پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - تفكر سيار در افسونزدگى جديد - شیرخانی علی

تفكر سيار در افسون‌زدگى جديد
شیرخانی علی

كتاب «افسون‌زدگى جديد: هويت چهل تكه و تفكر سيار» نوشته دكتر داريوش شايگان (١) يكى از كتاب‌هايى است كه به مشكلات جوامع بشرى در عصر فرامدرن پرداخته است. نويسنده، افسون‌زدگى را دست مايه نوشته خود قرار داده و بر اين باور است كه انسان فرامدرن امروزى، از افسون قديم رها شده و در اين روزگار انقلاب ارتباطات و فرامدرن دچار افسون ديگرى شده است. مؤلف در حقيقت مى‌خواهد درمان‌شناسى كند; بدين معنى كه چرا به انسان چنين آسيب‌هايى پس از رهايى از افسون قديم وارد شده است. كتاب از يك پيشگفتار و يك مقدمه و هفت فصل و يك نتيجه‌گيرى تشكيل يافته است.
در مدخل كتاب به مشكلات روشى كتاب اشاره شده و سپس به تعريف مفاهيمى چون افسون‌زدايى، تكنيك‌زدگى و مجازى‌سازى پرداخته و بر اين باور است كه ويژگى اين سه مفهوم، در هم شكستن هستى‌شناسى‌هاى كلاسيك و دوران قديم است. اين درهم شكستگى واقعيت ديگرى را عيان مى‌كند كه نتيجه منطقى آن نيز هست; يعنى ارتباط همه جانبه و متقابل در سطحى بسيار گسترده. ارتباط همه جانبه، مستلزم تفسيرها و شناخت‌هاى مختلف است و بنياد هستى‌شناسى مبتنى را فرو مى‌ريزد و در نتيجه هويت چهل تكه با تفكرى سيار به همراه دارد.
فصل اول كتاب، با عنوان «سطوح متعدد آگاهى‌» آغاز مى‌شود. در اين فصل از آگاهى عصر نوسنگى تا عصر انفجار اطلاعات را به ميان مى‌كشد و معتقد است كه با گسترش ارتباطات و با كنار هم قرار گرفتن همزمان فرهنگ‌هاى گوناگون، هم زمانى سطوح مختلف آگاهى نيز عيان مى‌شود و انسان احساس مى‌كند كه گويى در عمق، هيچ چيز از صفحه خاطر ذهن بشر محو نشده است. در امريكا كه هم اكنون مهد تكنولوژى پيشرفته و جهان فرامدرن است، در كنار تكنولوژى پيشرفته، مراسم شمنى امريكايى‌هاى بومى، حركت‌هاى بدنى يوگاى كلاسيك، طب سوزنى چين تارو، همه نوع مساسانر ژاپنى، طالع‌بينى، دستگاه‌هاى واقعيت مجازى، راك و بريك دسن، بى‌هيچ ارتباطى مشاهده مى‌شوند. دكتر شايگان در اين فصل با چنين نگاهى معتقد است كه از آن‌جا كه پروژه مدرنيته همه تمدن‌ها را تحت تاثير قرار داده و برخى اوقات آنها را به انحطاط كشانده است، شايد ديگر نيازى به برخورد تمدن‌ها نباشد. «بدين ترتيب ما هم اكنون در مناطق تركيب و آميختگى به سر مى‌بريم; عرصه تلاقى، در آنچه من منطقه اختلاط (٢) هر چند مدرنيته كه در ادامه آن جهانى‌شدن تمدن غرب، تمدن‌ها را از بين مى‌برد، ولى در حيطه عقايد موروثى و اعتقادات، با ايستادگى روبرو مى‌شود و آخرين مقاومت‌هاى مذبوحانه ادامه مى‌يابند و اين تلاش‌ها نيز بازگشت دوباره به نظام قبيله‌اى است. (٣)
در فصل دوم شايگان به مسايل فرهنگ و چندگانگى فرهنگى (Muliculturalism) مى‌پردازد و بر اين باور است كه بررسى مسايل فرهنگى، يكى از پيچيده‌ترين مباحث جامعه است و هم اكنون به علت تكنولوژى ارتباط، گسترش افق فرهنگى، يكى از فريبنده‌ترين جنبه‌هاى هويت چندگانه فرهنگى است. چندگانگى فرهنگى در شكل افراطى آن به سياست هويتى تبديل مى‌شود كه در آن مفهوم فرهنگ قهرا با هويت قومى بسيار تنگى مشتبه مى‌شود. اين امر دو خطر را در بر دارد: يكى آن كه ذات و جوهر مفهوم فرهنگ را اصالت مى‌بخشد و با تاكيد مفرط بر محدوده‌ها و تمايزهاى يك فرهنگ خاص نسبت‌به ديگر فرهنگ‌ها، آن را شيئى‌وار (Reify) مى‌كند. ديگر آن كه به تجانس اين فرهنگ بيش از حد تعميم مى‌بخشد، و از آن بت مى‌سازد و آن را خارج از دسترس تحليل نقادانه قرار مى‌دهد. شايگان با اعتراف به اين‌كه چندگانگى فرهنگى بن‌مايه‌هاى اصلى خود را از نسبى‌نگرى فرهنگى اخذ مى‌كند، ولى بر اين باور است كه چندگانگى فرهنگى در عين رد فرهنگ والا و برتر كه اروپا مدارى مروج آن است، خود همان مرزبندهايى را كه به آنها معترض است، بى‌قيد و شرط مى‌پذيرد. در حالى كه خواهان كثرت ضوابط فرهنگى و برنامه درسى جداگانه براى هر گروه و قومى است، بر همان عدم مساواتى كه مى‌خواهد از بين ببرد، مهر تاييد مى‌زند. (٤) ولى گسترش جهانى سرمايه كه از مرز دولت ملى فراتر مى‌رود، ظهور هويت‌هاى قومى و گروهى و انقلاب در تكنولوژى‌هاى اطلاعاتى، موجب شده كه فرهنگ به سرچشمه ارزش‌هاى جديد تبديل شود.
