است و آن که عدالت را برنتابد ستم را سختتر یابد . [٣٦]
حضرت در جاى دیگر مىفرماید:
به خدا اگر هفت اقلیم را با آن چه زیر آسمانها استبه من بدهند، تا خدا را نافرمانى کنم و پوست جوى را از مورچهاى ناروا بربایم چنین نخواهم کرد . [٣٧]
١٠ . على (ع) و تاکید بر اجراى سیاست تسویه درباره بیت المال
على (ع) با روش هایى که بعد از پیامبر در تقسیم بیت المال شکل گرفتبه مخالفتبرخاست و در این امر بر مساوات و برابرى بدون هیچ گونه تبعیض و امتیازى تاکید کرد و در یک اقدام عملى در آغاز خلافتخود به عبیدالله بن رافع، خزانه دارش، دستور داد به همه سه درهم بدهد که این عمل با اعتراض عدهاى از اشراف و بزرگان مواجه شد و حتى عدهاى چون طلحه و زبیر و . . . از قبول سهم خود به نشانه اعتراض خوددارى کردند و مدتى بعد زنان عرب هم از این که در عطا با زنان عجم مساوى شدند، اعتراض کردند; اما على (ع) کسى نبود که براى جلب رضایت عدهاى از اصولش بگذرد و بدین سبب حتى در اواخر خلافتخود به درخواست مالک اشتر مبنى بر بخشش به سران قبایل و شیوخ به منظور استفاده از نفوذشان در بسیج مردم، پاسخ منفى داد .
على (ع) با این که مىدانست تقسیم عادلانه بیت المال هر چند حق است، اما هماهنگ با مصلحت نیست و باید سردمداران را مقدم شمرد و ثروتمندان صاحب زور را سهم بیشتر دهد و از سهم مستضعفان بکاهد، اما هرگز این کار را نکرد و دقیقا طرفدار اجراى حق و عدالتبود; هر چند براى گروهى ناخوشایند باشد تا جایى که از حمایتش دستبردارند و به مخالفتش برخیزند . [٣٨] رفتارهاى على (ع) در عصر پیامبر هم به تبعیت از سنت رسول مؤید تقسیم برابر دارایىها است . على بعد از سریه یمن در زمان پیامبر، چون به خدمتحضرت رسید و سپس به سوى سپاه بازگشت و دید ابو رافع در قبال درخواستسپاهیان لباسهاى نو به آنان بخشیده است، از این کار او به شدت ناراحتشد و دستور داد آن جامهها را از تن به در کندند . [٣٩] حضرت به خویشان خود در این زمینه امتیازى نداد . ابو رافع، خزانه دار على (ع) بر بیت المال مىگوید:
روزى على به خانه رفت، دخترش زیور گرفته بود و مرواریدى از بیت المال را بر او دید که از پیش مىشناخته بود، گفت: این را از کجا آوردهاى؟ به خدا باید دست او را ببرم . ابو رافع گوید: چون اصرار وى بدیدم، گفتم: اى امیرمؤمنان، به خدا من این را زیور برادر زادهام کردهام، اگر من نداده بودمش چگونه بدان دست مىیافت . پس او خاموش شد . [٤٠]
بر اساس روایتهاى مختلف، على (ع) به درخواست عقیل بن ابى طالب مبنى بر بخشش بیش از سهمش از بیت المال توجهى نکرد و آن را برابر با خیانت کردن به نمازگزاران روز جمعه (روایت ثقفى کوفى) یا سوختن در آتش (روایت نهج البلاغه) یا سرقت (روایتسیوطى) دانسته است . على (ع) املاکى که عثمان به خویشان خود داد را باز پس گرفت [٤١] و بیت المال را طورى تقسیم مىکرد که در محل آن چیزى دیده نمىشد . [٤٢]
عبدالله بن عباس به امام حسن (ع) نوشت:
برخى مردم به این دلیل پدر تو را ترک کرده و به سوى معاویه رفتند که چون او در تقسیم بیت المال به صورت مساوى با همه رفتار مىکرد و آنها نمىتوانستند این اقدام او را تحمل کنند . [٤٣]
على آن قدر در حفظ بیت المال دقیق بود و در این راه بر عمال و نزدیکان و ماموران خراج سخت مىگرفت که مورخان او را به بخل و خست وصف کردند و کاملا طبیعى بود کسانى که به انگیزه حصول به منافع مادى قیام کرده بودند در مقابل چنین نگرشى به پا خیزند . [٤٤]
١١ . على (ع) و بى اعتنایى به توصیه مصلحت اندیشان
على (ع) در اقدامى مهم به عزل والیان عثمان (جز ابوموسى اشعرى) پرداخت و به توصیههاى کسانى چون مغیره بن شعبه و عبدالله بن عباس در ابقاى موقت آنها، به خصوص معاویه، توجهى نکرد و از طرف دیگر حاضر نشد به افرادى چون طلحه و زبیر و رهبران قبایلى چون اشعثبن قیس امتیازى بدهد و از این طریق قدرت خود را حفظ کند .
