پگاه حوزه
(١)
دمكراسى امريكايى - خاورميانهاى - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
دور جديد اسلامگرايى -
٢ ص
(٣)
عدم تعهدها و ابهام هويتى در وضعيت تازه جهان -
٣ ص
(٤)
احياگرى و خوانش ديگرى از احياگران -
٤ ص
(٥)
اروپا و اسلام هويتساز - پور هاشمی سید عباس
٥ ص
(٦)
جهانىشدن و خروج از تاريخ - راهدار احمد
٦ ص
(٧)
عنصر ايمان و نقد قرائتهاى موجود - فعالى محمدتقى
٧ ص
(٨)
تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى - خاكى محمد رضا
٨ ص
(٩)
سينما، نمادهاى دين و مقاومت - سينا محمد
٩ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - جهانىشدن و خروج از تاريخ - راهدار احمد
جهانىشدن و خروج از تاريخ
راهدار احمد
(قسمت دوم)
٣. نگرشهاو رويكردها
در يك تقسيمبندى كلان، ملاحظات ضد امنيتى فرآيند جهانى شدن را مىتوان به دو دسته مختلف تفكيك نمود: نخست، تهديداتى كه ريشه در ماهيت و ذات اين فرآيند دارند و به واسطه نگرش و فلسفه تازهاى كه در اين رويكرد مدنظر است، به طور طبيعى در پى تحقيق فرآيند جهانى شدن ظهور نموده، كم و بيش تمامى بازيگران سياسى را شامل مىشوند. اين نوع ناامنى كه به چهره دوم جهانى شدن معروف است، در كتاب ناامنى جهانى با طرح ديدگاه انديشهگران بنامى چون «شارلوت برترتن» ، «اندرو هورل» ، «آدام رابرتز» و «مارتين شاو» معرفى و تبيين گرديده است. بر اين اساس جهان از فرداى جنگ سرد، تحول گفتمانىاى را آزموده است كه مطابق آن معناى جنگ و ستيز، مساوات حقوق و مهمتر از همه «نقش سازمانهاى بينالمللى» دستخوش تحول گرديدهاند; چنين تحول بنيادينى به معناى پيدايش جهانى تازه است كه در آن «امنيت» با تصوير و محتوايى متفاوت از عصر قبل از آن، درك مىشود.
گونه دوم از تهديدات كه كم و بيش مورد توجه انديشهگران سياسى - اجتماعى قرار داشته است، به معضلاتى اشاره دارد كه فرآيند جهانى شدن در چارچوب «گفتمان ملى» پديد مىآورد. طيف و گونه اين مشكلات بسيار وسيع و زياد مىباشد، به گونهاى كه پرداختن موردى به هر يك از آنها حجم بسيار زيادى از مقالات علمى را در برمىگيرد كه به وجوه مختلف زندگى انسان معاصر - از محيط زيست، فضا و بهداشت فردى گرفته تا حقوق شهروندى، روابط اجتماعى و حتى مسايل فردى و خانوادگى - ناظر است. (٢)
حقيقت اين است كه به پديده جهانى شدن، از زواياى متعددى، رويكردهاى مختلفى شده است كه جمع كردن آنها در ذيل دستهبندىهاى مختلف در يك مقاله نمىگنجد. بدين لحاظ، تنها به برخى از مهمترين رويكرهاى مخالفين و موافقين آن كه از زواياى مختلف به پديده جهانىشدن نگريستهاند، مىپردازيم.
١- ٣. رويكردهاى موافقين جهانى شدن
الف. رويكرد ليبرالى به جهانى شدن
عدهاى معتقدند كه بحث جهانىشدن، تابع نتايج اخير و جهانشمول رشد كيفى و كمى تكنولوژى ارتباطات است و به همين علت، جهانىشدن، بحثى جديد و داراى سابقهاى به طور رسمى كمتر از يك دهه و به طور غيررسمى از شروع رنسانس در اروپا مىباشد . «در واقع از زمانى كه سرمايهدارى به عنوان يك شكل قابل دوام جامعه انسانى پا به جهان گذاشت - يعنى از چهار يا پنجسده پيش تا كنون - جهانىشدن هم جريان داشته است. به عبارت ديگر، سرمايهدارى در بطنىترين كنه و ذات خود، چه از لحاظ درونى و چه از جهتبيرونى، يك نظام گسترشيابنده است». (٣) دكتر خانيكى نيز جهانىشدن را تا عصر مدرنيته پيش مىبرد و مىنويسد: «جهانى شدن را مىشود يك پروسه و يك فرآيندى ديد كه نقطه آغازين آن الزاما در عصر ما قرار نمىگيرد; يعنى مىشود اين دگرگونى را ادامه همان تحولاتى ديد كه از دوران مدرنيته آغاز شده و البته با عبور از دره سليكن شتاب بيشترى گرفته است. اما اگر بخواهيم مفهوم اين پديده را به عرصه سياست تقليل بدهيم، آن وقت آن را پروژهاى خاص همين دوران خواهيم ديد; طرحى سياسى كه به همگنسازى و يكپارچهسازى جهانى محدود مىشود و قطعا معطوف به تصميمگيرىهاى مراكز خاص سياسى در جهان است». (٤)
اين مطلب - كه سرمايهدارى در سير رشد خود به جهانشمولى مىرسد - قريب به يك قرن قبل، زمانى كه ماركس و انگلس در حال نوشتن مانيفيست كمونيستبودند نيز از جانب اين دو گوشزد شده بود. آنان معتقد بودند كه محصولات كارخانههاى سرمايهدارى به ناچار همه مرزها را درمىنوردد و همه گستره شرق و غرب را تسخير خواهد نمود.
