پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - بخت النصر قرن بيستم تاملى در تيپولوژى و روانشناسى شخصيت صدام حسين - محسنی فرد فرزانه

بخت النصر قرن بيستم تاملى در تيپولوژى و روان‌شناسى شخصيت صدام حسين
محسنی فرد فرزانه

به دنبال برگزارى انتخابات رياست جمهورى در عراق كه بنا بر اعلام رسمى دولت اين كشور، طى آن ١٠٠ درصد مردم با راى «آرى‌» يك بار ديگر صدام حسين را به رياست جمهورى برگزيدند، او اميدوار شد كه بتواند در صورت كنار آمدن با مشكل آمريكا و بوش، تا اكتبر سال ٢٠٠٩ رياست جمهورى كشورش را عهده دار باشد; اما ظاهرا اين مشكل به صورتى نيست كه به راحتى بتواند با آن كنار بيايد.
درست در زمانى كه صدام حسين مشعوف از نتيجه انتخابات و در عين حال نگران از آنچه در كاخ سفيد مى‌گذرد، در مراسم اداى سوگند رياست جمهورى حاضر شده بود، دشمنان غربى‌اش اظهارات تندى عليه او ايراد كردند. سفير دوستى بريتانيا كه چندى پيش به ايران آمده بود تا درباره اوضاع منطقه با مسئولان ايران مذاكره كند، در گفت و گو با بى. بى. سى مدعى شد كه حق عمل و توسل به زور بر ضد عراق را در چارچوب قوانين بين المللى، حتى بدون قطعنامه جديد سازمان ملل متحد براى خود محفوظ مى‌دارند.
از سوى ديگر چهره ميانه رو كابينه بوش كه از سوى محافل تندرو واشنگتن و رسانه‌هاى وابسته به آنان به استعفا از مسئوليت‌خود تهديد شده است، در يك اعلام نظر بى‌سابقه گفت كه كشورش ديگر فرصتى به عراق نمى‌دهد و اين معضل را يك بار و براى هميشه حل مى‌كند. او تصريح و تاكيد كرد كه آمريكا حتى اگر در جلب حمايت‌سازمان ملل موفق نشود، باز هم به عراق حمله مى‌كند.
اگر چه پاول به فاصله يك هفته در مواضع خود نسبت‌به صدام دوباره نرمش نشان داد، اما در همان حال و مقارن با خط نشان او بود كه صدام در مراسم اداى سوگند، كه به صورت مستقيم از تلويزيون عراق پخش مى‌شد، خطاب به مردم كشورش گفت كه احتمال جنگ و كشتار در اين كشور زياد است. او در سخنان خود مردم عراق را به توجه و تامل در مسئله خونريزى، به عنوان ساده‌ترين راهى كه آمريكايى‌ها آن را يافته و برگزيده‌اند، فراخواند و با لحنى تهديدآميز، آمريكايى‌ها را مورد خطاب قرار داد كه: «انتخاب راه خونريزى شما را وادار مى‌كند خون بيشترى بريزند و كسى كه تلاش مى‌كند خون ديگران را بريزد، بايد انتظار اين را داشته باشد كه كس ديگرى نيز خون او را بريزد.»
احتمالا تاكيد بر مسئله خونريزى و تامل صدام روى عقوبت اين رويكرد كه لامحاله اجتناب‌ناپذير هم خواهد بود، خاطرات بسيارى را در همان مدت محدود سخنرانى، در ذهن صدام حسين زنده كرد و صحنه‌هاى مختلفى از گذشته را از مقابل چشمان وى عبور داد كه در ادامه مراسم در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، سوگند را آغاز و در حالى كه از چشمانش اشك مى‌ريخت، سوگند خود را به پايان برد.
اما اين خاطرات و صحنه‌ها كدام‌اند و مربوط به چه دوره هايى از زندگى او هستند؟ خطر خونريزى كه اكنون صدام خود را با آن روبرو ديده، چه خاطراتى را مى‌تواند در ذهن او بيدار كند؟ آيا صدام خود از خون ريزى و بازى‌هاى خونين چيزى به ياد مى‌آورد؟
اين آن سؤالى است كه بيوگرافى و تيپولوژى و روانشاسى شخصيت او به آن پاسخ خواهد داد:
٦٥ سال پيش در حالى كه «صجه‌» از «حسين المجيد» جدا شده بود و در منزل برادر خود «حاج خيرالله طلفاح‌» زندگى مى‌كرد، فرزندى در اين خانه به دنيا آورد كه او را «صدام‌» ناميدند. ٢٨ آوريل ١٩٣٧ اولين روزى بود كه او پا در خانه حاج خيرالله گذاشت; بى آن كه بداند چه آينده پرپيچ و خمى را در پيش خواهد داشت و بى‌آن كه تكريتى‌هايى كه در العوجه، آن روستاى دورافتاده و متروك زندگى مى‌كردند، بتوانند تصور كنند كه وقتى اين طفل نوپا به سن ٢٦ سالگى برسد آنها خواهند توانست‌به عنوان نافذترين چهره‌هاى حزب بعث مطرح و با كودتاهاى نظامى دهه‌هاى ١٩٥٠ و ١٩٦٠ بتوانند تمامى مجارى قدرت از بدنه اصلى حزب تا شوراى فرماندهى انقلابى حزب را در دست‌بگيرند; اگر چه از زمان امپراطورى عثمانى به اين سو مقامات ارشد ارتش را در دست‌خود داشته‌اند و بى آن كه تصويرى از تكريت امروزى داشته باشند كه هر لحظه منتظر فرود آمدن بمب‌هاى آمريكايى هستند و نمى‌دانند كه جشن پيروزى مرد محبوب خود، صدام حسين تا كى ادامه خواهد داشت؟ تكريتى كه امروزش با ٦٥ سال پيش آن اصلا قابل مقايسه نيست، ناحيه‌اى بود در قلب منطقه سنى‌نشين با كمترين امكانات; حتى روستاى العوجه از داشتن برق و آب لوله كشى هم محروم بود. خانواده صدام هم در همين ناحيه مثل ديگر تكريتى‌ها و العوجه‌يى‌ها در كپرهايى زندگى مى‌كردند كه از گل و بوته‌هاى بيابان ساخته شده بود. تكريت اخيرا به مركز بخش جديدى به نام صلاح الدين متشكل از منطقه‌اى كه عمدتا از ناحيه كركوك به وجود آمده تغيير شكل داده است و مدرسه عالى نيروى هوايى و نيز يك پايگاه نظامى، از جمله اماكنى هستند كه در آن قرار دارند. اين منطقه بعدها صرفا به دليل اين كه زادگاه رئيس جمهور بوده است، در اوج ترقى و توسعه بوده است.
