پگاه حوزه
(١)
بازى قدرت متوقف مىشود! - سامت
١ ص
(٢)
چهرهاى متفاوت از جنس كاريزما - صبوری ضیاء الدین
٢ ص
(٣)
انقلاب اسلامى و تجديد حيات جنبشهاى اسلامى معاصر - شیرودی مرتضی
٣ ص
(٤)
نظم سامان بخش و چالش كارآمدى قدرت و امنيت - ارکان مائده
٤ ص
(٥)
بنيادگرايى آغاز غربى و تكثر شرقى - مرادى مجيد
٥ ص
(٦)
دشوارترين آزمون اقتصاددانان اسلامى -
٦ ص
(٧)
سختترين چالش در انديشه اسلامى معاصر - میلاد زکی
٧ ص
(٨)
در حاشيه برگزارى نمايشگاه كتاب فرانكفورت - محسنی فرد فرزانه
٨ ص
(٩)
هنر دفاع مقدس هنر آشتى با مردم - سينا محمد
٩ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نظم سامان بخش و چالش كارآمدى قدرت و امنيت - ارکان مائده
نظم سامان بخش و چالش كارآمدى قدرت و امنيت
ارکان مائده
قسمت اول
چكيده
امروزه، نظم نوينى در حال شكلگيرى است و صحنه بينالملل همانند گذشته شاهد خشونتها و جنگها نيست. در واقع، مبناى نظم تغيير كرده و لشكركشىهاى نظامى خاتمه يافته است. دولتها براى كسب قدرت به دنبال اشغال سرزمين كشورهاى ديگر نيستند و قدرت حاد تبديل به قدرت ملايم شده، لذا با تغيير در نظم، مبناى قدرت نيز متحول گرديده است. دولتبيشتر به پيشرفت اقتصاد و دانش فنى خود توجه دارند و سعى مىكنند قدرت و منزلتخود را از طريق توسعه اقتصاد و دانش فنى بالا برند. در اين نظم جديد، مرزهاى سياسى كمرنگ مىشود; افراد به يكديگر نزديكتر مىگردند و جهان در حال فشرده شدن است. واقعيت اين است كه جهانى شدن، حكومت ملى را به كنارهگيرى از صحنه محكوم مىكند، سياست را به حاشيه مىراند و حاكميت را به صدفى تو خالى تبديل مىنمايد. نهادهاى غير دولتى، بينالمللى، شركتهاى چند مليتى و جنبشهاى اجتماعى به سرعت در حال گسترش و پيشرفتاند و در حاكميت دولتها دخالت مىكنند; در حقيقت، انسانها در سرنوشتخويش تاثيرگذارند. بشر مىكوشد مشكلات و نيازهاى خود را از طريق همكاريهاى جمعى برطرف سازد. در واقع در اين نظم جديد، حل مشكلات و برطرف كردن نيازها، همكارى كل بشريت را مىطلبد. البته، انقلاب اطلاعات و ارتباطات اين مسائل را تشديد كرده و باعثشده است تا مردم جهان به يكديگر نزديكتر گردند. اين انقلاب در مبناى زمان و مكان سبب تحول شده است.
رئيس جمهور مهمترين كشور جهان «ازنظم نوين جهانى» سخن مىگفت و رئيس شايد مهمترين دانشگاه جهان قرار ملاقات خود را با يك استاد «مطالعات امنيت جهانى» فسخ كرده چرا كه به گمان او چنين مطالعاتى ديگر ضرورت ندارد. «خدا را شكر كه ديگر به بررسى جنگها نيازى نداريم، چون ديگر جنگى در كار نيست.»
درباره نظم نوين جهانى و تحول در ماهيت قدرت و امنيت، بحثهاى متفاوت زيادى به وجود آمده است. مثلا گفته مىشود كه نظم نوين جهانى، نگرشى به سوى نرمافزارى از قدرت به جاى سختافزارى از قدرت است; مثلا به جاى لشكركشى نظامى بريتانيا به ايران، امروزه مك دونالد و برنامههاى تفريحى كامپيوترى آمريكا در چين رسوخ مىكند. فرض اين مقاله اين است كه با تغيير در هر نظمى، مبناى قدرت متحول مىشود. با اين مقدمه، لاجرم مىتوان ادعا نمود كه متعاقب تحولاتى كه در نظمهاى سامان بخش به وجود آمده است، پس ماهيت قدرت هم بايد تغيير كرده باشد. از هزاره دوم قبل از ميلاد تا كنون شاهد سه نظم سياسى بودهايم: نظم سنتى (امپراطورى) و نظم وستفالى (مدرن) و نظم نوين جهانى. اين نظم در حال شكلگيرى است و ساختارى شبيه نظامهاى كنفدرال دارد. نظم نوين جهانى علاوه بر اهميت قائل شدن براى انسان، با افزايش تعاملات بازيگران دولتى و غير دولتى و تقسيم قدرت بين اين نهادها، مواجه شده است. البته بايد گفت كه مشكلات بشريت و مشترك بودن حوزههاى فعاليت ملت دولتها، منجر به ظهور و پيدايش بازيگران فوق ملى و جهانى شده است كه با استفاده از وسايل پيشرفته ارتباطى، صحنه جهانى را دستخوش تغيير و تحولاتى كرده است. هدف مقاله اين است كه با بروز همكارىهاى بين المللى در عرصههاى هنجارى، چون سازمان ملل متحد (U.N) و سازمانهاى فرا منطقهاى، و از سويى با اوجگيرى شركتهاى چند مليتى (فراملى) و رسانههاى ارتباط جمعى، شاهد نوعى همگرايى جهانگرايانه (آرمانگرايانه) در مقابل واگرايى ناسيوناليستى (واقعگرايانه) هستيم. هدف نگارنده اين است كه بين اين دو روند متعارض همگرايى و واگرايى، تلفيقى ايجاد كند كه در روند نظم نوين جهانى موجب توليد قدرتى مىشوند و بازنمايد كه ماهيت اين قدرت چيست؟
با عنايتبه اين تحولات دلگرم كننده، اين مشغله ذهنى براى دانشوران سياسى بهوجود آمده است كه تا چه حد جايگاه امنيت وجودى كه تعارض نگر است و مبتنى بر قدرت سياسى است، از اعتبار برخوردار است. اين مشغله ذهنى به شكلگيرى دو سؤال زير در اين مقاله تبديل شده است.