فرهنگ در اين معناى تازه به سطح يك مقوله جهانشمول ارتقا يافته، از فرهنگ‌هاى خاص متمايز مى‌شود. نوعى فرهنگ فرهنگ‌ها و يك فرافرهنگ است. بر مبناى اين بينش، هدف چندگانگى فرهنگى، ديگر ايجاد روابط ميان فرهنگ‌هاى موجود نيست، بلكه آزاد كردن و بسيج كردن نيروهاى پويايى است كه مى‌توانند زاينده هويت‌هاى جديد باشند. خلاصه اين‌كه چندگانگى فرهنگى در تحليل نهايى يك ظرفيت فرهنگى است، توانايى عام انسانى است، براى خلق ارزش‌هاى جديد. (٥)
فصل سوم نوشته دكتر شايگان به هويت چهل تكه اختصاص يافته است. وى اعتقاد دارد كه انسان امروز ديگر قادر نيست وجود خود را در يك محدوده و با يك هويت معين حفظ كند. ما هر چه بيشتر بر هويت‌خويش تاكيد كنيم، هر چه تعلق خود را به فلان گروه يا ملت‌با صداى بلندتر جار زنيم، آسيب‌پذيرى هويت‌خويش را بيشتر نشان داده‌ايم. انسان امروزى از آن رو دچار بحران هويت است كه هويت، ديگر مجموعه‌اى يك‌دست از ارزش‌هاى ثابت و مطمئن نيست. البته اين بدان معنا نيست كه شخصيت ما در نوعى گدازه بى‌شكل و نشان حل شده است، بلكه بدان معناست كه تقليل شخصيت ما به سطح «فرديتى بى‌مايه‌» ديگر پاسخگوى واقعيت فردى مدرن ما نيست، كه مستقل از اظهارات ساده‌انگارانه مدعيان، پيچيده و مركب شده است. ما همگام با اين صداهاى احيا شده، خود را همراه شمن‌هاى باستانى استپ‌هاى آسيايى، راهبان بودايى، جوكيان روشندل و شهسواران، در جستجوى جام مقدس احساس مى‌كنيم; ما در وجود خود، همه «افسانه‌هاى قرون‌» را گرد آورده‌ايم. اين افسانه‌ها با مراسم، تصاوير و رؤياهاى جمعى خود در درون ما حاضرند. (٦)
به طور واضح مراد از چهل‌تكه آن است كه فضاهاى مختلف و ناهمگونى كه از لحاظ تاريخى و معرفت‌شناختى وجود ما را ساخته‌اند، در سطح واحدى قرار ندارند. گويى ما در نتيجه فرايندى كه درك آن آسان نيست، همه اعصار تاريخ بشريت را به صورت درهم آميخته در خود گردآورده‌ايم.