نويسنده‌اى در اين باره چنين نوشته است: «جهان سوم پر از دهكده‌هاى زادگاه رؤساى جمهورى است كه خيلى زود و به قيمت ميليون‌ها دلار وام به شهرهاى نمايشى تبديل شده‌اند و غم انگيزتر از همه اين است كه اين مبالغ در راه احداث كارخانه‌هاى عظيم تشريفاتى، فرودگاه‌ها و جاده‌هاى بزرگ، هتل‌هاى شيك... به كار رفته است و انعكاس آن در اقتصاد ملى، خونريزى‌هاى شديد داخلى بر اثر جذب مداوم در آمد ناچيز مملكت جهت پرداخت‌بهره بانكى است و نه خود وام. امروزه دادن خود وام نيز به علت فساد حاكم از تجملاتى است كه ديگر در دسترس غالب رژيم‌هاى جهان سوم قرار ندارد.»
به هر حال تولد صدام اگر چه در حال حاضر و در طول ساليان گذشته كه با قدرت وى همراه بوده است، به دستور وى به صورت روز ملى و تعطيل در آمده و با جشن و شادى برگزار مى‌شود، اما در آن زمان شادى چندانى به همراه نداشت و در واقع آغاز يك دوران بسيار سخت و تلخ براى او بود; به طورى كه كودكى بسيار تاريكى را براى او رقم زد. پدر صدام - آن گونه كه يكى از منشى‌هاى سابق و مغضوب وى مى‌گويد - به علت اختلافات خانوادگى، همسر و فرزندان خود را رها كرده، به گوشه نامعلومى پناه مى‌برد و به اين ترتيب صدام از سرپرستى پدر محروم مى‌شود و در ادامه محبت مادر را هم به درستى احساس نمى‌كند; چون مادرش نيز بلافاصله دلباخته مردى متاهل به نام «ابراهيم حسين‌» مى‌شود و عشق ابراهيم چنان در دلش شعله مى‌كشد كه او را تشويق به جدايى همسرش مى‌كند تا راه ازدواج بااو فراهم شود. ابراهيم كشاورزى بى سواد و خشن بود و صدام مجبور بود او و رفتارهاى خشن او را تحمل كند. صدام خود را به خاطر مى‌آورد كه چگونه ناپدرى‌اش، سحرگاهان او را با فرياد از خواب بيدار كرده و با ناسزا وى را به دنبال گوسفندان در صحرا مى‌فرستاد و چگونه او را به دزيدن مرغ و خروس‌ها و گوسفندان همسايه‌ها وادار مى‌كرده است: «ابراهيم با من رفتار خوبى نداشت; صبح زود با كلماتى زشت و ركيك و با توهين به پدرم، مرا از خواب بيدا مى‌كرد و از من مى‌خواست تا گوسفندان را به چرا ببرم. او مرد بدزبانى بود و دائما ضمن فحاشى به من، به مادرم نسبت‌هاى بد مى‌داد و مرا پدرسگ مى‌ناميد و گاهى از اوقات نيز مرا وادار مى‌كرد كه مخفيانه به خانه همسايگان رفته، مرغ و ديگر حيوانات آنها را بدزدم تا او به بازار برده و بفروشد.» صدام تا سن ١٠ سالگى با مدرسه آشنايى نداشت. پيشتر هنگامى كه پسر دايى‌اش به مدرسه رفت، او اظهار علاقه كرد كه به مدرسه برود، اما ناپدرى‌اش با اين موضوع مخالفت كرد. تا اين كه صدام در سن ١٠ سالگى به طور اتفاقى با پسر بچه‌اى برمى‌خورد كه هم سن و سال خودش بوده و خواندن و نوشتن هم نمى‌دانست. در همين سن بود كه او براى نخستين بار به يك فرار شبانه اقدام كرد و با پاى پياده تا صبح، كيلومترها راه پيمود و به خانه اقوام خويش واقع در منطقه الفتحه پناه برد. اما اقوامش او را مجددا با تاكسى به تكريت‌باز گرداندند و به عنوان هديه نيز رولورى در اختيارش نهادند.
