پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
تنفس انقلاب در فضاي نمايش
سینا محمد
بحثي درباره قرينهپردازي انقلابها در اجراي نمايشي
در هر جامعه فرهنگي، نمايش و نمايشنامه و رفتن به تئاتر از ديرباز اهميتي ويژه داشته است. اساسا انسانها حتي از جوامع قبيلهاي اوليه با انواع نمايشهاي سنتي و آئيني ميكوشيدند به مسائل مختلف رواني، معرفتي، و هنري پاسخ گويند، آگاهيهاي لازم را رواج دهند و كسب نيرو نمايند. بسياري از نمايشنامههاي آتيني آسيايي و آفريقايي و آمريكاي جنوبي و سرخپوستان و... گوياي پندارهايي است مبتني بر فراچنگ آوردن روح طبيعت، ارتباط با ارواح، تمرين مهارتهاي لازم براي شكار، ستايش و شكرگزاري از روح نياكان و رام كردن نيروهاي سركش مرموزي كه عنان هستي را در دست داشتند. در يونان باستان آتينهاي نمايشي، گام بزرگي به پيش برداشت. زايش تراژدي (و نيز كمدي) در اين دوران رخ داد. ارسطو به قدرت تزكيهكننده نمايشهاي يوناني اشاره كرد. همذاتپنداري سبب ميشد كه تماشاگران با سرنوشت قهرمانان تراژيك و حماسي همدردي كنند و در عين پندآموزي از آن، و اين كه خود ميتوانند از فاجعه بركنار بمانند، شادمان شوند. فرم نمايش در نمايشكدههاي سرباز و بدون سقف يوناني و پيدايش تراژدينويسان بزرگ، نظير سونكل و اوريپيد و طنزنويسان نامور، مرحله نمايشپردازي را گامي به جلو برد. در اين دوران نمايش با معابد و نيروهاي ماورايي حاكم بر تقدير، ارتباط داشت. از سوي ديگر با انتقال نمايش به روم و قرون وسطي، تحولات سبكي در آن رخ داد. نمايشپردازان دورگرد در اين دوران رشد كردند و سپس نمايشنامهنويسان بزرگ عصر ويكتوريا پديدار شدند و شكسپير بزرگ، آثارش را سرشار از عبرتهاي عظيم مبارزه خير و شر، نمايش شرارتهاي روحي نظير حرص و آز و قدرتطلبي و خصائل تباهيآور، در برابر پاكي و دوستي و ايمان و عشق كرد. تقدير شوم، نصيب خطاكاران، و نيكنامي بهره پاكان بوده است. آموزشهاي انسانشناسانه و اخلاقي آثار شكسپير تا امروز جهان را تحت تأثير قرار داده است. با پيدايش جامعه مدرن، نگاه به تئاتر تغيير پذيرفت. صحنه تئاتر در فضاي بسته كه ديوار چهارم از آن برداشته شده و جايش را رديف صندليهاي تماشاگران گرفته بود، باز تغيير كرد. نگاه به شخصيتهاي نمايشي و موضوعات و فراتئاتر كلاسيك به سوي واقعگرايي ميل نمود. گرگول و خچوف پس از موسير و نويسندگان انقلاب فرانسه، نمايشنامهنويساني رئاليست هستند كه مسائل جامعه و انسان مدرن را به تصوير كشيدند. البته هنوز قانون و اصل سه وحدت، يعني وحدت زمان، مكان و موضوع بر تئاتر حاكم بود. نمايش بايد اين وحدتها را در نظر ميگرفت. در تئاتر ناتوراليستي هم اين قوانين كلاسيك كارايي داشتند. اما كمكم با پيدايش تئاتر مدرن، قواعد نمايش عوض شد؛ يعني با تغيير نگاه به نمايش، همه عناصر نمايشي، قواعد بازي، قواعد همذاتپنداري بازيگر با نقش، صحنهپردازي، لزوم وحدت زمان و مكان و قواعد معرفي شخصيتها و كشمكش، تغيير پذيرفت. تئاترهاي نو مثل تئاتر آبسورد كه بزرگاني چون ساموئل بكت و روژن يونسكو و آرتورآداموف و ژان ژنه و... آن را بنا نهادند، ميخواستند آزاد از سنتهاي كلاسيك باشند و همچون آينهاي از جامعه مدرن به هجو روابط پوچ و نهيليستي آن بپردازند. پس دكور و معناي صحنه عوض شد. با كمترين اشيا ـ و در واقع اشيايي كه فقط علامتهاي مجرّدي بودند ـ صحنه پرداخت شد. يك در، در وسط صحنه و در سكو نشان يك اتاق بود. شخصيتها ميتوانستند ساعتها به سخناني ظاهرا بيربط مشغول شوند، در حالي كه در اصل بيانگر موقعيت انسان مدرن بودند.
