پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

فروپاشى ناخواسته در تبعيد خود خواسته
حمد امیر

«همنوايى شبانه اركستر چوب‌ها» رمان تازه‌اى از رضا قاسمى است كه در خارج از ايران با نام فرانسوى Harmonic Noeturne منتشر شده و در زبان انگليسى نام The Noeturnal Harmonyof Wood Instruments به خود گرفته است. سپس به فارسى منتشر شده است و جايزه كتاب سال ٨١ را به خود اختصاص داد، كتاب در پنج فصل با نام‌هاى «نه گابيك، اينجا نه‌» و «يك سطح نقره‌اى محو» و «حضورى از جنس حرف‌» و «در اندوه درياى گمشده‌» و «جوراب‌هاى دستباف كار ايران‌» در ١٩٢٠ صفحه بوسيله نشر ورجاوند انتشار يافته است.
چاپ چنين كتابى در وهله اول كاملا مى‌تواند ترديد برانگيز باشد. خواننده‌اى كه علاقه‌اى به افكار اپوزيسيون‌هاى خارج از كشور ندارد، حق دارد در موارد متعدد تجربه پيشين خود را مدنظر قرار دهد و بپندارد اين نيز اثرى است‌با ديدگاهى مسموم، كه مى‌كوشد به توجيه موقعيت تبعيديان خودخواسته، مهاجران، متهمان جنايى و خشونت‌هاى سياسى بپردازد و احتمالا حاوى نگرش ضد دينى باشد.
اما اگر خواننده، تحمل خواندن متن را بر خود همواره كند، در پايان با فضايى روبرو خواهد شد كه به جاى توجيه و تبليغ وضعيت آنان كه در خارج از ايران زندگى مى‌كنند، تصوير هولناكى از روانشناسى فراريان و مهاجران، فروپاشى درونى و سرگشتگى و تباهى عينى و روزمره‌شان به ما ارائه مى‌دهد; افرادى با انواع ناهنجارى‌ها، بيمارى‌ها، پارانويا، انحراف‌ها و موقعيت تراژيك كه محصول وضعيت‌بى‌وطنى است. آنان به هر دليل كه امكان زيستن در سرزمين مادرى‌شان را از دست داده‌اند، اكنون در فضاى داستان «همنوايى شبانه اركستر چوبها» به موجوداتى معلق، دچار پوچى، در معرض جنون و جنايت تبديل شده‌اند. از اين رو كتاب رضا قاسمى كه به شيرينى و روانى و با تكنيك مدرن و در فضاى ذهنى سيالى كه بين زمان ذهنى و زمان واقعى رفتار مى‌كند، مى‌تواند ما را از زندگى‌هايى آگاه كند كه چه بخواهيم و چه نه، به ما مربوط است; زيرا اين گم‌گشتگان و سرگشتگان، فرزندان و وابستگان و دوستان سابق و يا لااقل هموطنان و ايرانيانى هستند كه اگر هيچ نبودند، به خاطر اينكه فرزندان «آدم‌» هستند، مى‌توانستند ما را به تامل و عبرت برانگيزند. به‌ويژه كه چه بسا آنان مردمى اميد از كف داده‌اند كه جز ورطه‌هاى تاريك، نورى در پيش رو نمى‌بينند و اگر هم زمانى اهل سياست‌بودند، با آشكار شدن بيهودگى و دروغ ايدئولوژى‌ها و مرام‌هاى فريبكار، سرخورده‌اند و وضع‌شان با وضعيت افراد اندك‌شمارى كه به مزدوران و جاسوسان و ابزارهاى نظامى خشونت و توطئه خارجى بدل شده‌اند، كاملا فرق دارد. از اين رو توجه واقعى به وضعيتشان و شناخت هر چه صحيح‌تر و جزئى‌تر آنها، وظيفه ماست.