مطمئنا اين رولور يك اسباب‌بازى بود كه اقوامش به او هديه كردند; ولى قطعا اولين اسلحه‌اى بود كه او در زندگى‌اش صاحب شده بود و شايد بتوان گفت كه از همين مقطع كودكى اش كاملا دگرگون شده، مسير زندگى‌اش به سوى خشونت و استفاده از ابزارهاى خشن و كشنده عوض مى‌شود. احتمالا صدام در آن موقع ديگر با هيچ گونه اسباب بازى ديگرى سر و كار نداشته و رولورش را بى نهايت دوست داشته است. زيرا بعدها نيز به عنوان يك عاشق بزرگ اسلحه معرفى مى‌شود. امير اسكندر نويسنده كتاب «صدام حسين در نقش يك مبارز، يك متفكر و يك منزوى‌» با اشاره به برخى ماجراها در زندگى صدام حسين نتيجه‌گيرى مى‌كند كه وى به عنوان يك عاشق بزرگ اسلحه، در صحنه هميشه پيش قدم و جلوتر از ديگران ايستاده و براى خونين‌ترين مبارزات آماده است. ممكن است چنين تصور شود كه قضاوت اين نويسنده هرگز مورد تاييد صدام نباشد، اما در يكى از صفحات كتاب، عكس صدام را در حالى نشان مى‌دهد كه دست اين نويسنده را مى‌فشارد و اين خود مى‌تواند گوياى اين باشد كه اولا صدام قلم و نظر اميراسكندر را قبول داشته است و ديگر اين كه صدام از پذيرفتن چنين واقعيت هايى طفره نمى‌رود و معمولا با اين قضاوت‌ها به راحتى كنار مى‌آيد. اما در اين جا به يك واقعيت ديگر نيز مى‌توان اشاره كرد و آن اين است كه در آن زمان كه وى با رولور آشنا شد، تا سال‌ها بعد كه به انبارهاى بسيار بزرگ اسلحه دست‌يافت و تا همين چندى پيش كه به تلاش براى دستيابى به سلاح‌هاى هسته‌اى و كشتار جمعى از نوع شيميايى و ميكروبى متهم و تحت تعقيب نظامى آمريكا قرار گرفت، به اين فهم يا درك نرسيده بود كه «كسى كه تلاش مى‌كند خون ديگران را بريزد، بايد انتظار اين را داشته باشد كه كس ديگرى نيز خون او را بريزد» يا اين كه بفهمد «خونريزى ساده‌ترين راهى است‌» كه مى‌توان انتخاب كرد. چرا كه او در طى ساليانى كه ياد شد، همواره خود ساده‌ترين راه را برگزيده و با آن زندگى كرده است. عشق به اسلحه نه تنها در او كه در فرزندانش هم موج مى‌زند و آن گونه كه نيوزويك مى‌نويسد، «آن‌ها (عدى و قصى ٣٨ ساله و ٣٦ ساله) به شكلى مشابه رشد يافته و با دنياى خشونت آشنا شدند. گمان مى‌رود كه در دوران كودكى به جاى عروسك، نارنجك‌هاى خنثى شده در اختيار آنان قرار مى‌گرفته است.» اين روحيه صدام و فرزندانش البته بى قرابت و ناسازگار با روحيه عرب‌هاى جاهلى پيش از اسلام نمى‌باشد كه در آن عشق به اسلحه و ماجراجويى با شهامت و شجاعت هم قافيه بوده است و جالب آن كه بنيان گذاران حزب بعث نيز ريشه‌هاى خود را دراين دوران يعنى پيش از اسلام جستجو مى‌كنند.
به هر حال صدام حسين در سن ١٠ سالگى با واژه مدرسه و مكان مدرسه آشنا شد و به آن راه يافت و در سن ١٦ سالگى سيكل اول دبيرستان راتمام كرد (١٩٥٣ - ١٩٥٢). در اين سال سرهنگ دوم «جمال عبدالناصر» با كودتايى رژيم سلطنتى مصر را سرنگون كرد . صدام چنان تحت تاثير حوادث مزبور قرار گرفت كه شوق شركت در اجراهاى سياسى او را نسبت‌به تحصيل بى علاقه و بى مت‌ساخته بود. در سال ١٩٥٨ او در سال چهارم دبيرستان الكرخ به تحصيل اشتغال داشت. او پيش از آن مانند دايى اش «حاج خيرالله‌» علاقه‌مند خدمت در ارتش بود، ولى نمرات ضعيفش مانع ورود او به آكادمى نظامى بغداد شد. حاج خيرالله كه در بغداد به معلمى مشغول بود، سال‌ها پيش از آن در ارتش خدمت مى‌كرد كه بنا به عللى از آن اخراج شده بود «او در سال ١٩٨١ جزوه‌اى را در سطح گسترده منتشر كرد كه عنوان آن اين بود: موجوداتى كه بهتر بود خدايشان نمى‌آفريد: ايرانيان، يهود و مگس‌ها»
بالاخره صدام در تعطيلات تابستانى به سر مى‌برد كه نخستين استفاده كاربردى از اسباب‌بازى كودكانه خود را بروز داد. او ست‌به يك انتقام خونين به جانبدارى از دايى اش خيرالله طلفاح زد كه بعدها ديگر از شغل معلمى و حتى اين اواخر از رياست آموزش و پرورش بغداد هم بركنار شده بود. قربانى اين انتقام كسى نبود جز دايى ديگرش حاج سعدون التكريتى كه از جمله شخصيت‌هاى سياسى به شمار مى‌آمد. چرا كه حاج خيرالله توسط حاج حمدون در زمان رژيم عبدالكريم قاسم از كار بركنار شده بود. بنابراين صدام حسين در سن ٢٠ سالگى به استفاده كاربردى از اسلحه روى آورد و به منظور گرفتن انتقام دايى اول، دايى دوم خود را كشت و به دنبال آن بازداشت‌شد; ولى ٦ ماه بعد آزاد شد. البته در مدت بازداشت، نقشه فرارى هم طرح كرد كه ى‌بايست‌به كمك اسلحه‌اى كه شخصى به نام «عونى رفاعى‌» در اختيارش قرار مى‌داد، عملى شود، اما او يا نخواست‌يا نتوانست اين نقشه را عملى سازد، لذا از فكر فرار منصرف شد. صدام پس از آن ديگر نتوانست‌به تحصيل ادامه دهد. به دنبال آن جذب حزب بعث‌شده و به عضويت آن در آمد. در آن زمان حزب بعث، گروهى ضعيف و بى قدرت مركب از ٣٠٠ نفر بود. عضو جديد حزب بعث كه ٢١ ساله بود، به منظور قتل رييس مملكت عراق، عبدالكريم قاسم، برگزيده شد. عبدالكريم قاسم ژنرالى بود كه يك سال قبل از آن يك كودتاى خونين را كه گروهى از افسران ناسيوناليست در آن شركت داشتند، رهبرى كرده و خاندان سلطنتى عراق را برانداخته بود وحالا نوبت‌خود وى بود كه به دست‌بعثى‌ها از ميان برداشته شود. دبير منطقه‌اى حزب بعث در عراق - فؤاد ركابى - به همراه سه تن ديگر از اعضاى حزب، عبدالله ركابى، اياد سعيد ثابت، و خالد على صالح الديمى در ماه مارس ١٩٥٩ يك كميته سازماندهى عمليات تشكيل دادند. سپس در آخرين لحظات هنگامى كه همه چيز مهيا شد، مابقى اعضاى كماندو را بدون آن كه نظر عمومى ساير اعضاى حزب را بخواهند، برگزيدند. بدين ترتيب بود كه صدام حسين به همراه ٤ تن ديگر جهت اجراى عمليات انتخاب شدند. اين ماموريت كه هفتم اكتبر ١٩٥٩ انجام شد، در فضايى از وحشت و نگرانى عمومى جريان يافت. ابتدا شخصى كه مسئوليت‌بستن جاده بر روى اتومبيل رييس جمهور و ملتزمين وى را به عهده داشت، در لحظه عمل به علت جا گذاشتن كليدهاى اتومبيل در درون آن نتوانست وظيفه خود را به انجام برساند. ناچار با اتومبيل خود به راه افتاد، ليكن موفق نشد به موقع خود را به محل انجام ماموريت‌برساند. شخص سومى كه ماموريت پرتاب نارنجك را بر عهده داشت، نتوانست‌به موقع نارنجك را از جيب خود خارج سازد. صدام نيز كه ماموريت داشت از تيراندازان به سوى قاسم به صورت مسلح پشتيبانى كند، كليه دستورات را به فراموشى سپرده، كنترل خود را از دست داد و به صورتى غير ارادى با مسلسلى كه در دست داشت‌به تيراندازى پرداخت. در نتيجه ماموريت‌با شكست روبرو شد و رييس مملكت از سوء قصد جان سالم به در برد.