از آنجا كه ما در دنيايى با سطوح مختلف بازنمايى زندگى مى‌كنيم و قالب‌هاى‌شناختى كه اين سطوح را در خود گرفته‌اند، بسيار گوناگون هستند، تجلى آنها تنها به صورت اختلاط امكان‌پذير است. ما علاوه بر آن كه از وجود ردپاهاى رنگ پريده لايه‌هاى كهن هستى در درون خود بى‌خبريم، در تسخير جادوى مقاومت‌ناپذير آنها نيز هستيم. ما از حالتى به حالت ديگر مى‌رسيم، بى‌آن‌كه خود از اين چرخش آگاه باشيم و پس از آن كه اين گذر متحقق شد، خود را دچار احساسات غريبى مى‌بينيم كه از مهار و هدايت آن عاجزيم. اين مسئله، تفكر انسان امروزى را به صورت سيار درآورده است. شايگان با الهام از نوشته‌هاى دكتر سروش، بر اين باور است كه كشورهاى اسلامى و ايران، هويت‌هاى سه‌گانه دارند: هويت ملى، دينى و مدرن كه هر يك در دل ديگرى جاى گرفته است. (٧)
نويسنده كتاب، فصل سوم را حوزه اختلاط نام نهاده است. در حوزه اختلاط، براى روايت و تخيل، زمينه پربار و سرشار از تصوير به بار مى‌آورد; عرصه‌اى است كه در آن پاره‌هاى واقعيت‌سبب ايجاد تركيب‌هايى بس جسورانه مى‌شوند و امور جزئى، پراكنده، در هم شكسته و متضاد در حيطه‌هاى متعدد، ديدگاه‌هاى درخشان به بار مى‌آورند; زيرا در اين عرصه سطوح معنايى از لحاظ تاريخى دور از هم، روى هم جاى مى‌گيرند تا دنيايى بيافرينند كه انسجام آن هم مديون قدرت تخيل است و هم حاصل گسست‌هاى آزاردهنده واقعيت.
در فصل پنجم شايگان به طيف وسيعى از تفسيرها از جهان مى‌پردازد. در اين فصل، مباحث مدرنيته و فلسفه‌هاى نيهيلستى و هيچ‌انگارانه‌اى طرح مى‌شود و سپس با طرح مسئله‌اى با عنوان پايان مدرنيته، بر اين باور است كه از هم‌پاشى روايت مدرن از جهان به واقعيت جديدى در جهان منجر مى‌شود كه «سررسيدن‌» عمر مدرنيته نيست، اما روى كارآمدن معنويت جديد است; معنويتى كه با احوال دنياى كنونى ما انطباق يافته است.
در هستى‌شناسى درهم شكسته، همه بناهاى متافيزيكى فرو ريخته‌اند و چاره‌اى نداريم جز تسليم شدن به اين وضعيت، سپردن خود به دست آن و تلاش براى يادآورى ردپاها و بازمانده‌هاى هستى‌اى كه رد آن از تاريخ تفكر محو مى‌شود. همه تلاش‌هاى ما براى تفسير، از ارضاى ميلمان به بودن، فراتر نمى‌رود و نمى‌تواند به معنايى مطلق دست‌يابد. از سوى ديگر اساسا اين تاويل‌ها مشخصه ذهنيت و روح عصر ماست. (٨)
فصل ششم،
به شبح‌سازى جهان معروف است. مراد نويسنده از شبح‌سازى اين است كه در آغاز پروژه مدرنيته، اندك‌اندك اسطوره‌ها و صور ازلى جهان كهن به وسيله انسان مدرن كنار زده شد و پس از چندين قرن درون فكنى، اكنون جهان دوباره افسون‌زده شده است. نياز به امور غيرعقيدتى، به تكريم و پرستش مجهولات و ميل كودكانه به چيزهاى اعجاب‌انگيز، امروز نيز به اندازه گذشته قوى است. بى‌ترديد سرشت اين پديده جديد كه گاه به صورت اعتقاد ساده‌دلانه به خرافات ظاهر مى‌شود، با آنچه بر جهان ما قبل مدرن حاكم بود، متفاوت است. اين نوع شبح‌سازى از امور معنوى، علاوه بر آن كه حاكى از ميل اصيل انسان به سير و سلوك است، شكنندگى آشوب برانگيز اسطوره‌هاى جديد را نيز آشكار مى‌سازد; اسطوره‌هايى كه چون معانى استوار ندارند و بى‌شكل هستند، قادرند همه عناصر ناهمگون و پراكنده در جهان را جذب نمايند. اين اسطوره‌ها فقط در قالب باورها و اعتقادات ظاهر نمى‌شوند، بلكه در حيطه سياست و مبارزات اجتماعى نيز تجلى مى‌يابند. (٩)