اين رويكرد معتقد است كه جهانىشدن، روند تكاملى مدرنيته و تجدد فرايندى است كه الگوى تجدد را در شكل تكاملى آن در جوامع انسانى محقق مىسازد. از اين منظر، جهانىشدن به عنوان گامى اساسى در جهت تحقق همهجانبه دموكراسى ليبرال در جوامع بشرى قابل تفسير است. اين رويكرد طيف گستردهاى دارد، اما بارزترين ديدگاههاى رويكرد ليبرالى بر اين اصل استوار است كه عنصر دولت - ملت، همچنان در عرصه روابط بينالملل تاثيرگذار خواهد بود; ولى در نتيجه فرايند جهانىشدن، به حاكميت ملى كشورها محدود مىگردد و از اختيارات آنها كاسته مىشود. (٥) بر همين اساس، ليبرالها جهانىشدن را يك نظام پيچيده مىدانند كه در آن چانهزنى ميان انواع بازيگران نقش بسيار زيادى دارد. از ديد ليبرالها مهمترين مسئله در جهانىشدن چانهزنى براى يافتن راهى است كه در آن همكارى بين بازيگران مختلف به بهترين وجه دستيافتنى باشد. «ليبرالها بر اين عقيده هستند كه سياست قدرت، خود محصول ايدههاست و ايده را مىتوان به گونهاى مؤثر تغيير داد. بنابراين نظم ليبرال دور از دسترس نيست. به همين دليل است كه ليبراليسم در ادبيات سياسى به سنتخوشبينى معروف است». (٦)
از همين گروه، برخى بيشتر تلاش كردهاند تا عمق نگاهشان را به پيامدهاى مثبت جهانى شدن معطوف كنند. اينان معتقدند كه «جهانى شدن به عنوان يك قالب، وسيله و زمينه مناسبى استبراى امكان تحقق عدالت اجتماعى جهانى. بدون شك دورههاى قبل از جهانى شدن، به لحاظ عدالت اجتماعى، نتيجهاى بهتر از اين دوره را نداشته است. جهانى شدن به عنوان دورهاى جديد كه پيشرفتهاى تكنولوژيك در حوزه ارتباطات مسايل غيرجهانى را داراى بردى جهانى كرده است، اين زمينه را فراهم مىكند كه جهانيان آسانتر از گذشته به اهداف مشترك خود دستيابند». (٧) و در خصوص حاكميت تمدنى نيز معتقدند كه هرچند جهانى شدن منجر به ظهور و بروز بيشتر وجوه تمدن غرب مىشود، ليكن امكان سلطه كامل تمدن غرب بر ساير تمدنها امرى غيرممكن است. از اينرو برخى از اين افراد، براى توضيح جهانى شدن، از عبارت «ايده جهانى، عمل منطقهاى» استفاده مىكنند و به نوعى وحدت در عين كثرت معتقد مىشوند. (٨)
ب. رويكرد فلسفه تاريخى
عدهاى تحقق تام و تمام فرايند جهانىشدن را يك امر كاملا طبيعى و در نتيجه خارج از اراده انسانى مىدانند كه از گذشتهاى دور توسط اديان، فرقهها و نحلههاى فكرى تعقيب مىشده است. (٩)
صاحبان اين ديدگاه، پديده جهانى شدن را بر اساس نوع تحليل خاصى كه در باب فلسفه تاريخ دارند، توجيه مىكنند، آنان معتقدند كه تاريخ بر محور تطور و تكامل ابزار به حيات خود ادامه مىدهد و همپا با رشد ابزار، تكامل مىيابد. به عبارت ديگر، از آنجا كه ابزار در طول تاريخ همواره تغييرات و تطورات تكاملى داشته است، تاريخ نيز همواره در دل خود، تغييرات تكاملى داشته است و اينك كه ابزار به نهايت رشد و تكامل رسيده است، تاريخ نيز به منزل آخرين و پايانى خود رسيده و اين منزل، مقصد محتوم تاريخ است و تاريخ هيچ گريزى از رسيدن به آن ندارد. بر اين اساس، پديده جهانىشدن يك سرنوشت محتوم براى آخرين منزل تكاملى تاريخ است. (١٠)
جهانى شدن يك پيشامد خارقالعاده نيست، بلكه پيشرفتى طبيعى و منطقى است. فرهنگ برتر و فناورى مربوط به آن همچون آب به سادگى از بالاترين سطح به پايينترين سطح جريان مىيابد و در اين مورد، هيچ كس نمىتواند كارى انجام دهد. اين روند محصول تصميم افراد خاصى نيست، بلكه فرايند كنونى جهانى شدن طبيعتا ناشى از سلطه دانش و فناورى غرب است كه از آن به قدرت و جذابيت فرهنگى تعبير مىشود. (١١)
ج. رويكرد راديكاليستى
اين رويكرد سخت طرفدار جهانى شدن است و براى تحقق هرچه سريعتر آن، برنامهريزى مىكند. طرفداران اين رويكرد معتقدند كه جهانى شدن به حاكميت همه نهادهاى سنتى و از جمله به حاكميت ملى كشورها پايان مىبخشد و بازيگران جديد را با تقسيم كار جديدى وارد صحنه بينالملل مىكند. و بلكه اساسا كسانى چون آلبرشتاين جهانى شدن را به «پيروزى اقتصاد جهانى سرمايهدارى كه همراه يك تقسيم كار جهانى است» تعريف مىكنند. پس، بر اساس اين چشمانداز، جهانى شدن چيزى جز همين رويكرد فزآينده به سمت تقسيم كار بيشتر و افزونى بهرهگيرى از تكنولوژى مدرن نيست. آنان بر اين باورند كه نبايد منتظر تحقق طبيعى جهانى شدن ماند; بلكه بايد با برنامهريزى آگاهانه و خلق بسترهايى مناسب به تحقق زودهنگام آن كمك كرد. اين افراد يا صاحبان شركتهاى فرامليتى هستند و يا شهروندان كشورهاى بزرگ و قدرتمند; كسانى كه در هر حال جهانى شدن به سود آنان خواهد بود و حتى موقعيت آنها را نسبتبه شرايط فعلى ارتقاء مىبخشد.