اين سوء قصد منجر به گروگانگيرى شد. صدام براى «تسهيل فرار دوستانش‌» سرعت عمل به خرج داد و با تهديد راننده اتومبيل و متوقف كردن او، زمينه فرار دوستانش را فراهم كرد. چند روز پس از واقعه، صدام در دمشق ديده شد و از آن هنگام به بعد ردپاى وى عملا ناپيد است و زندگى صدام در فاصله ١٩٦٠ تا ١٩٦٣ به سان يك معماى واقعى باقى مانده است. در حالى كه او كشور را به مقصد سوريه ترك كرد، دوستان او در همان روز دستگير شدند. سه ماه بعد در ژانويه ١٩٦٠ وى خود را از دمشق به قاهره رسانيد. اين سفر صدام، طولانى‌ترين اقامت او در يك كشور خارجى به حساب مى‌آيد. اين طور به نظر مى‌رسد كه وى در حالى كه در يك ويلا زندگى مى‌كرد، تحصيلات خود را در سن ٢٤ سالگى در يك دبيرستان خصوصى به نام «قصر النيل‌» در قاهره به اتمام رساند. يكى از سوالاتى كه تحليل‌گران مطرح مى‌كنند اين است كه چه كسى مخارج تحصيل او و اجاره ويلاى او را بر عهده داشته است; زيرا او كار نمى‌كرده و مابقى ساعات خود را پس از تحصيل به گردش در پارك‌هاى شهر، ديدار از اماكن تاريخى و بازى شطرنج مى‌گذرانده است. اگرچه برخى گفته‌اند از كمك‌هاى مالى دايى خود بهره‌مند بوده، اما حاج خيرالله هم وضع مالى خوبى نداشته است.
در مورد دوران مجهول زندگى صدام در فاصله اين چهار سال، دو نظريه عمده وجود دارد: نظريه قاهره و نظريه بيروت. نويسنده‌اى معتقد است كه اولين نظر به كمترين حقيقت نزديك است; در حالى كه دومين آنها معتقد است كه صدام موفق گرديد تحصيلات خود را به كمك دايى خود در موسسه «چملن‌» انگليسى به پايان رساند. به هر حال صدام در سال ١٩٦١ وارد دانشكده حقوق شد; ولى نتوانست مدرك ليسانس خود را در قاهره بگيرد; بلكه او ليسانس حقوق خود را نه سال بعد، يعنى در سال ١٩٧٠ در حالى كه به مرد شماره دو رژيم بعثى تبديل شده بود، گرفت. البته اين تنها يك ليسانس افتخارى بود. صدام در آخرين سال اقامت‌خود در قاهره (١٩٦٣) با دختر دايى اش ساجده ازدواج كرد و در فوريه همان سال تحصيلاتش را نيمه تمام رها كرد و به كشورش بازگشت; زيرا گروهى از افسران بعثى در هشتمين روز فوريه، طى كودتايى خونين موفق شدند «عبدالكريم قاسم‌» را به قتل برسانند. قاسم رهبرى بود كه در ميان مستضعفين عراق محبوبيت فراوانى داشت و بارها توسط بعثى‌ها مورد سوء قصد قرار گرفت و هربار جان سالم به در برد. تا آن كه بالاخره بعثى‌ها به شيوه مخوفى او را كشته و هر شب پشت‌سر هم بدن پاره پاره او را در تلويزيون نشان مى‌دادند. بنابراين صدام ٢٦ ساله بلافاصله به بغداد بازگشت تا سهم خود را از كودتاگران دريافت كند و در همان زمان مامور بازجويى قصر «النهايه‌» شد كه در واقع ستاد عملياتى گارد ملى (حرس القومى) هم بود.
هنگامى كه در سال ١٩٦٣ ميلادى، ارتش براى مدت كوتاهى بعثى‌ها را از بغداد راند، سلول‌هاى وحشتى كشف شد كه صدام در آنها به عنوان افسر ارشد مشغول كار بوده است. در سرداب‌هاى قصر النهايه - جايى كه ملك فيصل دوم در سال ١٩٥٨ به قتل رسيد و رژيم پادشاهى در عراق برچيده شد - ارتش سيم خاردارهاى الكتريكى و ميله‌هاى آهنى قطور و نوك تيزى را كشف كرد كه بعثى‌ها زندانيان را وادار مى‌كردند روى آنها بنشيند. آنها همچنين در آن جا دستگاهى را يافتند كه هنوز آثارى از قطع انگشتان زندانيان بر روى آنان مانده بود و توده‌اى از لباس‌هاى خون آلود و نيز آثار خون كه بر ديوارها و كف اتاق‌ها به چشم مى‌خورد. نويسنده‌اى به نام «كاناماكيا» كه ظاهرا نام مستعار سميرالخليل است، مى‌نويسد: «تحت‌شكنجه، افرادى قوى و آرمانگرا تا حدى سقوط كرده و تنزل داده مى‌شدند كه نتيجه‌اش چيزى بود كه شباهت زيادى با بقيه افراد اجتماع داشت.»