شبح‌سازى جهان در دو مسير موازى جريان دارد، كه گاه در دنياى مجازى با هم منطبق و مقارن مى‌شوند: از سويى، همان‌طور كه گفتيم، همه عقايد سرگردان و معلق حاصل از پيوند آيين‌هاى عرفانى، گونه‌اى از فراواقعيت را آفريده‌اند كه وراى جهان قرار دارد; از سوى ديگر، انقلاب الكترونيك در انتقال امواج با استفاده و دخل و تصرف منتسب به ذات الهى، يعنى حضور همه جايى، آنيت و بى‌واسطگى، صفات ذاتى زمان مى‌شوند، زمانى كه هم اكنون جهانشمول و واحد است. (١٠) نويسنده به شبح‌سازى، مجازى سازى نيز مى‌گويد; چرا كه عرفان ومعنويت قبل از دوران مدرن، حقيقت‌بود و معنويت پديده‌آمده در هستى‌شناسى در هم شكسته، مجاز آن مى‌باشد. (١١)
در فصل هفتم دكتر شايگان به مسايل روح مى‌پردازد و عنوان اين فصل را «قاره گمشده روح‌» مى‌نامد. وى در اين فصل ابتدا به گفت‌وگوهاى فراتاريخى مى‌پردازد و با بررسى آثار شانكارا يكى از برجسته‌ترين حكماى انديشه كهن هندو و بانى مكتب ادويتا و دانتا، و مايستراكهارت، يكى از اصيل‌ترين نمايندگان معنويت مسيحى در قرون وسطى، دو قطب بزرگ، يكى در مشرق زمين (هند) و ديگرى در غرب، و ابن عربى از جهان اسلام و حكيم تائوى چينى، يعنى «لائوستو و چوانگ ستو» سعى مى‌كند با بررسى تطبيقى نظام‌هاى دينى و عرفانى اشخاص ياد شده، به يك الگوى يكسان برسد; هر چند از لحاظ جزئياتى چون منشا و اوضاع و احوال تاريخى، متفاوت هستند. (١٢)
وى سپس به آيين بودا مى‌پردازد و علل مختلفى براى گرايش مردم اروپا، به ويژه فرانسه به اين آيين ذكر مى‌كند و با عنوانى همچون آيا مى‌توان باز به قاره روح راه يافت، كتاب به پايان مى‌رسد.

پيام اصلى كتاب

مفهوم محورى متن كتاب به نظر نگارنده اين سطور «روح‌» است. هر چند روح به درستى در اين نوشته تبيين نشده است، ولى از نگاه شايگان، روح انسان مدرن آزرده است; چرا كه تجدد و پروسه مدرنيته با تمام شكوه و جلالش حفره‌هايى در روح انسان مدرن ايجاد كرده است كه خود توان پر كردن آن را ندارد، ولى لاجرم از همان جا بايد چرخشى صورت گيرد كه معنويت گرا باشد. به قول واگنر در پادينكال «تنها همان سلاح زخم آفرين، مرهم است‌بر زخم.» (١٣) حفره‌هاى مدرنيته بايد به وسيله ادبيات، هنر، امور معنوى و اديان، البته اديان بدون شريعت، پر شود.
شايگان در اين كتاب كوشش فراوان مى‌كند كه راه‌حلى براى درمان بيمارى و آسيب‌هاى ناشى از پروسه مدرنيته كه بر پيكر انسان فرود آمده است، پيدا نمايد.
تز بنيادى نويسنده به طور فشرده و اجمال در كتاب اين است كه پروژه مدرنيته، از يك سو انسان را از قفس دو جداره «قيموميت قدرت سياسى‌» و «قيموميت قداست دينى‌» آزاد كرده و افسون هر دو را از روح انسان زدوده است. انسان مدرن از حمايت نهادهاى عقلايى و دموكراتيك در مقابل آن دو قيموميت‌برخوردار است. و اين نهادها از او در برابر اسارت دوباره در قفس دو تويه فوق محافظت مى‌كند. از سوى ديگر، همان پروژه مدرنيته با ايجاد امكانات رشد و گسترش تكنولوژى و انتقال آنى امواج و در دسترس قراردادن اطلاعات از هر نوع و جنسى، زمينه مجازى سازى را براى انسان مدرن فراهم آورده است. مجازى‌سازى، مبانى و معيارهاى معرفت‌شناختى سنتى از زمان ومكان را برهم زده است. پيش‌نياز آن يادگيرى شيوه‌هاى ادراك چند حسى به جاى ادراك سنتى مبتنى بر تفكيك حواس است. سطوح مختلف آگاهى و وجوه متعدد شناخت در علم، فلسفه و روانشناسى و جامعه‌شناسى با هم برخورد مى‌كنند و نوعى آهنگ ناموزون و چند نوايى ايجاد مى‌كنند.
به عبارت ديگر انسان عصر مدرن در برابر هجوم لحظه به لحظه، انباشتى از اطلاعات كه بخش بزرگى از آن به صورت مجازى جاندار هستند، از هيچ‌گونه حمايت نهادهاى مدرن برخوردار نيست. در نتيجه، جهان جاندارپندارى تكنولوژيك از نو، انسان را به دام افسون خود مى‌كشد. در كنار افسون‌زدايى دنياى مدرن، اينك شاهد ظهور افسون‌زدگى جديد هستيم كه دنياى مدرن را گويى از نو مسحور كرده است.
