پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - احياگرى و خوانش ديگرى از احياگران
احياگرى و خوانش ديگرى از احياگران
گفتوگو از: آرش مردانىپور
چند سال پيش در كرانه كنفرانس «امام خمينى و احياى فكر دينى» فرصتى دست داد تا با دانشور نامور، حامد الگار ديدار و گفتگو كنيم. صراحت گفتار، شجاعت در ابراز راى، گشادهرويى، دقت و متانت، از اوصاف نيك وى در اين ديدار بود. استاد الگار، فارسى را شيرين تكلم مىكند كه ته لهجه آمريكايى بر حلاوت آن مىافزود.
موضوع اين ديدار «احياگرى دينى» است كه صريح و بى پرده و البته نه خالى از تنش است. شايد شيوه مصاحبه براى استاد الگار نا آشنا بود و غير معهود - و شايد هم نه چندان دلپذير. بيشتر به مباحثه مرسوم حوزوى شباهت داشت تا به مصاحبه رسمى و متعارف. استاد - كه جامش از مى صافى تهى مباد - پيش از وقت، احساس خستگى كردند. از اين رو ميل داشتند زودتر جمع بندى و نتيجهگيرى شود كه ناخواسته پرسشهايى بى پاسخ ماند كه مهمتر از همه مقايسه سلفى گرايى و احياگرى بود.
استاد دكتر الگار از ديدگاه شما، احياگرى چه تعريفى مىتواند داشته باشد؟
احيا به معنى تجديد حيات و تجديد زندگى استبراى يك دين يا يك جامعه يا يك تمدن. و چون يك دين - البته نه خود دين بلكه برداشتهايى كه مردم از يك دين مىكنند - دچار كساد مىشود، لزوم احيا مكررا در تاريخ پيدا مىشود. حضرت پيغمبر (ص) در حديثى مشهور، به اين مضمون كه در هر قرن شخصى پيدا خواهد شد كه دين امت مرا تجديد خواهد كرد، به همين مطلب اشاره دارد. يعنى هر موجود زندهاى محتاج تجديد حيات است و دين هم از اين قاعده مستثنا نيست البته دين كه نه! برداشتهاى مردم از دين، عملكرد مردم و طرز اجراى احكام دين، احتياج به تجديد حيات دارد. به نظر بنده، منظور از احيا همين است. به عنوان مثال مىتوان به كتاب معروف حجتالاسلام ابوحامد غزالى (احياء العلوم) اشاره كرد. منظور غزالى از اين عنوان اين نبود كه علوم مثلا مرده است، يا علوم اسلامى در معرض زوال و نابودى قرار گرفته! بلكه ايشان خواستند نشان دهند كه آن عنصر جاندار در تعاليم دين چه مىتواند باشد. وى درباره ظواهر شريعت و بواطن آن و يا به عبارت ديگر طريقت تحقيق جالبى كرد.
پس به نظر شما، استعمال كلمه احياگرى در دين، يك استعمال مجازى است; چرا كه احياگرى در خود دين نيست; بلكه در معرفت دينى است؟
بله.
در كنار مسئله احياگرى، واژههاى ديگرى هم به كار مىرود; مثل اصلاحگرى و بيدارگرى. بين اين سه اصطلاح (احياگرى بيدارگرى، اصلاحگرى) چه تفاوتى مىبينيد؟
اصلاح البته به معناى تصحيح جريانهاى منحرف است.
كه جنبه اجتماعى دارند...
جنبه فكرى هم مىتوانند داشته باشند. خلاصه چيزى را نمىشود اصلاح كرد، مگر اين كه دچار فساد شده باشد و الا كلمه اصلاح معنا ندارد. از اين نظر يك فرق اساسى بين اصلاح و احيا مىبينيم: هر چيزى كه دچار ركود شده و احتياج به احيا دارد، لزوما دچار فساد نشده كه احتياج به اصلاح داشته باشد. اين فرق مهمى استبين اين دو اصطلاح. اگر اجازه بدهيد من كمى مشروحتر عرض كنم: آدم سادهاى كه با علوم دينى، هيچ سروكارى ندارد، برداشتش از دين، مذهب و عبادت، بسيار محدود و سطحى است; ولى فرائضش را به جا مىآورد; اما به ابعاد معنوى دين اصلا پى نبرده يا مثلا شعور سياسى ندارد. مىشود گفت كه چنين شخصى به احيا احتياج دارد و شايد بتواند از احيا استفاده كند; ولى اين شخصا به اصلاح محتاج نيست.