در سالهاي اخير جنبش پستمدرنيستي باز تغييراتي در تئاتر به وجود آورد. تئاتر كوشيد از انواع امكانات پشت صحنه و نمايش در نمايش و ابزارهاي ديگر مثل فيلم در صحنه استفاده كند. به واقعيت عيني نقب بزند و اشكال قديمي را وارد صحنه مدرن نمايد و سنتها را بازخواني كند. در واقع همه تحولات نمايش در مسير ايجاد يك آزادي و راحتي وسيع در ساختار و فرم پيش رفت تا نمايشنامهنويس و كارگردان و بازيگران و... بتوانند با استفاده از انواع فرمها و اشكال نمايشي، تماشاگر را دعوت به انديشيدن و آگاهي نو كنند و برقراري تماس را آسانتر نمايند. البته در پارهاي مواقع مدرنيسم در تئاتر به يك انتزاع افراطي و بيمعنا سوق يافت. به هر رو تئاتر هنري كهن و اصيل است كه كمكم با رونق سينما و تلويزيون مقام اول هنر نمايشي را از دست داد و حالت موزهاي گرفت. با اينهمه هنوز همچون هر هنر اصيل، سعي ميشود كه حفظ گردد. تئاتر محل تولّد و رشد بازيگران بزرگ بوده است، و براي سينما يك هنر ريشهاي به حساب ميآيد. گرچه اجراي زنده و محدوديتهاي تئاتر، سبب كاهش تماشاگران، به مقدار بسيار اندكتري از سينما ميشود، با اينهمه همچنان ارجمند و داراي اصالت است.
در شرق، بهويژه در نيمه قرن بيستم، توجه خاصي به نمايشهاي سنتي شده است. پيتر بروك و برشت از تئاتر شرق و نمايشهاي ژاپني و تعزيه الهام گرفتند. تعزيه يك نمايش اصيل ايراني است كه اول به سياوشخواني مشهور بود و با آتينهاي دوران كشاورزي ربط داشت؛ اما پس از اسلام به قالب سوگوارهاي و مؤثر تبديل شد. از دوران آلبويه، ايرانيان سوگواري خاندان پيامبر و بهويژه فاجعه كربلا را با اين شيوه نمايش بومي زنده نگاه داشتند. عناصر فاصلهگذاري در اين نمايش، آنقدر مسحور كننده است كه بزرگترين نمايشنامهنويسان و كارگردانهاي تئاتر مدرن از آن بهره وافر بردهاند. و مثل هميشه آنها كاشفان اصالت ميراثي شرقي شدهاند كه در واقع ما بايد از آن الهام ميگرفتيم و ضمن حفظ فرم اصيل آن، فرمهاي نو از آن استخراج ميكرديم. حال اهميت روخواني نمايشنامهها براي ما بسيار واضح ميشود؛ زيرا روخواني و برخواني، از عناصر نمايشهاي آتيني ايراني است و روخواني نمايشنامه «بيتوس بيچاره» به ابتكار آرش آبسالان، خود ميتواند از جهات گوناگون كاري نو و مفيد شمرده شود؛ زيرا:
اولاً روخواني وابسته به سنت تئاتري ماست و ميتوانيم از آن الهام بگيريم و با كارهاي نو آن را چون يك قالب جديد عرضه كنيم.