يكى از زندانيان قصر النهايه كه توسط صدام تحت‌شكنجه قرار گرفته، خاطرات خود را از آن ايام اين چنين بازگو مى‌كند: «دست و پايم را با طنابى محكم بستند و مرا به وسيله طناب ديگرى از سقف آويختند و با شلنگ‌هايى كه پر از آب بود، ضربه‌هاى محكمى بر بدنم وارد آوردند. يكى از شكنجه گران من كسى نبود جز صدام، خوشبختانه من از آن مهلكه جان سالم به در بردم، اما بسيارى از همسنگرانم در همان شنكجه‌گاه جان باختند.»
«ماكيا» تاكيد مى‌كند كه صدام بعدها نيز به عنوان حاكم عراق اصرار داشت كه اجساد درهم شكسته مخالفانش را به بستگان و بازماندگان شان تحويل ندهد.
در دوره جديدى كه پس از ترور عبدالكريم قاسم شروع شده بود (١٩٦٣) حزب بعث دستخوش انشعاب شد و صدام در مواضع خود جانبدارى از ميشل عفلق (فرد سورى با تحصيلات فرانسوى) يكى از دو بنيانگذار حزب پرداخت. در همين دوران بود كه بعثى‌ها به فكر سرنگونى «عبدالسلام عارف‌» افتادند. همان‌هايى كه مدتى بود صدام را به فراموشى سپرده بودند، دوباره به او رجوع كردند تا اين پروژه را نيز به انجام رساند.
البته نقشه بعثى‌ها به دلايلى موفق نشد. پس از آن صدام مخفيانه به سوريه رفت تا ميشل عفلق را به انحلال فرماندهى حزب در عراق متقاعد سازد و كمى بعد به هنگام ديدار از سوريه به عضويت فرماندهى جديد منطقه‌اى حزب بعث عراق نائل شد. عده‌اى چنين تحليل مى‌كنند كه عفلق به جهت‌حمايت صدام از او (به هنگام انشعاب حزب بعث) در واقع حمايت او را تلافى كرده، او در فرماندهى منطقه‌اى بعث كه عالى‌ترين مرجع تصميم‌گيرى حزبى در بغداد بود، گمارد و از همين جا ترقى‌هاى حزبى صدام به سرعت آغاز شد. البته كمك‌ها و حمايت‌هاى «حسن البكر» پسر عموى صدام كه از نخستين روز تشكيل حزب مهم‌ترين چهره نظامى آن بود، در اين ارتقاى مقام‌ها بى تاثير نبود. برخى چنين نقل كرده‌اند كه صدام حسين در سال ١٩٦٣ به جرم قتل يك ژاندارم و ضرب و جرح ژاندارمى ديگر محكوم به مرگ بود و خود در زندان در انتظار اعدام به سر مى‌برد كه بر اثر به قدرت رسيدن «البكر» در تاريخ چهارم ژانويه ١٩٦٤ او از زندان آزاد مى‌شود تا در كنار ٧ عضو ديگر، رهبرى كميته جديد حزب بعث عراق را به عهده بگيرد. به هر حال صدام پس از بازگشت‌به بغداد، در سال ١٩٦٤، به همراه عبدالكريم ششيكلى (كه پيش از صدام دبير كميته فرماندهى منطقه‌اى حزب بعث عراق بود) به منظور سوء قصد مجدد به جان عارف (سپتامبر ٦٤) اقدام به ساختن بمب كرد و از آن پس به اين نيز خو گرفت كه به طور دائم يك مسلسل و دو بمب علاوه بر تپانچه خود در اتومبيل خود حمل كند. روزى صدام با اسلحه خويش به سوى مردى كه با اتومبيل خود از وى سبقت گرفته بود، شليك كرد كه تير از بالاى سر آن مرد گذشت.
صدام حسين خيلى زود به جرم فعاليت‌هاى سياسى دستگير شد و به زندان افتاد و يك روز به همراه دو تن از رفقاى خود، در حالى كه به وسيله دو مامور امنيتى به سوى دادگاه هدايت مى‌شدند، موفق به فريب پليس شده و به كمك ديگر دوستان خود اقدام به فرار كردند (٣ فوريه ١٩٦٦). در همان روزها حزب بعث (دمشق) از نظر ملى دستخوش دگرگونى‌هاى حائز اهميتى شد. در سال ١٩٦٥ «بكر» به دبير كلى حزب رسيد و سال بعد صدام به معاونت وى برگزيده شد. در سال ١٩٦٨ صدام و دوستان حزبى‌اش توانستند قدرت حكومت را به دست گيرند. بكر علاوه بر مقام دبيركلى حزب و رئيس شوراى فرماندهى انقلاب، به رياست جمهورى و فرماندهى كل قوا هم منصوب شد و صدام معاونت‌شوراى انقلاب در امور امنيت داخلى را به دست آورد.