٢- ٣. رويكردهاى مخالفان جهانى شدن
الف. رويكرد محافظهكارانه
عدهاى از مخالفان جهانى شدن، معتقدند كه جهانى شدن يك پديده تاريخى جديد نيست; بلكه در گذشتههاى دور نيز هنگامى كه امپراطورى روم در ١٤٦ ق. م يونان باستان را به تسخير خود درآورد، مىتوان نمونه مشهور جهانى شدن اوليه يعنى يونانى كردن (١٢) را در جوانب مختلف فرهنگى از جمله فلسفه، مذهب، هنر و... مشاهده كرد. اروپا و آمريكا، نمونه اوليه جهانى شدن شرقى هستند; زيرا غرب با پذيرش مسيحيت در قالب آموزههايى كه سنت پل و سنت آگوستين ارايه كردند، چيزى شد كههماكنون هست. آنچه غرب در خود جذب كرده عبارت بود از آميزش همزمان تفكر شرقى مصر، يهود، افلاطونى و نوافلاطونى، تفكر عرفانى مانى و خاستگاههاى تفكر ايرانى، به انضمام فرقههاى عرفانى و صوفيانه، مثل فرقههاى ميترايى كه در سپاهيان روم مرسوم بودند. نمونه مشهور ديگر، جهانى شدن اروپاى قرون وسطى از طريق آشنايى با دانش يونان باستان و علوم مسلمانان به واسطه مسلمانان اندلس بود. (١٣)
اين رويكرد معتقد است كه نه تنها پديده جهانى شدن در گذشته هم وجود داشته است، بلكه در برخى مقاطع مثل سالهاى ١٨٧٠- ١٩١٤ اقتصاد جهانى بازتر و يكپارچهتر از وضعيت كنونى بوده است. از اينرو، از آنجا كه جهانى شدن امر جديدى نيست، ديدگاههاى طرفداران پديده فراگير جهانى شدن، تنها يك افسانه و توهم است.
رابرتسون در كتاب جهانى شدن، سخنى از قول پوليبيوس به اين صورت نقل كرده است كه: «قبلا در ميان چيزهايى كه در جهان اتفاق مىافتاد، پيوندى نبود; اما از آن پس (يعنى از زمان ظهور يا استقرار امپراطورى رم) همه حوادث به صورت يك مجموعه مشترك به هم پيوند خوردهاند»... شايد جهانى شدن كنونى با حادثه قوام و قدرت يافتن امپراطورى روم نسبتى داشته باشد و كسانى كه تاريخ فلسفه و فرهنگ غربى را نوشتهاند، كم و بيش اين قبيل نسبتها را يافته و اثبات كردهاند. توسعه و رواج وسيعتر مسيحيت و طرح پيروزى پرولتاريا را نيز مىتوان مراحل تاريخ جهانى شدن دانست; به شرط اينكه توجه داشته باشيم كه جهانى شدن در زمان ما، ماده و مضمونى غير از ماده و مضمون اتحادهاى سابق داشته است. بىترديد نسبتى ميان جهانى شدن با انديشه جامعه جهانى سن سيمون و اوگوست كنت وجود دارد و اين سابقه را مىتوان با طرح ماهيتبشر در فلسفه يونان و تا ظهور اديان توحيدى پيش برد. با وجود اين، حادثه كنونى را مرحلهاى از سير خطى تاريخ جهانى شدن نمىتوان دانست. (١٤) دكتر نقىزاده نيز معتقد است كه «گرچه ايده جهانشمولى و نظريات جهانى از هزاران سال پيش در ميان جوامع رايجبوده است، ولى جهانى شدن، مفهومى است كه در سالهاى اخير رواج يافته و چهرهاى ديگر به خود گرفته است. علت اصلى بروز اين وضعيت، اين است كه اين موضوع از بحثى علمى و نظرى و فكرى و انسانى به عنوان ابزارى صرفا اقتصادى و سياسى توسط زورمندان و صاحبان قدرت اقتصادى و سياسى ترويج و تبليغ شده، ظهور آن با معنايى متفاوت از گذشته پىگيرى و پىجويى مىشود». (١٥) پس ريشه اين خلط كه جهانى شدن را به مفهوم امروزى آن تا گذشته دور پيش مىبرند، در چيست؟
دكتر ضميران در نقد اين ديدگاه كه جهانى شدن را تا گذشته بسيار دور به پيش مىبرد، مىنويسد: «در حقيقت وقتى كه براى اولين بار مارشال مك لوهان كتابى با عنوان فهم رسانههاى گروهى نوشتيك نظريه را مطرح كرد كه در موقع طرح آن با سر و صدا مواجه نشد. ولى در دهههاى ٨٠ و ٩٠ شديدا مورد توجه بود و آن بحث دهكده جهانى، است. دهكده جهانى همان دهكدهاى است كه انسان كلى در آن زندگى مىكند و مشتركاتى در اين دهكده جهانى مىبينيم كه در اين دهكده جهانى، در واقع دهكده رايانهاى شكل مىگيرد كه روابط در شاهراههاى اطلاعاتى تعريف مىشود و حقيقت و معرفت ماهيت نمودهگارى (SIMULATION) به خود مىگيرد.»