يعنى مىتوان گفت كه اصلاح، وقتى است كه يك جريان فكرى يا اجتماعى، دچار آسيب شود; ولى در مسئله احيا تقريبا دچار ركود مىشود. حال تفاوت اين دو، با اصطلاح بيدارگرى چيست؟
بيدارگرى به نظر بنده، بيشتر جنبه اجتماعى - سياسى دارد; يعنى كارى به محتواى عقيدتى دين يا عبادت ندارد. بيدارگرى به اين معنى است كه امت اسلامى را در مقابل خطرهايى كه موجوديت آن را تهديد مىكند، بيدار كنيم. بنابراين بيدارگر، كسى است كه مسلمانان را به حركت عملى، اجتماعى، سياسى دعوت مىكند.
خوب است چكيدهاى از تاريخ احياگرى را در اسلام بيان كنيد.
بله، مىتوانم برگردم به پاسخى كه به سؤال اول دادم. در واقع همانطور كه پيغمبر (ص) در حديث مشهور مژده دادهاند، در هر قرن هجرى يا در راس هر قرن هجرى، مجددى پيدا خواهد شد، و من تجديد و احيا را تقريبا يكى مىدانم. البته نمىتوانم براى شما در هر قرنى از پانزده قرن هجرى كه پشتسر گذاشتيم، يك مجدد را بر شمارم. بعضى از مورخان اين كوشش را كردهاند كه مثلا براى فلان قرن محيى و مجدد فلان كس بوده است. غزالى از كسانى است كه چنين تلاشى را كرد.
يعنى نام برده كه...
البته خود شخص محيى يا مجدد، اين ادعا را نمىكند...
كلا كسانى كه تاريخ احياگرى را نگاشتند، در راس هر قرنى احياگرى را نام بردهاند چه كسى از محققان در اين زمينه كار كرده و مصداقها را نشان داده است؟
يكى از علماى يمن به نام شوكانى - به گمانم در قرن يازدهم هجرى مىزيسته - چنين فهرستى را تهيه كرده است.
نام كتابش چيست؟
متاسفانه نام كتابش يادم نيست. البته به اين سادگى هم نيست كه ما ادعا كنيم مجدد اين قرن حتما چنين كسى بوده و غير از او كسى نيست. گرچه در بعضى از قرنها ممكن است چنين ادعايى بكنيم. مثلا امام غزالى را - حداقل از ديدگاه اهل سنت - مىتوانيم مجدد قرن ششم بدانيم و يا شيخ احمد فاروقىسر هندى كه هم عارف بوده و هم فقيه...
همان كه معاصر سيد جمال الدين بود؟
نه، او در قرن دهم هجرى زندگى مىكرد. بسيارى از اهل سنت، ايشان را نه تنها مجدد قرن كه مجدد هزاره حاضر مىدانند. البته به طور قطع نمىشود ادعا كرد كه مجدد در اين قرن همين شخص بوده و لا غير.
فكر مىكنيد گرايش احياگرى غزالى چه تاثيرى در تفكر احياگرانه شيعى داشته است؟
تاثير مستقيم بر تفكر شيعه نداشته، ولى در دوره صفوى يكى از مهمترين مشايخ شيعى، به نام فيض كاشانى، كتاب احياء العلوم غزالى را بازنويسى كرده و كتاب «المحجه البيضاء» را نوشت و روايات اهل تشيع را جايگزين روايات سنى كرد. مطالبى را هم حذف و مطالبى را افزود كه نشانگر نفوذ غزالى حتى در بين شيعيان است.
