پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
سراب دايى يوسف
حمد امیر
امير حمد
چه بسا امروز جوانانى در ايران زندگى مىكنند كه احزاب و تفكرات وابسته به آمريكا، براى آنان تصويرى شيرين و پر از شور و رفاه و رهايى و ثروت از زندگى آمريكايى ترسيم كردهاند.
توپخانه تبليغى آمريكا شب و روز با وسوسههاى طلايى، با سكس و آزادىهاى جنسى و وعده رهايى از هر گونه كنترل و نظارت و يك زندگى مرفه، چشم اين جوانان را خيره مىكند; بدون آنكه بگويد چه چيز گرانبهايى از آنان مىربايد.
شايد جوانان ايرانى در آغاز سال ٨٢ خيلى بختيار بودهاند كه بافتههاى بيستساله غربگرايان پنبه شد و خود شاهد فاجعه سلطه بودند تا آنان ضمن انزجار از استبداد موحش صدام كه دست پرورده نظامهاى سلطه شرقى و غربى بود، از روش ددمنشانه سلطه آمريكايى هم با خبر شوند. هر چند بىآبرويى اخلاقى و سياسى آمريكا در جهان بخش زيادى از جوانان ما را فعلا واكسينه كرده، ولى به هر حال دشمن از كارخانه رؤيا آفرينى و فريبكارى دستبر نمىدارد. به ويژه فساد داخلى همدست ماهوى دشمن، عامل دلزدگى جوانان مىتواند باشد. پس مدام تصحيح و اصلاح درونى خود و معرفت آموزى درباره روشهاى سلطه ايدئولوژيك، لازم است.
اخيرا اثرى در ايران منتشر شده كه نوعى از رؤيابافى را نشان مىدهد. آنان كه در ورطه شوروى سابق فرو افتادند، مشاهده كردند كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است. اين نمونه چون مشابه همين رؤيابافى درباره آمريكاست، مىتواند درسآموز باشد; هر چند دلايل انحطاط شوروى با آنچه در امريكا اتفاق مىافتد، علىرغم ذات همانند، مىتواند متفاوت باشد.
«خانه دايى يوسف» نوشته اتابك فتحاللهزاده، به كوشش على دهباشى و نشر قطره منتشر شده است. كتابى كه شبيه رمانى هولناك است. داستانى كه در واقع «حكايتى است از حوادثى بسيار نزديك به زمان ما». دايى يوسف همان طور كه نويسنده مىگويد، در واقع نام مستعار كشور شوروى و رهبرش استالين است كه مامن معتقدان كمونيسم به شمار مىرفت. كشورى كه از دور براى جوانان فريب خورده، همچون يك ارض موعود تصوير شده بود.
نويسنده كتاب، از افراد قديمى جريان كمونيسم در ايران است. قبل از انقلاب در خانههاى تيمى مىزيسته و سپس در جريان حوادث انقلاب و پس از آن فعاليت مخفى سياسى مىكرده است. در طى ماجراهاى سياسى و حوادثى كه پيش آمد، براى گريز از دستگيرى، از مرز مىگذرد و دورهاى ديگر از زندگى او آغاز مىشود; دورهاى كه با هولناكترين تجربيات انسانى عجين شده است.
او در اين كتاب با نگاهى واقعبينانه به زندگى سياسى خود و سازمان فداييان نگاه مىكند و تصويرى بسيار فجيع از زندگى فاجعه بار نسلى از مهاجرين ايرانى در شوروى به دست مىدهد. بدون ترديد اين بخش از كتاب، از قوىترين و در عين حال از تكاندهندهترين بخشهاى خاطرات فتحالله زاده است.
كتاب فتحاللهزاده از فصل «دايى يوسف» شروع مىشود. در اين فصل، پرده از فريبى تلخ برگرفته مىشود كه ريشه ورطه و گردابى است كه چپهاى ايران پس از انقلاب اسلامى در آن در غلتيدند (تودهاىها و فداييان جوان). آن فريب، تصويرى روشن از همسايه شمالى ما بود كه تودهاىها و فرقهچىها به جوانان ارائه مىدادند، و آنان را به دام كشور كمونيستى مىكشاندند و سپس به دام افتادگان در كمال حيرت از شكنجهگاه مخوفىسر برمىآوردند كه پشت درهاى آهنين رازهاى آن مخفى مىماند. نويسنده از همان آغاز به اين حقيقت اشاره مىكند. «وقتى شرايط مبارزه براى تودهاىها و فرقهچىها در آذربايجان سخت مىشد، سراغ دايى يوسف را مىگرفتند. دايى يوسف در واقع اسم مستعار كشور شوروى و رهبرش استالين بود كه حلال همه مشكلات به حساب مىآمد، و دارو و درمان تمام دردها را براى همه خلقهاى جهان با خود داشت! درموقع شكست و تعقيب و در به درى، همسايگى شوروى از نظر آنها سعادتى بود و مىتوانستند با كمال ميل نزد دايى يوسف به مهمانى بروند، اما از سالخوردگان و مردم عادى شنيده مىشد جوانى كه به روسيه برود، ديگر بر نمىگردد. حقيقتا هم چنين بود. چنان كه بعد از حكومت فرعونى استالين، از سرنوشت صدها هزار نفر ايرانى كه به علل و انگيزههاى متفاوت به مهاجرت روسيه رفتند، ديگر سراغى و نشانى به دست نيامد.