طلحه و زبیر از على خواستار ولایتبصره و کوفه شدند، على نپذیرفت و گفتشما نزد من بمانید تا به کمک شما این کار را تحمل کنم . [٤٥] مغیره گفت:
تو را حق نیک خواهى و اطاعت مسلم است . با راى درست امروز کار فردا را سامان توانى داد و با تباهى امروز کار فردا را تباه خواهى کرد . معاویه را بر سر کارش نگهدار و همه عاملان عثمان را بر کارشان نگهدار و چون اطاعت آوردند و از سپاهیان بیعت گرفتند، تغییرشان بده یا واگذار . [٤٦]
على (ع) در برابر درخواست ابن عباس مبنى بر ابقاى موقت معاویه و دادن امتیاز به طلحه و زبیر گفت:
این که گفتى نگاهش دارم به خدا تردید ندارم که از لحاظ کار دنیا نکو است و به صلاح است، اما تکلیفى که بر گردن دارم و معرفتى که از حال عملشان دارم ایجاب مىکند که هیچ کدامشان را به کار نگمارم . [٤٧]
در حقیقت على (ع) حاضر نبود از ستمگران به عنوان عوامل اجرایى خویش استفاده کند، هر چند به کارگیرى آنها سبب استحکام حکومتش شود .
على (ع) بر اساس عقیده به مخالفتبا عثمان برخاست و هنگامى که با او بیعتشد، خواست قبیله و غنیمت را باطل کند و تمام امور را بر اساس عقیده قرار دهد و در این راه ناچار بود در صفوف موافقان خود تغییراتى ایجاد کند و در حقیقت این عمل نوعى تمرین اساسى در سیاستبود . [٤٨]
١٢ . پاى بندى به عهد و پیمان
على (ع) شاخصه تفاوت سیاستخود را با معاویه در همین امر مىدانست و نه تنها خود به این امر سخت پایبند بود، در نامه هایى که به کارگزارانش مىنوشتبر اجراى این اصل تاکید داشت و این مساله در راستاى نگاه اعتبارى به قدرت بود; چه اگر قدرت در نظر او اصیل بود باید با استفاده از هر شیوهاى از آن محافظت مىکرد .
على (ع) فرمود:
به خدا سوگند، معاویه زیرکتر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنى و گنهکارى است . اگر پیمان شکنى ناخوشایند نمىنمود زیرکتر از من کسى نبود . [٤٩]
حضرت با آن که در جریان جنگ صفین راضى به حکمیت نبود، اما بعد از انعقاد صلحنامه با معاویه آن را محترم شمرد و نقض آن را جایز ندانست .
على (ع) در نامه معروف خویش به مالک اشتر او را به پایبندى به عهد و پیمان سفارش مىکند و دلیل این کار را برایش توضیح مىدهد:
و اگر با دشمنت پیمان نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد و پیمان خویش وفا کن و آن چه را بر ذمه دارى ادا و خود را چون سپرى براى پیمانتبر پا، چه مردم بر هیچ چیز از واجبهاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد سخت همداستان نباشند . . . پس در پیمان نه خیانتى توان کرد و نه فریبى داد و نه مکرى پیش آورد . [٥٠]
١٣ . على (ع) و پاى بندى به اخلاق سیاسى
على (ع) براى حفظ قدرت، حاضر به گفتن دروغى یا به کارگیرى نیرنگ و فریبى نبود و به راستى و درستى توجه خاصى داشت . البته خود مىدانست در عصرى زندگى مىکند که
گوینده حق اندک است، و زبان در گفتن راست ناتوان، آنان که با حقند، خوارند و مردم به نافرمانى خدا گرفتار، سازش یکدیگر را پذیرفتار، جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار، عالمشان دو رو و قارى شان سود جو . [٥١]
على (ع) تاکید دارد که براى دستیابى و حفظ حکومتحاضر به دغل کارى و خیانت نیست و فرمود:
بزرگترین خیانت، خیانتبه مسلمانان است . [٥٢]
از نظر او، حفظ قدرت بر مبناى صداقت ارزش دارد و حضرت «صداقت را بنیادىترین اصل سیاست مدیریتى شمرد و صداقت و رو راستى با مردمان را اصل مهم حاکمیتش قرار داده بود . در نگاه او، صداقت نخستین شرط سیاستمدارى است» . [٥٣]
على (ع) براى تداوم حکومتش از زور، استبداد، تطمیع و فریفتن مردمان با امور دنیوى، اجبار یا فریب استفاده نکرد و مقید به اصول دینى بود و با این که مىدانست مردم چگونه رام مىشوند، حاضر به استفاده از شیوههاى نادرست نبود و به همین دلیل هم در صحنه سیاسى مغلوب شد; اما به سبب پایبندى به این امور است که به عنوان چهرهاى ماندگار در تاریخ بشرى مىدرخشد و به سبب الگوى خاصى که در حکومت دارى ارائه داده است مورد ستایش عموم مورخان و محققان قرار گرفته است .