برنامه امامان شيعه، هم بعد احياگرى بوده... ؟
نمىدانم; ولى فكر نمىكنم بتوانيم در عالم تشيع، قبل از آغاز غيبت، به دنبال محيى يا مجدد باشيم. براى اين كه در عالم تسنن، بعد از رحلتحضرت پيامبر (ص) - از ديدگاه اهل سنت - شخص معصوم وجود نداشته، در صورتى كه واضح و بديهى است كه عصمتبراى شيعه در عترت پيامبر (ص) همچنان باقى بود. بنابراين احتياجى به تجديد و احيا نبود; چون «حجت الله» يا امام معصوم در روى زمين بود و فقط بعد از غيبت صاحب الزمان (عج) شيعه به تجديد و احيا احتياج پيدا كرد.
امام حسين (ع) در ماجراى عاشورا سخن از احياى دين مىگويد و ظاهرا اين سخن بر زبان امامان ديگر هم جارى شده است. بنابراين در مورد ميراثى كه اسلام داشته به نام سنت پيامبر، آيا به جريان انداختن سنت پيامبر از قبل امامان شيعه نوعى احياگرى به حساب نمىآيد؟
چرا، ولى چيزى كه هست اين است كه سخنان و كردارهاى ائمه اطهار نه تنها مبين سنت پيغمبر (ص) كه دنباله و متمم آن به حساب مىآيد. پس مىشود گفت كه ائمه، سنت پيغمبر (ص) را احيا كردند; ولى احياى ايشان قابل مقايسه با احياى دانشمندان و علما و فقها نيست; چرا كه امامان معصوم (ع) نه تنها احيا كننده، كه شكل دهنده سنتبودند.
پس ائمه احياگر بودهاند، اما احياگرى آنان از نوعى ديگر بوده...
بله; از نوع ديگر بوده است.
در جنبش مشروطيت - كه شما درباره آن بسيار كار كردهايد - جامعه ايرانى در زمينههاى مختلف: فكر، فرهنگ، حقوق مدنى و خلاصه معارف گوناگون بشرى، تكانى خورد. شما تصور مىكنيد در جامعه ايرانى بعد از انقلاب مشروطيت، جريان احياگرى دينى بوده؟ درباره چند و چون آن توضيح دهيد.
احيا به معناى تجديد نبوده است; زيرا انقلاب مشروطيتيك نهضتسياسى بود. علماى شيعه هم بعضى طرفدار و بعضى مخالف مشروطه بودند. برداشتهاى علما از هر دو جناح، عوامل سياسى داشت. بنابراين - به نظر بنده - نمىشود به انقلاب مشروطه، عنوان حركت احياى دينى اطلاق كرد. به هر حال فكر مشروطه را علماى شيعه مطرح نكردند. براى اولين بار، افرادى كه به فرنگ رفته بودند، با سيستمهاى حكومتى غربى آشنا شدند و مسئله مشروطه را بر سر زبانها انداختند. پس از آن، بعضى از علما به تاييد و بعضى هم به مخالفتبرخاستند.
نهضت مشروطه قبل از اين كه يك جريان سياسى باشد، يك جريان فرهنگى بود. قبل از رخ دادن حوادث سياسى، در ادبيات تحولى رخ نمود. از اين رو - فى المثل - رمان يا سفرنامه نوشته شد; مثل سفرنامه «مسير طالبى...». بنابراين زمينه ساز مشروطيت، كار فرهنگى بود، نه كار صرف سياسى....
ولى با ذكر اين گونه كتابها و شخصيتهاى اروپارفته، از حوزه «احياى دينى» خارج مىشويم...
درست است و من فقط مىخواستم نتيجهگيرى كنم. آنچه گفتم مقدمه بود براى مسئلهاى مهم كه پس مشروطيتيك جنبش صرف سياسى نبود; بلكه آميختهاى از فرهنگ و سياستبود. افزون بر اين كه - به قول تقى زاده - سردمداران جنبش مشروطيت دو تن بودند يك سيد محمد طباطبايى و ديگر سيد عبدالله بهبهانى. در اين جو متاثر از غرب و به طور مشخص اروپا، آقاى نائينى مىآيد و كتابى در معرفت دين مىنويسد; به نام «تنبيه الامه و تنزيه المله» كه خود عنوان، پر معنى است.
فكر نمىكنم تعريفى كه شما از اين كتاب كرديد، صد در صد درستباشد; ولى - خوب - موضوعش معرفت دينى نيست; بلكه حكومت است و مخصوصا حكومت مشروطه كه تا چه اندازه از ديدگاه فقه شيعه، قابل توجيه است.