بنابراين، در عصر GLOBAL همه چيز با ماهيت جداگانه و به طور كلى متفاوت از آن چيزى كه در دوران پيش GLOBAL داشتيم، ظاهر مىشود. به خصوص با رشد و گسترش تكنولوژىهاى اطلاعاتى، اين مسئله GLOBAL هر چه بيشتر معنايش چشمگير مىشود. هر چند كه جهانى شدن ممكن استيك كنش تصنعى و مصنوعى به نظر برسد و بعضى هم مدعى مىشوند كه بايد در تقابل اين جهانى شدن اقداماتى روششناختى و روشنفكرانه انجام بشود، اما در قبال مفهوم GLOBAL چنين مقاومتى امكانپذير نيست. ما وقتى به قول هايدگر در دنياى مدرن فرود مىآييم، ديگر اين نيست كه ما به دلخواه آمده باشيم در دنياى GLOBAL همينطور هم ما وقتى در دهكده جهانى زندگى مىكنيم، اين خواست ما نيست كه غير از اين باشد، اما بحث جهانى شدن بحثى استسياسى و اقتصادى و احتمالا بحثى است ژئوپولتيكى». (١٦)
به نظر مىرسد صاحبان اين ديدگاه ضمن اينكه جهانى شدن را تنها از زاويه اقتصاد نگريستهاند، در نوع نگاه خود به پديده جهانى يا ارگانيكى غفلت ورزيدهاند. بايد ميان دو جامعه مكانيكى و ديناميكى (١٨) يا ارگانيكى تفاوت گذاشت. در جامعه غيرارگانيك - كه اصطلاحا جامعه مكانيكى ناميده مىشود - امكان اقتباس جزيى و انتزاعى از ميان عناصر آن وجود دارد; زيرا از خصوصيات اين نوع جامعه اين است كه عناصر مختلف آن يا اساسا ارتباطى با يكديگر ندارند و يا اگر ارتباط دارند، ارتباط تاثيرگذار و سيستماتيك ندارند. اقتباس يك نوع خاص از فن و صنعت چنين جامعهاى به هيچ نحو ارتباط با فن و صنعت ديگرى كه اقتباس نشده است، ندارد. به عنوان مثال; در جامعه مكانيكى اقتباس و اخذ فن و نعتشمشيرسازى از جامعه رقيب، مستلزم اقتباس تحميلى روانشناسى، مديريت، فلسفه، رياضى و... آنها نيست، بر خلاف جامعه ارگانيك كه در آن همه عناصر با يكديگر در ارتباطى فعال و تاثيرگذار مىباشند; به طورى كه به عنوان مثال، اقتباس يك دستگاه كامپيوتر در چنين جامعهاى مىتواند با روانشناسى، اقتصاد، سياست، مديريت، رياضى، فيزيك، فلسفه، هنر و همه وجوه ديگر آن در ارتباط باشد. به عبارت ديگر، عناصر مختلف چنين جامعهاى به طور سيستمى و در جايگاه خاص خود قرار دارند كه اقتباس هر عنصر از چنين سيستمى اقتباسكننده را با كل آن سيستم در ارتباط مىسازد. يعنى چيزى شبيه به پشتيك دستگاه ماشين حساب يا تلفن كه داراى يك مدار شبكهاى است كه قطع هر يك از خطوط اين مدار مىتواند كل سيستم را از كار بيندازد و از طرف ديگر انگشت گذاشتن روى هر يك از اين خطوط، به منزله انگشت گذاشتن بر كل سيستم است.
به عبارت ديگر، جوامع مكانيكى داراى سيستم بسته و جوامع ارگانيكى داراى سيستم باز هستند. سيستمهاى باز، سيستمهايى هستند كه پيوسته قدرت انطباق با تغييرات محيطى را دارند. برخلاف سيستمهاى بسته كه نسبتبه محيط پيرامون خود تعامل ندارند و انفعال و انعطافى از خود نشان نمىدهند و رابطهشان با محيط پيرامون خود، قطع است.
سيستم بسته به محيط خودش وابسته نيست، بلكه خوداتكاست و رابطهاش با محيط خارج قطع است. سيستم باز، سيستمى است كه با محيط خودش تبادل انرژى، ماده، و اطلاعات دارد. سيستمهاى باز به طور مستمر اطلاعاتى را از محيط دريافت مىكنند. وجود اين اطلاعات به تنظيم روابط سيستم كمك مىكند و امكان انجام اقدامات اصلاحى، براى رفع انحرافات ايجاد شده از مسير اصلى را ميسر مىسازد. (١٩)
«جهانى شدن را مىتوان به صورت تشديد روابط در سرتاسر جهان تعريف كرد، كه در آن جوامع دور از هم، به گونهاى به يكديگر وابسته مىشوند كه حوادث محلى از رويدادهايى تاثير مىپذيرند كه در مناطق دوردستشكل مىگيرند و بر آنها تاثير مىگذارند. در اين صورت، جهانى شدن يك فرآيند چندعليتى و چندلايه و پر از احتمال، عدم قطعيت، پايدارى و ناپايدارى است. جهانى شدن شامل وابستگى قاعدهمند تمامى روابط اجتماعى موجود بر روى كره زمين است. در يك بافت جهانى شده، هيچ رابطه خاص با مجموعهاى از روابط نمىتواند به صورت منزوى يا مجزا وجود داشته باشد. هر رشته از اين روابط با رشته ديگرى از روابط پيوند دارد و به طور منظم تحت تاثير آن قرار مىگيرد. اين تاثير به صورت زنجيرههاى عليتى، يك طرفه نبوده، بلكه تعاملات مشترك به صورت عليتهاى دوجانبه و يا چند جانبه را شامل مىشود». (٢٠)