١٤ . على (ع) و بى اعتنایى به مظاهر دنیوى
على (ع) هرگز براى رسیدن به مواهب دنیوى حاضر به زیر پا گذاشتن اصول اساسى خود نبوده و اگر هم به دنیا، قدرت و مظاهر آن توجه داشت، براى اجراى عدالت و ستاندن حق مظلومان از ستمگران و احیاى سنت رسول بود .
على (ع) دعوا بر سر قدرت را اختلاف بر سر آب بینى بز مىداند و در نکوهش دنیا گفته است «به خدا که این دنیاى شما در دیده من خوارتر از استخوان خوکى است که در دست گرى باشد» . [٥٤]
على (ع) قدرت را وسیله آزمایش مىداند:
خدا ساختن کارشان را از تو خواست و آنان را وسیلت آزمایش تو ساخت . [٥٥]
حضرت دنیا و مظاهر آن را فریب خود ناتوان دانست:
اى دنیا، اى دنیا، از من دور شو! با خودنمایى فرا راه من آمدهاى؟ یا شیفتهام شدهاى؟ مباد که تو در دل من جاىگیرى، هرگز! جز مرا بفریب! مرا با تو چه نیازى است؟ من تو را سه بار طلاق گفتهام و بازگشتى در آن نیست، زندگانىات کوتاه است و جاهت ناچیز و آرزوى تو داشتن خرد . [٥٦]
على (ع) در موارد دیگرى هم به نکوهش دنیا پرداخته است، [٥٧] اما این بدان معنا نیست که حضرت توجهى به دنیا نداشته است، بلکه بر عکس خود به کار و کوشش و آباد کردن زمینها، کشاورزى و درخت کارى توصیه مىکرد و خود نیز این کارها را انجام مىداد . منتها آن چه از نگاه على (ع) ناپسند شمرده مىشد، غرق شدن در دنیا و دور شدن از خداوند متعال است .
١٥ . على (ع) و تاکید بر ساده زیستى
على (ع) اگر مىخواست، مىتوانستبه عنوان خلیفه و بالاترین مقام سیاسى جامعه اسلامى هر طور بخواهد زندگى کند، اما هیچ گاه این گونه رفتار نکرد . ابن قتیبه مىنویسد:
على در دوران خلافتش از هر وقت دیگر زاهدانهتر زندگى کرد و وقتى به او اعتراض مىشد، مىگفت پیشواى مردم باید مراقب اعمال خود باشد . [٥٨]
على (ع) براى بهبود زندگى خود و نزدیکانش برداشتشخصى از بیت المال را نمىپسندد و از نظر او «مال، مال مردم است و حاکم و خویشان او حق گرفتن چیزى از آن به مقدار حق خود ندارند . [٥٩]
على (ع) به ساده زیستى خود و علت آن اشاره دارد:
بدان که پیشواى شما بسنده کرده است از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خویش نموده . . . به خدا از دنیاى شما زرى نیندوختم و از غنیمتهاى آن ذخیرت ننمودم . بر جامه کهنهام نیفزودم . . . و اگر خواستمى، دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم، لیکن هرگز هواى من بر من چیره نخواهد گردید و حرص مرا به گزیدن خوراکها نخواهد کشید . چه بود که در حجاز یا یمامه کسى حسرت گرده نانى برد، یا هرگز شکمى سیر نخورد و من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایى باشند از گرسنگى به پشت دوخته و جگرهاى سوخته، یا چنان باشم که گویند درد تو این بس که سیر بخوابى و گرداگردت جگرهایى بود در آرزوى پوستبزغاله . آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشایندهاى روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى نمونهاى برایشان نشوم . [٦٠]
تجزیه و تحلیل محتواى این نامه که على (ع) آن را در خطاب به عثمان بن حنیف والى بصره در اعتراض به شرکت در مهمانى یکى از جوانان ثروتمند بصره نوشته است، نشان مىدهد که حضرت با درک شرایط زمانه و با علم به این که در برخى نقاط دنیاى اسلام مردم در سختى زندگى مىکنند، به اتخاذ این شیوه منظور همراهى با آنان و درک شرایطشان نمود و در راستاى همین سیاست است که به محض ورود به کوفه حاضر نشد در قصر اقامت کند . «حضرت دوازدهم رجب سال سى و ششم هجرى وارد کوفه شد . به آن حضرت گفتند:
اى امیرمؤمنان، آیا در کاخ منزل نمىکنى؟ فرمود: حاجتى به منزل کردن در آن قصر نیست» . [٦١]
حضرت نه تنها ساده مىزیست، بلکه ثروتى هم که داشت در میان تهیدستان و تنگدستان تقسیم مىکرد . «روش او در زندگى، قناعت در خوراک و پوشاک بود، او تمام درآمد سرشارى که از املاک خود به دست مىآورد را در میان تنگدستان و بینوایان صرف مىکرد و خود و خانوادهاش از جامه تنها به کرباسى خشن و از خوراک به قرص نانى جوین مىساختند» . [٦٢]
١٦ . رعایت اصول انسانى و اخلاقى در رویارویى با دشمنان
على (ع) همواره سعى در حفظ اصول انسانى و اسلامى داشت و توصیههاى آن حضرت به سپاهیانش در آغاز و جریان جنگ جمل، صفین و نهروان و اجازه برداشت آب به سپاه معاویه بعد از تصرف شریعه (بر خلاف اقدام معاویه) و رفتارش با کسانى چون عمروبن عاص در جنگ صفین این مدعا را ثابت مىکند . به تعبیر مودودى، روشى که حضرت طى نبرد جمل اختیار کرد فرق خلیفه و پادشاه را به خوبى نشان مىدهد . [٦٣]
على (ع) در جریان جنگ جمل بر یاران خود بانگ زد و فرمود:
هیچ کس را تعقیب مکنید و هیچ زخمى را مکشید و هیچ مالى را غارت نکنید و هر کسى سلاح بر زمین گذارد و هر کس در خانه خود را ببندد در امان است . [٦٤]
همچنین به یاران خود توصیه کرد:
تا ایشان کسى از شما را نکشتهاند جنگ را آغاز مکنید و چون به هزیمتشدند از اموال ایشان چیزى مگیرید و بر زخمیان و مجروحان تندى و بد رفتارى مکنید . [٦٥]
همچنین فرمود:
شرمگاهى را آشکار مکنید، هیچ پردهاى را مدرید، بى آن که بار یابید به هیچ خرمگاهى درون مشوید و زنان را بر میازارید هر چند شما را دشنام دهند و به فرماندهان و نیکانتان ناسزا گویند . [٦٦]
على (ع) در برابر اعتراض یاران خویش که مىگفتند، چگونه جنگ کردن با مخالفان جایز است، اما غارت زنان و اموال آنان نه، فرمود:
مسلمانان را نمىتوان به اسارت گرفت و اموالشان را غارت کرد و زنانشان را به خود تعلق داد، چون اینان بر مبناى اسلام ازدواج کردهاند . و چون قانع نشدند، گفت: کدام یک از شما حاضر است، ام المؤمنین عایشه را سهم خود بگیرد و در این جا بود که شورشیان متوجه خطاى خود شدند و به حکم او گردن نهادند . [٦٧]
نوع نگاه على (ع) به قدرت و پایبندى اش به رعایت اصول اخلاقى آن قدر واضح بود که سیاستمداران و زیرکان عصر آن را مىشناختند و این مطلب از پاسخى که عمرو بن عاص به معاویه در خصوص نگرانى اش در تصرف شریعه به دست على (ع) داد، نمایان است . «چون یاران على بر شریعه غالب شدند، یاران معاویه گفتند: اکنون که آب را گرفتهاند ما بیچارهایم، عمرو بن عاص گفت: کارى که تو با على و همراهانش روا شمردى على با تو و یارانت روا نمىشمارد» . [٦٨] ملاحظه مىشود که على (ع) بر خلاف تاکتیکهاى نظامى آن عصر «امر کرد قشون معاویه از آب مانند لشکر خودش استفاده نمایند» . [٦٩] و این کار حضرت، آشکارا تفاوت میان نگاه اعتبارى و اصیل را به قدرت نمایان مىسازد . برخورد على (ع) با عمروبن عاص در جریان جنگ صفین، [٧٠] بر رعایت اصول اخلاقى از سوى ایشان تاکید دارد، در حالى که دشمنان او از انجام هر اقدامى حتى کشف عورت براى نجات خویش صرف نظر نمىکردند، حضرت حاضر نشد دشمن خویش را در هر حالى به قتل برساند .