ولى به هر حال يك برداشت دينى است و مىتواند در مقوله احيا بگنجد.
اين درست، ولى ناگفته نماند كه بعد از حوادثى مثل اعدام شيخ فضل الله نورى و ترور عبدالله بهبهانى، اكثر علماى مشروطهخواه از جمله خود آقاى نائينى، از مواضع خود برگشتند و اظهار پشيمانى كردند و حتى آقاى نائينى دستور داد كه همه نسخههاى كتابش را در آب دجله بيندازند. بنابراين اگر ايشان آنچه را گفته بود، پس گرفته و رد كرده باشد، ما نمىتوانيم كتاب او را يك مرحله در توسعه فكر سياسى اسلام بدانيم.
از همين رو در آغاز اشاره كردم كه «قوت و ضعف جريان احياگرى در انقلاب مشروطه». بالاخره يك جريان ضعيف احياگرانه در متن نهضت مشروطه بوده...
بلى، اما خيلى كم.
از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامى، با شخصيتهاى مختلفى رو به رو مىشويم. البته قبل از مشروطه هم سيد جمال الدين را داريم. خواستم نظر شما را درباره ايشان بدانم. ايشان را به عنوان يك احياگر مىدانيد يا...
بايد گفت كه سيد جمال الدين، شخصيت مرموز و پيچيدهاى بوده و البته فعاليت ايشان جنبههاى مثبتى هم داشته است. ولى در ايران - به خصوص در ايران - مىبينيم جنبههاى منفى يا مشكوك فعاليتهاى وى كاملا ناديده گرفته مىشود. سؤالاتى درباره سيد جمال الدين هست; مثل ورود سيد جمال در محافل فراماسونرى در قاهره. مدافعان سيد جمال الدين از قبيل حجت الاسلام خسروشاهى مىگويند كه او فقط مىخواسته بداند كه آنجا چه خبر است؟ !.... (١) به هيچ وجه نمىتوانم نام احياگر بر او بگذارم.
حتى بيدارگر هم نمىدانيد؟
نه. بعد از مرگ سيد جمال، همه به اين نتيجه رسيدهاند كه او خيلى شخص با نفوذى بوده است; ولى آدم اگر به اسناد آن زمان نگاه كند، مىبيند كه چندان نقش مهمى ايفا نكرده است. مثلا در ايران گفته مىشود كه وى باعثشد كه ميرزا حسن شيرازى، فتواى تحريم تنباكو را صادر كند. هرگز چنين نيست! درست اين است كه ميرزا على اكبر خان اقيرى كه از علماى برجسته شيراز بود، كيفيت اين قضيه را به ميرزا حسن شيرازى خبر مىدهد و به دنبال اقدام همين عالم شيرازى، ميرزا حسن، فتواى مشهور خود را صادر كرد. (٢)
مسئله اتحاد اسلام را كه سيد جمال بر سر زبانها انداخت، چگونه توجيه مىكنيد؟ سيد مىخواستسلطان عبدالحميد را در راس اتحاد اسلامى قرار دهد. گويا ايشان تصريح كرده بود كه خواستم اين احمق را رئيس مسلمانان كنم، اما قبول نكرد! به هر حال «اتحاد اسلام» يك چيز مسلم و انكارناپذير تاريخى است...
نه! مىخواست از اختلاف موجود بين ايران و عثمانى در آن دوره استفاده كند. بعضى از علماى شيعه در عتبات هم طرفدار اين تز - اتحاد اسلام - بودند و سيد جمال هم همرنگ آنان شد; ولى اين كه دنبال اتحاد اسلامى بوده و با استعمار انگليس و بقيه قدرتهاى اروپايى مبارزه كرده، فكر نمىكنم. اگر واقعا به سلطان عبدالحميد، احمق گفته باشد، اين چيزى جز دليل بر كم اطلاعى خود سيد جمال نيست! سلطان عبدالحميد يكى از با استعدادترين شخصيتهاى سياسى قرن نوزدهم است. فكر مىكنم بزرگترين رهبر مسلمين قبل از پيدايش امام خمينى، سلطان عبدالحميد باشد.