ثانيا با توجه به بحران بودجه و هزينه، اين فرم كم هزينه ميتواند سبب شود بسياري از نمايشنامههاي پرخرج به نحوي به اجرا در آيند.
ثالثا روخواني ميتواند حجم بيشتري از تماشاگران را جلب كند.
«بيتوس بيچاره» از اولين نمايشخوانيهايي است كه در دوره آغازين «عصري با نمايش» عرضه شد. اين برنامه درپي يك تعطيلي، تهيه و تدارك متنهاي جديد دوره دوم خود را آغاز كرده است. در بروشور آن آمده است:
«نمايشنامه بيتوس بيچاره كه در سال ١٩٥٦ نوشته شده، بر آن است تا با استفاده از موقعيتبازي در بازي (نمايش در نمايش) و انطباق شخصيتهاي امروزي با شخصيتهايي از انقلاب كبير فرانسه (١٧٨٩) به تحليل آنان بپردازد؛ همانگونه كه بروز خشونتها و «حكومت وحشت» پس از انقلاب را ناشي از گذشته سركوفته و تحقيريافته آن شخصيتها ميداند.»
مضمون نمايش از همين اشاره كوتاه و موجز آشكار است. همچنين از همين حد اشاره پيداست كه از لحاظ تجربه تاريخي، اين نمايش تا چه اندازه ميتواند براي ما جالب توجه باشد.
بيتوس بيچاره عملاً در دو سطح تاريخي و روانكاوانه جريان دارد. از يك سو به رابطه فرد با تاريخ (سرگذشتي همگاني) ميپردازد و از سوي ديگر به رابطه فرد با خودش (سرگذشتي خصوصي). آنچه از لحاظ تماتيك بر صحنه مجسم ميكند، اين پرسش ديالكتيكي است كه ما به عنوان فرد تا چه حدي فرآورده تاريخ و تا چه حدي محصول خود، عقدهها و يا رؤياهاي خود هستيم و تا چه حدي در برابر تاريخ و تا چه حدي در قبال سرگذشتهاي خصوصي خودمان مسئوليم.
اينها پرسشهايياند كه ما نيز در پي انقلاب خود، خويشتن را در مقابل آنها يافتهايم. چه حكايت انقلابها در اصل و در رئوس مطالب و مسايلي كه ميآفريند (در وجوهي) يكي است و انقلاب كبير فرانسه به عنوان اولين انقلاب مدرن تا حد زيادي نقش يك كهنالگو را پيدا كرده است. از ديد من حميد مظفري به عنوان كارگردان اجراي روخواني بيتوس بيچاره تا حد زيادي موفق بوده است تا با فضاسازي سنجيده و ميزانسنهاي با معنا به مضمونهاي بنيادين نمايشنامه «ژان آنوي» جلوه بصري بدهد. من روي جنبه «اجراي» تأكيد ميگذارم؛ چون نمايشي كه مظفري عرضه كرده روخواني محض نيست. نه فقط روخواني محض نيست، بلكه مؤلفههاي پررنگ و مؤثر يك اجراي واقعي را دارد.