١. با تسريع فرآيند جهانى شدن كه موجب تحولاتى در حاكميت ملت، دولت در غالب نظم نوين جهانى شده است، تا چه حد كارايى قدرت سخت تحت الشعاع قدرت نرم تحول يافته است؟
٢. اين تحول، تا چه حد كارايى نظامى در عرصه مبادلات بين المللى و داخلى را تضعيف كرده است؟
در پاسخ به سؤالات فوق به ترتيب فرضيههاى زير مطرح مىشوند كه طى اين مقاله، مورد آزمون قرار مىگيرند: اولا با توجه به فرآيند جهانى شدن، ماهيت قدرت سخت از لحاظ تكرر و كارايى تحت الشعاع قدرت نرم شده است. بنابراين اين تحول موجب شده است تا قدرت چند لايه شود و به قول دكتر سيف زاده، قدرت نظامى غالب است، ولى رايج و نافذ نيست; قدرت اقتصادى - فنى نه غالب است و نه نافذ، ولى رايج است، و قدرت فرهنگى نه غالب است، ونه رايج، ولى نافذ است. فرضيه دوم در اين مقاله اين است كه كارايى استفاده از قدرت نظامى كاهش پيدا كرده است و به يمن سيطره قدرت مطلق نظامى و ناممكن شدن تكرر جنگ، انواع ديگر قدرت توان خود نمايى پيدا كرده است.
در اين مقاله سعى مىشود با مطالعات كتابخانهاى صحت و سقم فرضيات مختلف دو گانه فوق را بيازماييم. متغييرهاى دخيل در اين دو فرضيه به ترتيب عبارتند از: ١. متغيير مستقل; تحول در ماهيت مبادلات فرا ملى، در اثر فرآنيد جهانى شدن; ٢. متغير واسطهاى: تغيير در كار ويژه ملت - دولت.
٣. متغيير وابسته: تحول در ماهيت قدرت و تحت الشعاع قرار گرفتن قدرت سخت نظامى به قدرت نرم (اقتصادى، فنى، فرهنگى). نمودار زير پيام فوق را به تصوير مىكشد.
فرآيند جهانى شدن - تحول در ماهيت قدرت
تحول در كار ويژه دولت
پيش بينى اوليه اين پژوهشگر، آن است كه تحولات فوق موجب شده است تا شاهد گسترش و تسريع فرآيند جهانى شدن باشيم. اين فرآيند موجب پيوند بين فرآيندهاى فراملى و از سوى ديگر فرو ملى با يكديگر در قالب نظم نوين شده است.
روش تحقيق در اين رساله وصفى - تاريخى (وصف چگونگى تحولات) و تبيينى - تفسيرى مىباشد. در ابتدا لازم است كه تحولات تاريخى در مورد پويشها و ساختار سياسى را طى هزارههاى سه گانه مورد مطالعه وصفى تاريخى قرار دهم. به نظر مىرسد تا به حال سه نظم امپراطورى، ملى و جهانشمول در عرصه تاريخى نمودار شده است. پس از آزمون صحت و يا سقم فرضيه وصفى تاريخى، به بررسى صحت و سقم رابطه على بين متغيير مستقل (فرآيند جهانى شدن) و متغير وابسته (تحول در ماهيت قدرت) و متغير واسطهاى (تغيير كار ويژه دولت) خواهم پرداخت.
روش گردآورى اطلاعات در اين پژوهش، كتابخانهاى است و به نظر مىرسد آزمون فرضيات اين مقاله نيازمند پنجبخش است:
١. مرورى بر ادبيات موجود در نظم نوين جهانى و تلاش براى يافتن تفسيرهاى متفاوت.
٢. حوزه تحولات از نظم مدرن تا نظم نوين جهانى.