اين مسئله بسيار مهمى است و من اولين بار است كه چنين ارزيابى و قضاوتى را درباره سلطان عبدالحميد مىشنوم (٣) . در دنياى عرب شخصيتهايى ظاهر شدند; مثل كواكبى، اينان را چطور ارزيابى مىكنيد؟
عبدالرحمن كواكبى، نقش بالنسبه مهمى داشته. مطرح كردن مسئله استبداد - كه البته بيشتر از نوشتههاى نظريهپردازان اروپايى گرفته - تا حدى مهم است; ولى اين كه كسى باشد كه واقعا محيى بطور فراگير و مطلق باشد، نه; نيست.
ولى در زمينه احياگرى كار كرده و بسيار كوشيد.
بلى كار كرد. بعد در كشورهاى عربى به شهيد حسن البنا مىرسيم كه واقعا شايسته تمام اين القاب و عناوين است. ايشان هم احياگر و مجدد بودند و هم مصلح. همانطور كه ما در امام (ره) شخصى مىبينيم كه هم عارف است و هم مجاهد و هم فقيه و هم اهل سياست. همين جامعيت - البته در سطحى پايينتر - در حسنالبنا بود.
درباره سيد قطب چه نظرى داريد؟
البته سيد قطب خدمات بزرگى به اسلام كرد; ولى از جهت عمق معنوى و احاطه در علوم دينى، به پاى حسن البنا نمىرسد. شايد گستاخى يا اسائه ادب تلقى شود. من در اينجا راحت نشسته، با شما صحبت مىكنم و از كسى انتقاد مىكنم كه خونش را وقف اسلام كرد و با شهادت از اين دنيا رفت.... رتبه شهادت - البته - براى وى محفوظ است; اما از نظر علمى و احاطه كلى به مسائل اسلام، به نظر من با حسن البنا قابل مقايسه نيست.
در مقوله احياگرى، فكر مىكنيد چه نوع تاثير متقابلى بين ايران و دنياى عرب وجود دارد؟ فكر مىكنيد در اين خصوص تاثير پذيرى دو سويه وجود داشته يا نه؟
متاسفانه به آن اندازه كه شايسته بود، تاثير متقابل وجود نداشت. در ايران كه انقلاب شد، اين رويداد نه تنها باعث تعجب ناظران غربى كه مايه تعجب بسيارى از مسلمانان كشورهاى عربى شد. هرگز در انتظار همچون حادثهاى در ايران نبودند; چرا كه ايران براى آنان از هر حيثسرزمين مجهولى بود. البته اين بدان معنى نيست كه افراد با هم روابط نداشتهاند. ما مىدانيم كه مثلا مرحوم نواب صفوى، به كشورهاى عربى سفر كرده و با رهبران نهضت اخوان المسلمين مصر در تماس بود. آيت الله كاشانى هم به همان ترتيب، داراى تماسهاى وسيعى با كشورهاى عربى بود. در زمان آيت الله بروجردى هم سعى مشترك ايشان و شيخ الازهر، محمود شلتوت، باعث تاسيس دارالتقريب در قاهره شد. اما اين اندازه ارتباط و تعامل هرگز كافى نبود.
در هند، در ميان هم عصران سيد جمال الدين اسدآبادى، سيد احمدخان را داريم كه داعيه تجددگرايى داشت و دانشگاه تاسيس كرد و قرآن را براساس دادههاى علوم جديد، تفسير نمود. برخى، او را به عنوان يك احياگر معرفى مىكنند، ارزيابى شما از ايشان چگونه است؟
به نظر بنده، او يك اماتهگر بزرگ بود; يعنى تنها چيزى كه احيا كرد، غرب زدگى بود; آن هم خطرناكترين شكل غربزدگى. زيرا شيفتگى به غرب را در معرفت دينى داخل كرد تفسيرى هم كه از قرآن مجيد نوشته، كاملا از معيارهاى عقلانى غرب الهام گرفته. در زمينه سياسى هم نوكر بسيار صادق و با وفاى انگليسىها بود. خيال مىكرد تنها راه رهايى مسلمانان، تسليم مطلقشدن در مقابل غرب است. از اين نظر واقعا قابل مقايسه با تقى زاده است كه مىگفت: «اخذ تمدن غرب، بدون تصرف و بى كم و كاست!»