رمان، داستان تعدادى ايرانى است كه در آپارتمان شش طبقه اريك فرانسوا اشميت زندگى مى‌كنند. ماتيلد زن پير صاحبخانه است و راوى، خود يك ايرانى است كه ظاهرا تحمل فضاى «ترس آلود» سرزمين خود را نداشته و به خارج سفر كرده است. ماجراى كابوس‌گونه در همين طبقه ششم آپارتمان شروع مى‌شود كه او يك سال است در آن اقامت دارد:
«دست‌خودم نبود كه با يك سيلى، تنبانم را خيس مى‌كردم. اين طور بارم آورده بودند كه بترسم. از همه چيز، از بزرگ‌تر كه مبادا بهش بربخورد، از كوچك‌تر كه مبادا دلش بشكند، از دوست كه مبادا برنجد و تنهايم بگذارد، از دشمن كه مبادا بر آشوبد و به سراغم بيايد يكى مى‌گفت:
منه در ميان، راز با هر كسى
كه جاسوس همكاسه ديدم بسى
يكى مى‌گفت:
مكن پيش ديدار غيبت‌بسى
بود كز پسش گوش دارد كسى
يكى مى‌گفت:
سنگ بر باره حصار مزن
كه بود كز حصار سنگ آيد
يكى مى‌گفت: مكن خانه بر راه سيل اى غلام
يكى مى‌گفت: مبين به سيب زنخدان كه چاه در راه است
يكى مى‌گفت: مكن خواجه بر خويشتن كار سخت
راحت‌تان كنم. همه‌اش نصيحت‌بود. همه‌اش نهى. هيچ‌كس هم نگفت چه كار بايد كرد. يكى هم كه از دستش در رفت، گفت: «اى كه دستت مى‌رسد كارى بكن - پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار» و بالاخره نگفت چه كار.
اين طور بود كه هيچ چيزى ياد نگرفتم از جمله مقاومت كردن را.» (ص ١٦ - ١٥)
اين اولين خطوط چهره شخصيت راوى داستان است. نويسنده او را مردى چهل ساله ترسيم كرده كه ترس زدگى خود را يكسر به گردن فرهنگ و روانشناسى جمعى خويش مى‌اندازد. آشكار است كه او ميهنش را چنين ديده و از آن گريخته. نگاه او، نگاه پيشداورانه‌اى است و همان‌طور كه مى‌بينم، ابياتى را برگزيده كه در فرهنگ فارسى، هزاران بيت ضد آن هم وجود دارد. اما داستان محل شنودن صداهاى گوناگون و حضورهاى متفاوت نيست، بلكه آنچه برگزيده مى‌شود، كاملا با انگيزه‌هاى پنهان، فضايى را براى شما ترسيم مى‌كند كه بتواند شخصيتى را تجسم بخشد و اقناع كند. از اين رو، راوى يك «بى‌طرف‌» يا يك پژوهشگر نيست. فردى است كه در نگاه او فرهنگ و تاريخ كشورش، مشحون از ترس و نصيحت و نهى و امر بوده و او از آن گريخته است. آيا او حق دارد؟ آيا او به خوشبختى مى‌رسد؟ درباره حق داشتن او، ما سخن زيادى نمى‌توانيم بگوييم، به عنوان خواننده ما موظفيم نگاه او را - درست‌يا نادرست - در وهله اول بشناسيم و در مورد پرسش دوم، جواب منفى است. او در فضايى آميزه پارانوياد جنون و مرگ، قرار مى‌گيرد و به تباهى كشيده مى‌شود.
داستان قاسمى با لحظه‌اى شروع مى‌شود كه راوى ترس‌زده و هراسان از حس وقوع فاجعه، پله‌هاى طبقه ششم را چند تا يكى پايين مى‌آيد و زنگ طبقه چهارم را به صدا در مى‌آورد. آرامش يك ساله راوى در اين سياره كوچك، در طبقه ششم آپارتمان فرانسوا اشميت در هم شكسته است; زيرا با ظاهر شدن سر و كله غريبه‌اى كه سرنوشت همه چيز را عوض كرد، ورطه‌هايى از جنون و خارج شدن از مدار روى داده است. او به ياد مى‌آورد كه آن بعدازظهر ماه اوت كه غريبه با گربه‌اش به طبقه ششم نقل مكان كرد، روز شومى بود كه با خود كابوس و هول به همراه آورد.

