پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى - خاكى محمد رضا

تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى
خاكى محمد رضا

«قسمت پايانى‌»

نقد با ايدئولوژى پوپر و ناكجاآبادگرايى

١. نقد اول:

مهندسى گام به گام كه پوپر مى‌خواهد با روش‌هاى دموكراتيك و روش عملى آزمون و خطا در «جامعه باز» به كار گيرد، تا جامعه رفاه و بهشت زمينى تحقق يابد، على‌رغم ادعاى پوپر، يك طرح اتوپيايى و ناكجاآبادگرايى است كه لزوما در يك جامعه ايدئولوژيك، امكان‌پذير است; زيرا مهندسى اجتماعى مورد نظر با روش‌هاى خاص خود، جهت رسيدن به جامعه رفاه كه غايت و مقصود چنين مهندسى اجتماعى مى‌باشد، در صورتى كه عناصر و اجزاى آن به صورت هماهنگ عمل كنند، مى‌تواند نويدگر جامعه بازى باشد كه پوپر آن را در خيال و رؤياى خود مى‌پروراند. از اين روى، براى حصول به جامعه باز - به عنوان يك طرح اتوپيايى و ايدئولوژيكى - مى‌بايست اجزاى آن جامعه، هماهنگ و منسجم عمل كنند. در اين صورت مهندسى خردگرا و جز به جز، براى حصول اهداف كلان و كل‌گرايانه، در طول آن قرار مى‌گيرد. از اين‌رو مهندسى كل‌گرا و ناكجاآبادى در يك نظام ايدئولوژيكى، در عرض مهندسى جزءگرا قرار نمى‌گيرد; بلكه مهندسى تدريجى و جزء به جزء در طول مهندسى كل‌گرا قرار دارد; به همين خاطر قابل جمع‌اند. لذا (١) گرفتار مى‌آيد. بدين ترتيب تحقق يك «جامعه باز» كه ايده‌آل و آرزوى ليبرال‌هايى چون پوپر مى‌باشد، منوط به تحقق هماهنگ و منظم ديگر اجزا و عناصر ديگر آرمان مورد نظر مى‌باشد كه مجموعا يك كل را تشكيل مى‌دهند و جهت‌گيرى معينى دارند. در واقع همان‌ها استراتژى كلان جامعه سرمايه‌دارى را شكل مى‌دهند. اين تناقض در ديدگاه پوپر در بيان يكى از منتقدان وى چنين آمده است:
پوپر مدعى مخالفت‌با «اتوپيسم‌» است و معتقد است كه كل‌گرايى فلسفى به «اتوپيسم‌» مى‌انجامد; در حالى كه خود مبدع و مبلغ صورتى از «اتوپيسم‌» گرديده است. اساسا تاريخ فلسفه غرب به اعتبارى تاريخ اسارات در سراب اتوپيسم است. (٢)
در اين طرح آرمانى، تحقق جامعه‌اى كه اعتقاد به مقدسات و ماوراى طبيعت در آن جايگاهى ندارد، منظور مى‌باشد. زيرا چنين امورى را مصداق «جامعه بسته‌» تلقى مى‌كند. در حقيقت جامعه باز، صريح‌ترين بيان تئوريك ايدئولوژى نئوليبراليسم معاصر است كه پوپر در نقش يك «شخصيت ايدئولوگ‌» ، نقش پيامبرانه خود را در حفظ سلطه و نظم موجود تمدن غرب، بازى كرد.
از سوى ديگر با وجود دستگاه‌ها و سيستم‌هاى عظيم توليد فرهنگ، اخلاق و انديشه و توليد ايدئولوژى جديد - كه در حكم دستگاه‌هاى ايدئولوژيك مى‌باشند و در حال اشاعه و بسط يك طرز تفكر ليبرال به كل دنيا هستند - آيا مهندسى اجتماعى تدريجى ضد ناكجاآبادگرايى، اگر به اين معنا مى‌باشد كه ليبراليسم غرب از يك برنامه‌ريزى كلان و از يك سياست استراتژيك كه محاسبه منافع دراز و آينده‌نگرى مى‌كند، به دور است، انكار واقعيت‌هاى مشهود و آشكار سلطه و قدرت جهانى فعلى نيست؟
در جهان فعلى، تمدن غرب با ابزار و تكنولوژى بسيار تاثيرگذار و مخرب خود احساسات و اميال و حتى ذائقه توده‌ها را در هت‌حفظ منافع سيستم سرمايه‌دارى ساماندهى مى‌كند كه اين هدايت و سرپرستى افكار و اميال و احساسات نيز بر طبق آخرين نظريه‌هاى روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه، بهينه و تعديل مى‌شود و اين امر، نشان از يك تفكر اتوپيايى غليظ و شديدى مى‌دهد كه به نظر مى‌رسد تاكنون به اين وسعت و عمق نبوده است. از اين رو براى روشن شدن اين استراتژى كلان و سياست