از معاصران ما ابوالاعلى مودودى است كه فعاليتهاى بسيار گستردهاى داشته و ظاهرا يك شخصيت روحانى هم نبوده است. شعاع تاثيرش حتى به جهان عرب هم رسيده بود. تا آنجا كه كتاب مهم سيد قطب «معالم فى الطريق» را نوعى تعبير از افكار ابوالاعلى مودودى [در المبادئى الاربعه] دانستهاند. نظر شما درباره ايشان چيست؟
ابوالحسن ندوى را هم مىتوان نام برد.
البته ابوالحسن ندوى به اندازه ابوالاعلى مودودى شاخص نيست و بروز ندارد. بالاخره اين شخص و يا اين دو شخصيت را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
همانطور كه فرموديد، ايشان تحصيلات كلاسيك حوزوى نداشته و علماى هند و پاكستان، اين اعتراض را بر او كردند كه بدون داشتن تعمق كافى در اصول دين، در هر موردى اظهار نظر كرده است. اين ايراد تا حدى وارد است; ولى اين سؤال را هم بايد مطرح كرد - نه تنها در پاكستان، بلكه در كشورهاى عربى هم - افرادى كه داراى تحصيلات دينى در مدارس سنتى نبودند چه لزومى را حس مىكردند كه وارد صحنه بشوند؟ فكر مىكنم - چه در كشورهاى عربى و چه در هند و پاكستان - جواب را در عدم تحرك علماى رسمى دين، بايد جستجو كرد. به خاطر تحجرى كه دامنگير علماى رسمى شده بود، افرادى كه متعهد به اسلام و خواستار تعالى اسلام و مسلمين بودند، خود را ناچار مىديدند كه وارد صحنه شوند; نه تنها از طريق سياست، بلكه از راه نظريهپردازى و تاليف كتاب و غيره هم فعاليت مىكردند. فكر مىكنم مولانا مودودى يكى از مهمترين افراد همين گروه باشد.
از نظر شما، او مىتواند يك شخصيت احياگر باشد؟
بلى; البته نه در هدف كوتاه مدت كه تاسيس حكومت اسلامى در پاكستان بود; چرا كه بايد گفتبا شكست روبهرو شد. تا همين امروز بااين كه پاكستان گويا رسما يك جمهورى است، واضح است كه «جمهورى اسلامى» در آن يك برچسب است و محتواى اسلامى چندانى ندارد. با اين وجود افكار مودودى بازتاب وسيعى يافته و كتابهاى ايشان به زبانهاى متعدد، از جمله زبان فارسى ترجمه شده است.
پس به نظر شما ايشان از جهت نظرى يك احياگر موفق بوده; ولى از جهت عملى توفيق چندانى نداشته است.
بلى، همينطور است.
در هند، دهلوى هم ظهور كرد; درباره او چه مىتوان گفت.
بلى، امير على دهلوى كه شيعىمذهب بود، اگر اشتباه نكنم، اكثر عمرش را در انگلستان گذراند. كتابى هم نوشته با نام The Spiritof Islam «روح اسلام». در تاريخهايى كه براى نهضتهاى بيدارگرى نوشتهاند، به اميرعلى اشاره مىشود، ولكن نمىدانم تا چه اندازه اين مرد در طرز تفكر خود مسلمانان هند، تاثير گذاشته است. كتابى كه اونوشته، هم نوعى تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى است و هم نوعى دفاع از اسلام; البته در چارچوب طرز تفكر غربى. اين كتاب در اروپا، انعكاس وسيع داشت; ولى فكر نمىكنم در كشورهاى اسلامى منشا اثر بوده باشد.
به هر حال جنبه احياگرى دركار او بوده يا نه؟
نه، فكر نمىكنم. اين اثر، عكس العمل سادهاى بود در مقابل ابهت ظاهرى تمدن غرب. بدين گونه كه هر چه شما غربيان داريد، از قبيل: ترقى، علم، آزادى، ما هم در اسلام داريم و يا داشتهايم و شما از ما گرفتهايد. در واقع مىخواهد بگويد تمام آنچه شما بدان افتخار مىكنيد، از آن ماست. اين كه نشد احيا! ! ! اين يك عكس العمل نفسانى در مقابل تسلط غرب بود.