* * *

بخش دوم از فصل اول، لحن واقعگرا عوض مى‌شود، داستان از همان ابتدا ما را وارد فضايى سوررئاليستى مى‌كند:
«خواب نبودم. اين را مطمئنم. چون كاردى را كه در پشتم فرو رفته بود، حس مى‌كردم. بوى خون خشكيده‌اى را هم كه تمام تنم را پوشانده بود، حس مى‌كردم. پس اين نور كجتاب از كجا مى‌آمد؟» (ص ١٥)
در اين فضا، ما با بازجويى دو نفر از راوى روبرو مى‌شويم كه يك نفرشان ديده مى‌شود، و نفر بعدى هر وقت در نور كجتاب قرار مى‌گيرد، قابل ديدن است. براى او چهره مرد، شباهت غريبى به گارى توپر داشت. و حالت وهم‌انگيز چهره مرد راوى را به ياد سينماى اكسپرسپونيست آلمان و به خصوص «فاوست‌» مورنائو مى‌اندازد. از اين پس او را فاوست مورنائو مى‌نامد. طى داستان در مى‌يابيم اين دونكير و منكر هستند. از همين جا روال داستانگويى و روايت آشكار مى‌شود. قطعه‌هايى از شرح زمان واقعى و حادثه‌هاى آن مى‌آميزد با قطعه‌هايى كه بيانگر گفت‌وشنود راوى با نكير و منكر است. از اين دو ساختار ما به فاجعه زيستن كسانى پى‌مى‌بريم كه در زندگى‌شان عشق، ازدواج، روابط دوستانه، ايمان، روابط كارى، روابط جنسى و... همه و همه دچار آشفتگى و سقوط است.
داستان از لحظه فشار دادن زنگ در صاحب‌خانه سالخورده كه گوش‌هاى سنگينى دارد، شروع مى‌شود و با ارائه قطعاتى كه روايت‌گر زندگى يك ساله راوى است، به زمان حال مى‌رسد. همين حالا زمانى است كه او در ذهن جنون زده خود يا واقعيت زمان درونى، به قتل مى‌رسد و وارد جهانى مى‌شود كه نكير و منكر بر ذهن او آگاه است و او قادر نيست چيزى را پنهان كند، و شخصيت او براى خود او برملا مى‌شود.
با پيشرفت فصل اول، آشكار مى‌شود كه بحران راوى از لحظه‌اى شروع مى‌شود كه «پروفت‌» به طبقه آنها نقل مكان مى‌كند. راوى و «سيد» در اين طبقه با هم دوست و شب زنده‌دار هستند. روزى كه پروفت‌به طبقه آنها مى‌آيد، هر دو عزا مى‌گيرند. اما بزودى معلوم مى‌شود كه او هم از اهالى شب است و مدام به خاطر بيدار بودن به آنها ايراد نخواهد گرفت; هر چند اين آرامش ظاهرى است و پر وفت‌به كانون رشد ماجراى هولناك براى راوى بدل مى‌شود. در ترسيم او راوى مى‌گويد: «صورت ظاهر و حركات او از جنس ما و از جنس تبعيديان و مهاجران نبود. مى‌توانست گروهبان ارتش باشد، يا بنا يا مكانيك، چيزى در اين رديف‌». معماى راوى آن است كه او شب تا صبح در اتاقش چه مى‌كند؟ آپارتمان، آرام آرام به سوى فاجعه‌اى مى‌رود كه ظاهرا حضور پروفت نقطه آغاز آن است. اما در اصل عوامل بحران و فاجعه در بطن همه روابط ويرانى نهفته است كه از پيش در آن مخفى شده است. در روابط آدم‌هايى كه ازدواج كرده‌اند، اما ناچارند در اتاقى در طبقه ششم، جدا از همسران خود زندگى كنند. كسانى كه معشوقه‌هايى دارند كه روابطشان ساده‌زيستى است و جز آزار همديگر نتيجه‌اى ندارد و مشحون از خيانت‌به همديگر; افرادى كه دچار انحطاط و همجنس‌بازى هستند و همديگر را با چاقو و كارد تهديد مى‌كنند.