٣. عوامل حول ساز در ساختارها و پويشهاى ملت - دولت در نظم نوين جهانى.
٤. معقول شدن ماهيت قدرت در نظم نوين جهانى.
٥. ارزيابى و آزمون فرضيههاى و يافتهها: آزمون ماهيت قدرت.
١. مرورى بر ادبيات موجود در نظم نوين جهانى
با مرورى بر تاريخ تحولات سياسى، شاهد سه تحول اساسى در عرصه سياست تا به امروز بودهايم: نظام امپراطورى، نظير شهردولتهاى يونان، ايران، قرون وسطى; نظام ملت - كشور وستفاليا، و نظم نوين جهانى. شهر دولتهاى يونان داراى ويژگىهاى خاص خود بودهاند. با ملتهاى ديگر رابطهاى نداشتند و خودشان را نسبتبه ديگران برتر مىدانسته و ديگران را وحشى و بربر بشمار مىآوردند. اين «شهر - دولتها در فاصله ميانى سده هفتم و هشتم پيش از ميلاد به صورت پوليس ظاهر شدند و مهمترين ويژگى اين شهرها برترى سخن بر ديگر وسايل و ابزارهاى اعمال قدرت بود. در يونان سخن يا Logs را بارزترين ابراز دستيابى به قدرت سياسى و فرماندهى و سلطه بر ديگران به شمار مىآوردند.» (طباطبائى، ١٣٧٣ ص٢٠) «در يونان باستان پوليس، جامعهاى بود كه به طور همزمان از دولت، اجتماع، اقتصاد، دين و فرهنگ تشكيل مىشد.» (رجائى، ١٣٨٠، ص ٨٧) و در واقع مىتوان گفت كه بين حوزههاى مختلف زندگى مرز مشخصى وجود نداشت. همچنين مىتوان گفت كه در يونان باستان اين عقيده رايجبود كه ذات و ماهيت انسان را اجتماعى مىپنداشتند كه داراى سرشتى سياسى بود. «بنابراين بايد در كشورى كوچك زندگى كند. اگر در كشور بزرگى زندگى كند از طرف فرمانروا بر او حكم رانده مىشود و به صورت يك برده در مىآيد. هرچند به گفته ارسطو انسانها با سرشتى كلى به هم مربوط مىشوند، اما فقط دولتشهر باعث ظهور اين سرشت و ماهيت نهفته در آن خواهد شد. (قزلسفلى، ١٣٧٩، ص١٤٢)
در اواخر قرن چهارم ميلادى (٣٩٥) امپراطورى روم به دو قسمت روم شرقى و روم غربى تبديل شد. روم غربى نتوانست پايدار بماند، بنابراين در سال (٤٧٦) ميلادى فرو پاشيد و كشورهاى جديد اروپايى از آن به وجود آمدند. كليسا از اين كشورهاى تازه تاسيس حمايت و پشتيبانى مىكرد و عامل وحدت در آن دوره زمانى شد. در واقع كليسا در تمام جنبههاى زندگى مردم (دنيوى و معنوى) نفوذ و تسلط داشت، و مىتوان گفت همگان زير سيطره كليسا زندگى مىكردند. امپراطوران هم زير سيطره كليسا قرار داشتند و از آن فرمان مىبردند. به اين ترتيب «در امپراطورى قرون وسطى پاپ عقيده داشت كه نبايد جدا از يكديگر و مستقل از هم باشند، به اين دليل كه حكومت پاپ مكان مشخص به نام كشور مستقل نمىشناخت و مىگويد: زمين مال خداوند است و هر كسى كه تابع خداست، امت پاپ مىباشد و هركس امت پاپ نباشد، كافر است. در نتيجه بينش پاپ، بينش جهانى است، حكومتى است كه بر اساس مذهب و نه بر اساس بشريت و با ناسيوناليسم و آزادى حكومتها مخالف است». (شريعتى، ١٣٤٤ ص١٤١). به اين ترتيب مىتوان گفت كه انحصار كامل قدرت در دستان كليسا و پاپها بود و حتى پادشاهان را از آن گريزى نبود.
در مورد وضعيتسياسى ايران دردوران نظم سنتى، بايد بگوييم كه ايران آن زمان داراى نظام امپراطورى بود كه بينش سلطنتى و ملكشاهى داشت و امپراطور حالت تقدسى به خود گرفته بود; تا زمانى كه سلسله طاهريان در ايران به قدرت رسيدند.