افزون بر اين، در دنياى مدرن، نظام‌هاى فكرى - فلسفى و هستى‌شناسى‌ها و متافيزيك كلاسيك، بى‌اعتبار شده‌اند. انسان مدرن شيوه‌هاى كاربردى و راهكارهاى انديشگى و انديشه‌ورزى سنتى، در مشاهده و تحليل خود از جهان پيرامون را از دست داده و به هستى‌شناسى‌هاى در هم شكسته و چند ادراكى روى آورده است. انسان مدرن حتى داده‌هاى «عقل روشنگرى‌» يعنى نيروى مسلحى كه انقلاب مدرنيته را به وجود آورد و براى آن كارساز بود، شالوده‌شكنى كرده و در نتيجه ناكارآمد مانده است. در چنين شرايطى، روح انسان كه با حيات مادى و عنيت فرانمودهاى آن روبرو شده است و از نمادسازى آن و نگرش تمثيلى بدان به قصد دريافت آرامش و سكون ناتوان است، به لايه‌هاى درون خود پناه برده و در آن آشفته و سردگردان است.
مشكل ديگر انسان مدرن، زندگى در دهكده جهانى است. در دهكده جهانى مرزهاى ملى و قومى و... فروريخته‌اند و فرهنگ‌ها، يك دست و نايكدست و بى‌واسطه، رو در روى يكديگر قرار گرفته‌اند. نابرابرى‌هاى اقتصادى كه روند بى‌وقفه گسترش اقتصاد جهانى نيز بدان دامن مى‌زند، نامتجانس بودن هنجارها، باورها و شيوه‌هاى تعامل، همه فرهنگ‌ها و تمدن‌هاى جهان را تنش‌مند ساخته است; كليه مظاهر حياتى، جهانى شده‌اند و در عين حال راه بازگشت نيز بسته است و سيل جهانى‌شدگى، پل‌هاى پشت‌سر را ويران كرده است. هويت‌هاى يگانه ساز تاريخى، از هر گونه، توانايى تفكيك و تمايز خود را از دست داده‌اند. مآلا ما در شرف تكوين انسان چهل تكه‌اى هستيم با تفكرى سيار و سيال كه ديگر به هويتى خاص تعلق ندارد و مآلا چند هويتى شده است. هويت چهل تكه و تفكر سيار و سيال يعنى چه؟ هويت چهل تكه به اين معناست كه انسان يك هويت ندارد، دائم در سير و سلوك و سفر است و در فرهنگ‌هاى مختلف حضور پيدا مى‌كند، از يك حوزه فرهنگى به يك حوزه فرهنگى ديگر مى‌رود، و از يك اقليم به اقليم ديگر سير مى‌كند. الزاما، هويت‌هاى چند گانه، تفكر سيار و سيال به وجود مى‌آورد. تفكر سيار يعنى اين كه ديگر تفكر ايستا نيست، بلكه پوياست. تفكر سيار و سيال سعى مى‌كند مرزها را بشكند و در فضاى بينابين زندگى كند. فضاى بينابين، يعنى اين كه همزمان بين اين و بين چيز ديگر باشد.
با توجه به محتويات كتاب، مى‌توان نماد كامل چند هويتى و تفكر سيار را در وجود شايگان يافت. وى با وجود اين كه اصالتا هويت ايرانى، شرقى و اسلامى دارد، دائما در فرهنگ‌هاى مختلف سيرو سلوك مى‌كند و مآلا تفكرى سيار دارد. با توجه به اين كه انسان مدرن، دراين آشفتگى و دگرگونى، ناتوان از سازگارى است، درديدگاه شايگان، بايد از پس اين پراكندگى و آشفته‌بازارى، نظامى منسجم ايجاد شود و از دل اين چند گونگى، به همبستگى متقابل و همه جانبه دست‌يافت. لذا وى بر اين باور است كه انسان مدرن ناگزير است كه رويكردى نو به اديان، مذاهب و سلوك‌هاى گوناگون باستانى داشته باشد. اين رويكرد در حقيقت پديده معكوس بازگشت‌به قبيله را آغاز كرده و دوباره بر افسون‌زدگى انسان مى‌افزايد. مگر