آن بخش از تودهاىها و فرقهچىهايى كه درايران مانده بودند، همچنان به دوستان و آشنايانى كه به شوروى مهاجرت كردند، حسادت مىورزيدند و به قول معروف: مردهها خيال مىكردند كه زندهها مشغول خوردن حلوا هستند. شگفتانگيزتر، اين كه ما نيز كه خود را متعلق به نسل چريكهاى فدايى خلق و از تبار ديگرى مىدانستيم و شعار «مرگ هست و بازگشت نيست» اين آقايان را به باد مسخره مىگرفتيم. با گردش روزگار و سر رسيدن انقلاب و سادهلوحانه به تور حزب توده افتادن... سرانجام به روزگار تلخ شكست و تعقيب و در به درى به همين سرنوشتحزب توده و فرقه دموكرات تن درداديم. ديگر ايام هارت و پورت پايان يافته و نوبتخود ما رسيده بود و خانهدايى يوسف به ما چشمك مىزد.
×××
نويسنده پس ازاين، از وقايعى تكاندهنده و از مهاجرت فداييان به شوروى پرده بر مىدارد. اما در اين ميان نكته جذاب، پردهپوشى خيانتآميزى است كه همواره مهاجران قبلى از خود نشان دادهاند. از همان لحظه ورود مخفى فتحاللهزاده به خاك شوروى او متوجه مىشود تصاوير و رؤياهايى كه براى او از شوروى ساختهاند، بسيار با واقعيت مغاير است. بدتر از او افرادى هستند كه هرگز در مرز زندگى نكرده بودند و حتى از امكان دزدى و سرقت در شوروى بىخبر بودند و تا پيش از ورود به آنجا، آن را باور نداشتند.
«مرز داران با احتياط مرا تفتيش بدنى كردند و سپس چشمان مرا با دستمال كثيفى بستند. سوار اتومبيل كردند و به بازداشتگاه موقت مرزى بردند. آن شب اصلا خوابم نبرد. بازداشتگاه بسيار كثيف و پر از مگس و پشه بود.
با كمال تعجب مشاهده كردم كه همه سربازان سيگار مىكشند يا سيگارى هستند. روز بعد چشمانم را با دستمالى كثيف بستند با اتومبيل به بازداشتگاه اصلى رساندند و در سلولهاى كثيف رها كردند. پس از دو ساعت دو افسر براى بازجويى آمدند. بعد از آگاه شدن از علت پناهندگى من، شروع به پرسش از منطقه مغان كردند. از اين كه من و دو نفر از دوستان همحوزهاى مرا و بعضى از مقامات محلى را مىشناختند، به تعجب افتادم. هر دو افسر، اطلاعات كافى از منطقه مرزى مغان داشتند.
دو چوپان جوان ايرانى (پانزده ساله و شانزده ساله) نيز مرز شوروى را شكسته بودند و در بازداشتگاه بهسر مىبردند چون احتمال مىدادم كه مرا بشناسند از سلول خود بيرون نمىآمدم. از صحبتهايشان بر مىآمد كه جوان شانزده ساله دوستخود را براى چيدن انگور از باغهاى مرزى، به آمدن به شوروى تشويق كرده است. اينها را در سلولهاى جداگانه انداخته بودند و سربازان مانع حرف زدن آنها با يكديگر مىشدند. سلولها آن قدر كثيف و وضع غذا آن قدر افتضاح بود كه اين چوپانها نمىتوانستند غذا بخورند. هر بار چوپان كوچولو به دوستش با صداى بلند مىگفت آيا توانستى غذا بخورى، دوستش جواب مىداد نمىدانم اين چه غذايى است كه به ما مىدهند نان و پنير ما هزار بار خوشمزهتر از غذاى اينهاست و وقتى متوجه شدم كه سربازان هم خود با اين وضع (فلاكتبار) زندگى مىكنند، بهتم زد. يكى از دو جوان روزى ناگهان شروع به خواندن آهنگ سوزناك آذرى كرد.