با ظهور عصر رنسانس نظام قرون وسطى فروپاشيد و وحدت مذهبى كه ناشى از نفوذ و سيطره كليسا بر مردم بود با اصلاح مذهبى از بين رفت و كشورهاى جديدى به وجود آمدند. در جامعه قرون وسطى افراد جامعه تقسيمبندى شده بودند: افرادى كه سرشتشان از طلا بود، افرادى كه سرشتشان ازنقره و افرادى كه سرشتشان از مس بود. اين تقسيمبندى باعث مىشد كه سلسله مراتبى از قدرت در جامعه به وجود آيد. پس افراد عادى نمىتوانستند توانايىها و استعدادهايشان را نشان دهند. «به اين ترتيب در نظم سنتى، جامعه، همچون حيات چيزى مرموز مىنمود. ساختار فيزيكى وجود آن، به مقتضاى مثل اعلا صرفا توسط عقلا قابل شناسايى بود; افراد جامعه را در آن شناخت راهى نبود.» (سيف زاده، همان، ص ١٠٨)
در سال ١٦٤٨ با انعقاد قرارداد وستفاليا كه از دو بخش اسنابروك و مولستر تشكيل شده بود، نظم وستفالى (مدرن) پديد آمد. از مشخصات اين نظم مشخص شدن مرزهاى طبيعى و جغرافيائى، استفاده قانونى از خشونت توسط دولت، منحصر بودن قدرت در دست دولت و تعريف جديدى از انسان و مجزا گشتن حاكميت داخلى از حاكميتخارجى بود.
بدين ترتيب «در دنياى وستفالى، در قلمرو عمومى، بازيگرى از آن واحدهايى بود كه از استقلال و حاكميتبرخوردار بودند.» (رجايى، همان، ص١٢٧) و حاكميتبين الملل به معناى اراده جمعى قدرتهاى بزرگ بود كه با مفاهيمى چون «بازى بزرگ» و «سياست قدرت» بيان مىشد (همان) و ساختار اين نظم آثار شيك بود (سيفزاده، همان، ١٣). در اين نظم، دولتها براى رسيدن به هدفهايشان در داخل كشور از خشونت استفاده مىكردند كه براى دولت جنبه قانونى داشت، و براى رسيدن به منافعشان در خارج از مرزهايشان، از جنگ استفاده مىكردند. البته نمىتوانيم بگوييم كه هميشه بين دولتها جنگ و خونريزى بر پا بود; بلكه جنگ، آخرين ابزار براى رسيدن به اهدافشان بود. اين نظم با فروپاشى شوروى، فرو ريختن ديوار برلين و پايان جنگ سرد به پايان رسيد. بدين ترتيب، امروزه، بار ديگر شاهد تحول كيفى در عرصه مبادلات سياسى هستيم. در اين تحولات به نظر مىرسد كه همصدا با مفاد تئورى وابستگى متقابل، ملت - دولتها حفظ مىشوند و از سويى ديگر با عنايتبه پيوندهاى همبستگى جهانى در دو سطح فرو ملى و فرا ملى و در اثر فرآيند جهانى شدن، نظم جهانشمولى در حال شكلگيرى است كه به نظم نوين جهانى تعبير شده است. براى اين نظم انديشمندان و صاحبنظران سياسى، تعاريف مختلفى ارائه دادهاند. آلوين تافلر در كتاب موج سوم خود معتقد به سه مقطع تاريخى است كه هر كدام از اين مقاطع را به موجى تشبيه كرده است. موج اول تمدن، با انقلاب كشاورزى شروع شد و ده هزار سال به طول انجاميد. موج دوم با انقلاب صنعتى شروع شد و سيصد سال به طول انجاميد و موج سوم كه دوران فرا صنعتى است كه در حال شكلگيرى مىباشد. «در اين موج، علوم و اختراعات و صنايعى چون الكترونيك كوانتومى، تئورى اطلاعات زيستشناسى مولكولى، اقيانوسشناسى، زيستشناسى موجى، فيزيك هستهاى و علوم فضاى جديد، جاى صنايع موج دوم را مىگيرد و علوم الكترونيك و كامپيوتر سر، فصل و راس اين دگرگونى قرار دارد.» (مرتضوى، ١٣٧٥، ص٢٥) فرانسيس فوكوياما معتقد است كه «سرمايهدارى و سياست ليبرال كثرت گرا، كه برديالكتيك تاريخ غلبه يافته بود، به خود تاريخ پايان داد.» (رجايى، همان، ص٥٦) در وقع فوكويا معتقد استبرخورد بين دو ايدئولوژى كمونيستى و ليبرال دموكراسى پايان يافته است. چون ايدئولوژى كمونيستى فروپاشيده و ليبرال دموكراسى همچنان فعال زنده و پابرجاست و آخرين حكومت بشرى است. فوكويا در پايان بحثخود، با لحنى غمناك به اين نتيجه مىرسد كه چنين جهانى، كسالتبار خواهد بود. (هانتيگتون، ١٣٧٨، ص٤٣)