كلان ليبراليسم و «راكفلر» (٥) را در دفاع از استراتژى كلان سرمايه‌دارى ليبراليسم ذكر كرد كه چگونه اين بنيادهاى مالى براى تكوين نظريه سرمايه‌دارى ليبراليسم و بسط آن به تمام نقاط، از تمام توان و مقدورات خود كمك مى‌گيرند تا اهداف استعمارى و استثمارى سرمايه‌دارى غرب تحقق يابد. آنها براى حمايت از نظام سرمايه‌دارى و حفظ آن، چارچوب فكرى و نظام انديشه و عقيده خاصى كه همان ايدئولوژى ليبراليسم باشد، دنبال مى‌كنند. ادوارد برمن در رابطه با نقش بنيادهاى مالى در فرهنگ‌سازى مى‌نويسد:
بنيادهاى بزرگ در مراحل اوج انباشت‌سرمايه در ايالات متحده، براى تحقق بخشيدن به اهدافى معين، ايجاد شدند. اين اهداف عبارت بودند از تثبيت موقعيت‌شركت‌هاى رو به رشد، حفظ نظم و مشروعيت‌بخشيدن به آن در چشم اكثريت مردم ايالات متحده، نهادى ساختن اصلاحات مشخص به منظور جلوگيرى از مطرح شدن خواست تغييرات ريشه‌اى در ساختار جامعه، و پايه‌ريزى شبكه‌اى جهانى از نخبگان با استفاد نهادهاى آموزشى; نخبگانى كه ديدگاه آنان در مورد نحوه حكومت و دگرگونى جامعه، كارا، تخصص معتدل، تدريجى و براى منافع طبقاتى افرادى مانند آقايان كارنگى، فورد و راكفلر، كه مؤسسين بنيادها بودند، كاملا بى‌خطر باشد. حمايت‌بعدى بنيادها از آموزش داخلى و خارجى را نمى‌توان از كوشش آنها براى تنظيم يك سياست‌با ثبات داخلى و حفظ نظم جهانى سازگار با منافع آنها و تحكيم سرمايه‌دارى بين المللى جدا ساخت. (٦)
برمن در رابطه با نقش بنيادها در برجسته كردن بعضى از واقعيت‌ها و تبليغ قرائت‌خاصى از واقعيت‌ها براى تضمين حاكميت‌خود، مى‌نويسد:
بنيادها نقش اساسى در مشروع جلوه دادن پديده‌هاى خاص اجتماعى ايفا كرده و به اين ترتيب به تضمين حاكميت‌برداشت‌خاصى از واقعيت كه با منافع آنان سازگار باشد، كمك كرده‌اند. در همان حال، بنيادها در ايجاد و تداوم سلطه فرهنگى و عقيدتى - به نحوى كه برداشت‌هاى ديگر از واقعيت اجازه ظهور نيابد - نقش اساسى ايفا كرده‌اند. (٧)
بنيادها براى آفرينش و پديدارى واقعيت دلخواه خود كه به تحكيم حاكميت‌سرمايه‌دارى منجر شود و همچنين براى تغيير و اصلاح افكار عمومى در جهت‌سلطه حاكم، ابزار و رسانه‌هاى جمعى فراگير را به كار مى‌گيرند تا با متقاعد كردن آنان بتوانند واقعيت را آن‌گونه كه مى‌خواهند انعكاس دهند، نه آن‌گونه كه هست.
بنيادهاى عمده در آفرينش برداشتى از واقعيت كه توسط بسيارى از مردم پذيرفته شده است، نقش مهمى ايفا كرده‌اند. آنها به عنوان مثال از طريق دخالت تلويزيون آموزشى، و يا تامين نيازهاى مالى برنامه‌هاى معينى در دانشگاه‌هاى منتخب، در تحقق اين هدف كوشيده‌اند. (٨)
برمن در ادامه همين مطلب مى‌نويسد:
اگر يك طبقه، ابزار متقاعد كردن را در اختيار داشته باشد، گاه مى‌توانند مردم را قانع كنند كه جهان‌بينى آنان - ولو غير منطبق با واقعيات باشد - صحيح است. بنيادهاى بزرگ از طريق كنترل فرهنگ و اشاعه ايدئولوژى خود در چنان موقعيتى قرار گرفته‌اند كه جهان‌بينى خاصى را طرح و تحكيم مى‌كنند. (٩)
نقش بنيادها در بسترسازى جهانى براى تحقق هژمونى سرمايه‌دارى غربى با ايدئولوژى ليبراليستى حاكم بر آن در كشورهاى جهان سوم بسيار قابل توجه است كه حاكى از اتوپيايى مى‌كند كه از سال ١٩٤٥ شروع شده و هنوز ادامه دارد. لذا ادعاى پوپر بر اين كه مهندسى اجتماعى و جامعه باز وى، مبتنى بر يك ناكجاآبادگرايى و ايدئولوژيكى نيست، ساده‌انگارانه است و در عين حال در ادعاى وى، تعمدى براى ايجاد ضديت‌با ايدئولوژى به كار رفته است كه نه علمى است و نه تجربى.