* * *

با پيشرفت داستان در مى‌يابيم كه راوى هراسان آمده تا به صاحب‌خانه بگويد پروفت آدم خطرناكى است و او براى جان خود مى‌ترسد. يك ماه و اندى پيش پروفت‌سيد را با كارد تهديد كرده بود. راوى پشيمان است كه چرا در اين زمان، ماجرا را با فرانسوا اشميت در ميان نگذاشته و حال پس از يك ماه و اندى در حالى كه مطمئن است پروفت قصد كشتن او را دارد و از هراس مثل اسبى سوراخ‌هاى بينى‌اش مى‌لرزد، زنگ در آپارتمان طبقه چهارم را به صدا در آورده است. همه فصل‌ها و بخش‌ها از همين لوكيشن منشعب مى‌شود و به عقب بر مى‌گردد; به آينده‌اى كه راوى به قتل خواهد رسيد. بالاخره در پايان بخش سوم از فصل آخر كه تنها سه بخش به پايان داستان مانده، باز به همين نقطه بر مى‌گرديم:
«مثل اسبى بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشم. اما نه شيهه كشيدم، نه سم كوبيدم. خيلى سريع ميله‌ها را چند تا يكى پايين رفتم و زنگ در آپارتمان طبقه چهارم را به صدا در آوردم.»
بخش چهارم فصل آخر، شرح ورود راوى به خانه فرانسوا اشميت و ناتوانى اوست از بيان احساس خطرش. راوى ناكام و سخن نگفته بيرون مى‌آيد. در بالاى پله‌ها، مرگ را مى‌بيند: و آخرين جمله بخش چهارم اين است:
«سرم را بالا كردم. پروفت روى آخرين پله منتظر ايستاده بود!» (ص ٨٣).
بخش ٥ بار ديگر، فضاى نكير منكر از فاوست مورنائو، سرخپوست ديوانه‌اى از قفس پريدن و پرسش آنها از راوى تكرار مى‌شود. عقوبت او بازگشت‌به دنيا در نقش سگ صاحبخانه است; در شرائطى كه صاحبخانه پير هم مرده است. و چهار صفحه آخر يعنى بخش ٦ گره‌گشايى نهايى است و تبديل راوى به سگ اشميت....

* * *

«همنوايى شبانه اركستر چوب‌ها» به نحوى مى‌تواند يك مكالمه بينامتنى با هدايت تاريخ صد ساله اخير، و انسان‌هايى باشد كه با سايه خود حرف مى‌زنند، يا تبديل به سايه خود مى‌شوند، و خلاص شدن از شر سايه خود; سايه‌اى كه درگيرى و مخالفت راوى در اصل با او بود و خود اين درگيرى درونى با خود و خودويرانگرى، به معناى زندگى‌اش تبديل شده بود. و اين گويى راز يك تاريخ خرد ستيز و خودويرانگر هم هست كه از سرنوشت‌يك راوى خودويرانگر كه حالا به جاى سايه خود با خود درگير است و مخالفت مى‌ورزد، فرا مى‌رويد.
پس در درستان ما چند كانون معنايى و يك سيستم نشانه‌شناسى داريم كه در كنار نشانه سايه بايد به آنها توجه كنيم، نظير اينكه راوى تنها اشياى بى‌جان را در آينه مى‌بينيد و موقع ريش زدن، خود را در آينه نمى‌بيند تا زمانى كه بيجان شود.
و همچنين نشانه نور كجتاب كه نكير و منكر در آن ظاهر مى‌شود و در يك فضا دو حجم جداگانه مى‌سازند و آينه و... كه بازى زبانى نويسنده و شگرد داستان را شكل مى‌دهند.