اين كه نوع نگاهمان را به اديان ومذاهب تغيير دهيم و از اديان «عرفان روح‌» (seelenmystik) استخراج شود. اين نوع عرفان با قواعد فقهى كارى ندارد و در نتيجه شريعت‌گرا نيست; به زندگى خصوصى ما نظر ندارد و صرفا در بسترى شكوفا مى‌شود كه قدس و امر قدسى و سياست از هم جدا باشند; زيرا انسان ديگر در عصر ساختارهاى محكم امر قدسى نمى‌زيد. او در عصر هستى‌شناسى در هم شكسته و در زمانه ارتباط متقابل همه پديده‌هاى محسوس، معقول و معنوى، زندگى مى‌كند. (١٤)
پيشنهاد شايگان براى انسان زمانه ما براى رهايى از بن‌بست آشفتگى و سرگردانى و بهبودى روح زخم‌خورده، از بيمارى افسون زدگى جديد، ضمن پذيرش هويت چهل تكه و تفكر سيار، اين است كه در باغ‌هاى مكتب بودايى تنفس كنيم. مكتب بودا، از جمله رهيافت‌هاى موردنياز انسان مدرن با هويت چهل تكه و تفكر سيار است; چرا؟ چون در آيين بودا مفهوم «خدا» محدودكننده نيست و در اين آيين نوعى معنويت دنيوى و عرفى يافت مى‌شود كه اسير متافيزيك منسوخ و نامناسب بازمانده نيست. آيين بودا نافى دائمى بودن امور، ثبات افكار و جباريت انحصارطلبانه امر واحد، و در عوض متضمن حركت و صيرورت است. اين حركت و جريان توهم استمرار را ايجاد مى‌كند، همان جريان و سيلان فرارى كه ديگران آن را قلعه تسخيرناپذير هستى مطلق تعبير كرده‌اند. جذابيت استثنايى آيين بودا در جهان كنونى نيز ناشى از همين ويژگى‌هاست; زيرا جهان امروز در عين حال كه هواخواه سكولاريسم و آزادى انتخاب است، شايد بيش از هر زمان، و به طرزى مقاومت‌ناپذير، مجذوب قداستى عارى از قيد و بند قومى نيز هست. (١٥) به گفته شايگان آيين بودا فراسوى آينه‌ها و دنياى عرفان است و گذر بدان را كه شامل استسحالات تمثيلى و روحانى است، توصيه و تجويز مى‌كند.

ملاحظات

١. على رغم اين كه كتاب‌هاى شايگان ارزشمند و قابل استفاده است، ولى بيش از حد متنوع، متلون و شلوغ است. انبوهى از اطلاعات و آگاهى‌ها را ازرشته‌هاى مختلف علمى از قبيل علم سياست، جامعه‌شناسى، معرفت‌شناسى، روانشناسى، هستى‌شناسى، فلسفه علم، دين‌پژوهى و... در اين نوشته جاى داده شده است. خواننده با ملاحظات فهرست كتاب پى به متنوع بودن متن مى‌برد. در نتيجه اين كتاب با اين ويژگى براى خواننده ملال آور خواهد بود و در پى آن مخاطب نيز كمتر خواهد شد. مگر افرادى كه واقعا طالب نوشته‌ها و ديدگاه‌هاى شايگان باشند. هر چند نويسنده خود به اين مسئله آگاهى داشته و در پيشگفتار متن فارسى، متنوع بودن را عمدى ندانسته است.
«كتابى كه در معرض ديده خواننده ايرانى گذاشته مى‌شود، كتابى است‌به ظاهر پراكنده و پيچيده كه در آن سطوح مختلف آگاهى، وجوه متعدد شناخت، اعم از فلسفه، جامعه‌شناسى و روانشناسى با هم برخورد مى‌كنند و شايد هم نوعى آهنگ ناموزون چندنوايى ايجاد مى‌كنند. اين تداخل قطعا عمدى نيست، بلكه از آشفتگى اوضاع فرهنگى خود جهان ناشى مى‌شود.» (١٦)
هرچند توجيه فوق به نظر مطلوب مى‌رسد، ولى جبران كننده نقص كتاب نيست.