٢. نقد دوم

نقد و اشكال ديگرى كه بر مهندسى غير ايدئولوژيك پوپر وارد است، اين است كه همان گونه كه ايشان مهندسى ناكجا آبادگرايى و روش كل‌گرايى را در جوامع ايدئولوژيك، به خاطر اين كه داراى اهداف بلند و آرمانى مى‌باشد، متهم به ايده‌آليستى و رؤيايى مى‌كند، جامعه باز وى نيز شواهد عينى موجود حاكى از آن است كه آرمان مورد نظر جامعه باز، با شيوه و روش تدريحى به بن‌بست رسيده است.
در واقع اين اتوپياى جامعه باز با ايدئولوژى ليبراليستى آن، به نفع طبقه سرمايه‌سالار و انباشت ثروت‌هاى خصوص انجاميد كه در كنار آن، اشكال پايدارى از محروميت در پشت‌به ظاهر فراوانى همگانى و تيره‌بختى عمومى، رشد كرد. (١٠)
ادوارد برمن در نقد اصلاحات تدريجى (مهندسى تدريجى) كه ديدگاه «انقلابى‌» و «تاريخى‌» را برنمى‌تابد، مى‌نويسد:
اصلاحات تدريجى و حفظ نظم نهادى موجود از درك اين واقعيت ناتوان است كه هزينه اتخاذ چنين مسيرى براى توسعه، از نظر رنج و فلاكت انسان‌ها ممكن است از هزينه‌اى كه بايد براى توسعه از طريق انقلاب يا ترتيبات اجتماعى و اقتصادى ديگر پرداخته شود، به مراتب بيشتر باشد. (١١)