انديشمند ديگر كه به تعريف نظم نوين پرداخته است، ساموئل هانتيگتون مىباشد. وى در كتاب «برخورد تمدنها و بازسازى نظم جهانى» ، از برخورد بين تمدنها صحبت مىكند و معتقد است كه در جهان پس ازجنگ سرد عمدهترين تفاوت ميان ملتها نه تفاوتهاى ايدئولوژيك، سياسى، اقتصادى، بلكه فرهنگى است. به علاوه وى معتقد است كه مهمترين گروهبندىها در ميان كشورهاى جهان، ديگر بلوكهاى سه گانه دوران جنگ سرد نيست; بلكه هفتيا هشت تمدن عمده جهان (مسيحى، اسلام، كنفوسيوس، هندى، آفريقايى، ژاپنى...). امروزه شالوده گروه بندىهاى جديد است. هانتيگتون ادامه مىدهد كه در نظم جديد جنگ و خونريزى بين گروههاى اقتصادى و ايدئولوژيك نيست، بلكه جنگهاى قومى و قبيلهاى، بين تمدنها مىباشد. وى به اين نكته اشاره مىكند كه در جريان جنگ سرد، دو ابرقدرت شرق و غرب در جهان جنوب نفوذ داشتند و نظم موجود در نظام بين الملل را تعيين مىكردند. «در جهانى كه اينك در حال شكلگيرى است، قدرت جهانى، سخنى كهنه و جامعه جهانى دور از دسترس است». (همان ص٢٥٠) همچنين وى مىگويد: نظم موجود جديد را بايد در رابطه بين تمدنها جستجو كرد. بدين ترتيب معتقد است كه ابرقدرتها، در نظم جديد هيچ تسلطى ندارند و قادر نيستند كه نظمى را در نظام بين الملل ايجاد كنند. «در سال ١٩١٩ وودر ويلسون، لويد جرج و ژرژ كلمانسو با هم كنترل جهان را عملا در دست داشتند. آنها در پاريس مىنشستند و معلوم مىكردند كدام كشورها بايد وجود داشته باشد و كدامها نه; چه كشورهاى تازه بايد به وجود بيايند، مرزهايشان كجاست و چه كسى آنها را اداره خواهد كرد و خاورميانه و ديگر بخشهاى جهان را چگونه بايد ميان برندگان جنگ تقسيم كرد». (همان، ص ٤٣٣) در واقع هانتيگتون معتقد است كه در نظم جديد برخلاف نظم مدرن كه گروه كوچكى از رهبران جهان، براى ملتها تصميم مىگرفتند، اگر چنين گروهى بخواهد چنين تصميمى بگيرد، رهبران تمدنها خواهند بود.
محمد خاتمى، رئيس جمهور ايران نظريه گفت و گوى تمدنها را در مقابل نظريه برخورد تمدنهاى هانتيگتون مطرح كرده است و اعتقاد دارد در نظم جديد به جاى برخورد و تقابل بايد از گفت و گو و مذاكره سخن به ميان آورد. در حقيقت، بشرى امروزه از جنگ و خونريزى خسته شده و خواهان فضايى آرام و عارى از جنگ و خشونت در نظام بين الملل است. دنياى جديد به سوى صلح و آرامش مىرود، و خواهان گفت و گو و مذاكره است. مىتوان گفت: «كسانى كه شرايط گفتمان را تعريف مىكنند، تعيين كننده روند امور خواهند بود.» (رجايى، همان، ص١٨٠) نويسنده مىگويد: در ١٩٨٨ سيد محمد خاتمى با شبكه CNN آمريكا يك مصاحبه تلويزيونى داشتند و به اين مسئله اشاره كردند كه بر رابطه ميان آمريكا و ايران يك بىاعتمادى حاكم است. وى ادامه مىدهد كه منظور خاتمى را بطه ميان ايران و امريكا بعد از مسئله گروگانگيرى (١٩٨٠) است كه امريكا رابطه سياسىاش را با ايران قطع كرد. «ايران، آمريكا را شيطان بزرگ و امريكا ايران را دولتياغى خواند. با مصاحبه خاتمى، گفتمان ٢٠ ساله صومتيك شبه تغيير كرد.» (همان، ص ١٨١) همچنين خاتمى در سخنرانى خود در مجمع عمومى سازمان ملل گفت «زمانى بشر به رستگارى مىرسد كه حكيمان و خردمندان، زمام امور را از دستسياستمداران كم خرد و آزمند در بياورند.» (به نقل از سيف زاده، ١٣٧٧، ص٢١٢) بدين ترتيب خاتمى خواهان دنياى عارى از خشونت و جنگ و حامل دوستى و صلح است كه سياستمداران زورگو را در آن جايى نيست; بلكه متخصصان و دانشپژوهان در راس امور قرار مىگيرند.
٢. از نظم مدرن تا نظم نوين جهانى
امروزه بشرى در برههاى از زمان زندگى مىكند كه شاهد تحول در نظم سياسى است; تحول از نظم مدرن به نظم جديد. اين تحول در مفاهيمى مانند حاكميت، قدرت، امنيت، ناسيوناليسم،... به شدت تاثير گذاشته است. در پوسته حاكميت دولتشكاف ايجاد شده و «امنيت چند لايه شده و جلوه شايع اقتصادى و دانش فنى آن بر جلوه غلبه كننده نظامى آن رجحان يافته است.» (سيف زاده، همان، ص ٢٠٠). در واقع مىتوان گفت كه «پديده جهانگسترى، نظم غالب دولت وستفالى را سست و لرزان كرده است.» (رجايى، همان، ص ٣٥) هر چند كه دولتها به طور كامل كارايى خود را از دست ندادهاند و هم در صحنه روابط بين الملل و هم در صحنه داخلى بازيگران فعال و مهماند.