سازمان امنيت عراق صدها تن از عوامل صدام را در مدارس مخفى آموزشى خود فارغ التحصيل كرد كه در ميان آنها نابرادرى‌هايش برزان، سبادى، دسبان و يكى از پسرعموهايش به نام على حسن المجيد را مى‌توان برشمرد; همان كسى كه سال‌ها بعد طى جنگ عراق عليه ايران بى رحمانه كردها را در حلبچه با بمب‌هاى شيميايى قتل عام كرد و در حمله به كويت نقشى اساسى داشت. يكى ديگر از فارغ التحصيلان «ارشاد ياسين‌» داماد صدام است. از همان ابتداى كار، سازمان امنيت پايگاه اصلى قدرت صدام بود و به كمك آن حزب را كنترل مى‌كرد. صدام براى تامين مخارج مالى حزب، شيوه‌اى كاملا نوظهور پديد آورد. قمار كه در زمان قاسم ممنوع شده بود، دوباره توسط صدام رواج يافت و پول حاصل از مسابقات اسب دوانى و شرطبندى‌ها به صورت سرمايه دائمى براى فعاليت‌هاى سياسى و حزبى مورد استفاده قرار گرفت. «بكر» رييس جمهور، زندگى بى‌پيرايه‌اى داشت; ولى صدام و يارانش برعكس او بودند. در واقع سال‌هاى زندگى روستايى و فقر و بدبختى و خشونت‌هاى محيط روستايى، حرص و آز بى پايانى را در او به وجود آورده بود و از طرف ديگر آن چنان عارى از شفقت‌بود كه هر مانعى را كه بر سر راه قدرت خود مى‌ديد، از ميان بر مى‌داشت. برخلاف تبليغات حزبى كه پرهيزكارى و صرفه‌جويى را در شعارهاى خود تبليغ مى‌كرد، صدام و اطرافيانش در ميان مردم عراق به صورت مظهرى از اسراف شناخته شدند. صدام يك خياط ارمنى را استخدام كرده بود و شوق شيك‌پوشى او به جايى رسيد كه او را به اروپا مى‌فرستاد تا لباس هايش را در آن‌جا بدوزد. اين افراط تا جايى بود كه دستور مى‌داد تا آستر كتش همرنگ كرواتش از پارچه ابريشمى انتخاب شود! عراق ديگر تبديل به ملك خصوصى او و وابستگان و خويشاوندانش شده بود و او ثروت و مقام را ميان اقوام و بستگان قبيله‌اى خود تقسيم مى‌كرد.
با پيروزى انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى در بهمن ٥٧ (ژانويه ١٩٧٩) قيام شيعيان عراق كه ٥٥ % جمعيت عراق را تشكيل مى‌دادند در محلات فقيرنشين بغداد آغاز شد. تشكيلات حزب بعث در آن منطقه از بين رفته بود و قيام چنان سريع و جدى بود كه «بكر» در جلسه حزبى اعلام كرد كه خردمندانه نيست كه نظرات شيعيان را در حزب به حساب نياوريم، ولى صدام با دادن هرگونه امتيازى به شيعيان مخالف بود و گفت: شيعيان عضو حزب، بر اثر نرمشى كه از خود نشان داده‌اند نتوانستند جلوى شورش همكيشان خود را بگيرند و لذا نه تنها نبايد امتيازى به آنها داد، بلكه بايد آنها را تنبيه هم كرد. به دنبال اين ماجرا شيعيان عضو حزب، به «بكر» پيوستند. در پاييز ١٩٧٨ عراق و سوريه كه هر دو حكومتى بعثى داشتند، اعلام كردند كه آماده وحدت هستند و در واقع معمار چنين انديشه‌اى صدام بود كه مايل بود اعراب پيوندهاى خود را با مصر به جرم پيمان صلح با اسرائيل قطع كنند و با اين اتحاد، مصر به عنوان پرجمعيت‌ترين و مهم‌ترين كشور عرب منزوى مى‌شد و راه تسلط عراق بر جهان عرب هموار مى‌شد. اما از آن جا كه بكر، رئيس جمهور فدرال عراق - سوريه، و اسد هم معاون او و صدام مرد شماره سه بغداد مى‌شد، خود به خود موقعيت صدام متزلزل مى‌شد. در اين هنگام صدام كه احساس خطر مى‌كرد، «بكر» رهبر ٦٤ ساله عراق را زير فشار قرار داد تا از مقام خود كناره‌گيرى كند و بديهى بود كه او به اتكاى شبكه وسيع اقوام و قبيله و ياران تكريتى خود اين كار را كرد. بكر به صورت محرمانه براى اسد نامه‌اى نوشت و از او خواست كه در امر وحدت دو كشور تسريع كند و سرانجام در ٢٦ ژوئيه ١٩٧٩ استعفاى بكر به علت ضعف جسمانى از راديو بغداد اعلام شد و صدام به عنوان رييس جمهورى، دبير كل حزب بعث، فرمانده كل قوا، رييس دولت و رييس شوراى فرماندهى انقلاب معرفى شد. به اين ترتيب صدام توانست‌بدون سر و صدا به هدف خود برسد. از اين مقطع بود كه در صدد تثبيت جايگاه خود در صدر رهبرى حزب بعث و رييس جمهورى عراق بر آمد و به دنبال آن عليه ايران وارد جنگ و تجاوز شد و ٨ سال پس از آن شكست‌خود را پذيرفت و به قطعنامه ٥٩٨ تن داد; اما در سال ١٩٩١ به طمع فتح كويت، وارد خاك اين كشور شد و در مدت زمان كوتاهى خاك اين كشور را به تصرف خود در آورد و در پى آن نيز با حمله نيروهاى آمريكايى و انگليسى مجبور به عقب نشينى شد و پس از آن در محاصره اقتصادى غرب قرار گرفت تا اخيرا كه او را به عنوان فرد شرورى كه اقدام به تهيه سلاح‌هاى هسته‌اى كرده است، تحت تعقيب قرار داده و قصد براندازى او را كرده‌اند.