نقد كلى بر تمام صورت‌هاى نقد ايدئولوژى

يك. به هر حال نقد ايدئولوژى از زاويه نقد ناكجاآبادگرايى از منظر پوپر، در ادامه همان پروژه ليبرال‌هاى جنگ سردى كه در مبارزه عليه هيولاى كمونيسم، مدعى پايان ايدئولوژى بودند، قرار دارد. (١٢) كه بيش از هر چيز جنبه سياسى داشت تا علمى و تحليلى. در حقيقت تضعيف ايدئولوژى و ضديت‌با آن، در راستاى اهداف توسعه‌طلبانه جامعه ليبرال آمريكايى بود. در اين رابطه ادوارد برمن مى‌نويسد:
تضعيف نقش ايدئولوژى هم، از آن جا ضرورت مى‌يابد كه دلبستگى‌هاى ايدئولوژيك ضرورتا به قطب‌بندى سياسى منجر مى‌شود. چنين تقسيم‌بندى سياسى‌اى نيز به نوبه خود مى‌تواند به ناسازگارى اجتماعى بينجامد كه آن نيز، نظم، ثبات و امكان حفظ رشد مستمر اقتصادى آمريكايى را به مخاطره مى‌اندازد. (١٣)
الوين گولدنر جامعه‌شناس آمريكايى با بررسى تفصيلى مكتب «اصالت‌ساخت و كاركرد» در جامعه‌شناسى، با بررسى بنيادهاى ايدئولوژيكى اين تحليل جامعه‌شناختى، تصريح مى‌كند كه استقبال روز افزون از ماركسيسم در آمريكا موجب شد، تا تلاش‌ها و كوشش‌هاى زيادى در تحكيم و رشد يك «آلترناتيو» نظرى در برابر ماركسيسم به وجود آيد تا ديدگاه ماركسيستى در حوزه جامعه‌شناختى طرد شود. (١٤)
روشن است كه بيان فوق در ضديت‌با ماركسيسم و لزوما با ايدئولوژى منحصر در حوزه جامعه‌شناسى نمى‌باشد; بلكه مى‌تواند نشانگر اين باشد كه ضديت‌با ايدئولوژى و طبعا ضديت‌با اتوپياگرايى در جوامع ايدئولوژيك، ناشى از شرايط اجتماعى و سياسى آن دوره مى‌باشد كه منشا چنين خصومت‌هايى مى‌باشد; چنان كه آنتونى آربلاستر تصريح مى‌كند كه اين دوره نيز يك دوره ايدئولوژيك بوده و ستيز با يك حركت و جدل سياسى تلقى مى‌شود. وى مى‌نويسد:
ركود جهانى دهه‌هاى ١٩٧٠ و ١٩٨٠، بازگشت تورم و بيكارى توده‌اى به دنياى سرمايه‌دارى پيشرفته و تحليل رفتن دولت رفاه، تاييدى بر اين مطلب بود كه در مقطع پاپان ايدئولوژى، چيزى بيش از انعكاس سياسى و روشنفكرى شكوفايى سرمايه‌دارى پس از ١٩٤٥ نبوده است; واقعيتى كه اكنون ديگر به پايان رسيده است. اين مقطع نيز خود يك دوره ايدئولوژيك است. (١٥)
دو. نقد كلى ديگرى كه بر شيوه برخورد همه ليبرال‌هاى مدعى پايان ايدئولوژى در جوامع ايدئولوژيكى وارد است، اين است كه ليبرال‌ها اين جوامع، خصوصا جامعه كمونيستى را به توتاليتاريانيسم و خشونت متهم مى‌كنند; حال آنكه خود در عمل به تناقض و پارادوكس گرفتار شدند; زيرا در رفتار و مقابله با ايدئولوژى رقيب، غيرليبرال‌ترين رفتارها را از خود نشان دادند كه هيچ تناسب و سنخيتى با ليبرال بودن آنها نداشت كه اين پرده از چهره نفاق ليبرال‌ها در واكنش عليه ايدئولوژى برمى‌دارد و مى‌رساند كه آنها در حقيقت و در جوهره خود، به هيچ وجه ليبرال نبودند و نيستند; بلكه بر عكس، ليبرال‌هاى آن دوره چنان فضاى هيستريك و ناامن را در همه جا گستراندند كه هر شخصى كه به شيوه ليبرال‌ها در تفتيش عقايد معترض بود، به آلودگى به كمونيسم متهم مى‌شد. (١٦)
آنتونى آربلاستر مى‌نويسد:
ليبراليسم آن چنان كه مبلغان آن مى‌خواهند به ما بقبولانند، هيچ‌گاه مرامى كاملا ملايم و لطيف نبوده و نيست. ليبراليسم چه در ساحت نظريه و چه در عمل، داراى جنبه‌هاى تاريك است. اما شايد نتوان هيچ دوره ديگرى را سراغ گرفت كه در آن، به اندازه دوره وسواس و ضديت‌با كمونيستم، يعنى بين سال‌هاى ١٩٤٥ تا ١٩٦٠، ليبرال‌هاى مؤمن با چنين خفتى به اصول خود خيانت كرده باشند. دوره‌اى كه در آن دست‌كم گروهى از آنها به مناديان و مدافعان تفتيش عقايد و تعقيب و آزاد سياسى تبديل شدند. (١٧)
در هر حال موضع سلبى و منفى پايان ايدئولوژى، با تمام جلوه‌هاى آن مى‌تواند يك موضع بسيار كوتاه‌بينانه و مغرضانه در انديشه غرب تلقى كرد. زيرا نمى‌توان از ايدئولوژى به هر معنا كه باشد، در هر نظامى كه باشد، گريخت. صرف ادعاى خصومت‌با ايدئولوژى و اتوپيايى بودن آن و ضديت غيرعقلانى با آن، كسى را خالى از بار و موضع ايدئولوژى نمى‌كند. آريلاستر مى‌نويسد:
از آن جا كه پايان ايدئولوژى، مدت كوتاهى پس از اعلام آن توسط بل، شيلز، ليپست، ريمون آرون و ديگران، خود به پايان رسيد، انسان دچار اين وسوسه مى‌باشد كه كل اين دوره را به عنوان يكى از مقاطع كوته‌بينى فكرى غرب، كنار بگذارد. (١٨)
به همين علت ما نيز بر اين باوريم كه غرب تا زمانى كه به يك ايدئولوژى و مكتب الهى و وحيانى روى نياورد، همواره بستر سياسى و اجتماعى‌اش خاستگاه زايش ايدئولوژى‌هايى بى‌پايه و اساس، خواهد بود; چنان كه ديويد مك للان در نقد نظريه بل درباره «پايان ايدئولوژى‌» مى‌نويسد:
ما در يك جامعه سقوطكرده زندگى مى‌كنيم. تا زمانى كه آن جامعه را اصلاح نكرده‌ايم، همچنان درگير ايدئولوژى خواهيم بود. بنابراين نتيجه مى‌گيريم كه اگر چه اصولا نقطه پايانى مى‌تواند براى ايدئولوژى وجود داشته باشد ولى بى‌شك اين نقطه پايان در هيچ جا مشاهده نمى‌شود حتى در افق. (١٩)