على (ع) براى حفظ قدرت حاضر نشد از اصول غیر اخلاقى چون سب و دشنام گویى استفاده کند و چون در جریان جنگ صفین مطلع شد کسانى چون حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى به لعن معاویه و اهل شام مشغولند، [٧١] فرمود:
من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، لیکن اگر کردههاى آنان را باز گویید و حالشان را فرا یاد آرید به صواب نزدیکتر بود و در عذرخواهى رساتر . به جاى دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان قرار گردان و از گمراهىشان به راه راستبرسان . [٧٢]
در حالى که دشمنان على بد گویى و ناسزا گفتن را شعار خود قرار داده و آن را یکى از طرق تبلیغ علیه او مىدانستند، على (ع) از این راه استفاده نکرد و با بهترین بیان حقیقتحال آنها را بیان مىفرمود . [٧٣] على نه تنها به جعل حدیث نپرداخت، بلکه استفاده از این ابزار را براى حفظ قدرت بسیار زشت مىشمرد . حضرت توصیه مىکرد که مراقب جاعلان حدیثباشند و در قبول حدیث احتیاط کنند .
در دست مردم حق است و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، و آن چه در خاطر سپرده شده است و آن چه حدیث گوید، بدان گمان برده است و بر رسول خدا در زمان او دروغ بستند تا آن که برخاست و گفت: هرکه به عمد بر من دروغ بندد، جایى در آتش براى خود آماده سازد . [٧٤]
١٧ . امانت دانستن قدرت
على (ع) بر خلاف حاکمانى چون معاویه که نگاهى اصیل به قدرت داشت، آن را به منزله امانت مىنگریست و تلاشش رعایت اصول امانت دارى درباره قدرت بود و این امر از اعمال او و سفارش هایى که به والیان خویش نمود، به دست مىآید .
حضرت در نامهاى که به اشعثبن قیس والى آذربایجان نوشت، حکومت را امانتى در دست او معرفى کرد:
وظیفه حکومتى که به تو سپردهاند طعمهاى نیست که به چنگ آورده باشى، بلکه امانتى است که به تو دادهاند و مالى که در دست دارى همه اموال خدا است و تو فقط گنجور خداوند بر آن اموالى تا آن را به من بسپارى . [٧٥]
على (ع) در نامهاى دیگر به عبدالله یا عبیدالله بن عباس او را به سبب سهلانگارى در نگهدارى امانت و استفاده شخصى از مظاهر قدرت، سرزنش کرده است:
من تو را در امانتشریک خود داشتم و تو امانت مسلمانان را تباه کردى، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى، در حالى که مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى . . . به خدا اگر حسن و حسین چنان کردند که تو کردى، از من روى خوش ندیدندى و به آرزوى نرسیدندى تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى که به ستمشان پدید شده، نابود گردانم . [٧٦]
١٨ . توصیه به فرزندانش در چگونگى برخورد با ابن ملجم
على (ع) براى تبعیت از سنت پیامبر - على رغم قول شیخ مفید در ارشاد، که معتقد استحضرت دستور به سوزاندن ابن ملجم داده است - به فرزندان خود توصیه کرد که حتى در برخورد با ابن ملجم اصول انسانى و اسلامى را رعایت کنند و اگر پدرشان با ضربت او به شهادت رسید، ضربتى به او بزنند و اگر زنده ماند خود در این باره تصمیم خواهد گرفت:
پسران عبدالمطلب، نبینم در خون مسلمانان فرو رفتهاید و دستها را بدان آلوده و گویید امیرمؤمنان را کشتهاند! بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود، بنگرید! اگر من از این ضربت مردم او را تنها یک ضربتبزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا شنیدم که فرمود: بپرهیزید از بریدن اندام مرده هر چند سگ دیوانه باشد . [٧٧]
در حقیقت، على (ع) با این توصیه خواستسنت جاهلى مثله کردن که پیامبر (ص) آن را لغو کرده بود و دوباره زمینههاى احیاى آن فراهم شده بود را ملغا سازد .
١٩ . محتواى وصیت على (ع)
على (ع) در توصیههاى خود به فرزندانش شیوههاى حفظ قدرت را به آنان نیاموخت، بلکه آن چه بر آن تاکید داشت رعایت اصول اصیل اسلامى و مسائل اخلاقى و عدم توجه به دنیا و مظاهر آن است .
نگاهى به وصیت على (ع) که منابع مختلف [٧٨] آن را نقل کردهاند، نشان مىدهد که حضرت فرزندانش را به برپایى نماز و روزه گرفتن، پرداخت زکات، بردبارى، پایدارى، نیکى، امر به معروف و نهى از منکر، عمل به فرمانهاى الهى و اداى فرایض، دفاع از حق، به یاد مردم بودن، خدا را همواره در نظر داشتن، فریفته دنیا نشدن، رعایت عدالت، تقوا، بخشش گناهکاران، فرو بردن خشم، نیکى با همسایگان، تربیت درست فرزندان، به حساب خود رسیدگى کردن، دوستى با نیکان، حفظ دین، توجه به ستمدیدگان، حفظ اتحاد، تلاش در برقرارى صلح میان مسلمین، توجه به قرآن و سنت رسول، توجه به ایتام، برپایى جهاد و . . . توصیه نموده است .