٢. ايهام‌گويى و ابهام گويى در اين كتاب بسيار است و نيازى به ذكر نمونه‌هايى از اين نوع نمى‌باشد. نويسنده به دنبال همين مسايل، برخى اوقات دچار مدعاى بى‌دليل نيز مى‌شود. مفروض و فرضيه مورد نظر ايشان اين است كه هم اكنون جهان هستى و معرفت‌شناسى‌هاى آن در هم شكسته‌اند و مردم هويت‌هاى چهل تكه و تفكر سيار پيدا نموده‌اند ; به چه دليلى؟ ولى به نظر مى‌رسد كه هويت‌هاى قومى و مذهبى رنگ شديدترى به خود گرفته‌اند. اگر در آغاز پروژه مدرنيته، كشورهاى جهان با حدود و مرز جغرافيايى كمتر از ٥٠ كشور بودند، هم اكنون نزديك به دويست كشور با مرزهاى جغرافيايى، رسوم و آيين خاص خود رسيده است. نداهاى استقلال‌طلبانه كه از گوشه و كنار جهان به گوش ما مى‌رسد، حاكى از حفظ هويت و قوميت‌هاى ملى و مذهبى ست‌يا اين‌كه هويت چهل تكه و تفكر سيار؟
٣. نويسنده كتاب در برخى موارد، دچار نوعى ناهمسانى و تضاد در گفتار و نوشتار شده است. ايشان از آغاز كتاب بر اين نكته پاى مى‌فشارد كه هم اكنون افسون قديم به كنار نهاده شد، و افسون جديد آغاز شده است; حال آن‌كه افسون جديد حفره‌هاى عميقى در روح و زندگى بشر به وجود آورده است، ديگر راهى براى پركردن اين حفره‌ها و خلاها نمانده، جزء تفسير و تبيين دوباره اديان كه با روح هويت چهل تكه و تفكر سيار سازگار باشد. لذا بازگشت‌به گذشته امرى است محال و نشدنى; اما در قسمت‌هاى عمده كتاب، با اين تذكر روبرو مى‌شويم كه بايد نگاه به گذشته داشته باشيم; به گونه‌اى كه ميشل فوكو «متذكر به گذشته‌» (١٧) بوده است. در اصل «تذكر» هميشه يك نوع بازگشت‌به گذشته است.
٤. در فلسفه دو مبحث وجود دارد كه در كنار هم مطرح مى‌شوند، آن دو عبارتنداز: كون و فساد، و حركت. (١٨) كون و فساد، مخصوص تغييرات دفعى، و حركت، ويژه تغييرات تدريجى مى‌باشد. از اين روى نمى‌توان نوع خاصى از تغيير را از يك نظر، مشمول هر دو دانست. شايگان از آغاز كتاب تا پايان كتاب استدلال مى‌نمايد كه فرهنگ و تمدن بشرى هم اكنون چند تكه شده است. چند تكه شدن نيز حاصل افسون‌زدايى مدرنيته مى‌باشد. آراء و عقايد و باورهاى دوران قديم منسوخ و به فساد تبديل شده و هويت‌هاى چندگانه «تكوين‌» يافته‌اند. وانگهى ايشان در جاى جاى كتاب استدلال مى‌كند كه معارف و علوم و تمدن بشرى از آغاز (دوران باستان تا كنون) روند تكاملى طى كرده است و اگر تلاش انديشمندان نبود هم اكنون ما داراى چنين معارف عظيم بشرى نبوديم. عبارات اخير شايگان گرايش به مباحث‌حركت در فلسفه دارد; آن‌هم از نوع حركت اشتدادى; يعنى فرهنگ و تمدنى به فرهنگ و تمدن ديگر تكامل بخشيده است: فرهنگ رومى به فرهنگ يونانى، فرهنگ اسلامى به فرهنگ غربى و هم اكنون فرهنگ غربى به ديگر فرهنگ‌ها. اگر بدين گونه باشد، در نظر نويسنده، فرهنگ بشرى داراى حركت اشتدادى است. يعنى متحرك به واسطه حركت، به فعليت و كمال جديدى مى‌رسد و ضرورتا هر حركتى اشتدادى و موجب تكامل يافتن متحرك خواهد شد و بدينسان هر مرحله حاوى مرحله قبل خواهد بود. آنچه از اين كتاب برمى‌آيد، اين است كه نويسنده اعتقادى به حركت اشتدادى و اينكه مرحله بعد حاوى مرحله قبل باشد، ندارد.
٥. مشكل ديگرى كه در كتاب ايشان به نظر عجيب مى‌رسد، اين است كه وى در طرح مباحث اسلامى خواننده را به آثار هانرى كربن فرانسوى ارجاع مى‌دهد. با توجه به اين‌كه ايشان به منابع فارسى تسلط دارد و بعضا به عربى، چرا از منبع اصلى و دست اول استفاده ننموده است. كمااين‌كه در برخى از موارد به متون قيصرى و سهرودرى مستقيما استناد كرده است. پيرو استناد به منابع خارجى و دست دوم است كه ايشان بين مسلمان مؤمن كه در مجموع سنتى‌اند و مسلمان تندرو كه بنيادگرا (١٩) ناميده مى‌شوند، تمايز قايل شده است. از ديدگاه ايشان بنيادگرايى تحت تاثير ايدئولوژى‌هاى افراطى، مفهوم جهش را ترويج مى‌كند كه از ديدگاه ايشان مفهوم جديد مى‌باشد، و در بنياد با طرز فكر اسلام كلاسيك منافات دارد. بر اساس اين تحليل انقلاب اسلامى ايران نيز چون حركت و انقلاب را ترويج مى‌كند، جزء ايدئولوژى‌هاى افراطى است و پديده جديدى به نام اسلام انقلابى را پديد آورده است. به نظر مى‌رسد كه شايگان در تقسيم‌بندى خود از اسلام به كلاسيك و اسلام انقلابى و ترويج‌دهنده جهش، به خطا رفته است. چرا كه اسلام، اصولا داراى عناصر حركت، تعالى و تكامل است و در اين مسئله اكثر علماى اسلام توافق و اجماع دارند; زيرا مباحثى مانند امر به معروف، نهى از منكر، جهاد، شهادت و... از مفاهيمى هستند كه با جهش سازگارند نه با سكون. اگر يك پژوهشگر منصف نيم نگاهى به آثار علما و فقهاى اسلامى اندازد، خواهد ديد كه آنان مباحث فوق را ذكر كرده‌اند; البته اين قيد را نيز افزوده‌اند كه در صورت وجود مقتضى و فقد مانع، بايد به امر به معروف و نهى از منكر و... پرداخت.