يكى ديگر از انديشمندان هند، شبلى نعمانى است كه در زمينه علم كلام جديد، كتاب نوشته و به فارسى هم ترجمه شده است. او در اين كتاب، نظريات جديدى در علم كلام مطرح كرده، گرچه متاثر از جامعهشناسى است.
تنها كتابى كه از شبلى نعمانى خواندهام، كتابى استبه نام «شطر العجم» كه اثرى استبا ارزش درباره شعراى فارسىگوى هند.
بازهم در هند، اقبال لاهورى را داريم و كتابش «احياى فكر دينى در اسلام» كه در حيطه احياگرايى بسيار مهم است. ارزيابيتان از ايشان چگونه است؟
البته عنوانش احيا نيست، بلكه بازسازى (Reconstruction) است.
در ترجمه فارسى، احيا است؟
الگار نه; نبايد احيا ترجمه كرد; بازسازى (Reconstruction) است كه البته به نظر بنده، بيشتر ارزش تاريخى دارد; يعنى براى مسلمانان امروز، نمىتواند الهام بخش باشد; چون همان نظريات فلسفى كه در عصر خود اقبال در اروپا مد روز بوده، در اين كتاب انعكاس يافته است; مثل نظريات هگل و برگسون.... اقبال وقتى به اروپا رفت، تحت تاثير آنها قرار گرفت. اگر مقايسه جايز باشد، مثل مرحوم شريعتى است كه وقتى به پاريس رفت، با آثار كسانى مانند سارتر، كامو آشنا شد.
از برگسون هم اثرپذيرفته است؟
بلى، تا حدى تحت تاثير اينها قرار گرفت. اين كتاب فلسفى يا كلامى اقبال، جالب است و به خواندش مىارزد; ولى فكر نمىكنم از تعمق كافى در منابع اسلامى برخوردار باشد.
در دوره اخير، چند شخصيتبرجسته پيدا شدند: يكى آيت الله بروجردى كه تلاشهاى احياگرايانه چشمگيرى داشت و حضرت امام و علامه طباطبايى و استاد مطهرى... اينان به معنى دقيق كلمه، نقش احياگرايانه دينى داشتند. احياگرى در اين چند شخصيت را چگونه مىبينيد; يعنى آيت الله بروجردى، حضرت امام و علامه طباطبايى.
البته، كارهايى كه اين شخصيتهاى محترم به عهده گرفتند، متفاوت بود. مرحوم بروجردى، بيشتر با تقويتحوزه علميه قم، به اسلام خدمت كرد كه مىتواند نوعى احيا به حساب بيايد، به خصوص اگر در نظر داشته باشيم كه كار مرحوم بروجردى، در واقع مقدمه كار حضرت امام در احياگرى و بيدارگرى وسيع جامعه بود. براى اين كه مركز نهضتحضرت امام، حوزه قم بود. علامه طباطبايى هم واضح است كه خدمتبزرگى كردند.
مرحوم علامه، با تفسيرى كه نوشتند و فلسفهاى كه عرضه كردند، آيا وارد جريان احياگرى شدند؟
آرى، ولى من بيشتر مىخواهم روى تفسير «الميزان» تكيه كنم. براى اين كه اهميت آن منحصر به زمان و مكان خاصى نيست. الآن ما در امريكا برنامهاى داريم - كه شايد از آن اطلاع داشته باشيد - براى ترجمه تمام دوره بيست جلدى تفسير الميزان كه بحمدالله سريع پيشرفت مىكند. براى اين كه روش خاصى كه ايشان در تاليف اين تفسير اتخاذ كردهاند، جامع است: بيان بحثهاى فلسفى، بحثهاى روايى، بحثهاى مربوط به علوم جديد و....
و اين كه تفسير قرآن به قرآن است.