نتیجه
نگاه على (ع) به قدرت، آرمانى، اعتبارى و اصولى بوده است و آن چه براى حضرت اهمیت داشت، حفظ مکتب و عقیده بود و ایشان به قدرت به عنوان ابزارى براى رسیدن به اهداف متعالى مد نظرش مىنگریست و اساسا حضرت، اصول محور بوده است نه قدرت محور; بدین سبب دستبه هر اقدامى جهت کسب قدرت و حفظ آن نزد و نگاه على (ع) به دنیا، قدرت، ثروت و سیاست آن است که از آنها حداقل استفاده را بکند و از دیدگاه او قدرت زمانى ارزش دارد که در خدمتحق و سعادت مردم باشد .
منابع:
- ابن ابى الحدید، عزالدین، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ اول، (قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ١٣٧٨ ق) .
- ابن اسحاق، رفیع الدین محمد همدانى، سیرت رسولالله، مصحح جعفر مدرس صادقى، چاپ دوم، (تهران، نشر مرکز اطلاعات، ١٣٦٤) .
- ابن العبرى، غریغوریوس ابوالفرج امرون، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمد على تاج پور و حشمتالله ریاضى، چاپ اول (تهران، اطلاعات، ١٣٦٤) .
- ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، چاپ دوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٦) .
- ابن طباطبا، محمد بن على، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، چاپ سوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧) .
- ابن عساکر، ابى القاسم على بن الحسن، تاریخ مدینة دمشق، (بىجا، دارالبشیر، بىتا) .
- ابن قتیبه الدینورى، ابى محمد عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسة، تحقیق، محمد الزینى (بیروت، دارالمعرفة، بىتا) .
- اصفهانى، ابوالفرج على بن حسین، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، چاپ دوم (بىجا، مؤسسه مطبوعاتى علمى، بىتا) .
- بیضون، ابراهیم، رفتارشناسى امام على (ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمدى، سیجانى، چاپ اول، (تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، ١٣٧٩) .
- بیات، عزیزالله، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، چاپ دوم (تهران، مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه شهید بهشتى، ١٣٧٠) .
- البحرانى، کمال الدین میثم بن على بن میثم، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، (بىجا، دفتر نشر الکتاب، ١٤٠٤ق) .
- ثقفى کوفى، ابراهیم بن محمد، الغارات، ترجمه محمد باقر کمرهاى، چاپ اول (بىجا، فرهنگ اسلام، ٢٥٣٦) .
- الجابرى، محمد عابد، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى٣) چاپ دوم (بیروت، مرکز دراسات الوحده العربیه، ١٩٩٢م) .
- جرداق، جرج، امام على (ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه سید هادى خسروشاهى، چاپ سوم (قم، خرم، بىتا) .
- دینورى، ابوحنیفه احمد بن داوود، اخبار الطوال، محمود مهدوى دامغانى، چاپ اول (تهران، نشر نى، ١٣٦٤) .
- الدورى، عبدالعزیز، مقدمه فى تاریخ صدر الاسلامى، چاپ دوم، (بیروت، المطبعه الکاتولیکیه، ١٩٦١م) .
- سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سیدهادى خسروشاهى و محمدعلى گرامى، چاپ هشتم، (تهران، شرکتسهامى انتشار، بىتا) .
- شریعتى، على، شیعه، (مجموعه آثار، ج٧) چاپ اول، (تهران، سحاب کتاب، ١٣٥٨) .
- - ، على حقیقتى بر گونه اساطیر، (بىجا، بعثت، بىتا) .
- شریعتمدارى، على، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، چاپ هیجدهم (تهران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، ١٣٨٠) .
- شهیدى، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، چاپ یازدهم (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٦) .
- - ، زندگانى امیرمؤمنان على (ع) (على از زبان على)، چاپ نوزدهم (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٩) .
- شعبانلو، حسن، «الگوى آرمان گرایى واقع بینى در اندیشه و سیره امام على (ع)، اندیشه صادق، ١٣٧٩، شماره اول .
- طبرى، محمدبن جریر، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، (تهران، اساطیر، ١٣٦٢) .
- عسکرى، سید مرتضى، نقش ائمه در احیاء دین، چاپ اول (تهران، دانشکده اصول الدین، ١٣٧٩) .
- عقاد، عباس محمود، شخصیتحضرت على (ع)، ترجمه سید جعفر غضبان، چاپ سوم (ساحل، بىتا) .
- مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، عزیزالله عطاردى، چاپ اول (تهران، عطارد، ١٣٧٨) .
- مسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ٢٥٣٦) .
- مسکویه رازى، ابو على، تجارب الامم، تصحیح ابوالقاسم امامى، چاپ اول (تهران، سروش، ١٣٦٩) .
- مطهرى، مرتضى، پیرامون انقلاب اسلامى، چاپ دوم، (قم، صدرا، بىتا)
- مقدسى، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعى کدکنى، چاپ اول، (تهران، نشر مرکز، ١٣٧٤) .
- مکارم شیرازى، ناصر و همکاران، پیام امیرالمؤمنین، چاپ اول، (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ١٣٧٩) .
- محمدى رىشهرى، محمد، سیاست نامه امام على (ع)، ترجمه مهدى مهریزى، چاپ اول، (بىجا، دارالحدیث، ١٣٧٩) .
- - ، میزان الحکمة، چاپ اول، (قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ١٣٧٤) .
- المقریزى، تقى الدین، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم (قم، شریف رضى، ١٣٧٠ ه ش/١٤١٢ هق)
- منقرى، نصربن مزاحم، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانى جعفرى، چاپ اول (بىجا، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، ١٣٦٤)
- - ، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، چاپ دوم، (تهران، آموزش انقلاب اسلامى، ١٣٧٠)
- مودودى، ابوالاعلى، خلافت و ملوکیت، خلیل احمد حامدى، منصوره (لاهور، دارالعروبة، ١٩٨٣م) .
- نویرى، شهاب الدین احمد، نهایة الارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چاپ اول، (تهران مؤسسه انتشاراتى امیر کبیر، ١٣٦٤) .
- واقدى، محمد بن عمر، مغازى، چاپ اول (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٦)
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، چاپ هفتم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٤) .
- B . - the Encyclopadiaofislam,leiden, E, J . Brill,volume I A
پی نوشت ها:
×) کارشناس ارشد تاریخ اسلام .
[١] على شریعتمدارى، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، ص١٦١ .
[٢] حسن شعبانلو، «الگوى آرمان گرایى و واقع بینى در اندیشه و سیره امام على (ع)» ، اندیشه صادق، ١٣٧٩، شماره اول، ص٣٧ .
[٣] جرج جرداق، امام على (ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه سید هادى خسروشاهى، ج٥، ص٣٣ .
[٤] رفیع الدین محمدبن اسحاق همدانى، سیرت رسول الله، ص٥٥٣ .
[٥] احمد بن ابى یعقوب (یعقوبى)، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، ج١، ص٥٢٦ .
[٦] تقىالدین المقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنىامیه و بنىهاشم، ص٧٣ .
[٧] سید جعفر شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٥، ص١٢، ١٣ .
[٨] ١٨٣ B, P . - . the Encyclopediaofislam,leiden, E, J . Brill,volume I A
[٩] ابراهیم بیضون، رفتار شناسى امام على (ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمد سبحانى، تلخیصى از صفحات ٣٣، ٣٥ .
[١٠] على شریعتى، على حقیقتى بر گونه اساطیر، ص٧٥ .
[١١] شهیدى، همان، خطبه ٣، ص١٠ .
[١٢] محمد بن على، ابن طباطبا، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، ص١٣١، ١٣٢ .
[١٣] کمالالدین میثمبن علىبنمیثم البحرانى، شرح نهج البلاغه، ج١، ص٢٦١ .
[١٤] عبدالعزیزالدورى، مقدمة فى تاریخ صدر الاسلام، ص٥٠ .
[١٥] على شریعتى، شیعه، (مجموعه آثار، ج٧) ص١٩١ .
[١٦] یعقوبى، همان، ج٢، ص٥٥ .
[١٧] سید جعفر شهیدى، زندگانى امیرمؤمنان على (ع) (على از زبان على (ع))، ص٥١ .
[١٨] سید جعفر شهیدى، ترجمه نهجالبلاغه، خطبه ١٣٠، ص ١٢٨، ١٢٩ .
[١٩] یعقوبى، همان، ص٦٧، ٦٨ .
[٢٠] همان، ص٥٧، ٥٨ .
[٢١] عزیزالله بیات، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، ص٦٨ .
[٢٢] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ١، ص٢٧١ .
[٢٣] همان، خطبه ٢٤٠، ص٢٦٩ .
[٢٤] همان، خطبه ٣٠، ص٣١ .
[٢٥] نصربن مزاحم منقرى، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانى، ص١١٩ .
[٢٦] ابراهیم بن محمد ثقفى کوفى، الغارات، ترجمه محمد باقر کمرهاى، ص١٣١، ١٣٢ .
[٢٧] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٩٢، ص٨٥ .
[٢٨] مرتضى مطهرى، پیرامون انقلاب اسلامى، ص١٤٦، ١٤٧ .