٦. عجيب‌تر از بند٥، اين‌كه ايشان در فصل پايانى مى‌خواهد در دل اين پراكندگى، چندگونگى و آشفتگى، به گونه‌اى از همبستگى متقابل همه جانبه دست‌يابد. در اين راستا به مذهب و آيين بودا رو مى‌آورد و عرفان بودايى را براى روح سرگشته و هستى‌شناسى‌هاى در هم شكسته پيشنهاد مى‌كند. ايشان در علت‌يابى جذابيت دين بودا در غرب چنين استناد مى‌كند:
«هفته نامه‌ى رويداد پنجشنبه (٢٠) در شماره بيستم تا بيست هفتم مه ١٩٩٨، در گزارشى درباره مكتب بودا در فرانسه خبر مى‌داد كه در فرانسه بيش از ششصدهزار نفر آسيايى تبار و فرانسوى، پيرو آيين بودا هستند. اين رقم، آيين بودا را از حيث تعداد پيروان، تقريبا در رده‌دين يهود و مذهب پروتستان قرار مى‌دهد.... آيين بودا بسيارى از غربى‌ها را حقيقتا مجذوب خود كرده است. مى‌توان دلايل متعددى براى اين پديده نسبتا عجيب ارائه كرد.» (٢١)
نويسنده پس از بيان مطالب فوق، به دلايل جذابيت آيين مى‌پردازد و از هستى‌شناسى آن آغاز مى‌كند. مهم‌ترين مميزه آن، اين است كه بناى سنگين الهيات يكتاانگارانه و معادشناسى ناشى از آن را كنار مى‌نهد و مستقيما به موقعيت‌هاى محدود كننده وجود مى‌پردازد: رنج، پايان آن، رهايى و غيره.
در تحليل كلمات فوق بايد گفت كه علاوه بر اين‌كه مى‌توان در نوع هستى‌شناسى و معرفت‌شناختى آيين بودا به قيل و قال پرداخت، نكته قابل استناد نويسنده كتاب به آمار مجله رويداد پنجشنبه است. در آن مجله ذكر شده است كه آيين بودا ششصد هزار پيرو در فرانسه دارد. بر فرض كه آمار اين مجله مستند و دقيق باشد، آمار رسمى درباره مسلمانان فرانسه چندين برابر آيين بوداست.
در انتخابات سال ٢٠٠٢ رياست جمهورى فرانسه اعلام شد كه تعداد مسلمانان آن كشور بيش از چهار ميليون نفر مى‌باشد. خود نويسنده كتاب با مسافرت‌هاى متعددى كه به كشورهاى مختلف جهان داشته، ملاحظه نموده است كه هر روز بر تعداد مسلمانان افزوده مى‌شود و اين ارقام را نيز مقامات كشورهاى غيرمسلمان تاييد مى‌كنند، و حتى در برخى موارد، استراتژيست‌هاى آن كشورها نسبت‌به افزايش مسلمانان هشدار مى‌دهند. علت افزايش دين اسلام بر اساس تحقيقات خود غربى‌ها، وجود جاذبه‌هاى فراوان در دين اسلام است. مفاهيمى چون آزادى، برابرى، برادرى، مساوات و توجه به كرامات انسانى و... در دين اسلام يافت مى‌شود. تعجب از اين است كه نويسنده اين گونه مطالب را مشاهده مى‌كند و در حقيقت درد را تشخيص مى‌دهد، ولى نسخه‌اى ديگر مى‌پيچيد و خواننده را به دين بودا حواله مى‌دهد!
البته اين كتاب نياز به دقت و بررسى جدى دارد كه به وقت ديگر موكول مى‌گردد.
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود مى‌باشد.