الف. تحول در مفهوم ناسيوناليسم: ناسيوناليسم يا ملى گرايى، يك نوع احساس همسرنوشتى مشترك در تمام ابعاد زندگى افراد در داخل يك قوم يا قبيله يا ملت مىباشد. ناسيوناليسم مدرن بعد از فروپاشى امپراطورى مسيحى و از بين رفتن وحدت سياسى و فرهنگى ناشى از آن به وجود آمد كه با ناسيوناليسم يونان شرق باستان متفاوت بود. (جعفرى جزى، ١٣٨٠، ص١٧٦) مىتوان گفت كه انقلاب آمريكا و انقلا فرانسه از عوامل ظهور پيدايش اين نوع ناسيوناليسم به شمار مىآيد. «در نيمه دوم قرن هيجدهم، با رشد فردگرايى و آزاديخواهى، توجه به تاريخ و گذشته و پديدار شدن ناسيوناليسم توان عظيمترى يافت و به يك عامل عمده در انديشه اجتماعى و صحنه سياسى تبديل شد.» (همان، ص١٧٦) ظهور ناسيوناليسم مدرن مبتنى بر احساسات بود، كه ناسيوناليسم رمانتيك يا هويتبخش نام گرفت. «معمولا اين نوع از ناسيوناليسم از شرايط اضطرارى محيطى ناشى مىشود.» (گيبرنا، ١٣٧٨، ص١٦) ناسيوناليسم رمانتيك به دليل اين كه مبتنى بر احساسات است در داخل كشور منجر به ديكتاتورى و سلطهجويى مىشود و در خارج از كشور حالت امپرياليستى دارد. اين نوع از ناسيوناليسم، مبتنى بر ملىگرايى آگوييستى است، و حالت تعارضنگر دارد و ملتها را به چالش مىكشاند. يعنى دائما خودش را در مقابل ديگران تعريف مىكند. «مبناى روشى ناسيوناليسم رمانتيك مقياسى است كه از وجود ارگانيك گرفته مىشود. در نتيجه اين نوع ناسيوناليسم به دولتهاى مطلقه يا توتاليتر مىانجامد.» (همان) فاشيسم، بعثيسم، نازيسم، گرايشهاى ناسيوناليسم رمانتيك است كه هر كدام به نوعى خصلتهاى مستبدانه و ديكتاتورى داشتند. اگر شرايط بارور شد، اين نوع ناسيوناليسم، به ملىگرايى مدنى تبديل مىشود. (همان) در واقع با پيشرفت عقل و انديشه بشرى، ناسيوناليسم از بعد احساسى خارج مىشود و تبديل به ناسيوناليسم مدنى مىگردد. كه اين نوع ناسيوناليسم در داخل آزادى و در خارج، استقلال كشور را باعث مىشود. مبناى اين نوع ناسيوناليسم، عقلانيت است. در سالهاى گذشته ملىگرايى بنيادگراى صدام حسين، رئيس جمهور عراق را در تجاوز به كويت و جنگ عليه ايران شاهد بودهايم. ولى در دو سال اخير ناسيوناليسم در عراق به سمت ناسيوناليسم مدنى پيش رفته است. به اين دليل كه با رشد فرآيند جهانى شدن و وابستگى متقابل بين دولتها، دولتها، رئيس جمهور عراق دريافته است كه الگوى رفتارى انزواطلبى و خشونتبا ديگر دولتها، توان و كارايى خود را از دست داده است و به اين ترتيب به سوى ناسيوناليسم مدنى روى آورده است. مثلا امروزه در عراق شاهد افزايش فعاليتشركتهاى خارجى و سرمايه گذارىها ى خارجى و فعال شدن صنعت توريسم هستيم. در ايران هم با رياست جمهورى سيدمحمد خاتمى، شاهد نوعى ناسيوناليسم مدنى (دموكراتيك) حول محور مذهب بودهايم. ايران مانند سالهاى گذشته حالتبدبين بودن نسبتبه ديگر كشورها را ندارد، بلكه سعى مىكند روابط دوستانهاى برقرار كند. رابطه ايران با اتحاديه اروپا در هيمن راستا است.