در يك نگاه كلى مى‌توان گفت صدام در سن ده سالگى كه خواندن و نوشتن نمى‌دانست، با اسلحه آشنا شد و در سن ٢٠ سالگى به علت قتل دايى اش به زندان افتاد و در سن ٢١ سالگى به علت‌سوء قصد به جان رييس مملكت (قاسم) تحت تعقيب قرار گرفت. در سن ٢٥ سالگى به علت ارتكاب دومين قتل زندگى اش (قتل ژاندارم) به زندان افتاد. در سن ٢٦ سالگى به مقام فرماندهى حزب بعث عراق ارتقا يافت. در سن ٣١ سالگى مرد قدرتمند رژيم بود و در سن ٤٤ سالگى به منظور كسب و جمع آورى عناوين، به جان دوستان خود افتاد و آن گاه براى تملك ثروت‌هاى كشور به جان مردم افتاد و از اين مقطع بود كه صدام به صورت حاكم بلامنازع و بلارقيب، براى توسعه قدرت و توسعه‌طلبى خود، پروژه‌هاى مختلفى چون حمله به ايران و كويت را دنبال مى‌كند و پس از آن هم به تلاش براى دستيابى به سلاح‌هاى كشتار جمعى از نوع شيميايى و ميكروبى متهم است. هنوز معلوم نيست كه اقتدار ساختگى صدام از اين پس به چه سرنوشتى گرفتار خواهد شد؟ آيا مى‌توان سرنوشت او را با سرنوشت‌شخصيت مورد علاقه‌اش در فيلم پدرخوانده، همسان پنداشت؟ همان طور كه در تيپولوژى و روانشناسى شخصيت صدام، بسيارى برآنند كه شباهت عجيبى ميان او و «دون كورليونه‌» قهرمان فيلم پدرخوانده ساخته «ماريو پوزو» وجود دارد و احتمالا به دليل همين شباهت است كه او به شدت اين فيلم را دوست دارد و ده‌ها بار به تماشاى آن نشسته است.
دون و صدام هر دو از روستايى فقيرنشين و دور افتاده برخاسته‌اند و هر دو با خشونت توانستند آمريت‌خود را تحكيم كنند; هر دو شخصيتى مرموز و پيچيده دارند; هر دو دوران طفوليت را به سختى گذرانده‌اند و از مهر پدرى بى بهره بوده و زير دست ناپدرى رشد كرده‌اند و پس از طى فراز و نشيب هايى به قدرت رسيده‌اند; هر دو متحمل ناملايمات و مشكلات فراوانى شده‌اند و با طى مرارت‌هاى فراوان به تدريج مراحل ترقى را پيموده‌اند; هر دو به زورگويى و اعمال فشار علاقه‌مندند و هر دو به اطرافيان خود مشكوك‌اند و تنها به افراد بسيار نزديك خود اعتماد دارند; هر دو افرادى وقت‌شناس و منضبط و شجاع هستند. شايد نقطه اختلاف صدام و قهرمان فيلم پدرخوانده اين باشد كه «دون‌» سعى در كتمان اعمال خلاف و جنايات خود دارد; در حالى كه صدام جنايات خود را آشكارا انجام مى‌دهد.
صدام از هر فرصتى براى تبليغ خود بهره مى‌برد و اين را مى‌توان از اين جا دريافت كه در هر قدم تصاوير و پوسترهايى از او به صورت‌هاى مختلف و در بعدهاى گوناگون بر در و ديوار شهر آويخته شده است. صدام تفنگ به دست، صدام در حال نماز، در لباس اعراب بدوى، در حال بوسيدن كودكان و يك مجسمه ٦ مترى از او كه در بغداد به چشم مى‌خورد. صدام را در همه جا مى‌توان ديد; حتى روى ساعت‌هاى مچى. نوعى ساعت مچى تهيه شده است كه تصوير صدام بر صفحه آن نقش بسته است تا مردم هميشه و همه جا عكس او را به همراه داشته باشند. اين تبليغات در انتخابات اخير (١٥ اكتبر) به شدت به اوج خود رسيده بود; به طورى كه حتى اگر گوشى تلفن را برمى‌داشتند، به جاى صداى بوق آزاد، جمله «آرى آرى صدام‌» با صداى خود او به گوش مى‌رسيد.(اين سيستم از سوى مخابرات عراق تعبيه شده بود).
تربيت دوران كودكى و محروميت‌ها، صدام را عاشق قدرت كرده است. همچنين او عاشق تظاهر است و براى كسب وجاهت، خود را از طبقات بالاى جامعه معرفى مى‌كند. صدام تمايلى ندارد كه مردم توجه زيادى به اصل و نسب روستايى او نشان دهند و دستور داده است تا عوامل رژيمش شجره‌نامه‌اى براى او درست كنند كه در اين شجره‌نامه قلابى، ريشه صدام به پيامبر اسلام رسيده و وى از نوادگان خاندان رسالت قلمداد شده است.
او به حدى خودخواه است كه هر چه را اراده كند، در تملك خود مى‌خواهد. به عنوان مثال گفته شده كه او با وجود آن كه همسر داشت، با ديدن زنى زيبا و براى تصاحب او، در صدد كسب اطلاع از او برآمد. به او اطلاع دادند كه او دختر فلان بازرگان است و همسر دارد. صدام بدون منطق، همسر او نورالدين الصفى را كه يكى از كارمندان عالى رتبه خطوط هواپيمايى عراق بود، شناسايى كرد و روزى او را به حضور پذيرفت و به او وعده داد كه اگر همسر خود را طلاق دهد و دست از او بكشد، او را به ياست‌سازمان هواپيمايى كشور منصوب خواهد كرد. شوهر از شدت ترس تن به اين كار داد و همسر خود را بدون عذر موجهى طلاق داد و خيلى زود ارتقا مقام يافت و صدام هم با زن سابق او ازدواج كرد. فرزند بزرگ صدام (عدى) نيز ماجرايى شبيه به اين ماجرا را داشته و حتى بسيار نامردانه‌تر و فجيع‌تر. برخى از رسانه‌ها اين ماجرا را منشر كرده و متذكر شدند كه او با آن كه به دفعات مكرر (٣ يا ٥ بار) ازدواج كرده است، اما تاكنون صاحب فرزندى نشده و اين نقيصه و عقده خود را به نوعى جبران مى‌كند; به طورى كه داستان‌هاى بى شمارى از انتخاب يك زن زيبارو در خيابان از سوى عدى وجود دارد كه او با فرستادن محافظانش زن نگون‌بخت را به حضور خود در كلوپ‌هاى شبانه فراخوانده و از او سوءاستفاده كرده است كه گاه اين اعمال غيراخلاقى در حضور حاضران كلوپ‌هاى شبانه انجام شده است.