«مادر وارد خانهات بشوم. به دور سرت بگردم. مادر من غريبم غريب. خواهر، من غريب هستم غريب».
اين دو چوپان دو روز تمام آواز مىخواندند و گريه مىكردند. يك بار آن قدر گريه كردند كه به نوبت غش كردند، و بالاى سرشان دكتر آمد. چوپانها به دكتر و سربازها و هر كسى كه به بازداشتگاه مىآمد، التماس مىكردند و مىگفتند غلط كرديم اين جا آمديم اگر بار ديگر طلاهم اين جا بريزيد، به جد و آبادمان لعنت اگر اين جا پيدايمان بشود.
×××
اين تصويرى از لحظه ورود نويسنده به سرزمينى است كه براى او از آنجا بهشتساخته بودند. در همان زمان او متوجه مقاصد شوروىها از پذيرش افرادى چون خود مىشود; زيرا دو افسر كا. گ. ب. از او اطلاعات جاسوسى مىخواهند:
«بار دوم دو افسر مربوطه به بازداشتگاه وارد شدند و بار ديگر از من اطلاعات بيشترى از بعضى مقامات محلى (در ايران) و دو سه نفر از دوستان حزب توده و سازمان اكثريتخواستند. من متوجه نيات پليدشان نبودم. اما از خودم سئوال مىكردم براى چه اين حرفها را از من مىپرسند.»
×××
پس از بازداشت موقت او را با عدهاى ديگر به استراحتگاه آبشوران در حومه باكو مىبرند.
«لباس و رفتار جمع ما توجه اهالى را جلب كرد. پيرمردى به من نزديك شد و به زبان آذرى پرسيد: پسرم شما ايرانى هستيد؟ آنگاه بدون اين كه منتظر جواب من باشد كه سكوت كرده بودم ادامه داد: «اگر براى ماندن به اين جا آمدهايد، باختهايد. گول خوردهايد. من با تعجب پرسيدم چرا؟ پيرمرد جواب داد: «چرا؟ تو اين جا را نگاه كن اين جا خاك جد و آبادى ماست. هنگام رفت و آمد بين اين طرف و آن طرف سربازهاى زرد روس از ما مىخواهند كه پاسپورت خود را نشان بدهيم كه آيا ما در منطقه نوار بسته زندگى مىكنيم يا نه. به اين شلوار و لباس ما نگاه كن و باز هم بپرس چرا؟ مىدانم زود است. اما بعدا مىفهمى» پير مرد راه افتاد و رفت; اما من در تمام راه به روستاها و لباسهاى ژنده و طرز زندگى بينوايانه مردم با ناباورى نگاه مىكردم.»* * *
از همان آغاز، نويسنده با پردهپوشى رهبران سازمان مواجه مىشود: «بعد از يك ماه و اندى به من و چند عضو و هوادار خبر دادند كه دو سه روز ديگر به يك جمهورى ديگر اعزام مىشويد. ما را به كجا مىبرند؟ به ما چيزى نگفتند، اما من دلم مىخواست در باكو بمانم. ما را راهى فرودگاه باكو كردند. در فرودگاه بعد از معطلى، فرخ نگهدار و تعدادى از اعضاى هيئتسياسى و اعضاى كميته مركزى سازمان اكثريت، به همراهى لاهردرى رهبر فرقه دمكرات آذربايجان به ما پيوستند.»
* * *
حال از همين جا تا پايان و تا خاطرات كسانى كه سال ١٣٣٢ از ايران به شوروى پناهنده شده بودند و... يكسر ما مواجه با رويش دو جريان از پناهندگان هستيم:
دسته اول رهبران، سرسپردگان، جاسوسان كاگب، يعنى كسانى كه براى حفظ مقام و قدرت حقير به توجيه جنايت و به خيانت مشغول مىشوند، و دسته ديگر، كسانى كه انبوه افراد به دام افتادهاند، به شكنجهگاه و به سيبرى گسيل مىشوند، سربهنيست مىشوند و اگر بختبا آنان يار باشد، به غرب پناه مىبرند. به سبب تنگناى صفحات ما از ذكر نمونههاى اين تراژدى هولناك فريب و سرسپردگى چشم مىپوشيم و مطالعه نقادانه كتاب را، دريچهاى به روى فريب ايدئولوژى الحادى مىدانيم.