بلى، تفسير قرآن به قرآن است. شخصا تفسير ايشان را يكى از سودمندترين تفسيرها مىدانم; به خصوص بين تفسيرهايى كه در دوره معاصر نوشته شده، كاملا بىنظير و منحصر به فرد است. اما كارهاى خوب فلسفى كه ايشان كردند، مثل نقد برمادىگرايى، اين هم مانند كوششهايى است كه درباره آنها سخن گفتيم، الان بيشتر ارزش تاريخى دارد; به اين معنى كه در آن برهه احتياج بود كه براى مقابله فكرى با ماركسيسم و ديگر جريانهاى مادىگرا، تحقيقاتى انجام بگيرد اما الآن كاخ كمونيسم فرو ريخته و ماركسيسم طرفداران چندانى ندارند.
آقاى بروجردى در جمعآورى و تصحيح سند روايات، به پروژه تحقيقاتى بسيار مهمى دست زدند كه به صورت «جامع احاديث الشيعه» درآمد. در زمينه علم الرجال هم كارش بسيار اساسى بود. تلاش احياگرانه او از يك جهتبا كار غزالى در خور سنجش است; چرا كه هر دو به حديث پرداختند. پس مىتوان بين آنان مقايسه كرد.
فكر نمىكنم كه اين مقايسه زياد به جا و درستباشد. براى اين كه آن جامعيت كه ما در غزالى مىبينيم، در مرحوم بروجردى نمىبينيم. ايشان اهل عرفان كه نبودند. تخصصش در همان حديث و فقه بود. (٤)
با يك ديد كلى مىتوانيم احياگرى را در ابعاد مختلف بررسى كنيم. فى المثل ملاصدرا احياگر بود، اما در فلسفه و طباطبايى احياگر بود در تفسير و آقاى بروجردى هم احياگر بود در حديث. از جهت احياكردن حديث، مىتوان بين غزالى و بروجردى مقايسه كرد. افزون بر اين كه خود غزالى، هم فقيه بود و هم اصولى.
حالا كه به مهمترين و بزرگترين احياگر و بيدارگر قرن رسيديم، يعنى به حضرت امام، بايد گفت - همانطور كه شما اشاره فرموديد - در زمينه فقه و اصول نوآورىهاى مهم داشته است. مثلا در باب امر به معروف و نهى از منكر در بعد سياسى، اين وظيفه مهم را متذكر شدهاند و در بعضى موارد، توسل به زور را در كار امر به معروف و نهى از منكر، براى اولين بار جايز مىشمارند و اين البته، يك مسئله مهمى است و امثال اين در فتواهاى ايشان فراوان است.
در نظريه ولايت فقيه هم، شكل و ابعاد و برداشتها و استدلالهاى امام تازگى داشت. همچنين تاكيد روزافزون بر تمايز بين قضاياى حقيقى و اعتبارى در فقه و اصول.
بلى، ولى به نظر بنده آنچه حضرت امام را از بقيه افراد كه امروز درباره آنها سخنى گفتيم، ممتاز مىكند، جامعيت ايشان است.پىنوشتها:
١. متاسفانه يك برگ از گفتوگوى پياده شده از نوارى كه مربوط به اين مرحله است، مفقود شد و اصل نوار هم در دسترس نبود. تا آنجا كه به ياد دارم، اين بخش از گفتوگو درباره مطالعات استاد الگار است در اسناد وزارت امور خارجه انگليس كه نشان مىدهد - به ادعاى ايشان - سيد جمال به نفع انگليس جاسوسى مىكرده است و از همين روست كه سلطان عبدالحميد، وى را تحت اقامت اجبارى در آستانه قرار داد.
٢. آنچه در كتاب «تاريخ بيدارى ايرانيان» آمده، برخلاف اين مدعى است و به هر حال جاى بحثبسيار است.
٣. ارزيابى ديگران درباره عبدالحميد، بسيار منفى و سياه است تا جايى كه او را به جهت كشتارهايى كه كرده «سلطان سرخ» ، لقب دادهاند.
٤. به گفته استادان ما - كه از شاگردان وى بودند - او در فلسفه بسيار توانا بود و از فقهاى فلسفهدان به شمار مىآمد. ضديت او با عرفان هم دليل بر عدم جامعيت او نيست; چرا كه او از طريق تحقيق و تفحص به اين نتيجه رسيده بود.