امروزه جامعه غرب و آمريكا كه طراح اصلى پروژه جهانىسازىاند، (٢١) جامعه ارگانيك و سيستماتيكاند و عناصر آن با يكديگر در ارتباط است. و بر همديگر و حتى بر انسانها نيز - كه در اين جامعه به يك ماشين جزء تبديل شدهاند - تاثير مىگذارند. يكى از صاحبنظران در اين خصوص مىنويسد:
تكنولوژى، تمام تمدن غرب امروز است و نمىشود جنبهاى از آن را انتزاع كرد و گرفتبلكه بقيه جنبهها به تبع آن حاصل مىشود. آنهايى كه با لحن فيلسوفانه از اقتباس تمدن غرب بحث مىكنند و اندرز مىدهند كه جنبههاى خوب آن را بگيريم و به جنبههاى بد آن كارى نداشته باشيم و يا طورى به اقتباس تمدن غربى بپردازيم كه مناسب فرهنگ ملى و قومى باشد، درست فكر نمىكنند. قول به دوام فرهنگهاى ملى و قومى و وصله كردن تمدن غربى به آن، يك ساده لوحى است. حالا اگر ما هم مىخواهيم روح علمى داشته باشيم، بايد تمدن غربى را در تماميتش بپذيريم. (٢٢)
شهيد آوينى، نيز غرب را يكپارچه و كل مىبيند. وى در تصويرى كه از تمدن غرب ارايه مىدهد مىنويسد: «آنچه درباره تمدن غرب روى داده آن است كه فرهنگ غرب چيزى جز روشها و ابزارى كه تمدن غرب به وجود آورده است، نيست. يعنى متدلوژى و تكنولوژى صورت مبدل همان فرهنگى هستند كه تمدن غرب بر آن تاسيس يافته و اين واقعيتبسيار عجيبى است. به عبارت سادهتر بايد گفت كه در تمدن امروز غرب، فرهنگى بجز روشها و ابزار وجود ندارد (و اين گفته، صورت اعم اين سخن مكلوهان را به ياد مىآورد كه «رسانه همان پيام است.») و بنابراين، پذيرش فرهنگ غرب مفهومى جز پذيرش روشها و ابزار - متدلوژى - ندارد و اين توهم كه ما ابزار را اخذ مىكنيم و فرهنگ غرب را رها مىكنيم، جز سرابى بيش نيست. (٢٣) جهان امروز واحد يكپارچه و به هم پيوستهاى است كه در جهات خاصى نظام يافته است و بدينرو، نبايد توقع داشت كه در آن جز براى زندگى كسانى كه به غايات اين نظام واحد و سازماندهى جهانى آن تن دادهاند، عرصه گشودهاى موجود باشد. بسيارى از دشمنان ما نيز به اين مقدمات برهانى متمسك مىشوند براى تحصيل نتيجهاى ديگر: اين كه «در دنيايى اين چنين بايد به نظام واحد جهانى تسليم شد و هر تلاشى جز اين، خلاف جريان آب شنا كردن است». اينها كسانى هستند كه نه تنها نتايج مترتب بر اين تسليم - يعنى بردگى و استثمار، وابستگى و عدم استقلال، بت پرستى و ضلالت و فساد -... را پذيرفتهاند، بلكه غالبا مشتاقانه به آن دل سپردهاند; و در صدق اين مقدمات نيز بيشتر كسانى شك مىكنند كه نتوانستهاند وحدت جهانى حاكم بر اين نظام صنعتى و تبعات فرهنگى آن را دريابند». (٢٤)
دكتر رضا داورى نيز معتقد است كه جهانى شدن نتيجه ظهور يك ايدئولوژى تمامگستر است. وى مىنويسد: «مسلما قدرتهاى سياسى و سوداگران اقتصادى جهانى با اقدامات سياسى و نظامى و طرح مطالب ايدئولوژيك، جهانى شدن را تقويت مىكنند يا آن را وسيله بهرهبردارى قرار مىدهند». (٢٥) وى در جايى ديگر مىنويسد: «تمدن، مركب از اجزاى پراكندهاى نيست كه بتوان بعضى را اختيار كرده و بعضى ديگر را واگذاشت. اگر قومى بخواهد بر مبناى اين تصور نادرستبه اقتباس تمدن غربى بپردازد و توجه به مبانى فكرى اين تمدن نكند و نداند كه مبناى عظيم آن مؤسس بر چه اساسى است و چگونه بسط يافته است، دچار سرگردانى و بىسروسامانى مىشود و از راه باز مىماند». (٢٦)
به همين علت كه جهان امروز به مثابه يك كل غيرقابل تجزيه عمل مىكند، تافلر موج سوم را فقط تحول در مسئله اقتصاد نمىداند، بلكه متضمن اخلاقيات و فرهنگ و انديشه و نهاد و ساختار سياسى نيز مىداند و تصريح مىكند كه موج سوم مستلزم دگرگونى واقعى در امور انسانى نيز مىباشد. آنتونى گيدنز جامعهشناس و متخصص معروف روابط بينالملل در دانشگاه لندن معتقد است كه جهانى شدن را نبايد صرفا در مسايل اقتصادى خلاصه كرد; زيرا اين پديده حد و مرزهاى اقتصادى را درمىنوردد و فضاى سياسى، تكنولوژيكى، اجتماعى و فرهنگى ملتها، قوميتها و هويتها را تحت تاثير مستقيم خود قرار مىدهد. همچنين هانس پيتر مارتن و هارولد شومان - نويسندگان كتاب دام جهانى شدن - معتقدند كه جهانى شدن فرايند يكسانسازى در هرگونه تغيير خوراك، پوشاك و آداب و سنن مردم جهان است. و خلاصه اينكه جهانى شدن در عصر امروز كاملا يك پديده شامل، چندبعدى و گسترده است.