بديهي است كه يك متن نمايشي، ويژگي بزرگش آن است كه ما را به طور زنده به خودمان نشان ميدهد. پس در يك جامعه استبدادي، تئاتري كه ناظر به مسايل واقعي جامعه باشد، يا متن قديمي را امروزي كند، در معرض واكنش منفي نظام رسمي است. بر عكس در جامعهاي كه خواهان اصلاح خود است و ظرفيت نقد دارد، از همه هنرها و از جمله هنر نمايشي ميخواهد آزادانه محلّ تضارب آگاهي و آرا باشد و تصاوير واقعگرايانه و پرسشهاي انتقادي خود را مطرح كند. اما آيا هر پرسشي كه متني نمايشي چون «بيتوس بيچاره» ژان آنوي مطرح ميكند و يا هر تأكيدي كه اجراي كارگردان ايراني چون مظفري بر متن ميگذارد و آن را با موقعيت ما تطبيق ميدهد، بايد عين حقيقت شمرده شود؟ ما بايد آزادي بيان هنري را به رسميت بشناسم و از آن استقبال كنم. با بالا بردن سطح رفاه و فرهنگ، جوانان و مردم خود را دعوت كنيم به جاي صرف بيهوده وقت در خيابانها و اعتياد و مشغلههاي پوچ، به محل نمايش آثار ارزشمند بروند، به تئاترها و كنسرت موسيقيهاي اصيل كه به تزكيه روح و جان و فهم و آگاهي مخاطبان ياري ميرساند. اما در همان حال بايد تماشاگران را دعوت كنيم كه مستقل بينديشند؛ يعني تا حرف از انقلاب شد، طبق كليشه به ياد انقلاب فرانسه افتادن و به تطبيق الگوي انقلاب اسلامي ايران با انقلاب كبير فرانسه پرداختن، شيوه پيشپا افتادهاي است. من نميخواهم از منظري شعاري و راستگرايانه حرف پوچ و غيرعلمي بزنم و مدعي شوم انقلابها هيچ ربطي به هم ندارند و انقلاب اسلامي يكسره تافته جدابافتهاي است و از قواعد اجتماعي پيروي نميكند. نه! مسلما انقلاب اسلامي از جهات مختلف با انقلابهاي جديد ارتباط داشته است. اولاً كه انقلابها، دگرگونيهاي اجتماع انساني هستند و در ريشه خود تابع قوانين دگرگوني الهياند. زماني كه ظلم زياد ميشود و قوم و مردمي متحول ميشوند خداوند شرايط رستاخير مردم و پديدار شدن وضعيت جديد را فراهم ميكند تا ستم كهنه را پايان دهند و پيشرفت كنند و اگر در دوره جديد هم فطريات ناديده گرفته شوند، باز تحول مجددي رخ ميدهد (مثل انقلاب اكتبر و سپس فروپاشي شوروي). با انقلابها خون تازه پيشرفت در رگهاي جامعه ميدود، مردم به عرصه ميآيند، آگاهيشان افزون ميشود و عنان اداره امور را به دست ميگيرند. اما اگر كل اجتماع و بهويژه رهبران انقلابها، خود انسانهاي تربيتشدهاي نباشند، مؤدب نباشند، آداب انسان بودن را فرا نگرفته باشند، به زودي بيادبيها، سوء استفادهها، خيانتها، قدرتپرستيها، خشونتها، در برابر همه مردم رخ مينمايد. اينها قواعد عمومي است. قشر ممتاز كه خود به قشر «بيادب» و سلطهجو بدل ميشود، مشمول قهر الهي ميگردد و جامعه براي پيشرفت در برابر آنها ميايستد و يا اگر مردمي كه فاسد شوند و از آرمانها و ادب دست بشويند، مواهب انقلاب و رهبري صالح را از دست ميدهند و به دام ستمگران و سلطهجويان فرو ميافتند و اين تطبيق رهبران درشتخوي و تبعيضگرا با مردمي سلطهخواه هم از قواعد انقلابهاست؛ همان طور كه سستي مردم در آرمانهايشان، سبب پيدايش رهبران تجديدنظرطلب ميشود. اينهم از قواعد كلي است. پس بيتوس بيچاره ميتواند حاوي درسهايي براي ما باشد. اما آيا همه رخدادهاي انقلاب اسلامي با انقلاب كبير فرانسه همسان است؟ آيا ويژگي جهان بيني انقلاب، ويژگي رهبري، و ويژگي مردم ما با آن، در همه موارد تطبيق ميكند؟ آيا انحرافات پديد آمده در انقلاب ما و خشونتهاي موجود، با آن خشونتها همگون است؟