[٢٩] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ١٩٢، ص٢٤٤ .
[٣٠] همان، خطبه ٣٧، ص٣٧ .
[٣١] همان، خطبه ٣٣، ص٣٤ .
[٣٢] محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج١، ص٣٧٨ .
[٣٣] محمد محمدىرىشهرى، میزان الحکمة، ج٤، ص٤٤٥ .
[٣٤] همان .
[٣٥] همان .
[٣٦] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ١٥، ص١٦ .
[٣٧] همان، خطبه ٢٤٤، ص٢٦٠ .
[٣٨] ناصر مکارم شیرازى و همکاران، پیام امیرالمؤمنین (ع)، ج٢، ص٣٥٣ .
[٣٩] محمد بن عمر واقدى، مغازى، ترجمه محمود مهدى دامغانى، ج٣، ص٨٢٨ .
[٤٠] محمدبن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج٦، ص٢٦٩٨ .
[٤١] ابوالحسن على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج١، ص٧٠٨، ٧٠٩ .
[٤٢] على بن الحسن الشافعى، ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج٣، ص٢٧٧ .
[٤٣] عزالدینابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج١٦، ص١ .
[٤٤] محمد عابد الجابرى، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى ٣)، ص١٥٩ .
[٤٥] مطهربن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ج١ - ٣، ص٨٧٥ .
[٤٦] طبرى، همان، ص٢٣٤٠; غریغوریوس ابوالفرج امرون ابنالعبرى، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمدعلى تاجرپور و حشمتالله ریاضى، ص١٦٥; عبدالرحمنبنخلدون، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، ج١، ص٣٩٨، ٣٩٩ .
[٤٧] همان، ص٢٣٤٢; شهابالدین احمد نویرى، نهایةالارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج٥، ص١١١ .
[٤٨] الجابرى، همان، ١٥٩ .
[٤٩] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢٠٠، ص٢٣٦ .
[٥٠] همان، نامه ٥٣، ص٣٣٨، ٣٣٩ .
[٥١] همان، خطبه ٢٣٣، ص٢٦٥ .
[٥٢] همان، نامه ٦٢، ص٢٨٨ .
[٥٣] محمد محمدىرىشهرى، سیاست نامه امام على (ع)، ترجمه مهدى مهریزى، ص٣٨ .
[٥٤] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، کلمات قصار٢٣٦، ص٤٠٠ .
[٥٥] همان، نامه ٥٣، ص٣٢٦ .
[٥٦] همان، کلمات قصار، ٧٧، ص٣٧٢ .
[٥٧] همان، نامه ٣٨، ص٣١٢ و نامه ٥٣، ص٣١٩ و کلمات قصار١٠٣، ص٣٧٧ .
[٥٨] محمدبن عبدالله بن مسلم بن قتیبه الدینورى، الامامة و السیاسه، ج١، ص٥١ .
[٥٩] سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سید هادى خسرو شاهى و محمد گرامى، ج٢، ص٣٩٤ .
[٦٠] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ٤٥، ص٣١٧، ٣١٨ .
[٦١] ابوحنیفه احمد بن داوود دینورى، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ص١٨٩ .
[٦٢] ابن طباطبا، همان، ص١٨٩ .
[٦٣] ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص١٥٢ .
[٦٤] دینورى، همان، ص١٧٨، ١٨٨ .
[٦٥] مقدسى، همان، ص٨٧٧; شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ١٤، ص٢٨٠ .
[٦٦] ابو على مسکویه رازى، تجارب الامم، ج١، ص٤٩١ .
[٦٧] سید مرتضى عسکرى، نقش ائمه در احیاء دین، ج١٦، ص١٩٥ .
[٦٨] یعقوبى، همان، ص٨٣ .
[٦٩] عباس محمود عقاد، شخصیتحضرت على (ع)، ترجمه سید جعفر غضبان، ص٣٥ .
[٧٠] مقدسى، همان، ص٨٨٨; شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٨٤، ص٦٦ .
[٧١] بیضون، همان ص٩٦ به نقل از اخبار الطوال، ص١٦٤ .
[٧٢] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢٠٦، ص٢٤٠ .
[٧٣] عباس محمود عقاد، همان، ص٤٥ .
[٧٤] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ٢١٠، ص٢٤٠ .
[٧٥] نصربن مزاحم منقرى، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، ص٣٨ .
[٧٦] شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ٤١، ص٣١٣، ٣١٤ .
[٧٧] همان، نامه ٤٧، ص٣٢١ و ابن طباطبا، همان، ص١٣٧، ١٣٨ .
[٧٨] همان، نامه ٣١، ص٢٩٦ - ٣٠٧; ابوالفرج على بن حسین اصفهانى، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، ج١، ص٥٠، ٥١ .