اين مطلب را كه «اجزاى پراكنده اين سيستم جهانى در يك نحوه تركيب خاص سبب شدهاند تا يك خروجى مناسب با اين تركيب خاص به وجود آيد» از طرق مختلف مىتوان اثبات كرد. به عنوان مثال، «محتواى ارزشى كلمات، در مجموع، يك نظام اخلاق اومانيستى را مىسازند كه به صورتى پنهان و ناگزير، ضمير نابخرد همه افراد جامعه انسانى را بر مبناى اعتبارات ارزشى مشتركى شكل مىدهند. اين نظام ارزشى كه در محتواى كلمات استتار مىيابد، اگر چه علىالظاهر مدعى يك شريعت تازه نيست، اما در باطن با هيچ شريعت ديگرى جمع نمىشود. به اين احكام ارزشى كه بسيار بديهى مىنمايند توجه كنيد:
- بشر حيوانى است متمدن، نتيجه يك سير تطور طبيعى.
- او داراى حقوقى طبيعى استبر مبناى نيازهايش.
- آزادى حق طبيعى بشر است. آزادى بشر را هيچ چيز محدود نمىكند مگر آزادى ديگران، چرا كه نيازهاى بشر بايد به طور مساوى برآورده شود.
- قانون ميثاقى اجتماعى است كه حدود آزادى را معين مىدارد. قانون مبتنى بر حقوق طبيعى افراد جامعه است.
- نظر هر كس براى خودش محترم است; او آزاد است كه هر دينى كه مىخواهد براى خود اختيار كند.
- حق با اكثريت است، اگر چه همه حق انتخاب دارند.
- قانون طبيعى بر مبناى بقاى اصلح است.
- بشر همواره در حال ترقى است. تمدن نتيجه ترقى است. انسان امروز از همه گذشتگان مترقىتر است; تمدن امروز هم.
- بشر غير متمدن وحشى است و فرهنگ ندارد. تمدن با غناى فرهنگى بشر ملازم است.
- سعادت بشر در پيشرفت اوست. پيشرفتبشر ملازم با رفاه بيشتر است. تكنولوژى تامينكننده رفاه بيشتر است. جامعهاى پيشرفته است كه به توسعه تكنولوژيك دستيافته. هر جامعهاى كه به اين توسعه نرسيده، عقبمانده است.
- اخلاق انسانى هم نشات گرفته از تمدن است. مهم نيست كه بشر چه دينى داشته باشد، مهم انسانيت است.
- همه تلاش بشر در طول تاريخ متوجه غلبه بر طبيعت و دستيابى به آزادى بوده است. آزادى مقدسترين كلمات است. تلاش حكومتها بايد متوجه تامين حداكثر آزادى افراد باشد و بنابراين، نظارت دولتها بايد به حداقل برسد. نظام دموكراسى بيشتر از همه نظامهاى حكومتى در طول تاريخ توانسته است آزادى افراد بشر را تامين كند. دموكراسى كاملترين و مترقىترين شكل حكومت است، چرا كه استبداد فردى حكام را از ميان برمىدارد و اسباب حكومت مردم را بر خودشان فراهم مىآورد.
- هر حكومتى كه بخواهد جامعه را به تبعيت از راى يك فرد بكشاند، استبدادى است.
- هر سنتى كه در برابر پيشرفت و ترقى بشر بايستد، منكوب است.
- نوگرايى و تجدد از صفات طبيعى بشر است و... قس على هذا.
يكايك اين احكام ارزشى، خود را كاملا بديهى نشان مىدهند، چرا كه همه ما خواهناخواه در آتمسفر فرهنگى نظام اخلاقى اومانيسم - يعنى در دهكده جهانى - زندگى مىكنيم و عقل ما به اين تعقل و تفكر متعارف كه از طريق رسانهها اشاعه يافته، عادت كرده است. شك كردن در اين احكام نيز بسيار دشوار است، چرا كه انسان ناگزير در ترابط و تعامل روانى و احساسى با ديگر افراد زندگى مىكند و ناچار است كه به رنگ عموم مردم درآيد». (٢٧)
از اينرو، جامعه امروز ماهيتا با جامعه ماقبل رنسانس فرق مىكند و بر همين اساس، جهانى شدن در اين جامعه با جهانى شدن در جوامع قبلى فرق اساسى دارد كه از نظر صاحبان اين ديدگاه مغفول مانده است. در واقع، نقطه اساسى در بحث جهانى شدن به مفهوم امروزى آن، اين است كه قدرت گزينش ارادى تا حد زيادى از افراد، گروهها و كشورها سلب مىشود. دروازه ورودى اين فرهنگ تحميلى «علم و تكنولوژى غربى» مىباشد كه پذيرش آنها به طور طبيعى بنيادىترين مبانى فلسفى و ضد دينى را بر هاضمه ملتهاى جهان تحميل مىكند. خلاصه اينكه «جهانى شدن نام و عنوانى تازه است و تا بيستسال پيش اگر هم در آثار فيلسوفان و مورخان و جامعهشناسان به نحوى مطرح مىشد، فصل و مبحث مستقلى نبود. (٢٨) نكته اينجاست كه چگونه اين فرهنگ تحميل مىشود و اختيار را حتى از كسانى كه به ماهيت آن علم دارند، سلب مىكند؟
شايد ذكر يك مثال، ما را بهتر به مقصود برساند: وقتى بخواهيم كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان را كه در سال ١٩٧٩ (آذرماه ١٣٥٨) در ٣٠ ماده به تصويب مجمع عمومى سازمان ملل رسيد، مورد بررسى و ارزيابى قرار دهيم، به دوگونه مىتوان عمل كرد:
يك. مفاد اين كنوانسيون را كاملا انتزاعى و بريده از ساير كنوانسيونها مورد ارزيابى قرار دهيم و مثلا مشخص كنيم كه كدام مواد آن با اسلام سازگار و كدام ناسازگار است.