پديده رهبري الهي يك مرجع عارف ديني كه يك اصلاحگراي پايدار و يك احياگر ديني در عصر جدايي دين از سياست بوده، چگونه با انقلاب فرانسه كه وظيفه رهايي از كليسا و كلاً گسست سياست از دين را نمايندگي ميكرده، همسان است؟ و مهمتر از همه، انحرافات متحجرانه از يك سو و پاكباختگي و دست شستن از معيارهاي انقلاب اسلامي، كه به وسيله اين يا آن جناح بروز نموده و تنزل از ميراث و سطحبينش همه جانبه الهي و مردمگراي امام خميني(ره) چگونه با خطاهاي انقلاب كبير فرانسه همسان است؟ حتي خشونت در انقلاب اسلامي، با خشونت در انقلاب كبير فرانسه متفاوت است. خشونت سلطه جهاني و گروههاي تروريستي و تجزيهطلب كه دست به دست هم برابر انقلاب اسلامي، از همان زمان نخست وزيري مرحوم بازرگان كه اصلاً خشونتطلب نبود، ايستادند، كجا شبيه خشونت در انقلاب كبير فرانسه است؟ ضدخشونت انقلابي كه براي مهار خشونت به كار برده شده و البته گاه به وسيله نيروهاي جوان به خشونت ناخواسته كشيده شد، چه ربطي به خشونت دانتون دارد؟ به يادآوريم كه اتفاقا بسياري از خشونتهاي اوليه، از سوي جوانان راديكالي صورت ميگرفت كه در گروههاي مسلح قبل از انقلاب تربيت شده بودند و حتي دستهاي از همينها در حمله به سفارت امريكا و يا در اطلاعات و زندانها نقش داشتند و اتفاقا بعدها خود جزو مناديان نفي خشونت در آمدند.
گرچه ميتوان با اشتياق به روخواني نمايشنامه بيتوس بيچاره، رفت و به آن انديشيد و به تطبيق آن با شرايط انقلاب ايران پرداخت، ولي نبايد قرينهسازي كرد و انديشيد هرچه از انحراف و غيرانحراف از پيروزي و ناكامي براي ما اتفاق افتاده، عينا در انقلاب كبير فرانسه پيشتر رخ داده است. جوامع بشري بسيار پيچيدهاند. در عين شباهت هر پديده، قوانين تكرارناپذير خود را دارد. بهتر است بهجاي قرينهپردازي سادهلوحانه به شناخت وجوه مثبت و منفي رويدادهاي واقعي خودمان بپردازيم.
درباره تفسير ساختاري نمايشنامه، ميتوان گفت كه «بيتوس بيچاره» حكايت پيچيده ضيافتي است كه با ميزانسن مورد نظر مظفري، گونهاي تابلو شام آخر براي خودش است. با اين تفاوت كه به جاي يك قديس (عيساي مسيح) دژخيم انقلاب (رويسپير) در مركز آن نشسته است. خط افقي كه در ژانر تابلو شام آخر ـ از جمله در شام اخر داوينچي ـ تراز تعادل و ايمان است، در اين نمايش و اجراي سنجيده مظفري بارها تعادل خود را از دست ميدهد و هر بار كه ترازو به راست يا به چپ سنگيني ميكند، همه چيز به سوي اغتشاش و پراكندگي ميرود.
اما اكنون ميخواهم به نكتهاي بپردازم كه براي من ويژگي تأثيرگذار اين اجرا روخواني بوده است. جدا از بازيهاي مؤثر ـ از جمله بازي اصغر همت ـ همچنين بازي اقتدارنمايانه و دو پهلوي كاظم هژبر آزاد در نقش بورژوايي كه هم در گذشته تاريخياش پديدار ميشود و هم ميكوشد در زمان حال حفظ موقعيت و حفظ ظاهر كند، نظر من اما به وجه «روخواني» در اين نمايش است.
اين وجه اتفاقا بدل به يك نقطه قوت بزرگ در اين نمايش شده و مضمونها و ميزانسنهاي آن را تقويت كرده است. از اين موفقيت ميتوان آموخت كه گاهي حتي از محدوديتها و محروميتها نقطه عزيمتي به سوي قوت و غنا بسازيم. اين اتفاق خجسته در روخواني اجراي بيتوس بيچاره، روي داده است.