لطيف يحيى يكى از عراقى‌هاى در تبعيد، كسى كه ادعا دارد سال‌ها مجبور بوده به عنوان بدل عدى خدمت كند، در گفت و گو بانيوزويك به تشريح يكى از اين اقدامات شنيع و نكبت‌بار مى‌پردازد: عدى در حالى كه در پاركى قدم مى‌زد، يك زوج جوان توجهش را جلب مى‌كند. او زن جوان را به حضور فرا مى‌خواند; اما در مقابل، همسر زن گام پيش مى‌گذارد و تظاهر مى‌كند كه متوجه نشده عدى چه گفته است. هنگامى كه اين دو در برابر عدى قرار مى‌گيرند، او بازوى زن را مى‌گيرد و مى‌گويد: «تو خوب‌تر از آنى كه در تملك آدم بى اهميتى مثل اين باشى.» (مردى كه اين زن را همراهى مى‌كرد، يونيفورم نظامى با درجه سرگردى به تن داشته است. زن مى‌گويد كه روز گذشته به عقد شوهرش درآمده است. محافظان عدى بلافاصله او را به اتاقى در يك هتل مى‌برند; جايى كه عدى او را مورد اهانت قرار مى‌دهد و محافظانش از اتاق مجاور، ناظر اين صحنه‌ها بوده‌اند. لطيف كه مدعى است ناظر اين صحنه‌ها بوده، مى‌گويد كه فريادهاى اين زن را به گوش شنيده است. دقايقى بعد او به بالكن مى‌رود و همان زن را مى‌بيند كه در حالتى نيمه برهنه در مقابل هتل افتاده است. شوهر او كه به عدى فحاشى كرده بود، به دليل اهانت و بى‌حرمتى به رييس‌جمهور، اعدام شد. امكان اين كه صحت و سقم داستان لطيف را بررسيد، وجود ندارد; اما رسانه‌هاى عراقى اعدام سعد عبدالرزاك شوهر اين زن را گزارش كردند.
از ديگر خصوصيات شخصيتى صدام، كينه‌توزى اوست; به طورى كه مخالفان خود را به سختى مجازات مى‌كند. روزى ژنرال عمر در حال مستى در جايى كه ماموران صدام دستگاه شنود كار گذاشته بودند، به صدام توهين كرد و در مورد زندگى مادر او چيزهايى گفت. نوار اين گفته‌ها را پيش صدام بردند. او پس از شنيدن اتهامات به تلخى گريست و ژنرال و پسر او را كه افسر گارد بودند، اعدام كرد و خانه‌هايشان هم با بولدوزر تخريب شد.
از ديگر خصوصيات رفتارى او، عدم اعتماد به ديگران حتى اطرافيان خود است. او به ندرت به كشورهاى خارجى سفر مى‌كند و در مسافرت‌هاى ضرورى به خارج از كشور، فقط غذاى تهيه شده توسط آشپز مخصوص خود را مى‌خورد و در ضيافت‌هاى رسمى نيز لب به غذا نمى‌زند. در يكى از جلسات شوراى همكارى خليج فارس، لامپى تركيد و صدام با يك واكنش كاملا غيرارادى از جا پريد و به زير ميز پناه برد و تا دقايقى آن زير ماند.
شايد همين روحيه است كه او را متكى به دستگاه پليسى - امنيتى مخوفى كرده است. «كانا ماكيا» پرده از اعمال خشونت‌بار دستگاه پليس صدام برداشته، در قسمتى از كتاب خود مى‌نويسد: «در رژيم صدام همه خبرچين هستند و به نحوى با دستگاه‌هاى پليسى ارتباط دارند. بسيارى از اعضاى حزب خود گزارش‌گرند.» يكى از سياستمداران عراق در اين زمينه مى‌گويد: «در رژيم صدام سه ميليون نفر گزارشگر بر امور يازده ميليون نفر ديگر از جمعيت كشور نظارت دارند.» برخى از دستگاه‌هاى امنيتى عراق، بدين قرارند: ١. اداره امنيت عمومى (الامن العام) ; ٢. اداره امنيت داخلى (الامن الداخلى) ; ٣. اداره اطلاعات ارتش (الاستخبارات) ; ٤. اداره امنيت رياست جمهورى (الامن الخاص) ; ٥. اداره امنيت‌حزب بعث (المخابرات العامة).
نخستين فرمانرواى مقتدرى كه بر سرزمين عراق امروزى حكومت مى‌كرد و در تاريخ نام او برده شده است «بخت النصر» است كه در قرن ٦ (ق. م) بر سرزمين‌هاى بابل و عراق حكومت مى‌كرده و از اقتدار بسيارى برخوردار بوده است. صدام دستور داده است تا بر سردر بناى برزگى، اين جمله نوشته شود: «صدام عظمت و اقتدار دوران بخت النصر را در دوران زمامدارى خود تجديد و احيا كرده است.» همچنين دستور داده است تا تصوير بزرگ اين پادشاه را طورى نقاشى كنند كه شباهت زيادى به او داشته باشد. دستگاه تبليغاتى عراق، صدام را چنان نشان مى‌دهد كه گويى بخت النصر قرن ٢٠ است. در يك جشن و ضيافت‌شبانه در بغداد، وقتى مهمان‌هاى خارجى به دل آسمان تاريك خيره شده بودند، دو تصوير عظيم از صدام و بخت النصر ديدند كه به كمك اشعه ليزر در صفحه آسمان ترسيم شده بود. مخصوصا صدام را نخراشيده و خشن‌تر از حد معمول ترسيم كرده بودند تا بيشتر به قيافه بخت النصر عبوس شبيه باشد. اما اكنون كه دشمنان وى باموج عظيمى از تجهيزات و توانايى‌هاى نظامى جديد ويژه قرن بيست و يكم براى صف آرايى در مقابل او گسيل شده‌اند، آيا او با توسل به چهره بازسازى شده بخت النصر قديمى در برابر آنها دوام خواهد آورد؟