٢. اولا اين كنوانسيون را مهرهاى در رديف ساير كنوانسيونهاى حقوقى در خصوص زنان - مثل كنفرانس مكزيكوسيتى (١٩٧٥)، كنفرانس كپنهاك (١٩٨٠)، كنفرانس نايروبى (١٩٨٥) و كنفرانس پكن (١٩٩٤) - تلقى كنيم و ثانيا مجموعه اين كنوانسيونها و كنفرانسهاى مربوط به حقوق زنان را مهرهاى در رديف ساير كنوانسيونها و كنفرانسهاى حقوقى ارزيابى كنيم و ثالثا مجموعه سيستم حقوقى جهانى را در ارتباط و تعاملى كه با ساير سيستمهاى سياسى، اقتصادى و... دارد، ارزيابى كرده و محاسبه كنيم كه سيستم حقوقى جهانى در چه حوزههايى از ساير سيستمها متاثر است و در چه حوزههايى آنها را تحت تاثير خود قرار داده است و در هر دو صورت، سهم كنوانسيون مورد نظر و بحث - كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان - در اين تاثير و تاثر جهانى چقدر است.
مطمئنا آنچه مناسب با يك ارزيابى دقيق در سيستمهاى باز و ارگانيك است، روش دوم مىباشد. اگر اين روش را در خصوص بحث مورد نظر بخواهيم اجرا كنيم، منطقا بايد به اين نتيجه برسيم كه همه تحولات سياسى، اقتصادى، فرهنگى و... در مقياس جهانى مىتواند اثر مستقيم بر موقعيت و وضعيت زنان عصر جهانى شدن داشته باشد. به عبارت ديگر، نبايد در اين بحث تنها موضوع زنان را مورد ارزيابى و بررسى قرار داد، بلكه بايد تلاش شود تا سهم و درصد تاثيرگذارى و تاثيرپذيرى زنان را در فرايند جهانى شدن و نيز در متن تحقق پروسه جهانى شدن محاسبه كرد.
در نظريههاى مربوط به تجزيه و تحليل سيستمها بيان شده است كه هر سيستم از سه قسمت: نهاده (ورودى)، فراگرد (خانه در درون فراگرد (Box) عناصر سيستم در جايگاهها و نسبتهاى خاصى چيده شدهاند. در هر سيستم سه سطح ارتباط بايد برقرار شود: ارتباط هر عنصر با ساير عناصر، ارتباط هر عنصر با كل سيستم، ارتباط مجموعه عناصر (خود سيستم) با ساير سيستمها. آنچه در بحث ما مهم مىباشد، اين است كه در يك سيستم، هماهنگى و تناسب مهم است، نه لزوما برابرى و همعرض بودن. به عبارت ديگر، بر اساس اين تئورى، سيستم مطلوب، سيستمى است كه با كمترين نهاده، بيشترين داده را داشته باشد و بىشك، طراح هر سيستم، عناصر آن رابه گونهاى تنظيم مىكند كه خروجى و داده آن در راستاى منافع خودش باشد. بر اين اساس، سيستم مطلوب در صورتى محقق مىشود كه هر يك از عناصر در نهايت تناسب و همكارى با ساير عناصر باشد.
در خصوص بحث زنان و جهانى شدن، مىتوان اين سؤال را طرح كرد كه اولا سيستم جهانى عصر جهانى شدن را چه كسانى طراحى كردهاند؟ آيا طراحان اين سيستم هيچ برنامهاى براى خروجى و داده نريختهاند؟ و ثانيا جايگاه و نسبت عنصر زن در اين سيستم، آيا هيچگونه نقش و سهمى در اين خروجى ندارد؟
مسلما بايد اذعان كرد كه اولا طراحان سيستم جهانى ما نبودهايم و طبيعتا خروجى آن هم در جيب ما نخواهد رفت و ثانيا عنصر زن در اين سيستم، نه تنها نقش دارد، بلكه نقش اساسى، كليدى و محورى دارد و شناخت كارويژه اين عنصر هم بايد با عطف توجه به روابط سهگانه سيستم جهانى باشد و نه لزوما يك شناختسطحى و انتزاعى.
دوباره به سؤال قبلى برمىگرديم كه اصول فرهنگ عصر جهانى شدن چگونه بر ما تحميل مىشود و چگونه اختيار را از ما كه به ماهيت آن علم داريم، سلب مىكند؟ راز اين نكته در همين جاست كه مقاومت و تاثيرگذارى در اين سيستم در فرايند پيچيده و سخت اين روابط سهگانه قرار مىگيرد كه مىتوان اذعان كرد كه بههمزدن آنها كار راحتى نيست; اما در عين حال بايد به اين حكم علمى و عقلى هم اعتراف كرد كه به هر ميزانى كه بتوانيم روابط عناصر درون فراگرد سيستم جهانى را بههم زده، تغيير دهيم و جايگاه و نسبت عناصر را از سطح استاندارد آنها خارج كنيم، در كميت و كيفيتخروجى و نهاده آن تاثير گذاشتهايم. و اگر بپذيريم كه خروجى اين سيستم تماما در كيسه منافع رقيب ريخته مىشود، به هر ميزان كه از محتواى اين كيسه بكاهيم، در حقيقتبه همان ميزان رقيب را ضعيف كرده، به تحليل بردهايم و به عبارت ديگر، به همان ميزان بر قوت خود افزودهايم. پس به جرئت مىتوان اذعان كرد كه از مهمترين راههاى عملى مقابله با سيستم جهانى، يكى اين است كه جايگاه عناصر اين سيستم را تغيير دهيم و از حالت استاندارد آنها بيرون آوريم.