سومين نوع ناسيوناليسم، ناسيوناليسم معنابخش است كه رسوخپذير و تعاملگراست. «اين نوع ملىگرايى معمولا از شرايط غيراضطرارى تاريخى و لذا فضائى اميدبخش ناشى مىشود. «.. اين ويژگى معناخواهى است كه از بروز جلوههاى توسعهطلب، شونيستى و تماميتخواه ناسيوناليسم خواهد كاست و انرژى توفنده ايدئولوژيك آن را در خدمت اعتلاى مادى و معنوى جامعه قرار مىدهد.» (همان) در واقع مىتوان گفتبا فرآيند روبه رشد جهانى شدن; شاهد حضور فرهنگهاى مختلف در جهان هستيم. عصر چند فرهنگى با پيدايش اقتصاد اطلاعاتى عصرپسا صنعتى، كه نخبگان اطلاعاتى طبقه ميانين و به حاشيه راندهشدگان يا فرو طبقه را جانشين طبقات پيشين اشراف، متوسط و كارگر ساخت، از راه رسيد. (رجايى، همان، ص ١٣٣) پس مىتوان گفت در دنياى چند فرهنگى و همزيستى بين فرهنگهاى مختلف جهان، ناسيوناليسم به تدريج معناى خود را از دست مىدهد. هرچند كه صاحب نظرانى مانند دكتر رجايى، هنوز معتقد هستند كه ملىگرايى همچنان ايدئولوژى بسيار نيرومندى است و از شهروندان كشورهاى جهان پاىبندى مىطلبد و براى امنيت و رفاه و جوامع شهروندان خود مسئوليت ايجاد مىكند.» (همان، ص٤٨) بدين ترتيب در نظم جديد، شاهد حضور فرهنگهاى مختلف و همزيستى بين آنها هستيم. پس ناسيوناليسم در دنياى آينده، صرفا مىتواند يا نتيجه شكلگيرى جامعه بينالمللى صلح آميزى باشد كه احترام به همزيستى چند فرهنگى را رعايت و آن را تشويق نمايد و يا اين كه نشانه فرآيندى موفق از همگن سازى فرهنگى در جهان باشد» ; (گيبرنا، همان، ١٠٤)
ب. نظم نوين جهانى و تضعيف نگرش آنارشيك تعارضى به حاكميت ملى: با انقلاب فرانسه در مفهوم حاكميت مطلق كه تنها در اختيار پادشاهان و امپراطوران قرار داشت، تحولى ايجاد شد و حاكميت از پادشاهان كه در راس هرم قدرت قرار داشتند، به مردم منتقل شد و نظام ملت - دولتشكل گرفت. مورس باك معتقد است كه «دولت مدرن از جايى آغاز مىشود كه مشروعيتسياسى از تودهها، و نه از خدا و يا كليسا اخذ مىشود.» (به نقل از مسعود فاضلى، ١٣٨١، ص٧) در اين نظام تمام جنبههاى زندگى (سياسى - اقتصادى - اجتماعى) زير نظر دولت قرار داشت و او بود كه مىتوانستشهروندان خود را تا آن طرف مرزهايش تعقيب كند. قدرت در دستان دولت متمركز بود «و هدف دولت نه حفاظت از قانون، بلكه تثبيتحق انحصارى خويش در قانون گذارى است.» (همان) همچنين بايد گفت «دولتها، در هر دو سطح ملى و بين المللى، نظم را مستقر مىساختند; هر چند كه هميشه نظم عادلانه نبود.» (رجايى، همان، ص١٦٤) اين روند باعثشد كه يك نظام آنارشيك بر نظم گذشته حاكم شود. «چون نظم بدون عدالتبه استبداد راه مىبرد، و عدالتبدون نظم به هرج و مرج.» (همان) پس مىتوان گفت دولت مدرن براى رسيدن به هدفهايش از خشونت و زور استفاده مىكرد; چون براى او جنبه قانونى داشت و در برابر او نهادى نمىتوانست مقاومت كند. بدين ترتيب با نظم جديد در مفهوم حاكميت تحولى ايجاد شد. «اولين تحول عبارت است از قدرت تحول و تحرك مؤسسات فراملى، و دومين تحول عبارت است از افزايش سازمانهاى غير دولتى و بين المللى (INGO) و جنبشهاى اجتماعى يا جامعه مدنى كه حوزه اقدام و محدوده حفاظتشهروندى را به حوزهاى فراتر از عوامل ساختارى دولتبرخوردار از حاكميت توسعه داده است.» (تورنر، ١٣٧٨، ص٣٢) پس حاكميت كه زمانى مختص دولتبود و تنها او بود كه اعمال قدرت مىكرد و بعدى تعارضنگر و آنارشيك داشت، به حاكميت تعاونى تبديل شد. به اين دليل كه غير از نهاد دولت نهادهاى ديگرى به وجود آمدند و تقسيم قدرت صورت گرفت و دولت را در مسائل و مشكلات پيش آمده و تصميم گيرىهايش كمك كرده است. دكتر بشريه معتقد است كه حاكميتبا دو رقيب داخلى و خارجى روبرو شد: رقيب خارجى اعم از سازمانها و نهادهاى منطقهاى، بينالمللى، شركتهاى چند مليتى، نهادهاى حقوق بشر، و رقيب داخلى اعم از سازمانها و نهادهاى غير دولتى سياسى و غير سياسى مىباشد. بعلاوه، پيشرفت ارتباطات و تكنولوژى جهانى شدن اقتصاد، سرمايه، سياست و فرهنگ، بر حاكميت ملت دولت ها تاثير گذارده است. بدين ترتيب در نظم نوين جهانى با حضور رقيبان (داخلى و خارجى) و انقلاب اطلاعات و فنآورى، انديشه حاكميت ملى رسوخپذير گشته و در كار ويژه ملت - دولت تحولى ايجاد شده است. در واقع مىتوان گفت كه القاى خود را از دست مىدهد و از جنبه استخراجى آن كاسته مىشود و به دولت مشورتى و خدماتى تبديل مىشود. (سيفزاده، همان،)
ج. حوزههاى مشترك در فرآيند جهانى شد: با جهانى شدن تحولات در نظم نوين مسائل و مشكلاتى نظير محيط زيست، تروريسم، مواد مخدر، ويروسهاى كامپيوترى، ايدز، درگيرى هاى قومى.... به وجود آمده است كه دولتها به تنهايى نمىتوانند به حل و فصل آنها بپردازند. بنابراين همكارى كل بشريت را مىطلبد. مىتوان گفتبا اهميت قائل شدن براى ارزشهاى مشترك بشريت نظير حقوق بشر و محيط زيست، چه از نظر اخلاقى و چه از لحاظ حقوقى، باعثشده است كه دولتها به بينش عميقترى در مورد منافع مليشان دستيابند و براى مواجه شدن با اين مشكلات متشرك يكسرى اقدامات دسته جمعى را مورد توجه قرار دهند. (مجله سياسى اقتصادى، شماره ٨٤ - ٨٣، ص٩) اين موضوعات باعثشده است كه «مرز ميان مسايل روابط خارجى و سياستهاى داخلى را كدر سازد.» (ناى - ايوانز، ١٩٩٦، فارن افرز) موضوع محيط زيست و تروريسم، مهمترين موضوع در اين شرايط زمانى و مكانى است كه اين مقاله به بررسى آن مىپردازد.
محيط زيست: در چندين دهه اخير به دليل رشد صنايع و تكنولوژى در كشورهاى مختلف جهان، بخصوص كشورهاى صنعتى و جهان شمال. شاهد افزايش گازهاى گلخانهاى هستيم. مثلا كشور امريكا به دليل تعدد كارخانجات و رشد صنايع، بيشترين سهم را در توليد گازهاى گلخانهاى دارد. اين گازها منجر به سوراخ شدن لايه ازن شده است و باعثبوجود آمدن بيمارىهاى گوناگونى نظير انواع سرطانها و بيمارىهاى تنفسى و ريوى شده است. «و يك نمونه از جهانشمولى محيطى است.» (كوهن وناى ١٣٧٩، ص٣٧٧) در گذشته به دليل اين كه رشد صنايع و كارخانجات محدود بود، صاحب نظرات سياسى از اين موضوع صحبتى به ميان نياورده بودند و در واقع در ادبيات كلاسيك روابط بين الملل به اين مساله اشاره نشده است. در كنفرانسى كه اخيرا در رابطه با مسئله تخريب محيط زيست در كيوتوى ژاپن بين كشورهاى صنعتى برگزار شد، كشورهاى شركت كننده خواستار كاهش توليد گازهاى گلخانهاى شدند. آمريكا با توجه به اين كه بيشترين گازهاى گلخانهاى را در جهان توليد مىكند، با اين مسئله (كاهش گازهاى گلخانهاى) موافقت نكرد. «بنابراين تخريب محيط زيست كه امروزه كل دنيا را تهديد مىكند، متضمن يك سلسله مسايل اساسى در سطح جهان است كه از رهگذر وابستگى و تمركز واقع گرايى روى تعارضات بين دولتها بىپاسخ خواهد ماند.» (فالك، ١٣٧٨، ص١٤٢)
تروريسم: امروزه يكى از متداولترين تهديدات امنيتى ملى از ناحيه حركتهاى تروريستى و شورشگرايانه است كه از خارج حمايت و كمك تسليحاتى مىشود». (اختر مجيد، ١٣٧٥، ص٦٨) مثلا بمبگذارىهاى گروهك منافقين در ايران از سوى بعضى كشورها نظير آمريكا و عراق حمايت و پشتيبانى مىشود. مىتوان گفت فعاليتهاى تروريستى از دهه هشتاد روبه افزايش بوده است و دولتها به نوعى با اين اقدامات مبارزه مىكردند. ولى بعد از حادثه ١١ سپتامبر، مبارزه با اين اقدام تروريستى از سوى كشورهايى نظير آمريكا به شدت افزايش يافته است. نيل ريمر معتقد است: همانطورى كه امنيت در نهادهاى حكومتى و هواپيماهاى مسافربرى افزايش يافته است و چانهزنى براى آزادسازى گروگانهاى جاسوسى تروريستى مؤثر گشته است، تروريستها هم به طور فزايندهاى به كار برد مواد انفجارى زمانمند و از راه دور توسل جستهاند. ريمر ادامه مىدهد كه كار برد بمب به طور چشمگيرى تواناييى تروريستها را براى آزادى از اسارت يا مرگ افزايش داده است. به اين علت كه براى مقصر يا مرتكب، دليلى وجود ندارد كه به محل تخريب نزديك و يا در آن باشد. (نيل ريمر، ١٩٨٩، ص٩٤) بدين ترتيب مىتوان گفت كه ما اكنون شاهد افزايش فعاليتهاى تروريستى در سراسر جهان هستيم، كه نقطه اوج آن حادثه ١١ سپتامبر بود.