* * *

جز راوى، آشفتگى در افراد ديگر هم جارى است. مثلا سيد، جذاب‌ترين شخصيت داستان است. اما او چه مى‌كند؟
انحطاط او در كجاست؟ سيد كيست؟ سيد نزديك‌ترين دوست راوى است. روبروى راوى مى‌نشيند. آنها شب‌ها بيدار مى‌مانند و شطرنج‌بازى مى‌كنند. سيد نويسنده است. او شب‌ها به قصه‌اى مى‌پردازد كه قهرمان اصلى‌اش راوى است. با هم گشت‌هاى شبانه‌اى مى‌زنند. در رستوران مكزيكى و كافه چراغ‌هاى دريايى، شراب مى‌آشامند. شبى «رعنا» ، زنى سرگردان تلفن مى‌كند و مى‌گويد جايى را ندارد و مى‌خواهد براى مدتى نزد راوى بيايد. سال‌ها پيش هم تلفن كرده بود و ظاهرا گفته بود اين شماره را بدون نام در دفترچه تلفن دارد. و بعد از مدتى او را ترك كرده بود و حال باز برگشته بود. راوى كه همسرش مرده، او را مى‌پذيرد. اما رعنا بزدوى از او خسته مى‌شود و مرد احساس مى‌كند رعنا سيد را دوست دارد و خود واسطه مى‌شود كه سيد، رعنا را بپذيرد.
در اين ارتباط مثلث گونه، ما با لحظاتى مهوع، سرشار از ديگر آزارى، فريب و هرزگى روبرو مى‌شويم كه ميان آنها عادى است.
آدم‌هاى ديگر اين مجموعه، ژان و ميلوش همجنس‌باز، پروفت همجنس‌باز كه زمانى در فعاليت‌هاى سياسى خشونت‌آميز داخلى شركت داشت و فريدون كه قبلا با سيد دوست‌بود و پروفت كه قصد جان سيد را مى‌كند و احساس پيامبرى دارد و بالاخره راوى را مى‌كشد. و خود را در معرض نداهاى درونى مى‌پندارد و دچار حالت‌هايى شيزوفرنيك است و مى‌گويند انحراف جنسى دارد و....
داستان اين آدم‌ها در فضايى از فرسايش و تاريكى و تشويش و ماليخوليا و جنون است.
خواندن اين داستان، ما را رودرروى فروپاشى معنوى انسان‌هايى قرار مى‌دهد كه در شرايطى ناگوار و دور از سرزمين و مردم خود به اميد و با رؤياى بهشت‌به غرب پناهنده شده‌اند، اما اينك با تباهى و بحران و نابودى روبرو شده‌اند و بيمارى و عذاب‌ها چون عقوبتى الهى آنها را فرو مى‌بلعد تا جايى كه مرگ و جنون و تبديل شدن به يك سگ، حس و حال و احوال شخصى‌شان را تعريف مى‌كند.

* * *

داستان رضا قاسمى يكى از اسناد مهم ادبى در يك دوران و گروهى از مردمى است كه مصداق بارز اين بيت هستند:
هر كه گريزد ز خرابات شهر
باركش غول بيابان شود
خود كتاب با اين فردوسى شروع شده است
چو تيره شود مرد را روزگار
همه آن كند، كش نيايد به كار
و پيداست كه براى مردمى ايمان باخته كه مى‌كوشيدند با پذيرش رنگ غرب و مدرنيته راهى براى ابراز قدرت خود بيابند، چنان روزگار تيره‌اى فرا رسيده كه تاريكى مغرب جاى آرامش مشرق‌شان نشسته و ديگر مدعيات سكولاريستى و مدرنيستى و توهمات و رؤياى آزادى غرب به كار نمى‌آيد; زيرا حال غرب براى آنان تبديل به گورستان و تيمارستان شده است; جايى كه آنان به گابيك تبديل مى‌شوند، دستگير مى‌شوند، يا به ديوانه‌خانه فرستاده مى‌شوند، و اين است پايان همنوايى شبانه سنفونى چوب‌ها.