ديدگاه و نظر نهايى در پايان ايدئولوژى

اگرچه نتيجه مك للان در اين رابطه، نسبت‌به بستر تاريخى رويكرد پايان ايدئولوژى مى‌تواند صحيح باشد، اما با در نظر گرفتن سير تكاملى جوامع و آغاز و انجام تاريخ تمدن‌هاى بشرى كه در فرايند تاريخى همواره افول و صعود تمدن‌ها و مكتب‌هاى مادى روى داده، مى‌توان به انتظار گشايش افق‌هاى روشنى در پايان عمر ايدئولوژى‌هاى خودبنياد بشرى نشست كه پايان ايدئولوژى در اين صورت، به معناى پايان نظام‌هاى فكرى و عقيدتى مبتنى بر عقل خودبنياد بريده از وحى است; زيرا اصولا ما بر اين باوريم كه تجربه شكست‌هاى متوالى ايدئولوژى‌هاى غربى، در برآوردن مطالبات و نيازهاى بنيادى بشر، نظام ايدئولوژيكى غربى را در حال حاضر به بحران مشروعيت و هويت‌به تبع بحران مقبوليت گرفتار كرده است كه رهايى از آن به اين سادگى‌ها ممكن نيست. هرچند نظام‌هاى ايدئولوژيكى غربى در چالش براى بازيابى هويت و مشروعيت از كف‌رفته، با بهره‌گيرى از آخرين رهاوردهاى فنى و علمى با سياست اغوا و گسترش غفلت عمومى در مقام پوشاندن ياسيطره بر چنين بحران‌هايى هستند و هرچند نظام‌هاى ايدئولوژيك بتوانند بحران‌هاى اقتصادى و سياسى را حل كنند، ولى نمى‌توانند بر بحران‌هاى معنوى و اخلاقى كه گريبان غرب را گرفته، فائق آيند.
لذا با رويكرد جديدى كه به معنويت و دين در بطن غرب صورت گرفته كه همراه با بدبينى و ناكارآمدى نظام‌هاى ايدئولوژيكى غربى در بين توده‌هاى عظيم مى‌باشد، مى‌توان افق‌هاى روشنى را در پايان‌پذيرى و به سرآمدن عمر ايدئولوژى‌هاى بشرانگارانه و عقل‌بنياد بشرى به نظاره نشست. لذا آينده تاريخ و جهان، از آن نظام ايدئولوژيكى و منسجمى خواهد بود كه از جوهره دين حقيقى و دين اصيلى كه منشا وحيانى دارد، الهام گرفته باشد كه هويت اين نظام ايدئولوژيكى دينى، در فرض نسبت‌با دين آسمانى شكل مى‌گيرد.
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود مى‌باشد.