خلاصه اينكه، پروسه جهانى شدن را بايد به روش مطالعه سيستمى - مخصوصا سيستمهاى باز - تحقيق و بررسى كرد. نظريه عمومى سيستمها داراى ويژگىهاى زير مىباشد:
بهم پيوستگى و وابستگى اجزا، ويژگىها، رخدادها و...: عناصر ناپيوسته و مستقل هرگز نمىتوانند يك سيستم را تشكيل دهند.
كلگرايى: رويكرد سيستمى، رويكردى تحليلى و تجزيهمدار نيست كه كل را به اجزاى تشكيلدهنده آن بشكند و هر جزء آن را به طور جدا از هم مطالعه كند. اين رويكرد، يك رويكرد كلىنگر است كه كل را با همه اجزاى تشكيلدهنده و به هم پيوسته و وابستهاش - كه در تعامل با يكديگرند - در نظر مىگيرد; زيرا سيستم را بايد يك كل تفكيكناپذير دانست، نه اجزايى كه سرهم شدهاند و يك كل را به وجود آوردهاند.
هدفجويى: سيستم از اجزايى متعامل تشكيل مىشود، اين تعامل به يك حالتيا هدف نهايى يا وضعيت تعادلى منجر مىشود و فعاليتها را هدفدار مىكند.
قابليت تبديل: هر سيستم، قابليت تبديل ورودى به خروجى را دارد. پس، هر ورودى سيستم، پس از طى يك فرايند تغيير، تعديل شده و به شكل خروجى درمىآيد.
مقابله با بىنظمى و كهولت (آنتروپى): هر سيستمى در صدد است تا پويايى خود را در درون خود نهادينه كند.
تنظيم عناصر: هر سيستمى عناصر درون فراگرد خود را به گونهاى در كنار يكديگر مىچيند كه منجر به بيشترين داده و خروجى شود.
سلسله مراتب: هر سيستم معمولا كل پيچيدهاى است كه از خردهسيستمهاى كوچكترى تشكيل مىشود.
جداسازى: يكى از ويژگىهاى موجود در هر سيستمى اين است كه وظايفشان بر حسب اجزاى تشكيلدهنده آنها قابل تفكيك و جداسازى است.
همپايانى: در هر سيستمى، حصول به نتيجه نهايى از مسيرهاى گوناگون و متفاوتى ممكن است. (٣٠)
با ملاحظه اين ويژگىها در شناخت پديده جهانى شدن، زواياى مختلف و متعددى روشن مىشود. با كمى تامل مىتوان اذعان كرد كه همه اين ويژگىها را در سيستم جهانى عصر جهانى شدن مىتوان ديد و يا پيشبينى كرد. سيستم جهانى عصر جهانى شدن كه همان سيستم دهكده جهانى خواهد بود، هم داراى بههم پيوستگى و وابستگى اجزاى خود است و هم پيوستگى و وابستگى، از آن يك كل تجزيهناپذير ساخته است و هم هدفدار است و ورودىهاى خود را به گونهاى تنظيم و سپس تبديل مىكند كه خودترميم و پويا باشد و هم حوزههاى مختلف سياسى، اقتصادى، فرهنگى، حقوقى و... خود را در واحدهايى مجزا و در يك نظام سلسلهمراتبى قرار مىدهد و هم از طرق و شيوههاى متعددى به نتايج پيشبينى شدهاش مىرسد.
نگرش سيستمى براى تحليل پديدههاى پيچيده مثل پديده جهانى شدن، مزايا و فوايدى دارد كه برخى از آنها عبارتند از:
١. تفكر سيستمى، خطر محدود شدن نگرش به يك وظيفه را برطرف كرده و ساير خردهسيستمهايى كه تامينكننده ورودىها يا استفادهكننده از خروجىهاى سيستم (سازمان) هستند را نيز شناسايى مىكند.
٢. تفكر سيستمى اين امكان را مىدهد تا هدفها مرتبط با مجموعه هدفهاى كلان سازمان در نظر گرفته شود.
٣. تفكر سيستمى اين فرصت را براى سازمان ايجاد مىكند كه خرده سيستمهايش را به گونهاى سازمان دهد كه با اهداف خودش سازگار باشد; يعنى سازمان مىتواند با بهرهگيرى از تفكر سيستمى، از مزاياى تخصصگرايى و تفكيك در درون سيستم و خردهسيستمهايش برخوردار شود; زيرا با در نظر گرفتن سازمان به مثابه يك سيستم، اين واقعيتبه ذهن متبادر مىشود كه به منظور تامين نيازهاى گوناگون سيستم، بايد بخشهاى تشكيلدهنده سازمان را به گونهاى طراحى كرد كه كسب هدف آنها، اثربخشى مجموعه سازمان را به همراه داشته باشد.
٤. تفكر سيستمى با در نظر گرفتن مدل سيستم هدفمند، امكان ارزيابى سازمان و تعيين ميزان اثربخشى خردهسيستمها را فراهم مىسازد. به اين ترتيب كه در مدل مذكور، سيستمها را با توجه به هدفهاى مشخص آنها ارزيابى مىكنند; زيرا مدل سيستم هدفمند مبتنى بر مفروضات ضمنى معينى است; نظير اينكه همه سازمانها هدفمند هستند; اين هدفها قابل شناسايىاند، و پيشرفت در مسير تحقق آنها قابل سنجش و ارزيابى است. (٣١)
به نظر مىرسد، شناخت دقيق پديده جهانى شدن تنها با رويكردى سيستماتيك و كلنگر مقدور باشد و بدون اين رويكرد، سخن گفتن از جايگاه زنان در عصر جهانى شدن، سخن گزافى خواهد بود.
ادامه داردپىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشد.